دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

۲۳۱ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است


چون دوستت میدارم
مجبور نیستی آنگونه که روز آشنایی مان بودی باقی بمانی.
چون دوستت میدارم
مجبور نیستی خود را محدود کنی
به تصویری که از تو زنده مانده در من.

چون دوستت میدارم
می توانی در خودت ببالی
چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت
می توانی دگرگون شده، بشکفی و تازه شوی..

چون دوستت میدارم
می توانی آنچه هستی باقی بمانی
و آنچه نیستی شوی...

{ مارگوت بیکل }


http://bayanbox.ir/view/1401798179487116023/f23b736ca0d03885048fd4aa9a616487.jpg



پیوند ِ جان جدا شدنی نیست ماه من

تن نیستی که جان دهم و وارهانمت..


{ شهریار }


http://bayanbox.ir/view/8825425256970466394/IMG-20170531-185445.jpg


+لبخند کن معاوضه با جان شهریار

تا من به شوق این دهم و "آن" ستانمت..



ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت ، زیبا نتواند دید الا نظر پاکت!
گر منزلتی دارم بر خاک درت میرم ، باشد که گذر باشد یک روز بر آن خاکت

دانم که سرم روزی در پای تو خواهد شد ، هم در تو گریزندم دست من و فتراکت
ای چشم خرد حیران در منظر مطبوعت ، وی دست نظر کوتاه از دامن ادراکت

گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت ، بیچاره فروماندم پیش لب ضحاکت !
مه روی بپوشاند خورشید خجل ماند ، گر پرتو روی افتد بر طارم افلاکت

گر جمله ببخشایی فضلست بر اصحابت ، ور جمله بسوزانی حکمست بر املاکت
خون همه کس ریزی از کس نبود بیمت ، جرم همه کس بخشی از کس نبود باکت

چندان که جفا خواهی می‌کن که نمی‌گردد ، غم گرد دل سعدی با یاد طربناکت..


 { سعدی }


+{Sting - Fields Of Gold}


انسانی که با سکوت نزیسته است
چگونه خواهد توانست
عشق مرا حس کند؟

کسی که با چشمانش باد را نبیند
چگونه می تواند
کوچم را درک کند؟

آن کس که به صدای سنگ گوش نسپرده
چگونه می تواند
صدایم را بشنود؟

و آن کس که در ظلمت نزیسته
چگونه به تنهایی‌ام ایمان می آورد ؟

{ شیرکو بیکس }


+{Dalida - Love In Portofino}



هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین

هر کی ز ماه گویدت بام برآ که همچنین


هر کی پری طلب کند چهره خود بدو نما

هر کی ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین


هر کی بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود؟

باز گشا گره گره بند قبا که همچنین


گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد؟

بوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین


هر کی بگویدت بگو کشته عشق چون بود

عرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین


{ مولانا }



مگر هردو به یک اندازه لذت برده ایم از هم
که هنگام جدایی سهممان از غم یکی باشد؟

{ علیرضا قنبری }


همی‌خرامد و عقلم به طبع می‌گوید
نظر بدوز که آن بی‌نظیر می‌آید !

ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم
و گر مقابلم بینم که تیر می‌آید !

{ سعدی }


 
هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
و اتفاق نخواهد افتاد .

به همین دلیل ناشی به دنیا آمده ایم
و خام خواهیم رفت .
 
حتا اگر کودن ترین شاگرد مدرسه ی دنیا می بودیم
هیچ زمستان یا تابستانی را تکرار نمی کردیم .
 
هیچ روزی تکرار نمی شود
دو شب شبیه هم نیست
دو بوسه یکی نیستند .
نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست .
 
دیروز وقتی کسی در حضور من
اسم تو را بلند گفت
طوری شدم ، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
به اتاق پرت شده باشد .
 
امروز که با همیم
رو به دیوار
رز! رز چه شکلی ست ؟
آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد!
 
ای ساعت بد هنگام
چرا با ترسی بی دلیل می آمیزی ؟
هستی - پس باید سپری شوی
سپری می شوی - زیبایی در همین است .
 
هر دو خندان و نیمه در آغوش هم
می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
هر چند با هم متفاوتیم
مثل دو قطره ی آب زلال .

 

+آدم ها روی پل | ویسواوا شیمبورسکا | شهرام شیدایی


از هر صد نفر،
آن‌هایی که خیال می‌کنند همیشه بیشتر از بقیه می‌دانند:
پنجاه و دو نفر.

آن‌ها که هر قدمی برمی‌دارند، با شک برمی‌دارند:

تقریباً بقیه.

آن‌هایی که همیشه خوشحال می‌شوند کمکی بکنند،
البته اگر خیلی وقت نگیرد:
چهل و نُه نفر.

کسانی که همیشه خوب‌اند،
چون جور دیگری بلد نیستند باشند:
چهار ... خُب ... شاید هم پنج نفر.

کسانی که قادرند تحسین کنند،
بدون دشمنی:
هجده نفر.

آن‌ها که اشتباه می‌کنند،
از روی جوانی (که البته می‌گذرد):
شصت نفر، شاید کمی بیشتر یا کمتر.

آن‌هایی که در هیچ کاری به حساب نمی‌آیند:
چهل و چهار نفر.

کسانی که در ترسِ دایمی‌اند ــ
ترس از کسی یا چیزی:
هفتاد و هفت نفر.

آن‌هایی که توانایی شادی کردن دارند:
حداکثر بیست نفر.

کسانی که به‌تنهایی بی‌آزارند،
اما در میان جمع وحشی می‌شوند:
مطمئناً بیشتر از نیمی از مردم.

کسانی که وقتی در موقعیتش قرار می‌گیرند، بی‌رحم می‌شوند:
بهتر است ندانیم،
حتی عدد تقریبی‌اش را.

کسانی که بعد از فهمیدنِ حقیقتی عاقل می‌شوند:
خیلی بیشتر از کسانی نیستند
که پیش از آن عاقل‌اند.

کسانی که در زندگی به چیزی غیر از مادیات فکر نمی‌کنند:
چهل نفر.
(هر چند امیدوارم اشتباه کرده باشم.)

کسانی که دیر یا زود
کمرشان زیر بارِ درد خم می‌شود،
در تاریکی ــ بدون هیچ کورسوی امیدی:
هشتاد و سه نفر.

آن‌هایی که نیکوکارند:
سی و پنج نفر،
که نسبتاً رقمِ بالایی است.
آن‌هایی که هم نیکوکارند، هم فهمیده:
سه نفر.

آن‌هایی که سزاوارِ دلسوزی‌اند:
نود و نُه نفر.
آن‌هایی که فانی‌اند:
صد نفر از صد نفر ــ
این عدد، تا این لحظه، همچنان بدون تغییر باقی مانده است.

{ ویسواوا شیمبورسکا }



http://bayanbox.ir/view/221868827324578680/20170513-213842-Large.jpg


+وین دایر میگه : عشق، یعنی اینکه بخواهیم و بتوانیم که آنهایی که برایمان مهم هستند، آنچه را که میخواهند انتخاب کنند، بدون اصرار بر اینکه انتخاب آنها، رضایت ما را تامین کند /

و اصل هم تونستنه نه خواستن..خواستن ادعاست فقط.

+یه مدت طولانی با مادرم چالشی داشتم مبنی براینکه بیخود نگرانم نباشه و خودشو بیجهت اذیت نکنه. نشد که تغییرش بدم وقت خوندن این شعر حس کردم باید درک و تا جایی که میشه رفتار خودمو تغییر بدم..در رابطه با بقیه هم صدق میکنه.

+خوب بود. هم شعرها و هم نقاشی ها خلاقانه بودن. قبلاً فقط لافکادیو رو ازش خونده بودم.



چه کسی اسرافت می کند؟
در حالی که من
به ذره ذره تو
محتاجم..

{ جان یوجل }


+{Hurts Like Hell}


پیشترها فقط چشم‌هایت را دوست داشتم
حالا چین و چروک‌های کنارشان را هم
مانند واژه‌ای قدیمی
که بیشتر از واژه‌ای جدید همدردی می‌کند...

پیشترها فقط شتاب بود.
برای داشتن آنچه داشتی، هربار دوباره
پیشترها فقط حالا بود، حالا پیشترها هم هست
چیزهای بیشتری برای دوست داشتن
راه‌های بسیاری برای انجام دادن این کار.

