دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

۴۹ مطلب با موضوع «دانش» ثبت شده است


سوالات مهم زیادی هستن تو زندگی که پاسخ معینی ندارن. یعنی داده های ما برای رسیدن به جوابشون کافی نیست. مثلا اینکه بعد از مرگ برای ما چه اتفاقی می افته(یا نمی افته) یا هدف از بودن ما در اینجا چیه.
ایده های زیادی برای پاسخ دادن به این دست از سوالات مطرح شده اما خیلی هاشون با واقعیت ها (facts) پشتیبانی نمیشن، در نتیجه برای آدمهای منطقی غیرقابل قبول اند. اما چیکار میشه کرد؟ ما از یه طرف مجبوریم برای یه زندگی عمیق با این سوالات مهم دست و پنجه نرم کنیم و از طرف دیگه تقریباً میتونیم مطمئن باشیم جواب دقیقی براشون وجود نداره..فکر میکنم برای روبه رو شدن با این چالش اول قدم آن است که بتونیم با این بی جوابی کنار بیایم و دست به اختراع داستان های عجیب و غریب برای پاسخ بهشون نزنیم. یعنی باید بپذیریم شناخت قسمت هایی از زندگی ناممکنه.
اما پذیرش ندانم گرایی هرچند عقلانیه، آسون نیست. ذهن ما دنبال یه پاسخ مشخص میگرده و به صورت آشکار یا پنهان تا به اون نرسه دست از کاوش بر نمیداره. موقعیت دشواریه. از یک طرف میدونی رسیدن به جواب غیرممکنه و از طرف دیگه هنوز دنبال جواب میگردی..
فکر میکنم این موقعیت سخت یه فرصت مناسب هم هست چون این شانس و انگیزه رو بهت میده تا همزمان با جستجو رشد کنی، شاید به جواب نرسی اما قطعاً از نظر ذهنی پروار خواهی شد.
برگردیم دنبال جواب. فرضیه من اینه، وقتی واقعیت های کافی و مورد نیاز برای رسیدن به جوابو نداری باید ساده ترین و عینی ترین حالت ممکنو به عنوان پاسخ در نظر بگیری..برای مثال مرگ..که معمولاً با توقف عملکرد قلب شروع میشه و بعد از مدتی با قطع تنفس ادامه پیدا میکنه..به از بین رفتن علائم حیاتی بدن مرگ کلینیکی گفته میشه که در اون لزوما هنوز فعالیت مغز تموم نشده..
مرگ زیستی ( یا مرگ مغزی ) اما زمانی اتفاق می افته که مغز هم از کار بیفته..شاید علائم حیاتی با استفاده از ابزارهای پزشکی به قوت قبل باقی بمونه اما دیگه خبری از کنش های الکتریکی در مغز نیست و این نوع مرگ پایان زندگی انسان خواهد بود.
اگه کسی بدون پیشفرض ذهنی با مسئله مرگ رو به رو بشه احتمالا چیزهایی که میبینه فروپاشی سلول های بدن و خاموش شدن و از کار افتادن ذهن شبیه یک کامپیوتر خواهد بود..پایان قصه ی زندگی یک انسان با تجزیه شدن بدن و برگشتنش اجزای سازنده اش به طبیعت صورت میگیره..و تمام. هیچ چیز دیگه ای وجود نداره. بله هزاران افسانه ی میشه در این مورد ساخت اما هرکدومشون چقدر محتملند؟ از کجا نشات گرفتند؟ به غیر از ترس و نفرت انسان از ادامه ی جهان بدون او؟

فکر میکنم پذبرفتن تمام داستان های دیگه برای فرار از رو به رویی با همین واقعیت ساده و گویا تلخه..

تمام شدن.برای همیشه.


هدف و چرایی زندگی یکی از مسائل مهم و البته مبهم در تاریخ اندیشه انسان است  که بسیاری از فیلسوفان و از دیدگاههای متفاوت به آن پرداخته اند.در همین ابتدا مسیر یافتن پاسخ تحت تاثیر نگرش مذهبی و غیر مذهبی به دو جریان کلی تقسیم می‌شود.

دیدگاه های پندارگرایانه و مذهبی
در نگرش این فیلسوفان که معتقد به وجود جهانی دیگر و ماوراء الطبیعی هستند هدف زندگی بدون دخالت و خواست بشر برا یش تعیین گردیده است. بنابراین انسان در ورای زندگی مادی و جسمی ا ش، هدفی نهائی، معنوی و الهی دارد.
افلاطون معتقد بود که دنیای مادی فقط سایه ای موهوم است از یک دنیای عالی و فرا مادی. ما انسانها مانند زندانیانی هستیم که در این جهان پست محبوسیم درحالیکه نشانه های مبهم جهان واقعی را می بینیم.
در این دیدگاه پاسخ به نظر آسان میرسد ؛ زندگی این جهان در جوهر خود واقعیت ندارد و انسان با عبور از این جهان موقت و موهوم به هدف خود میتواند نائل شود که همان رسیدن به دنیای ایده آل و بعبارت دیگر به وجود باریتعالی است.
در فلسفه ی ارسطو هر موجودی با توجه به طبیعت خود رو بسوی کمالی ویژه دارد. هر چیزی سرنوشت مقدر و هدف خود را دارد و همه ی اهداف وغایت هائی موجود در طبیعت تابع یک هدف عالی، اصیل و نهائی (خدا) است. بنابراین هدف یا منظور زندگی نزدیکی به این اصل نهائی است که خود موجب شادی میشود.

 در دین بودا هدف زندگی رهائی از رنج است که خود از هوس زاده می شود. این سرکوب هوس های انسانی است او را به والاترین درجه ی روشنگری (نیروانا) می رساند.

برخی از ادیان آفریقائی معنای زندگی را در قالب  نظریه جالبی پاسخ می‌دهند؛
 "نظریه دایره وار زندگی"  به این ترتیب که ما انسانها بصورت های مختلف به زندگی بر می گردیم و اگر کاری نیمه تمام داریم با مرگ ما آن کار به اتمام نمی رسد. ما می توانیم به زندگی بر گردیم و کار نیمه تمام خود را تمام کنیم. در این حالت، هدف زندگی باید این باشد که ما هر بار با اعمال و معرفت خود بصورت های والاتری به زندگی باز گردیم.

