دچــآر باید بود..

نه آرزویی دارم..نه می‌ترسم..من آزادم .

دچــآر باید بود..

نه آرزویی دارم..نه می‌ترسم..من آزادم .

۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی اخلاقی» ثبت شده است


افراد حسابگر فرومایه اند. چرا که سنجش مادی مسائل و حسابگری با سود و زیان سروکار دارد و فکر سود و زیان هیچ گاه تمامی ندارد.


+هاگاکوره | یاماموتو چونه تومو | سیدرضا حسینی

+یه زمان طولانی فرومایه فحش مورد علاقم بود :)


به یاد یک روز صبح افتادم که در تنه‌ی درختی پیله‌ای را یافته بودم، درست در آن دم که پروانه قشر پیله را دریده و آماده‌ی بیرون‌پریدن بود. مدت مدیدی انتظار کشیدم، اما پروانه زیاد درنگ می‌کرد و من شتاب داشتم.خشمگین بر آن خم شدم و با نفسم شروع به گرم کردن آن کردم. بی‌تابانه پیله را گرم کردم و معجزه با آهنگی تندتر از آنچه در طبیعت روی می‌دهد در برابر چشمان من روی داد. پیله باز شد و پروانه در حالی که خود را می‌کشید از آن بیرون خزید و من وحشتی را که در آن دم احساس کردم هرگز از یاد نمی‌برم: بال‌های پروانه هنوز باز نشده بود و او با تمام نیروی جسم نحیف و لرزانش می‌کوشید که آن‌ها را از هم بگشاید. من که بر او خم شده بودم با نفسم کمکش می‌کردم، ولی بیهوده بود. بلوغی صبورانه لازم بود و باز شدن بال‌ها می‌بایست آهسته در پرتو خورشید صورت بگیرد. اکنون دیگر خیلی دیر شده بود. نفس من پروانه را واداشته بود که پژمرده و نزار و پیش از وقت ظاهر شود. مأیوس و بی‌حال تکانی به خود داد و چند ثانیه بعد در کف دست من جان سپرد.
این نعش کوچک به گمان من بزرگ‌ترین باری است که بر دوش وجدان خودم دارم، زیرا من امروز خوب می‌فهمم که تعدی به قوانین بزرگ طبیعت کفر محض است. ما نباید شتاب کنیم، نباید بی‌تابی از خود نشان بدهیم و باید با اعتماد تمام از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم.


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی


تعریف  انسان  از خود و از جهان پیرامونش،  ارتباط مستقیمی دارد به هر آنچه از بدو تولد در رویارویی با محیط بیرونی تجربه می کند. مثلا با شنیدن کلمه "گل سرخ " آنچه در ذهن ما تصویر میشود ناشی از تجربه ای است که از دیدن،  بوییدن و لمس کردن گل سرخ داشته ایم. و تنها  ابزارمان برای کسب این تجربه و رسیدن به شناخت خود و جهان بیرون « ادراک حسی» مان است.

بنابراین شما نمی توانید هیچ چیز ماورایی را در دنیا تعریف کنید و  علت آن نیز کاملا واضح است چرا  که ابزار لازم برای تجربه و شناختش را نداشته اید !
با این حال چگونه است که برخی از ما میتوانیم در آسمانها  سیر و سفر کنیم و از عالم غیب وحی دریافت کنیم که خوبها چه هستند و بدها چه ؟!!
پاسخ ساده است ..کافیست که تنها ابزارهای واقعی مان برای درک و شناخت را کنار گذاشته و اجازه دهیم انسانهای دیگر افکارشان را به ما تزریق کنند انجاست که قدم در دنیای دیگری می گذاریم دنیایی پر از قصه های عجیب و غریب که خالقش بنا به صلاحدید قوانین ضد و نقیضی برای رسیدن به هدف والایی وضع کرده است ، دنیایی که ادراک حسی مان را استثمار میکند و قهارانه قدرت تحلیل و منطقمان را میکشد. در چنین دنیایی است که دیگر حاصل تجربه شناخت نمی شود ، میشود توهم!
و ما خوابگردهایی که حوالی توهم هایمان پرسه میزنیم ...در انتظار معجزه..


تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید ؟

تو یکی نه ای ، هزاری ! تو چراغ خود برافروز...


{ مولانا }


مفاهیمی چون " میهن " و " نژاد " که تو دوست داری و مفاهیم " جهان وطنی " و " بشریت " که من فریفته ی آن ها هستم در اینجا با دم  نیرومند ویزانگری ارزش یکسان می یابند .

بلندترین فکرها را نیز وقتی خوب میشکافیم می بینیم عروسک هایی آکنده از تراشه ی چوبند..


