دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

۲۰۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «می نویسم» ثبت شده است


داشتم زندگینامه فریدون فروغی رو از ویکیپدیا میخوندم و به این فکر میکردم چطور یه هنرمند تصمیم میگیره با خلق اثری مثل "سال قحطی" به شکلی خودخواسته زندگی حرفه ایش رو به نابودی بکشونه. مخصوصا اینکه فریدون از اون دسته آدم هایی بوده که هم از سیستم قبلی زخم خورده، هم از سیستم فعلی. 

بعد به این نتیجه رسیدم که بعضی از آدم ها، آدم ِ به هر قیمتی بودن، نیستند. درست برعکس اکثر آدم هایی که در سیستم فعلی کتاب چاپ میکنند، فیلم میسازند، یا آهنگ منتشر میکنند. این‌ها حاضرند هر خواری رو تحمل کنند و حتی برخلاف عقاید و مرام شخصی شون کار کنند، اما فقط باشند!

یه مدت پیش ژوله، سلسله پست هایی رو منتشر کرده بود با هشتگ #من_و_سانسورچی و از دیگران‌ هم دعوت کرده بود که از تجربه های خودشون صحبت کنند. به نظر حرکت شجاعانه ای می‌اومد اما انگار اون هم وقتی این تصمیم رو گرفت که از سیستم به بیرون پرت شده بود. به غیر از غرابت داستان ها چیزی که برای من عجیب بود، تن دادن این همه آدم و به اصطلاح هنرمند به این همه تحجر و وقاحت و تاریک‌اندیشی در این سال ها بود. 

میشه اینطوری توجیهش کرد که سپردن کامل فضا به اون آدم های عقب مونده فقط کار رو بدتر میکرد و حضور همین نیم بندها و نیمه منتقدها حداقل کمی محیط رو تلطیف و باعث اصلاح مثلا تدریجی سیستم از درون میشد. این حرف‌ها میتونه تا حدودی درست باشه و تا حدی هم فقط یک بهانه بنظر برسه‌.

البته میشه هنربندی که برای گذران زندگی مجبور به کار کردن به این شکل در بخش های مختلف این سیستم توتالیتر هست، رو تا حدی درک کرد‌. گذران زندگی هیچ وقت شوخی نبوده.



1.برای پذیرفتن این نوشته باید در ابتدا این حرف دیوید هیوم رو، روی چشم گذاشت که: "از منظر جهان هستی حیات یک انسان اهمیت بیش‌تری از حیات یک صدف ندارد."

این حرف بدیهیه، هرچند میشه پیامدهای ایده مخالف این حرف رو هم بررسی کرد. یعنی این گفته که "انسان اشرف مخلوقات است". (در دنیای فعلی و به طور خلاصه تر در فیلم mother! آرنوفسکی میشه بیشتر نتایج این ایده ادیان ابراهیمی رو تماشا کرد، این که مجوز انجام چه کارهایی رو در قبال باقی موجودات و کره زمین به انسان داده.)

همینطور در دو نگاه متفاوت، میشه از حرف هیوم اینطور برداشت کرد که: زندگی انسان مثل باقی موجودات ارزشمنده و یا زندگی انسان هم مثل باقی موجودات ذاتا اهمیت خاصی نداره. و این ما، خود انسان ها بودیم که برای زندگی مون ارزشی ذاتی قائل شدیم تا سنگ رو سنگ بند بشه، تا احتمالا بتونیم جامعه ای تشکیل بدیم.


2. این روزها دارم به پادکست چنل بی گوش میکنم. تو این پادکست ها قصه مردها و زن هایی روایت میشه که زندگی متفاوتی از دیگران در پیش گرفتند تا در نهایت داستان زندگی شون، به ماجرای هیجان انگیزی تبدیل بشه که ما حتی از شنیدنش هم لذت میبریم.

اکثر این داستان ها روایت زندگی افرادیه که در نگاه دولت، قانون و جامعه، جنایتکار، خلاف کار یا حداقل قانون شکن شناخته میشن و در نهایت کارشون به زندان یا حتی مجازات اعدام منتهی میشه.

آخرین داستانی که شنیدم، قصه راست اولبریکت بود، خالق وبسایت سیلک رود (silk road) که به آمازون مواد مخدر هم معروف بوده. "راست" لیبرترین بوده و عقیده داشته که هرکسی خودش حق داره تصمیم بگیره که چی بخره، چی رو استفاده کنه یا چه چیزی رو وارد بدنش بکنه. لیبرترین ها در نگاه کلی خواهان خودمختاری و آزادی انتخابند و اولویت شون داوری و تشخیص فردیه.


3. حتی لیبرترین ها هم به وجود دولت مرکزی اعتقاد دارند. اما دولتی که صرفا از افراد و اموالشون در برابر اقدامات جنایی دیگران محافظت کنه. با یک نگاه واقع گرایانه، دولت و نیروهای امنیتی وجود دارند و وجود خواهند داشت و آزادی های فردی مردم رو هم محدود خواهند کرد. اما اصلا شاید وجود اونهاست که بازی زندگی این آدم ها رو جذاب میکنه. محشرترین دیالوگ سریال بریکینگ بد هم شاید به همین موضوع اشاره میکنه: "اگه قرار باشه من هرکاری که دوست داشتم انجام بدم و بعدش هیچ عواقبی برام نداشته باشه دیگه زندگی چه معنایی داره؟"


4. تا به اینجا زندگی پرمخاطره ای نداشتم، هرکاری که دوست داشتم نکردم، چون از عواقبش میترسیدم. احتمالا از اینجا به بعد هم شبیه باقی گله، به همین راه های از پیش تعیین شده و همین زندگی پرملال و تکراری و بی معنی ادامه خواهم داد. اما این باعث نمیشه پایان هر پادکست آرزو و دل دل نکنم که صاحب اون زندگی پرماجرا بتونه به شکلی فرار کنه تا بیرون از زندان های جامعه به زندگیش ادامه بده و همین جا با مزایا و عواقب کارهایی که دوست داشته انجام بده و انجام هم داده، مواجه بشه.



