دچــآر باید بود..

نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست..

دچــآر باید بود..

نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست..

۷۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی اخلاقی» ثبت شده است


http://s8.picofile.com/file/8306994050/9_09_The_One_With_Rachel_s_Phone_Number_017557_2017_08_11_13_51_38_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8306994068/9_09_The_One_With_Rachel_s_Phone_Number_017616_2017_08_11_13_51_40_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8306994084/9_09_The_One_With_Rachel_s_Phone_Number_017676_2017_08_11_13_51_43_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8306994092/9_09_The_One_With_Rachel_s_Phone_Number_017703_2017_08_11_13_51_44_.JPG



چند زوج از هم جدا میشوند، اگر تنها قادر باشند به گوشی های هم نگاه کنند؟


http://s9.picofile.com/file/8306620434/perfectstrangers_poster_ws_.jpg


هفت دوست قدیمی برای مهمانی شام دور هم جمع میشوند. آنها وارد بازی خطرناکی میشوند وقتی تصمیم میگیرند برای دو ساعت محتوای همه پیامهای متنی، ایمیلها و مکالماتشان را جلوی جمع دریافت کنند. فیلم درعین جذابیت داستانی، به پیچیدگیهای ارتباطی که تکنولوژی ممکن ساخته میپردازد و..


http://s9.picofile.com/file/8306620468/photo_2017_09_16_21_50_41.jpg



I'm an all right bloke really. I swear I am, when it's When stuff's normal.


http://s9.picofile.com/file/8306534800/Black_Mirror_S03_E03_480p_AriaMovie_060855_2017_09_05_14_42_44_.JPG


http://s8.picofile.com/file/8306534818/Black_Mirror_S03_E03_480p_AriaMovie_060908_2017_09_05_14_42_46_.JPG

Black Mirror | Shut Up and Dance | Season 3 | Episode 3

..چی بگم از این اپیزود+

سخن اوست که گفت: اگر صدیق را ساکن بینید بر آن اعتماد مکنید تا وقتی که علتی در میان افتد، مالی یا جاهی یا علمی آن سکونت هیچ نماید. و همه در پوستین یکدیگر افتند، چنانک جمعی سگان آرمیده بودند و ساکن شده یکی گفت: "عظیم آرمیده سگانی اند" گفتم: " شکنبه ای در میان ایشان انداز" در انداخت و دید آنچ دید


"حسن مؤدب" که مرید خاص ابوسعید بود و از یک خانواده سرشناس شهر، با همه ارادتی که به شیخ داشت، هنوز پاره ای از کشش ها و رعونت ها در او باقی بود. یک روز شیخ بدو فرمان داد تا برود و از دورترین نقطه ی شهر نیشابور مقداری دل و جیگر و شکنبه ی گوسفند بخرد و با خود حمل کند و به خانقاه آورد. این کار برای حسن از دشوارترین تجربه ها بود زیرا می دید که تمام مردم شهر او را می بینند که مقداری دل و جیگر و شکنبه را در کواری کرده و بر دوش گرفته است و خون و کثافت از سر تا پای او می ریزد. در هر گامی که برمیداشت از شرم آب می شد با این همه فرمان شیخ را اطاعت کرد و هر طور بود این عمل دشوار را به سامان رساند.

وقتی به خانقاه آمد شیخ دستور داد تا این کوار دل و جیگر و شکنبه را به نقطه مقابل مسیری که رفته بود، به دورتر جای شهر ببرد و در چشمه ای که آنجا هست بشوید و به خانقاه آورد. رسوایی در برابر نیمی از مردم شده کم بود که حالا باید نیمه ی دیگر شهر را با همان حالت بپیماید. این بار بر شرمساری و سرشکستگی حسن، خستگی نیز افزوده شد. اما هرطوری که بود شکنبه ها و دل و جیگر را در کوار قرار داد و بردوش گرفت و عرق ریزان و خون و کثافت بر سر و روی چکان نیمه ی دیگر شهر را پیمود. وقتی که ماموریت خویش را تمام کرد و آن کوار را به دورتر نقطه ی شهر، در آن سوی دیگر مسیر قبلی، برد و شست و باز آورد برایش یقین حاصل شده بود که از آبرو و حیثیت شخصی و خانوادگی او چیزی دیگر برایش باقی نمانده است. به هرگونه بود کار را سامان داد و خود را به خانقاه رسانید. خسته و کوفته و آبرو رفته.

