دچــآر باید بود..

نه آرزویی دارم..نه می‌ترسم..من آزادم .

دچــآر باید بود..

نه آرزویی دارم..نه می‌ترسم..من آزادم .

۴۱ مطلب با موضوع «دانش» ثبت شده است


ما اصولا در محدوده دانش خود جستجو می کنیم ولی بهترین جوابها معمولا در لبه ها یا مرزهای دانستن و ندانستن نهفته اند. جایی که از از محدوده جستجوی ما خارج است. خارج است چون نمی دانیم چه سؤالی باید بپرسیم. چون نمی دانیم که چه نمی دانیم...


+علی سخاوتی


http://bayanbox.ir/view/6995557362909328760/13.jpg


شواهد ناشی از رصدهای دقیق که توسط ادوین هابل صورت گرفت توانست جامعه علمی را متقاعد کند که جهان در حال انبساط است .

او کسی است که باعث شد من هنوز به بشریت شدیدا ایمان داشته باشم ، زیرا او در ابتدا به عنوان یک حقوقدان شروع به کار کرد و پس از مدتی اختر شناس شد...


+جهانی از عدم | لاورنس کلاوس | سیامک عطاریان

hubble-best-photos-active-galaxy-centaurus-a


+ تصویری از کهکشان فعال قنطورس A؛ کهکشانی مهم در صورت فلکی قنطورس(Centaurus)



جهان همینی هست ک هست ، چه بخواهیم چه نخواهیم . وجود یا عدم وجود یک خالق مستقل از خواست ماست . جهانی بدون خدا یا غایت نهایی ممکن است ناگوار و بی هدف به نظر آید ، اما این دو دلیل ، الزامی به وجود واقعی خدا ایجاد نمیکند..


+جهانی از عدم | لاورنس کلاوس | سیامک عطاریان


علم در پیشبرد فهم ما از طبیعت موثر بوده است زیرا خصوصیات علم بر اساس سه اصل زیر میباشد :

1.شواهد را دنبال کن و ببین تو را به کجا می برد .

2.اگر کسی نظریه ای ارائه داد همواره دونفر باید باشند که یکی در تلاش برای رد نظریه و دیگری در تلاش برای اثبات آن باشد .

3.نهایی ترین قاضی برای اثبات حقیقت ، آزمایش است . نه احساس اطمینان خاطری که از باورهای پیشین به دست می آید و نه زیبایی و انعطاف پذیری که کسی به یک نظریه نسبت میدهد !


+جهانی از عدم | لاورنس کلاوس | سیامک عطاریان


نظرات خود را به فرد دیگری گفتن و اصلاح اشتباهات وی کاری است مهم. این کار نشانه ی دلسوزی است. اما شیوه ی انجام این کار بسیار دشوار است.ساده است پیدا کردن نکات خوب و بد یک نفر و نظر خود را درباره آن بیان کردن.
مردم اغلب فکر می کنند با گفتن چیزهایی که دیگران آن را ناخوشایند می شمارند یا گفتن آن را سخت می پندارند کار خوبی انجام می دهند.
 این کار چیزی جز عقده گشایی نیست. پیش از ایراد گرفتن از کسی باید ابتدا در نظر گرفت که ایا آن شخص ظرفیت پذیرش آن نکته را دارد یا خیر. باید ارتباطی صمیمی با او برقرار ساخت و اطمینان حاصل کرد که آن شخص همیشه به کلام تو اعتماد می کند. بهترین راه صحبت کردن با او را جست و جو کن و به دنبال راهی باش که تو را به خوبی درک کند.
چنان رفتار کن که اشتباه خود را چنان پذیرد که گلوی مردی تشنه آب را پذیراست. بدین سان نظر تو اشتباه او را اصلاح خواهد ساخت. چگونه انتظار داری با سرافکنده ساختن یک فرد از او انسان بهتری بسازی؟

+هاگاکوره | یاماموتو چونه تومو


در نهایت آنچه به آن باور داریم و از آن دفاع می‌کنیم و در روح و جان ما نفوذ می‌کند،‌ بیشتر از اینکه ناشی از یک مکانیزم استدلال منطقی باشد، ناشی از یک مکانیزم روانی با هدف حفظ آرامش و امنیت ذهنی است.

به نظر می‌رسد تغییر باورهای عمیق،‌ پیچیده‌ترین شکل یادگیری است و آخرین مرتبه‌ی انسانیت.

 

در دنیای مدرن و خیل عظیم فیلم های سینمائی اگر دوست دارید یک فیلمباز حرفه ای شوید باید برای وقتی که میگذارید ارزش قائل باشید.

اولین نکته در حرفه ای شدن اینست که هرفیلمی که در سر راهتان قرار گرفت را تماشا نکنید؛ حتما درمورد عوامل سازنده و داستان فیلمی که میخواهید روی آن وقت بگذارید تحقیق کنید و پول خود را عاقلانه صرف خرید بلیط کنید.(در ایران ترافیک اینترنت)

مهم ترین نکته ای که باید بدانید اینست که وقتی فیلمی را مشاهده میکنید باید این آگاهی را داشته باشید که تک تک فریم هایی که از جلوی دیدگانتان میگذرند طوری ساخته شده اند که برروی شما که بیننده هستید، تاثیر بگذارند.در گام اول توجیه این حرف را نظریه ای موسوم به "هیچ چیز تصادفی نیست" تصدیق میکند.در یک سکانس،از دیالوگ گرفته تا میزان سن، تماما با برنامه ریزی دقیق کنار هم قرار گرفته اند تا همانند قطعات پازل تصویر نهایی و هدف فیلم را به شما نشان دهند و تاثیر خود را چه خوب چه بد ، برروی شما بگذارند.

