دچــآر باید بود..

من در عشق ایستاده ام...نه افتاده در عشق...

دچــآر باید بود..

من در عشق ایستاده ام...نه افتاده در عشق...

۳۹ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

 

+ویکتوریا به نظر دختر عالی ای میاد  ، چرا شما نباید بخواین باهاش ازدواج کنید؟

 -اوخ، بله ویکتوریا "واندربار" ـه...ببخشید فکر میکنم شما آلمانی نمیدونید.. "واندربار"به معنی فوق العاده ست...

+بله، می دونستم...

 -اوه شما آلمانی صحبت می کنید؟

 +نه نه نه ..فقط همون یه کلمه رو بلد بودم !

-آه خب..یه لغت در آلمانی وجود داره..."لبوکشاتز"...و نزدیک ترین ترجمه ـش میشه...
"جواهر مادام العمر سرنوشت"
...و ویکتوریا با این که "واندربار" ـه..
امّا اون "
لبوکشاتز" من نیست...اون "بایفشنا" ی منه...می فهمین؟

 

+نه !

-"بایفشنا"...  تقریباً همون چیزیه که شما می خواید ..امّا نه به طور کامل...ویکتوریا  برای من اینه


+از کجا می دونید که اون "لبوکشاتز" نیست؟

منظورم اینه که شاید با گذشت سال ها اون.."لبوکشاتز" تر بشه !

-اوه، نه نه نه .."لبوکشاتز" چیزی نیست که با زمان پیشرفت کنه...اون چیزیه که آناً اتّفاق میفته...

...توی وجود شما جریان داره

...مثل آب یه رودخونه ی طوفانی

...در یک زمان هم پُرتون می کنه هم خالی

میون تنتون حسّش می کنید..توی دستاتون..توی قلبتون..توی شکمتون...روی پوستتون..

تا به حال به کسی اینجور حسی داشتید؟


+آره فکر می کنم

-اگه باید بهش فکر کنی تا بفهمی، پس حسّش نکردی...


+و شما کاملاً مطمئنید که یه روز پیداش می کنید؟

البتّه..همه در نهایت پیداش می کنند...فقط هیچ کس نمی دونه کی و کجا..


How I Met Your Mother- ُS 8 - E 2


http://bayanbox.ir/view/4340355522625382462/how801enc-PEdownload.com-DIM-030214-2016-07-21-22-03-16.jpg



من نیکی را جز اینگونه نمیخواهم..اینها را همه به خواست ِ خدایی یا به حکم قانونی یا ضرورتی انسانی نمیخواهم . نمیخواهم رهنمایی را که مرا به دنیاهای برتر و بهشت جاودانه رهنمون شود .

بگو : تنها به فضیلت زمینی عشق میورزم . زیرا از اندک حکمتی برخوردار است ...


چنین گفت زرتشت  / فردریش نیچه / مسعود انصاری


http://s6.picofile.com/file/8222946226/7920ec1c789f2159972e4405a73a9710.jpg


میخواستم بنویسم من هیچوقت ادعایی نداشتم در مورد خوب بودن در هیچ چیز.. اما یاد یه دیالوگی افتادم در سریال روزی روزگاری ، که مراد بیک یه جاییش می گفت..من ادعایی ندارم..و جواب خاله لیلا هم این بود : همینم کم ادعایی نیست!

پس بهتره بگم که آدم کم ادعایی هستم ، در کل..خودم هم کاملا به این آگاه هستم که اگه ضعیف نه در بیشتر موضوعات آدم متوسطی هستم..با نظرات احتمالا اشتباه که دیگران این حقو دارند که برای خوندن انتخابشون کنند یا نه..تنها دلیل به اشتراک گذاریشون همینه..که به اشتباهات و ایراداتم پی ببرم ، نه هیچ چیز دیگه..