بو سعید، وقتی حسن را در آن حال دید گفت : باید بی درنگ به حمام بروی و شستشو کنی و لباس های پاکیزه و نو بپوشی و در تمام مسیری که در دو سوی رفته بودی، یکبار دیگر قدم زنان حرکت کنی و از یک یک آیندگان و روندگان و کسبه آن راسته بازار بپرسی که آیا شما کسی را دیده اید که کواری پر از دل و جیگر و شکنبه، عرق ریزان و خون و کثافت از سر و روی چکان، در این مسیر می رفت یا می آمد؟ حسن فرمان شیخ را اطاعت کرد و بعد از شستشو و پوشیدن لباس های پاکیزه و نو رفت و در تمام مسیر از یک یک مردم و دکان داران پرسید و آنها ، همه، اظهار بی اطلاعی کردند و نزد شیخ آمد و بوسعید پرسید چه گفتند؟ حسن گفت هیچ کس چنین کسی را ندیده بود!

بوسعید گفت: "آن تویی که خود را می بینی و الّا هیچ کس را پروای دیدن تو نیست. آن نفس توست که تو را در چشم تو می آراید. او را قهر می باید کرد.."


+چشیدن طعم وقت ( از میراث عرفانی ابوسعید ابوالخیر) | شفیعی کدکنی | 335 ص


وقتی دروغ میگویی راه توضیح دادن را هم روی خودت میبندی، چون از چشمان آنکه از بیرون نگاه میکند امکان دروغ بودن تمام آن توضیحات وجود دارد. شاید "فرصت" توضیح را هم پیدا کنی، اما حق باور کردن بعد از برملا شدن دروغ، به دیگری منتقل میشود و دیگر هیچ چیز مانند اول نخواهد بود.


http://s9.picofile.com/file/8304323468/Dekalog_09_1988_Deutsch_Polnisch_135601_2017_08_22_13_44_13_.JPG



http://s8.picofile.com/file/8304279568/Dekalog_09_1988_Deutsch_Polnisch_023195_2017_08_22_12_56_07_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8304279600/Dekalog_09_1988_Deutsch_Polnisch_024732_2017_08_22_12_56_52_.JPG


+Dekalog 09 - Krzysztof Kieślowski


آنچه برای خود نمی‌پسندی، بر سر همسایه‌ات نیاور.
کل تورات همین است. مابقی، شرح این جمله است. همسایه هم فقط آن خانواده ای که چپ و راست یا بالا و پایین خانه ات زندگی میکند نیست، هرکسی ست که حتی لحظه ای در سایه ی وجود تو قرار میگیرد.

این جمله، که از یک خاخام برجسته‌ی یهودی در تلمود نقل شده مرا یاد این جمله‌ی شیخ محمود امجد کرمانشاهی می اندازد که کل دین دو کلمه است: مرنج و مرنجان و گاهی حتی یادم است که می‌گفتند رنجیدن هم که دست خود آدم نیست، پس دین تنها یک کلمه است، مرنجان.



همیشه باور داشته ام که تک تک خصوصیات اخلاقی اکتسابی اند. برای همین هیچگاه نه خودم را آنطور که بوده ام پذیرفته ام و نه مسلماً اطرافیانم را..


مدتی به پولهایی که از دست داده بودم و به علت آن فکر کردم. اسکناس های زیاد مهم نبودند. غفلت و سادگی من مطرح بود که به نظرم میرسید نباید در زندگی ام دوباره تکرار شود و خوشبینی و اطمینان زیاد از حد من مطرح بود که تا آن لحظه به خاطر آن با اتفاقات نامطلوبی روبه رو شده بودم.

یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که میگفت:"من در زندگی نسبت به همه چیز و همه کس بدبینم مگر آنکه خلاف آن ثابت شود!"

در آن زمان با بسط دادن این عقیده زیاد موافق نبودم و فکر میکردم که فقط در ایران است که انسان احتیاج دارد به این ترتیب خودش را مجهز کند و برای مقابله با حوادث غیرمنتظره آمادگی کامل داشته باشد. اما در این لحظه به نظرم میرسد که گاهی اوقات انسان ها خطرناکتر از آن هستند که حتی بدبینی ما هم بتواند اثر وجودی آنها را در ما خنثی کند!