در دین یهود، مسیحیت و اسلام دنیا محل کشت است و انسان هر آنچه میکارد را در جهان آخرت برداشت خواهد کرد. زندگی این جهان محل  آزمایش انسان و هدف نهائی آن قدم نهادن در قلمرو الهی است. پس انسان برای دست یابی به این غایت آسمانی باید راه عبادت و اطاعت پروردگار را در پیش بگیرد، خدا را بشناسد و به دیگران بشناساند و خود را به خدا نزدیک کند.

در عرفان اما هدف زندگی یکی شدن با خدا است. از نظر عرفا، انسان می تواند با کشتن نفس و طی مراحل سیر وسلوک عرفانی، از حالت خودی به بیخودی برسد و در عالم خلسه (درخشش عالی) به خدا بپیوندد و با او یکی شود.

دیدگاه های غیر الهی


اگزیستانسیالیسم یا فلسفه ی اصالت وجود
اگزیستانسیالیست ها موضوع را از دیدگاه بی هدفی جهان مورد بحث قرار می دهند. زندگی همان چیزی است که ما هرروز با آن سروکار داریم و هیچ کمکی از آسمان برایمان نمی رسد.ما انسانها فقط در فاصله ی کوتاهی هستی می یابیم و چاره ای نداریم جز آنکه فعال باشیم.
بنابراین این انسانها هستند که می توانند و باید اهداف و مقاصد خود را از زند گی تعیین کنند و ضمن آفرینش و تغییر طبیعت خویشتن به زندگی خود معنا و مفهوم ببخشند در غیر اینصورت پوچی زندگی انها را به یاس و ناامیدی می کشاند.

مارکسیسم
از دیدگاه مارکسیسم، که خود را علم "رهائی و تحول سرشت انسانی" می داند،  "بالابردن غنای سرشت آدمی هدفی است در خود"
از دیدگاه مارکسیسم، افراد و شخصیت ها نه بعنوان وجود فردی، بلکه بعنوان بخشی از کـــّل (کل جامعه انسانی) مورد شناسائی قرار می گیرند. مارکس در یکی از آثار اولیه ی خود نوشته است "فرد یک وجود اجتماعی است.بنابراین تجلیات زندگی او(حتی اگر بظاهر مستقیمأ از تجلیات زندگی حاصل از همکاری با دیگران ناشی نشده باشد) بیان یک زندگی اجتماعی ا ست" .
لنین نیز مانند مارکس زندگی را دارای ارزش ذاتی و سرشتأ هدفی در خود می داند. از نظر لنین انسان انگیزه ای است در خود که باید"خویشتن را سامان بخشد تا خود را درجهان عینی عینیت بخشد و به تحقق برساند."
مارکسیسم تاکید دارد که انسان دارای دو نوع زندگی فردی و نوعـی است. این دو گونه از زندگی گرچه در ارتباط تنگا تنگ و گاهأ مکمل یکدیگرند، لیکن تضادهای خود را نیز دارند. یکی ازاین تضادها این است که انسان در جریان زندگی فردی خود هرگز قادر نخواهد بود به اهداف زندگی نوعی خود نایل آید. مثلأ اگر تعالی نوع بشر مستلزم رهائی او از چنگال جنگ، بیماری، فقر، ستم و آلودگی محیط زیست باشد، این اهداف چه بسا نتواند توسط فرد و در طول حیات فردی او به تحقق بپیوندد ـ حتی اگر شخص بظاهر در زند گی فردی خود موفق باشد. از این لحاظ است که انسان هرگز نخواهد توانست خود را به عنوان یک موجود کامل سامان بخشد. او همواره از وضعیت خویش ناراضی است. این نقص و عدم رضایت منشاء تکاپو و فعالیت های خلاق انسانی است: "
 زندگی خود فقط به عنوان یک شیوه ی زندگی ظاهر می گردد" بنابراین معنی زندگی این است که هر فرد انسانی همه ی ظرفیت های خود را بصورت همه جانبه ای تحول بخشد.
تحول ظرفیت های انسانی مستلزم رهائی اجتماعی و تعالی نوع بشری اوست. تحول نوعی انسان در بادی امر ممکن است هزینه ی فردی سنگینی را در بر داشته باشد. لیکن در درازمدت با رهائی نوع بشر رهائی فردی نیز تامین می گردد و این دو بر یکدیگر منطبق می شوند.
مارکسیسم بعنوان "آئین عمل وپیکار" شیوه ی این رهائی را، که از مسیر مبارزه ی طبقاتی می گذرد، نشان می دهد. از نظر مارکسیسم، انسان، بر خلاف سایر حیوانات، یک موجود نوعی است.  تحول عا لیتر فرد تنها و تنها در یک روند تاریخی صورت می پذیرد که طی آن فرد بخاطر تعالی نوع بشری خود در یک جامعه ی انسانی حتی از فدا کردن وجود فردی خود ابا ندارد. با توجه به این نوع آموزش مارکسیستی ا ست که نویسنده ی مارکسیست استروفسکی اعلام می دارد که " گرانبها ترین چیز برای انسان زندگی است و آن فقط یکبار داده می شود. پس باید آنرا چنان گذراند تا سالهای به هدر رفته ی عمر موجب عذاب دردناک نشود، تا گذشته ی خوار و سفله بر پیشانی ما داغ رسوائی نزند، تا بهنگام بدرود زندگی بتوان گفت: سراسر زندگی و همه ی نیروهایم وقف زیبا ترین پدیده های جهان، وقف مبارزه در راه بشریت شده بود. پس باید شتافت، زندگی کرد. چه یک بیماری بی معنی یا یک تصادف تراژیک می تواند رشته ی آنرا از هم بگسلد"



1. افراد درونگرا طرفدار بحث های عمیق و شناخت واقعی هستند و مکالمات سطحی و دم دستی را نمی پسندند.( اگر از مهم ترین افراد زندگی آنها نیستید میتوانید مطمئن باشید علاقه ای به شنیدن حرف های معمولی یا جزئیات زندگی روزانه شما ندارند حتی اگر از روی نزاکت اینکار را انجام دهند.)