تو پست قبل یکی از سه نقطه های ناشناس همیشگی دو تا از غلط های املایی وحشتناک منو بهم یادآوری کرد..میتونست فقط واژه های درستو برام بنویسه..یا بگه که اونجاها اشتباه کردم..اما ربطش داد به یک موضوع دیگه که فکر میکنم هیچ ارتباطی با اون پست یا نوع اشتباهات من نداشت...

بهش خرده نمیگیرم..شاید به نظرش رسیده باشه ، که من جایی به اعتقاداتش بی احترامی کردم و از من دلخور بوده ..اما به جای اون نقطه در این جا حرفشو زده ، البته با یک مغلطه و استدلال خطا..

شاید هم فقط فکر میکرده ، کسی که غلط های املایی و نگارشی داره حق نداره بنویسه و یا در مورد موضوعی اظهار نظر کنه ..نمیدونم ، شایدم هم حق با اون باشه و من باید حداقل تا چند سال دیگه یا حتی برای همیشه خاموش باشم..

قصدم مطرح کردن یک موضوع دیگه بود..یادم میاد مواقعی رو که غلط املایی کسیو در پستی میدیدم و این موضوع رو فقط با املای درست اون واژه تو یک پیغام خصوصی بهش یادآوری میکردم..بدون تحقیر..بدون تمسخر..بدون هیچ نشونی..بدون اینکه به این فکر کنم که در بقیه پست هاش چه حرف های اشتباهی ( از نگاه من ) گفته..قصدم تمجید از خودم نیست ، چون این حرکت ، یعنی اصلاح اشتباهات دیگران بدون تحقیر و تمسخر رو ، یک رفتار کاملا معمولی انسانی میدونم نه یکجور فضیلت ویژه اخلاقی..

همونطور که گفتم..قصد من فقط ، درست یاد گرفتن و پی بردن به اشتباهاتمه..به هر شیوه و از زبون هرکسی هم که باشه..اما چه بهتر که این آموزش ، حس بدی رو به کسی منتقل نکنه...


واقعا ، چرا ما اینقدر نامهربون شدیم ؟


Wolf Children یکی از دوست داشتنی ترین انیمیشن هایی که تا به حال دیدم..علارغم ادغام دو موضوع تکراری برای ساخت این فیلم اونقدر تصاویر زیبا و دلنشین و واقعی روایت شدند که در آخر دل هر بیننده ای بدست میارند..

یکی از بزرگترین ایرادهای من در فیلم دیدن دقت نکردن به موسیقی متن فیلمه..اما موسیقی های این فیلم اونقدر زیباست که بی اراده مسحورش میشید..

پونزده دقیقه اول پر از حس خوب و قابل لمس دوست داشتن و ادامه ی فیلم روایتی از رنج های توام با لذتیه که باید بدونیم میتونه پیامد احتمالی هر دوست داشتنی باشه..به هر شکلی که ظهور کنه..


http://bayanbox.ir/view/221968858662709680/Wolf-Children-720p-dLHa-www.Downloadha.com-030320-12-34-21.jpg


http://bayanbox.ir/view/2317055536643579121/Wolf-Children-720p-dLHa-www.Downloadha.com-025005-12-29-47.jpg


http://bayanbox.ir/view/831346162426686693/Wolf-Children-720p-dLHa-www.Downloadha.com-037370-12-39-29.jpg


http://bayanbox.ir/view/8095918053960228722/Wolf-Children-720p-dLHa-www.Downloadha.com-038233-12-40-05.jpg


http://bayanbox.ir/view/5350443860196880181/Wolf-Children-720p-dLHa-www.Downloadha.com-035883-12-38-27.jpg


هر لحظه که تسلیمم در کارگه هستی  ، آرام تر از آهو بی باکتر از شیرم
هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر ،  رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر...


http://s7.picofile.com/file/8259906126/by_default_2011_08_29_at_10_41_49_AM_1.png


اگر جدی هستی، بیمار هستی و من گمان نمی کنم که جهان هستی بخواهد تو جدی باشی.من یک درخت جدی ندیده ام.یک پرنده ی جدی ندیده ام. یک طلوع جدی ندیده ام.یک شب پرستاره ی جدی ندیده ام.به نظر می رسد که این ها هرکدام به روش خودشان درحال خندیدن هستند...