سرهم رفته،ساختار یک فیلم میتواند کاملا پیچیده باشد ولی هدفی که پشت هر تصمیم است بسته به این است که چگونه آن هدف را به بیننده القا میکنند و لاغیر. حال که زمینه برای حرفه ای شدن و دیدن یک فیلم همانند یک منتقد را کسب کردید؛ باهم نگاهی به 7 نکته ی مهم که با رعایت و دقت درآنها میتوانید به دو اصل زیر دست یابید.

1) به "ارزش وقت گذاشتنِ" فیلم پی ببرید  2)همچون یک منتقد فیلم تماشاکنید 


  •  کــــارگردانی




بهتراست تصویری که از کارگردان در ذهن خود میسازید همانند یک ژنرال باشد. او (چه مرد چه زن) است که با تمام قوا افراد یک پروژه را استخدام میکند تا آنچه در ذهن دارد را به تصویر بکشد. با اینهمه اقتداری که این ژنرال از خودنشان میدهد هرگز نمیتوان گفت که کنترل 100درصدی بر روی اوضاع دارد. یک کارگردان علاوه بر پیشبرد ساخت یک فیلم باید به کیفیت و چندوچون آن هم کنترل داشته باشد و از آنجا که کارگردان است که تصمیم نهایی را میگیرد و از طرفی او یک نفر است؛ نمیتوان به جدیت گفت که او برتمام امور سیطره دارد. هیچ کارگردان بی نقصی تابحال در عرصه ی سینما فیلم نساخته است.
مثالی که از تسلط کارگردان برروی فیلم میتوان ارائه کرد مثل ساخت یک سکانس دراماتیک است.کارگردان یک تصور کلی از سکانس در ذهن خود دارد و این جزئیات ذهن اوست که به خوب و ایده آل بودن آن سکانس کمک میکنند، نه خود شخص کارگردان.. آنچه که در ذهن بیننده نقش میبنند و یک تجربه ی خوب را برایش رقم میزند تصویری است که کارگردان از ذهنیت زیبا یا زشت خود در باب یک موضوع به تصویر میکشد.
گاهی ممکن است یک ذهنیت به قدری زیبا و لطیف باشد که نقش زدن آن از عهده ی یک کارگردان خارج باشد.اگر کارگردان نتواند به این زیبائی جامه ی عمل بپوشاند و انرژی لازم برای انتقال به بیننده را در فریم ها نگنجاند، به مشکل برمیخورد واینجاست که شما مچ او را میگیرید و میگویید "در فلان صحنه میبایست فلان طور میشد." اگر کارگردان پیش بینی این اشتباهات خود را بکند چند کار انجام میدهد :
1)فیلمنامه را عوض میکند 2)حرکت دوربین را اصلاح میکند.
3)ذهنیت را تغییر میدهد.

««که با تغییر جزئی در سومین مورد میتوان یک شاهکار یا یک فاجعه آفرید»»

کارگردان باید بداند که "آن چیزی" که ما تعبیر آن را "ذهنیت" مینامیم باید با شخص کارگردان ارتباط برقرار کند.هرچه ارتباط بین کارگردان و چیزی که دوست دارد بسازد محکم تر باشد ، درانتهای کار اگر فیلم به موفقیت یا شکست برسد همه ی کسانی که فیلم را تماشا کرده اند ارتباط بین کارگردان و ذهنیتش را میستایند و یا نکوهش میکنند.
شما اگر بهترین کارگردان دنیا باشید و بهترین بازیگران را دراختیار داشته باشید بازهم نمیتوانید ادعا کنید که فیلمتان بی نقص است و قطعات پازل را درست چیده اید.
— به دنبال ذهنیت و چیزی که کارگردان میخواهد به شما نشان دهد بگردید و متوجه ی نقاط قوت و ضعف آن شوید.


  • نویــسندگی
یک فیلم خوب برای داستانی که در خود نهفته دارد، ساختار کلی تعریف شده ای دارد.شروع فیلم،اوج فیلم،پایان فیلم.تعداد فیلمهایی که دو اصل اول و آخر را به درستی اجرا میکنند بسیار زیاد است ولی تعداد کمی ازین فیلمها "نقطه ی اوج" تحسین برانگیزی دارند.خلق یک داستان با جذابیت توام با ذهنیت کارگردان کار بسیار سختی است ولی غیر ممکن هم نیست. چه بسا فیلمهایی که تنها با تکیه بر تعریف صحیح داستان در اصل دوم به چندین جایزه ی بین المللی دست یافته اند.

در یک سکانس ده دقیقه ای،شاید با هشت دقیقه دیالوگ حوصله سر بر طرف شوید ولی همان دو دقیقه ی "انفجاری" میتواند عامل میخکوب شدن شما و تماشاکردن با لذت بردن بیشتر از فیلم شود.
داستانی که نویسنده آن را به تحریر در می آورد سه بخش کلی دارد: سکانسهای 10 دقیقه ای،30 دقیقه ای و درنهایت 90 دقیقه ای که شاکله ی اصلی یک اثر برجسته را تشکیل میدهد. از 90دقیقه ی نهایی برای شرح و بسط دادن و رسیدن به نتیجه گیری استفاده میشود. هرچقدر این 90 دقیقه حرفه ای تر نوشته شود و پشت بند آن، حرفه ای کارگردانی شود شما بایک اثر ممتاز طرفید.

