دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

۲۲۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جست و جو در کتاب ها» ثبت شده است


شر و بدی که در دنیا وجود دارد پیوسته از نادانی می‌زاید و حسن نیت نیز اگر از روی اطلاع نباشد ممکن است به اندازه شرارت تولید خسارت کند. مردم بیشتر خوب‌اند تا بد و در حقیقت، مساله این نیست. بلکه آن‌ها کم یا زیاد نادان‌اند و همین است که فضیلت یا ننگ شمرده می‌شود. نومید کننده ترین ننگ‌ها، ننگ نادانی است که گمان می‌کند همه چیز را می‌داند و در نتیجه به خودش اجازه آدم کشی می‌دهد: روح قاتل کور است و هرگز نیکی حقیقی یا عشق زیبا بدون روشن بینی کافی وجود نخواهد داشت..


+طاعون | آلبر کامو | رضا سیدحسینی | انتشارات نیلوفر | 341 صفحه


این دختر کارها را بر انسان آسان نمیکرد. چون میدانید ناگهان چه کرد؟ شاید در نگاهم چیزی خوانده بود - مشکل بود که او را با نگاه دنبال نکرد..به هر صورت به من لبخند زد-عجیب آنکه قسم میخورم، چشمهایش پر از اشک بود- لبخند زد،کمربند پیراهن حوله ایش را گشود. بعد لای آن را باز کرد و گفت:"میل دارید؟" آنجا دست ها روی پهلوها، دامن گشاده ایستاده بود، سرش را بالا گرفته بود من را نگاه میکرد.

این بود آن تصوری که از مردها داشت و اصرار داشت به من حالی کند که مستنثی نیستم..


+ریشه های آسمان | رومن گاری | منوچهر عدنانی | نشر ثالث | 608 صفحه


باید همه باهم متحد بشوند تا دنیا را عوض کنند ولی آخر اگر همه می توانستند با هم متحد شوند دیگر لازم نبود دنیا را عوض کرد! اصلا دنیا دیگر اینطور نبود.

اقلا اگر تنها باشی می توانی کاری بکنی. می توانی دنیای خودت را عوض بکنی. اما مال آنهای دیگر، آن که دیگر دست تو نیست..


خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | سروش حبیبی | انتشارات نیلوفر |  ۲۸۸ صفحه


 
هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
و اتفاق نخواهد افتاد .

به همین دلیل ناشی به دنیا آمده ایم
و خام خواهیم رفت .
 
حتا اگر کودن ترین شاگرد مدرسه ی دنیا می بودیم
هیچ زمستان یا تابستانی را تکرار نمی کردیم .
 
هیچ روزی تکرار نمی شود
دو شب شبیه هم نیست
دو بوسه یکی نیستند .
نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست .
 
دیروز وقتی کسی در حضور من
اسم تو را بلند گفت
طوری شدم ، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
به اتاق پرت شده باشد .
 
امروز که با همیم
رو به دیوار
رز! رز چه شکلی ست ؟
آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد!
 
ای ساعت بد هنگام
چرا با ترسی بی دلیل می آمیزی ؟
هستی - پس باید سپری شوی
سپری می شوی - زیبایی در همین است .
 
هر دو خندان و نیمه در آغوش هم
می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
هر چند با هم متفاوتیم
مثل دو قطره ی آب زلال .

 

+آدم ها روی پل | ویسواوا شیمبورسکا | شهرام شیدایی


آیا واقعاً ما دیگر قادر نیستیم بدون اینکه در بند نتیجه و منفعت باشیم، بی آنکه هدف دیگری را جز گاهگاه دیدارکی با هم، تعقیب کنیم، به طبیعت، به آزادی زنده احترام بگذاریم؟

انسانها ناچار باید به حفظ چیز دیگری موفق شوند جز آنچه به درد ساختن تخت کفش و چرخ خیاطی میخورد. باید حاشیه ای را باقی بگذارند، حاشیه ی امنی که امکان بدهد گاهی به آن پناه ببرند. فقط آنوقت است که میتوان دم از تمدن زد. تمدنی که صرفاً مبتنی بر اصالت فایده باشد همیشه تا آخر خط یعنی تا اردوگاه کار اجباری پیش میرود..


+ریشه های آسمان | رومن گاری | منوچهر عدنانی | نشر ثالث | 608 صفحه


فرق انگلیسی ها و بقیه آدمها این است که آنها از مدت ها پیش و بسیار خوب به حقیقت خودشان پی برده اند!


