دچــآر باید بود..

نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست..

دچــآر باید بود..

نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست..

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آزادی» ثبت شده است


هیچ گاه نمیتوانی بفهمی هیچ نخواستن از روی بی نیازی ست یا ناتوانی در رسیدن، مگر آنکه آنچیزهایی را که به آن دست رد میزنی (یا فکر میکنی که خواهی زد) در اختیار داشته باشی.

لذت هایی وجود دارند که تا قبل از چشیدن میتوانی از آنها غافل بمانی اما بعد از لحظه ای درگیری دیگر نخواهی توانست از آنها دست بکشی..و اگر هم روزی این اتفاق بیفتد از سر سیری ست بود نه بی نیازی.

قبلاً بارها و به شکل های مختلف گفته ام که برای دستیابی به رضایت خاطر درونی، آزادی تا چه اندازه مهم است و آزادی، تنها با بدست آوردن بی نیازی ست که رخ میدهد. اما دام بزرگی در این میان نهاده شده که تنها راه رهایی از  آن توانایی تشخیص نخواستن از ناتوانی ست. اینکه دستت به چیزی نرسد و بارها تکراری کنی که "نمیخواهم" نشانه هیچ چیز نیست. یک بی نیازی واقعی، سه مرحله دارد. بتوانی، بچشی، اما نخواهی..



شاید زمانی که حس میکنیم همه چیز میخواهیم به لبه ی پرتگاه هیچ نخواستن نزدیک شده ایم.

هیچ نخواستن دو قطب مقابل هم دارد: یکی آینکه آدم آنقدر غنی و بی نیاز است و به قدری دنیای درونی اش بزرگ است که برای لذت بردن به دنیای بیرون نیازی ندارد، چون لذت و خوشی از هسته درونی ذات فرد نشات میگیرد، دیگری وقتی آدم مرده و از درون پوسیده و در دنیا وجود ندارد.


+خاطرات سیلویا پلات | فرانسیس مک کالو | مهسا ملک مرزبان | 488 ص


یکی از مکانیزم های دفاعی که فروید در آدمیان شناسایی کرده است، "مکانیزم معکوس سازی یا Reaction Formation" است.
فروید می گوید زمانی که اشخاص جهت مخالف امیال خطرناک خود را خارج از اندازه ی معمول مورد تاکید قرار میدهند، مشغول به کارگیری مکانیزم معکوس سازی هستند.

"او را دوست دارم" به "از او متنفرم" تبدیل می شود؛ همانطور که ترس به شجاعت؛ و بی کفایتی به غرور. مردی که از وابستگی خود به دیگران وحشت دارد، چنین می گوید که به هیچکس نیازمند نیست.
احتمالا شماری از راهبه ها و کشیشان در واکنش به ترس از امیال جنسی خود به جرگه ی روحانیان در آمده اند.

+امین جباری

++خودشناسی مسیر فوق العاده جالبی داره. تازه فهمیدم که تاکیدم در گذشته روی مفاهیمی مثل آزادی و بی نیازی، بیشتر از اون که یه نقطه قوت باشه یه مکانیزم دفاعی و از روی ضعف بوده..


+دوست دارم با تو باشم، چون در کنارت احساس کسالت نمی‌کنم. حتی وقتی با هم حرف نمی‌زنیم، حتی وقتی پیش هم نیستیم، احساس کسالت نمی‌کنم. فکر می‌کنم علتش این است که به تو اعتماد دارم. حرفم را می‌فهمی؟ هر چیزی را که در تو می‌بینم و هر چیزی را که نمی‌بینم دوست دارم. البته عیب هایت را می‌شناسم. اما به نظرم محاسن من و معایب تو مکمل هم هستند. تو از یک چیزی می‌ترسی و من از چیزی دیگر. حتی خباثت هایمان با هم جورند! تو بهتر از چیزی هستی که نشان می‌دهی و من بر عکس. من به نگاهت محتاجم تا کمی بیشتر..وزن داشته باشم. فرانسوی‌ها چی می‌گویند؟ قوام بگیرم؟ وقتی می‌خواهیم بگوییم کسی از لحاظ درونی جالب است چه می‌گوییم؟
-"عمیق"؟
+آره..من مثل بادبادکم، اگر کسی قرقره ام را نگیرد، معلوم نیست از کجا سر در بیاورم..اما جالب است..گاهی وقت‌ها به خودم می‌گویم که تو آنقدر قوی هستی که نگهم داری و آنقدر باهوش که بگذاری پروازم را بکنم..

