دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

۱۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «می نویسم» ثبت شده است


من دقیقاً همون " خب که چی ، که چی بشه ، به کجا میرسه ؟ ، به چه دردی میخوره ؟ خب حالا.. " هستم :)


http://bayanbox.ir/view/4064025170591141216/photo-2017-01-26-00-09-30.jpg



فکر میکنم یکی از بزرگترین دستاوردهای یک انسان بالغ خردمند آن است که دست از زندگی دیگران میشوید و تماما مشغول زندگی خودش میشود .
فکر نمیکند دیگران چگونه اند یا چطور زندگی و رفتار میکنند ، پیش از این چطور بوده اند و در آینده با حفظ این رویه قرار است به کجا برسند . راجع به حرف ها و رفتارهایشان صحبت نمیکند و هیچ گونه تحلیل ذهنی از بدی ها و کاستی ها و بی اخلاقی ها و ناخوشایند بودنشان ارایه نمیکند .
او تنها به فکر خود ، خانواده و عزیزان و دوستانش است (حتی در این موارد هم به صورت حداقلی و در مرزهای مشترک زندگیش با آنها یا در صورت درخواستشان) و تنها و تنها زمانی به دیگری و دیگران میپردازد که به شکلی وارد حریم زندگی اش شده باشند . تجربه ها و آموزه های مفید و خوشایند را از آنها میگیرد و مابقی را رها میکند..نه اینکه نبیند نه اینکه نشنود ، نه اینکه نفهمد اما اهمیتی نمیدهد ، در موردشان صحبت نمیکند و بدون مشغولیت ذهنی زندگی اش را میکند .
آرزو میکنم ، امیدوارم و تلاش میکنم که از دیگری و دیگران رها شوم و تماماً مشغول خودم باشم..همینقدر خیره..مجذوب و مغروق سیاهچاله ی خودم.


http://bayanbox.ir/view/1527982026884346889/alone-artistic-broken-colorful-Favim.com-4356687.jpeg


+ایده و عکس از


من واقعاً به این معتقدم که توجه کردن به یک سری جزئیات خیلی ریزه که باعث یه تفاوت بزرگ تو شخصیت آدمها میشه..

یادم میاد وقتی مدرسه می رفتیم (با اینکه خودمون از نظر مالی خانواده ی خیلی متوسطی بودیم) مادرم هیچ وقت اجازه نمیداد که ما میوه یا غذایی ببریم که حتی امکان اینو داشته باشه که باعث شه یک یا چندتا از بچه ها دلش همچین چیزی رو بخواد..مثلاً ما هیچوقت حتی یه موز هم نبردیم مدرسه..اون موقع ما خیلی متوجه این موضوعات نمیشدیم و قبولش برامون سخت بود ، چون میدیدم که بقیه بچه ها اصلاً همچین ملاحظاتی در مورد ما یا دیگران نمیکنند . ولی فکر میکنم همین مسائل و سختی های کوچک و همین شکل تربیت البته در ابعاد دیگه باعث شد یه چیز هایی یاد بگیریم و یه چیزهایی برای همیشه با ما بمونه که قابل گفتن یا حتی دیدن نیست ولی حس میشه...

این خاطره ی مشترکی بود که تو یکی از عید دیدنی ها ، من و خواهرم و همسر یکی از فامیلامون( که به تازگی با هم ازدواج کردند) با " آره آره دقیقاً " تاییدش کردیم..یعنی مادر ایشون هم با چنین سیاستی فرزندشو به مدرسه میفرستاد : )

من دومین باری بود که ایشونو میدیدم..و این خانم در عین این که سن زیادی نداشت ، اینقدر پخته و با شخصیت و باملاحظه و فهمیده بود..در عین وقار اینقدر صمیمی و مهربون و در عین موفقیت و برتری اونقدر خاکی و فروتن و کمک کننده..که باعث شد من متوجه شم همچین دخترهایی هم پیدا میشن و فقط من تا به حال باهاشون مواجه نشدم..و این مسئله تا حدود زیادی منجر به این شد نظرم در مورد ترجیح تنهایی و آسایش و راحتی که در تنها بودن هست عوض بشه و به این فکر کنم چقدر اوضاع بهتر میشه اگر هم خودم به چنین شخصیتی نزدیک بشم و هم بتونم کسی رو با چنین ویژگی های شخصیتی برای همراهی در زندگیم پیدا کنم..