بچه‌ها نیاز به توجه دارند. اگه این نیاز در حالت عادی برطرف نشه شروع به انجام دادن کار‌ها غیرعادی میکنند. مثلا غذاشون رو پخش میکنند یا اسباب بازی‌شون رو سمت مهمون‌ها پرتاب میکنند. حالا توجه همه رو جلب کردند، هرچند شکلی از توجه منفی. اما برای اون‌ها تفاوتی نمی‌کنه، یعنی صرف دیده شدن کافیه. برای همین میگن وقتی کار به ظاهر زشتی از کودکتون دیدید خیلی هم روش تمرکز نکنید. چون ممکنه با شدت بیشتری مرتکبش بشه.

ما بزرگ می‌شیم و همچنان نیازمند دیده شدن هستیم. بعضی‌ها با تکیه به
 پارامترهای ظاهری اینکار رو اینجام میدن و بعضی ها با تمرکز بر درون. پارامترهای ظاهری شامل اندام بدن: که با ورزش یا جراحی تغییر میکنه و صورت، که با عمل‌های زیبایی و آرایش آراسته میشه. پوشیدن لباس‌های مارک، خرید وسایل لاکچری و مدل موهای عجیب و غریب از راه‌های معمول دیگه ست.


تمرکز بر درون،‌ ضمن اینکه بازتاب بیرونی اش هم حفظ بشه راهکارهای دیگه ای داره. به طور کلی پرداختن به علم، فلسفه و هنر [تمامی هنرها شامل: موسیقی، رقص، نقاشی، مجسمه سازی، معماری، ادبیات، نویسندگی، تئاتر و سینما] میتونه راهی برای جلب کردن توجه دیگران باشه.

تصور میشه حساب نوابغ و شاهکارهاشون از بقیه مردم، که تقریبا تمام عمر تلاش مذبوحانه و نسبتا ناموفقی برای دیده شدن میکنند، جداست. اما فرضیه ای وجود داره که حتی خلق شاهکارهای بزرگ هم شکل پیچیده از آیین جفت گیریه!

به هرشکل، در حالیکه پرداختن به علم، فلسفه و هنر شکل بالغانه ای از جلب توجه تصور میشه، راهکارهای بیرونی با تکیه بر پارامترهای ظاهری توسط همین گروه کاری سطحی و بی ارزش قلمداد میشن. اما به نظر میرسه نفس عمل شبیه به همه و به یک اندازه فاقد وجاهت.


یاوه گویی راه دیگه ای برای جلب توجهه. شبکه های اجتماعی مخصوصا اینستاگرام فرصت مناسبی برای این افراد فراهم کردند. عموما فردی که نتونسته با زیبایی یا هنر توجه دیگران رو جلب کنه با زدن حرف‌ها یا انجام کارهای عجیب و غریب اینکارو میکنه و موفق هم میشه. درست مثل بچه ها. در اختیار گرفتن تریبون به هر قیمتی!

جلب توجه شکل های پنهان تری هم داره. برای مثال خداحافظی کردن و پاک کردن شبکه های اجتماعی (مثلا حذف وبلاگ) میتونه بیانگر چنین نیازی باشه. یعنی کسی که نتونسته با حضورش توجه و ارزشی که مدنظرش بوده رو بدست بیاره سعی میکنه با رفتن یا حتی فقط تظاهر به رفتن چیزی رو که میخواد بدست بیاره.

با تمام این اوصاف، من فکر میکنم "نیاز" داشتن به مورد توجه قرار گرفتن اگرچه جنبه های مثبتی هم داره (چون مثل موتور محرکه انسان میمونه و ممکنه باعث پیشرفت ظاهری بشه) اما در کل امر مثبتی نیست و با آزادی انسان در تضاده. 

مولانا هم با من در این زمینه موافقه! همانطور که در مثنوی معنوی گفته: درهوای آن که گویندت: زَهی(یعنی آفرین)/بسته ای در گردن جانت، زِهی!

مثل خیلی از مشکلات دیگه، داشتن خودآگاهی و آگاه بودن از ریشه کارهای به ظاهر ساده و بی دلیلی که انجام میدیم میتونه کلید حل بخشی از این مسئله باشه. خودآگاهی و البته خودشناسی و تمرین. جست و جو کردن و سرک کشیدن در خود خیلی وقت‌ها میتونه جذاب و مفید باشه!

ممنون که این پست تقریبا طولانی رو خوندید. به هرحال این نوشته هم تلاشی بود برای جلب کردن توجه شما!


حتی همین جمله بالا هم تلاش دیگه ای برای اینکار بود :) برای اینکه بگم: وای چقدر خودآگاهم من!
دور بی پایان و لایه های بی‌نهایت. انگار نمیشه هیچ پایانی براش متصور شد، مگه نه؟



دارم تمرین می‌کنم همونطور که در درونم راحتم رفتار کنم و باشم. تعارف نمی‌کنم و اگه چیزی بخوام درخواست می‌کنم. اگه دلم نخواد کاریو انجام بدم، انجامش نمی‌دم و سعی می‌کنم کاری به مصلحت‌ کوتاه‌مدت و آداب‌اجتماعی نداشته باشم. مثلاً اگه دلم نخواد صحبت کنم یا اصلاً جوابی نداشته باشم خیلی راحت در برابر دیگران سکوت می‌کنم و حرفی نمی‌زنم ( تا اینکه صرفا واکنشی نشون بدم که اون‌ها ناراحت نشن.)

اینکار‌ها، حداقل برای خودم، شکل بی‌احترامی به دیگران رو نداره و مسئله رعایت صداقت و احترام گذاشتن آشکار و بی‌پرده به خودم و اولویت دادن به لذت یا آسایش شخصیمه.