آنچه در این میانه مهم است مسائل مادی نیست، در این مورد همیشه امکان جبران وجود دارد اما در زندگی، انسان فقط و فقط به علت خوشبینی و سادگی زیاد چیزهایی را از دست میدهد که جزئی از وجود او و زندگی او هستند و در این لحظات است که من همیشه گفته ی دوستم را به یاد می آورم..


+فروغ جاودانه | فروغ فرخزاد | عبدالرضا جعفری | خاطرات سفر اروپا-1335 | 910 صفحه


وقتی یکی از آشنایانم فهمید که خیال دارم با یک هواپیمای باری مسافرت کنم از آمدن به فرودگاه، بعد از مدتی "مِن و مِن" کردن معذرت خواست و بعداً شنیدم که گفته بود: من خجالت میکشم مسافری را که با یک هواپیمای باری مسافرت میکند بدرقه کنم!

و من چقدر خوشحالم که عقیده ی او را در این مورد دانستم زیرا بلافاصله فهمیدم که با آدم تهی مغز و تجمل پرستی طرف هستم..


+فروغ جاودانه | فروغ فرخزاد | عبدالرضا جعفری | خاطرات سفر اروپا-1335 | 910 صفحه


" زبان" در جوامع بشری اُرگانی زنده است، گاهی شکوفا و پوینده به زندگی اش ادامه می دهد و گاهی بیمار می شود، گاهی هم می میرد و از بین می رود. " واژه" ها هم ناگزیر همین سرنوشت را دارند.
ولی کمتر پیش می آید که واژه ها دورو باشند، عمق معنایی شان چیزی باشد و متن کارکردی شان چیز دیگری. بلایی که بر سر واژگان ما آمده است: شهید، تمدن، اخلاق، حلال، حرام، انقلاب، مقاومت، خلوص نیت، تعهد، صلح، نماینده مردم، فقر، جهل، مسئولین..

+نادیا بدری زاده


سال هاست که بازندارندگی مجازاتی شبیه اعدام توسط آمار و ناکارآمدی و غیرمنطقی بودنشون توسط علم جرم شناسی ثابت شده..

اما بعضی از جوامع با الگو برداری از متد جهنم که به، به راه آوردن گناه کاران با استفاده از شکنجه و عذاب و افزایش آگاهیشون با افزایش دما! معتقدن در حفظ و نگهداری روش های سنتی برخورد با جرم تلاش کردن..

اما آیا تا به حال کسی رو دیدید که با شلاق خوردن از کاری که انجام داده پشیمون بشه؟ نه، اون فقط دیگه جلوی شما انجامش نمیده!

کسی که به آزار یک کودک یا هر رفتار غیراخلاقی غیرقابل تحمل دیگه ای دست میزنه، مطمئناً از سلامت روانی برخوردار نیست، اینکه ما فقط سطحی ترین لایه اتفاق یعنی جنایتو ببینیم خیلی ساده لوحانه ست و اگه با همون روش (یعنی خشونت) بهش پاسخ بدیم تنها نشون دهنده اینه که ما و جامعمون هم از سلامت و بلوغ روانی کافی برخوردار نیستیم..

همونطور که قبلاً بارها و به شکل های مختلف گفتم ( و گفته اند) انسان اساساً اختیاری نداره که بخواد به خاطرش مجازات (یا تحسین) بشه..اما انسان های بیماری که به هر شکلی به خودشون ، انسان های دیگه و جامعه آسییب رسوندند یا خواهند رسوند مثل هر مریض دیگری که بیماری مسری داره که امکان درمانش حداقل در زمان حاضر وجود نداره باید در قرنطینه و تحت سرپرستی، مراقبت و درمان قرار بگیره تا روزی که بمیره...یا بتونه با سلامتی به جامعه برگرده..
هزینه ی نگهداری این افراد هم باید با مدیریتی درست توسط کار مناسب(اما اجباری) که بهشون محول میشه به وسیله خودشون یا نزدیکانشون تامین بشه تا باری بر دوش جامعه نباشند.

احتمالاً در سالهای آینده با روش های جدیدی از مجازات مجرمین رو به رو خواهیم بود. این روش های (از نگاه من غیراخلاقی) از دل همون جامعه ای بیرون میاد که مجرمو پرورش داده..هر بیمار روانی که مرتکب رفتارهای غیراخلاقی شده محصول یک جامعه ی بیماره (همونطور که قبلاً گفتم به عنوان یک انسان بی اختیاره)..هر روشی به غیر از تلاش برای درمان یا کنترل بیماران برای جلوگیری ازجرم، جنایت و رفتارهای غیراخلاقی نشان دهنده ی نادانی و در نهایت مایه افزایش شرارت خواهد بود..