این بدان معنا نیست که از سکانسهای 10 و 30 دقیقه ای غافل شوید و برعکس، این لحظات کوتاه و گاه بسیار تاثیرگذارند که به نتیجه گیری فیلم رنگ و لعاب میدهند.جزئیات بیشتر در لحظات کمتر را دنبال کنید و به نکات ظریف داستان پی ببرید.فیلمهای بسیار زیادی در دسترس اند که ازین سه اصل پیروی نمیکنند و در90درصد مواقع با شکست مواجه میشوند و بازهم فیلمهای زیادی هستند که بدون رعایت هیچ مرز و محدودیت و قانونی، تبدیل به شاهکار شده اند.

»»به یاد داشته باشید که بعد از کارگردانی و درک ذهنیت؛ باید تمام حواستان برروی داستان باشد. سعی کنید به لحظاتی که از ساختار سه اصلی تبعیت میکنند توجه بیشتری کنید. اگر سکانسهای 10 و 30 دقیقه ای کارخود را درست انجام دهند،مطمئن باشید با 90 دقیقه ی طوفانی روبه رو هستید.


  • فیـــلمبرداری

فیلمبردار یا کارگردان تصویری ؛ مترجمی است که ذهنیت کارگردان و قصه ای که دراختیار دارد را به زبان "فیلم" ترجمه میکند.این ترجمه شاید شامل کارهایی نظیر انتخاب دوربین،لنز،روشنائی صحنه ها و تصمیمات فیلمبرداری دیگر باشد که به هرچه بهتر نشان دادن ذهنیت کارگردان کمک میکنند.
رابطه ی بین فیلمبردار و کارگردان با درصد بسیار بالایی بستگی به این دارد که کارگردان چه چیزی را قصد دارد نشان دهد.استنلی کوبریک از جمله معدود کارگردانهایی بود که میدانست که از فیلمبردار خود چه میخواهد.بعد ازین اصل، این فیلمبردار است که با دانش صحیح خود از نحوه نقش زدن بر یک سکانس میتواند کارگردان را یاری کند.

»»دفعه ی بعد که میخواهید یک فیلم تماشا کنید یک سکانس را انتخاب کنید و ببینید که اولا سکانس درام است یا عاشقی؟ بعد از کسب این دانش، به دنبال رابطه ی بین کارگردان-فیلمبردار بگردید و به تقابل صحیح یا غلط بین این دو از 0تا10 نمره دهید. به تاکید دوربین و نورپردازی برروی نقاط خاص سکانس توجه کنید و اگر بعد ازین کارها فکر کردید که با سکانس خوبی طرف نیستید؛ اول به فلسفه ی خلق چنین لخظات پوچی فکر کنید و سپس به تاثیری که ممکن است این لحظات برروی بیننده بگذارد بیندیشید.


  • تدویــن



ادیتور(تدوینگر) قهرمان خاموش فیلمها و سریالهاست.این تدوینگر است که میتواند به جست جوی برای یافتن نواقص فیلم بپردازد و چاله های ایجاد شده در کارگردانی،نویسندگی و بازیگری را به بهترین نحو پر نماید.
یک ویراستار همپا با فریم ها به جلو میرود و لحظات اضافه را قیچی میکند و درصورت وجود کاستی، به کارگردان گوشزد میکند که فلان سکانس را مجددا فیلمبرداری کند.اینکار آنقدر تکرار میشود تا او تائید کند که درصورت وجود این سکانس،ریتم فیلم،کارگردانی و داستان دچار مشکل نخواهد شد.
یک تدوینگر موفق کسیست که خودش را به جای بینندگان سینما میگذارد و دید آنها به فیلم نگاه میکند.سکانسی را درنظر بگیرید که درآن شخصیت اصلی میخواهد رازی را برای یکی دیگر از شخصیتهای فیلم برملا کند.این لحظات با هیجان بالایی همراهند.اگر ویراستار به خوبی متوجه ی نقاط قوت شود و آنهارا پررنگ ترنشان دهد و نقاط ضعف را حذف نماید ، آن ذهنیتی که مدام درموردش صحبت میکنیم به درستی به شمای بیننده خواهد رسید و شما راضی خواهید بود.

- تدیونگرخودش را جای شماکه بیننده هستید قرار میدهد؛ شما خودتان را جای تدوینگر قرار دهید و از دید او به سکانسها نگاه کنید.


  • بازیــگری

ورای متن فیلمنامه،دومین قطعه ی مهم پازل موفقیت یک فیلم را بازیگران تشکیل میدهند. متن قوی،بازیگران قوی میطلبد ولی این بدان معنانیست که لزوما بازیگران سرشناس،بازی تحسین برانگیزی داشته باشند و برعکس بعضی بازیگران هستند که شما شاید آنهارا نشناسید ولی آنچنان از فرصت نشان دادن خود و فیلمنامه خود استفاده میکنند که گاه باعث میشوند یک فیلمنامه ی نه چندان خوب؛ عالی جلوه کند.

دیدن بازیگران ساده ترین چیزیست که چشمان شما را مجدوب میکند.این بازیگران هستند که به ذهنیت کارگردان تجسم میبخشند و شما با همپا شدن با آنها پی میبرید که فیلم خوب است یا خیر.90درصد بینندگان تنها بازیگران را میبینند و دیالوگهایشان را میشنوند ولی 10درصد هستند که علاوه بر دوکار بالا توانایی این را دارند تا بفهمند برای چه هدفی،فلان بازیگر فلان دیالوگ یا میمیک صورت را اجرا کرده است.
اگر بتوانید بازیگران را ذهن خود درون منگنه قرار دهید و از آنها بابت حرکات و دیالوگهایشان سوال کنید خواهید توانست به ذات و فلسفه ی تک تک فریم هایی که کارگردان از بازیگران ضبط میکند پی ببرید.اگر سوالهای صحیح بپرسید جوابهای صحیح دریافت میکنید.