2.بیشتر درونگراها توانایی بهتری در نوشتن دارند تا صحبت کردن. احتمالا ارتباط نوشتاری مانند ایمیل زدن و مسیج دادن راه آسوده تری برای برقراری ارتباط با آن ها باشد تا تماس صوتی.

3.اگر با یک درونگرا در کافی شاپ یا رستوران قرار دارید بهتر است میزهایی را انتخاب کنید که در گوشه یا کناره ی مکان مورد نظر قرار دارند. بدیهی ست که مکان های شلوغ و میزهای وسط انتخاب مناسبی نیستند. (من در محیط های بسته همیشه میز هایی که یک طرف یا دو طرفشان دیوار هست را ترجیح میدهم.)

4.وقتی در حال مذاکره با یک درونگرا هستید سعی کنید سرعت صحبت کردنتان را کاهش دهید و به او فرصت کافی دهید تا جمله های شما را پردازش کند. صحبت کردن سریع و دادن اطلاعات فراوان به یک درونگرا ممکن است او را مضطرب یا ناراحت کند. ( بهتر است بعد از هر جمله سه ثانیه درنگ کنید. برای شنیدن پاسخ هم به اندازه کافی صبرکنید. او به دنبال یک جواب دقیق و کلمات مناسب برای بیان آن میگردد و این تامل لزوماً نشانه ی تردید و.. نیست.)

5.وقتی با یک درونگرا در حال تماشای فیلم (یا شنیدن یک آهنگ) هستید سعی کنید سکوت را رعایت کنید و حتی الامکان کمتر صحبت کنید. شاید دوست درونگرای شما در ظاهر ساکت به نظر برسد ولی در ذهن خود در حال تحلیل و طبقه بندی اطلاعات است  و صحبت کردنِ شما میتواند در این روند تداخل ایجاد کند.

6.یادتان باشد یک درونگرا بیشتر از چشمها و گوش هایش استفاده می کند تا از زبانش.(اگر دوست دارید رابطه ی خود را با او بهبود ببخشید باید بتوانید توجه بیشتری به ارتباط  غیرکلامی تان داشته باشید.)


Pin :Your Guide To Interacting With An Introvert

Pin : با درونگراها مهربان باشیم - متمم
Pin : قدرت درون گراها..
Pin :آیین دوست یابی برای درونگرایان


میزان یادگیری ما، نه به نمره و مدرک و نه به ساعت و میزان هزینه و نه به تعداد صفحات یا کتاب هایی که خوانده ایم، بلکه به تعداد دفعاتی ست که در هنگام یادگیری با تضاد و تناقض رو به رو شده ایم.
در واقع میزان یادگیری ما به اندازه دفعاتی ست که با مطلب جدیدی آشنا شدیم که با دانسته های قبلی مان در تعارض بوده است. در غیر این صورت یادگیری چیزی نیست جز تقویت پایه های نادانی گذشته !
البته انسانها، هربار که مفروضاتشان زیر سوال میرود، رنج بسیار میکشند، انگار زمین زیر پایشان خالی شده است، حاضرند بسیاری از داده ها و اطلاعات جدید را انکار کنند تا این مفروضات سرجایشان باقی بمانند. برای همین است اگر اطلاعاتی در تایید این مفروضات پیدا کنند بسیار روی آن تاکید میکند اما اگر مخالفش باشد، فراموش اش خواهند کرد.
یادگیری
اما، روندی واژگونه را میطلبد. مهارت یادگیری نیاز به پیش زمینه ای دارد و آن هم آمادگی برای نقض دانسته های پیشین است. بسیار از افراد با زره ای ( معمولاً از جنس ایمان و تعصب)  وارد میان یادگیری میشوند. آنها اطلاعات جدید را با محک دانسته های قبلی شان میسنجد، اگر مطابقت داشت میپذیرند و گرنه آن را رد میکنند. اما انسانی که به دنبال یادگیری ست با مشاهده یافته ها و داده های جدید و معتبر ، به جای انکار و یا نادیده گرفتن آنها، شروع به ویرایش یا حذف آموخته های قبلی اش میکند.
ما از دیگران کم می آموزیم یا اصلاً نمی آموزیم زیرا نمی رویم که یاد بگیریم و تغییر کنیم. ما میرویم تا بنیان فکری خودمان را محکم تر کنیم و برای ساختمان و ساختار ذهنی که به درست یا غلط بنا کرده ایم، آجرهای بهتری، به غنیمت بیاوریم!
وارن بافت در این مورد جمله ی کم نظیری دارد: " اغلب انسان ها سال ها مطالعه میکنند تا اثبات کنند آنچه که روزگاری فکر میکرده اند، درست بوده است ! "

پیش زمینه :

در مورد یادگیری (2) - چطور میتوانیم از دیگران یاد بگیریم ؟


شک کردن بزرگترین سرمایه ی آدمیزاد است. زندگی بدون شک کردن، از آدم تخته سنگی نفوذ ناپذیر می سازد. ایمان کامل، بدون باز گذاشتن دریچه ای برای شک، تنها حاصلش بسته شدن و ماندن است‌. گندیدگی و تباهی از بطن ایمان زاده می شود.

بد نیست گاهی از خودمان بپرسیم آیا هنوز پنجره ای که به شک باز شود داریم؟ ببینیم که چیزی از این سرمایه ی عظیم مان هنوز باقی است یا از دستش داده ایم؟ اگر چنین پنجره ای را در رویارویی با دیگران یا مواجهه با خودتان نیافتید با شکی قریب به یقین بدانید مرده اید.



 اگر من ناراحتی قلبی داشته باشم و بعلاوه همه داروهایی را که آزموده ایم ناراحتی ما را مرتفع نکرده است؛ حالا یک دارویی پیدا شده که ناراحتی قلبی مرا خوب میکند. اگر شما استدلال کردید که این دارو را نخور، زیرا با اینکه ناراحتی قلبی تو را رفع میکند ولی برای معده ات ضرر دارد. در این استدلال شما مغالطه ای است، زیرا اگر دوایی هست که هم قلب مرا شفا میدهد و هم برای معده ام عارضه ای ندارد، در این صورت تو حق داری به من بگویی این دارویی که در اختیارت هست را مصرف نکن.