مشخصه که همیشه هم اینقدرها ساده نیست و جاهایی بوده که موفق نبودم. مثلا یه دفعه روی صندلی جلو تاکسی نشسته بودم تا اینکه یه خانوم میانسال چادری بهم گفت: "پشت دونفر آقا نشستن سختمه میخوام جلو بشینم". و من نتونستم بگم نه. درحالیکه در نگاه من این درخواست‌ها یا شکل سوء‌استفاده از جنسیت دارند یا از عقب‌ موندگی تربیتی ناشی می‌شن.

به هرحال دلیلش برام خیلی بی‌‌معنی و سفیهانه بود و تازه اگه معنی‌ای هم داشت باز تکون نخوردن از جام راحت ترین انتخاب بود. اما در برابر نگاه بقیه مسافرها و راننده معذب شدم و نتونستم بگم نمی‌خوام. انتخاب ساده‌تر (نه راحت‌تر!) تبدیل شد به رفتن و نشستن روی صندلی عقب.



یک. فکر نمی‌کنم ممکن باشد که فیلم Call Me by Your Name را دید و عمیقاً به زندگی الیو پِرلمن غبطه نخورد. جوان ۱۷ساله‌ای که در ایتالیای دهه هشتاد تعطیلات تابستانی را با خانواده‌ی حمایت‌گر و روشنفکرش در شهر و خانه ای زیبا می‌گذراند. کتاب می‌خواند، همراه دوستانش در نهر‌ها و حوضچه های زلال و زیبا شنا می‌کند، پیانو می‌نوازد و روی آهنگ‌هایش کار می‌کند، با آسودگی خاطر سیگار می‌کشد، با آدم‌هایی که دوست دارد وقت می‌گذراند، هر‌ زمان که خواست عشقبازی می‌کند و آب زردآلو می‌نوشد!


دو. اوضاع مملکت بد نیست، خراب هم نیست. حتی نمی‌شود با صفت داغان تحسین اش کرد. اوضاع هراسناک است، یا بهتر بگویم دهشتناک. اگر تا به حال زندگی خوبی برای خودت دست و پا کرده‌ای که کرده ای وگرنه دیگر با این شرایط امکان ساختن یک زندگی مستقل معمولی هم اگر نگوییم غیرممکن،‌ بسیار سخت‌تر از پیش است. با اوج‌گیری قیمت دلار و قطع ارز دانشجویی امکان مهیا شدن شرایط مهاجرت هم بسیار بعید است. به قول سعدی نه امکان بودن گذاشته اند، نه پای گریز.


سه. داشتم فکر می‌کردم حداقل تا به حال زندگی بدی نداشته ام، البته که در قیاس با آقازاده ها و ریچ‌کیدزها امکانات و تفریحات و لذات من در حد یک شوخی هم نبوده است. با همه این‌ها می‌توانم پیش خودم بگویم در بقیه جنبه‌ها تقریبا از زندگی‌ام راضی بوده ام و اگر همین الان هم عمر‌م به سر آید به غیر از آرزوی سیرِ دنیا، حسرت آنچنانی در دلم نمانده است.


چهار. در این بحران (که برای ما دیگر همیشگی شده است) حرف زدن از هر مسئله دیگری به جز بی‌کفایتی‌ها و خیانت‌ها و شرایط اقتصادی و اجتماعی نامطلوب، مسخره به نظر می‌رسد. اگرچه گفتن و خواندن این حرف‌ها (که حداقل به اعتراض یکپارچه و موثری هم ختم نمی‌شود) ثمره خاصی هم ندارد.

یکسال پیش با امید بسیار به روحانی رای دادیم. اگرچه همان موقع هم نه آنچنان از شرایط راضی بودیم و نه انتخابمان را کامل می‌پنداشتیم. خوب می‌دانستیم که مشکل فراتر از نهاد ریاست جمهوری و قوه‌مجریه است. زشت‌ترین درس این یکسال هم شاید از بین رفتن کامل اعتماد و امید به اصلاحات و سرانش بود. و دانستن اینکه وضع همیشه می‌تواند بدتر شود. نمی‌دانم سال دیگر چه خواهد شد. حتی مطمئن نیستم خودم یا این وبلاگ وجود خواهیم داشت که به این کنجکاوی پاسخ دهیم.


پنج. تا عوض نکردن شرایط و دگرگون نشدن کامل سیستم، حال بخشی از وجودمان هیچ وقت خوب نخواهد شد. اما حالا که به شخصه ادامه دادن به زندگی را انتخاب کرده ام تنها راهی که برای پیش‌روی به ذهنم می‌رسد (به جز کوشیدن به قدر وسع) این است که احساساتم را تفکیک کنم.

به بخشی که قرار است تمام سال‌های جوانی‌اش را در این روزگار سخت بگذراند حق ناراحتی و اعصاب خردی بدهم و خشمگین نگهش دارم. یک بخش را مسئول نگه دارم تا تحت هر شرایطی و با هر اوضاع روحی کارش را به درستی انجام دهد و گلیم خودش را از آب بکشد.

یک بخش از وجودم هم را هم برای خودم بخواهم و بگذارم تا در خلوتش از یک آهنگ ساده مهستی لذت ببرد. بگذارم در اوقات فراغش کتاب‌هایی که از کتابخانه به امانت گرفته بخواند و فیلم‌هایش را به تماشا بنشیند.


+هرچند این هم، یک راه حل موقتی‌ست. خوب می‌دانم این شرایط بد در نهایت همه چیز را زیر چتر سیاه خودش می‌کشد.