شر و بدی که در دنیا وجود دارد پیوسته از نادانی می‌زاید و حسن نیت نیز اگر از روی اطلاع نباشد ممکن است به اندازه شرارت تولید خسارت کند. مردم بیشتر خوب‌اند تا بد و در حقیقت، مساله این نیست. بلکه آن‌ها کم یا زیاد نادان‌اند و همین است که فضیلت یا ننگ شمرده می‌شود. نومید کننده ترین ننگ‌ها، ننگ نادانی است که گمان می‌کند همه چیز را می‌داند و در نتیجه به خودش اجازه آدم کشی می‌دهد: روح قاتل کور است و هرگز نیکی حقیقی یا عشق زیبا بدون روشن بینی کافی وجود نخواهد داشت..


+طاعون | آلبر کامو | رضا سیدحسینی | انتشارات نیلوفر | 341 صفحه


خبر درگذشت مشاهیر یا فاجعه ای ملی در عرض چند دقیقه ترند می شود.در ادامه کاربران عادی فضای مجازی از بابی و فی فی گرفته تا سلبریتی ها؛از کانال فروش لباس زیر گرفته تا کانالهای پورنو و جوک،همه در اعلام خبر و عرض تسلیت گوی سبقت را از یکدیگر می ربایند.

الف/تجارت با مرگ و فاجعه:رسانه ها،کانال ها و بنگاه های تجاری فروش کالا و خدمات بدلیل ماهیت داد و ستدی،کسب درآمد حداکثری و جذب مشتری به هروسیله؛از موج حاصل از مرگ مشاهیر یا فاجعه،سواری خود را می گیرند وبه دلیل نوع جهان بینی سرمایه داری-ماکیاولیستی شان،بکارگیری هر ابزاری برای رسیدن به هدفشان را توجیه می کنند.پس با مرگ هم تجارت می کنند.
ب/کسب رای و اعتبار سیاسی با مرگ و فاجعه: این قسم از رسانه ها و افراد برای کسب رای؛اعتبار و محبوبیت یا به طور غیر منطقی از دل حوادث ملی که خاطر عموم را جریحه دار کرده است به نفع خود مقصرتراشی می کنند و توپ تقصیر را در زمین دسته ی مقابل می اندازند.یا با مرگ و بیماری مشاهیر عکس سلفی و یادگاری منتشر می کنند.گویی با آن فرد رفیق گرمابه و گلستان بوده اند تا با این ترفند برای مردم کلاهی از محبوبیت و اعتبار ببافند.جهان بینی ماکیاولیستی این عزیزان هم توجیه مناسبی است برای پرداختن بیمارگونه شان به این رخدادها.
ج/کسب هویت از مرگ،فاجعه و مناسبتها:غالب افرادی که از خود هیچ ندارند و به شدت نیازمند دریافت احترام از جامعه و دیده شدن خود به هر وسیله ای هستند نیز با مرگ و فاجعه و مناسبت ها کاسبی هویت می کنند.
انتشار عکس کتاب و قهوه و سیگار به مناسبت برگزاری نمایشگاه کتاب/اشتراک گذاشتن جملات مجعول از افراد مشهور/آویزان شدن از یک تیم فوتبال/چنگ زدن به غرور ملی-نژادی-اعتقادی/خوشمزگی آغشته به تحقیر جنسیتی-قومی-اعتقادی/هم رسانی فیلم های شاخ-لوده های فضای مجازی/ناسزاگویی در صفحات مجازی افراد مشهور/پرداختن به اخبار زرد و خاله زنکی-عمو مردکی ازدواج یا طلاق فلان.../نمایش خانه،اتومبیل،چهره،بدن،تفریحات،سفر،خوراک و پوشاک و در کل نمایش"چقدر خوبیم ما"و.....
حالا همین عزیزان با انتشار خبر درگذشت عالم،ادیب،هنرمند یا فیلسوفی صفحاتشان پر می شود از عکس،بیوگرافی و ماتم و سوگ مصنوعی برای عزیز از دست رفته.
عزیزانی که تا دیروز مرحوم را نمی شناختند،عزیزانی که تا دیروز کسب علم و معرفت را دست می انداختند،عزیزانی که سالی سطری کتاب جز کتاب چگونه آشپز یا چگونه پولدار شویم نمی خواندند،دوستانی که بهره شان از موسیقی"میمیرم برات قربون تو"بود،همان عزیزانی که رکورد فروش فیلم های.. یک و دو و سه را شکستند،همان ها که ادبیات را خزعبلی ناشی از نشئه یا خمار فردی متوهم می پنداشتند،دوستانی که فلاسفه،روانشناسان و جامعه شناسان را مجانینی مرفه لقب می دادند،عزیزانی که علوم پایه را مختص افرادی با عینک ته استکانی و موهای ژولیده می دانستند،همان دوستان که بهره شان از روزنامه فقط صفحات حوادث بود.
همان ها که هیچ سنخیت ماهوی با فرد از دست رفته ندارند با انتشار غم و مویه و تسلیت کسب هویت و آبرو می کنند.شبیه به نوجوانی در مرز بلوغ که عکس هنرمندان و ورزشکاران و زیبارویان را بر در و دیوار اتاق خود می کوبد.
خیر این فرهیختگان از دل شما و تحت تربیت و پرورش شما شکل نگرفته اند.خود را از جنس آن ها ندانید.تسلیت شما هم به دست بازماندگان نمی رسد.مخاطب شما نهایتا افرادی شبیه به خود شما هستند.این فرهیختگان خلاف جهت رودخانه ی شما شنا و رشد کرده اند.لطفا صفحات خود را آلوده به این فریب نکنید.بگذارید خودتان و مردم همان گونه که هستید شما را لخت و عور ببینند تا شاید روانشناسی یا جامعه شناسی علاجی برای بیماری مشترکمان"بی هویتی"بیابد.این پز و پرستیژ سوگ زده ی موضعی و گذرای ما در بزرگداشت مفاخر و مشاهیر،خوش بینانه اگر تاثیر منفی نداشته باشد بلا استفاده و خنثی است و تاثیر مثبتی هم ندارد.برای تعالی خود از فخر مفاخر و شهرت مشاهیر وام و بهره نگیریم خودمان در وادی علم و معرفت و آگاهی  قدمی کوتاه هم برداریم متعالی شده ایم.
مشاهیر می میرند.از مرگ و خاکسپاریشان هرکس انبانش را به نحوی پر می کند و می رود.آن چیز که حقیقتا و تدریجی مرده است اخلاق ما و وجه شهرت مشاهیر است.