»» آیا شما بعنوان بیننده برای کارکتر قصه، تجسمی در دنیای واقعی دارید؟آیا شخص نرمالیست یا کاریزماتیک؟حالا باید ببینید تا بازیگر چه اندازه شخصیت داستانی را به دنیای واقعی نزدیک تر میکند و هرچقدر این تجسم و درون مایه ی بازیگر به واقعیت نزدیک تر باشد و خوش تراش تر جلوه دهد، این شمائید که بازی اورا ستایش خواهید کرد.


  • تهیه و تولید

تهیه کننده یا مدیر تولید یکی دیگر از قهرمانان ساکت پشت پرده ی فیلم است و وظیفه اش ایجاد ظرفیست که محتوای کارگردان درونش ریخته میشوند و با اضافه کردن ملات(بازیگران،داستان و…) یک سیمان ورز دیده برای ساخت یک اثر موفق میسازند. یک مدیر تولید موفق کسی است که تمام ریزه کاری های فیلم مثل طراحی صحنه،لباس،گریم و انتخاب لوکیشن هارا مدیریت میکند و یک طرح کلی و اولیه از دید کارگردان به بیننده ارائه میدهد.

شما درنظر بگیرید فیلمی محصول 2014 تماشا میکنید و این فیلم میخواهد داستان شخصی را که در دهه ی1960میلادی زندگی میکرده را برایتان تعریف کند. .مدیر تولید کسی است که باید حال و هوای 1960 را به لوکیشن،داستان،بازیگران و بقیه ی عوامل منتقل کند. باید لوکیشن ها و لباس ها و تمام ریزه کاری های فیلم یک فلش بکی از 1960را در سال 2014 به شما نشان دهند.
مدیرتولید با هدایت فیلم کمک میکند و اگر فیلم از مسیر خود خارج شد اورا راهنمایی میکند و وظیفه ی سنگینی را در منتقل کردن تم و ژانر فیلم به مخاطب دارد.هر رنگی که او به طراح صحنه برای ایجاد لوکیشن پیشنهاد میدهد در آینده ی فیلم و فیلمبرداری تاثیر مستقیم خواهد گذاشت. او با مدیریت صحیح بر گروه طراحی صحنه میتواند شاهکاری دراین بخش بیافریند. یک مثال عالی از نقش بهینه ی مدیریت تولید را درفیلم The Great Gatsby مشاهده میکنیم.

»» توجه کنید که فیلمی که تماشا میکنید دارای تم مناسب به خودش باشد.اگر فیلم عاشقانه میبینید؛ متوجه ی رنگ قرمز یا صحنه های خشن شدید بدانید که مدیر تولید آنگونه که باید تعریف صحیحی از طراحی فیلم به شما ارائه نداده است.


  • موســیقی متن

ازسال1927 و پخش فیلم The Jazz Singer تمام فیلمسازان به این نتیجه رسیدند که موسیقی یکی از اساسی ترین عناصر یک فیلم است.یک کارگردان موفق کسیست که با کمترین کار بیشترین تاثیر را برروی بیننده بگذارد.اگر برروی یک قطعه ی چند دقیقه ای آهنگ دلنشین و مناسب قرار دهیم تاثیرش بسیار بیشتر از فیلمهای 2 ساعته و پر از دیالوگ ولی بدون آهنگ مناسب است.

استفاده از موسیقی در فیلم محدودیت نمیشناسد؛ متوجه باشید که ممکن است هرنوع صوتی را در حین دیدن یک سکانس بشنوید ولی همه ی اصوات نقششان را درست ایفا نمیکنند. گوش شما به چیزهایی که دوست دارد توجه میکند و آن نوا ، هر چند گوش خراش ولی دلنشین را به خاطر میسپارد.
حتما برایتان اتفاق افتاده که یک فیلم را چندین سال پیش دیده باشید و به تصاویر سیاه و سفید از فیلم چیزی به یاد نیاورید ولی همین که با شنیدن نام فیلم؛ آهنگ فوق العاده خاطره انگیزش را به خاطر می آورید و به دیگران میگویید که این فیلم هرچند مزخرف؛ آهنگ فوق العاده تحسین برانگیزی دارد.
مثالی آشنا از نحوه ی استفاده صحیح موسیقی را درفیلم Saving Private Ryan ساخته ی اسپیلبرگ مشاهده میکنیم.سکانس رسیدن سربازها به ساحل Omaha را به خاطر بیاورید.وقتی سربازان دراثر اصابت گلوگه ازقایقشان واژگون شده و به درون آب می افتند تماما با صدای مناسب حرکت گلوله در زیر آب و تقلای سربازان برای رسیدن به سطح مواجه میشویم.
در هیاهیو ساحل وقتی از هرطرف باشلیک گلوله خودمان را ارضا میکنیم ناگهان صدا تمرکزش را برروی ذهن Tom Hanks میگذارد و چندلحظه ی بدون آهنگ ولی بسیار تاثیر گذار را تجربه میکنیم.

