دچــآر باید بود..

حدیثِ جان مگو با نقش ِ دیوار

دچــآر باید بود..

حدیثِ جان مگو با نقش ِ دیوار

۲۳ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است


http://s9.picofile.com/file/8314787676/photo_2016_08_22_17_11_05.jpg



معمولا دخترانی که محبت پدر را تجربه نکرده اند، عقده پدر در انها دو کنش را ممکن است پدید آورد، دائما به اغواگری و تنوع طلبی و جفت خواهی مفرط گرفتار می شوند، یا به دخترانی لوس بدل می گردند که هیچ وقت فرصت زنانگی پیدا نمی کنند. دخترانی که دائما به دنبال پدر می گردند، یا یک پدر می یابند و دختر لوس او می شوند، یا پدرانی می یابند و دائماً در بازی کردن با آنها به سر می برند.



مردم همیشه شکایت میکنن که چرا کفش ندارن تا این که یه روز آدمی رو میبینن که پا نداره و بعد از اون شکایت میکنن که چرا یه ویلچر برقی اتومات ندارن. چرا؟ چی باعث میشه که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یک سیستم ملال آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده ما معطوف به جزئیاته و نه کلیات. چرا به جای کجا کار کنم؟ نمیگیم “اصلا چرا باید کار کنم؟” چرا به جای “چرا باید بچه بیارم؟” میپرسن “کی باید بچه بیارم؟”. چرا ناگهان تغییر کشور نمیدیم؟ چرا همه فرانسوی ها نمیرن اتیوپی و اتیوپی ها برن انگلستان و همه انگلیسی برن کارائیب و به همین ترتیب، تا بالاخره زمین رو به همون شکلی که باید با هم قسمت کنیم و از شر وفاداری شرم آور و سفاکنه و متعصبانه نسبت به خاک خلاص بشیم؟ چرا نعمت داشتن اراده، حروم موجودی مثل انسان میشه که انتخاب های بیشماری داره ولی تظاهر به داشتن فقط یک یا دو انتخاب میکنه؟

گوش کن جسپر، آدمها شبیه زانویی میمونن که یه چکش کوچولوی لاستیکی به شون میخوره. نیچه یه چکش بود. شوپنهاور یه چکش بود. داروین یه چکش بود. من نمیخوام چکش باشم چون نمیدونم زانو چه واکنشی نشون میده. دونستنش هم ملال آورده. این رو میدونم چون میدونم که مردم اعتقاد دارن. مردم به اعتقاداتشون افتخار میکنن. این غرور لوشون میده. این غرور، غرور مالکیته. من شهود داشتم و متوجه شدم تمام کشف و شهودها چیزی جز سروصدا نیستن. من تصویر دیدم، صدا شنیدم، بو حس کردم ولی نادیده شون گرفتن همونطور که از این به بعد هم نادیده شون میگیرم. من این راز و رمز ها رو نادیده میگیرم چون دیدم‌شون. من بیشتر از خیلی از آدم‌های پرمدعای عرفانی دیدم ولی اونا باوردارن و من نه. او وقت چرا من باور ندارم؟ به خاطر این که من میتونم فرایند موجود رو ببینم.

این اتفاق(باور داشتن) زمانی می افته که مردم مرگ رو میبینن، یعنی همیشه. اون ها مرگ رو میبینن ولی فکر میکنن روشنایی دیدن. این برای من هم اتفاق میفته . وقتی ته دلم حس میکنم دنیا معنایی داره، میدونم که این معنا در حقیقت مرگه ولی چون دوست ندارم مرگ رو توی روز روشن ببینم ذهنم توطئه میکنه و میگه : گوش کن نگران نباش. تو موجود ویژه ای هستی، تو معنا داری، دنیا معنا داره حسش نمیکنی؟ ولی من هنوز مرگ رو مبینم و حس میکنم. باز ذهنم میگه: به مرگ فکر نکن، لالالا، تو همیشه زیبا و ویژه باقی میمونی و هیچ وقت نمیمیری، هیچوقت هیچ وقت هیچوقت، مگه راجع به روح جاودانه نشنیدی؟ خب تو یه خوبش رو داری.