+چقد خوبه که برای هر اتفاقی به جای عکس العمل منفی فقط بخندیم...میخوام تمرین کنم :)

+عکس..صحنه ای بعد از طوفان آیرین – آمریکا...



کسی را دوست میدارم که برای آموختن زندگی میکند .

و آموختن را برای زنده ماندن و انسان ِ برتر شدن میخواهد و او اینگونه خواهان فروگراییدن خویش است..


چنین گفت زرتشت  / فردریش نیچه / مسعود انصاری


رفته بودم کتابخونه . طبق معمول کتابایی که میخواستمو نتونستم پیدا کنم..از پشت میز بلند شدم و رفتم پشت پیشخوان کتابدار ..در مورد سیستم خرید کتاب ، بودجه و نحوه ی انتخابشون پرسیدم...گفت خیلی ساده بگم برات..هیچ سیستمی وجود نداره..هر سال خودشون یه سری کتاب برامون میفرستند..که خیلی هاشون هم تکراری اند..خیلی بخوان لطف کنند یه لیست محدود بهمون بدن و بگن انتخاب کنید..پرسیدم بقیه کتابخونه های عمومی هم همینطوریند ؟ خندید و گفت آره ، تازه اینجا کتابخونه ی نمونه ی کشوریه..

نمیدونم چرا هنوز از این چیزها تعجب میکنم..انگار بیست سال و خرده ای اینجا زندگی نکردم...

آدم خوبی بود..گفت لیست کتابایی که به نظرت به درد کتابخونه میخورند بنویس..گاهی آدمایی پیدا میشن که دوست دارند کمکی به اینجا بکنند..ما هم میتونیم این لیستارو بهشون بدیم..میگفت اگه قراره کاری هم انجام بشه باید خودمون، حداقل بخشی از مردم ، انجامش بدیم..به هیچ کس و هیچ جای دیگه ای هم امیدی نیست..با هم بودن شاید یعنی همین ، بدون توجه به این که چه اتفاقاتی میفته کنار هم ایستادن..قدم برداشتن ، هرچند کوتاه و ناچیز..



دنیا پر از رنج است

با این حال


درختان گیلاس شکوفه می دهند..


{ کوبایاشی ایسا }



http://s7.picofile.com/file/8259784384/21ecad73e9993ee814e00f348679fb10.jpg


+{Nana Mouskouri - Over and Over }



از شما میخواهم که به اخلاص وفای خود در حق زمین پایبند باشید و باور ندارید کسانی که با شما سخن از آرزوهای فرازمینی دارند. آنان - دانسته یا ندانسته - شما را به دردی بی درمان گرفتار میسازند و برایتان زهری میپاشند. آنان زندگی را خوار میدارند . دلی زهرآگین دارند و در وادی مرگند و زمین از دست آنان به ستوه آمده ، پس باید که در آن زوال را پذیرا شوند .روزگاری انکار خدا ، بدترین انکار و گناه بود ، اما خدا مرد و در پی آن منکران نیز فنا شدند و اینک انکار زمین گناهی بس عظیم است  .
در گذشته روان ، به چشم خواری به تن مینگریست و هیچ شکوه و شرفی برتر از این خوار داشتن نبود .روان تن را را ضعیف و رنجور و گرسنه میخواست و میپنداشت با اینکار میتواند از شر تن و زمینی که در آن است رهایی یابد . اما شگفتا ! که خود این روان به ناتوانی و زشتی و گرسنگی سخت دچار بود و میپنداشت که برترین لذت او در سختی و رنجوری اش نهفته است .