»»موسیقی هم مثل بقیه ی عوامل یکی از تاثیر گذارترین قطعات یک فیلم موفق به شمار میرود.سعی کنید درکنار توجه به نکات گفته شده در بالا جایی هم برای گوش دادن و دقت کردن به موسیقی فیلم درنظر بگیرید و لذت یک سکانس را باتوجه به موسیقی اش بسنجید.


نتیجه گیری:
»»» درآخر این شمائید که میتوانید یک فیلم را برای گذراندن وقت و بدون درنظر گرفتن ارزش دیده شدن تماشا کنید یا اینکه برای وقتتان ارزش قائل شوید و هرچیزی را تماشا نکنید.


+30nama..



When you're lying,
it's hard to tell a story backwards...
because there's no real memory
of what happened.
Liars rehearse their stories in order.
They don't think to rehearse them backwards...


Lie To Me - S01E01 - Pilot

http://bayanbox.ir/view/4896685968940250496/5b389874d31996046864230360bf2e3a.jpg

اونطور که میگن یکی از راه های تشخیص دروغ اینه که ازش بخوایم داستان رو برعکس تعریف کنه..احتمالا نمیتونه..چون فقط از یه سمت براش تمرین کرده



در مصاحبه ام با واتسون این نکته را مطرح کردم که برخلاف او بسیاری از مردم تعارضی میان دین و علم نمی یابند ، چون ادعا میکنند علم درباره ی چگونگی امور است و دین درباره ی مقصود غائی امور . واستون فورا پاسخ داد : خوب من فکر نمیکنم که بودن ما هیچ مقصودی داشته باشد . ما صرفا حاصل تکامل هستیم . میتوانیید بگویید : " خدای من ، اگر فکر میکنید وجود ما مقصودی ندارد ، پس حتما زندگی غمباری دارید ! اما من انتظار نهاری دلپذیری را دارم . " و بعد هم نهار دلپذیری نوش جان کردیم :)


The God Delusion |Richard Dawkins


http://bayanbox.ir/view/8842241290181551233/65b70cf4bca177698dd6b4668c7da196.jpg


Pi 1998 - Darren Aronofsky

+یکی از خطاهای خودمون یا ذهنمون اینه که وقتی روی موضوع خاصی تمرکز میکنیم یا روی یک ایده پافشاری میکنیم تمام داده های دیگه رو فیلتر یا انکار میکنیم..گاهی به صورت ناخودآگاه ..طوریکه تمام جهانمون و تمام چیزی که میبینیم "اون "میشه..اون میتونه یک نفر یا یه عدد باشه..فیلم Number 23 با بازی جیم کری به طور کامل به این ایده پرداخته..البته یک پرداخت داستانی نه علمی..



تعریف  انسان  از خود و از جهان پیرامونش،  ارتباط مستقیمی دارد به هر آنچه از بدو تولد در رویارویی با محیط بیرونی تجربه می کند. مثلا با شنیدن کلمه "گل سرخ " آنچه در ذهن ما تصویر میشود ناشی از تجربه ای است که از دیدن،  بوییدن و لمس کردن گل سرخ داشته ایم. و تنها  ابزارمان برای کسب این تجربه و رسیدن به شناخت خود و جهان بیرون « ادراک حسی» مان است.

بنابراین شما نمی توانید هیچ چیز ماورایی را در دنیا تعریف کنید و  علت آن نیز کاملا واضح است چرا  که ابزار لازم برای تجربه و شناختش را نداشته اید !
با این حال چگونه است که برخی از ما میتوانیم در آسمانها  سیر و سفر کنیم و از عالم غیب وحی دریافت کنیم که خوبها چه هستند و بدها چه ؟!!
پاسخ ساده است ..کافیست که تنها ابزارهای واقعی مان برای درک و شناخت را کنار گذاشته و اجازه دهیم انسانهای دیگر افکارشان را به ما تزریق کنند انجاست که قدم در دنیای دیگری می گذاریم دنیایی پر از قصه های عجیب و غریب که خالقش بنا به صلاحدید قوانین ضد و نقیضی برای رسیدن به هدف والایی وضع کرده است ، دنیایی که ادراک حسی مان را استثمار میکند و قهارانه قدرت تحلیل و منطقمان را میکشد. در چنین دنیایی است که دیگر حاصل تجربه شناخت نمی شود ، میشود توهم!
و ما خوابگردهایی که حوالی توهم هایمان پرسه میزنیم ...در انتظار معجزه..


مغالطه ی ترکیب مفصل :


این مغالطه زمانی رخ می دهد که محمول به صورت مجزا برای موضوع صادق باشد، اما اگر کسی دو جمله را به صورت ترکیبی بیان کند؛ حاصل جمله کاذب خواهد بود.

مثال: اگر کسی نویسنده و ورزشکار باشد اما در یکی ماهر و در کار دیگر بدون مهارت باشد. می توان درباره ی او گفت: "او نویسنده ی بدون مهارت و ورزشکاری ماهر است" یا می توان گفت: "او نویسنده و ورزشکار است" ولی اگر کسی درباره ی او بگوید: "او نویسنده و ورزشکار ماهری است"؛ دچار سخن مغالطه آمیز شده است زیرا این توهم پیش می آید که او نویسنده ی ماهری هم هست.


1.دقت داشته باشیم جملات را نمی توان به راحتی با هم ترکیب کرد .
2.به هنگام عطف دو کلمه صفات آن ها نیز به صورت مشترک درخواهد آمد .
3.به هنگام شنیدن جملاتی که از عطف دو جمله حاصل شده به صحت و صدق هر دو جمله به صورت جداگانه دقت نماییم .