اما وقتی چنین دارویی نیست، این دارو را باید مصرف کنم. اگردنبال آن دوا بروم، دنبالِ کمال ناممکن رفته ام و هرکه دنبال کمال ناممکن رفت، از کمال های کوچکترِ ممکن، خودش را محروم کرده است.


+مصطفی ملکیان


غیرقابل تحمل ترین چیز برای من در دنیا نگاه کردن به تیک های عصبی دیگرانه..یعنی زمانی که متوجه تیک آزاردهنده ای در کسی بشم اون رابطه برای من تموم شده به حساب میاد.. حتی با وجود اینکه میدونم این چیزها خیلی دست خود آدم نیست ( هرچند باید بهش آگاه بود و همینطور دنبال درمان )

از طرف دیگه باید به خودم هم نگاه کنم..نمیدونم تیک دارم یا نه..احتمالا باید دیگران در این مورد توضیح بدن ، با وجود پرسیدن چیزی نشنیدم ولی موضوعی نیست که معمولا کسی در موردش حرف بزنه چون ناراحت کننده ست.. تنها رفتار تیک وار و نیمه ارادی که تو خودم دیدم تکون دادن مکرر و عصبی پاها موقع نشستن یا خوابیدنه..که تو 70% آدم های اطرافم هم دیدمش و چون شایع تره شاید کمتر دیده بشه و کمتر هم آزاردهنده باشه..احتمالا یه مکانیسم برای تخلیه تنش باشه..تقریباً تونستم کنترلش کنم..

+تیک به حرکات عود‌کننده، سریع و هم شکلی گفته می‌شود که معمولا به صورت غیرارادی یا بهتر است بگوییم نیمه‌ارادی اتفاق می‌افتد و شروعی ناگهانی دارد.

+سندرم پاهای بی قرار یه بیماری دیگه با نشانه های متفاوته ولی مناسب ترین اسمی بود که به ذهنم رسید !


در زندگی انسان مراحلی در جست و جوی دانش وجود دارد. در پایین ترین سطح هرچه شخص تلاش می کند هیچ ثمری نمی برد و احساس می کند هم او و هم دیگران ناشی و خام دست هستند. در این مرحله او هیچ ارزشی ندارد. در مرجله ی بعد او هنوز بی فایده است اما از ناکارامدی خویش آگاه است و می تواند ناکارامدی دیگران را نیز ببیند.
در سطحی بالاتر او مفتون توانایی های خویش است و از تحسین دیگران به دل شاد می شود و از ناتوانی دوستان و آشنایان خود اندوهگین می شود. این مرد ارزش دارد. در والاترین مرتبه مرد چنان به نظر می رسد که گویی هیچ نمی داند. اما مرحله ای متعالی نیز هست که والاترین آنهاست. در این مرحله انسان می داند که راه حقیقت را ژرفایی بی پایان است و هرگز نمی اندیشد که سلوک او به پایان رسیده است. او به راستی به عدم کفایت خویش واقف است و هیچ گاه در زندگی خویش فکر نمی کند که موفق شده است. غروری در سر ندارد اما با فروتنی طریقت خویش را تا به انتها می داند. من راه شکست دیگران را نمی دانم تنها می دانم چگونه می توانم بر خویش چیره شوم .

+هاگاکوره | یاماموتو چونه تومو |
سیدرضا حسینی | نشر چشمه


ما اصولا در محدوده دانش خود جستجو می کنیم ولی بهترین جوابها معمولا در لبه ها یا مرزهای دانستن و ندانستن نهفته اند. جایی که از از محدوده جستجوی ما خارج است. خارج است چون نمی دانیم چه سؤالی باید بپرسیم. چون نمی دانیم که چه نمی دانیم...


+علی سخاوتی


http://bayanbox.ir/view/6995557362909328760/13.jpg


شواهد ناشی از رصدهای دقیق که توسط ادوین هابل صورت گرفت توانست جامعه علمی را متقاعد کند که جهان در حال انبساط است .

او کسی است که باعث شد من هنوز به بشریت شدیدا ایمان داشته باشم ، زیرا او در ابتدا به عنوان یک حقوقدان شروع به کار کرد و پس از مدتی اختر شناس شد...


+جهانی از عدم | لاورنس کلاوس | سیامک عطاریان

hubble-best-photos-active-galaxy-centaurus-a


+ تصویری از کهکشان فعال قنطورس A؛ کهکشانی مهم در صورت فلکی قنطورس(Centaurus)



جهان همینی هست ک هست ، چه بخواهیم چه نخواهیم . وجود یا عدم وجود یک خالق مستقل از خواست ماست . جهانی بدون خدا یا غایت نهایی ممکن است ناگوار و بی هدف به نظر آید ، اما این دو دلیل ، الزامی به وجود واقعی خدا ایجاد نمیکند..


+جهانی از عدم | لاورنس کلاوس | سیامک عطاریان


علم در پیشبرد فهم ما از طبیعت موثر بوده است زیرا خصوصیات علم بر اساس سه اصل زیر میباشد :

1.شواهد را دنبال کن و ببین تو را به کجا می برد .

2.اگر کسی نظریه ای ارائه داد همواره دونفر باید باشند که یکی در تلاش برای رد نظریه و دیگری در تلاش برای اثبات آن باشد .

3.نهایی ترین قاضی برای اثبات حقیقت ، آزمایش است . نه احساس اطمینان خاطری که از باورهای پیشین به دست می آید و نه زیبایی و انعطاف پذیری که کسی به یک نظریه نسبت میدهد !