+دوستش داشتم | آنا گاوالدا | ناهید فروغان | 176 ص


آیا به خودتون و پارتنرتون این حق یا فرصت رو خواهید داد که در زمانیکه با هم در رابطه هستید با آدم های جدید دیگه ای هم آشنا بشید؟

اگه پاسختون مثبته: این آشنایی و مصاحبتها چه مرزها و چه حدودی دارند که شما و پارتنرتون رو هم در ظاهر و هم در باطن راضی و خوشحال نگه داره؟ میشه هم به طرفتون اهمیت بدید و هم آزادش بگذارید؟ چقدر میشه آزاد بود، آزاد گذاشت و احساس امنیت هم کرد؟

و اگه پاسختون منفیه: آیا شده هیچوقت این تعهد رو دست و پا گیر ببینید؟ چقدر احتمال میدید روزی برای تجربه های جذاب تازه، به زیرپاگذاشتن اصولتون، حتی برای مدتی کوتاه، وسوسه بشید؟

{توضیح اینکه..هیچ آدم یا رابطه ای ایده آل نیست اما آدم های متفاوت به اندازه های مختلفی برای هم مناسب اند. در تمام جنبه های زندگی ما دائما الگوی بدست آوردن چیزهای بهتر با بهره وری بیشتر رو دنبال میکنیم. به نظر شما این الگو قابل تعمیم به روابط هم هستند؟ چقدر باید به دنبال یافتن بهترین امکان بود و چقدر در پی بهترین ساختن همون چیزی که وجود داره؟ }



- در آن سال‌ها زن دیگری در زندگی شاملو نبود، در سال‌های زناشویی؟ زیبایی و انسانیت در قالب یک دوست زن و... شاملو به تو وفادار ماند؟
آیدا باز سکوت می‌کند. از سکوتش خجالت می‌کشم برای خودم. به رویایم قبل از ورود به خانه آیدا و شاملو می‌پردازم...
آیدا: پرسش عجیب و غریبی کردی. وفاداری همیشه مساله بوده، از روزی که زن و مرد به وجود آمدند... این کلمه «وفا»...باز سکوت کرد.
آیدا ادامه می‌دهد: من همیشه همه چیز را از خودم شروع می‌کنم. چرا باید زندگی‌ات را به خاطر حسادت‌ها و فکرهای عجیب حرام کنی؟! آدم بهتر است به خودش وفادار باشد. من دنبال این نگشتم که طرفم وفادار است یا نه. من می‌خواهم به چیزی که به آن معتقدم و احساس دارم وفادار بمانم، دیگری به خودش مربوط است.


+{Ayda Shamloo-Talafi }


آیشولپن دخترکی است ۱۳ساله، از خانواده‌ای قزاق که از عشایر ساکن مغولستان‌اند. مردان خانواده نسل‌اندرنسل در کار شکار و تربیت عقاب بودند. سنتی مردانه و مهم در این جغرافیا که هفت خوان رستم است. از شکار بچه عقاب در صعب‌العبور کوهستان‌ها شروع می‌شود و تا زمانی که عقاب نتواند در زمهریر استخوان‌سوز زمستان‌های کوهستان روباهی را شکار کند، صاحب‌اش رسما شکارچی عقاب محسوب نمی‌شود.
آیشولپن می‌خواهد شکارچی عقاب شود، رسم دیرینه‌ی در سیطره‌ی مردان را برهم زند و بچه عقاب خود را شکار و تربیت کند. پدر آیشولپن که خود سال‌هاست شکارچی و تربیت‌کننده‌ی ماهر عقاب است، برخلاف بقیه‌ی مردان قوم جلوی دخترش را نمی‌گیرد، بال‌هایش را قیچی نمی‌کند، کنار دختر می‌ایستد و هر آن‌چه بلد است به او می‌آموزد. طناب را دور کمر دخترک شجاع و جسور سفت می‌کند تا دختر به دل لانه‌ی عقاب‌ها در دل کوه بزند و جوجه عقاب خود را شکار کند.

http://bayanbox.ir/view/4140057811725673945/JFetsonaigle.jpg


همراه دختر به فستیوال سالانه‌ی شکارچیان عقاب می‌رود که مهم‌ترین اتفاق سال است و برنده‌ی مسابقه ستاره‌ی منطقه می‌شود. داوران و خیل مردان شرکت‌کننده اول به این نیم‌وجب دختربچه که اولین زنی است که شکارچی عقاب است، می‌خندند. بعد نگاه می‌کنند تا تفریحی کرده باشند. بعد حیرت می‌کنند از مهارت آیشولپن و عقاب‌اش که رکورد تاریخ مسابقات را جابجا می‌کند. داورها مبهوت‌اند و آیشولپن برنده‌ی مسابقه است.


http://bayanbox.ir/view/8665773955284752143/The-Eagle-Huntress-2016-720p-BrRip-MkvCage-30NAMA-2-089074-2017-06-21-22-40-55.jpg