طبیعی است که شهرت  کامو را بعنوان یک نویسنده فلسفی، شاعر و یک هنرمند هرگز نمی توان از شهرتی که استفاده و تاکید وی بر مفهوم و واژه پوچی داشت جدا دانست . به جرات می توان اذعان داشت که واژه  و مفهوم  پوچی و نقش آن، نه  تنها در ادبیات و فلسفه قرن بیستم بلکه در فرهنگ عمومی مدرن این دوران مدیون کامو می باشد .

-اما معنای پوچی چیست؟ خلاف چیزی که در فرهنگ عامه مشهور شده است پوچی (حداقل در معنایی که کامو در نظر دارد) صرفاً به وضعیت مهمی از ادراک که زندگی مدرن همراه با طیفی از تناقض ها ، عدم تجانس ها و بد فهمی های روشنفکرانه پدیده آورده است اطلاق نمی شود. در عوض همانگونه که وی خود سعی در تبیین آن دارد، پوچی عبارتی است برای تشریح مجموعه ای از ناهماهنگی های اساسی و سازش ناپذیری های تراژیک که در هستی ما وجود دارد. وی بیان می کند که در اصل پوچی محصول تلاقی یا رودررویی  بین خواست های انسانی برای نظم،معنا ،و هدف در حیاتی است  که سرشار از سکوت است .کامو تاکید می کند که پوچی نه در انسان است و نه در جهان بلکه در مواجهه این دو مفهوم پدید می آید و این تنها نقطه اشتراک این دو می باشد.او اضافه می کند که :
و حالا ما در این جهان هستیم، مخلوقاتی به  شدت ناچیز که به شدت در پی امید و آرزو و معنای هستی می گردد. در این زمنیه ژان پل سارتر  در یادداشتی که برای کتاب بیگانه نگاشته بود، تأویل دیگری را نیز برای این واژه بیان می کند :" پوچی وجود نخواهد داشت، اگر فقط به تنهایی به انسان یا جهان اشاره شود. اما زمانی که مفهوم انسان به عنوان مخلوقی در این جهان تعریف می شود  آنگاه مفهوم پوچی خلق می شود و جزئی جدایی ناپذیر از شرایط هستی انسان می گردد " . سپس پوچی خود را در قالب یک موقعیت هستی شناسانه مخالف نشان میدهد. او خود را از پی نیاز انسان به وضوح و برتری از یک سو و مواجهه با جهانی که چیزی ارائه نمی دهد، نمایان می کند در نهایت سرنوشت، چنین می شود: "ما درجهانی آشیان گزیده ایم که نسبت به رنج های ما بی تفاوت و نسبت به اعتراض های ما کورو کر می باشد" .

 - در دیدگاه کامو سه گزینه در مواجهه با چنین مخمصه فلسفی وجود دارد . او اظهار می کند که دو مورد از این گزینه ها نوعی فرار تلقی می شوند و وی  راه حل سومی را پیشنهاد می کند.

-اولین گزینه، بعنوان انسان، ساده و صریح است و آن عبارت است خودکشی فیزیکی. اگر، به این نتیجه برسیم که یک زندگی معنای درست ارزش  زیستن ندارد،  ما به سادگی می توانیم تصمیم به کشتن خود بگیریم . کامو این ایده را رد می کند و آنرا حاصل یک انسان ضعیف النفس تلقی می کند. از دیدگاه وی این عمل نوعی انکار و یا فرار از واقعیت زندگی است و نه یک طغیان حقیقی .

-راهکار دوم راه حل مذهبی است و پناه گرفتن در پشت سنگری که مذهب فراهم می کند و درصدد التیام بخشی و تسکین درد پوچی می باشد . کامو به این روش خودکشی فلسفی می گوید و آنرا بعنوان یک گریز عریان و نوعی تقلب و فریبکاری تلقی می کند . او این شیوه را نوعی توسل به جهان فرامادی برای حل مشکل پوچی تعریف می کند که در اصل درصدد نابود کردن دلایل پوچی بر می آید. کامو آنرا به شدت مخرب و کشنده و در واقع نوعی خود تخریبی معادل خودکشی فیزیکی تعریف می کند. بعبارت بهتر در راه حل مذهبی، بجای حذف فیزیکی خود از سطح جهان برای فرار از مواجهه با مفهوم پوچی، معتقدان مذهبی به سادگی اقدام به حذف جهان متخلف و مقصر  پدید آورده پوچی از معاملات ذهنی می کنند و آنرا با انواعی از اوراد متافیزیکی و یا سایر موارد مشابه جایگزین می کند.

-از دیدگاه کامو راه حل سوم (و از نظر وی تنها راه حل معتبر و صحیح) پذیرش مفهوم پوچی و پذیرفتن ادامه حیات می باشد چرا که در نظر وی، پوچی امری غیر قابل اجتناب و غیر قابل توضیح از وضعیتی انسانی است و تنها پاسخ مناسب به این پدیده مقابله مستقیم با ان از طریق پذیرش آگاهانه حقیقت وجود آن  در حیات انسانی است. او می گوید که «زندگی را بایستی زیست هر چند که فاقد معنی باشد»
 


 زندگی کردن با دو دسته از آدم ها در جامعه ترسناکه..

دسته ی اول کسانی هستند که اطلاعی از اتفاقات و جریان های اجتماعی و سیاسی های اطرافشون ندارن و با هر سطحی از آگاهی ، خودخواسته خودشون رو از تمام خبرها و حرکت ها دور نگه میدارن..