چنین گفت زرتشت  / فردریش نیچه / مسعود انصاری


تازگی ها در مورد هر موضوع بخوام اظهار نظر کنم ، یه سوالی برام پیش میاد که...آقا کلا به من چه ؟



چه خوش است راز گفتن ، به حریف نکته سنجی..
که سخن نگفته باشی ، به سخن رسیده باشد !


{ بیدل دهلوی }


http://s7.picofile.com/file/8259498200/ecfd9d9d83eb154ab3fdcf97f0b1d0aa.jpg


بعضی اوقات باید آدم ها را در موقعیتی که در آن بزرگ شده اند دید تا بتوان درکشان کرد ..


اتحادیه ابلهان  | جان کندی تول | مترجم: پیمان خاکسار



 کتاب اتحادیه ابلهان به ترجمه پیمان خاکسار


وقتی نابغه حقیقی در دنیا پیدا می‌شود ، می‌توانید او را از این نشانه بشناسید :

تمام ابلهان علیه‌اش متحد می‌شوند ! ( جانتن سویفت)


یک مامور مخفی دست و پا چلفتی که برای تنبیه به مستراح ایستگاه اتوبوس تبعید شده ، پیرمرد عاشق پیشه ای که فکر می کند همه پلیس ها کمونیستند ، یک پیرزن فقیر دایم الخمر ، رییس بی انگیزه کارخانه در حال ورشکستگی تولید شلوار و کارمندان و کارگرانی از او درب و داغانتر ، زنی که به سبک بیمارگونه و مسخره ای نظریات نوین روانشناسی را بلغور می کند و در حقیقت به هجو می کشد ، هات داگ فروش متقلبی که به عنوان ادای دین به سنت و تاریخ نیواورلینز بر تن فروشندگانش لباس فرم دزد دریایی می پوشاند : این ها و شخصیت های دیگری از این قبیل ، در ماجراهایی موازی قرار می گیرند و در نهایت مانند تکه هایی از یک پازل به هم می پیوندند تا اتحادیه ای از ابلهان را در جامع های که نمونه عصر حاضر است تشکیل دهند .

همچنین با کارها و حرفه ای بی معنی و دلقک گونه شان بر ادعای «ایگنیشس» قهرمان محوری رمان که جهان امروز را سیرکی متحرک می بیند صحه بگذارند . اما شخصیت اصلی اثر ، ایگنیشس است که سایه سنگین و هیولاوار او بر کل رمان اتحادیه ابلهان سنگینی می کند : ایگنیشس ، پسر چاق و تنبلِ سی و چندساله ، ساکن محله ای پست در نیواورلینز با مادر پیر و دایم الخمرش زندگی می کند و متخصص فرهنگ و هنر قرون وسطا است . او که معتقد است با فروپاشی نظام قرون وسطا ، خدایان هرج و مرج و جنون و بدسلیقگی مستولی شدند و انجیل مزورانه شان را روشنگری نام نهادند ، عجیب و غریب می پوشد ، رفتار می کند و حرف می زند و روزهایش را به تنظیم کیفرخواست تاریخی علیه جامعه و علیه قرن حاضر می گذراند : اثری که به گفته خودش از دریچه ای در وجودش به او الهام می شود و یک پژوهش فوق العاده در تاریخ تطبیقی است تا به انسانهای فرهیخته مسیر فاجعه باری را که بشر طی چهار قرن اخیر در پیش گرفته نشان دهد .

او آخرالزمانی شخصی دارد که در خیال خود ، در آن ، آدمها را به محاکمه و چهار میخ می کشد . ایگنیشس یک عاصی است و آرمان های خود را در تضاد با وضع موجود می بیند . بخش مهمی از طنز اثر ، برخاسته از همین تضاد است . در حقیقت می شود گفت موتور محرکه و در حقیقت جوهر اثر تضادی است که در کل رمان و رفتار و گفتار و حتی پوشش قهرمان های (و در واقع ضد قهرمان ها) اثر جاری است . قهرمان اصلی و دیگر آدم های اثر ، در هاله ای از طنز رفتار می کنند و حرف می زنند ؛ طنزی که گاه سیاه می شود و گاه سرخوشانه و ساده و گاه رنگ هجوی گزنده به خود می گیرد .

