دچــآر باید بود..

من در عشق ایستاده ام...نه افتاده در عشق...

دچــآر باید بود..

من در عشق ایستاده ام...نه افتاده در عشق...

۱۴۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جست و جو در کتاب ها» ثبت شده است


هرکسی که این هشدار بی رحمانه و در عین حال سرشار از دلسوزی را میشنود تصمیم میگیرد که بر رذیلت ها و ضعف های خود پیروز گردد و تنبلی و امیدهای واهی خود را مغلوب سازد و دو دستی به هر یک از ثانیه های زندگی خود که در راه گریز همیشگی اند بیاویزد..

نمونه های بزرگی به ذهن می آیند که به روشنی نشان میدهند انسان چیزی به جز یک موجود گمشده نیست و عمر با لذت های حقیر و رنج های ناچیز و سخنان یاوه به پایان میرسد . آدم دلش میخواهد داد بزند و لب بگزد که : " چه ننگی ! "


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی


بار دیگر این هشدار وحشتناک همراه با صدای فریاد کلنگ ها در من طنین انداخت که این حیات تنها حیات آدمی ست و حیات دیگری وجود ندارد و هر لذتی که میتوان برد در همین دنیاست و بس ..هیچ فرصت دیگیری در ابدیت به ما داده نخواهد شد...


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی


آزادی همین است دیگر ! هوسی داشتن ، سکه های طلا انباشتن و سپس ناگهان بر هوس خود چیره شدن و گنج گرد آورده ی خود را  به باد دادن . خویشتن را از قید هوسی آزاد کردن و به بند هوسی شریف تر در آمدن . ولی آیا همین خود شکل دیگری از بردگی نیست ؟ خویشتن را به خاطر یک فکر ٬ به خاطر ملت خود ٬ به خاطر خدا فدا کردن ؟
یا مگر هرچه مقام مولا بالاتر باشد گردن طناب برده درازتر خواهد بود ؟ در آن صورت برده بهتر میتواند دست و پا بزند ! و در میدان وسیع تری جست و خیز کند و بی آنکه متوجه بسته بودن طناب بشود ، بمیرد . آیا آزادی به همین میگویند ؟


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی


آنچه بیش از همه مرا تحت تاثیر قرار داد چشم های حزن آلود و نگران و مسخره کن و شرر بارش بود . یا لااقل به نظر من چنین آمد .

همین که نگاه های ما با هم تلاقی کرد - مانند اینکه به دل او برات شده بود که من همانم که میخواهد - بی هیچ تردیدی دست دراز کرد و در گشود . با قدم های سریع از لای میز ها گذشت و جلوی من ایستادو پرسید :

- به سفری میروی ؟ به کجا انشاالله ؟

-به کرت میروم . چرا میپرسی ؟

- مرا هم میبری ؟

به دقت نگاهش کردم . گونه های فرو رفته ، فک نیرومند و استخوان های صورت برجسته ، موهای خاکستری و مجعد و چشمان براقی داشت .

- تو را چرا ؟ تو را میخواهم چه کنم ؟

او شانه بالا انداخت و با تنفر و تحقیر گفت :

- همه اش که چرا چرا میکنی ! یعنی آدم نمیتواند بدون گفتن " چرا " کاری بکند ؟ نمیتواند همینطوری برای دل خودش کار بکند ؟ خوب ، مرا با خودت ببر دیگر !


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی



شاید هم نتوانیم نجاتشان دهیم..اما ما با تلاش برای نجات دیگران خودمان را نجات خواهیم داد...


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی


زندگی هدیه ی عجیبی است. اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را میداند . خیال میکند زندگی جاوید نصیبش شده. بعد این هدیه دلش را میزند. خیال میکند خراب است. کوتاه است. هزار عیب رویش میگذارد. به طوری که میشود گفت حاضر است که دورش بیندازد . ولی عاقبت میفهمد که زندگی هدیه نبوده ، گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده اند . آن وقت سعی میکند کاری بکند که سزاوار آن باشد...