و دسته ی دوم که حتی ترسناک تر از منفعلان گروه اولند آدمهایی هستند که فقط در روزهای خاصی به این چیزها کار دارند ! یعنی بعد از بازتاب گسترده ی یک خبر یا شکل گرفتن یک جریان بزرگ دچار احساسات عجیب و غریبی ( همون جوگیری )  میشن ، شروع به پیگیری موضوع میکنند و حتی گاهی دوست دارند بخشی از اون حرکت باشند .

مشکل اینجاست که آگاهی اونها در سطح همون خبرهای بازتاب شده ست..و نه فکر و مطالعه ای ، چه قبل و چه بعد از اون اتفاق مهم..چنین انسانهایی قطعا در شکار احساسات بی معنی ناتوانند..

اونها با حضورشون به جریان ها و انقلاب ها قدرت میدن..بدون این که بدونند واقعا در حال انجام چه کاری هستند..



اخلاق بردگی یعنی همین چیزی که ۹۰ درصد مردم به‌ آن معتقدند؛ اخلاقی که می‌گوید در مهمانی‌ها و جمع فامیل لبخند بزن، اگر عصبانی می‌شوی، خوددار باش و فریاد نزن، وقتی دخترعمویت بچه‌دار می‌شود برایش کادو ببر، وقتی دوست‌ت ازدواج می‌کند به‌ش تبریک بگو، وقتی از همکارت خوش‌ت نمی‌آید، این را مستقیم به‌ش حالی نکن، برای این که دوست‌ت، همسرت، برادرت ناراحت نشوند خودت را، عقاید و احساسات‌ت را سانسور کن، برای به دست آوردن تأیید و تحسین اطرافیان، لباسی را که دوست داری نپوش، اگر لذتی بر خلاف شرع و عرف و قوانین جامعه‌ی بشری است آن را در وجودت بکُش و به خاک بسپار، فداکار، مهربان، صبور، متعهد، خوش‌برخورد و خلاصه، همرنگ و همراه و هم‌مسلک جماعت باش.

اما «اخلاق اربابی» کاملاً متفاوت است. افرادی که به اخلاق اربابی پایبندند، از نظر روان‌شناسی، آدم‌هایی هستند که به بالاترین حد از بلوغ روانی رسیده‌اند و قوانین اخلاقی را نه از روی ترس از خدا و جهنم و قانون و پلیس و همسر و پدر و مادر و نه به طمع پاداش و تشویق اجتماعی، که بر مبنای وجدان خودشان تعریف می‌کنند.
البته وجدان شخصی این افراد، مستقل، بالغ، صادق و سالم است، اهل ماست‌مالی و لاپوشانی نیست، صریح و بی‌پرده است و با هیچ‌کس، حتی خودشان تعارف ندارد. بزرگ‌ترین معیار خالقان اخلاق اربابی برای اعمال و رفتارشان، رسیدن به آرامش و رضایت درونی است. اخلاق اربابی مرزهای وسیع و قابل انعطافی دارد و هرگز خشک و متعصب نیست.
برای توده‌هایی که مقید و مأخوذ به اخلاق بردگی هستند، اخلاق اربابی، گاهی زیبا و تحسین‌برانگیز، گاهی گناه آلود و فاسد، و در اکثر مواقع گنگ و نامفهوم است.
یونگ می‌گوید: افرادی که به اخلاق اربابی رسیده‌اند، تاوان این بلوغ را با تنهایی و طردشدگی پس می‌دهند. آن‌ها به رضایت درونی می‌رسند ولی همیشه برای اطرفیان‌شان، دور از دسترس و غیر قابل درک باقی می‌مانند.



نشر هر مطلبی، تجاوز خودخواسته به حریم شخصی مان است..

+مارشال مک لوهان



در مکتب بودایی تمرینی هست به نام خلوص سه بعدی : بی اهمیتی کننده، بی اهمیتی کار و بی اهمیتی نتیجه. آیا واقعا فکر می کنید آدم مهمی هستید؟ یا کاری که انجام می دهید واقعا اهمیت دارد؟ آیا واقعا مهم است که این مطلب را چند نفر می خوانند یا اینکه بعد از خواندن آن چه اتفاقی می افتد؟ هیچ کس اهمیت نمی دهد..


