دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن..

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن..

۲۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «در مورد روابط انسانی و عاطفی» ثبت شده است


واقعا کفری‌ام می‌کنند! منظورم اکثر انیمیشن‌های جریان اصلی این روزهای سینماست. بزرگ‌ترین چیزی که درباره‌ی اکثر این انیمیشن‌ها عمیقا ازشان متنفرم، زاویه‌ی دید محدود و عقب‌افتاده و مضحک‌شان است. برخی از این انیمیشن‌ها علاوه‌بر اینکه بی‌احترامی بزرگی به مدیوم سینما و قابلیت‌هایش هستند، سرگرمی ناقص و غیرصادقانه‌ای برای کودکان نیز محسوب می‌شوند. انیمیشن‌های ساده‌لوحانه‌ای که به‌طرز غیرقابل‌باوری مثبت‌اندیش هستند و به قول خودشان می‌خواهند از معصومیت بچه‌ها در برابر ناملایمتی‌ها، استرس‌ها و خشونت دنیای واقعی محافظت کنند. توجیه‌شان این است که نشان دادن چیزی به جز یک دنیای زیبا ، بدآموزی دارد. که بچه‌ها توانایی فهمیدن برخی کانسپت‌های خشن و ترسناک زندگی واقعی را ندارند و بنابراین باید تا آنجا که می‌توان آنها را گول زد که بله، زندگی همیشه همین‌قدر لذت‌بخش و باحال باقی خواهد ماند.

اما اگر بدآموزی به معنای دروغ گفتن و نشان دادن تخیلی زیبا به جای واقعیتی زمینی است، پس بگذار بچه‌ها را مورد بدآموزی قرار بدهیم. ناسلامتی یکی از بزرگ‌ترین لذت‌ها و خصوصیات سینما، توانایی‌اش در هشدار دادن، همدردی با مشکلات‌مان یا آماده کردن‌مان برای طوفان‌های پیش‌روست. چرا همیشه باید بزرگ‌ترها باشند که از این خصوصیت سینما بهره ببرند؟ چرا این اجازه به بچه‌ها داده نمی‌شود؟ چرا اجازه ندهیم آنها از طریق سینما برای مشکلات و استرس‌ها و شرایطی که ممکن است همین فردا با آنها گریبان‌گیر شوند یا در آینده و بزرگسالی با آنها برخورد می‌کنند آشنا نشوند؟

چنین فیلم‌هایی که با بچه‌ها با احترام رفتار می‌کنند، شعورشان را به رسمیت می‌شناسند و آنها را لایق دروغ نمی‌دانند وجود دارند، اما خیلی کم هستند . یکی از آنها  My Life as a Zucchini ست.. فیلمی که باری دیگر بهتان قدرت انیمیشن را در کندو کاو در پایه‌ای‌ترین و پیچیده‌ترین احساسات بشری ثابت می‌کند. آن‌قدر جسور است که معصومیت و روح لطیف بچه‌ها را در کنار برخی از ترسناک‌ترین اتفاقات زندگی واقعی مثل مرگ، سوءاستفاده جنسی از کودکان، اعتیاد و ضایعه‌های روانی قرار داده است و از دل برخورد این دو جریانِ متضاد، داستان تلخ و شیرینی بیرون کشیده است که یک فانتزی قلابی دیگر به خورد بچه‌ها نمی‌دهد، بلکه تا اندازه ی زیادی واقعی است.


http://bayanbox.ir/view/4332107774848389145/My.Life.As.A.Zucchini.2016.720p.BluRay.x265.HEVC.Film2Movie-BiZ-080412-2017-04-18-21-40-58.jpg

 

پایان فیلم هرچند شیرین  است اما نمیتوان گفت غیرقابل وقوع ست . همانطور که رئیس جایی از فیلم به "زوچینی " میگوید بچه های زیادی شانس این را که به فرزندخواندگی قبول شوند ندارند . اما اگر همه مان مانند آن پلیس کمی بیشتر به آدم های شکننده ی اطرافمان توجه کنیم و فقط کمی مهربان تر باشیم مطمئناً همه چیز برای همه مان حداقل کمی آسان تر پیش خواهد رفت..