+جهانی از عدم | لاورنس کلاوس | سیامک عطاریان


نظرات خود را به فرد دیگری گفتن و اصلاح اشتباهات وی کاری است مهم. این کار نشانه ی دلسوزی است. اما شیوه ی انجام این کار بسیار دشوار است.ساده است پیدا کردن نکات خوب و بد یک نفر و نظر خود را درباره آن بیان کردن.
مردم اغلب فکر می کنند با گفتن چیزهایی که دیگران آن را ناخوشایند می شمارند یا گفتن آن را سخت می پندارند کار خوبی انجام می دهند.
 این کار چیزی جز عقده گشایی نیست. پیش از ایراد گرفتن از کسی باید ابتدا در نظر گرفت که ایا آن شخص ظرفیت پذیرش آن نکته را دارد یا خیر. باید ارتباطی صمیمی با او برقرار ساخت و اطمینان حاصل کرد که آن شخص همیشه به کلام تو اعتماد می کند. بهترین راه صحبت کردن با او را جست و جو کن و به دنبال راهی باش که تو را به خوبی درک کند.
چنان رفتار کن که اشتباه خود را چنان پذیرد که گلوی مردی تشنه آب را پذیراست. بدین سان نظر تو اشتباه او را اصلاح خواهد ساخت. چگونه انتظار داری با سرافکنده ساختن یک فرد از او انسان بهتری بسازی؟

+هاگاکوره | یاماموتو چونه تومو


در نهایت آنچه به آن باور داریم و از آن دفاع می‌کنیم و در روح و جان ما نفوذ می‌کند،‌ بیشتر از اینکه ناشی از یک مکانیزم استدلال منطقی باشد، ناشی از یک مکانیزم روانی با هدف حفظ آرامش و امنیت ذهنی است.

به نظر می‌رسد تغییر باورهای عمیق،‌ پیچیده‌ترین شکل یادگیری است و آخرین مرتبه‌ی انسانیت.

 

در دنیای مدرن و خیل عظیم فیلم های سینمائی اگر دوست دارید یک فیلمباز حرفه ای شوید باید برای وقتی که میگذارید ارزش قائل باشید.

اولین نکته در حرفه ای شدن اینست که هرفیلمی که در سر راهتان قرار گرفت را تماشا نکنید؛ حتما درمورد عوامل سازنده و داستان فیلمی که میخواهید روی آن وقت بگذارید تحقیق کنید و پول خود را عاقلانه صرف خرید بلیط کنید.(در ایران ترافیک اینترنت)

مهم ترین نکته ای که باید بدانید اینست که وقتی فیلمی را مشاهده میکنید باید این آگاهی را داشته باشید که تک تک فریم هایی که از جلوی دیدگانتان میگذرند طوری ساخته شده اند که برروی شما که بیننده هستید، تاثیر بگذارند.در گام اول توجیه این حرف را نظریه ای موسوم به "هیچ چیز تصادفی نیست" تصدیق میکند.در یک سکانس،از دیالوگ گرفته تا میزان سن، تماما با برنامه ریزی دقیق کنار هم قرار گرفته اند تا همانند قطعات پازل تصویر نهایی و هدف فیلم را به شما نشان دهند و تاثیر خود را چه خوب چه بد ، برروی شما بگذارند.

سرهم رفته،ساختار یک فیلم میتواند کاملا پیچیده باشد ولی هدفی که پشت هر تصمیم است بسته به این است که چگونه آن هدف را به بیننده القا میکنند و لاغیر. حال که زمینه برای حرفه ای شدن و دیدن یک فیلم همانند یک منتقد را کسب کردید؛ باهم نگاهی به 7 نکته ی مهم که با رعایت و دقت درآنها میتوانید به دو اصل زیر دست یابید.

1) به "ارزش وقت گذاشتنِ" فیلم پی ببرید  2)همچون یک منتقد فیلم تماشاکنید 


  •  کــــارگردانی




بهتراست تصویری که از کارگردان در ذهن خود میسازید همانند یک ژنرال باشد. او (چه مرد چه زن) است که با تمام قوا افراد یک پروژه را استخدام میکند تا آنچه در ذهن دارد را به تصویر بکشد. با اینهمه اقتداری که این ژنرال از خودنشان میدهد هرگز نمیتوان گفت که کنترل 100درصدی بر روی اوضاع دارد. یک کارگردان علاوه بر پیشبرد ساخت یک فیلم باید به کیفیت و چندوچون آن هم کنترل داشته باشد و از آنجا که کارگردان است که تصمیم نهایی را میگیرد و از طرفی او یک نفر است؛ نمیتوان به جدیت گفت که او برتمام امور سیطره دارد. هیچ کارگردان بی نقصی تابحال در عرصه ی سینما فیلم نساخته است.
مثالی که از تسلط کارگردان برروی فیلم میتوان ارائه کرد مثل ساخت یک سکانس دراماتیک است.کارگردان یک تصور کلی از سکانس در ذهن خود دارد و این جزئیات ذهن اوست که به خوب و ایده آل بودن آن سکانس کمک میکنند، نه خود شخص کارگردان.. آنچه که در ذهن بیننده نقش میبنند و یک تجربه ی خوب را برایش رقم میزند تصویری است که کارگردان از ذهنیت زیبا یا زشت خود در باب یک موضوع به تصویر میکشد.
گاهی ممکن است یک ذهنیت به قدری زیبا و لطیف باشد که نقش زدن آن از عهده ی یک کارگردان خارج باشد.اگر کارگردان نتواند به این زیبائی جامه ی عمل بپوشاند و انرژی لازم برای انتقال به بیننده را در فریم ها نگنجاند، به مشکل برمیخورد واینجاست که شما مچ او را میگیرید و میگویید "در فلان صحنه میبایست فلان طور میشد." اگر کارگردان پیش بینی این اشتباهات خود را بکند چند کار انجام میدهد :
1)فیلمنامه را عوض میکند 2)حرکت دوربین را اصلاح میکند.
3)ذهنیت را تغییر میدهد.

««که با تغییر جزئی در سومین مورد میتوان یک شاهکار یا یک فاجعه آفرید»»

کارگردان باید بداند که "آن چیزی" که ما تعبیر آن را "ذهنیت" مینامیم باید با شخص کارگردان ارتباط برقرار کند.هرچه ارتباط بین کارگردان و چیزی که دوست دارد بسازد محکم تر باشد ، درانتهای کار اگر فیلم به موفقیت یا شکست برسد همه ی کسانی که فیلم را تماشا کرده اند ارتباط بین کارگردان و ذهنیتش را میستایند و یا نکوهش میکنند.
شما اگر بهترین کارگردان دنیا باشید و بهترین بازیگران را دراختیار داشته باشید بازهم نمیتوانید ادعا کنید که فیلمتان بی نقص است و قطعات پازل را درست چیده اید.
— به دنبال ذهنیت و چیزی که کارگردان میخواهد به شما نشان دهد بگردید و متوجه ی نقاط قوت و ضعف آن شوید.