آیشولپن به این‌هم بسنده نمی‌کند، با پدرش و عقاب‌اش به دل زمهریر کوهستان منفی ۴۰ درجه می‌زند تا خوان هفتم را هم طی کند. روزها دنبال ردپای روباه می‌گردند و عقاب‌اش بالاخره روباه را شکار می‌کند. آیشولپن حالا یک شکارچی و تربیت‌کننده‌ی حرفه‌ای عقاب است، هیچ‌کس حتی اگر بخواهد نمی‌تواند او را نادیده بگیرد. از پدرش می‌پرسد به‌نظرت مامان خوشحال می‌شود؟ پدرش جواب می‌دهد که مادرش غرق شادی خواهد بود و افتخار...پدربزرگ چی؟...او هم بچه جان من...پدر می‌پرسد خودت چی؟ راضی و خوشحالی؟...بله، بله، حالا واقعا خوشحالم....
مستند داستانی The Eagel Huntress با تصاویر مسحورکننده‌اش از زیبایی وحشی و سخت مغولستان، قدرت دستان پینه‌‌بسته و کارکرده‌ی مردمان این منطقه و جسارت و شجاعت آیشولپن ۱۳ ساله مصمم را ببینید. مستند بار دیگر یادم آورد که نقش وجود پدر یا برادری در خانه که پشت زن و رویاهایش بایستد و حامی و مشوق باشد، چقدر چقدر مهم و کلیدی است و چقدر تحمل مصائب و سنگلاخ راه پیش‌رو را برای آنها قابل‌تحمل‌تر می‌کند. یک‌بار در مصاحبه‌ای خواندم از پدر ملاله یوسف‌زی پرسیدند چیکار کرد که دخترکی چنین شجاع و تحسین‌برانگیز تحویل جهان داده است؟ به‌سادگی گفت کار خاصی نکردم. فقط بال‌هایش را قیچی نکردم...همین..


آزادی بدون قبول تعهد که آزادی نیست . آزادی تو خالی ، تهی ، بی محتوا ، آزادی که جرات انتخاب نداره ، آزادی متزلزل ، آزادی احتیاطی به چه درد می خوره ؟ مردها بیشتر در رویای آزادی هستن ولی کمتر به کارش می برن ، با دقت توی قفسه نگهش می دارن تا خاک بخوره.

آزادیم خشک میشه، میپوسه و قبل از اونا میمیره. مرداها واسه خودشون داستان میبافن: یک جور دیگه ای زندگی میکنن و برای خودشون یک چیز دیگه ای تعریف میکنن!

برای خودشون شاعرانه و بی سر و صدا یک زندگی دوگانه میسازن: یک زندگی مرموز، مطلوب، رویایی !

همون وقتی که در آغوشت برای هزارمین بار خوشبختی رو احساس میکردم، بازم خودمو شیری میدیدم که قادر به تسخیر هر زنیه. حتی همون روزی که این آپارتمانو میخریدیم تو سرم هوای رفتن بود!

وقتی رو زمینم فکر میکنم دریانوردم و وقتی تو دریام دنبال ساخت ساز تو خشکیم. وقتی عاشقتم از قید و بند گریزونم، وقتی مزدوجم از وفاداری بی زار..


+خرده جنایت های زناشوهری|اریک امانوئل اشمیت|شهلا حائری|نشر قطره| 87صفحه


او هنوز میتوانست به همه چیز بخندد و بگوید " بجهنم ! " و این از شرایط لازم سلامت روانی ست..


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


داشت صاحب نشانی و هویت میشد و این یعنی مرگ اسب سفید وحشی .

با این وضع هرکس میتوانست آدم را پیدا کند . یواش یواش آدم موجودیت قانونی پیدا میکرد. اینطور جامعه دوباره آدم را ضبط میکرد..


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


"آزادی از قید تعلق" چیزی فوق العاده ای بود. وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی . نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی . همین .


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


I read a theory once that the human intellect was like peacock feathers. Just an extravagant display intended to attract a mate.All of art, literature, a bit of Mozart, William Shakespeare, Michelangelo, and the Empire State Building... Just an elaborate mating ritual.

Maybe it doesn't matter that we have accomplished so much for the basest of reasons. But, of course, the peacock can barely fly.It lives in the dirt, pecking insects out of the muck, consoling itself with its great beauty.


یه بار نظریه‌ای خوندم که کارکرد عقل انسان شبیه پرهای طاووسه
صرفاً یه نمای پر زرق و برق برای جذب یک جفت .
تمام هنر و ادبیات ، آثار موتسارت ، ویلیام شکسپیر ، میکل‌آنژ و حتی ساختمان امپایر استیت...

فقط یه آیین جفت‌گیری پیچیده هستن..
شاید مهم به نظر نرسه که برای پست‌ترین دلایل چنین شاهکارهایی رو خلق کردیم
ولی این طاووس به سختی میتونه پرواز کنه..اون توی گِل و لای زندگی می‌کنه ،حشرات رو از توی کثافت پیدا می‌کنه و میخوره و با زیبایی عظیمش به خودش دلداری میده !


