دچــآر باید بود..

من در عشق ایستاده ام...نه افتاده در عشق...

دچــآر باید بود..

من در عشق ایستاده ام...نه افتاده در عشق...


هیچوقت اجازه نده یه " عدد " ارزش تو یا کارهاتو مشخص کنه..


http://s3.picofile.com/file/8213862800/fa5ebce7e10c59b967d0cea48ee749db.jpg



آغوش ، یعنی آنقَدَرها مرد هستی ، که..

{ بر گردنت زنجیر بغضــش را ، بیآویزد } 


{ مریم عظیمی }

  

http://s6.picofile.com/file/8213539776/1433376396192.jpg


اگر آدم خوبی با تو بدی کرد ، چنان وانمود کن که نفهمیده ای . او توجه خواهد کرد و مدت زیادی مدیون تو خواهد بود..

خدای همه دانی که ، از همه چیز آینده خبر دارد ، همه توانی اش کجاست تا رای آینده ی خود را دگرگون سازد ؟


همه چیز پیش تر گفته شده اما چون کسی گوش نکرده است دوباره برمیگردیم و تکرارش میکنیم ...

+ آندره ژید

بین قفس های کتابخونه قدم میزدم..بین هزاران کتابی که میدونستم هیچ وقت فرصت خوندن همشون رو نخواهم داشت..چیز تازه ای برای گفتن نیست..همه ی حرف ها از پیش گفته شده اند.. دیگر نباید نوشت..فقط باید خواند .


هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟ اینست که زندگی همیشه به یک " طرح " شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه ی درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است ! توما این ضرب المثل آلمانی را با خودش زمزمه میکرد : یک بار حساب نیست  ، یکبار چون هیچ است . فقط یکبار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است..

بار هستی | میلان کوندرا | مترجم : پرویز همایون پور..

فاصله ی بیشتر آدم ها تا ظالم شدن ، چیزی جز داشتن قدرتش نیست..


یک بار ، در هستی بی نهایت ، شماره ناپذیر در زمان و مکان ، به مخلوقی روحانی ، به هنگام آمدنش به زمین ، قدرت گفتن این کلام داده شد که : " من هستم و دوست میدارم " یکبار ، تنها یکبار ، لحظه ای از عشق "زنده" به او داده شد و به خاطر آن زندگی زمینی به او داده شد ، و با آن زمان ها و فصول . و آن خلق سعادتمند این هدیه بی بها را رد کرد ، گرامیش نشمرد و دوستش نداشت ، حقیرش شمرد و سنگدل ماند . چنین آدمی ، پس از ترک این خاکدان ، آغوش ابراهیم را میبیند و با ابراهیم سخن میگوید ، آنگونه که در مثل مرد دولتمند و ایلعازر آمده است و بهشت را نظاره میکند و میتواند به سوی خداوند برود . اما درست همین عذاب اوست که ، بدون مهر ورزیدن به کسی سر به آستان خداوند بردارد ، به نزدیک کسانی آورده شد که مهر ورزیده اند و او مهرشان را حقیر شمرده است . چون او به روشنی می بیند و به خودش میگوید : "اکنون به شناخت رسیده ام ، هرچند که حالا تشنه دوست داشتن هستم ، در محبت من عظمت و فداکاری نخواهد بود ، چون زندگی خاکی من به پایان رسیده .." زندگی دیگری برایم نیست و وقت دیگری در میانه نخواهد بود !

+داستایوسکی - برادران کارامازوف


نمی‌توانید دربارهٔ کسی حکم کنید. چون هیچ‌کس نمی‌تواند دربارهٔ یک مجرم حکم کند، تا اینکه تشخیص دهد خودش هم به اندازهٔ همان شخصی که روبه‌رویش ایستاده، مجرم است و شاید بیش از همه انسان‌ها به خاطر آن جرم سزاوار سرزنش است ..

+داستایوسکی - برادران کارامازوف

تمام آفرینش خدا را دوست بدارید ، تمامی و هردانه شن در آن را . هر برگی را دوست بدارید و هر شعاعی از روشنایی خدا را . حیوانات را دوست بدارید ، نباتات را دوست بدارید ، همه چیز را دوست بدارید .اگر همه چیز را دوست بدارید ، راز ملکوتی درون آن را حس خواهید کرد  و زمانی که آن را حس کنید ، هر روز بهتر از پیش به آن پی خواهید برد . و در آخر کار با محبتی همه جانبه تمامی دنیا را دوست خواهید داشت . حیوانات را دوست بدارید : خدا به آنان مبادی اندیشه و شادی برنیاشفته عطا کرده است. آن را برنیاشوبید ، آن ها را آزار مرسانید ، از شادی محرومشان مگردانید ، کاری بر خلاف اراده ی خدا مکنید . ای انسان ! بر اشرف بودن خودت به حیوانان فخر مفروش . آن ها از گناه مبرایند . و تو با آن بزرگیت ، زمین را با پیداشدنت بر روی آن می آلایی ، و نشانه های آلایشت را پس از خود برجای مینهی - افسوس که این موضوع تا حدودی درباره ی تک تک ما صادق است !