My Life as a Zucchini

این انیمیشن جزئیاتی زیادی برای تماشا کردن دارد..مانند آن سکانسی که زوچینی پایه صندلی را بادبادکی میبندد تا صندلی را کمی بالاتر بیاید تا قدش مناسب گذاشتن آخرین قوطی آبجو بر روی بقیه قوطی های آبجو شود..دقت و کشف کردن بقیه ی آنها ، بر عهده ی خودتان .


My Life as a Zucchini


چیزی که این انیمیشن و به صورت مخصوص شخصیت زوچینی را از بقیه جدا می‌کند، توجه دائمی به چگونگی شکل‌گیری او و تاثیر حوادث و تجربیات بر اوست. اینکه چگونه کودکان می‌توانند به سهولت خود را با آینده وفق دهند اگر صادقانه با بعضی از واقعیات زندگی مواجه شان کنیم .



I read a theory once that the human intellect was like peacock feathers. Just an extravagant display intended to attract a mate.All of art, literature, a bit of Mozart, William Shakespeare, Michelangelo, and the Empire State Building... Just an elaborate mating ritual.

Maybe it doesn't matter that we have accomplished so much for the basest of reasons. But, of course, the peacock can barely fly.It lives in the dirt, pecking insects out of the muck, consoling itself with its great beauty.


یه بار نظریه‌ای خوندم که کارکرد عقل انسان شبیه پرهای طاووسه
صرفاً یه نمای پر زرق و برق برای جذب یک جفت .
تمام هنر و ادبیات ، آثار موتسارت ، ویلیام شکسپیر ، میکل‌آنژ و حتی ساختمان امپایر استیت...

فقط یه آیین جفت‌گیری پیچیده هستن..
شاید مهم به نظر نرسه که برای پست‌ترین دلایل چنین شاهکارهایی رو خلق کردیم
ولی این طاووس به سختی میتونه پرواز کنه..اون توی گِل و لای زندگی می‌کنه ،حشرات رو از توی کثافت پیدا می‌کنه و میخوره و با زیبایی عظیمش به خودش دلداری میده !


Westworld.S01E07


ای کاش آدم ها میدانستند که صدایشان برای آواز خواندن در جمع خوب است یا نه و به خیال خودشان و تعریف تعارف گونه چند نفر از اطرافیان شان قناعت نمیکردند..
کاش میدانستند اصلا انسان بامزه ای هستند ، که مجاز باشند در هر موقعیتی و به هرشکل و روشی شروع به شوخی کنند یا نه..
کاش میدانستند که سواد و شعور و خرد کافی برای صحبت کردن در مورد یک موضوع را دارند ؟ بیخیال اینها اصلا حرف تازه و مفیدی برای گفتن دارند که دهان باز میکنند یا قلم به دست میگیرند..
آدم باید از یک سنی به بعد حداقل در مورد بعضی از موضوعات به شناختی واقع گرایانه از خودش برسد وگرنه به شدت مایه آزار هرکس که او را میبیند خواهد بود..



در زدن لئا همیشه شبیه شعر بود - والا ، در آمیخته با تردیدی زیبا و به تمامی مقطع و قائم { چون سطرهای زیرهم شعر } شروع در زدنش از معصومیت و زیبایی خودش می گفت و تصادفاً به گفتن از پاکی همه ی دوشیزه های جوان ختم میشد..


+مجموعه داستان نغمه ی غمگین | داستان دختری که میشناختم | جی.دی.سلینجر


ابتذال روح ، چیزی نگفتنی ست..


+دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد | آنا گاوالدا | الهام دارچینیان


عذرخواهی کردن و ضرورت معذرت خواهی برای ادامه یک رابطه ، وقتی خودت قبول نداری که اشتباه کردی ، نه نشونه ی مهربونی و بزرگیه ، نه مهم بودن آدم رو به روت برای تو..فقط بیانگر یه شخصیت ضعیفه و حضور در یک رابطه کاملا اشتباه..