+درباب شور و شوق



فرض کنید من معتقد باشم که ساختار و کارکردی بسیار بهتر از شما دارم. جسمم سالم‌تر، زیباتر و پُرقوت‌تر است. در ناحیه‌ی ذهن، قدرت یادگیری، سرعت انتقال، قدرت تفکر، عمُق فهم و حافظه‌ام از شما بهتر است. در ساحت روانم، سخاوت و شجاعت و فضیلت‌های اخلاقی بیشتری دارم و یا در مناسباتم از نظر نفود کلام، نَفَس گرم، قدرت اقناع، لطیفه‌گویی و حاضرجوابی و سایر توانایی‌های مهارتی از همه‌ی شما بیشم. آیا با همه‌ی این احوال و با فرض درستی همه‌ی این مدعیات، میتوانم بگویم که «این منم طاووس علیین شده»؟
خیر؛‌ چون می‌توانید به من بگویید بسیاری از این ویژگی‌های تو محصول ژنتیک، محیط تعلیم و تربیتی، خصوصاً در سه سال آغاز زندگی و بسیاری عوامل دیگر بوده است. حتی اقلیمی که در آن زندگی کرده‌ای در تو تأثیر داشته است. خانواده‌ و ویژگی‌های پدر و مادر و اینکه در خانواده‌ای اصیل به دنیا آمده‌ای دخالت داشته‌اند. تو چیزی نداری که تنها متعلق به خودت باشد. حتی اگر گفتم که پشتکار داشته‌ام در حالی‌که قُل هم‌سان من دقیقاً در همین شرایط بود، اما فقدان پشتکار، باعث شد به جایی نرسد؛ می‌شود پرسید این علاقه، اراده‌ی قوی و پشتکار را چه کسی به تو داده است؟ کافی بود یکی از رویدادهایی که در زندگی تو رخ داده، رخ نمی‌داد تا تو آنچه که هستی نمی‌شدی.
از این مثال یا باید نتیجه گرفت که اصلاً منی در کار نیست، آنچنان که بودا و و در میان فلاسفه‌ی جدید دیوید هیوم می‌گفتند و یا باید نتیجه گرفت که منی در کار هست، اما مرزی بین «من» و «نامن» وجود ندارد. اگر منی هست، شناور در کلّ هستی است. چه چیزی از ما منحصراً در اختیار ماست و هستی توان تأثیرگذاری در آن را ندارد؟ اگر چندروز متوالی باران ببارد و شما از خانه نتوانید بیرون بیایید و اوقات‌تان تلخ شود، خواهید فهمید که باران هم جزوی از شماست و بیرون از شما نیست. همه‌ی آنچه در جهان است در وضع و حال ما تأثیر دارند.
ما انسان‌ها معمولاً در ناحیه‌ی جسم‌مان این را می‌پذیریم که مثلاً زیبایی‌مان یا استحکام دندان‌هایمان دست خودمان نبوده‌است و به ارث بُرده‌ایم؛ اما در عالَم ذهن و از آن بیشتر در عالَم نفس و روان پذیرای این موضوع نیستیم. یعنی می‌خواهیم توانایی‌های ذهنی و روانی‌مان را به خودمان نسبت دهیم.
هیچ نعمتی به خاطر استحقاق تو به تو اعطا نشده و نقمت‌ها هم به خاطر بی‌استحقاقی تو نبوده است. برای مثال تو رفته بودی کتاب درسی بخری و به اتفاق، کتابی عرفانی به دستت رسید و زندگی‌ات دگرگون شد. کار از کار خیزد در جهان. آیند و روندِ حوادث، ما را شکل می‌دهند و حتی اگر بگویی توانایی‌های‌ات محصول برنامه‌ریزی تو بوده است، می‌پرسیم شعور و هنر برنامه‌ریزی را چه کسی به تو داده است؟

+مصطفی ملکیان



مغالطه ی ابهام ساختاری شبیه مغالطه ی اشتراک لفظی است. با این تفاوت که در این جا ابهام معنا ناشی از یک لفظ نیست؛ بلکه ناشی از ساختار جمله است.
مغالطه ی ابهام ساختاری وقتی صورت می گیرد که فرد جمله ای را به کار برد که بیش از یک معنا داشته باشد. و آن جمله برای مخاطب مطابق با یک تفسیر صحیح و مقبول باشد و مطابق با تفسیر دیگر خطا و غیر قابل قبول. حال اگر شخص آن جمله را در مقدمات استدلال خود، مطابق با تفسیر اول به کار برد ولی استنتاج خود را مطابق با تفسیر دوم انجام دهد؛ مرتکب "مغالطه ی ابهام ساختاری" شده است.

مثال 1:
می گویند پادشاه لیدا، در نظر داشت با داریوش، پادشاه ایران وارد جنگ شود. از کاهن معبد دلفی خواست که نتیجه ی جنگ را پیشگویی کند. کاهن گفت: "اگر به جنگ داریوش بروی یک امپراطوری بزرگ را نابود خواهی کرد"- پادشاه لیدا به جنگ داریوش رفت و از او شکست سنگینی خورد. هنگام بازگشت کاهن را مورد مواخذه قرار داد. اما کاهن مدعی شد که پیشگویی او درست بوده است؛ زیرا او گفته: "اگر به جنگ داریوش بروی یک امپراطوری بزرگ (یعنی امپراطوری لیدا) را نابود خواهی کرد"!!!

مثال 2: کودک تا پدرش را دید لباسش را مرتب کرد (لباس خودش را یا لباس پدرش را؟!)
مثال 3:  اجناس دزدیده شده توسط مامورین کشف شد.
مثال 4: من از راهنمایی شما پشیمانم.


تعریف مغالطه: مغالطه، قیاس فاسدی است که منتج به نتیجه ی صحیح نباشد و فساد آن یا از جهت ماده است یا صورت و یا هر دو.

+ آگاهانه و عمدی بودن یا غیر آگاهانه و سهوی بودن، تاثیری در مغالطه ندارد. مغالطه ای که عمدی انجام شود "سفسطه" است.


1. مغالطه ی اشتراک لفظ:

استعمال یک لفظ در یک متن با معانی گوناگون، بدون توجه به تعدد معانی آن. به طوری که این امر موجب یک استنتاج خطأ شود.

مثال 1:
انگور شیرین است
شیرین معشوق فرهاد است
پس: انگور معشوق فرهاد است :)

مثال 2:
سعادت غایت زندگی انسان است
غایت زندگی انسان مرگ است
پس: سعادت انسان همان مرگ است !

(کلمه ی غایت در مقدمه ی اول به معنای هدف و در مقدمه ی دوم به معنای انتها است، هم چنین کلمه ی زندگی در مقدمه ی دوم به معنای زندگی این جهانی و در مقدمه ی اول اعم از آن است. این تشابه لفظ سبب ایجاد یک نتیجه گیری نادرست شده است )