تقابل ایگنیشس با جامعه سیرک گونه اطرافش در قالب طنزی دلنشین ظاهر می شود ؛ طنزی که درونی و برخاسته از ذات و منطق اثر است . قهرمان اصلی و دیگر آدمهای کتاب اتحادیه ابلهان ، در هاله ای از طنز رفتار می کنند و حرف می زنند ؛ طنزی که گاه سیاه می شود و گاه سرخوشانه و ساده و گاه رنگ هجوی گزنده به خود می گیرد .

عصیان ایگنیشس از نوع عصیان هولدن در ناتوردشت نیست . او یک کمال گرا است که به دوره شکوه قرون وسطا دل بسته و در جهان امروز اثری از این شکوه و امیدی برای دستیابی به آن در آینده نمی بیند . این است که به قول خودش در انزوا و مراقبه میلتونی در صومعه شخصی خودش غرق شده و از اتاق متعفن خود حاضر نیست بیرون بیاید و تن به تعفن رویارویی با جامعه ای که آن را در حال فروپاشی می بیند ، بدهد . اینجا است که اولین جرقه های طنز اثر زده می شود .

این طنز در سایه تضاد میان لحن و نگاه آرمانخواهانه و پرطمطراق ایگنیشس که می خواهد دنیا را نجات دهد با نگاه تقدیرگرایانه اش که متاثر از آموزه های بوئتیوس فیلسوف قرون وسطایی و تعالیم او در کتاب تسلای فلسفه است رخ می دهد . او از سویی خود را در مقام منجی می بیند و از سوی دیگر گرفتار بی عملی ، انفعال ، بی تفاوتی ، بیکاری ، تنبلی و کثیفی است .

سویه دیگر این تضاد ، اندیشه بنیانی او است : قرون درخشان و اتوپیایی او (قرون وسطا) ، از تاریکترین دوره های حیات بشریت به شمار می آید . اما این پایان ماجرا نیست : ایگنیشس برای تامین خسارت تصادف اتومبیل مادرش مجبور می شود به قول خودش «به گونه ای شجاعانه» پای به اجتماع بگذارد : اینجا است که تضاد او با جامعه ای که از آن متنفر است در جای جای اثر متجلی می شود و طنز در موقعیت و کلام می آفریند .

این طنز در آمیزش با رفتارهای عجیب و کاریکاتوریستی شخصیت های دیگر رمان و تضادی که میان جایگاه اجتماعی و فردی آنها با رفتارشان وجود دارد کامل می شود . آنچه به طنز در رفتارهای ایگنیشس شدت می بخشد ، در درجه اول ادبیات خاص او است که پرطمطراق و مطنطن است و در تقابل با ادبیات محاورهای قرار دارد و خود به خود دارای بار کمیک است ، همچنین رفتارها و سخنان غریب و تضاد آلوده او است که موقعیت طنز می آفریند . او فلسفه بیروح طبقه متوسط را به دیده حقارت می نگرد ، از این رو آن را به هجو می کشد ، مسخره می کند ، به بازی می گیرد و آگاهانه دست به ویرانگری می زند :