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی


دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف

لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست...


{ سعدی  }


http://bayanbox.ir/view/1358168276411705707/IMG-20170120-232627.jpg


+ قهرمان ؟ یا قربانی بی شعوری یک حکومت ؟

آن ها که سال هاست از مقتول شهید می‌سازن تا انگ قاتل نگیرن...



هرکسی که این هشدار بی رحمانه و در عین حال سرشار از دلسوزی را میشنود تصمیم میگیرد که بر رذیلت ها و ضعف های خود پیروز گردد و تنبلی و امیدهای واهی خود را مغلوب سازد و دو دستی به هر یک از ثانیه های زندگی خود که در راه گریز همیشگی اند بیاویزد..

نمونه های بزرگی به ذهن می آیند که به روشنی نشان میدهند انسان چیزی به جز یک موجود گمشده نیست و عمر با لذت های حقیر و رنج های ناچیز و سخنان یاوه به پایان میرسد . آدم دلش میخواهد داد بزند و لب بگزد که : " چه ننگی ! "


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی


بار دیگر این هشدار وحشتناک همراه با صدای فریاد کلنگ ها در من طنین انداخت که این حیات تنها حیات آدمی ست و حیات دیگری وجود ندارد و هر لذتی که میتوان برد در همین دنیاست و بس ..هیچ فرصت دیگیری در ابدیت به ما داده نخواهد شد...


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی


آزادی همین است دیگر ! هوسی داشتن ، سکه های طلا انباشتن و سپس ناگهان بر هوس خود چیره شدن و گنج گرد آورده ی خود را  به باد دادن . خویشتن را از قید هوسی آزاد کردن و به بند هوسی شریف تر در آمدن . ولی آیا همین خود شکل دیگری از بردگی نیست ؟ خویشتن را به خاطر یک فکر ٬ به خاطر ملت خود ٬ به خاطر خدا فدا کردن ؟
یا مگر هرچه مقام مولا بالاتر باشد گردن طناب برده درازتر خواهد بود ؟ در آن صورت برده بهتر میتواند دست و پا بزند ! و در میدان وسیع تری جست و خیز کند و بی آنکه متوجه بسته بودن طناب بشود ، بمیرد . آیا آزادی به همین میگویند ؟


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی

طبیعی است که شهرت  کامو را بعنوان یک نویسنده فلسفی، شاعر و یک هنرمند هرگز نمی توان از شهرتی که استفاده و تاکید وی بر مفهوم و واژه پوچی داشت جدا دانست . به جرات می توان اذعان داشت که واژه  و مفهوم  پوچی و نقش آن، نه  تنها در ادبیات و فلسفه قرن بیستم بلکه در فرهنگ عمومی مدرن این دوران مدیون کامو می باشد .

-اما معنای پوچی چیست؟ خلاف چیزی که در فرهنگ عامه مشهور شده است پوچی (حداقل در معنایی که کامو در نظر دارد) صرفاً به وضعیت مهمی از ادراک که زندگی مدرن همراه با طیفی از تناقض ها ، عدم تجانس ها و بد فهمی های روشنفکرانه پدیده آورده است اطلاق نمی شود. در عوض همانگونه که وی خود سعی در تبیین آن دارد، پوچی عبارتی است برای تشریح مجموعه ای از ناهماهنگی های اساسی و سازش ناپذیری های تراژیک که در هستی ما وجود دارد. وی بیان می کند که در اصل پوچی محصول تلاقی یا رودررویی  بین خواست های انسانی برای نظم،معنا ،و هدف در حیاتی است  که سرشار از سکوت است .کامو تاکید می کند که پوچی نه در انسان است و نه در جهان بلکه در مواجهه این دو مفهوم پدید می آید و این تنها نقطه اشتراک این دو می باشد.او اضافه می کند که :
و حالا ما در این جهان هستیم، مخلوقاتی به  شدت ناچیز که به شدت در پی امید و آرزو و معنای هستی می گردد. در این زمنیه ژان پل سارتر  در یادداشتی که برای کتاب بیگانه نگاشته بود، تأویل دیگری را نیز برای این واژه بیان می کند :" پوچی وجود نخواهد داشت، اگر فقط به تنهایی به انسان یا جهان اشاره شود. اما زمانی که مفهوم انسان به عنوان مخلوقی در این جهان تعریف می شود  آنگاه مفهوم پوچی خلق می شود و جزئی جدایی ناپذیر از شرایط هستی انسان می گردد " . سپس پوچی خود را در قالب یک موقعیت هستی شناسانه مخالف نشان میدهد. او خود را از پی نیاز انسان به وضوح و برتری از یک سو و مواجهه با جهانی که چیزی ارائه نمی دهد، نمایان می کند در نهایت سرنوشت، چنین می شود: "ما درجهانی آشیان گزیده ایم که نسبت به رنج های ما بی تفاوت و نسبت به اعتراض های ما کورو کر می باشد" .