+گل های معرفت : اسکار و بانوی گلی پوش / اریک امانوئل اشمیت / سروش حبیبی



نگه دار ! بو بکش ! اینجا بوی خوشی میاد . اینجا یونانه . مردم نمی دون . سر فرصت ما رو تماشا میکنند..نفس میکشن .

میدونی مو مو ، من تمام عمر زیاد زحمت کشیدم ، اما خیلی آروم ، بی شتاب. دنبال پول جمع کردن یا دراز کردن صف مشتریام نبودم. فقط حوصله! راز خوشبختی همینه...


+گل های معرفت : ابراهیم آقا و گل های قرآن / اریک امانوئل اشمیت / سروش حبیبی


http://bayanbox.ir/view/8666793033012931598/f0b07db736942939bdf9088ee21205fa.jpg


http://bayanbox.ir/view/6236675328300045478/9cabaf9a65eab04073a549c219a39cf8.jpg


"مواظب باش ، مو مو ، از اتوبان نرو . اتوبان به درد نمیخوره . تو اتوبان باید مثل برق حرکت کنی . چیز دیدنی خبری نیست . اتوبان مال احمقاییه که میخوان هرچه سریع تر از یک جا برن به جای دیگه . ما که مساح نیستیم که بخوایم زمین گز کنیم . جاده های کوچک قشنگ رو پیدا کن که دیدنیا رو به مسافر نشون میدن . "

+بله ابراهیم بابا ، آدم که خودش پشت فرمون نباشه خوش سلیقه میشه !

"گوش کن مو مو . اگه نمیخوای چیزی ببینی باید مثل همه سوار هواپیما شی.."


+گل های معرفت : ابراهیم آقا و گل های قرآن / اریک امانوئل اشمیت / سروش حبیبی



وقتی وارد شدیم گفتم : " عجب دانسینگی !"
+" اینجا تکیه است . دانسینگ نیست . یک جور دیره ، مومو ! کفشات رو در آر . "
و آنجا بود که اولین بار دیدم آدم ها می چرخند . درویش ها خرقه های گشاد و نرم و سنگین به تن داشتند و صدای دف در فضا می پیچید و درویش ها فرفره می شدند ..


+گل های معرفت : ابراهیم آقا و گل های قرآن / اریک امانوئل اشمیت / سروش حبیبی


http://bayanbox.ir/view/4830164537161692093/IMG-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%B1-%DB%B1%DB%B0%DB%B1%DB%B8%DB%B5%DB%B4.jpg


ما خیلی تفریح می کردیم . چشمهای مرا می بست و به اماکن عبادت می برد و من از بوی محل مذهب حاکم در ان مکان را حدس می زدم .

" اینجا بوی شمع می یاد حتما کلیسای کاتولیکه "
"درست گفتی سنت آنتوانه "
" اینجا بوی کندر می یاد ، باید کلیسای ارتدکس باشه . "
"درست گفتی ، سنت سوفیاست "
" اینجا بوی پا می یاد ، حتما مسجده . عجب بوی تندی !"


+گل های معرفت : ابراهیم آقا و گل های قرآن / اریک امانوئل اشمیت / سروش حبیبی



اگر جنگ کسی را نکشد ، او را به فکر وا می دارد ..


+تنفس در هوای تازه | جورج اورول


("دستگاه" تو را رها نمی کند و تو اختیار عمل نداری . حتی سعی هم نمی کنی خودت را نجات دهی . اگر مردم این چنین نبودند ، هیچ جنگی تا سه ماه دوام نمی آورد .)



مشکل اصلی آدم هایی مثل ما ، این است که خیال می کنیم ، چیزی برای از دست دادن داریم .


+تنفس در هوای تازه | جورج اورول


وقتی می خوای بدونی تو محله ی پولدارا هستی یا وسط گداها ، به زباله هاشون نگاه کن . اگه نه اثری از زباله دیدی نه از سطلش بدون که اهل محل خیلی پولدارن . اگه سطل دیدی اما اثری از زباله نبود مردم پولدارن ولی نه خیلی !