« فکر کنم خوابم برد ، چون یادم می آید که توسط پلیسی که با نوک کفش بی ادبانه به دنده ایم سقلمه می زد بیدار شدم . فکر می کنم سیستم من نوعی مُشک ترشح می کند که برای اولیای امور دولتی بسیار خوشایند است . وگرنه چه کسی به خاطر انتظار معصومانه برای مادرش جلو یک فروشگاه دستگیر می شود ؟ جاسوسی چه کسی را می کنند و گزارش چه کسی را می دهند به خاطر برداشتن یک بچه گربه ولگرد بیچاره از جوی آب ؟ ظاهرا مثل یک زن خیابانگرد درشت اندام جماعت پلیس ها و بازرسان بهداشت را به خود جلب می کنم . بالاخره روزی دنیا مرا به عذری مضحک دستگیر خواهد کرد . در انتظار روزی نشسته ام که مرا کشان کشان به سیاهچالی با تهویه مطبوع ببرند تا زیر نور لامپ های فلورسنت و سقف های عایق صدا تاوان تمسخر تمام ارزش هایی را بدهم که سال ها در قلب های کوچک لاستیکیشان عزیز داشته اند . تمام قد از جا برخاستم - برای خودش نمایشی بود - و از بالا به دیده تحقیر پلیس بی ادب را نگاه کردم و او را با جمله ای در هم شکستم که خوشبختانه معنایش را متوجه نشد … » (ص282)
اگنیشس سر سوسیس فروش کلاه می گذارد نه به خاطر میل به زیاده طلبی بلکه از روی میل به تحقیر فروشنده . نقش رییس یک حزب ترقی خواه را برای مشتی دیوانه فاسد خوشگذران بازی می کند تا از این راه توانایی اش را به رخ دوستش (میرنا) بکشد و رویش را کم کند . تلویزیون و سینما دو وسیله ارتباط و پرورش افکار عمومی که به گفته ایگنیشس برنامه ها و فیلم های اهانت آمیز و مزخرف منتشر می کنند و منزجرش می کنند ، سرگرمی اویند و به تعبیر خودش دیدن عمق منجلاب حالش را بهتر می کنند .

او که استیلای خدایان هرج و مرج و جنون را بر جامعه امروز به نقد می کشد خود نیز در تعامل با جامعه گرفتار همان خدایان می شود و حرکت های اجتماعی او رنگ جنون به خود می گیرد و هرج و مرج می آفریند و به مضحکه بدل می شود . این است که همه تلاش هایش در نهایت به « مسخره بازی های همیشگی» تبدیل می شود و از سوی جامعه هیولای وحشتناک و غول بیشاخ و دم و ولگرد و دیوانه لقب می گیرد . حتی در نهایت از سوی مادرش نیز طرد می شود ، چراکه به نظرش ، همیشه مقصر است و رسوایی و آبروریزی به راه می اندازد . او دن کیشوتی است که با شمشیر پلاستیکی توان مقابله با واقعیات تلخ پیرامونی خود را ندارد و این تضاد ، ستیزش های او با جهان پیرامونش را در هاله ای از طنز تلخ قرار می دهد : « ایگنیشس فریاد زد : من شمشیر انتقامجوی سلیقه و نجابتم . » همانطور که با سلاح شکسته پیراهن را خراش می داد خانم ها به سمت خیابان رویال می گریختند . » (ص304)
ایگنیشس وقتی هم که می خواهد در جنگل سوداگری مدرن کاری کند ، قاعده بازی را بلد نیست . همیشه بازنده است ، خودش می گوید چون ارزش های کارفرماها را زیر سوال می برد . در اولین تجربه کاری اش در مقام کارمند دفتری یک کارخانه در حال ورشکستگی ، برای اینکه روحی تازه در کسب و کار بدمد و نظرات به قول خودش فوقالعاده را اجرا کند ، کارگران سیاهپوست کارخانه را با شعار پرطمطراق ولی توخالی « جنگ صلیبی برای احقاق حق سیاهان » به شورش تشویق می کند چراکه معتقد است ستیزه خویی و استبداد شرط دوام آوردن است و دنیا فقط حرف زور را می فهمد ، ولی این کار تنها به مضحکه ای غریب ختم می شود و به اخراجش می انجامد . او همان گونه که دوستش میرنا برایش نوشته است ، نمی تواند خودش را با مشکلات حاد عصری که در آن زندگی می کند تطبیق دهد . او به گفته خودش : « یک نابه هنگامی است ، یک خطای تاریخی است ، مردم این را متوجه می شوند و بدشان می آید . » میرنا هم دانشگاهی سابق ایگنیشس است که عقایدی به رادیکالی او دارد و نامه های این دو به هم از خواندنی ترین بخش های کتاب است که طنزی خواندنی و دلنشین در آن جاری است . در انتها این دختر در پی نجات ایگنیشس برمی آید ؛ نجاتی که احتمالا همانطور که خود ایگنیشس پیش بینی کرده است نتیج های جز سردرگمی مضاعف برایش نخواهد داشت …


