دچــآر باید بود..

نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست..

دچــآر باید بود..

نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست..

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رومن گاری» ثبت شده است


این دختر کارها را بر انسان آسان نمیکرد. چون میدانید ناگهان چه کرد؟ شاید در نگاهم چیزی خوانده بود - مشکل بود که او را با نگاه دنبال نکرد..به هر صورت به من لبخند زد-عجیب آنکه قسم میخورم، چشمهایش پر از اشک بود- لبخند زد،کمربند پیراهن حوله ایش را گشود. بعد لای آن را باز کرد و گفت:"میل دارید؟" آنجا دست ها روی پهلوها، دامن گشاده ایستاده بود، سرش را بالا گرفته بود من را نگاه میکرد.

این بود آن تصوری که از مردها داشت و اصرار داشت به من حالی کند که مستنثی نیستم..


+ریشه های آسمان | رومن گاری | منوچهر عدنانی | نشر ثالث | 608 صفحه


باید همه باهم متحد بشوند تا دنیا را عوض کنند ولی آخر اگر همه می توانستند با هم متحد شوند دیگر لازم نبود دنیا را عوض کرد! اصلا دنیا دیگر اینطور نبود.

اقلا اگر تنها باشی می توانی کاری بکنی. می توانی دنیای خودت را عوض بکنی. اما مال آنهای دیگر، آن که دیگر دست تو نیست..


خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | سروش حبیبی | انتشارات نیلوفر |  ۲۸۸ صفحه


آیا واقعاً ما دیگر قادر نیستیم بدون اینکه در بند نتیجه و منفعت باشیم، بی آنکه هدف دیگری را جز گاهگاه دیدارکی با هم، تعقیب کنیم، به طبیعت، به آزادی زنده احترام بگذاریم؟

انسانها ناچار باید به حفظ چیز دیگری موفق شوند جز آنچه به درد ساختن تخت کفش و چرخ خیاطی میخورد. باید حاشیه ای را باقی بگذارند، حاشیه ی امنی که امکان بدهد گاهی به آن پناه ببرند. فقط آنوقت است که میتوان دم از تمدن زد. تمدنی که صرفاً مبتنی بر اصالت فایده باشد همیشه تا آخر خط یعنی تا اردوگاه کار اجباری پیش میرود..


+ریشه های آسمان | رومن گاری | منوچهر عدنانی | نشر ثالث | 608 صفحه


فرق انگلیسی ها و بقیه آدمها این است که آنها از مدت ها پیش و بسیار خوب به حقیقت خودشان پی برده اند!


+ریشه های آسمان | رومن گاری | منوچهر عدنانی | نشر ثالث | 608 صفحه


کافی ست کشیش، کافیست. تو هم مثل همه احتیاج داری گاهگاهی اطرافت را نگاه کنی تا متوجه شوی که همه چیز خراب، همه چیز نابود و ضایع نشده، تو هم مثل همه احتیاج داری خاطر جمع باشی، به خودت بگویی هنوز یک چیز زیبا روی این زمین گه آلود باقی مانده، حتی اگر فقط برای ادامه ی اعتقاد به خدایت باشد. پس اینجا را امضا کن. کشیش لازم نیست اینطور خودت را زجر بدهی و بترسی: امضا کردن همراهی با شیطان نیست و فقط برای این است که دیگر فیل ها را نکشند، سالی سی هزار تا میکشند..


+ریشه های آسمان | رومن گاری | منوچهر عدنانی | نشر ثالث | 608 صفحه


میدونی؟ حتی یک نظریه ای هست که میگه ما حتی نمیتونیم ادعا کنیم که خودمون فکر میکنیم.

ظاهراً فکر کرده میشیم!


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


پشت همه ی اینها مرز گمشده ای بود. مرزی که آدم آتشی روشن کند، اسبش را زین کند، شکارش را بیندازد و خانه اش را بسازد. اما حالا دیگر چیزی نمانده بود که آدم خودش درباره ی آن تصمیم بگیرد. تصمیمات همه گرفته شده. آدم دیگر در خانه خودش نیست، مهمان است.

آدم سرجایش خودش مینشیند و وارد جریان میشود. زندگی آدم به یک ژتون میماند. آدم یک ژتون است که در یک ماشین خودکار انداخته میشود.Insert One


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


اغلب خیال می کنند که مرغ های دریایی غم بزرگی در دل دارند و حال انکه این خیالی پوچ است . اشکالات روانی خود ادم است که این احساس را به وجود می اورد . آدم همه جا چیزهایی می بیند که وجود ندارند . این چیزها در درون خود ادم است . همه به یک درونگو مبدل می شویم که همه چیز را به زبان می اورد . مرغ های دریایی ، آسمان ، باد ، همه چیز . صدای عرعر خری را می شنوید . خری است و بسیار هم خوشبخت است . آنقدر خوشبخت که فقط برای یک خر ممکن است ولی آدم با خودش می گوید : خدایا چه قدر غمناک است!

+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


سکوت دونفری آدما رو خیلی به هم نزدیک میکنه..


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


او هنوز میتوانست به همه چیز بخندد و بگوید " بجهنم ! " و این از شرایط لازم سلامت روانی ست..


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


دختری به لنی گفته بود که مردم گریز است . حقیقت آن است که هرچه مردم در خصوص شما یا هرکس دیگری بگویند چندان اهمیتی ندارند .

چون حرف هایشان همه ، از الف تا یا ، بسیار مرموز و غیرقابل فهم است .


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


داشت صاحب نشانی و هویت میشد و این یعنی مرگ اسب سفید وحشی .

با این وضع هرکس میتوانست آدم را پیدا کند . یواش یواش آدم موجودیت قانونی پیدا میکرد. اینطور جامعه دوباره آدم را ضبط میکرد..


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


"آزادی از قید تعلق" چیزی فوق العاده ای بود. وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی . نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی . همین .


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


اگه نویسنده بودم و میخواستم یه داستان بنویسم قطعاً کتابی شبیه خداحافظی گاری کوپر مینوشتم..درخشان ترین رمانیه که تا به حال خوندم . از اون توصیفات طولانی و به درد نخور ، از اون حرف های تکراری و بی معنی ، از اون بدیهیات حوصله سر بر باقی کتاب ها اثری نیست..هرچی هست حرف تازه ست . بارها و بارها موقع خوندنش ، دست از خوندن کشیدم ، کتابو روی قفسه سینم گذاشتم ، به  نقطه ی نامعلومی خیره شدم و با لذتی قطع نشدنی مشغول فکر کردن به حرف های تازه ای شدم ، که خونده بودم .



آن ها از آموختن زبان گریزان بودند و سعی میکردند تا از دام هایی که با کلمات همراه است جان سالم به در ببرند . چون کلمات همیشه مال دیگران است . یک جور میراثی که مثل آوار روی آدم خراب میشود . چون آدم همیشه به زبانی حرف میزند که ساخته دیگران است . در ایجاد آن هیچ دخالتی نداشته و هیچ چیزش مال خودش نیست..


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


تنها چیزی که مهم است این است که در ازدیاد نفوس شرکت نکنی. آدم حکم پول را دارد. هر قدر مقدارش بیشتر، ارزشش کمتر. امروز چیزی که هیچ ارزش ندارد جوان بیست ساله است..

+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی