دچــآر باید بود..

لبخندی کم رمق..

دچــآر باید بود..

لبخندی کم رمق..

۲۳۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است


یک بار هم پرسید: زیباترین بیت یا کلام عاشقانه ای که الان به خاطر داری، کدام است؟!
بی هیچ درنگ و تاملی این بیت را زمزمه کردم:

نیاز است ما را به دیدار تو
بدان پُرهنر جانِ بیدارِ تو!

گفت از کیست؟ سعدی، مولانا و یا حافظ؟! گفتم: از هیچ کدام! از فردوسی است.
با حیرت نگاهم کرد و گفت تا آنجا که می دانم، فردوسی در شاهنامه از جنگ و نبرد و حماسه سخن گفته، او را با عشق چه کار؟!
گفتم: با این همه، ابیات و روایت های عاشقانه در کلام فردوسی کم ‌نیست. به طور خاص، داستان زال و رودابه از زیباترین و پرشورترین روایت های عاشقانه ی شعر فارسی است. زیباتر از منظومه های مشهور عاشقانه ای چون لیلی و مجنون و یا شیرین و فرهاد! عشقی روشن و  والا و بلند که بسیار طبیعی و بی تکلف است و به خفت و خواری و ذلت عاشق یا معشوق و نفی ارزشهای زندگی نمی انجامد. پرسید: حالا چرا این بیت؟ مگر این بیت از داستان زال و رودابه است؟!
گفتم: نه، اما به چشم من این بیت زیباترین سخن عاشقانه ای است که تا به حال شنیده ام. عاشقی که تشنه ی دیدار است. دیداری که به تمنای رنگ و رو و خط و خال نیست. بلکه دیدار با جان صاحب کمال و پرهنری است که روشن است و بیدار! تنها چنین دیداری شایسته ی اظهار نیاز است. 


+ایرج رضایی


مردی که در باغچه‌اش کار می‌کند
آن‌سان که ولتر آرزو داشت،
آن‌کس که از وجود موسیقی سپاسگزار است،
آن‌کس که از یافتن ریشه‌ی واژه‌ای لذت می‌برد،

آن دو کارگری که در کافه‌ای در جنوب
سرگرم بازی خاموش شطرنجند،
کوزه‌گری که درباره‌ی رنگ یا شکل کوزه می‌اندیشد،
حروف‌چینی که این صفحه را خوب می‌آراید
هرچند برایش چندان لذتبخش نباشد،
زن و مردی که آخرین مصراع‌های بند معینی از یک شعر بلند را می‌خوانند،
آن‌کس که دست نوازشی بر سر حیوان ِخفته‌ای می‌کشد،
آن‌کس که ظلمی را که بر او رفته توجیه می‌کند
یا دلش می‌خواهد که توجیه کند،
آن‌کس که از وجود استیونسن شاد است،
آن‌کس که ترجیح می‌دهد حق با دیگران باشد...
این آدم‌ها، ناخودآگاه، دنیا را نجات می‌دهند.

{ خورخه لوئیس بورخس }

+ترجمه‌ی صفدر تقی‌زاده

+قبل از خوندنش فکر میکردم فقط من از پیدا کردن ریشه واژه ها لذت میبرم..


سکوت کردم
خندید و گفت:
به یاد ندارد.

راه هایی را که پیموده است
درهایی را که کوبیده است
عشق هایی را که آزموده است.

سکوت کردم
گریست و گفت:
یه یاد دارد هنوز..

راه هایی را که نپیموده است
درهایی را که نکوبیده است
عشق هایی را که نیازموده است..


{ واهه آرمن }


غم انگیز است اگر نیم دیگر زندگی را برایت تعریف کنم

آنکه آلبوم تمبر دارد

نامه ای نمی فرستد برای محبوبش..

آنکه عاشق داستانهای جنایی ست

کارمندی بازنشسته و شهروندی آرام است

که هیچگاه تفنگی را به دریا پرتاب نکرده است..