+برادران کارامازوف - داستایوسکی


آدم می‌تواند در هر زنی چیزی فوق‌العاده جالب پیدا کند. لعنت به من، اگر به آن‌چه هر زنی دارد و دیگر زن‌ها ندارند پی نبرم. فقط باید آدم بداند چه طوری آن را پیدا کند، رازش در همین است! این یک استعدادِ ذاتی است! برای من هیچ‌وقت زنِ زشتی وجود نداشته! فقط همین موضوع زن بودن خودش نیمی از همه چیز است.ولی چگونه می‌توانید به آن پی ببرید؟ حتی در پیردخترها هم آدم گاهی چیزهایی می‌یابد که انگشت به دهان می‌ماند! مخصوصا از این بابت که مردهای احمق متوجه آن‌ها نشده و گذاشته‌اند دخترهای بیچاره پیر شوند..

+برادران کارامازوف - داستایوفسکی

اگر در معرض کین و نفرت قرار گیری ، اگر متهم گردی و طعمه ی دیگران شوی ، از کسانی که تو را میشناسند ، میتوانی دو انتظار داشته باشی : برخی همرنگ جماعت میشوند ، برخی دیگر محتاطانه وانمود میکنند که هیچ نمیدانند ، هیچ نمیشنوند ، به طوری که تو خواهی توانست به دیدن آن ها و سخن گفتن با آن ها ادامه دهی . این گروه دوم ، که رازدار و آداب دان اند ، دوستان تو هستند . دوستان به معنای مدرن کلمه .

+هویت - میلان کوندرا

"دوستی برای من نشانه ی آن بود که چیزی نیرومند تر از ایدئولوژی ، نیرومند تر از کیش و آیین ، و نیرومند تر از ملت ، وجود دارد . در رمان دوما ، چهار دوست اغلب در اردوگاه های مخالف هم هستند و ، بدین سان ، مجبورند با یکدیگر زد و خورد کنند . آنان در خفا ، و با نیرنگ ، دست از کمک به یکدیگر بر نمیدارند ، در حالیکه حقیقت مورد قبول در اردوگاه های خویش را به تمسخر میگیرند . آنان دوستی شان را برتر از حقیقت و مصلحت ، برتر از اوامر مافوق ، برتر از شاه و ملکه و برتر از همه کس و همه چیز میدانند ."
 شانتال دست او را نوازش داد و او ، پس از مکثی کوتاه ، گفت "دوما داستان تفنگداران را دو قرن پیش نوشته است . ، آیا در همانوقت ، در نظر او نشانه از دست رفتن جهان دوستی نبود ؟ یا از بین رفتن دوستی پدیده ای جدیدتر است ؟
- نمیتوانم به تو پاسخ بدهم . دوستی ، معضل زنان نیست
-چه میخواهی بگویی ؟
-آنچه میگویم این است که دوستی معضل مردان است ، رمانتیسم آنان است ، نه رمانتیسم ما . "

+هویت - میلان کوندرا

ننگی را که بر تو فرود می آید و باعث آن هیچ یک از اعمال تو نیست ، با حزم و شادمانی تحمل کن . پریشان مشو ، و از آنکس که تو را به ننگ آلوده است متنفر نباش..

+داستایوسکی - برادران کارامازوف



و خستـه نمیشـد از اینکه
 حتی در تاریکی

زیبـآ باشــد..