اگر زباله ها کنار سطل ها ریخته بود معلومه که مردن نه پولدارن نه گدا . اگر فقط زباله دیدی و اثری از سطل نبود ، مردم فقیرن و اگه مردم توی زباله ها می لولیدن خیلی گدان .


+گل های معرفت / اریک امانوئل اشمیت / سروش حبیبی



عشق تو به اون مال خودته . بگذار عشقت را نخواد ، ولی هر کاری که بکنه نمی تونه چیزی رو عوض بکنه . فقط سر خودش بی کلاه می مونه ، همین . بازنده اونه مومو ، چیزی که تو می دی ، تا ابد مال تو می مونه . اما چیزی که می خوای برای خودت نگه داری برای همیشه از دستش دادی !


+گل های معرفت / اریک امانوئل اشمیت / سروش حبیبی



http://bayanbox.ir/view/2899414396477559408/15.jpg


+لطفا این کتاب را بکارید / ریچارد براتیگان


مرا ببخشید . من جرات اعلام افکارم را از روی پشت بام برای مردم ندارم . من ترجیح میدهم آسایشی هم راه با بی شرفی داشته باشم .. این راه بسیار مطمئن تر است . ضرورت دارد که انسان در این مملکت یا ارباب باشد یا بمیرد .


+جورج اورول / روزهای برمه / زهره روشنفکر



داستان در اواسط دهه 60 شروع شد.یعنی در دوران پاکسازی بزرگ که طی آن رهبران اصلی "انقلاب" برای همیشه از میان برداشته شدند.تا 1970 هیچ یک از آنها جز "ناظر کبیر" جان سالم به در نبردند.جز او بقیه به عنوان خائن و ضد انقلاب معرفی شدند . گلداشتاین (رهبر مخالفان!) فرار کرده و جایی که هیچکس خبر نداشت پنهان شده بود.
از بقیه هم چند نفری غیبشان زده و اکثریت پس از محاکمات علنی محیرالعقول و اقرار به جنایات از دم تیغ گذشته بودند.به جاسوسی برای دشمن ،اختلاس اموال عمومی،کشتن چندین عضو مورد اعتماد حزب، توطئه علیه رهبری ناظر کبیر، اعمال خراب کاری که منجر به مرگ صدها و هزارها نفر شده بود اقرار کرده بودند.

همگی توبه نامه های بالا بلند در تایمز نوشته به تحلیل دلایل اشتباه کارهای خود پرداخته و قول داده بودند جبران مافات بنمایند..


1984 / جورج اورول / ترجمه : صالح حسینی



آه ، مارشا !
دوست دارم زیبایی بلند و بلوندت را
در دبیرستان درس دهند
تا بچه ها بیاموزند که خداوند
مثل موسیقی زیر پوست می زید
و آواهایش ارغنونی از جنس آفتاب را می ماند...

دوست دارم کارنامه های دبیرستان این چنین باشد :

بازی با چیزهای لطیف و بلورین : A
جادوی کامپیوتری  : A        
نامه نوشتن به کسانی که عاشقشان هستی : A
پی بردن به زندگی ماهیان : A

زیبایی بلند و بلوند مارشا : +A    !


+لطفا این کتاب را بکارید / ریچارد براتیگان



تو قبول داری گذشته که شامل دیروز هم می شود در واقع پایان یافته است ؟ اگر جایی اثری از آن باقی مانده باشد ، فقط به صورت جسمی خشک و بی روح می تواند باشد و نمی شود هیچ کلمه ای به آن نسبت داد.

در حقیقت ما الان چیزی درباره انقلاب و سال های قبل از آن نمی دانیم . همه سند ها و گزارش ها یا تحریف شده و یا نابود شده ، همه کتاب ها باز نویسی شده ، تصاویر دوباره نقاشی شده ، ساختمان ها ، خیابان ها ، مجسمه ها تغییر نام پیدا کرده اند و همه تاریخ ها عوض شده اند و این جریان روز به روز و دقیقه به دقیقه ادامه دارد . تاریخ متوقف شده . تنها چیزی که وجود دارد ، زمان حال است..این حال پایان ناپذیر..

 

1984 / جورج اورول / ترجمه : صالح حسینی