بودا مراحل سکوت را توضیح می‌دهد. او می‌گوید که آدم خالی هیچ ایده و تفکری ندارد و ساکت است، حتی اگر صحبت کند. در مرحله بالاتر انسانی را می‌بینیم که در راه یادگیری‌ست و دائما دلش می‌خواهد درباره چیز‌هایی که آموخته حرف بزند. مرحله نهایی اما جایی‌ست که آدمی به دانش رسیده است. او هم آرام می‌شود. اما اسم این صحبت نکردن دیگر سکوت نیست؛ خاموشی‌ست. خاموش ماندن.



حداقل سه فرم عقب‌موندگی داریم.

شکل اول، عقب موندگی یا کم توانی ذهنیه. وضعیتی که باعث می‌شه ذهن قادر به دریافت و درک کامل اطلاعات نباشه یا نتونه به درستی تحلیل‌شون کنه. درچنین موقعیتی ما با درک این محدودیت به شکل ساده‌تری ارتباط برقرار می‌کنیم.

عقب موندگی سنی، شکل دیگه‌ای از عقب‌افتادگیه. تقریباً هر نسلی با چنین پیش فرضی به نسل قبلی خودش نگاه میکنه. برای مثال کسی به خودش زحمت نمیده تا با یک پیرمرد مذهبی ِ سالخورده روستایی در مورد حقی که باعث آزادی در انتخاب شکل رابطه میشه بحث کنه.
در عقب‌موندگی سنی، شاید ذهن پتانسیل درک داشته اما به خاطر فقر آموزشی ذهن پرورده نشده و درنتیجه برای تغییر رویه دیره. به مرور زمان و با افزایش آگاهی عمومی این فاصله در حال کم شدنه اما هنوز هم وجود داره. ما با عقب‌مونده‌های سنی هم به فراخور سن‌ و سال تعامل می‌کنیم.

اما شکل سوم و مهجورمانده عقب‌افتادگی، عقب‌موندگی تربیتیه. سه رکن مهم تربیت، "من"، "خانواده" و "جامعه"ست. دیده شده که در جوامع عقب‌مونده به واسطه یک خانواده خوب، انسان‌های خردمندی تربیت شده اند. همینطور بوده اند کسانی‌که با وجود محرومیت از جامعه و محیط خانوادگی مناسب با تکیه بر "من" خودشون رو به شکل مناسبی تربیت کردند.

تقریبا هر موجودی قابلیت تربیت شدن داره، اما شاید این فقط انسان باشه که شانس آپگرید‌‌ کردن خودش رو داره. اما بعضی‌ها هم به واسطه محیط یا والدین از این قابلیت محروم شده‌اند. چون از یک تا هفت سالگی محیط و پدر و مادر نه تنها صدا و تصاویر خودشون رو به بچه‌ها میدن که روی چشمشون عینک و روی گوش اونها سمعکی که به خودشون تعلق داره میذارن!

یعنی از اونجا به بعد شما چه بخوای و چه نخوای با همون جهان‌بینی به دنیا نگاه میکنی و (در حالت اغراق شده) دیگه با واقعیت سرو کار نخواهی داشت. یعنی وقتی عینکی با گلس آبی روی چشم‌هات گذاشته باشن مهم نیست چیزی که میبینی سبزه یا صورتی، در هر صورت تو آبی خواهی دید!

شانس یا توانایی برداشتن یا شکستن عینک هم، نصیب هرکسی نمی‌شه.


مشکل اساسی اینه که معمولا با عقب‌مونده‌های تربیتی، مشابه با عقب‌مونده‌های سنی یا ذهنی رفتار نمی‌شه و این مسئله منجر به درگیری و بحث‌های بی‌پایان و بی‌نتیجه می‌شه.

تحجر، بنیادگرایی، عقب موندگی مذهبی و راسیسم حاد، مثال‌هایی برای عقب‌موندگی تربیتی اند.



انسان‌های هوشمند و حساب پس داده، عموما دچار اشتباه و سهل انگاری نمی‌شوند. اگر اتفاقی باعث شود که چنین فکری در موردشان کنیم باز هم باید گزینه اول، احتمال در اشتباه بودن و نادانی خودمان باشد. 

وقتی داشتم "کشتن گوزن مقدس" را تماشا می‌کردم، فکر کردم فیلمنامه نویس و به تبع خود فیلم، به خاطر توضیح ندادن نحوه شکل گیری بیماری یا مسمومیت اعضای خانواده دچار لغزش شده و سزاوار سرزنش است. بعدها بود که فهمیدم این سکوت هم معنایی داشته و زمینه ساز درک اشاره دیگری در داستان بوده است. این جنس از آثار و انسان‌ها برای سکوت و توضیح ندادنشان هم، توضیحی دارند.



تازگی‌ها ذهنم رجوع میکنه به گفتار و اعمال آدم‌ها و به یکباره خیلی چیزها برام روشن میشه. با اختیارات محدود به این پی می‌برم که انگیزه و مایه یا علت العلل عملی که ازشون سر زده چی بوده. یا بخش اعظم این ماجرا به کدوم قسمت از گذشته شون برمیگرده. بعد به این فکر میکنم که کارشون یه واکنش یکسان خودکار و بدون فکر به اتفاق مشابهی در گذشته ست؟ یا شکلی از عقده و حساسیت؟ یا یه مکانیزم دفاعی؟ نمیتونم بگم اینْ در بهترین حالت حدس‌ها، واقعیت دارند اما به حدی منطقی به نظر می‌آن که نمیتونم نادیده شون بگیرم.

فکر میکنم اگه از تمام گذشته آدم‌ها باخبر بودم همه چیز خیلی واضح تر میشد، اما اینطور نیست و حدس‌هام عقیم باقی می‌مونند.

هنوز نمی‌دونم این یه نعمته یا عقوبت اما اون لحظات روشنایی رو دوست دارم. از اینکه هوش پایینی دارم و در لحظه متوجه پس زمینه‌ها نمیشم بدم میاد. اما این بینش وجودی تازه وارد رو که بعدها خبرم میکنه نوازش میکنم.