 - در دیدگاه کامو سه گزینه در مواجهه با چنین مخمصه فلسفی وجود دارد . او اظهار می کند که دو مورد از این گزینه ها نوعی فرار تلقی می شوند و وی  راه حل سومی را پیشنهاد می کند.

-اولین گزینه، بعنوان انسان، ساده و صریح است و آن عبارت است خودکشی فیزیکی. اگر، به این نتیجه برسیم که یک زندگی معنای درست ارزش  زیستن ندارد،  ما به سادگی می توانیم تصمیم به کشتن خود بگیریم . کامو این ایده را رد می کند و آنرا حاصل یک انسان ضعیف النفس تلقی می کند. از دیدگاه وی این عمل نوعی انکار و یا فرار از واقعیت زندگی است و نه یک طغیان حقیقی .

-راهکار دوم راه حل مذهبی است و پناه گرفتن در پشت سنگری که مذهب فراهم می کند و درصدد التیام بخشی و تسکین درد پوچی می باشد . کامو به این روش خودکشی فلسفی می گوید و آنرا بعنوان یک گریز عریان و نوعی تقلب و فریبکاری تلقی می کند . او این شیوه را نوعی توسل به جهان فرامادی برای حل مشکل پوچی تعریف می کند که در اصل درصدد نابود کردن دلایل پوچی بر می آید. کامو آنرا به شدت مخرب و کشنده و در واقع نوعی خود تخریبی معادل خودکشی فیزیکی تعریف می کند. بعبارت بهتر در راه حل مذهبی، بجای حذف فیزیکی خود از سطح جهان برای فرار از مواجهه با مفهوم پوچی، معتقدان مذهبی به سادگی اقدام به حذف جهان متخلف و مقصر  پدید آورده پوچی از معاملات ذهنی می کنند و آنرا با انواعی از اوراد متافیزیکی و یا سایر موارد مشابه جایگزین می کند.

-از دیدگاه کامو راه حل سوم (و از نظر وی تنها راه حل معتبر و صحیح) پذیرش مفهوم پوچی و پذیرفتن ادامه حیات می باشد چرا که در نظر وی، پوچی امری غیر قابل اجتناب و غیر قابل توضیح از وضعیتی انسانی است و تنها پاسخ مناسب به این پدیده مقابله مستقیم با ان از طریق پذیرش آگاهانه حقیقت وجود آن  در حیات انسانی است. او می گوید که «زندگی را بایستی زیست هر چند که فاقد معنی باشد»
 


اخلاق بردگی یعنی همین چیزی که ۹۰ درصد مردم به‌ آن معتقدند؛ اخلاقی که می‌گوید در مهمانی‌ها و جمع فامیل لبخند بزن، اگر عصبانی می‌شوی، خوددار باش و فریاد نزن، وقتی دخترعمویت بچه‌دار می‌شود برایش کادو ببر، وقتی دوست‌ت ازدواج می‌کند به‌ش تبریک بگو، وقتی از همکارت خوش‌ت نمی‌آید، این را مستقیم به‌ش حالی نکن، برای این که دوست‌ت، همسرت، برادرت ناراحت نشوند خودت را، عقاید و احساسات‌ت را سانسور کن، برای به دست آوردن تأیید و تحسین اطرافیان، لباسی را که دوست داری نپوش، اگر لذتی بر خلاف شرع و عرف و قوانین جامعه‌ی بشری است آن را در وجودت بکُش و به خاک بسپار، فداکار، مهربان، صبور، متعهد، خوش‌برخورد و خلاصه، همرنگ و همراه و هم‌مسلک جماعت باش.

اما «اخلاق اربابی» کاملاً متفاوت است. افرادی که به اخلاق اربابی پایبندند، از نظر روان‌شناسی، آدم‌هایی هستند که به بالاترین حد از بلوغ روانی رسیده‌اند و قوانین اخلاقی را نه از روی ترس از خدا و جهنم و قانون و پلیس و همسر و پدر و مادر و نه به طمع پاداش و تشویق اجتماعی، که بر مبنای وجدان خودشان تعریف می‌کنند.
البته وجدان شخصی این افراد، مستقل، بالغ، صادق و سالم است، اهل ماست‌مالی و لاپوشانی نیست، صریح و بی‌پرده است و با هیچ‌کس، حتی خودشان تعارف ندارد. بزرگ‌ترین معیار خالقان اخلاق اربابی برای اعمال و رفتارشان، رسیدن به آرامش و رضایت درونی است. اخلاق اربابی مرزهای وسیع و قابل انعطافی دارد و هرگز خشک و متعصب نیست.
برای توده‌هایی که مقید و مأخوذ به اخلاق بردگی هستند، اخلاق اربابی، گاهی زیبا و تحسین‌برانگیز، گاهی گناه آلود و فاسد، و در اکثر مواقع گنگ و نامفهوم است.
یونگ می‌گوید: افرادی که به اخلاق اربابی رسیده‌اند، تاوان این بلوغ را با تنهایی و طردشدگی پس می‌دهند. آن‌ها به رضایت درونی می‌رسند ولی همیشه برای اطرفیان‌شان، دور از دسترس و غیر قابل درک باقی می‌مانند.