و من میگم شاید. ذهنم میگه: به این طلوع لعنتی نگاه کن، به این کوه های لعنتی نگاه کن به این درخت های لامصب نگاه کن از کجا میتونی اومده باشی به جز دست های خدا که تورو تا ابد توی آغوشش تکون میده؟ و من کم کم شروع میکنم ایمان آوردن به چیزهای متعالی. همه همین طورن. همین جوری شروع میشه. ولی شک همراهم هست. ذهنم میگه نگران نباش تو نمیمیری دست کم تا مدت ها نمیمیری. جوهر تو نابود نمیشه اون قسمت‌هاییت که ارزش نگه داری دارن. یه بار تمام دنیا رو از تختم دیدم ولی ردش کردم. یه بار دیگه آتشی دیدم که از داخلش یکی به من گفت تو بخشوده میشی اون رو هم رد کردم چون میدونم تمام صداها از درون میان .تلاش برای انرژی هسته‌ای وقت تلف کردنه. باید نیروی ناخودآگاه رو وقتی داره مرگ روانکار میکنه تحت کنترل در بیارن. طی این فرایند آتشینه که اعتقادات به وجود می آد و اگه آتش به اندازه کافی داغ باشه یقین هم تولید میشه. این به اصطلاح اهل معنویت ها که سنت غربی مصرف گرای قاتل روح رو نقد میکنن و میگن آسایش در مرگه، فکر میکنن این حرفشون فقط درباره‌‌ی دارایی های مادی مصداق داره. ولی اگه آسایش در مرگ باشه پس باید راجع به مادر تمام آسایش ها هم مصداق داشته باشه: (یقین باور)

یقین راحت تر از کاناپه‌ی چرمیه، یقین یه چکوزی اختصاصیه که سریع تر از ریموت کنترل در پارکینگ روح فعال رو به قتل میرسونه. ولی دربرابر طعمه‌ی یقیین سخت میشه مقاومت کرد. برای همین باید مثل من یه چشمت به کل فرایند باشه. با این که تمام تصاویر جهان رو دیدم و صداهای زمزمه وار رو شنیده م میتونم تمام شون رو انکار کنم و در مقابل وسوسه‌ی احساس خاص بودن و اعتماد به جاودانگی از خودم مقاومت نشون بدم چون میدونم تمام اینها کار مرگه. میبینی مرگ و انسان پرکار ترین نویسندگان روی زمین هستن. خروجی شون حیرت آوره. ناخودآگاه انسان و مرگ گریز ناپذیر به همراهی هم بودا و امثالش رو نوشتن. تازه این‌ها فقط شخصیت ها هستن. دیگه چی؟ شاید همه چی. این همکاری موفق همه چیز رو در این دنیا خلق کرده به جز خود دنیا، هرچیز موجود به جز چیزهایی که از اول همینجا بودن و ما پیداشون کردیم. میفهمی چی میگم؟

فرایند رو متوجه میشی؟ بکر بخون! رنک بخون! فروم بخون! همه شون همین رو میگن. انسان ها چنان خودآگاهی پیشرفته ای پیدا کردن که باعث شده از تمام حیوانات دیگه متمایز بشن، ولی این خودآگاهی یه فراورده‌ی جنبی هم داشته، ما تنها موجودی هستیم که به فانی بودنمون آگاهی داریم. این حقیقت به قدری ترسناکه که آدمها از همون سالهای ابتدایی زندگی اون رو توی اعماق ناخودآگاهشون دفن میکنن و همین ما رو به ماشین هایی پرزور تبدیل کرده، کارخانه های گوشتی تولید معنا.

معناهایی که رو که به وجود می آرن تزریق میکنن به پروژه های نامیرا شدنشون (مثلا بچه هاشون یا آثار هنری شون یا کسب و کارشون یا کشورشون) چیزهایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر میکنن. و مشکل اینجاست: مردم حس میکنن برای زندگی به این باورها احتیاج دارن ولی به طور ناخودآگاه بابت همین باورها متمایل به نابود کردن خودشون هستن. برای همینه که آدمی خودش رو برای هدفی دینی قربانی میکنه، اون برای خدا نیست که میمیره به خاطر ترس کهن ناخودآگاهش از مرگه که میمیره. بنابراین همین ترسه که باعث میشه بخاطر همون چیزی که ازش وحشت داره بمیره. میبینی؟ طنز پروژه های ابدی اینه: با این که ناخودآگاه به این قصد طراحی شون کردیم که آدم رو گول بزنن تا فکر کنه خاصه و هرگز نمیمیره. حرص و جوش خوردن بابت همین پروژه هاست که باعث مرگ انسان میشه. اینجاست که باید حواست جمع باشه.هشدار من به تو همینه. انکار مرگ باعث مرگ زودرس میشه و اگه حواست جمع نباشه تو هم سرنوشتی جز این نداری.