سکوت ، تم تکرار شونده ی آثار کیم کی دوک است..نوعی اعتراض به جهان خشن و تیره و تاری که امنیتی در آن وجود نداره . او زبان را عامل سوء تفاهم در چنین دنیایی میبیند..کم دیالوگ بودن فیلم هایش به هیچ وجه شعاری و سطحی نیست ، ادا در نمی آورد و به خوبی ثابت میکند تصاویر برای بیان تمام حرف ها کافی اند..

http://bayanbox.ir/view/127495838114196274/3Iron-2004-BluRay-720p-LFilm-022650-2017-01-12-14-31-53.jpg
 
در مورد فیلم 3-IRON یا Empty House : شخصیت اصلی فیلم مانند یک سایه میان مردم زندگی میکند..بدون هویت . او بدون اجازه وارد خانه های خالی میشود و مدتی در آنها زندگی میکند . در ابتدا دزد به نظر میرسد اما بعدا متوجه میشیم دنبال چیزهای دیگری میگردد . او در خانه های دیگران غذا میپزد ، لباس هایشان را میشورد ، لوازم خراب را تعمیر میکند و آلبوم عکسها را ورق میزند..اون به دنبال پذیرفته شدن است..یک خانواده میخواهد و نشانه ی این خواسته عکس گرفتن کنار عکسهای دسته جمعی تمام خانه ها و خانواده هاست..

http://bayanbox.ir/view/1606343858632210670/3Iron-2004-BluRay-720p-LFilm-042301-2017-01-12-14-47-28.jpg


اما بعد از افتادن به زندان ، همان شخصی که روزی دنبال پذیرفته شدن بوده ، یاد میگیرد چطور از دید مردم مخفی شود . این تغییر شخصیت او نیست یا نشانه ی پی بردن به اشتباه..تنها راهی ست برای رسیدن به خواسته هایش..بودن در یک خانواده کوچک ، هرچند اگه در آن هم با دیگری شریک باشد..


http://bayanbox.ir/view/224216049021942333/3Iron-2004-BluRay-720p-LFilm-119601-2017-01-12-15-52-12.jpg

خانه های خالی در واقع استعاره از قلب های خالی ست..قلب هایی که به امید شکسته شدن قفل های روزمرگی  و پوچی به دنبال واژه ی گمشده ی عشق میگردند..
بازی زن داستان حیرت انگیز است..با چهره ی سرد و خاموش اما پر از احساس ، اول فیلم پر از غم و تنهایی و رنج است ، بعد مملو از انتظار و دلشوره و دلواپسی و در نهایت سرشار از محبت ، سرخوشی و عشق..او در پایان پاداش صبر و انتظارش را میگیرد..

http://bayanbox.ir/view/7102854180483267015/3Iron-2004-BluRay-720p-LFilm-121265-2017-01-12-15-53-22.jpg

در ابتدای قصه یکبار پسر بعد از درست کردن ترازو روی آن میرود و ما وزنش را میبینم ، یک بار هم دختر در میانه های فیلم..اما در آخر فیلم وقتی با هم به روی ترازو میروند ، عقربه های ترازو یک دور کامل میزند و روی صفر می ایستد..آنها به نوعی کامل کننده ( محوکننده ؟ ) هم هستند..شاید در جهت عکس..و برخلاف جریان جامعه ای که در آن زندگی میکنند . اما چه اهمیتی دارد ؟
آن ها شاید رسما به هم متعلق نباشند..اما وقتی کنار هم قرار میگیرند ، یکی میشوند و حضور مادی و جسمانیت از میان میرود..و تنها همین است که اهمیت دارد .


http://bayanbox.ir/view/872905024575661370/2b34962e15c282097d3064d735de7fbd.jpg

پر رنگ ترین تصویر
کیم کی دوک شاید اینجا باشد :
تنها جایی که میتوانی معشوق را ببینی زمانی ست که خودت را میبینی..

در سکانسی زن پس از احساس حضور پسر در خانه از رخت خواب بلند میشود..شروع به جست و جو میکند ولی او را نمی یابد..اما میداند چشم پسر همواره به دنبال اوست..پس به سمت آینه میرود و آنگاه که خود را میبیند ، حضور او را هم مینگرد و این جاست که تنها جمله اش را در تمام فیلم خطاب به او میگوید : " دوستت دارم " ..