آرزو می‌کنم قانون جدیدی در طبیعت به وجود می‌آمد که به موجب آن، هر کس حق داشت در طول شبانه‌روز از تعداد محدود و معینی کلمه استفاده کند. روزی فلان قدر کلمه، و همین که شخص این تعداد را ادا کرد یا روی کاغذ آورد، تا صبح روز بعد لال و بی سواد شود. در حوالی ظهر سکوت مطلق حکمفرما می‌شد و فقط هر ازگاهی سخنان مختصر کسانی به گوش می‌رسید که می‌توانند فکر کنند چه می‌گویند، یا کسانی که به دلایل دیگری حرف خود را نگه می‌دارند. از آنجا که این سخنان در سکوت ادا می‌شوند، در ‌‌نهایت به گوش‌ها نیز راه پیدا می‌کنند...

+سلاوُمیر مروژک، نویسنده و طنز پرداز نامدار لهستانی


Pin : واقعاً زیاد حرف می‌زنیم


نگه دار ! بو بکش ! اینجا بوی خوشی میاد . اینجا یونانه . مردم نمی دون . سر فرصت ما رو تماشا میکنند..نفس میکشن .

میدونی مو مو ، من تمام عمر زیاد زحمت کشیدم ، اما خیلی آروم ، بی شتاب. دنبال پول جمع کردن یا دراز کردن صف مشتریام نبودم. فقط حوصله! راز خوشبختی همینه...


+گل های معرفت : ابراهیم آقا و گل های قرآن / اریک امانوئل اشمیت / سروش حبیبی


همیشه در هر راهی که قدم میذارم به خودم یادآوری میکنم ، در مسیری که  قصد طی کردنشو دارم ، موقعیتهایی پیش خواهد اومد و من در اونها کسانی رو ملاقات خواهم کرد که چندین قدم از من جلوتر یا عقب تر هستند (البته درست تشخیص دادن و از اون مهمتر پذیرفتن موقعیت دیگران اونقدرها هم آسون نیست)

به عنوان کسیکه عقب تره بهتره با رهایی از احساس دانستگی ، با یه ذهن خالی شروع به پرسیدن از اون آدم کنم . تا فرسودگی های حاصل از تجربه های مشابه رو کم کنم .

البته برای یادگیری این که اون چطور تونست خودشو (برای رویارویی با یک موقعیت جدید) آماده کنه.. نه صرفا برای انتقال اطلاعات ، که تجربه ها در گذشته میمیرند و هرکس موقعیت تازه ای رو تجربه میکنه و من هم نیاز به چیزی دارم که در زمان حال و در این موقعیت خاص به کار من بیاد نه تجربه ی انسانی دیگه در زمانی مرده..

موقعیت هایی هم پیش خواهد اومد که با کسانی رو به رو بشم که چندین قدم عقب تر هستند..بعضی از اونها رفتاری مشابه با رفتار من نسبت به آدمهای جلوتر در پیش میگیرن و بعضی هم اصلا متوجه جلوتر بودن من نخواهند شد..به نظرم تلاش برای اثبات جایگاه یا حرف هات به این انسان ها کوششی بدون حاصله..

بچه تر که بودم ( منظورم همین یکی دوسال پیشه ! ) حرصم میگرفت اگر کسی بهم میگفت " باید بزرگتر بشی تا بفهمی " ولی حالا خیلی بهتر متوجه این حرف میشم ، حتی اگر در هر موقعیتی صدق نکنه..واقعا گاهی باید سن یا تجربه هایی رو از سر بگذرونی که متوجه بعضی از حرف ها و موضوعات بشی..

مقصودم این نیست که یک مقصد مشخص و یک جواب معین وجود داره که همه دارن به سمت اون حرکت میکنند و همه بعد از یک سری تجربه یا یه سن خاص باید به اون برسند ...

