دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

۳۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی اخلاقی» ثبت شده است


می دانست که همبستگی و سازمانیابی انسان را نیرومند می کند، توانایی و استعداد هر کس را شکوفا می سازد، و شادی و شوری را به وجود می آورد که در زندگی تکروانه به ندرت حس می شود. شادی پی بردن به این نکته که مردمان بسیاری هستند که همه خوب و درستکار و کارآمدند و می توان به آن ها اعتماد کرد.

هنگامی که آدمی تنها و تکرو زندگی می کند، فقط یک جنبه ی انسان های دیگر را می بیند، جنبه ای که آدمی را وا می دارد همواره به هوش باشد و حالتی دفاعی به خود بگیرد .


+بارون درخت‌نشین | ایتالو کالوینو | بازگردان مهدی سحابی | انتشارات نگاه


فکر میکنم یکی از بزرگترین دستاوردهای یک انسان بالغ خردمند آن است که دست از زندگی دیگران میشوید و تماما مشغول زندگی خودش میشود .
فکر نمیکند دیگران چگونه اند یا چطور زندگی و رفتار میکنند ، پیش از این چطور بوده اند و در آینده با حفظ این رویه قرار است به کجا برسند . راجع به حرف ها و رفتارهایشان صحبت نمیکند و هیچ گونه تحلیل ذهنی از بدی ها و کاستی ها و بی اخلاقی ها و ناخوشایند بودنشان ارایه نمیکند .
او تنها به فکر خود ، خانواده و عزیزان و دوستانش است (حتی در این موارد هم به صورت حداقلی و در مرزهای مشترک زندگیش با آنها یا در صورت درخواستشان) و تنها و تنها زمانی به دیگری و دیگران میپردازد که به شکلی وارد حریم زندگی اش شده باشند . تجربه ها و آموزه های مفید و خوشایند را از آنها میگیرد و مابقی را رها میکند..نه اینکه نبیند نه اینکه نشنود ، نه اینکه نفهمد اما اهمیتی نمیدهد ، در موردشان صحبت نمیکند و بدون مشغولیت ذهنی زندگی اش را میکند .
آرزو میکنم ، امیدوارم و تلاش میکنم که از دیگری و دیگران رها شوم و تماماً مشغول خودم باشم..همینقدر خیره..مجذوب و مغروق سیاهچاله ی خودم.


http://bayanbox.ir/view/1527982026884346889/alone-artistic-broken-colorful-Favim.com-4356687.jpeg


+ایده و عکس از


در زندگی انسان مراحلی در جست و جوی دانش وجود دارد. در پایین ترین سطح هرچه شخص تلاش می کند هیچ ثمری نمی برد و احساس می کند هم او و هم دیگران ناشی و خام دست هستند. در این مرحله او هیچ ارزشی ندارد. در مرجله ی بعد او هنوز بی فایده است اما از ناکارامدی خویش آگاه است و می تواند ناکارامدی دیگران را نیز ببیند.
در سطحی بالاتر او مفتون توانایی های خویش است و از تحسین دیگران به دل شاد می شود و از ناتوانی دوستان و آشنایان خود اندوهگین می شود. این مرد ارزش دارد. در والاترین مرتبه مرد چنان به نظر می رسد که گویی هیچ نمی داند. اما مرحله ای متعالی نیز هست که والاترین آنهاست. در این مرحله انسان می داند که راه حقیقت را ژرفایی بی پایان است و هرگز نمی اندیشد که سلوک او به پایان رسیده است. او به راستی به عدم کفایت خویش واقف است و هیچ گاه در زندگی خویش فکر نمی کند که موفق شده است. غروری در سر ندارد اما با فروتنی طریقت خویش را تا به انتها می داند. من راه شکست دیگران را نمی دانم تنها می دانم چگونه می توانم بر خویش چیره شوم .

+هاگاکوره | یاماموتو چونه تومو |
سیدرضا حسینی | نشر چشمه


من واقعاً به این معتقدم که توجه کردن به یه سری جزئیات خیلی ریزه که باعث یه تفاوت بزرگ تو شخصیت آدمها میشه..

یادم میاد وقتی مدرسه می رفتیم (با اینکه خودمون از نظر مالی خانواده ی خیلی متوسطی هستیم) مادرم هیچ وقت اجازه نمیداد که میوه یا غذایی ببریم که حتی امکان اینو داشته باشه که باعث شه یک یا چندتا از بچه ها دلش همچین چیزی رو بخواد..مثلاً هیچوقت حتی یه موز هم نبردیم مدرسه..اون موقع ما خیلی متوجه این موضوعات نمیشدیم و قبولش برامون سخت بود ، چون میدیدم که بیشتر بچه ها اصلاً همچین ملاحظاتی در مورد ما یا دیگران نمیکنند . ولی فکر میکنم همین مسائل و سختی های کوچک و همین شکل تربیت البته در ابعاد دیگه باعث شد یه چیز هایی یاد بگیریم و یه چیزهایی برای همیشه با ما بمونه که قابل گفتن یا حتی دیدن نیست ولی حس میشه...