هرچه " من " فردی قوی تر باشد ، ظرفیتش را برای یکی شدن با دیگری کمتر میکند . آن "من" دیواری در این بین است که خودش را اظهار میکند . اظهار او چنین است : " تو " تو هستی و "من" ، من هستم . فاصله ای بین من و تو هست . آنوقت مهم نیست که من چقدر تو را دوست داشته باشم . شاید تو را در آغوش هم بگیرم . با وجود این دونفر هستیم . مهم نیست چقدر از نزدیک دیدار کنیم ، هنوز هم فاصله ای در میان است .

برای همین است که صمیمی ترین تجربه ها نیز برای دیدار نزدیک انسانها با شکست روبه رو میشود . بدنها به هم نزدیک میشوند ولی اشخاص دور باقی میمانند . تا جایی که در درون "من" وجود داشته باشد ، احساس "دیگری" نمیتواند از بین برود .

سارتر جمله ی شگفت انگیزی دارد : " دیگری دوزخ است " ولی توضیح نداد چرا و چگونه دیگری "دیگر" است . دیگری ، "دیگر" است زیرا که "من" ، من هستم . تا وقتی که "من" ، من باشم دنیای اطراف ، دیگری ست - جدا و دور افتاده .  تا زمانی که جدایی در میان باشد تجربه ی عشق ممکن نخواهد بود . عشق تجربه ی یگانگی ست . عشق آن تجربه ای ست که دیوارهای میان دونفر فروریخته باشد و وجودهایشان با هم ملاقات کرده اند ، یگانه و یکی شده اند .

وقتی این تجربه بین دونفر اتفاق می افتد ، من آن را عشق میخوانم .


از سکس تا فرا آگاهی | اوشو | محسن خاتمی


{ اوشو تعریف جالبی از عشق داره و این بهترین توصیفیه که من تابه حال شنیدم . بعد از این اوشو این تعریف رو به تمامیت ( یا the whole ) تعمیم میده  که من فعلا بهش کاری ندارم .

اما در مورد روابط بین افراد من تابه حال چنین چیزی رو بین زوج ها ندیدم . شاید بوده و من حس نکردم ولی احساس من بر اینه که بیشتر افراد با سیاست با هم رفتار میکنند . بهترین هاشون هم در بهترین حالت محبت و خصومتشون به صورت عمل و عکس العمله..

اون یکی شدنه اتفاق نیافتاده و یک دیواری در میانه قرار داره . تمام حرف ها گفته نمیشه و به جای اون با دوری یا با سکوت و ناراحتی یا به صورت عکس العمل ها و کنایه های ناخوشایند نامربوط ابراز میشه .

همونطور که گفتم اون ارتباط و راحتی کامل وجود نداره و افراد با سیاست و نقشه های ذهنی با هم تعامل میکنند .

همونطور که اوشو گفته عشق ، ربطی به میزان محبت و دوست داشتن نداره . تا وقتی من ، منم و دیگری ، دیگریه ، عشق اتفاق نیفتاده . تا وقتی برای بیان خودت و احساست باید به سنجش کلمات بپردازی و وقت گوش کردن به تحلیل واژه و منظوری دیگری ، عشقی وجود نداره..تا وقتی فاصله ای هست..تا زمانی که چیزی در این بین قرار داره ، عشق رخ نشون نداده..

اما آیا..وصل ممکن نیست ؟ همیشه فاصله ای هست ؟ دچآر باید بود ؟ }



نظرات خود را به فرد دیگری گفتن و اصلاح اشتباهات وی کاری است مهم. این کار نشانه ی دلسوزی است. اما شیوه ی انجام این کار بسیار دشوار است.ساده است پیدا کردن نکات خوب و بد یک نفر و نظر خود را درباره آن بیان کردن.
مردم اغلب فکر می کنند با گفتن چیزهایی که دیگران آن را ناخوشایند می شمارند یا گفتن آن را سخت می پندارند کار خوبی انجام می دهند.
 این کار چیزی جز عقده گشایی نیست. پیش از ایراد گرفتن از کسی باید ابتدا در نظر گرفت که ایا آن شخص ظرفیت پذیرش آن نکته را دارد یا خیر. باید ارتباطی صمیمی با او برقرار ساخت و اطمینان حاصل کرد که آن شخص همیشه به کلام تو اعتماد می کند. بهترین راه صحبت کردن با او را جست و جو کن و به دنبال راهی باش که تو را به خوبی درک کند.
چنان رفتار کن که اشتباه خود را چنان پذیرد که گلوی مردی تشنه آب را پذیراست. بدین سان نظر تو اشتباه او را اصلاح خواهد ساخت. چگونه انتظار داری با سرافکنده ساختن یک فرد از او انسان بهتری بسازی؟