ولی باور کنید ( درمورد بسیاری از موضوعات ) آدم ها و شرایطی که تجربه میکنند اونقدر شبیه به هم هست ، که اگه نگاهی دقیق به سرگذشت گذشتگان و آدم های اطرافتون بندازید از تکراری و شبیه بودن زندگی و تجربه هاشون شگفت زده و مایوس خواهید شد..

نکته مهم و نهایی پذیرش نادانی (نسبی) همیشگی خودمون و دیگرانه..جواب نه در دستان من و نه در دستان تو..که جایی بین ماست..



فرض کنید من معتقد باشم که ساختار و کارکردی بسیار بهتر از شما دارم. جسمم سالم‌تر، زیباتر و پُرقوت‌تر است. در ناحیه‌ی ذهن، قدرت یادگیری، سرعت انتقال، قدرت تفکر، عمُق فهم و حافظه‌ام از شما بهتر است. در ساحت روانم، سخاوت و شجاعت و فضیلت‌های اخلاقی بیشتری دارم و یا در مناسباتم از نظر نفود کلام، نَفَس گرم، قدرت اقناع، لطیفه‌گویی و حاضرجوابی و سایر توانایی‌های مهارتی از همه‌ی شما بیشم. آیا با همه‌ی این احوال و با فرض درستی همه‌ی این مدعیات، میتوانم بگویم که «این منم طاووس علیین شده»؟
خیر؛‌ چون می‌توانید به من بگویید بسیاری از این ویژگی‌های تو محصول ژنتیک، محیط تعلیم و تربیتی، خصوصاً در سه سال آغاز زندگی و بسیاری عوامل دیگر بوده است. حتی اقلیمی که در آن زندگی کرده‌ای در تو تأثیر داشته است. خانواده‌ و ویژگی‌های پدر و مادر و اینکه در خانواده‌ای اصیل به دنیا آمده‌ای دخالت داشته‌اند. تو چیزی نداری که تنها متعلق به خودت باشد. حتی اگر گفتم که پشتکار داشته‌ام در حالی‌که قُل هم‌سان من دقیقاً در همین شرایط بود، اما فقدان پشتکار، باعث شد به جایی نرسد؛ می‌شود پرسید این علاقه، اراده‌ی قوی و پشتکار را چه کسی به تو داده است؟ کافی بود یکی از رویدادهایی که در زندگی تو رخ داده، رخ نمی‌داد تا تو آنچه که هستی نمی‌شدی.
از این مثال یا باید نتیجه گرفت که اصلاً منی در کار نیست، آنچنان که بودا و و در میان فلاسفه‌ی جدید دیوید هیوم می‌گفتند و یا باید نتیجه گرفت که منی در کار هست، اما مرزی بین «من» و «نامن» وجود ندارد. اگر منی هست، شناور در کلّ هستی است. چه چیزی از ما منحصراً در اختیار ماست و هستی توان تأثیرگذاری در آن را ندارد؟ اگر چندروز متوالی باران ببارد و شما از خانه نتوانید بیرون بیایید و اوقات‌تان تلخ شود، خواهید فهمید که باران هم جزوی از شماست و بیرون از شما نیست. همه‌ی آنچه در جهان است در وضع و حال ما تأثیر دارند.
ما انسان‌ها معمولاً در ناحیه‌ی جسم‌مان این را می‌پذیریم که مثلاً زیبایی‌مان یا استحکام دندان‌هایمان دست خودمان نبوده‌است و به ارث بُرده‌ایم؛ اما در عالَم ذهن و از آن بیشتر در عالَم نفس و روان پذیرای این موضوع نیستیم. یعنی می‌خواهیم توانایی‌های ذهنی و روانی‌مان را به خودمان نسبت دهیم.
هیچ نعمتی به خاطر استحقاق تو به تو اعطا نشده و نقمت‌ها هم به خاطر بی‌استحقاقی تو نبوده است. برای مثال تو رفته بودی کتاب درسی بخری و به اتفاق، کتابی عرفانی به دستت رسید و زندگی‌ات دگرگون شد. کار از کار خیزد در جهان. آیند و روندِ حوادث، ما را شکل می‌دهند و حتی اگر بگویی توانایی‌های‌ات محصول برنامه‌ریزی تو بوده است، می‌پرسیم شعور و هنر برنامه‌ریزی را چه کسی به تو داده است؟

+مصطفی ملکیان



گاهی خبری میخونم که در اون راجع به کارهای خوب یا بد شخصیتی صحبت شده..ممکنه من صحت اون خبرو نپذیرم ( و یا با خودم بگم این خبر تنها یک جنبه از قضیه بوده که روایت شده )  اما کاملا حس میکنم در احساس من نسبت به اون آدم تغییری ایجاد شده یا اگر تا به حال  باهاش آشنا نبودم یه احساس اولیه به وجود اومده...احساسی که قابل دفاع یا بیان کردن نیست..