من واقعاً به این معتقدم که توجه کردن به یک سری جزئیات خیلی ریزه که باعث یه تفاوت بزرگ تو شخصیت آدمها میشه..

همین هاست که نشون دهنده ی متوجه بودن ، فهمیده بودن و با ملاحظه بودن یک نفره..ملاحظاتی که یک شخصیت دوست داشتنی و دلپذیرو میسازه..



 #ShitIraniansSay یکی از مفیدترین هشتگ هایی که تا به حال در توئیتر زده شده .

چیزهایی که زیاد شنیدند و چرند می‌‌دونند توییت کردند . که شامل خرافات ، آداب و رسوم بی فایده ، اعتقادات بی پایه و اساس و جملات و عبارت های بی معنیه..قسمت اول توئیت های دیگرانه و قسمت دوم مزخرفاتیه که من زیاد شنیدم .

  1. من کتاب نمی‌خونم تا تفکراتم مستقل از سایرین باشه.
  2. ارمنی ها هم ابوالفضل رو قبول دارن.
  3. بچه روزیش رو با خودش میاره.
  4. حالا اگه خواهر خودت هم بود همین نظر رو داشتی؟
  5. "[بعد از دیدن یک معلول] آدم باید همیشه خدا رو شکر کنه که سالمه."
  6. خدابیامرز روزای آخر انگار خودشم میدونست رفتنیه
  7. تیزهوشان امتحان دادم قبولم شدما ولی نرفتم 
  8. اصلا اسلام این نیست که اینا دارن میگن 
  9. اشتباه شاه این بود که کم کشت
  10. امام خودش خوب بود، دوروبریاش خوب نبودن. 
  11. تو مث داداشمی
  12. عوضش امنیت داریم
  13. ما جرئت نمیکردیم جلو بزرگتر پامون رو دراز کنیم
  14. من واسه کنکور اصلا نخوندم وگرنه...
  15. «خیلی‌ها پول دارن ولی خوشبخت نیستن.» 
  16. باهوش ترین مردم دنیا ایرانیا هستن
  17. عقد دخترعمو و پسرعمو رو توو آسمونا بستن
  18. "گرون خریدی"
  19. دو بار بشوری سایزش درست می‌شه/ اینا جا باز می‌کنه
  20. بچه نمی خواییین؟ وا مگه مییششششه؟!
  21. فامیل گوشت آدمو می خوره استخونو دور نمی ریزه
  22. جلو خودشم میگما ، غیبت نیست.
  23. سال ما کنکور از همه سالا سخت تر بود
  24. یبار قلعه ی حیوانات بخونی میفهمی جریان چیه.
  25. مرد که گریه نمیکنه
  26. هنر نزد ایرانیان است و بس
  27. به نظرم سربازی برای پسرای این دوره زمونه لازمه
  28. خیلی ها حسرت وضعیت الان تورو میخورن
  29. باور کن دفعه اولمه.
  30. خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
  31. تنها بدی من اینه که خیلی مهربونم
  32. بچه‌دار بشن زندگیشون درست میشه
  33. من نژادپرست نیستم ولی از این عربای ملخ‌خور متنفرم عربای ایران نه ها اون یکی عربا
  34. دختر باید قبل غروب افتاب خونه باشه
  35. اگه ناراحتی پاشو برگرد ایران
  36. تمام خاصیتش تو پوستشه
  37. کجا می‌خوای بری؟ هیچ‌جا مثل ایران نمی‌تونی پول در بیاری
  38. من خودم مخالف خشونتم اما این یکی یک بار اعدام هم کمشه
  39. مهریه رو کی داده کی گرفته!
  40. زن لطیفه ظریفه درست نیست کار کنه باید بشینه تو خونه مثل ملکه ها زندگی کنه.
  41. هرچی زن زشت ترشیده است می‌ره فمینیست میشه.