حتا کاری نکردن خود یکی از آنهاست
فقط کنار هم نشستن با کتابی
یا با هم نبودن، در کافه‌ای در آن گوشه
یا همدیگر را چند روزی ندیدن
دلتنگ همدیگر شدن، اما همیشه با همدیگر...


{ هرمان د کونینک }

ترجمه: مؤدب میرعلایی

http://bayanbox.ir/view/8397489682697235005/IMG-20170417-205642.jpg


+عکس از خانم سارا اسکویی


تلخ کنى دهان من ، قند به این و آن دهى ؟
نم ندهى به کشت من ،  آب به این و آن دهى ؟

{ مولانا }


+این آهنگ از فریدون فرخزاد عزیز رو مدت ها پیش آپلود کرده بودم اما اینجا قرار ندادم..چرا ؟ مسخره ست اما نمیخوام چیزی که دوسش دارم مورد دوست داشتن واقع نشه !

حالا که پابند تو هستم میگریزی..پابند ِ لبخند تو هستم میگریزی ؟

+{ Fereydoon Farokhzad - Migorizi }


یا ترک گل لعل همی باید گفت..

یا با الم خار همی باید ساخت !

{ سعدی }



بر کنده ی تمام درختان جنگلی
نام ترا به ناخن برکندم
اکنون ترا تمام درختان
با نام می شناسند

نام ترا به گرده ی گور و گوزن
با ناخن پلنگان بنوشتم
اکنون ترا تمام پلنگان کوه ها
اکنون ترا تمام گوزنان زردموی
با نام می شناسند

دیگر
نام ترا تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان
صبح بهار

نام ترا
به جوجه های کوچک خود یاد خواهند داد

ای بی خیال مانده ز من ، دوست
دیگر ترا زمین و زمان
از برکت جنون نجیب من
با نام می شناسند

ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره
در واپسین غروب بهار
نام مرا به خاطر بسپار..

{ منوچهر آتشی }


+{Anathema - Untouchable, Pt. 1 }


چو بینی یتیمی سر افگنده پیش

مده بوسه بر روی فرزند خویش..


{ سعدی }


http://bayanbox.ir/view/3828292775800001442/My.Life.As.A.Zucchini.2016.720p.BluRay.x265.HEVC.Film2Movie-BiZ-044360-2017-04-18-21-12-31.jpg


http://bayanbox.ir/view/1335273224147726565/My.Life.As.A.Zucchini.2016.720p.BluRay.x265.HEVC.Film2Movie-BiZ-044633-2017-04-18-21-12-12.jpg


یتیم ار بگرید که نازش خرد؟

وگر خشم گیرد که بارش برد؟



به چه درد می‌خورد که هزاران خورشید
در آسمان بازی کنند
اما در دل تو
چراغی نمی‌خندد ؟

به چه درد می‌خورد که هزار شهر را بگردی
اما به راه دل خویش
آگاه نباشی ؟

به چه درد می‌خورد
که صدها هزار یار داشته باشی
اما نتوانی
دلت را یار خود کنی ؟

به چه درد می‌خورد
از هرچه مروارید دریاهاست
گردن‌بندی برای دختری ساز کنی
اما نتوانی
دل خویش را به او تقدیم کنی ؟

{ لطیف هلمت }

 

بیدار شو
تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده
تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم..

{ پل الوار }


http://bayanbox.ir/view/4728021328374392610/e4d0d19f67ac8fe8fab4c8314002a412.jpg


+حس می‌کنم تنهایی ستاره را..این همه ستاره‌ی تنها ؟ یکی به یکی نمی‌گوید بیا..هر یک..از آسمانه‌ی خویش..چونان چشم پرنده ، درخشان..از آشیانه‌ی تاریک..(منوچهر آتشی )

+{Sormeh - Elegy }


به هر چمن که رسیدی، گلی بچین و برو

به پای گل منشین آنقدر که خار شوی..