+جزء از کل | استیو تولتز | پیمان خاکسار | 656 صفحه


http://s8.picofile.com/file/8314525300/Saeid_Forootan_Iran_2_950x534.jpg


چند دقیقه ی اول فیلم را از دست دادم، اما باعث گم شدن نبود. داستان سر راست بود و کارگردانی مطمئن آن پشت وجود داشت که میدانست چه میخواهد بگوید.

مردی به نام فرهاد، که ریش و موهایی سرخ دارد به روستای پدری اش بر میگردد. چون برادر ناتنی اش سعی در مجاب کردن او برای پس گرفتن زمین های خانوادگی از عمو و پسرعموهایش دارد. قتلی رخ میدهد. یکی از اعضای خانواده ی کله سرخ کشته میشود. کله سرخ میگوید به او ربطی ندارد، دوران انتقام شخصی به سر آمده، مملکت قانون دارد و به تهران برمیگردد برای کارگری. قصه ی اصلی از اینجا شروع میشود.

فرهاد بارها تکرار میکند که مملکت قانون دارد و نیازی به دخالت او نیست. اما برمیگردد. دخالت میکند و دخالت او هم به خاطر خانواده اش یا قربانی نیست. به خاطر خودش است. بازگشت اوست به گذشته. به خودش.

ما آدمها زیاد خیال میکنیم که از گذشته، گذشته ایم. اما جرقه ای کافی ست برای روشن شدن همه ی آن چیزهایی که باید. دردهایی که کشیده ایم، رنج هایی که برده ایم، ظلم هایی که متحمل شده ایم. میگوییم که مهم نیست، میگوییم که فراموش کرده ایم و از یاد برده ایم و بخشیده ایم. اما جای انکار ندارد که اگر نه خود خود زخم، جای زخم باقی ست.

کله سرخ شاید خودش نداند، اما برمیگردد تا با گذشته خودش و خانواده اش رو به رو شود. شاید تمام حرف فیلم این باشد که معما، معما باقی نمیماند. قصه ها نیمه تمام نخواهند ماند. برمیگردیم. اگر ما هم برنگردیم، گذشته برمیگردد..شاید به شکل آرامشی حاصل از دانستن و پذیرفتنی آگاهانه ، شاید هم به شکل تیری که برای باقی عمر بر قلب مینشیند. چندان فرقی نمیکند. تنها چیزی که نباید فراموش کنیم این است: گذشته ای که پایش به اکنون باز باشد، "گذشته" نیست...


http://s8.picofile.com/file/8314525334/large_a8ef44b2_a5ec_4c42_b6e6_916aa366fe26.jpg



من از تو میمردم
اما تو زندگانی من بودی.
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی میپیمودم.
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی.

تو از میان نارون ها، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد
تو از میان نارون ها، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی.

تو با چراغهایت میآمدی به کوچه ی ما
تو با چراغهایت میآمدی
وقتی که بچه ها میرفتند
و خوشه های اقاقی میخوابیدند
و من در آینه تنها میماندم
تو با چراغهایت میآمدی....

تو دستهایت را میبخشیدی
تو چشمهایت را میبخشیدی
تو مهربانیت را میبخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را میبخشیدی
تو مثل نور سخی بودی...


{ فروغ فرخزاد }


http://s8.picofile.com/file/8314509400/photo_2017_12_07_01_42_10.jpg


مهسا: خسرو تو فیس بوک هزار تا دوست داره...
منوچهر: هزار تا؟ مگه می شه؟!
کاوه: مجازی ان. دوستای واقعی نیستن که. اینا اگه بمیری هم نمیان سراغتو بگیرن.
مهسا: حالا دوستای واقعی سراغتو می گیرن؟!