محمد وحیدی


دوستی دارم که تا دیروز، یک خط در میان اسنپ را تبلیغ می‌کرد. هر جا و به هر بهانه‌ای می‌گفت: اسنپ بگیرید. برای حمل و نقل درونشهری از اسنپ استفاده کنید.

امروز یک اسکرین شات از تپسی گذاشته و نوشته: بچه‌ها! امروز تپسی تا ۲۰ هزار تومن مجانیه. امروز از تپسی استفاده کنید. از فردا دوباره اسنپ سوار بشید.

به نظرم اسنپ و تپسی، فقط یک مصداق ساده از اتفاق بزرگیه که در دوران جدید شکل گرفته و باید به عنوان واقعیت جدید پذیرفته بشه. وفاداری، به شکل سنتی امروز معنی نداره.

فرهاد امروز، اگر چهار تا تیشه می‌زد و می‌دید شیرین، شعورش رو نداره، با هشتگ کوه یا شیرین، یک کوه دیگه یا یک شیرین دیگه پیدا می‌کرد و برای اون تیشه می‌زد.

شیرین هم، احتمالاً با کمی جستجو با هشتگ تیشه،  یه نفر دیگه رو پیدا می‌کرد که بهتر یا جذاب‌تر از فرهاد باشه و با همون مکانیزم تیشه عشقش رو ابراز کنه.

اساساً همه‌ی جوانب مفهوم وفاداری، چه در رابطه با انسان‌ها و چه محصولات و چه برندها، در یک تحلیل ساده‌ی اخلاقی خلاصه نمیشه. بلکه جایی در درون خودش به فرصت‌های بی‌وفایی و امکانات برای بی‌وفایی و چالش‌ها و هزینه‌های بی‌وفایی هم نظر داره.