{ عبدالعزیز ازبک }


http://bayanbox.ir/view/4978791936411999645/How-I-Met-Your-Mother-4x07-Not-a-Father-s-Day.HDTV.LOL.en-006925-14-43-51.jpg


چند پسر دبیرستانی بودیم. زنگ ادبیات برایمان معنایی نداشت، حداقل نه با آن دست های خسته ی به جان آمده از نوشتن تمام آن معنی ها و مترادف ها و آرایه ها که باید درهم و برهم جایشان میکردیم در آن صفحات کوچک. بالای شعرها، زیر آن و گاهی در فضای سفید خالی بالای صفحه!

زنگ تفریح؟ آوای نجات بود..بعدها؟ گاج سبز. کتابی که معلم های ادبیاتمان چشم دیدنش را هم نداشتند .

سه سال با همین وضعیت سپری شد و مطمئنم همه چیز همانطور میماند اگر آن مرد مهربان و دوست داشتنی به مدرسه مان نمی آمد. خودش شاعر بود..و از آن بیشتر، انسان. گاهی غزل هایش را برایمان میخواند.

از این گله میکرد که اشعارش به سبک شعرهای کهن است و باید از این قالب خارج شود و رنگ و بویی تازه بگیرد. رنگ و روی این زمانه را. ما اما انتقاد و اعتراضی نداشتیم. تنها با سرخوشی نگاهش میکردیم و از شنیدن صدا و هنرنمایی اش با کلمات کیف میکردیم. علاقه ی من به شعرخواندن از همانجا شروع شد.

البته برای ساکت نشاندن آن همه پسر دبیرستانی، که  اصلا هم سر به راه نبودند باید ترفندهای زیرکانه تری به کار میرفت .یکی از این ترفندها تشویق ما برای شعر خواندن و درک بهتر ابیات با به کار انداختن قوه ی تخیل و ساختن داستان های من در آوردی برای هر بیت و هر غزل بود! نتایج گاهی جالب، گاهی بامزه و گاهی هم بسیار مسخره بود!

کار سختی نبود. تنها باید با نگاهی، همیشه زمینی، از خودمان میپرسیدیم داستان تولد این بیت چه میتوانسته باشد؟ اولین بیت هایی که با این هدف خوانده شد، این مرواریدهای سعدی بودند..


از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

پیغام آشنا نفس روح پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای؟

من در میان جمع و دلم جای دیگر است..


حالا که چندسالی از آن روزها گذشته دقیقاً خاطرم نیست که چه داستانی برایش ساختیم. تصویر مبهمی که به یادم مانده، آمدن محبوب سعدی در پشت پرده ی مهمانی و جمعی بوده که سعدی به جای بودن در کنار او، در آن حضور داشته...و این جوابی ست که سعدی بعدها به پیغام معشوقش داده..در توجیه آن جای دیگر بودن و نبودن کنار او!

گوهر بعدی این بود..

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی !


شاید در همان مهمانی، محبوب شنیده که سعدی به جای صحبت از او مشغول به چیز دیگری بوده؟ بحث های مردانه..حتی شاید تصور اینکه او از دیگری صحبت میکرده..

و بعدها با گلایه این حرف ها را به زبان آورده، که چرا و چطور حرفی جز من بر زبان داشتی

و سعدی چه داشته که بگوید، جز این مصرع بی نظیر و رندانه! همه بر سر زبانند و تو در میان جانی!

امروز که با علاقه ی شخصی و اشتیاق بیشتر غزل های سعدی را میخوانم ، هرکدام را داستانی بی نظیر می یابم که از پرداخت من بی نیاز است. اما جا برای خیال پردازیهای بیشتر؟ با این ابیات ظریف؟ بیشتر از هر زمانی به چشمانم می آید..

او ما را تشویق به خاطر سپردن این گردنبندهای مروارید، این کلام های هنرمندانه میکرد. نه برای اینکه به نمایششان بگذاریم ،نه اینکه روزی با آنها مشاعره کنیم..که برای آویختن شان به گردن کسی که دوستش داریم. برای آنکه در هر موقعیتی بودیم که مصداقی برای آن ابیات بوده، افکار شیرین تری داشته باشیم و ملایم تر و مهربان تر صحبت و رفتار کنیم.

و  آنچه همیشه ورد زبانش بود و در جمع های خصوصی تر به ما توصیه میکرد..بخوانید،به یاد بسپارید و زمزمه کنید.روزی، برای آرام کردن کسی که از جان، دوستش دارید..