  42. دخترها وقتی می‌گن «نه»، منظورشون «آره» است! فقط دارن ناز می‌کنند.
  43. دعوای زن و شوهر نمک زندگیه.
  44. رشته انسانی مال خنگ‌ها است.
  45. الان که حجاب اجباریه دخترها اینجوری میان تو خیابون وای به حال اینکه آزاد بشه!
  46. دوستم از خارج اومده تو خیابون‌های تهران میگه تو آمریکا فقط روسپی‌ها اینجوری لباس می‌پوشند!
  47. افسردگی و این برنامه‌ها همش تلقینه پاشو خودت رو جمع و جور کن!
  48. مگه دختری که موهات رو بلند کردی؟ مگه پسری که موهات رو کوتاه کردی؟
  49. زن بگیره آدم میشه!
  50. قضا و بلا بود.
  51. دختره خودش یه چیزیش بوده وگرنه چرا مزاحم ما نمیشن؟ 
  52. برو خونه شوهر هر غلطی خواستی بکن!
  53. حسادتش از رو علاقه است، اگه دوستت نداشت که کنترلت نمی‌کرد!
  54. من مردها رو می‌شناسم، همجنس‌های خودم رو می‌شناسم.
  55. این محبتی که به گربه می‌دید رو بهتر نیست صرف یک بچه کنید؟
  56. دیگی که واسه من نجوشه می‌خوام سر سگ توش بجوشه!
  57. شما که صفحه‌ات پابلیکه، باید ظرفیتِ فحش هم داشته باشی!
  58.  تو برو دانشگاه فلان رشته رو بخون، چیزی که علاقه داری هم کنارش ادامه میدی بعدا.
  59. "یه سال [کنکور] درس بخون، یه عمر راحتی."
  60. مملکت قانون داره.
  61. موسیقی خوب و بد نداریم، موسیقی سلیقه‌ایه.
  62. اینها رو اگه توی سوریه نکشیم‌، باید توی کریمخان، سر سپهبد قرنی نرسیده به حافظ بکشیم‌.
  63. من کار فرهنگی می‌کنم، سیاسی نیستم.
  64. من مذهبی نیستم،اما...
  65. دانشگاه ما اسمش آزاده از شریف بیشتر سخت میگیرن نمره هم نمیدن
  66. تفریحی میکشم
  1. غیرتت اجازه میده ؟
  2. اتفاقاً دیشب خوابشو دیدم..
  3. این نیز بگذرد
  4. واسه خیلی ها بدترش پیش اومده
  5. این پوست تخمه ها رو اگه اینجا بریزیم عیبی نداره جذب خاک میشن
  6. رفع بلا باید یه گوسفند قربونی کنیم
  7. یه برنامه بذار همدیگرو ببینیم
  8. تبرکه
  9. چشمش زدن..
  10. بزنم به تخته
  11. رسیدم خونه باید اسپند دود کنم
  12. اسلام خودش دموکراتیک هست
  13. عذابش بده اگه هرکاری کردی موند یعنی دوست داره
  14. قسمت بوده
  15. فلان جایی ها همشون همینن
  16. حجاب محدودیت نیست
  17. خواستن توانستن است
  18. برام دعا کن
  19. { با خنده } شیرینی شو کی میدی ؟
  20. اینجا که پلیس نیست
  21. تو مو بینی من پیچش مو..
  22. فقط اولش سخته
  23. لیاقتتو نداشت
  24. سلام میرسونه
  25. صدنفر این نذرو کردن جواب گرفتن..
  26. اشتباه شد
  27. اگه بخوای میتونی..
  28. تفکر مثبت، موفقیت، راز ، قانون جذب ، کارما
  29. همیشه باهات میمونم..
  30. هیچوقت نباید از روی ظاهر قضاوت کرد..
  31. متولد فلان ماه فلان..
  32. چشم ها را باید شست
  33. شانسی بود
  34. بری اونجا شفا رو گرفتی
  35. خودم نخواستم
  36. قابل شما رو نداره
  37. بعد از هر سختی گشایشی هست..