  • نویــسندگی
یک فیلم خوب برای داستانی که در خود نهفته دارد، ساختار کلی تعریف شده ای دارد.شروع فیلم،اوج فیلم،پایان فیلم.تعداد فیلمهایی که دو اصل اول و آخر را به درستی اجرا میکنند بسیار زیاد است ولی تعداد کمی ازین فیلمها "نقطه ی اوج" تحسین برانگیزی دارند.خلق یک داستان با جذابیت توام با ذهنیت کارگردان کار بسیار سختی است ولی غیر ممکن هم نیست. چه بسا فیلمهایی که تنها با تکیه بر تعریف صحیح داستان در اصل دوم به چندین جایزه ی بین المللی دست یافته اند.

در یک سکانس ده دقیقه ای،شاید با هشت دقیقه دیالوگ حوصله سر بر طرف شوید ولی همان دو دقیقه ی "انفجاری" میتواند عامل میخکوب شدن شما و تماشاکردن با لذت بردن بیشتر از فیلم شود.
داستانی که نویسنده آن را به تحریر در می آورد سه بخش کلی دارد: سکانسهای 10 دقیقه ای،30 دقیقه ای و درنهایت 90 دقیقه ای که شاکله ی اصلی یک اثر برجسته را تشکیل میدهد. از 90دقیقه ی نهایی برای شرح و بسط دادن و رسیدن به نتیجه گیری استفاده میشود. هرچقدر این 90 دقیقه حرفه ای تر نوشته شود و پشت بند آن، حرفه ای کارگردانی شود شما بایک اثر ممتاز طرفید.

این بدان معنا نیست که از سکانسهای 10 و 30 دقیقه ای غافل شوید و برعکس، این لحظات کوتاه و گاه بسیار تاثیرگذارند که به نتیجه گیری فیلم رنگ و لعاب میدهند.جزئیات بیشتر در لحظات کمتر را دنبال کنید و به نکات ظریف داستان پی ببرید.فیلمهای بسیار زیادی در دسترس اند که ازین سه اصل پیروی نمیکنند و در90درصد مواقع با شکست مواجه میشوند و بازهم فیلمهای زیادی هستند که بدون رعایت هیچ مرز و محدودیت و قانونی، تبدیل به شاهکار شده اند.

»»به یاد داشته باشید که بعد از کارگردانی و درک ذهنیت؛ باید تمام حواستان برروی داستان باشد. سعی کنید به لحظاتی که از ساختار سه اصلی تبعیت میکنند توجه بیشتری کنید. اگر سکانسهای 10 و 30 دقیقه ای کارخود را درست انجام دهند،مطمئن باشید با 90 دقیقه ی طوفانی روبه رو هستید.


  • فیـــلمبرداری

فیلمبردار یا کارگردان تصویری ؛ مترجمی است که ذهنیت کارگردان و قصه ای که دراختیار دارد را به زبان "فیلم" ترجمه میکند.این ترجمه شاید شامل کارهایی نظیر انتخاب دوربین،لنز،روشنائی صحنه ها و تصمیمات فیلمبرداری دیگر باشد که به هرچه بهتر نشان دادن ذهنیت کارگردان کمک میکنند.
رابطه ی بین فیلمبردار و کارگردان با درصد بسیار بالایی بستگی به این دارد که کارگردان چه چیزی را قصد دارد نشان دهد.استنلی کوبریک از جمله معدود کارگردانهایی بود که میدانست که از فیلمبردار خود چه میخواهد.بعد ازین اصل، این فیلمبردار است که با دانش صحیح خود از نحوه نقش زدن بر یک سکانس میتواند کارگردان را یاری کند.

»»دفعه ی بعد که میخواهید یک فیلم تماشا کنید یک سکانس را انتخاب کنید و ببینید که اولا سکانس درام است یا عاشقی؟ بعد از کسب این دانش، به دنبال رابطه ی بین کارگردان-فیلمبردار بگردید و به تقابل صحیح یا غلط بین این دو از 0تا10 نمره دهید. به تاکید دوربین و نورپردازی برروی نقاط خاص سکانس توجه کنید و اگر بعد ازین کارها فکر کردید که با سکانس خوبی طرف نیستید؛ اول به فلسفه ی خلق چنین لخظات پوچی فکر کنید و سپس به تاثیری که ممکن است این لحظات برروی بیننده بگذارد بیندیشید.


  • تدویــن



ادیتور(تدوینگر) قهرمان خاموش فیلمها و سریالهاست.این تدوینگر است که میتواند به جست جوی برای یافتن نواقص فیلم بپردازد و چاله های ایجاد شده در کارگردانی،نویسندگی و بازیگری را به بهترین نحو پر نماید.
یک ویراستار همپا با فریم ها به جلو میرود و لحظات اضافه را قیچی میکند و درصورت وجود کاستی، به کارگردان گوشزد میکند که فلان سکانس را مجددا فیلمبرداری کند.اینکار آنقدر تکرار میشود تا او تائید کند که درصورت وجود این سکانس،ریتم فیلم،کارگردانی و داستان دچار مشکل نخواهد شد.
یک تدوینگر موفق کسیست که خودش را به جای بینندگان سینما میگذارد و دید آنها به فیلم نگاه میکند.سکانسی را درنظر بگیرید که درآن شخصیت اصلی میخواهد رازی را برای یکی دیگر از شخصیتهای فیلم برملا کند.این لحظات با هیجان بالایی همراهند.اگر ویراستار به خوبی متوجه ی نقاط قوت شود و آنهارا پررنگ ترنشان دهد و نقاط ضعف را حذف نماید ، آن ذهنیتی که مدام درموردش صحبت میکنیم به درستی به شمای بیننده خواهد رسید و شما راضی خواهید بود.