+از این جهت میتونه عقوبت باشه که رابطه‌های انسانی جای تحلیل آدم‌ها نیست. همونطور که جای آموزش و بازپروری و اصلاح! آدم‌ها برای دوست داشته شدن وارد رابطه میشن و قراره که احساس امنیت کنند. رابطه جای روانشناس، فیلسوف و تحلیل‌گر نیست. فقط باید انسان بود.




امروز میخوام در مورد فیلترهای نگاه صحبت کنم. بحث ها پراکنده و شاید نامربوط باشند. حاوی نظرات شخصی و بعضاً غیرقابل دفاع. به هر حال، به نظرم این فیلترها اغلب به شکلی از وسواس ختم میشن.


1.فیلتر املا:‌ وقتی دارم متنی رو میخونم اولین فیلتر نگاه من املای کلماته و خدا نکنه غلطی پیش چشم من بیاد. ذهن من تمام سالنو خاموش میکنه و نورو میندازه روی همون کلمه با املای غلط.

اینکه کسی املای درست بعضی از واژه ها رو ندونه به این معنی نیست که حرفهاش بی معنی یا بدون کاربردند. اما حتما میتونه نشونه ی چیزهای دیگه ای باشه. مثل مطالعه کم و سواد ناکافی.

به واکنش خودم که نگاه میکنم میبینم گاهی به خوندن ادامه میدم و گاهی هم از خوندن دست میکشم. بعضی اوقات صفحه چت رو میبندم و گاهی حتی آنفالو میکنم.

نتیجه گیری: ضمن ضرورت پاسداری از زبان پارسی، تعدیل عکس العمل و وسواس نداشتن اهمیت داره. به هرحال به هر فاکتوری باید دقیقا در جایگاه خودش اهمیت داد. ضمن توجه به نشانه ها، علت اشتباهات و البته وابستگی احتمالی جایگاه ها به هم.


2.فیلتر نگارش: باز هم اگه به مبحث نوشتار برگردیم مسئله دستور زبان و غلط های نگارشی پیش میاد. تا مدتی پیش و تا تذکر یکی از دوستان، من اشتباهیو مرتکب میشدم، به این صورت که بعد از علائم نگارشی مثل ویرگول یا نقطه،فاصله نمیذاشتم یا قبلشون فاصله میذاشتم !

انگار تا وقتی شکل درستو ندونی، این خطاها خیلی به چشم نمیاد. ولی از وقتی که متوجه اش میشی خیلی تو ذوق میزنه و زشت جلوه میکنه.

مثل مبحث نیم فاصله، که من متاسفانه هیچ آشنایی باهاش ندارم و در مقابل یادگیریش هم از خودم مقاومت نشون میدم. اما اونهایی که بلدند حساسیت عجیبی روی کاربردش دارند که برای ما نادونها غیرقابل درکه..ولی در چشم اونها پررنگ و مهم جلوه میکنه.

میدونم که متاسفانه، نوشته های من هنوز هم پر از خطاهای نگارشی، اشکالات تایپی وغلط های دستور زبانی هستند. اما نمیتونم منکر این باشم که اگاهی از خطاهای ظاهری دیگران حواس من رو از کیفیت محتوا پرت نمیکنه یا نظرم رو، حداقل در لایه های زیرین ناخودآگاهم، نسبت به کسی تغییر نمیده.

نتیجه گیری:‌ مشابه با فیلتر املا..


(فیلترهای شما؟)

ادامه داره...


مترجمی برای من فعالیت لذت بخشی نیست. اما حین ترجمه جاهایی هست که متوجه میشی کلمه ای که برای جایگزینی متن اصلی انتخاب کردی،‌ اصلا جایگزین مناسبی نیست و در نتیجه شروع به فکر کردن یا گشتن در واژه نامه ها میکنی، تا در نهایت و در یک بزنگاه به جانشین و انتخاب درست میرسی. لبخند رضایتی بعد از این جایگزینی وجود داره و لذت کشفی که شاید به اندازه ی آفرینش عزیز باشه.

در همین زمانه که متوجه میشی ترجمه قرار دادن مترادف کلمات به جای متن اصلی نیست. یه گزینش و جستجوی مداومه برای پیدا کردن جانشین ِ به حق ِ تاج و تخت و نشوندنش روی جایگاه. جاییکه بهش تعلق داره. جاییکه اگه با چیز دیگه ای پر بشه ناکارآمدی و بی کفایتی ش همون اول تو ذوق میزنه.


نظامی در مخزن الاسرار سروده: "هرچه در این پرده نشانت دهند..گر نپسندی به از آنت دهند"

حرفش حداقل در ساحت ِ اندیشه درست به نظر میرسه.


نگاهی به گذشته داشتن و تحت تاثیر آخرین اتفاق و وضعیت نبودن کار آسانی نیست و بدون توجه دائمی بسیار کم اتفاق می افتد. وقتی این حرف تکراری را لمس کردم که برای آدمهای مختلف کامنت های بلند مینوشتم و سوالاتی میپرسیدم و جالب بود که بیشتر آن ها فقط به حرفها و سوالاتی که در انتهای متن نوشته شده بود جواب میدادند!

همینطور بیشتر آدمها برای انتخاب شکل رفتار کردن با تو پیشینه ای که از تو در ذهن دارند را به صورت یک پکیج کامل در نظر نمیگیرند و مطابق با آخرین کاری که انجام داده ای با تو برخورد میکنند. برای امتحان این موضوع کافی ست به کسی بعد از ده جمله ی خوشایند یک جمله ناخوشایند بگویید و تماشا کنید که چگونه احساس مثبتش نسبت به شما خراب میشود. مهم نیست ده جمله ی اولتان تا چه اندازه خوب اند، آنها تنها به جمله ی آخرتان خیره می مانند.