+ریشه های آسمان | رومن گاری | منوچهر عدنانی | نشر ثالث | 608 صفحه


کافی ست کشیش، کافیست. تو هم مثل همه احتیاج داری گاهگاهی اطرافت را نگاه کنی تا متوجه شوی که همه چیز خراب، همه چیز نابود و ضایع نشده، تو هم مثل همه احتیاج داری خاطر جمع باشی، به خودت بگویی هنوز یک چیز زیبا روی این زمین گه آلود باقی مانده، حتی اگر فقط برای ادامه ی اعتقاد به خدایت باشد. پس اینجا را امضا کن. کشیش لازم نیست اینطور خودت را زجر بدهی و بترسی: امضا کردن همراهی با شیطان نیست و فقط برای این است که دیگر فیل ها را نکشند، سالی سی هزار تا میکشند..


+ریشه های آسمان | رومن گاری | منوچهر عدنانی | نشر ثالث | 608 صفحه


لیزا : اونچه باعث میشه یک زن و مرد با هم بمونن، مسائل مبتذل و پستیه که بینشونه: به خاطر منافع، ترس از تغییر، وحشت پیری، ترس از تنهایی. سست می شن، تحلیل می رن، دیگه حتی فکرشم نمی کنن که یک کاری بکنن تا زندگیشون عوض شه، اگه دست همو می گیرن فقط برای اینه که تنها به گورستان نرن.


+خرده جنایت های زناشوهری|اریک امانوئل اشمیت|شهلا حائری|نشر قطره| 87صفحه


ژیل: اگه آدم می خواد از همه چیز مطمئن باشه، باید به روابط کوتاه مدت اکتفا کنه. روابط راحت، بی دغدغه، با یک آغاز مشخص، یک وسط و یک انتها؛ یک راه مشخص با مراحل کاملا واضح و تعیین شده: اولین لبخندی که رد و بدل میشه، اولین قهقهه ی خنده، اولین شب، اولین جر و بحث، اولین آشتی، اولین کسالت، اولین سوء تفاهم، اولین تعطیلاتِ خراب شده، اولین جدایی، دومین، سومین، بعدشم جدایی واقعی.

بعدش آدم دوباره شروع می کنه. همون بساطو ولی با یک آدم دیگه! بهش میگن زندگی پر ماجرا. ولی در واقع یک زندگی بی ماجراست، یک زندگی فهرست گونه... عشق ابدی عاقلانه تر نیست. این که آدم مدت ها کسی رو دوست داشته باشه دیوونگی محضه.

کار عاقلانه اینه که فقط دوران شیرین عاشقی، عاشق باشی. آره عقل گرایی عاشقانه اینه: تا وقتی که اوهام عاشقانه مون ادامه داره همدیگه رو دوست داریم، همین که تموم شد همدیگه رو ترک می کنیم. به محض اینکه در برابر شخصیت واقعی قرار گرفتیم و نه اونی که در رویامون بود، از هم جدا میشیم!


+خرده جنایت های زناشوهری|اریک امانوئل اشمیت|شهلا حائری|نشر قطره| 87صفحه


آزادی بدون قبول تعهد که آزادی نیست . آزادی تو خالی ، تهی ، بی محتوا ، آزادی که جرات انتخاب نداره ، آزادی متزلزل ، آزادی احتیاطی به چه درد می خوره ؟ مردها بیشتر در رویای آزادی هستن ولی کمتر به کارش می برن ، با دقت توی قفسه نگهش می دارن تا خاک بخوره.

آزادیم خشک میشه، میپوسه و قبل از اونا میمیره. مرداها واسه خودشون داستان میبافن: یک جور دیگه ای زندگی میکنن و برای خودشون یک چیز دیگه ای تعریف میکنن!

برای خودشون شاعرانه و بی سر و صدا یک زندگی دوگانه میسازن: یک زندگی مرموز، مطلوب، رویایی !

همون وقتی که در آغوشت برای هزارمین بار خوشبختی رو احساس میکردم، بازم خودمو شیری میدیدم که قادر به تسخیر هر زنیه. حتی همون روزی که این آپارتمانو میخریدیم تو سرم هوای رفتن بود!