+این نقد هم خوبه -  مجتبا پورمحسن

http://s7.picofile.com/file/8259233084/12534511_242393346092177_1360347929_n.jpg



  ما شعر نمی خونیم و یا شعر نمیگیم، چون شعر زیباست
  ما شعر می خونیم و یا شعر میگیم، چون ما عضوی از نوع بشر هستیم
  و نوع بشر سرشار از شور و اشتیاقه

  پزشکی، حقوق، تجارت، یا مهندسی
  همه این ها برای بقای زندگی لازمند
  اما شعر
  زیبایی، افسانه، عشق...
  این ها چیزهایی هستند که ما به خاطرشون زنده می مونیم

  یه نقل قول از ویتمن...

  " ای من، ای زندگی، در میان این همه پرسش های مکرر
    در میان زنجیره بی پایان بی ایمانان
    در شهرهای آکنده از ابلهان
    به چه دل باید خوش کرد؟ ای من، ای زندگی...
    پاسخ: به اینکه تو اینجایی، که زندگی هست و یگانگی
    که نمایش بزرگ همچنان برجاست
    تا تو هم کلامی بر آن بیافزایی

     کلام شما قراره چی باشه؟


          Dead Poets Society (1989)        
   


http://s7.picofile.com/file/8259097442/8c9e6983776d350c26953efc0e8404db.jpg


پروفسور راندولف نسه که بر روی تاریخ تکامل افسردگی مطالعات زیادی انجام داده است، معتقد است که بقای افسردگی در مجموعه ژنهای انسان حاکی از آن است که افسردگی نه تنها خیلی هم بد نیست بلکه در تکامل ما فایده هم داشته است. او معتقد است که افسردگی یک مکانیزم تدافعی (یا تطابقی) در برابر خوش بینی کور است. مکانیزمی برای جلوگیری از هدر رفتن منابعمان در جهت رسیدن به اهداف توهمی.

به هنگام ضرورت دست طبیعت به کمک ما می آید تا وقت و انرژی گرانبهای خود را تا آخرین قطره به پای اهداف غیر قابل دستیابی نریزیم. بنابراین زمانی که پیشرفت سازنده ای در جهت اهدافمان نداریم، واکنش طبیعی سیستم عصبی ما این خواهد بود که سطح انرژی و انگیزه ما را کاهش بدهد.

نظر آقای نسه اینست که در طول مدت این افسردگی خفیف ما فرصت خواهیم داشت که منابع خود را ذخیره کنیم و به دنبال یافتن اهداف واقعی تر باشیم. ولی اگر باز هم بر دستیابی به اهداف توهمی (تخمی تخیلی) خود پافشاری کردیم چی؟ آقای نسه معتقد است که مکانیزم فوق الذکر دوباره وارد عمل می شود و افسردگی ما کم کم از افسردگی خفیف به افسردگی شدید تبدیل خواهد شد.

خلاصه داستان: ما هستیم و این مکانیزم تکامل یافته طی میلیونها سال برای حفظ نسل بشر و یک سری اهداف عظیم که از سوی پدر و مادر و مدرسه و دانشگاه و تلویزیون و غیره به ما تحمیل می شوند. نتیجه؟ افسردگی مزمن که رهایی از آن غیر ممکن به نظر می رسد.

ما اهداف بزرگی برای خودمان تعیین می کنیم. شهرت، ثروت، شکوه، جاودانگی، دستاوردهای جهانی و غیره. ما را تشویق می کنند (شستشوی مغزی می دهند) که باور کنیم: خواستن توانستن است، کار نشد نداره،  آرزو بر جوانان عیب نیست، یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. تو به زودی موفق می شی. اوق.