رها شدن از احساس اولیه که (بعد از مواجه شدن با آخرین برخورد) به آدم دست میدهد و امکان درست دیدن و شنیدن یا دوباره خواندن و توجه به جزئیات و قیدهایی که بار اول درست به چشم نیامده اند و همینطور تماشا کردن و در نظر گرفتن حال و گذشته (و حتی آینده مشترک پیش رو) به صورت یک بسته کامل (نه جز به جز ) کار آسانی نیست و مراقبت همیشگی میطلبد.

فرض کنید یک رستوران خوش نام در شهرتان وجود دارد. یکی از دوستانتان شبی برای خوردن شام به آنجا میرود و درست بعد از بیرون آمدن از آنجا حالش بد و راهی بیمارستان میشود. شما این خبر را شنیده اید و روز بعد از آن خیابان رد میشوید. اگر بخواهید نهار بخورید به آنجا میروید؟

یا تصور کنید قرار است یک تلفن همراه بخرید. بعد از پرس و جوی فراوان و زیر و رو کردن سایت های مختلف و خواندن  نقدها و کامنت ها با اطمینان نسبی یک گزینه را در نظر میگیرید و بعد به یک فروشگاه میروید تا خریدتان را انجام دهید. زمانی که منتظر رسیدن نوبتتان هستید با یکی دیگر از مشتری ها راجع به انتخابتان حرف میزنید. احتمالا یک تجربه تلخ از آن برند و بدگویی های همان یک نفر کافی نیست که شما از بیخ و بن به انتخابتان شک کنید؟

کارکرد ذهن در ارزش دادن به جدیدترین اطلاعات و پر رنگ کردن آخرین احساسات و تاثیر تمام این ها بر روی تصمیمات ما شگفت انگیز است. و خب در بسیاری از موارد گمراه کننده.



انگار بعضی واژه ها یا ترکیب ها در ذهن ما به شکلی از معنای اصلیشون فاصله گرفتند. مثلا ناراحت. ناراحت باید قاعدتا به معنی راحت نبودن با کسی یا راحت نبودن در موقعیتی باشه ولی یکجورهایی معنای دلخوری یا نشون دادن حال بد رو گرفته. در حالیکه کاملا ممکنه کسی حالش بد نباشه اما احساس ناراحتی کنه.


البته اگه بهتر نگاه کنی، آدمها اگه متوجهش هم نباشند دارند از معنای ذاتیش استفاده میکنند. وقتی کسی بگه ازت ناراحتم در واقع داره میگه تو کاری کردی که احساس راحت بودنم رو از دست بدم.

این روزا خیلی چیزا ناراحتم میکنه. دلخورم نمیکنه، اذیتم نمیکنه...فقط باعث میشه دیگه احساس راحتی نکنم. فکر نمیکنم این یه تغییر بیرونی باشه، احساس میکنم یه اتفاق که نه..یه روند تدریجی ِ همیشگی ِ غیرقابل توقف
 درون خودمه.

اکثر آدمها ناراحتم میکنند، هرکلمه ای که ازشون میشنوم ناراحتم میکنه، موقعیت های تکراری ناراحتم میکنند، بیشتر متن ها یا بهتر بگم محتواها ناراحتم میکند، همینطور شرایط و آداب و رسوم و قراردادها و مقررات.


احساس کسی رو دارم که لباس بنجل تنش کرده، داره غذای بنجل میخوره و از همه مهمتر در جریانه که قراره در یه محیط بنجل زندگی کنه.
نگاهم به آدمها و ارتباطات و موقعیت ها و سنت ها و قوانین و محتواهای ِ معاصر ِ حاضر در محیط همینه. ناراحتم. 


In Solitary The Anti Social Experiment. آزمایش بدین صورت است که چهار نفر را در چهار کانکس مجزا با حداقل امکانات رفاهی به مدت پنج روز حبس میکنند. داوطلبان در این پنج روز حق ارتباط با کسی را ندارند. در ابتدای راه تمام وسایل ارتباطی شان از جمله گوشی و ساعت هوشمند از آن ها گرفته میشود. البته هرکدام از آن ها میتوانند سه وسیله شخصی را با خود به داخل اتاق ببرند تا با دیدن یا استفاده از آن آرام یا سرگرم شوند.

لوید: عکس دوست دخترش، Yorkshire Teabags و پاسور
لوسی: وسایل نقاشی، خودکار، kettlebell
جرج:‌ کارت بازی، وسایل نقاشی،‌ خودکار
شامین:‌ نامه اش از شوهرش،‌ plasticine و کرم مرطوب کننده...

را همراه خودشان برده اند. (هیچکس کتاب را انتخاب نکرده است. هرچند مطمئن نیستم امکان بردن آن وجود داشته یا نه.)


http://s9.picofile.com/file/8330946792/In_Solitary_The_Anti_Social_Experiment_2017_720p_004603_2018_07_04_22_41_27_Small_.JPG

لوید در فیسبوک یک سلبریتی ست که کلیپ های خنده دار میسازد. از حرف ها و شکل برخوردش میتوان فهمید که انسان نسبتا ساده و سطحی ست که وقتش را با حضور در شبکه های اجتماعی، ورزش کردن و بودن با دوست دخترش میگذارند.
حضور در جمع، وقت گذراندن با دوستان، بالا و پایین کردن صفحات در فیسبوک و اینستاگرام این امکان را به ما میدهند که از صرف کردن وقتی با خودمان و به تبع افکار ناخوشاید و ناراحت کننده ای که در مورد شکل زندگی مان به ذهن خطور میکند اجتناب کنیم.
حتما آدمهایی را دیده اید که یا در حال وقت گذراندن با آدمهای اطرافشان اند و حتی در فاصله ی بین اینها و وقتی کسی پیششان نیست گوشی تلفن از دستشان نمی افتد و دست از حرف زدن نمیکشند.
لوید، جایی حوالی روز سوم در حالتی دمغ و درحالیکه روی تخت دراز کشیده است و وقتی برای فکر کردن پیدا کرده است با خود میگوید. "واقعا دلم برای فیسبوک تنگ نشده...چه زمانی رو..چه زمانی رو صرف نگاه کردن به اون آشغالا میکردم."
its just crap anyway!