ای کاش آدم ها میدانستند که صدایشان برای آواز خواندن در جمع خوب است یا نه و به خیال خودشان و تعریف تعارف گونه چند نفر از اطرافیان شان قناعت نمیکردند..
کاش میدانستند اصلا انسان بامزه ای هستند ، که مجاز باشند در هر موقعیتی و به هرشکل و روشی شروع به شوخی کنند یا نه..
کاش میدانستند که سواد و شعور و خرد کافی برای صحبت کردن در مورد یک موضوع را دارند ؟ بیخیال اینها اصلا حرف تازه و مفیدی برای گفتن دارند که دهان باز میکنند یا قلم به دست میگیرند..
آدم باید از یک سنی به بعد حداقل در مورد بعضی از موضوعات به شناختی واقع گرایانه از خودش برسد وگرنه به شدت مایه آزار هرکس که او را میبیند خواهد بود..



فکر میکنم آدم های نیاز دارند برای تحمل زندگی و ادامه آن به چیزهایی بچسبند و به آن ها بنازند .

یکی به تیم فوتبال مورد علاقه اش میچسبد ( استقلالی ها و پرسپولیسی ها متعصب )

یکی به مدرسه ای که در آن درس خوانده یا میخواند ( سمپادی ها  :) )

یکی به دانشگاه یا رشته ای که در آن قبول شده ( پزشکی ، حقوق ، مهندسی .. )

یکی به سلبریتی مورد علاقه اش ( تتلیتی ها ، جاست یگانه ای ها ، بهنوشی ها چه میدانم .. )

یکی به سفرهایی که رفته

یکی به اطلاعات و دانش اش در زمینه ای خاص یا کاری که در آن خبره است

یکی به ماه تولدی که در آن زاده شده یا نژادی که به آن تعلق دارد

یکی به سبک موسیقی مورد علاقه اش یا سازی که در نواختن آن ماهر است

یکی به مکتب فکری یا سیاسی یا مذهب و دین و روش زندگی اش

یکی هم به قد و وزن یا شکل و رنگ مو ، پوست یا چشمانش..


خیلی دوست دارم بدانم من به چه چیزهایی چسبیده ام و به شکل بلاهت باری از آنها خبر ندارم

( خواهرم اشاره میکند بفرما ، یکی از آنها کتاب ها ، میتوانی یک ماه هیچ کتابی را باز نکنی ؟ )

به باقی موارد کاری ندارم ، اما چقدر از چیزهایی که به آن ها چسبیده ایم و بهشان می نازیم از جنس دستاورد هستند ؟ همین "دستاورد"هایمان هم چقدر ارزش افتخار کردن دارند ؟ چه مقدارشان حاصل دسترنج خودمان است ؟ چه مقدار آن حاصل هوش و استعدادی ست که در ما نهفته شده ، چه مقدارش تنها بازتاب محیطی که در آن بزرگ شده ایم و چه اندازه اش حاصل سرمایه گذاری های والدینمان ؟

شما چی ؟ تا به حال فکر کرده اید به بودن در چه گروهی افتخار کرده اید ؟

به چه چیزهای چسبیده اید ، یا از چه چیزهایی رها شده اید ؟

Sad Quastion+



شطرنج بازی کردن را همیشه دوست داشته ام . شطرنج تمرین برنامه ریزی کردن ، منطقی بودن ، صبوری ، جست و جو برای پیدا کردن مناسب ترین راهکار ، تحلیل موقعیت و شرایط تازه و تغییر نقشه و استراتژی به وقت نیاز است .
به آدم هایی که خوب شطرنج بازی میکنند ، چه پشت صفحه شطرنج و چه در زندگی احترام میگذارم .