- تدیونگرخودش را جای شماکه بیننده هستید قرار میدهد؛ شما خودتان را جای تدوینگر قرار دهید و از دید او به سکانسها نگاه کنید.


  • بازیــگری

ورای متن فیلمنامه،دومین قطعه ی مهم پازل موفقیت یک فیلم را بازیگران تشکیل میدهند. متن قوی،بازیگران قوی میطلبد ولی این بدان معنانیست که لزوما بازیگران سرشناس،بازی تحسین برانگیزی داشته باشند و برعکس بعضی بازیگران هستند که شما شاید آنهارا نشناسید ولی آنچنان از فرصت نشان دادن خود و فیلمنامه خود استفاده میکنند که گاه باعث میشوند یک فیلمنامه ی نه چندان خوب؛ عالی جلوه کند.

دیدن بازیگران ساده ترین چیزیست که چشمان شما را مجدوب میکند.این بازیگران هستند که به ذهنیت کارگردان تجسم میبخشند و شما با همپا شدن با آنها پی میبرید که فیلم خوب است یا خیر.90درصد بینندگان تنها بازیگران را میبینند و دیالوگهایشان را میشنوند ولی 10درصد هستند که علاوه بر دوکار بالا توانایی این را دارند تا بفهمند برای چه هدفی،فلان بازیگر فلان دیالوگ یا میمیک صورت را اجرا کرده است.
اگر بتوانید بازیگران را ذهن خود درون منگنه قرار دهید و از آنها بابت حرکات و دیالوگهایشان سوال کنید خواهید توانست به ذات و فلسفه ی تک تک فریم هایی که کارگردان از بازیگران ضبط میکند پی ببرید.اگر سوالهای صحیح بپرسید جوابهای صحیح دریافت میکنید.

»» آیا شما بعنوان بیننده برای کارکتر قصه، تجسمی در دنیای واقعی دارید؟آیا شخص نرمالیست یا کاریزماتیک؟حالا باید ببینید تا بازیگر چه اندازه شخصیت داستانی را به دنیای واقعی نزدیک تر میکند و هرچقدر این تجسم و درون مایه ی بازیگر به واقعیت نزدیک تر باشد و خوش تراش تر جلوه دهد، این شمائید که بازی اورا ستایش خواهید کرد.


  • تهیه و تولید

تهیه کننده یا مدیر تولید یکی دیگر از قهرمانان ساکت پشت پرده ی فیلم است و وظیفه اش ایجاد ظرفیست که محتوای کارگردان درونش ریخته میشوند و با اضافه کردن ملات(بازیگران،داستان و…) یک سیمان ورز دیده برای ساخت یک اثر موفق میسازند. یک مدیر تولید موفق کسی است که تمام ریزه کاری های فیلم مثل طراحی صحنه،لباس،گریم و انتخاب لوکیشن هارا مدیریت میکند و یک طرح کلی و اولیه از دید کارگردان به بیننده ارائه میدهد.

شما درنظر بگیرید فیلمی محصول 2014 تماشا میکنید و این فیلم میخواهد داستان شخصی را که در دهه ی1960میلادی زندگی میکرده را برایتان تعریف کند. .مدیر تولید کسی است که باید حال و هوای 1960 را به لوکیشن،داستان،بازیگران و بقیه ی عوامل منتقل کند. باید لوکیشن ها و لباس ها و تمام ریزه کاری های فیلم یک فلش بکی از 1960را در سال 2014 به شما نشان دهند.
مدیرتولید با هدایت فیلم کمک میکند و اگر فیلم از مسیر خود خارج شد اورا راهنمایی میکند و وظیفه ی سنگینی را در منتقل کردن تم و ژانر فیلم به مخاطب دارد.هر رنگی که او به طراح صحنه برای ایجاد لوکیشن پیشنهاد میدهد در آینده ی فیلم و فیلمبرداری تاثیر مستقیم خواهد گذاشت. او با مدیریت صحیح بر گروه طراحی صحنه میتواند شاهکاری دراین بخش بیافریند. یک مثال عالی از نقش بهینه ی مدیریت تولید را درفیلم The Great Gatsby مشاهده میکنیم.

»» توجه کنید که فیلمی که تماشا میکنید دارای تم مناسب به خودش باشد.اگر فیلم عاشقانه میبینید؛ متوجه ی رنگ قرمز یا صحنه های خشن شدید بدانید که مدیر تولید آنگونه که باید تعریف صحیحی از طراحی فیلم به شما ارائه نداده است.


  • موســیقی متن

ازسال1927 و پخش فیلم The Jazz Singer تمام فیلمسازان به این نتیجه رسیدند که موسیقی یکی از اساسی ترین عناصر یک فیلم است.یک کارگردان موفق کسیست که با کمترین کار بیشترین تاثیر را برروی بیننده بگذارد.اگر برروی یک قطعه ی چند دقیقه ای آهنگ دلنشین و مناسب قرار دهیم تاثیرش بسیار بیشتر از فیلمهای 2 ساعته و پر از دیالوگ ولی بدون آهنگ مناسب است.

استفاده از موسیقی در فیلم محدودیت نمیشناسد؛ متوجه باشید که ممکن است هرنوع صوتی را در حین دیدن یک سکانس بشنوید ولی همه ی اصوات نقششان را درست ایفا نمیکنند. گوش شما به چیزهایی که دوست دارد توجه میکند و آن نوا ، هر چند گوش خراش ولی دلنشین را به خاطر میسپارد.
حتما برایتان اتفاق افتاده که یک فیلم را چندین سال پیش دیده باشید و به تصاویر سیاه و سفید از فیلم چیزی به یاد نیاورید ولی همین که با شنیدن نام فیلم؛ آهنگ فوق العاده خاطره انگیزش را به خاطر می آورید و به دیگران میگویید که این فیلم هرچند مزخرف؛ آهنگ فوق العاده تحسین برانگیزی دارد.
مثالی آشنا از نحوه ی استفاده صحیح موسیقی را درفیلم Saving Private Ryan ساخته ی اسپیلبرگ مشاهده میکنیم.سکانس رسیدن سربازها به ساحل Omaha را به خاطر بیاورید.وقتی سربازان دراثر اصابت گلوگه ازقایقشان واژگون شده و به درون آب می افتند تماما با صدای مناسب حرکت گلوله در زیر آب و تقلای سربازان برای رسیدن به سطح مواجه میشویم.
در هیاهیو ساحل وقتی از هرطرف باشلیک گلوله خودمان را ارضا میکنیم ناگهان صدا تمرکزش را برروی ذهن Tom Hanks میگذارد و چندلحظه ی بدون آهنگ ولی بسیار تاثیر گذار را تجربه میکنیم.