http://s9.picofile.com/file/8330946784/In_Solitary_The_Anti_Social_Experiment_2017_720p_018750_2018_07_04_22_37_59_Small_.JPG


لوسی هم در شبکه های اجتماعی فعال است و شغلی در همین زمینه دارد. او زنی ست که پس از چند سال زندگی مشترک با خیانتی که از سمت شوهرش میبیند از او جدا میشود و زندگی پس از آن روی سخت اش را نشان میدهد. لوسی، از میان تمام شرکت کنندگان این آزمایش راحت تر با تنهایی اش رو به رو میشود. لزومی ندارد چند روز در یک اتاق حبس شوید تا با یک تنهایی عریان رو به رو شوید. بعضی تجربه های زندگی میتوانند به مراتب سخت تر و پیچیده تر باشند و تجربه ی خیانت دیدن و رها شدن برای لوسی از آن آزمون های بزرگ زندگی بوده است.


http://s9.picofile.com/file/8330941418/In_Solitary_The_Anti_Social_Experiment_2017_720p_015425_2018_07_04_21_25_21_Medium_.JPG


شامین یک مادر است. جز آن دسته از زنان ساده دل و ضعیف و وابسته است که درک درستی از خودشان ندارند و این را میتوان به راحتی از محتوای حرف ها و طرز صحبت کردنش دریافت.
شکست خوردن او در این آزمایش را هم میتوان از همان لحظات ابتدایی فهمید جایی که از انرژی مثبت! صحبت میکند یا وقتی که روی تخته رو به رویش نوشته است: " You can do this "


http://s8.picofile.com/file/8330941576/In_Solitary_The_Anti_Social_Experiment_2017_720p_022324_2018_07_04_21_26_55_Medium_.JPG


دورتادور اتاق دوربین هایی وصل شده است تا یک روانشناس و البته ما ناظر لحظه به لحظه مواجه شدن انسان ها با تنهایی شان باشیم. "نه تلفن، نه کامپیوتر، نه تلویزیون، نه دوست و خانواده یا حتی غریبه ای در خیابان." اجرا کننده آزمایش قبل از ورود آنها به اتاق یادآوری میکند که آن ها در این چند روز از چه چیزهای محروم هستند. پنج روز از زندگیتان را بدون ارتباطات انسانی و حضور این وسایل تصور کنید. پنج روز. بدون هیچ کدام از وسایلی که سالهاست حواسمان را پرت کرده اند.
خواهید دید که زجر خواهند کشید و زجر خواهید کشید. شبیه معتادانی که سال هاست در حال مصرف افیون اند.


http://s9.picofile.com/file/8330941926/In_Solitary_The_Anti_Social_Experiment_2017_720p_092284_2018_07_04_20_33_14_Medium_.JPG



http://s8.picofile.com/file/8330941868/In_Solitary_The_Anti_Social_Experiment_2017_720p_092151_2018_07_04_20_33_09_Medium_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8330941900/In_Solitary_The_Anti_Social_Experiment_2017_720p_092217_2018_07_04_20_33_11_Medium_.JPG


http://s8.picofile.com/file/8330941692/In_Solitary_The_Anti_Social_Experiment_2017_720p_071577_2018_07_04_20_32_43_Medium_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8330941392/In_Solitary_The_Anti_Social_Experiment_2017_720p_001761_2018_07_04_20_31_37_Medium_.JPG


http://s8.picofile.com/file/8330941792/In_Solitary_The_Anti_Social_Experiment_2017_720p_092052_2018_07_04_20_33_05_Medium_.JPG


http://s8.picofile.com/file/8330941668/In_Solitary_The_Anti_Social_Experiment_2017_720p_064059_2018_07_04_21_28_14_Medium_.JPG


"فلاکت انسان تنها از یک چیز ناشی می شود: این که نمی تواند با آرامش در یک اتاق بماند".

پس از چهار قرن، این سطرِ درخشان از کتابِ تأملاتِ پاسکال، هنوز هم ذره ای از حقیقت خود را از دست نداده است: در همین لحظه ای که این جمله را می خوانید، میلیون ها نفر در سر تا سر جهان، اضطرابِ سکون و تنهائیِ خود را با ضرب گرفتن روی میز، با عوض کردن بی هدف کانال های تلویزیون، با بطالتِ کلیک هایِ بی هدف، با بوق زدن پشت فرمان اتومبیل، با رفت و آمدهای بی معنا در هزار تویِ منوهای موبایل فراموش می کنند.

قرن دوزخیِ ۲۱، تنها راه های پاک کردن صورت مساله را بیشتر، رنگارنگ تر و هموار تر کرده است، قرنی که اتوپیایِ روشنگری را به یک شهربازیِ بزرگ تبدیل کرده است. در مقابل، تصویرِ معاصر ِ انسانِ پاسکال، احتمالا تصویرِ انسانی است که به جای باز کردنِ همه ی درها، کلیک کردنِ همه ی لینک ها و فشار دادن همه دکمه ها، مردد و با چهره ای آرام و چشم هایی خیره مثلِ فرشته ی مالیخولیای آلبرشت دورِر، پشت همه ی این درها و لینک ها و دکمه ها، در مکثی طولانی ایستاده است. بالقوه گیِ خیره شدن و فکر کردن، و در مقابل، فعلیتِ بی وقفه ی انجام دادن و انجام دادن.



http://s9.picofile.com/file/8330941818/In_Solitary_The_Anti_Social_Experiment_2017_720p_092096_2018_07_04_20_33_07_Medium_.JPG


به نظرم بزرگترین مزیت و موهبت نوشتن رمان و فیلمنامه یا هیجان انگیزترین قسمت بازی ِ فیلم ساختن اینه که میتونی در مورد همه چیز نظر بدی؛ بدون اینکه لازم باشه صریحا از خودت و آدمای اطراف و جهان شخصی پیرامونت صحبت کنی!