دنیای امروز، نقطه‌ی تعادل جدیدی میان فرصت و امکان و چالش و هزینه پیدا کرده و به نظر نمی‌رسه که بازگشت به دنیای سابق امکان پذیر باشه.

در چنین شرایطی، شاید منطقی باشه که ما هم به بازتعریف مفاهیم کهن بپردازیم.


+محمدرضا شعبانعلی


+بهم دروغ گفتی.
-متأسفم..
+همیشه متأسفی! همیشه فقط همینو می‌گی.

-خب، حداقل من عذرخواهی می‌کنم..
+سعی کن یه کاری بکنی..کارهایی که انجام میدی به حساب میان، نه حرفها..

You're a liar. I'm sorry. You're always sorry. That's all you ever fucking say. Well, at least I say I'm sorry. Try doing something. Actions count, not words

Shame 2011 Steve McQueen

http://bayanbox.ir/view/6816858924977265538/Shame-2011-Large.jpg

+اگه نمیخواید رفتارتونو تغییر بدید عذرخواهی هم نکنید، توهین دوباره ست..


برخی می‌گویند اگر پرسش‌های فلسفی مطرح بشود، زندگی غیرممکن می‌شود. مانند اینکه جمعی مشغول جابجا کردن باری باشند، اگر این پرسش مطرح شود که چرا باید این بارها را از اینجا به آنجا و از آنجا به اینجا بیاوریم، همه می‌ایستند و به‌دنبال پاسخ می‌گردند، دیگر نمی‌توانند کار کنند. اگر ما به چرایی زندگی بپردازیم، دیگر نمی‌توانیم زندگی کنیم. اما به نظر می‌رسد که تجربه‌ی زندگی فیلسوفانی که به معنای واقعی و اصیل کلمه، فیلسوفانه زندگی کرده‌اند، به ما می‌گوید که می‌شود به این سؤالات پرداخت و به زیباترین شکل پروسه‌ی زندگی را طی کرد. آن چیزی که در زندگی فیلسوفانه مهم است نتیجه نیست؛ بلکه پروسه‌ی زیستن مهم است و موضوعیت دارد. حتی می‌گویند نتیجه برای بهبود پروسه است. نتیجه مانند قله در کوهنوردی است. قله بهانه‌ای است که از کوه بالا برویم؛ نفس بالا رفتن مهم است.

زندگی هرروزی:

سؤالی که در اینجا وجود دارد این است که زندگی روزمره‌ی همگانی و معمول چه اشکالی دارد که ما به‌ دنبال زندگی فیلسوفانه برویم؟ زندگی هرروزی همان نوع زندگی است که اکثر مردم در اکثر زمان‌ها و اکثر مکان‌ها درگیر آن هستند و شاید اکثر فیلسوفان نیز همانطور زندگی می‌کنند. زندگی هرروزی زندگی معطوف به نیازهای جزئی است. انسان‌ها دنبال این هستند که پولشان را بیش‌تر کنند، مدرک بالاتر بگیرند، آن را بخرند، این را بفروشند. این‌ها معطوف به نیازهای جزئی است. زندگی هرروزی در مجموع گرفتار پروسه‌ی تکرار می‌شود. در نتیجه وقتی ما در سن پنجاه سالگی یا شصت سالگی قرار می‌گیریم، از این زندگی خسته می‌شویم، نه‌ به‌ خاطر معرفت و عرفان بالایی که به آن دست یافته‌ایم و زندگی دنیا در نظر ما بی‌مقدار شده است؛ بلکه چون زندگیمان تکراری است و در آن خلاقیت و آفرینش نیست. زندگی هرروزی یک زندگی غریزی است. فیلسوفان زندگی سیزیف را به‌عنوان نمونه‌ای از زندگی هرروزی ذکر می‌کنند. خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که جسمی را بالای کوه ببرد، هر روز آن را بالا می‌برد اما غروب این جسم فرومی‌افتاد و روز بعد، روز از نو و روزی از نو، ولی او همچنان ادامه می‌داد. هم‌اکنون نیز همچنان ادامه می‌دهد. سیزیف به این نوع زندگی؛ یک زندگی رنجآلود، یک زندگی تکراری، یک زندگی بدون نتیجه که موفقیتی در زندگی آن نبود، محکوم بود. کامو می‌گوید سیزیف تنها دلیلی که برای ادامه‌دادن داشت این بود که در برابر اراده‌ی خدایان عصیان بکند. خدایان می‌خواستند او را به زانو دربیاورند ولی او با آن بازوهای ستبرش هنوز هم که هنوز است ادامه می‌دهد. یعنی از طریق عصیان می‌خواهد معنایی برای زندگی داشته باشد. ولی واقعیت این است که سخن کامو نمی‌تواند موتور حرکت یک زندگی باشد.