تصور میکنم در تمام جنبه های زندگی این اتفاق می افته . گاهی احساساتی در ما متولد میشن که هیچ پشتوانه ی منطقی  و قابل قبولی ندارند اما کاملا در تصمیمات آینده ی ما تاثیرگذارند..

فکر میکنم کاری که لازمه برای داشتن یه زندگی سالم انجام بدیم جست و جوی این احساسات و پیدا کردن یه دلیل درست و حسابی و قابل دفاع برای داشتنشون و یا خط کشیدن و حذف کردن کامل اون هاست..این اولین تمرینیه که میخوام انجام بدم ...


http://bayanbox.ir/view/5145022024229928002/3985bf67e2692326cd0ae4902b06c844.jpg


خلاصه داستان : عدم توجه پدر و مادری سهل انگار به دختر کوچکشان سبب کشش نادرست او به سمت مردی بالغ است . گرچه خود دخترک هم از آنچه میخواهد آگاهی چندانی ندارد اما خشم لحظه ای و کودکانه اش آتش به زندگی مردی میانسال میزند..


یادداشت :

1. در هر جایی از این کره‌ی خاکی «کودک» در فرهنگ عمومی معصوم است و پاک، که به نظر هم درست می‌رسد؛ اما وینتربرگ به‌درستی انگشت روی این موضوع می‌گذارد که رفتارها و کنش‌های  افراد بالغ در از بین رفتن این معصومیت موثر است. و کودک، با معصومیتی از‌دست‌رفته خطرناک است و گاهی ویران‌گر.

2.باید به دنبال ریشه دروغ دخترک بود. همان اوایل فیلم و در گفت‌گوی دو نفره لوکاس با کلارا متوجه می‌شویم که پدر کلارا، تئو، که صمیمی‌ترین دوست لوکاس هم هست جلوی دخترش از الفاظ رکیک استفاده می‌کند و کلارا آن‌ها را یاد گرفته و هنگام صحبت با لوکاس به زبان می‌آورد. مورد بعدی تصویر مستهجنی است که برادر دختر به شوخی به او نشان می‌دهد؛ تصویری که در ذهن دختر نقش می‌بندد و مقدمات دروغ او را فراهم می‌کند. اعمال بزرگسالان می‌تواند به راحتی بر روحیه کودکان تاثیر بگذارد و به رفتارهای آن‌ها سمت و سو ببخشد. این‌که می‌گوییم «بچه است و نمی‌فهمد» تنها توجیهی برای مجاز جلوه دادن اعمال و رفتار مخرب‌مان است. پس دروغ کلارا ریشه در رفتار خانواده‌اش و طبیعتا جامعه دارد . کلارا انعکاسی از این جامعه به ظاهر مدرن و متمدن است..

3."شکار" مخاطب را از دو جهت متاثر می‌کند. اول این‌که در این فیلم شاهد موقعیت‌های متنوع دراماتیکی هستیم که با پرداخت حساب شده‌شان می‌توانند ما را از لحاظ حسی درگیر و با شخصیت اصلی داستان همراه کنند. دوم هم این‌که این فیلمی است که در پس به تصویر درآوردن داستان مردی که با یک دروغ بچه‌گانه زندگی‌اش تا مرز نابودی کامل پیش می‌رود، بسیاری از رفتارها و میل‌های باطنی مخرب ما انسان‌ها را پیش روی‌مان قرار می‌دهد و در واقع توی صورت‌مان می‌کوبد.

4."شکار" فیلمی است که با تمرکز بر موقعیتی تاثیرگذار، مخاطبش را تحت فشار قرار می‌دهد. برای همین هم هست که هنگام دیدن چنین فیلمی، قرار نیست به ما خوش بگذرد.

5.همانطور که در نقد فیلم DogVille اشاره شد ، جامعه ( و یا انسان های بیمار ) برای نشان دادن و بروز عقده ها ، بیماری های روانی و خشونت های ذهنی شان اغلب نیاز به یک بهانه ، اتفاق  یا شرایط خاص دارند .. در اینجا متهم شدن یک مرد از اهالی یک شهر کوچک به آزار جنسی کودکان ، دستمایه ی بروز این بیماری هاست..