+احتمال باران اسیدی - بهتاش صناعی ها

+ (دو سه روز پیش اینستاگرامم را بستم، این اواخر با اینکه کمتر عکس میگذاشتم بیشتر وقتم را میگرفت چون افتاده بودم به خزعبل بینی..دیدم حریف وسوسه تماشا کردن اراجیف و چرندیات زرد و چیپ و چپ و چل نمیشوم خودم را تنبیه کردم ..از دو هزار فالوور تا این لحظه حتی یک نفر هم متوجه نشده و این دقیقا آیینه ی تمام نمای فضای مجازی ست..

در این جهان، توهم خنده داری ست اگر فکر کنیم که یک عالم دوست و رفیق داریم و برای صدها نفر مهم است وجود و حضورمان... )

تا اینجا یادداشت محسن باقرلو رو خوندید در مورد تجربه ترک یکی از شبکه های اجتماعی..حرف اصلی که درست به نظر میرسه اما همونطور که در خلال یکی از دیالوگ های فیلم باران اسیدی گفته شده، در این مورد تفاوت اساسی بین محیط آنلاین و دنیای واقعی وجود نداره. در بیشتر ارتباطات، ما وقتی از جلوی چشم آدمهایی که میشناسیم (یا حتی دوست صداشون میکنیم) ناپدید میشیم، تا برخورد بعدی از دنیاشون هم محو میشیم. برای مطمئن شدن از این موضوع کافیه از یک دوست، همکار یا همکلاسی بخواید یک کار معمولی و بی زحمت براتون انجام بده. اون با روی خوش موافقت میکنه اما بسیار بعیده که بدون یادآوری دوباره اون کارو براتون انجام بده...و در صورت پرسش خیلی ساده خواهد گفت که فراموش کرده.

واقعیت اینه آدم ها امروز به زور نوتیفیکیشن ها و بالا اومدن از طریق آپدیت شبکه های اجتماعی یاد هم می افتند یا خودشون رو یاد همدیگه میندازند! (البته استثنائاتی هم یافت میشه در این بین، آدمهای عزیز و مهربونی که باید قدرشون رو دونست، هرچند بسیار نایاب اند...)

به طور کلی نمیدونم این میل که کسی بدون دلیل سراغمونو بگیره یا بهمون اهمیت بده از کجا میاد..برای بیشتر آدمها واقعاً فقط وجود یه احساس یا یه خبر گرفتن خشک و خالی هم کافیه.. (برای بعضی آدمها ثابت کردن این موضوع و انجام فعالیت هایی که نشون دهنده این احساسند مهمتره..)

اگه این اهمیت دادن به شکل ساده تر کردن واقعی و عملی زندگی ما از طریق کمک های ملموس باشه، خب قابل درکه..اما من واقعاً تا به حال کمکی از آدمهای اطرافم ندیدم که در این جهت باشه، شکل معامله نداشته باشه و انتظار بزرگتری در پشتش نباشه..برای همین خلاص شدن از این نیازو یه قدم مثبت میدونم..

یعنی بهتره به جای اینکه از این که دوستانمون سراغی از ما نمیگیرند ناله کنیم، یا نه، یک قدم بزرگتر برداریم و با تغییر دادن همون آدمها یا تلاش برای پیدا کردن آدم های تازه ای که بهمون اهمیت میدن سعی کنیم این نیازو ارضا کنیم، تلاش کنیم از شر این نیاز و انتظار بیهوده خلاص بشیم. راه آسونی نیست اما مطمئنه..



{ مقدمه: 2-ساخت بخشیدن به زمان }


پس از گرسنگی محرک و سپس گرسنگی به رسمیت شناخته شدن نوبت به گرسنگی ساخت می رسد. در شرایط عادی روزمره مردم بعد از سلام و احوال پرسی چه میکنند؟ مسئله دائمی مخصوصا برای نوجوانان این است: (بعد به او چه بگویم؟)

گذشته از نوجوانان برای بیشتر مردم هیچ چیز ناراحت کننده تر از مکث اجتماعی نیست. یک دوره سکوت و زمان بدون ساختی که در آن هیچ کدام از حاضران نمیدانند چه حرف جالبی بزنند. 

مسئله ی ابدی آدمیزاد این است که اوقات بیداری اش را چگونه بسازد و شکل دهد. بنابراین از نظر وجودی اساس سراسر زندگی اجتماعی یاری دادن متقابل برای اجرای این برنامه است.