وقتی رو زمینم فکر میکنم دریانوردم و وقتی تو دریام دنبال ساخت ساز تو خشکیم. وقتی عاشقتم از قید و بند گریزونم، وقتی مزدوجم از وفاداری بی زار..


+خرده جنایت های زناشوهری|اریک امانوئل اشمیت|شهلا حائری|نشر قطره| 87صفحه


http://bayanbox.ir/view/221868827324578680/20170513-213842-Large.jpg


+وین دایر میگه : عشق، یعنی اینکه بخواهیم و بتوانیم که آنهایی که برایمان مهم هستند، آنچه را که میخواهند انتخاب کنند، بدون اصرار بر اینکه انتخاب آنها، رضایت ما را تامین کند /

و اصل هم تونستنه نه خواستن..خواستن ادعاست فقط.

+یه مدت طولانی با مادرم چالشی داشتم مبنی براینکه بیخود نگرانم نباشه و خودشو بیجهت اذیت نکنه. نشد که تغییرش بدم وقت خوندن این شعر حس کردم باید درک و تا جایی که میشه رفتار خودمو تغییر بدم..در رابطه با بقیه هم صدق میکنه.

+خوب بود. هم شعرها و هم نقاشی ها خلاقانه بودن. قبلاً فقط لافکادیو رو ازش خونده بودم.



میدونی؟ حتی یک نظریه ای هست که میگه ما حتی نمیتونیم ادعا کنیم که خودمون فکر میکنیم.

ظاهراً فکر کرده میشیم!


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


پشت همه ی اینها مرز گمشده ای بود. مرزی که آدم آتشی روشن کند، اسبش را زین کند، شکارش را بیندازد و خانه اش را بسازد. اما حالا دیگر چیزی نمانده بود که آدم خودش درباره ی آن تصمیم بگیرد. تصمیمات همه گرفته شده. آدم دیگر در خانه خودش نیست، مهمان است.

آدم سرجایش خودش مینشیند و وارد جریان میشود. زندگی آدم به یک ژتون میماند. آدم یک ژتون است که در یک ماشین خودکار انداخته میشود.Insert One


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


اغلب خیال می کنند که مرغ های دریایی غم بزرگی در دل دارند و حال انکه این خیالی پوچ است . اشکالات روانی خود ادم است که این احساس را به وجود می اورد . آدم همه جا چیزهایی می بیند که وجود ندارند . این چیزها در درون خود ادم است . همه به یک درونگو مبدل می شویم که همه چیز را به زبان می اورد . مرغ های دریایی ، آسمان ، باد ، همه چیز . صدای عرعر خری را می شنوید . خری است و بسیار هم خوشبخت است . آنقدر خوشبخت که فقط برای یک خر ممکن است ولی آدم با خودش می گوید : خدایا چه قدر غمناک است!

+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


سکوت دونفری آدما رو خیلی به هم نزدیک میکنه..


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


او هنوز میتوانست به همه چیز بخندد و بگوید " بجهنم ! " و این از شرایط لازم سلامت روانی ست..


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


دختری به لنی گفته بود که مردم گریز است . حقیقت آن است که هرچه مردم در خصوص شما یا هرکس دیگری بگویند چندان اهمیتی ندارند .

چون حرف هایشان همه ، از الف تا یا ، بسیار مرموز و غیرقابل فهم است .


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


داشت صاحب نشانی و هویت میشد و این یعنی مرگ اسب سفید وحشی .

با این وضع هرکس میتوانست آدم را پیدا کند . یواش یواش آدم موجودیت قانونی پیدا میکرد. اینطور جامعه دوباره آدم را ضبط میکرد..


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


"آزادی از قید تعلق" چیزی فوق العاده ای بود. وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی . نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی . همین .


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


اگه نویسنده بودم و میخواستم یه داستان بنویسم قطعاً کتابی شبیه خداحافظی گاری کوپر مینوشتم..درخشان ترین رمانیه که تا به حال خوندم . از اون توصیفات طولانی و به درد نخور ، از اون حرف های تکراری و بی معنی ، از اون بدیهیات حوصله سر بر باقی کتاب ها اثری نیست..هرچی هست حرف تازه ست . بارها و بارها موقع خوندنش ، دست از خوندن کشیدم ، کتابو روی قفسه سینم گذاشتم ، به  نقطه ی نامعلومی خیره شدم و با لذتی قطع نشدنی مشغول فکر کردن به حرف های تازه ای شدم ، که خونده بودم .