آنکس که همیشه به ایستگاه قطار میرود

تنها چمدانی را از خانه بیرون می آورد

و هرشب به خانه برمیگرداند..

آنکه آزادی را فریاد میزند

راننده ای است

که گروه 5 نفره اش را در تاکسی تشکیل میدهد

آنکه گلوله خورده است

بازیگر فیلمهای اکشن است

و تنها باید گریم اش را پاک کند..


چاقوهای آشپرخانه

به درد پوست کندن پیاز هم نمیخورند..

و دوست قدیمی..

حتی به در این نمیخورد

که با او چای عصرانه بخوری!


کلمه ها

کلمه ها همه از ممیزی گذشته اند

همه چیز ساده تر از آن است که فکر میکنی

هرکس جوری میمیرد

بعضی در خواب

ماهی بارها روی خاک تقلا میکند

و گلدان پس از دو هفته تشنگی

از خانه بیرون ریخته میشود


اما خوشبختی؟

عکس بی دلیلی ست که در آن انسان ها به هم لبخند میزنند

قطاری ست که هر پنجره اش برای دستی تکان میخورد

و بسته ی سیگار ارزانی

که یک سربازخانه آن را میکشند..


+رسول پیره | کلیدها

+{Fabrizio Paterlini -Silent eyes}


هستند کسانی که تنها

درس های شیرین آرامش و دوستی را فرا میگیرند.

من اما

درس های نبرد و مرگ را

یاد میدهم

به آنان که دوستشان میدارم

تا هنگامی که حمله آغاز میشود

آماده باشند.


+من والت ویتمن ام! | گزیده ی اشعار والت ویتمن | محسن توحیدیان


ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود
و گفتن که

"سگ من نبود"


ساده است ستایش گلی

چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد


ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش،
بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن

و گفتن که

" دیگر نمیشناسمش"


ساده است لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن
به حساب ایشان
و گفتن که

"من این چنینم"


ساده است که چگونه میزی

باری زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم..


 { مارگوت بیگل }



تغافلِ تو مرا خوش تر نماید از لطفت..
که این به هر کس و آن خاصه از برای من است!

{ غنی کشمیری }



انسانیت، در دنیای واقعی و هر روزه‌ی ما کمتر پیدا می‌شود. این است که آدم باید هوای جانش را داشته باشد. باید روانش را تغذیه کند و «نارنگی‌ها» تغذیه‌ی مجسم روح است.
پس بعد از دیدن این فیلم سراسر شعر و انسانیت، از جناب کیارستمی عذرخواهی می‌کنم که جای کلمه شعر در شعرشان، سینما را جایگزین کرده‌ام:

از ستم روزگار
پناه بر سینما
از جور یار، پناه بر «سینما»
از ظلم آشکار، پناه بر سینما..


Tangerines 2013 ‧ Drama film/War ‧ 1h 30m 8.3/10IMDb


http://bayanbox.ir/view/5938273124504357905/mardarinas2.jpg


http://bayanbox.ir/view/1534513676480308466/tangerine3-770x433.jpg


+{Niaz Diasamidze -Tangerinss}


نامت،

پرنده ای ست میان دستانم
یخپاره ای بر زبانم.
گشودنِ تندِ لب ها.
نامت، پنج حرف.
گوی آتش.
ناقوسِ نقره در دهانم.

سنگی فتاده ست در دریاچه خاموش
صوتِ نامت.
پِلپ پلِپِ نرمِ نعل اسب هاست در شب
نامت.
نامت بر شقیقه ام
شلیکِ گوشخراشِ تفنگی پُر.
نامت
بوسه ی
-محال-
بر چشمهایم،
سردیِ مژِگانِ بسته.
نامت
بوسه ی برف.
قُلپِ آبی رنگِ آبِ چشمه.
با نام تو، خواب سنگین می شود.