سؤال مهم این است که آیا زندگی ما یک زندگی سیزیفی نیست؟
فیلسوفان واقعی به ما بیداری می‌دهند که اگر هر روزی زندگی کنید به پوچی می‌رسید. زمانی به پوچی می‌رسید که دیگر نمی‌توانید تجربه‌ی زیستن داشته باشید. قبل از اینکه به پوچی برسید موقعیت پوچی را بشناسید. این زیباترین اثر فلسفه است. تنها سرمایه‌ای که ما داریم سرمایه‌ی زیستن است. زیستن زیباترین سرمایه‌ی ماست، اما با مدل‌های مختلف زیست روبه‌رو هستیم. فلسفه به ما کمک می‌کند با تحلیل زندگی هرروزی و با نقد زندگی هرروزی، قبل از اینکه تمام زندگی خودمان را در زندگی هرروزی قربانی بکنیم، از این زندگی فراتر برویم.

+امیرعباس علیزمانی


میزان یادگیری ما، نه به نمره و مدرک و نه به ساعت و میزان هزینه و نه به تعداد صفحات یا کتاب هایی که خوانده ایم، بلکه به تعداد دفعاتی ست که در هنگام یادگیری با تضاد و تناقض رو به رو شده ایم.
در واقع میزان یادگیری ما به اندازه دفعاتی ست که با مطلب جدیدی آشنا شدیم که با دانسته های قبلی مان در تعارض بوده است. در غیر این صورت یادگیری چیزی نیست جز تقویت پایه های نادانی گذشته !
البته انسانها، هربار که مفروضاتشان زیر سوال میرود، رنج بسیار میکشند، انگار زمین زیر پایشان خالی شده است، حاضرند بسیاری از داده ها و اطلاعات جدید را انکار کنند تا این مفروضات سرجایشان باقی بمانند. برای همین است اگر اطلاعاتی در تایید این مفروضات پیدا کنند بسیار روی آن تاکید میکند اما اگر مخالفش باشد، فراموش اش خواهند کرد.
یادگیری
اما، روندی واژگونه را میطلبد. مهارت یادگیری نیاز به پیش زمینه ای دارد و آن هم آمادگی برای نقض دانسته های پیشین است. بسیار از افراد با زره ای ( معمولاً از جنس ایمان و تعصب)  وارد میان یادگیری میشوند. آنها اطلاعات جدید را با محک دانسته های قبلی شان میسنجد، اگر مطابقت داشت میپذیرند و گرنه آن را رد میکنند. اما انسانی که به دنبال یادگیری ست با مشاهده یافته ها و داده های جدید و معتبر ، به جای انکار و یا نادیده گرفتن آنها، شروع به ویرایش یا حذف آموخته های قبلی اش میکند.
ما از دیگران کم می آموزیم یا اصلاً نمی آموزیم زیرا نمی رویم که یاد بگیریم و تغییر کنیم. ما میرویم تا بنیان فکری خودمان را محکم تر کنیم و برای ساختمان و ساختار ذهنی که به درست یا غلط بنا کرده ایم، آجرهای بهتری، به غنیمت بیاوریم!
وارن بافت در این مورد جمله ی کم نظیری دارد: " اغلب انسان ها سال ها مطالعه میکنند تا اثبات کنند آنچه که روزگاری فکر میکرده اند، درست بوده است ! "

پیش زمینه :

در مورد یادگیری (2) - چطور میتوانیم از دیگران یاد بگیریم ؟


‏در یکی از انسانی‌ترین صحنه‌های فیلم تحسین شده ی Manchester by the Sea، زن به همسر سابق‌اش می‌گوید: «نباید آن حرف‌ها را به تو می‌زدم. دلم شکسته بود و همیشه شکسته خواهد ماند. اما خب دل تو هم شکسته بود.» درکِ دردناکِ دیگری زمان می‌برد. باید ماشین را پارک کنی، خاموش اش کنی، پیاده شوی، و مثل عابری ساده روبروی‌ دیگریِ دردمند بایستی.