+بازی ها ( روانشناسی روابط انسانی) | اریک برن | اسماعیل فصیح


http://s8.picofile.com/file/8314036926/Bonnie_And_Clyde_1967_720p_HeyDL_044147_2017_12_12_00_12_33_Medium_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8314036934/Bonnie_And_Clyde_1967_720p_HeyDL_044204_2017_12_12_00_12_36_Medium_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8314036950/Bonnie_And_Clyde_1967_720p_HeyDL_044217_2017_12_12_00_12_36_Medium_.JPG


http://s8.picofile.com/file/8314037300/Bonnie_And_Clyde_1967_720p_HeyDL_044223_2017_12_12_00_12_37_Medium_.JPG


http://s8.picofile.com/file/8314036968/Bonnie_And_Clyde_1967_720p_HeyDL_044235_2017_12_12_00_12_37_Medium_.JPG


http://s8.picofile.com/file/8314036976/Bonnie_And_Clyde_1967_720p_HeyDL_044261_2017_12_12_00_12_38_Medium_.JPG


Bonnie and Clyde 1967 Arthur Penn True crime/Drama ‧ 1h 52m 7.9/10IMDb


+ باید قادر باشیم خود را در فراسویِ اخلاق قرار دهیم، امّا نه با اضطرابِ آن کس که از تخطّی و سرنِگونی در هر لحظه واهمه دارد، بلکه با آسودگیِ خاطرِ آن کس که می تواند در فراسویِ اخلاق با فراغِ بال تفریح کند. در چنین صورتی، چگونه می توان از هنر و دیوانگی در گذشت؟ ( حکمت شادان | نیچه )



نخستین بار، روان شناس سوئیسی، کارل گوستاو یونگ، بیش از هفتاد سال پیش، درباره‌ی تیپ شخصیّتی سخن گفت. امّا در واقع، دو زن آمریکایی، کاترین بریگز و دخترش ایزابل مایرز، بودند که این مفاهیم را بسط دادند. آن‌ها بُعد چهارم تیپ را به وجود آوردند و این مفاهیم را به شکلی عملی در اختیار عموم مردم قرار دادند.
یکی از کمک‌های بزرگ ایزابل به ما برای درک رفتار انسان، ایجاد یک ابزار روان‌شناختی بود که با اطمینان، شانزده تیپ کاملاً متفاوت را تشخیص می‌دهد. او نام این ابزار را «شاخص تیپ مایرز - بریگز» گذاشت و در چند سال گذشته، میلیون‌ها نفر در سراسر جهان به کمک این شاخص با مزایای شناخت تیپ‌های شخصیّتی آشنا شده‌اند.

تیپ شخصیتی از چهار مولفه یا بعد تشکیل شده است. این چهار بعد عبارت است از:

۱- افراد از کجا انرژی می‌گیرند؛ (درون‌گرا/برون‌گرا)
۲- به طور طبیعی چه نوع اطلاعاتی را مورد توجه قرار می دهند و به خاطر می‌سپارند؛ (شهودی/حسی)
۳- چگونه تصمیم می‌گیرند؛ (احساسی/متفکر)
۴- دوست دارند دنیای پیرامون خود را چگونه سازمان‌دهی کنند. (دریافت‌گر/قضاوت‌گر)

همان‌طور که مشاهده می‌کنید، هر یک از این ابعاد، با جنبه‌ی مهمی از زندگی سر و کار دارد و به همین دلیل است که تیپ‌شناسی، منجر به چنین شناخت و بصیرت دقیقی نسبت به رفتار خودمان و دیگران می‌شود. تیپ‌شناسی کمک می‌کند تا هر یک از این چهار بعد را به عنوان یک مقیاس -یا پیوستاری میان دو قطب متضاد- ترسیم کنیم. مقیاسی که در مرکز آن، یک نقطه‌ی میانی وجود دارد. این نقطه به این دلیل مهم است که هر کسی به یکی از دو طرف این مقیاس، تمایل مادرزادی و فطری دارد.