»»موسیقی هم مثل بقیه ی عوامل یکی از تاثیر گذارترین قطعات یک فیلم موفق به شمار میرود.سعی کنید درکنار توجه به نکات گفته شده در بالا جایی هم برای گوش دادن و دقت کردن به موسیقی فیلم درنظر بگیرید و لذت یک سکانس را باتوجه به موسیقی اش بسنجید.


نتیجه گیری:
»»» درآخر این شمائید که میتوانید یک فیلم را برای گذراندن وقت و بدون درنظر گرفتن ارزش دیده شدن تماشا کنید یا اینکه برای وقتتان ارزش قائل شوید و هرچیزی را تماشا نکنید.


+30nama..



When you're lying,
it's hard to tell a story backwards...
because there's no real memory
of what happened.
Liars rehearse their stories in order.
They don't think to rehearse them backwards...


Lie To Me - S01E01 - Pilot

http://bayanbox.ir/view/4896685968940250496/5b389874d31996046864230360bf2e3a.jpg

اونطور که میگن یکی از راه های تشخیص دروغ اینه که ازش بخوایم داستان رو برعکس تعریف کنه..احتمالا نمیتونه..چون فقط از یه سمت براش تمرین کرده



در مصاحبه ام با واتسون این نکته را مطرح کردم که برخلاف او بسیاری از مردم تعارضی میان دین و علم نمی یابند ، چون ادعا میکنند علم درباره ی چگونگی امور است و دین درباره ی مقصود غائی امور . واستون فورا پاسخ داد : خوب من فکر نمیکنم که بودن ما هیچ مقصودی داشته باشد . ما صرفا حاصل تکامل هستیم . میتوانیید بگویید : " خدای من ، اگر فکر میکنید وجود ما مقصودی ندارد ، پس حتما زندگی غمباری دارید ! اما من انتظار نهاری دلپذیری را دارم . " و بعد هم نهار دلپذیری نوش جان کردیم :)


The God Delusion |Richard Dawkins


http://bayanbox.ir/view/8842241290181551233/65b70cf4bca177698dd6b4668c7da196.jpg


Pi 1998 - Darren Aronofsky

+یکی از خطاهای خودمون یا ذهنمون اینه که وقتی روی موضوع خاصی تمرکز میکنیم یا روی یک ایده پافشاری میکنیم تمام داده های دیگه رو فیلتر یا انکار میکنیم..گاهی به صورت ناخودآگاه ..طوریکه تمام جهانمون و تمام چیزی که میبینیم "اون "میشه..اون میتونه یک نفر یا یه عدد باشه..فیلم Number 23 با بازی جیم کری به طور کامل به این ایده پرداخته..البته یک پرداخت داستانی نه علمی..



تعریف  انسان  از خود و از جهان پیرامونش،  ارتباط مستقیمی دارد به هر آنچه از بدو تولد در رویارویی با محیط بیرونی تجربه می کند. مثلا با شنیدن کلمه "گل سرخ " آنچه در ذهن ما تصویر میشود ناشی از تجربه ای است که از دیدن،  بوییدن و لمس کردن گل سرخ داشته ایم. و تنها  ابزارمان برای کسب این تجربه و رسیدن به شناخت خود و جهان بیرون « ادراک حسی» مان است.

بنابراین شما نمی توانید هیچ چیز ماورایی را در دنیا تعریف کنید و  علت آن نیز کاملا واضح است چرا  که ابزار لازم برای تجربه و شناختش را نداشته اید !
با این حال چگونه است که برخی از ما میتوانیم در آسمانها  سیر و سفر کنیم و از عالم غیب وحی دریافت کنیم که خوبها چه هستند و بدها چه ؟!!
پاسخ ساده است ..کافیست که تنها ابزارهای واقعی مان برای درک و شناخت را کنار گذاشته و اجازه دهیم انسانهای دیگر افکارشان را به ما تزریق کنند انجاست که قدم در دنیای دیگری می گذاریم دنیایی پر از قصه های عجیب و غریب که خالقش بنا به صلاحدید قوانین ضد و نقیضی برای رسیدن به هدف والایی وضع کرده است ، دنیایی که ادراک حسی مان را استثمار میکند و قهارانه قدرت تحلیل و منطقمان را میکشد. در چنین دنیایی است که دیگر حاصل تجربه شناخت نمی شود ، میشود توهم!
و ما خوابگردهایی که حوالی توهم هایمان پرسه میزنیم ...در انتظار معجزه..


مغالطه ی ترکیب مفصل :


این مغالطه زمانی رخ می دهد که محمول به صورت مجزا برای موضوع صادق باشد، اما اگر کسی دو جمله را به صورت ترکیبی بیان کند؛ حاصل جمله کاذب خواهد بود.

مثال: اگر کسی نویسنده و ورزشکار باشد اما در یکی ماهر و در کار دیگر بدون مهارت باشد. می توان درباره ی او گفت: "او نویسنده ی بدون مهارت و ورزشکاری ماهر است" یا می توان گفت: "او نویسنده و ورزشکار است" ولی اگر کسی درباره ی او بگوید: "او نویسنده و ورزشکار ماهری است"؛ دچار سخن مغالطه آمیز شده است زیرا این توهم پیش می آید که او نویسنده ی ماهری هم هست.


1.دقت داشته باشیم جملات را نمی توان به راحتی با هم ترکیب کرد .
2.به هنگام عطف دو کلمه صفات آن ها نیز به صورت مشترک درخواهد آمد .
3.به هنگام شنیدن جملاتی که از عطف دو جمله حاصل شده به صحت و صدق هر دو جمله به صورت جداگانه دقت نماییم .