{ مارینا تسوِتایِوا  }


+چه ترحم برانگیزند کسانی که نمی توانند عاشق باشند. آنها فکر می کنند همین که معشوق باشند، کافی است.(مارینا تسوِتایِوا)


یک لحظه خواستم.
چون کودکی که ناشیانه

دست در آتش فرو برد

خواستم تو را..


{ گروس عبدالملکیان }



نمی خواهم بجنگم
تو را می خواهم
تنگ در آغوش گیرم
نمی خواهم بجنگم

می خواهم بازی دیگری کنم که در آن
به جای جنگیدن
همدیگر را در آغوش می فشارند
و می توان غلتان
بر قالیچه یی خندید
و می توان هم را بوسید
و بغل زد
آن جایی که انگار
همه پیروزند .

{ شل سیلور استاین }



رو یار خویش باش و مجو یاری از کسی

کاندر دیار خویش بدیدیم یار نیست


نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست

کامیدهای باطل ما را شمار نیست


عطاروار از همه عالم طمع ببر

کاندر زمانه بهتر ازین هیچ کار نیست


{ عطار نیشابوری }



دیو خوش طبع

به از

حور گره پیشانی؟


{ سعدی }


http://bayanbox.ir/view/108452451047560292/500x500-1472256747866385.jpg



زمانی که همه از تسلیم و پارسایی سخن می گویند، فروغ فرخزاد خلاف آمد رسم مألوف، از نافرمانی و عصیان  سخن می گوید و بند ناف خود را از قدرت مطلق می گسلد. شجاعت فروغ در شعر فارسی دست کم برای اولین باز آنجایی نمود پیدا می کند که از «منِ» شخصی سخن می گوید، در حالی که شعر فارسی در کلیت خویش از گفتن من واهمه داشته است. هنر فروغ در جایی تجلی می یابد که از پیوند سست دو نام در یک دفتر می گوید و به سفارش زمانه اهمیتی نمی دهد و تلاش می کند زنِ خوبِ فرمانبرِ پارسا نباشد.



سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من
چون قحط دیده‌ای که به نعمت رسیده است..

 { صائب تبریزی }



حزنی در درونم هست
پیدا و پنهان

یک غریبه گی

تازه فهمیدم که یا من زیادی ام
یا که در این شهر کسی کم است..


{ جان یوجل }


+به این سن و سال رسیده و هنوز بست فرندشو پیدا نکرده..


چون به هر فکری که دل خواهی سپرد
از تو چیزی در نهان خواهند برد

پس بدان مشغول شو کان بهترست
تا ز تو چیزی برد کان کهترست..


{ مولانا }



ما هرگز نمی دانیم که می رویم
آن هنگام که در حال رفتن هستیم
به شوخی درها را می بندیم
و سرنوشت که ما را همراهی می کند
پشت سر ما به درها قفل می زند ،

و ما دیگر ، هرگز نمی توانیم به عقب برگردیم .

{ امیلی دیکنسون }



چون دوستت میدارم
مجبور نیستی آنگونه که روز آشنایی مان بودی باقی بمانی.
چون دوستت میدارم
مجبور نیستی خود را محدود کنی
به تصویری که از تو زنده مانده در من.

چون دوستت میدارم
می توانی در خودت ببالی
چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت
می توانی دگرگون شده، بشکفی و تازه شوی..

چون دوستت میدارم
می توانی آنچه هستی باقی بمانی
و آنچه نیستی شوی...

{ مارگوت بیکل }


http://bayanbox.ir/view/1401798179487116023/f23b736ca0d03885048fd4aa9a616487.jpg



پیوند ِ جان جدا شدنی نیست ماه من

تن نیستی که جان دهم و وارهانمت..


{ شهریار }


http://bayanbox.ir/view/8825425256970466394/IMG-20170531-185445.jpg


+لبخند کن معاوضه با جان شهریار

تا من به شوق این دهم و "آن" ستانمت..