+هاگاکوره | یاماموتو چونه تومو


نه در نگاه اول
بلکه عشق

در آخرین نگاه است

زمانی که می خواهد از تو جدا شود
آن گونه که به تو می نگرد
به همان اندازه دوستت داشته است..

 { ناظم حکمت }



حافظ  اینقدر با تاکید تو آخرین مصرع اولین غزلی که تو دیوانش آوردند گفته " هروقت کسی رو که دوست داری دیدی دنیا رو رها کن و به اون توجه کن.." اونوقت باز هر موقع میاد پیشت سرت تو گوشیته کلنگ ؟



"آدم ها را از روی ظاهرشان قضاوت نکنید"‌ بی فایده ترین فرمان دنیاست. ظاهر آدم ها می تواند رازهای زیادی از کاراکتر، فرهنگ و طبقه شان را فاش کند. فقط کافی ست دقیق ببینیم و دقیق بشنویم یا دقیق بخوانیم. به گمانم "ظاهر" فقط شلواری که می پوشیم یا شالی که دور گردن می پیچیم یا رنگ سایه ای که به پشت چشم می زنیم نیست. این ظاهر می تواند لحن حرف زدن یا اصطلاحاتی که به کار می بریم باشد. می تواند نوای موزیکی که از پشت هدفون توی گوش هایمان بیرون می آید باشد. می تواند موضوعی که با شور و حرارت ازش حرف می زنیم باشد.​
آدم ها را می شود از خیلی چیزها شناخت. از ژست عکس پروفایلشان، از سلیقه سینمایی شان، از سوژه هایی که به آن می خندند، از بک گراند موبایلشان، از کامنت هایی که زیر پست های دیگران می گذارند، از شکل و رنگ دندان هایشان، از پوست دست هایشان، از رنگ یا سوختگی موهایشان، از تک جمله های توی بیوگرافی شان، از جنس شوخی هایشان، از لیست following شان، از مدل آرایششان، از نحوه راه رفتن و البته از کفش هایشان.
واقعیت را بگویم من قضاوت کردن آدم های ناشناخته را دوست دارم. دوست دارم برای غریبه هایی که شاید تا ابد غریبه بمانند، داستان بسازم و بگویم طرف به خاطر فلان انگشتری که در دست دارد و فلان لباسی که پوشیده،‌ فلان شغل را دارد و به فلان چیز علاقمند است و تعطیلات آخر هفته اش را به فلان شکل سپری خواهد کرد و سریال مورد علاقه اش فلان است.
توی این داستان سازی ها، همیشه کلیدی ترین نقش را کفش ایفا می کند. کفش ها دروغ گفتن بلد نیستند. یک عمر هم که خود واقعی ات را پشت لباس و جملات قرضی مخفی کرده باشی، بالاخره کفش ها تو را لو خواهند داد. کفش ها می گویند که میل به دیده شدن داری یا ترجیح می دهی آرام و بی سر و صدا از کنار دیگران رد شوی و کسی متوجه حضورت نشود. کفش ها می گویند اهل تظاهری و دوست داری جوری که نیستی به نظر برسی یا از آن هایی هستی که راحتی را به هر چیزی در دنیا ترجیح می دهند و شعارشان چیزی جز "گور بابای نظر دیگران" نیست. زنانی که در خرید و پیاده روی، سوار بر پاشنه های نازک و بلند ظاهر می شوند و با هر قدم، مچ پایشان کج می شود و تا مرز سقوط پیش می روند اما باز تعادلشان را حفظ می کنند و خم به ابرو نمی آورند و به مسیر ادامه می دهند، اسطوره از خودگذشتگی اند. دوست دارند تصویری که در هر زمان و هر مکان ازشان در ذهن دیگران نقش می بندد، زیبا و برازنده باشد. حتی به قیمت از دست دادن پاهایشان. آنها رنج می کشند اما اجازه نمی دهند تصویر رنج کشیدنشان در جایی ثبت شود. آنهایی که کفش های فیک الهام گرفته از طرح های معروف و گران قیمت را به پا می کنند، رویاهای بزرگی در سر دارند. کفش های قلابی فریاد می زنند که صاحبم از چیزی که هست راضی نیست و می خواهد به دنیای دیگری تعلق داشته باشد. خب ندارد. کفش های سیاه و ساده و معمولی، نشان دهنده زندگی معمولی یک انسان معمولی است. احتمالاً کارمندی که ساعت خواب و بیداری اش منظم است و هر روز راس ساعت مشخصی به خانه می رسد و کارهای روزانه معمولی اش را انجام می دهد و از ریسک کردن می ترسد و از هیجان بیزار است و دوست دارد همه چیز تا ابد همین طور آرام و معمولی و بی تغییر باقی بماند. پاهای ورم کرده در کفش های تخت قهوه ای تیره ی زنی که دارد چند کیسه سنگین خرید را دنبال خودش می کشد هم چیزهای زیادی برای گفتن دارد. از این کفش های تخت قهوه ای قدیمی و این قدم های ناصاف می شود فهمید که طرف چند بچه را بزرگ کرده و برای چند نفر غذا پخته و یک تنه چند مهمانی برگزار کرده و کیسه های میوه و تخم مرغ و قند و شکر و روغن سرخ کردنی و بستنی و بیسکوئیت را به طبقه سوم رسانده و هر سال آخرهای اسفند، کمد و مبل ها را جا به جا کرده و با سلاح همیشگی اش، جاروبرقی، به سیاحت مناطق بکر و کمتر دیده شده خانه رفته.
کفش ها دروغ نمی گویند. کفش ها فریاد می زنند که شما هنرمندید یا ورزشکار و کارمند. مد روز اید یا old-fashioned. اهل زجر کشیدن اما خوب دیده شدن اید یا راحت و بی خیال. با اعتماد به نفس اید یا خجالتی. کم درآمد اما با سلیقه اید یا ثروتنمد و پیروی کلیشه ها. تمیز و وسواسی اید یا شلخته و آشفته فکر. شوخ طبع و پر انرژی اید یا جدی و خسته کننده. به کفش ها اعتماد کنید. چیزهای زیادی برای گفتن دارند.