آن ها شاید تصمیمی بگیرند یا رفتاری کنند که در لحظه برای من عجیب و غیرقابل درک باشد اما همیشه میتوانم مطمئن باشم حرکت شان بدون فکر و یا بی معنی نیست..



چند پسر دبیرستانی بودیم . زنگ  ادبیات برایمان معنایی نداشت  ، حداقل نه با آن دست های خسته ، به جان آمده از نوشتن تمام آن معنی ها ، مترادف ها و آرایه ها که باید در هم و بر هم جایشان میکردیم در آن صفحات کوچک . بالای شعرها ، زیر آن و گاهی در فضای سفید خالی بالای صفحه !

زنگ تفریح آوای نجات بود..بعدها ؟ گاج سبز.کتابی که معلم های ادبیاتمان چشم دیدنش را هم نداشتند .

سه سال به همین وضع طی شد و مطمئنم همه چیز همانطور میماند اگر آن مرد مهربان و دوست داشتنی به مدرسه مان نمی آمد . خودش شاعر بود..و از آن بیشتر ، انسان . گاهی غزل هایش را برایمان میخواند . از این گله میکرد که اشعارش به سبک شعرهای کهن است و باید از این قالب خارج شود و رنگ و بویی تازه بگیرد . رنگ و روی این زمانه را . ما اما انتقاد و اعتراضی  نداشتیم ..تنها نگاهش میکردیم و از شنیدن صدایش لذت میبردیم . علاقه ی من به شعر خواندن از همانجا شروع شد .

البته برای ساکت نشاندن  آن همه پسر دبیرستانی ، که  اصلا هم سر به راه نبودند ،در کلاس ادبیات باید ترفندهای زیرکانه تری به کار میرفت .

یکی از این ترفندها تشویق ما برای شعر خواندن و درک بهتر ابیات با به کار انداختن قوه ی تخیل و ساختن داستان های من در آوردی برای هر بیت و هر غزل بود ! نتایج گاهی جالب ، گاهی بامزه و گاهی هم بسیار مسخره بود !

کار سختی نبود . تنها  باید با نگاهی ، همیشه زمینی ، از خودمان میپرسیدیم داستان تولد این بیت چه میتوانسته باشد ؟

اولین بیت هایی که با این هدف خوانده شد ، این مرواریدهای سعدی بود ..


از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

پیغام آشنا نفس روح پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است..


حالا که چندسالی از آن روزها گذشته دقیقاً خاطرم نیست که چه داستانی برایش ساختیم. تصویر مبهمی که به یادم مانده حضور محبوب سعدی در پشت پرده ی مهمانی و جمعی بوده که  سعدی به جای بودن در کنار او ، در آن حضور داشته...و این جوابی ست که سعدی بعدها به پیغام معشوقش داده..در توجیه آن جای دیگر بودن و نبودن کنار او !


گوهر بعدی این بود..

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی !


شاید در همان مهمانی..محبوب شنیده که سعدی به جای صحبت از او مشغول به چیز دیگری بوده ؟ بحث های مردانه..حتی شاید تصور اینکه او  از دیگری صحبت میکرده..

و بعدها با گلایه این حرف ها را به زبان آورده..که چرا و چطور حرفی جز من بر زبان داشتی ؟

و سعدی چه داشته که بگوید ، جز این مصرع بی نظیر و رندانه !همه بر سر زبانند و تو در میان جانی!

امروز که با علاقه ی شخصی و اشتیاق بیشتر غزل های سعدی را میخوانم ، هرکدام را داستانی بی نظیر می یابم که از پرداخت من بی نیاز است..اما جا برای خیال پردازیهای بیشتر ؟ با این ابیات محکم ؟ بیشتر از هر زمانی به چشمانم می آید..