6.انسان مدرن که لوکاس نماد آن است – در این جهان نیمه‌مدرن که بسیار دوست دارد لباس مدرن بر تن کند –  تنهاست. این جهان نیمه‌مدرن خشونت را به عنوان ابزار دفع و مجازات در زیر پوست خود نگه می‌دارد و در زمان مورد نیاز به کارش می‌گیرد...جامعه‌ای که چند روز پیش لوکاس را مهربانانه در‌بر می‌گرفت اکنون او را سنگ‌دلانه به گوشه‌ای می‌اندازد و حتی از آزار فرزند بی‌گناهش لذت می‌برد.
اما جامعه‌ای که خود جرم را می‌پروراند آیا توانایی صدور حکم در قبالش را دارد؟ جامعه‌ای که گاه حتی جرم و  مجرم را به درستی نمی‌شناسد ؟

7.این فیلم برای من کمی شبیه به فیلم Atonement – 2007 بود. از لحاظ فرم  داستانی و طوفانِ بلایی که گاهی دنیای رومانتیک دخترانه-زنانه سر باقی آدم‌ها می‌آورد...

8.«شکار» یک اثر خوب است که  میتواند ( مانند فیلم  DogVille )  مخاطبش را در یک آزمون بازآفرینی فردی قرار می‌دهد..شکار با صراحت، حقایقی را نشان‌مان می‌دهد که هیچ دوست نداریم کسی آن‌ها را به روی‌مان بیاورد..حقایقی که خوب است با پیدا کردن مثال های مخصوص خودمان و شخصی سازیشان به تدریج وارد زندگیمان کنیم..

9.هیچ چیز به آن سادگی که فکرش را می‌کنیم نیست. این حقیقتی است که پلان آخر فیلم هم آن را یادآوری می‌کند. هیچ چیز مثل اولش نخواهد شد و سایه شک تا پایان بر زندگی لوکاس سنگینی خواهد کرد. گویی دوران شکار هیچ وقت سر نخواهد آمد و انسان‌ها هر روز دنبال قربانی تازه‌ای می‌گردند، حتی اگر آن قربانی کسی از نزدیکان خودشان باشد..

The Hunt 2012  

http://bayanbox.ir/view/3439060937574298924/The.Hunt.2012.1080p.BluRay.x264.anoXmous-017546-2016-10-09-18-45-39.jpg



چندهفته پیش تو یکی از پادکست های گمانه ، خبری با این مضمون شنیدم که بی ادبی مثل یه بیماری مسریه..یعنی اگه تو یه جمع از کلمات زشت استفاده بشه، احتمال اینکه سایر آدم های اون محیط هم اینکارو تکرار کنند بسیار زیاده . مثل هر بیماری مسری دیگه ای میشه با ایزوله کردن محیط یعنی ساکت کردن یا بیرون روندن آدم های بی ادب یا ترک کردن محل توسط خود شخص باهاش مقابله کرد.

قصدم توصیه به مودب بودن ( یا نبودن ) نیست چون فکر میکنم هرکس راه خودشو پیدا میکنه ..چیزی که الان به نظرم مهم تره اینه که چطور دقت کنیم تا ( اگه خواستیم ) مودب باقی بمونیم..


تاثیر تدریجی حضور در محیط های مجازی آلوده

معمولا اگه ما در دنیای واقعی با چنین محیط هایی رو به رو بشیم خیلی سریع معذب میشیم و ترکشون میکنیم اما تو دنیای مجازی ممکنه به هردلیلی ( میتونه فقط چند لحظه خندیدن باشه ) به حضورمون ادامه میدیم .

حضور در فضاهایی  که در اونها کلمات زشت به راحتی استفاده میشه ، هرچند تنها به صورت اتفاقی در دید ما قرار بگیره ، باعث میشه کم کم ذهن بهشون عادت کنه و آماده ی استفاده کردن از اون ها بشه..و یک روز به خودتون میاید و میبیند که در لحظات عصبانیت و ناراحتی دارید چه واژه هایی رو به کار میبرید !


چرا بهتره که مودب باشیم ؟

من خوش شانس بودم که در محیط مناسبی بزرگ شدم و تا زمان ورود به مدرسه کوچک ترین آشنایی با واژه های زشت نداشتم..در مدرسه هم این مسئله اونقدرها پر رنگ نبود که تاثیری در دایره ی لغات و شخصیتم بذاره . بعدها هم این شکل از بودن رو مناسب خودم دونستم..

یکی از دلایلم برای این توجه و دقت اینه که همچین شرایطی روتجربه نکنم ( در برخورد با عزیزانم و هر انسان دیگه ای ). برای من بیشتر از خوب یا بد بودن این مسئله ، خوشایند یا ناخوشایند بودنش مطرحه..