+آنالی اکبری


http://bayanbox.ir/view/7719880566145675380/IMG-20160721-121426.jpg



شاید یکی از ویژگی های دوست خوب این باشه که تو رو آگاه و درگیر مشکلاتی نمیکنه که درموردشون ، کمکی از دستت بر نمیاد..



وقتی چیزی را می شنویم یا میخوانیم
و از شنیدن یا خواندنش لذت میبریم
نیازمند کسی هستیم که آن خوانده یا شنیده را با او در میان بگذاریم.
این یکی از نیازهای پایه ای انسان است
و عمیق ترین رابطه ی عاطفی ما
با کسی است که این نیاز را
بیش از دیگران برای ما تامین میکند..

+مایلز فرانکلین


آن لحظه‌ای که می‌فهمید محبوب‌تان به بعضی «درد»ها نمی‌خورد، حساس‌ترین لحظه‌ی یک رابطه است. لحظه‌ای است که شما - و شاید محبوب هم - بیش از هر زمان دیگری به عزیمت نزدیک هستید. درست‌تر بگویم؛ به ناامیدی عمیقی که نطفه‌ی جدایی را در خود می‌پروراند. همان هنگام که درمی‌یابید محبوب‌تان کسی نیست که بشود آن‌جور که دلخواه است با او فیلم تماشا کرد، یا کتاب خواند، یا آشپزی کرد، یا آواز خواند، یا میهمانی رفت. آن لحظه که می‌فهمید حرف‌هایی هست که او نمی‌فهمد، یا سکوت‌هایی هست که او در آن جایی ندارد.