Westworld.S01E07


فکر میکنم آدم های نیاز دارند برای تحمل زندگی و ادامه آن به چیزهایی بچسبند و به آن ها بنازند .

یکی به تیم فوتبال مورد علاقه اش میچسبد ( استقلالی ها و پرسپولیسی ها متعصب )

یکی به مدرسه ای که در آن درس خوانده یا میخواند ( سمپادی ها  :) )

یکی به دانشگاه یا رشته ای که در آن قبول شده ( پزشکی ، حقوق ، مهندسی .. )

یکی به سلبریتی مورد علاقه اش

یکی به سفرهایی که رفته

یکی به اطلاعات و دانش اش در زمینه ای خاص یا کاری که در آن خبره است

یکی به ماه تولدی که در آن زاده شده یا نژادی که به آن تعلق دارد

یکی به سبک موسیقی مورد علاقه اش یا سازی که در نواختن آن ماهر است

یکی به مکتب فکری یا سیاسی یا مذهب و دین و روش زندگی اش

یکی هم به قد و وزن یا شکل و رنگ مو ، پوست یا چشمانش..


خیلی دوست دارم بدانم من به چه چیزهایی چسبیده ام و به شکل بلاهت باری از آنها خبر ندارم

( خواهرم اشاره میکند بفرما ، یکی از آنها کتاب ها ، میتوانی یک ماه هیچ کتابی را باز نکنی ؟ )

به باقی موارد کاری ندارم ، اما چقدر از چیزهایی که به آن ها چسبیده ایم و بهشان می نازیم از جنس دستاورد هستند ؟ همین "دستاورد"هایمان هم چقدر ارزش افتخار کردن دارند ؟ چه مقدارشان حاصل دسترنج خودمان است ؟ چه مقدار آن حاصل هوش و استعدادی ست که در ما نهفته شده ، چه مقدارش تنها بازتاب محیطی که در آن بزرگ شده ایم و چه اندازه اش حاصل سرمایه گذاری های والدینمان ؟

شما چی ؟ تا به حال فکر کرده اید به بودن در چه گروهی افتخار کرده اید ؟

به چه چیزهای چسبیده اید ، یا از چه چیزهایی رها شده اید ؟

Sad Quastion+


-کوله پشتی مثل نماد آزادی توست..

+گمانم همینطور است..

-گاهی داشتن چیزی که نماد آزادی باشد ، آدم را خوش حال تر از رسیدن به آزادی ای میکند که آن چیز نماد آن است..


+کافکا در کرانه | هاروکی موراکامی| مهدی غبرایی


نه. تو هم آزادی نیستی ! تنها ریسمانی که به آن بسته ای قدری از ریسمان های دیگر بلندتر است.. به ریسمان درازی بسته ای که میروی و می آیی و خیال میکنی آزادی..


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی


در میدان کنار ترمینال روی نیمکتی لم میدهم و به آسمان آفتابی زل میزنم . به خودم یادآوری میکنم که آزادم . مثل ابرهایی که در آسمان جولان میدهند ، خودم هستم و خودم ، یکسره آزاد .


+کافکا در کرانه | هاروکی موراکامی| مهدی غبرایی


فقط یک نوع آزادی داریم و اون هم آزادی تمام و کماله..هرچیز دیگه ای مقید بودنه..حتی اگه فقط به یک چیز یا یک نفر باشه..



به آن‌هایی که عاشقشان نیستم
خیلی مدیونم
احساس آسودگی خاطر می‌کنم
وقتی می‌بینم کسِ دیگری به آن‌ها بیشتر نیاز دارد..

 شادم از این که
خوابشان را پریشان نمی‌کنم.
 آرامشی را که با آن‌ها احساس می‌کنم،
آزادی‌ای را که با آن‌ها دارم،
عشق نه می‌تواند بدهد، نه بگیرد!
 
{ ویسواوا شیمبورسکا }


ترجمه : ملیحه بهارلو


وای بر شهری که در آن مزد مردان درست

از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست...


{ فرخی یزدی }


+بی‌گناهی گر به زندان مُرد با حال تباه

ظالم مظلوم‌کش هم تا ابد جاوید نیست..



آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سر در قفای آزادی

با عوامل تکفیر ، صنف ارتجاعی باز
حمله میکند دایم بر بنای آزادی !

در محیط طوفای زای ، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی

شیـخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی..

دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین
می توان تو را گفتن ، پیشوای آزادی

فرخی ز جان و دل می کند در این محفل
دل نثار استقلال ، جان فدای آزادی..


{ فرخی یزدی }


http://s6.picofile.com/file/8238182684/1445075227525.jpg