بیشتر آدمهایی که میبینیم در شرایط مختلف شخصیت های متفاوتی دارند و در هر محیطی با توجه به جو همونجا  صحبت و رفتار میکنند . هرچند خیلی ها این شیوه رفتار رو جزئی از آداب معاشرت میدونند اما از نگاه من این چیزی جز دورویی ، تظاهر  و نقاب زدن نیست .  در مورد خانم ها نمیدونم اما من در تمام طول زندگیم ، فقط سه مرد مودب (در شرایط های متفاوت ) دیدم . بقیه تنها تظاهر به مودب بودن در جمع های رسمی و خانوادگی میکنند و کافیه ( در یک جمع مردانه قرار بگیرند ) یا به اندازه کافی عصبانیشون کنید تا ببینید چه چیزهایی در چنته دارند..من از این دو رویی و تظاهر حتی بیشتر از بد دهنی متنفرم...


استفاده از چه کلمات یا چه نوع استفاده ای از کلمات بی ادبی محسوب میشه ؟

1.استفاده از کلمات زشت : در هر جامعه و فرهنگ و زبانی یک سری از کلمات و عبارت ها به هر دلیلی تبدیل به واژه هایی  ناخوشاید ، زشت ، رکیک و ممنوعه شده اند .  از نگاه من کلمه ی زشتی وجود نداره ( اگر برای مسخره کردن ، تحقیر ، توهین به کار نرفته باشه ) و این بار منفی و ناخوشاید رو ما به کلمات دادیم ولی به هرحال این وضعیت وجود داره و من هم  استفاده نکردن از این کلمات رو رفتار خوشایند میدونم..

2. استفاده ی ِ زشت از کلمات : اگر واژه ای که تعریف خاصی در دنیای بیرون داره ( و لزوما معنای زشت یا بار منفی ای هم نداره ) با لحنی بد یا با تمسخر ، تحقیر ، توهین و  ... به کار بره .

مثال :حرام زاده. حرام یا حلال زاده بودن کسی دست خودش نیست ، پس حرام زاده بودن چیز بدی نیست همونطور که حلال زاده بودن به خودی ِ خود ویژگی مثبتی برای خود شخص محسوب نمیشه..پس از حرام زاده میشه برای توصیف کسی استفاده کرد ( با بار معنایی خنثی در شرایط خاص ) اما درست لحظه ای که برای خوار کردن کسی  به کار برده بشه تبدیل میشه به ناسزا و بی ادبی...در واقع همین واقعیت رو در صورت لزوم میشه به شیوه ی بسیار بهتری بیان کرد .تمام حرف هم همینه . تا جاییکه میشه مناسب صحبت و رفتار کنیم تا بی دلیل باعث آزردگی و معذب شدن کسی نباشیم .


چطور بفهمم الان در چه وضعیتی قرار دارم ؟

برای تست کردن اینکه تا به حال چه مقدار ذهنتون آلوده شده میتونید آهنگ زیر رو گوش کنید . اگه نمیتونید قافیه ها رو به سادگی در بیارید بهتره پاکش کنید و بار دوم بهش گوش نکنید ، اما اگه قافیه ها به نظرتون آشنا میان (و مودب بودن رو ترجیح میدید) بهتره فکری به حال پاکسازی ذهن و محیط هایی که در حال حاضر درشون هستید بکنید :)


{ Kiosk -Bi Tarbiat }


یادداشت هفتگی (2) - فراسوی نیک و بد : Pin 

یادداشت هفتگی (4) - لق نزدن : Pin 



موضوع اصلی اینه که من از صرف انرژی برای تزئین حرف ها و چهره ام در حرف زدن و برخورد با دیگران خسته شدم..چرا من نباید بتونم همیشه صادقانه افکارم رو به زبون بیارم ..این به خاطر جرات و جسارت نداشتن ِ خودمه یا تصمیمی عاقلانه ست چون پذیرش اطرافیانم در مواجه شدن با واقعیت ها (ی ذهنی من ) بسیار پایینه ؟

ادامه ش..


هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند !


+گلستان | سعدی | باب چهارم : در فواید خاموشی


++خیلی مهم به نظرم این نکته..حتی در چت کردن هم موقع بحث بهتره صبر کنیم تا مخاطبمون نقطه ی پایان در انتهای جمله اش بگذاره و بعد ما حرفمون بزنیم..اما ما ، عموما  از ترس دور شدن از بحث و نکته ی مورد نظرمون یا فراموش کردن چیزی که میخوایم بگیم در میان حرفش میپریم و باعث میشیم نتونه نظرش کامل بیان کنه و چون خودمون هم با همین واکنش از طرف اون مواجه میشیم در نتیجه هیچ کدوممون قادر به بیان تمام حرف هامون نخواهیم بود..

اما اگه فقط همین نکته ی ساده یعنی گذاشتن نقطه در پایان جمله و اظهار نظرمون رعایت کنیم ، هرکدوممون خیلی ساده میتونیم تمام حرف هامون نکته به نکته بیان کنیم ، بدون اینکه هیچکدوممون در حرف دیگری پریده باشه.