شما او را دوست دارید، و می‌دانید که او شما را دوست دارد. اما او را «دوست» نمی‌دانید یا حس می‌کنید او شما را دوست نمی‌پندارد؛ چون از دوست به یادگار دردی باید داشت که اون آن درد را ندارد، و وقتی آن درد را ندارد، پس به درد این لحظه هم نمی‌خورد که شما با تمام وجود می‌خواهید کسی باشد که کنارش فیلم ببینید یا کتاب بخوانید یا آواز سردهید یا حرف بزنید یا فقط سکوت کنید، اما محبوب‌تان آن کس نیست.
ناامیدی. این گلادیاتوری است که پشت بزرگ‌ترین عشق‌بازان را به خاک مالیده است. در این کارزار، تنها عشق کافی نیست. هوش و خرد و سلحشوری لازم است تا عشق، از این نبرد، از این لحظه‌ی سرنوشت‌ساز، پیروز بیرون بیاید.


+حسین وحدانی



یک جایی از رابطه هست که هر دو نفر به آنِ فروپاشی می رسند. به باور اینکه ادامه این راه، در کنار هم ناممکن است. با این حال، هر دویشان شرم می‌کنند از گفتنش. ابا دارند از بیانش و می‌ترسند از عواقبش. نمی‌نشینند سر یک میز، خاطرات خوششان را با هم مرور کنند، همدیگر را برای بار آخر ببوسند و بگویند به امید دیدار. که اگر روزی، همدیگر را دیدند بتوانند سرشان را به نشانه احترام تکان بدهند یا لبخند مهربانی بزنند.
به جایش شروع می‌کنند به بازی. آن هم با کسی که برای داشتنش از سربازها و وزیرها و شاه‌ها و خانه‌های سیاه و سفید عبور کرده‌اند. یک بار بهانه می‌آورند که گوشی‌ام خراب شده. بار دیگر می‌گویند اینترنت ندارم. بعدها، کار را بهانه می‌کنند، سختی‌های زندگی را، درس‌را، امتحان‌را.
من باور دارم که همه عاشقانِ بی‌فرجام، در آنِ‌فروپاشی، قصه نویس‌های خوبی می‌شوند. می توانند از یک کلمه، دنیایی مفهوم در بیاورند. می‌توانند اتفاق‌ها را جوری کنار هم بنشانند که باورت شود تو مقصر بودی. نه از همین دیروز و ماه پیش؛ که از همان لحظه نخست آشنایی. از اولین گره خوردن انگشت‌ها به هم و دست‌های تو که عرق کرده بود. از سرمای هوای دربند و جگری که خام بود یا سوخته. از باقالای شب مانده و سفتِ دست‌فروش خیابان انقلاب که تا دو روز دلش را به درد انداخته. از ادکلن کوچکی که با جمع کردن پول ناهارهایت برایش خریده بودی، اما تقلبی بوده و بویش نمی مانده.
پیش‌تر از این، باز هم از آنِ فروپاشی نوشته بودم. با این حال، تا چشم کار می‌کند آدم‌هایی را می‌بینم که این مرحله را به‌درستی نگذرانده‌اند. آدم‌های خشمگین. آدم‌های ترسیده. آدم‌های گریزان از هر سلامی و نگاهی. رفیق دیده‌ام که روزی صدبار گوشی‌اش را برمی دارد و بلافاصله زمین می‌گذارد. زن دیده‌ام که زنگ مدرسه و آیفن خانه و تلفن، تنش را می‌لرزاند. مرد دیده‌ام که توی خیابان، زنی با موهای شرابی دیده و یک‌هو کنار جوی، چندک زده و گریسته.
بعدها چه می‌شود؟ نمی‌دانم. اما می‌دانم که باید برای روابط‌مان قرار تازه‌ای بگذاریم. از همان روز اول؛ درست از لحظه‌ای که با هر نگاهش، دلمان پایین می ریزد عهد ببندیم که اگر همه چیز خوب پیش نرفت، برای آخرین بار همدیگر را ببوسیم و بگوییم به امید دیدار. بگذاریم تا همه این اگر‌ها، تلخی‌ها، جدل‌ها در لحظه خداحافظی بمیرد. که اگر هر کدام‌مان، به آدم دیگری رسیدیم، ایمان‌مان را به انسان از دست نداده باشیم که مرگ باور آدم‌ها، مرگ زندگی است.