{ شهاب لواسانی }

شانتال هنگامی که این دقایق غم دوری عجیب را در کنار دریا میگذراند ، ناگهان به یاد مرگ کودکش افتاد و موجی از خوشحالی او را فرا گرفت . دیری ناگذشته ، از این احساس متوحش میشود . اما هیچکس نمیتواند بر ضد احساسات کاری بکند .. احساسات وجود دارند و از دست هرگونه عیب جویی میگریزند . میتوان خود را از کاری یا از به زبان آوردن سخنی سرزنش کرد ، اما نمیتوان خود را از داشتن فلان یا بهمان احساس مورد سرزنش قرار داد ، ولو به این دلیل ساده که هیچ کنترلی بر آن نداریم .   خاطره مرگ پسرش او را از خوشحالی اکنده می ساخت و او فقط میتوانست معنای این حالت را از خود بپرسد . پاسخ روشن بود : این بدان معنا بود که بودن در کنار ژان مارک برایش همه چیز است و ، از برکت غیبت پسرش میتوانست همه چیز باشد . او خوشحال بود که پسرش مرده است . در حالیکه در برابر ژان مارک نشسته بود میل داشت با صدای بلند این احساس را بر زبان بیاورد اما جرات نمیکرد .
چه باک اگر انسان اکنون همه جا بر قدرت ما عصیان میکند و از عصیان خویش مغرور است ؟ به غرور کودک و بچه مدرسه ای میماند . آنان کودکانی اند که در مدرسه آشوب میکنند و مانع ورود معلم میشوند . اما شادی کودکانه شان به زودی پایان می یابد و برایشان گران تمام میشود . معابد را ویران میکند و زمین را با خون خود سیراب . اما عاقبت ، اینان ، این کودکان نادان ، در می یابند که ، هرچند عصیانگرند ، عصیانگرانی ناتوانند و از حفظ عصیان خویش عاجزند . غرقه در اشک های ابلهانه ی خویش ، سرانجام تشخیص خواهند داد او ، که عصیانگرشان آفرید ، لابد میخواسته مسخرشان کند . با نومیدی این را خواهند گفت و بیانشان کفر آمیز است و باز هم ناشادشان خواهد کرد ، چون فطرت انسان کفر را بر نمی تابد و عاقبت انتقام آن را از خودشان میگیرد . و بنابراین اغتشاش و ناشادی ، این است سرنوشت کنونی شان..
امیدوار بودی که آدمی با پیروی از تو به خدا تمسک جوید و درخواست معجزه نکند . اما نمیدانستی که وقتی انسان معجزه را رد میکند ، خدا را هم رد میکند ، زیرا انسان آنقدر ها که در جست و جوی اعجاز است در جست و جوی خدا نیست . و چون آدمی نمیتواند تاب بیاورد که بی معجزه بماند ، دست به خلق معجزات تازه می زند ، به پرستش جادو و جنبل روی می آورد ، هرچند هم صد برابر عاصی و رافضی و کافر باشد . هنگامی که تمسخر کنان و ناسزاگویان بر سرت فریاد زدند : " از صلیب فرود آی ، و ایمان خواهیم آورد که تو اویی " ، از صلیب فرود نیامدی. از صلیب فرود نیامدی ، چون نمیخواستی انسان را باز هم با معجزه ، به بردگی بکشانی ، و خواستت ایمانی بود آزادانه و نه بر اساس معجزه... در تمنای عشق آزادی بودی ، نه خضوع و خشوع برده در پیشگاه قدرتی که او را مقهور کرده است . اما از این نظر هم انسان را بسیار بالا گرفتی ، چون هرچند که آنان فطرتا سرکشند ، به یقین برده اند..
مری عاشق شده و ازدواج کرده و مکس هرگز در عمرش عشق را تجربه نکرده است. اما او حتما به گونه‌ای دیگر عشق را می‌فهمد و ابراز می‌کند. کما اینکه می‌تواند سال‌های سال بهترین و عزیزترین دوست مری باقی بماند و قطع ارتباطش با مری، مری را به افسردگی و مرزخودکشی می‌کشاند. پس نمی‌توان گفت او بی‌عاطفه است. او به روش‌هایی که آدم‌های متوسط برای «عشق ورزیدن» و «ابراز محبت» رسم کرده‌اند و همه هم همان روش‌ها را از روی دست یکدیگر کپی می‌کنند، ابراز محبت و عشق نمی‌کند. برای همین نه می‌تواند جفتی پیدا کند و نه آن‌ها را می‌فهمد. آن روز که مری خودش را یکی از اعضای این دنیای متوسط می‌بیند دوست متفاوتش را یک «موضوع مطالعه» می‌کند. در باره‌اش کتابی می‌نویسد، با آن مشهور می‌شود و حتما با همان عقل «نرمال و متوسط» انتظار دارد ماکس هم از دیدن کتاب شاد شود. اما ماکس او را می‌راند، ارتباطش را با او قطع می‌کند ودوباره توی سوراخش پنهان می‌شود، توی انزوایش و خودش را به همان دنیای محدودی که داشت سرگرم می‌کند..