بعد سعی می کنیم به اهدافی برسیم که برای ما دست یافتنی نیستند. در این مسیر نه به مهارتها و تواناییهای واقعی خود توجه می کنیم و نه برای رسیدن به اهدافی که می توانیم بهشان برسیم، تلاشی می کنیم.

غمگین ترین قسمت داستان اینجاست که حتی وقتی “مکانیزم طبیعی تکامل یافته افسردگی” وارد عمل می شود، هشدارش را درک نمی کنیم یا حتی فکر می کنیم که باید بعد از درمان افسردگی، دوباره در جهت رسیدن به همان اهداف عظیم تلاش کنیم. تلاشی که فقط ما را افسرده تر می کند.

در ابتدای زندگی آرزوی یک مادر برای بچه اش فقط اینست که سالم باشد، غذایش را بخورد، آروغش را بزند. بازی کند، شکمش کار کند و خوب بخوابد. اما از یک جایی به بعد که دقیقا معلوم نیست کجا، بچه باید زبان انگلیسی، نقاشی، موسیقی، فوتبال، کاراته و اصولا هر چیزی را که می شود یاد گرفت، یاد بگیرد. بعد بچه باید دانشگاه برود. بعد بچه باید تحصیلات دانشگاهیش را ادامه بدهد. دکترا بگیرد. متخصص بشود. کارآفرین بشود. دانشمند بشود. پولدار بشود. موفق بشود. با فرد موفقی ازدواج بکند. ازدواج موفقی داشته باشد. بچه های سالم و موفقی تحویل جامعه بدهد. برای بازنشستگیش یک ویلا و حقوق بازنشستگی کافی داشته باشد. و الخ.

افسردگی شما – فرقی نمی کند برای یک هفته یا برای ده سال – شاید نشانه اینست که مادر طبیعت شما را مثل یک بچه در آغوش گرفته و می خواهد ازتان مراقبت کند..

{ علی سخاوتی }


1.  پیش بردن همزمان چند کتاب ( کتاب های سنگین  و حجیم برای مطالعه در خونه  و کتاب های سبک و قابل حمل برای بیرون از خونه / کتاب های ساده تر ، شبیه  رمان.. برای محیط های شلوغ و پر سر و صدا و کتاب های عمیق تر برای مطالعه در زمان آسودگی در خونه یا کتابخونه ...)

2.وابسته کردن یکی از رفتارها یا اتفاقات به مطالعه ( برای مثال به محض روشن شدن تلویزیون یا نداشتن برنامه ای مشخص  یا سر رفتن حوصله ، برداشتن کتاب و شروع کردن به مطالعه)

3.استفاده از قلم و کاغذ برای یادداشت عبارت های زیبای کتاب

4.تلاش برای تعریف کردن و  یا یاد دادن قسمت های جالب کتاب  به دوستی علاقمند..

5.نوشتن نقد یا یادداشت در موردکتاب و انتشار اون در شبکه های اجتماعی

6.مطالعه همزمان و با برنامه یک کتاب ، کنار یک دوست منظم و همراه

7.برنامه ریزی و تعیین مهلت برای خوندن هر قسمت  از کتاب

8.استفاده از کتاب های الکترونیکی  و صوتی و  کتاب های مخصوص تلفن همراه

9.شرکت در جلسات کتابخوانی دانشگاه ، کتابخونه های شهر و ..

10. ؟


http://s7.picofile.com/file/8258824468/IMG_20160218_111941.jpg


آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم

سیر نمی‌شود نظر بس که لطیف منظری..


گفتم اگر نبینمت مهر فرامشم شود

می‌روی و مقابلی غایب و در تصوری !


{ سعدی }


http://s7.picofile.com/file/8258763718/gQJN95pA3E.png


+{Tame Shirine Khiyal }