او ما را تشویق به خاطر سپردن این گردنبندهای مروارید ، این کلام های هنرمندانه میکرد..نه برای اینکه به نمایششان بگذاریم ، نه اینکه روزی با آنها مشاعره کنیم..برای آنکه در هر موقعیتی بودیم که مصداقی برای آن ابیات بوده ، افکار شیرین تری داشته باشیم و ملایم تر و مهربان تر صحبت و رفتار کنیم..

و  آنچه همیشه ورد زبانش بود و در جمع های خصوصی تر به ما توصیه میکرد..بخوانید،به یاد بسپارید و زمزمه کنید.

روزی..برای آرام کردن کسی که از جان ، دوستش دارید..



واقعا خوش به حال اوناییکه از همون سن کم شور و شوق زندگیشونو پیدا کردن.حالا با یه قلم سحرانگیز یا یه صدای خوب یا دستای چیره تو نواختن یه ساز..


http://bayanbox.ir/view/3171784567513157049/DSC-0115.jpg

+نگاه داره چه حالی میکنه...داشتم کلیپ دوتا خواهر نوازنده رو میدیدم و با یادآوری کلیپ های یانی به خواهرم میگفتم آهنگسازا و نوازنده ها چه حال خوبی دارن..گفت بیشتر هنرمندا همینن..تو ندیدی فقط .

{
Yanni - Truth Of Touch}


عذرخواهی کردن و ضرورت معذرت خواهی برای ادامه یک رابطه ، وقتی خودت قبول نداری که اشتباه کردی ، نه نشونه ی مهربونی و بزرگیه ، نه مهم بودن آدم رو به روت برای تو..فقط بیانگر یه شخصیت ضعیفه و حضور در یک رابطه کاملا اشتباه..



http://bayanbox.ir/view/4740993529765373516/Cool-Slow-Watches-Clockwize-Watch-Shop......jpg


+یه مقدار بی اعتقادم به زمان و خیلی وقته ساعت مچی نبستم..ولی وقتی اینو دیدم یه میل عجیبی برای داشتنش پیدا کردم..از اون هدیه های کامله..همون یه عقربه بیانگر تمام چیزیه که از دونستن زمان نیاز دارم .


گاهی به این فکر میکنم چرا آدم ها مختلف نظرات متفاوتی در مورد یک موضوع مشخص دارند .

بعد برام سوال شد چرا یک جمله ی من برای یک نفر قابل قبول و برای یک نفر دیگه بی معنیه ؟

تا اینکه به این نتیجه رسیدم مسیرهایی که آدم های مختلف طی کردند باهام متفاوته..

کتاب هایی که تو خوندی ، فیلم هایی که دیدی ، سخنرانی ها و پادکست هایی که بهشون گوش دادی ، همایش هایی که در اون شرکت کردی ، ساعت هایی که به فکر کردن و یادگیری پرداختی ،  آدم هایی که باهاشون صحبت و معاشرت کردی و به طور کلی تجربه هایی که داشتی..یعنی بخش زیادی از تجربه هایی که در طول زندگی داشتی متفاوت با تجربه های من بوده..

در یک کلام ، مسیری که تو طی کردی ، با مسیر من متفاوت بوده..برای همین حس و درک ما از یک مفهوم این قدر با هم فاصله داره..چون ذهن های ما به شکل های ناهمگونی پیکربندی شده..

دو راه وجود داره برای رسیدن یه یک درک متقابل..برای اینکه دو نفر حرف هم رو به درستی درک کنند یا باید یک مسیر رو طی کرده باشند ( نه لزوما یکسان ، مسیرهایی از یک جنس )

یا یک مسیر کاملا مجزا از تمام مسیرهای عادی..خط ویژه..شکلی از مطالعه و به طور کلی یادگیری که شاید باهاش آشنایی هم داشته باشیم اما خیلی ازش استفاده نمیکنیم..کم کم در مورد این مسیر حرف میزنم..راهی که خودمم سعی دارم دنبالش کنم .