بعضی‌ها در برابر این نظر، که باید به یکی از دو طرف گرایش بیشتری داشته باشند، مقاومت می‌کنند و اصرار دارند که می‌توانند، با توجه به شرایط، از هر دو طرف استفاده کنند. گرچه این حرف درست است که همه‌ی ما هر روز صدها بار از هر دو طرف استفاده می‌کنیم، واقعیت این است که از آن‌ها با تواتر، انرژی یا موفقیت یکسان بهره نمی‌گیریم. یک مثال ساده کمک می‌کند تا این معنا را درک کنید. نخست، یک مداد یا خودکار و تکه ای کاغذ بردارید -اندازه‌ی آن فرقی نمی‌کند-. حالا خیلی ساده روی کاغذ امضا کنید. چه احساسی دارید؟... خیلی ساده است، نه؟ بسیار خوب، حالا دوباره امضا کنید، اما مداد یا خودکار را با دست دیگر بگیرید! چه احساسی دارید؟ اگر مثل بیشتر آدم‌ها باشید، در تشریح تجربه‌ی دوم خود از کلماتی مثل آزار دهنده، سخت، ناخوشایند و غیر‌طبیعی استفاده می‌کنید. به‌علاوه، احتمالا استفاده از دستی که با آن، کار نمی‌کنید، زمان و انرژی بیشتری می‌برد و نتیجه‌ی کار هم به خوبی دفعه‌ی اول نیست.
وقتی از سمتی که به آن تمایل دارید استفاده می‌کنید -مثل استفاده از دست مرجح-، کاری را انجام می‌دهید که به طور طبیعی اتفاق می‌افتد. وقتی از شما خواسته می‌شود از طرف مقابل استفاده کنید، زحمت به مراتب بیشتری می‌کشید و نتیجه‌ی کار هم به آن خوبی نیست؛ بنابراین، تجربه‌ی دوم معمولا به اندازه ی تجربه‌ی اول، خوشایند و رضایت‌بخش نیست.


+هنر شناخت مردم | پل دی تیگر  | محمد گذرآبادی | 312 ص


بیشتر آدمها دوست دارند بدونند چقدر بهشون اهمیت میدید. اگه چیزی نگید خودشون شروع به حدس زدن میکنند..



تمایلی ندارم که ویژگی‌های خاص یک فیلمساز بزرگ را برشمارم، چرا که ناگزیر منجر می‌شود به این که کار را ساده انگاریم و ارزشش را بکاهیم. ولی در فیلمنامه‌های کریشتف کیشلوفسکی و همکار نویسنده‌اش کریشتف پیسیه‌ویچ، نابه‌جا نیست اگر بیان شود که آنها توانایی منحصر به فردی دارند که ایده هاشان را دراماتیزه کنند به جای آن که در مورد آنها حرف بزنند. با بیان مفاهیم در غالب کنش‌های دراماتیک قصه، آنها این توان افزوده را به دست می‌آورند که به تماشاچی اجازه دهند که آنچه را که در واقع دارد روی می‌دهد، کشف کند به جای این که به او گفته شود.

آنها این کار را با چنان مهارت خیره‌کننده ای انجام می‌دهند که شما ایده‌هاشان را نمی‌بینید و درکشان نمی‌کنید تا این که بعد از زمانی درمی‌یابید که چه عمیق بر قلب شما نشسته اند.

+استنلی کوبریک؛ پیش گفتاری بر «ده فرمان»


http://s9.picofile.com/file/8313593726/Dekalog_02_XviD_040849_2017_08_03_23_51_45_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8313593742/Dekalog_02_XviD_040899_2017_08_03_23_51_47_.JPG


http://s8.picofile.com/file/8313593776/Dekalog_02_XviD_040946_2017_08_03_23_51_49_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8313593818/Dekalog_02_XviD_041287_2017_08_03_23_52_03_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8313593850/Dekalog_02_XviD_041636_2017_08_03_23_52_17_.JPG