وقتی هم آدمای دیگه، اطرافیانت یا حتی صاحبان قدرت به زندگی خصوصی و نشونه های دور و برت اشاره کردن، خیلی ساده پوزخند بزنی، شونه هاتو بالا بندازی و خب اگه لازم بود تا ابد انکار کنی...



فیلم های زیادی حول سوژه از دست دادن حافظه ساخته شده است (چه در اثر یک حادثه اتفاق افتاده باشد و چه در اثر بیماری آلزایمر) و من چند تایی از آنها را دیده ام. اما میتوانم با اطمینان بگویم تا به حال هیچ کدام به اندازه Away from Her ساخته ی Sarah Polley به دلم ننشسته اند.
داستان فیلم ساده و سر راست است. زنی به نام فیونا (که نقش آن را جولی کریستی به شکل حیرت انگیزی خوب بازی میکند) مبتلا به آلزایمر می شود. همسرش به خاطر عواقب این بیماری و به خواست خود فیونا مجبور می شود او را به آسایشگاه بسپارد. از قوانین آسایشگاه یکی آن است که آنها حق ندارند تا یک ماه با هم ملاقات کنند. مرد به سختی این شرط را میپذیرد و پس از یک ماه سخت با اشتیاق به آسایشگاه برمیگردد تا همسرش را ببیند اما فیونا نه تنها  همه چیز را در مورد او از خاطر برده است که مهر و محبتش را معطوف به یکی دیگر از بیماران آسایشگاه کرده است...


http://s8.picofile.com/file/8328856718/4539348_l4.jpg


در نگاه اول یک زوج دوست داشتنی را میبینیم که انگار راهی طولانی را کنار هم پیموده اند و همدیگر را به شدت دوست دارند. جلوتر که میرویم اما همه چیز روشن تر میشود. در یک طرف مردی را میبینیم که همسرش را دوست دارد. اما انگار این دوست داشتن بیشتر از آن که از سر عشق باشد از روی عادت است. این را چندین بار از خلال تعریف خاطره ی خواستگاری اش از فیونا میشنویم:‌ "بدجوری بهش عادت کرده بودم"...و در طرف دیگر زنی را می یابیم که انگار هیچوقت آنگونه که دوست داشته، دوست داشته نشده است. در یک نقطه از فیلم فیونا از گرنت در مورد ظاهرش میپرسد. شوهرش میگوید: همونطوری که همیشه بودی. مصمم و مبهم؛ شیرین و استوار. و فیونا با خودش زیر لب میگوید: "این جوریه که بنظر میام؟"


http://s8.picofile.com/file/8328856592/Away_from_Her_2006_720p_HDTV_Unknown_30NAMA_045621_2018_06_10_21_06_13_Medium_.JPG


فیلم که اقتباسی از داستان “The Bear Came Over the Mountain” نوشته ی نویسنده سرشناس کانادایی «آلیس مونرو» است، نمایش زیبایی در مورد پیچیدگی زندگی و روابط انسانی ست. و بیشتر از  تمام اینها یادآور نقش بزرگ حافظه در تمامی بخش های زندگی.
بونوئل جایی نوشته است: «آدم تا حافظه‌اش، گیریم بخشی از حافظه‌اش را از دست ندهد نمی‌فهمد که آن‌چه سراسر زندگی را می‌سازد حافظه است... بدون حافظه ما هیچ نیستیم.»


http://s9.picofile.com/file/8328855350/Away_from_Her_2006_720p_HDTV_Unknown_30NAMA_143023_2018_05_04_00_21_31_.JPG



http://s9.picofile.com/file/8328602292/1.jpg


http://s8.picofile.com/file/8328602318/2.jpg


درک یه سری بحث‌ها برای یه عده‌ای بالاتر از ظرفیت وجودی شونه. همون توی دلمون بگیم "من چی می‌گم تو چی می‌گی" قشنگ ترین حسن ختامه!



صحبت از عشق برای اغیار، شبیه حرف زدن از نسیم است. نهایت چیزی که میتوانی نشان شان دهی تکان خوردن یک پرده است.



درست نمیدانم کی و کجا اما یک زمانی دیگر پذیرفتم که آدم بامزه ای نیستم..در نتیجه؟ دست از شوخی کردن با آدمها و موقعیت های اطرافم برداشتم. و خب نه تنها این شوخی نکردن و تیکه نینداختن و بامزه بازی در آوردن های من به هیچ جای دنیا برنخورد که به نظرم، هم خودم و هم دیگران با کلماتی کمتر زندگی آسوده تری در پیش گرفتیم.

جدا از طنز موقعیت،‌ فکر میکنم بهترین و خلاقانه ترین شوخی های تکرار شونده هم تاریخ مصرفی دارند چه برسد به این تیکه کلام های نازل سریال های تلویزیونی ایران و خوش مزه بازی های اینستاگرامی که دور و برمان را گرفته. دارم از جملاتی شبیه "پلیس فتا حواسش به همه چیز هست" حرف میزنم... آن عبارت های تاریخ گذشته که شاید از همان اول هم خیلی بامزه نبودند و نیستند دیگر قطعاً!

شوخی کردن یا طنز نوشتن  وقتی آن شیرینی ذاتی در وجودت نباشد چیزی شبیه آواز خواندن شهرام شب پره یا گرداندن الاغ توسط علیرضا خمسه دور استودیو خندوانه است. بله. شاید خودمان هیچوقت متوجه اش نشویم اما..همین قدر فضاحت بار.