هرچه " من " فردی قوی تر باشد ، ظرفیتش را برای یکی شدن با دیگری کمتر میکند . آن "من" دیواری در این بین است که خودش را اظهار میکند . اظهار او چنین است : " تو " تو هستی و "من" ، من هستم . فاصله ای بین من و تو هست . آنوقت مهم نیست که من چقدر تو را دوست داشته باشم . شاید تو را در آغوش هم بگیرم . با وجود این دونفر هستیم . مهم نیست چقدر از نزدیک دیدار کنیم ، هنوز هم فاصله ای در میان است .

برای همین است که صمیمی ترین تجربه ها نیز برای دیدار نزدیک انسانها با شکست روبه رو میشود . بدنها به هم نزدیک میشوند ولی اشخاص دور باقی میمانند . تا جایی که در درون "من" وجود داشته باشد ، احساس "دیگری" نمیتواند از بین برود .

سارتر جمله ی شگفت انگیزی دارد : " دیگری دوزخ است " ولی توضیح نداد چرا و چگونه دیگری "دیگر" است . دیگری ، "دیگر" است زیرا که "من" ، من هستم . تا وقتی که "من" ، من باشم دنیای اطراف ، دیگری ست - جدا و دور افتاده .  تا زمانی که جدایی در میان باشد تجربه ی عشق ممکن نخواهد بود . عشق تجربه ی یگانگی ست . عشق آن تجربه ای ست که دیوارهای میان دونفر فروریخته باشد و وجودهایشان با هم ملاقات کرده اند ، یگانه و یکی شده اند .

وقتی این تجربه بین دونفر اتفاق می افتد ، من آن را عشق میخوانم .


از سکس تا فرا آگاهی | اوشو | محسن خاتمی


{ اوشو تعریف جالبی از عشق داره و این بهترین توصیفیه که من تابه حال شنیدم . بعد از این اوشو این تعریف رو به تمامیت ( یا the whole ) تعمیم میده  که من فعلا بهش کاری ندارم .

اما در مورد روابط بین افراد من تابه حال چنین چیزی رو بین زوج ها ندیدم . شاید بوده و من حس نکردم ولی احساس من بر اینه که بیشتر افراد با سیاست با هم رفتار میکنند . بهترین هاشون هم در بهترین حالت محبت و خصومتشون به صورت عمل و عکس العمله..

اون یکی شدنه اتفاق نیافتاده و یک دیواری در میانه قرار داره . تمام حرف ها گفته نمیشه و به جای اون با دوری یا با سکوت و ناراحتی یا به صورت عکس العمل ها و کنایه های ناخوشایند نامربوط ابراز میشه .

همونطور که گفتم اون ارتباط و راحتی کامل وجود نداره و افراد با سیاست و نقشه های ذهنی با هم تعامل میکنند .

همونطور که اوشو گفته عشق ، ربطی به میزان محبت و دوست داشتن نداره . تا وقتی من ، منم و دیگری ، دیگریه ، عشق اتفاق نیفتاده . تا وقتی برای بیان خودت و احساست باید به سنجش کلمات بپردازی و وقت گوش کردن به تحلیل واژه و منظوری دیگری ، عشقی وجود نداره..تا وقتی فاصله ای هست..تا زمانی که چیزی در این بین قرار داره ، عشق رخ نشون نداده..

اما آیا..وصل ممکن نیست ؟ همیشه فاصله ای هست ؟ دچآر باید بود ؟ }



پرسید چه آرزویی داری؟ گفتم بزرگترینشون ؟ گفت آره..گفتم بی نیازی..پرسید از کی ، از چی ؟

معنی بی نیازی رو نمی دونست..



عجیبه ، گاهی با دیدن یا خوندن یه بخش ساده از یه فیلم یا کتاب خیلی معمولی و حتی مسخره نظرت راجع به یکی از مهمترین موضوعات زندگیت عوض میشه..یادگیری در حاشیه اتفاق می افته ، تغییر نگاه اون جایی که منتظرش نیستی..


شعر خوندن برای من بیشتر از اون که یادآور خاطره ای باشه یا امید به تجربه کردن موقعیت و حسی مشابه ، چشیدن احساساتی که نمی خوام یا نمیتونم که تو زندگی واقعی تجربه شون کنم..