آدم‌ها شکل و شمایل و قد و قامت مختلفی دارند و مسلم این که هر آدمی منحصر به فرد است. اما احتمالا با ما هم‌عقیده‌اید که برخی آدم‌ها در مقایسه با دیگران، شباهت بیشتری به هم دارند. در صورتی که شخصیت مادرزادی و فطری یا نقشه‌ی ژنتیکی فرد را درک کنید، که معرف خصایص روان‌شناختی بنیادی اوست، متوجه می‌شوید رفتاری که تصادفی و اتفاقی به نظر می‌رسد، در واقع، کاملا قابل درک و حتی اغلب قابل پیش‌بینی است. و شخصیت فرد، بهترین و قابل اعتمادترین پیشگوی رفتار اوست.
عوامل بسیار زیادی بر رفتار تاثیر می‌گذارند: ژن‌ها، تربیت، استعدادها و توانایی‌های ذاتی، پیشینه‌ی فرهنگی، دوره‌ی زمانی و محل وقوع رفتار و نیز ویژگی‌های یک موقعیت خاص. انسان‌ها مخزن عظیمی از رفتارها را در اختیار دارند. رفتار همه‌ی ما حین یک مصاحبه‌ی شغلی، با رفتاری که در یک کنسرت موسیقی راک داریم، فرق می‌کند. وقتی با اعضای خانواده هستیم، رفتارمان فرق می‌کند با زمانی که در جمع نزدیک‌ترین دوستان خود هستیم. دلیل آن، این است که موقعیت، رفتار متفاوتی را طلب می‌کند. اما این به آن معنا نیست که با تغییر موقعیت، شخصیت ما نیز تغییر می‌کند. درست برعکس، ما به عنوان انسان، به اغلب موقعیت‌ها واکنش‌های خودکار نشان می‌دهیم و به طریقی عمل می‌کنیم که برایمان راحت‌تر است. شواهد زیادی در تایید این نظر وجود دارد و زمانی می‌توان آن‌ها را به راحتی مشاهده کرد که توجه داشته باشیم شخصیت اغلب مردم، کاملا پایدار و باثبات است.
با وجود این‌که مدل‌های متعدّد و مختلفی برای رفتار وجود دارد -عبارتی تجمّلی در بیان راه‌های مختلف برای درک آدم‌ها-، ما بر این اعتقادیم که تیپ شخصیتی، خردمندانه‌ترین و مفیدترین مدل است؛ اوّلاً به این دلیل که مدل مذکور، خصایص اصلی شخصیّت را، که در تمام افراد وجود دارد، به دقّت شناسایی می‌کند. ثانیاً این مدل، رفتار را به شیوه‌ای مثبت و دور از قضاوت تشریح می‌کند. این رویکرد نمی‌گوید که این‌طور بودن، بهتر از آن‌طور بودن است، یا یک تیپ شخصیّتی بر دیگری برتری دارد؛ بلکه به ما کمک می‌کند تا توانایی‌های طبیعی و ضعف‌های بالقوّه‌ی خود را تشخیص دهیم و به وضوح شناسایی کنیم. و با نشان دادن شباهت‌ها و تفاوت‌هایمان، به ما کمک می‌کند تفاوت‌های خود را نه‌تنها ارزیابی کنیم، بلکه گرامی نیز بداریم.


+هنر شناخت مردم | پل دی تیگر  | محمد گذرآبادی | 312 ص


تو را به زبان اسپانیایی دوست دارم
در هوس دیوانه وار رقص فلامینکو
در عطش وحشی رقص تانگو

تو را به زبان یونانی دوست دارم
غمناک ، ظریف و زیبا
در نقش و نگار لباس های رقص سیرتاکی
در تکان آرام شانه ها

تو را به زبان ایتالیایی دوست دارم
در اُپرای «عروسی فیگارو» موتسارت
در اُپرای «کارمن» بیزه
در اُپرای «آیدای» وِردی

تو را به زبان ترکی دوست دارم
در رقص جنگی و یاللی
در رقص تأثر برانگیز واغزالی

تو را به هر زبانی دوست دارم
در هر نُت موسیقی
در هر سطری که می نویسم
در هر ترانه ی شور انگیز
در هر ریتم غمناک

آیا عشق را زبانی هست؟
آیا عشق ، کوره راه و راهی دارد؟
 
تو را به هر زبانی دوست دارم
در هفت نُتی که می دانم
در هفت رنگی که می شناسم
تو را در آسمان وُ زمین دوست دارم

تو را به همه ی زبان ها
در همه ی خانه و راه ها
تو را در درونم
دوست دارم...