+مرتضی برزگر


بهتره از چیزهایی که دوستشون نداریم فاصله بگیریم ، به جای اینکه در موردشون صحبت کنیم..

فقط یک دایره ی خیلی کوچک که مسائل مربوط به خانواده و دوستان بسیار نزدیکمون هستند از این قاعده مستنثی میشه..با اون ها باید در مورد بیشتر دوست نداشتنی هامون و چیزهایی که آزارمون میده ، دائما حرف بزنیم ، تا دلخوری ها کوچک روی هم انباشته نشن و جدایی های بزرگ ، به تدریج ، رقم نخوره...از اونها هم همینو بخوایم و اگه حواسشون نیست گاهی یادآوری کنیم..

اشتباه بزرگمون تو روابط اینه که خواسته هامونو صریح بیان نمیکنیم..میگیم  اینطوری مزش میره ، خودش باید بفهمه .. و خب اون اغلب نمیفهمه . و این از بی توجهی نیست..باید خیلی چیزها رو یاد هم بدیم تو کشوری که چیزی یادمون ندادن..



این که من شرایط تو را درک مى‌کنم، دلیل نمى‌شود تو هر کارى که دلت مى‌خواهد بکنى.

تو بیمارى، غمگینى، افسرده‌اى، تنهایى، مشکلات زیادى دارى، توى غربت مانده‌اى، جفا دیده‌اى، بى‌کارى، ندارى، بى‌اراده‌اى، خجالتى یا کم‌تجربه‌اى یا هرچى؟ خب، چه بد. شاید بخواهم/بتوانم کمک‌ات کنم، شاید هم نه. اما دانستنِ شرایط تو، مجوزِ هر رفتارى از سوى تو نمى‌شود. خب؟


+حسین وحدانی


 وقتی از آدم‌ها غمگین می‌شوم نمی‌توانم توی چشم‌هایشان نگاه کنم، نمی‌توانم حتی با آن‌ها دیالوگ‌های ساده‌ی روزمره را داشته باشم. این اخلاق بد را شاید از بابا به ارث برده‌ام که وقتی غمگین است، وقتی عصبانی‌ست، وقتی ناراحت است، وقتی قهر است، زمین را نگاه می‌کند، تلویزیون را نگاه می‌کند، هرجایی به غیر از چشم‌های آدم، به غیر از چهره‌ی آدم...

اما وقتی کسی شما را می‌کشد کنار و می‌گوید: «حرف بزن!» و مجبورتان می‌کند توی چشم‌هایش نگاه کنید دیواری فرو می‌ریزد. دیواری که نه اسمش را می‌دانم نه حس‌اش را. این‌جور وقت‌هاست که شهامت پیدا می‌کنم تا از دلخوری‌ام حرف بزنم. منِ مغرور، منِ خودخواه وقتی به حرف می‌آیم که کسی بازویم را می‌چسبد و محکم می‌گوید: «مشکل چیست؟»

من هیچ‌وقت شهامت این کار را ندارم. شهامت‌اش را ندارم که وقتی از کسی ناراحتم مستقیم توی چشم‌هایش نگاه کنم و بگویم «ناراحتم!» گله کنم یا علت ناراحتی‌ام را بیان کنم.

می‌گذارم و می‌روم. دورش خط می‌کشم. ساکت می‌شوم. نگاه نمی‌کنم و هر واکنش خاموش دیگر. این رفتار اشتباه هم شاید از آنجایی ریشه گرفت که فکر کردم آدم‌ها خودشان باید متوجه باشند که کجای رابطه ناراحتت کرده‌اند، کجای رابطه دلت را شکسته‌اند، کجای رابطه حرفی زده‌اند یا کاری کرده‌اند که تو را مجبور کرده‌اند ساکت شوی..


+..من هم همین طور..



اینایی که میدونند کجا خودشون به نفهمی بزنند ، جداً آدم های فهمیده ای هستند..