اصلا چطور میشه کسی رو اینقدر دوست داشت که همچین تصویری تو ذهنت بیاد..شاعر چی کشیده که بخشی از احساسی که تجربه کرده ، فقط بخشیش تبدیل به همچین بیتی شده..


حسدم کُشد که ترسم ز پِی اَش دویده باشد
به رَهش به روی هر کس چو عرق دویده بینم !

{ شهیدی قمی }


واقعا درک نمیکنم چرا باید از موفقیت یک نفر دیگه خوشحال شد..یعنی نمیدونم چطور میتونم موفقیت دیگری رو به واسطه ی همشهری بودن ، هم وطن بودن ، هم کیش بودن یا هم زبون و هم فرهنگ بودن به خودم ارتباط بدم ..

امیدوارم هیچوقت در مسیری قرار نگیرم که برای خوشحال و راضی بودن ، به جای فعال بودن در بیان حرف هایی که فکر میکنم برای گفتن دارم، منفعلانه خودم رو به یک نفر یا یک گروه و دسته ی بزرگتر بچسبونم.



همه همه همه به طرز مضحکی خودشونو سرگرم چیزهای مختلف کردند تا از پوچی و بی معنا بودن زندگی فرار کنند..
یکی در لذتهای دم دستی یکی در ثروت و قدرت یکی در دوستی و عشق یکی در هنر یکی در عرفان یکی در مسافرت و دنیاگردی  یکی در صبح تا شب کار کردن یکی در ازدواج کردن و تشکیل خانواده یکی در انتظار و به آسمون خیره شدن و یکی در توهمات ماورایی ..همه در حال فریب دادن خودشون هستند و چه بسیار کسانی که حتی به همین خودفریبی هم آگاهی ندارند
اما در تمام طول تاریخ چند نفر جرات کردند که از تمام این سرگرمی های بی معنی دست بکشند .. زل بزنند و خیره تماشا کنند..چشم در چشم این پوچی ؟ چند نفر ؟



تو یکی از کلاس ها نشسته بودیم که دوستم پرسید بعد از این هم کلاسی داری ؟ پرسیدم : چطور ؟ خندید و گفت..هیچی..فقط میخواستم معاشرت کنیم !

در ظاهر لبخند زدم اما بیشتر یک خنده ی ذهنی غیرقابل توقف تو سرم اتفاق افتاد ! من واقعا تا این سن هیچی از معاشرت نفهمیدم ! حرف زدن برای من فقط یک معنی داره و اون گفتن حرف های مفیده..یعنی یا باید به درد بخور باشه یا خوشایند..بقیه چیزها مزخرفاتی هستن که ترجیح میدم نه بگم و نه بشنوم !



با انتشار و خوندن  " تیکه های کتاب " مخالفم..چنین خوندن هایی به هیچ وجه به درک عمیقی منجر نمیشه..تنها فایده شون میتونه مرور دوباره ی مفاهیم خونده شده باشه ، برای کسانی که اون کتاب ها رو به طور کامل مطالعه کردند..یا برای معرفی کتاب ها به کار برده شه و اونقدر جذاب باشه که دیگران رو به خوندن اون کتاب تشویق کنه..امشب یه تیکه کتاب خوندم که شگفت زده ام کرد و ترغیبم کرد هر چه زودتر مطالعه آثار فاکنر رو شروع کنم..خوندنش درد داشت و وحشتناک بود..امیدوارم به تغییری منجر شه !

" گناه و عشق و ترس فقط صداهایی هستند که آدم‌هایی که نه گناه کرده‌اند و نه عشق‌بازی کرده‌اند و نه ترسیده‌اند از خودشان در می‌آورند برای چیزی که هرگز نه داشته‌اند و نه می توانند داشته باشند، به جز وقتی که آن کلمه ها را فراموش کنند "

گور به گور| ویلیام فاکنر