{ زیبا خلیل }

ترجمه : محتبی نهانی


عشق باید دشوار باشد..دیریاب و سخت پیدا. باید جان کند، باید صبح زود بیدار شد، منتظر ماند، برای لحظه ی ناب، باید برنامه ای داشت، برنامه ای چید تا شاید نگاهی، فکری، چشمی، سوی تو برگردد، باید از سر و کول هر چه اندیشه ی نشدن است بالا رفت، باید نامش را خوب به خاطر بسپاری، همان دم، همان آن، باید رفت جلو، کوشید، چشم هایش را از بر کرد، نگاهش را حفظ شد، گودی صورتش را به وقت خنده اش دید، باید بیادش بمانی، باید شعر بلد بود، به وقتش، باید خنداند، به موقعش، عشق که سخت آمد، حفظش می کنی، نه به… قد یک خراش هم چیزی کم نمی شود این وسط، در فاصله ی کانونی دو نگاه گرم…



دستم را در جیبم فرو بردم و دسته های اسکناس را لمس کردم. بعد از تمام آن منبرهایی که درباره ی دوری از جرم و جنایت رفته بودم چطور میتوانستم چنین کاری بکنم؟

این کار دو رویی نبود؟ حالا اگر دورویی هم بود چه؟ دورو بودن خیلی وحشتناک است؟ دورویی نشانه انعطاف شخصیت نیست؟ اگر روی اصول خودت پافشاری کنی تبدیل نمیشوی به آدمی خشک با ذهنی بسته؟ بله، من اصول دارم، ولی خب که چه؟ یعنی نباید تا آخر عمر هیچ انعطافی از خودم نشان دهم؟ من اصولم را ناخودآگاه انتخاب کردم تا سلوکم را راهبری کنند، ولی آدم نمیتواند ذهن خودآگاهش را وادار کند که بر ناخودآگاهش فایق بیاید؟ اصلا این وسط رئیس کیست؟

میتوانم به خود جوانم اعتماد کنم که یک سری معیار را تا آخر عمر به من دیکته کند؟ این احتمال وجود ندارد که درباره ی همه چیز اشتباه کرده باشم؟


+جزء از کل | استیو تولتز | پیمان خاکسار | 656 صفحه


مردم همیشه بر کسی که برای زندگی اش الگوهای شخصی اختیار میکند خشم میگیرند. چون منش خلاف عرفی که برمیگزیند باعث میشود مردم احساس خفت کنند، همانند موجودات عادی. (نیچه)


+جزء از کل | استیو تولتز | پیمان خاکسار | 656 صفحه


واقعاً بهتر است گاهی به جای حرص خوردن زیاد، تنها همین سه کلمه جادویی را با خودمان زمزمه کنیم: "خلایق هرچه لایق".



باور همونقدر مسیر رو روشن میکنه که چشم بند!


+جزء از کل | استیو تولتز | پیمان خاکسار | 656 صفحه


در روانشناسی وجودی چهار تجربه است که آگاهی برای آنکه زندگی اصیل بیابد، لازم است نسبتش را با آنها پیدا کند؛ «تنهایی، پوچی، مرگ و آزادی»


تنهایی وجودی اما "تنها ماندن" نیست
طرد شدن نیست
با خود بودن است.
"تنها بودن" است


پوچی وجودی بی معنایی نیست
نامعنایی است
یعنی نیاز به معنا کردن بودن نیست.

مواجهه با مرگ نه مرگ خواهی و نه "مرگ اندیشی" و اشتغال ذهنی به مرگ است.
"مرگ آگاهی" است.
فهم مرگ چونان زمینه زندگی است.


و سرانجام برآمد همه این تجربه ها، آزادی است.
آزادی، مجبور نبودن برای در بند یا رها بودن است نه الزام به الزام نداشتن.
درجه آزادی به میزان داشتن امکانها نیست به میزان تحقق امکانها و ساختن شادی است.



+دکتر فرزاد گلی

+بی اندازه برام جالب بود وقتی با این متن مواجه شدم. چون در دوسال گذشته به شکل واضحی درگیر هر چهار موضوع بودم بدون اینکه مستقیما از منابع روان‌شناسی وجودی مطالعه ای داشته باشم یا از این چهار تجربه به عنوان ارکان اصلی آگاهی خبر داشته باشم. و این منو بیشتر از گذشته مطمئن کرد که اگه در مسیر درستی قرار داشته باشی در نهایت به نتایج نسبتاً مشخصی میرسی..یا حداقل دغدغه هات در محدوده معینی قرار خواهد داشت.