هیچ عبارتی انسانی‌تر از این نیست: تو هم حق داشتی..


http://bayanbox.ir/view/1017474595707148419/manchester.by.the.sea.2016.1080p.web.dl.dd5.1.hevc.x265.rmteam-2-169083-2017-06-29-01-51-27.jpg



شاید اونهایی که داشتن پدری دیکتاتور و سلطه جو با کهن الگو پوزیدون رو تجربه کرده باشن خیلی بهتر فیلم fences رو بفهمن. پدری که دنیا رو از نگاه تجربه هاش میبینه و نه اون چیزی که در لحظه در حال اتفاق افتادنه. پدری که در دوران کودکی حس خوبی از  حضورش در خونه نداشتی، نوجوونی رو با ترس و جوونی رو با حسی شبیه نفرت ازش گذروندی..کنار اومدن باهاش در هیچ زمانی آسون نبوده و احتمالا تمام زندگیت تحت تاثیر حضور در خونه ی چنین مردی خواهد بود. به هرحال بچه ای که زیر دست پدری خودرای و عصبانی بزرگ بشه، حمایت لازمو نبینه و بارها عباراتی شبیه خونه ی من، غذای من و پول منو شنیده باشه نمیتونه با حال نرمالی به جامعه وارد بشه.

فقط هم شیوه ی برخورد اون با تو نیست که بر روی زندگیت تاثیر میذاره، تماشای نحوه ی تعامل اون با باقی اعضای خانواده، مثلاً جر و بحث های دائمی با مادر صبورت چیزهایی نیستند که بتونی به راحتی فراموش کنی..

در فیلم، پدر، بارها با تعریف خاطراتی از گذشته اش به شکلی ناخودآگاه زمینه رو برای درک رفتارهای فعلی ش فراهم میکنه. اینکه در بچگی چه سختی هایی کشیده، چه رفتارها و خشونت هایی از پدرش دیده، چطور مادرش به خاطر برخوردهای پدرش از خونه فرار کرده و خودش بعد از ترک کردن خونه و مستقل شدن با چه مشکلاتی رو به رو شده ..

هربار که دنزل واشنگتن با حسرت از رویاهای برباد رفته و آرزوهای به بار ننشته اش ( که بخشی اش به خاطر تبعیض نژادی و سیاه پوست بودنش بوده ) صحبت میکنه بیشتر متوجه آسیبهای عمیقی میشیم که در طول سالها بر روانه اش نشسته. اینها هیچکدوم توجیه نحوه رفتارش با فرزندان و همسرش نخواهد بود اما نشانه هایی هستند که زمینه رو برای درک بهتر اون مهیا میکنند. او هم ثمره ی یک تربیت غلط و رشد و حضور در یک محیط نامناسب بوده..

هربار که با پدرم به مشکل برخوردم به این فکر کردم که همونطور که اون آدم موردعلاقه ی من نیست من هم هیچوقت فرزند دلخواهش نبودم. اگه خودخواه نباشیم خواهیم دید این نارضایتی دوطرفه ست و جای سرزنشی وجود نداره. انتظار فداکاری داشتن از این تیپ پدرها هم بیهوده ست، خب البته من هم فداکاریو یاد نگرفتم!

به هرحال اگه واقعا بتونی در جای طرف مقابلت قرار بگیری و با شخصیت اون و تمام چیزهایی که تا این لحظه از سر گذرونده به قضایا نگاه کنی خیلی خیلی راحت تر میتونی با رفتار و حرفاش کنار بیای و با کمترین آسیب ازشون عبور کنی..


http://bayanbox.ir/view/5483740483618585449/Fences-2016-1080p-WEB-DL-6CH-ShAaNiG-30NAMA-145958-2017-06-27-18-33-46.jpg


+دنزل واشنگتن رو دوست دارم. حضورش به فیلمها اعتبار میده. همیشه میتونه یک فیلم معمولی رو به یک فیلم خوب و یک فیلم خوبو تبدیل به یک فیلم عالی کنه. از نحوه ی مونولوگ و یا دیالوگ گویی ش در فیلم تعجب خواهید کرد، که چطور میتونه سیلی از واژه ها رو با چنین تسلطی که فقط از یک بازیگر ماهر تئاتر بر میاد به زبون بیاره. از نمایشنامه ی کم نظیر آگوست ویلسون هم نباید به سادگی عبور کرد، همه چیز از اونجا شروع شده..