این خاطره ی مشترکی بود که تو یکی از عید دیدنی ها ، من و خواهرم و همسر یکی از فامیلامون( که به تازگی با هم ازدواج کردند) با " آره آره دقیقاً " تاییدش کردیم..یعنی مادر ایشون هم با چنین سیاستی فرزندشو به مدرسه میفرستاد : )

من دومین باری بود که ایشونو میدیدم..و این خانم در عین این که سن زیادی نداشت ، اینقدر پخته و با شخصیت و باملاحظه و فهمیده بود..در عین وقار اینقدر صمیمی و مهربون و در عین موفقیت و برتری اونقدر خاکی و فروتن و کمک کننده..که باعث شد من متوجه شم همچین دخترهایی هم پیدا میشن و فقط من تا به حال باهاشون مواجه نشدم..و این مسئله تا حدود زیادی منجر به این شد نظرم در مورد ترجیح تنهایی و آسایش و راحتی که در تنها بودن هست عوض بشه و به این فکر کنم چقدر اوضاع بهتر میشه اگر هم خودم به چنین شخصیتی نزدیک بشم و هم بتونم کسی رو با چنین ویژگی های شخصیتی برای همراهی در زندگیم پیدا کنم..

من واقعاً به این معتقدم که توجه کردن به یک سری جزئیات خیلی ریزه که باعث یه تفاوت بزرگ تو شخصیت آدمها میشه..

همین هاست که نشون دهنده ی متوجه و فهمیده و با ملاحظه بودن یک نفره..ملاحظاتی که یک شخصیت دوست داشتنی و دلپذیرو میسازه..



چو بینی یتیمی سر افگنده پیش

مده بوسه بر روی فرزند خویش..


{ سعدی }


http://bayanbox.ir/view/3828292775800001442/My.Life.As.A.Zucchini.2016.720p.BluRay.x265.HEVC.Film2Movie-BiZ-044360-2017-04-18-21-12-31.jpg


http://bayanbox.ir/view/1335273224147726565/My.Life.As.A.Zucchini.2016.720p.BluRay.x265.HEVC.Film2Movie-BiZ-044633-2017-04-18-21-12-12.jpg


یتیم ار بگرید که نازش خرد؟

وگر خشم گیرد که بارش برد؟



ای کاش آدم ها میدانستند که صدایشان برای آواز خواندن در جمع خوب است یا نه و به خیال خودشان و تعریف تعارف گونه چند نفر از اطرافیان شان قناعت نمیکردند..
کاش میدانستند اصلا انسان بامزه ای هستند ، که مجاز باشند در هر موقعیتی و به هرشکل و روشی شروع به شوخی کنند یا نه..
کاش میدانستند که سواد و شعور و خرد کافی برای صحبت کردن در مورد یک موضوع را دارند ؟ بیخیال اینها اصلا حرف تازه و مفیدی برای گفتن دارند که دهان باز میکنند یا قلم به دست میگیرند..
آدم باید از یک سنی به بعد حداقل در مورد بعضی از موضوعات به شناختی واقع گرایانه از خودش برسد وگرنه به شدت مایه آزار هرکس که او را میبیند خواهد بود..



فکر میکنم آدم های نیاز دارند برای تحمل زندگی و ادامه آن به چیزهایی بچسبند و به آن ها بنازند .

یکی به تیم فوتبال مورد علاقه اش میچسبد ( استقلالی ها و پرسپولیسی ها متعصب )

یکی به مدرسه ای که در آن درس خوانده یا میخواند ( سمپادی ها  :) )

یکی به دانشگاه یا رشته ای که در آن قبول شده ( پزشکی ، حقوق ، مهندسی .. )

یکی به سلبریتی مورد علاقه اش ( تتلیتی ها ، جاست یگانه ای ها ، بهنوشی ها چه میدانم .. )

یکی به سفرهایی که رفته

یکی به اطلاعات و دانش اش در زمینه ای خاص یا کاری که در آن خبره است

یکی به ماه تولدی که در آن زاده شده یا نژادی که به آن تعلق دارد

یکی به سبک موسیقی مورد علاقه اش یا سازی که در نواختن آن ماهر است

یکی به مکتب فکری یا سیاسی یا مذهب و دین و روش زندگی اش

یکی هم به قد و وزن یا شکل و رنگ مو ، پوست یا چشمانش..


خیلی دوست دارم بدانم من به چه چیزهایی چسبیده ام و به شکل بلاهت باری از آنها خبر ندارم

( خواهرم اشاره میکند بفرما ، یکی از آنها کتاب ها ، میتوانی یک ماه هیچ کتابی را باز نکنی ؟ )

به باقی موارد کاری ندارم ، اما چقدر از چیزهایی که به آن ها چسبیده ایم و بهشان می نازیم از جنس دستاورد هستند ؟ همین "دستاورد"هایمان هم چقدر ارزش افتخار کردن دارند ؟ چه مقدارشان حاصل دسترنج خودمان است ؟ چه مقدار آن حاصل هوش و استعدادی ست که در ما نهفته شده ، چه مقدارش تنها بازتاب محیطی که در آن بزرگ شده ایم و چه اندازه اش حاصل سرمایه گذاری های والدینمان ؟

شما چی ؟ تا به حال فکر کرده اید به بودن در چه گروهی افتخار کرده اید ؟

به چه چیزهای چسبیده اید ، یا از چه چیزهایی رها شده اید ؟

Sad Quastion+



روزی کسی را میکشم . مرد یا زنی را که در سینما به هنگام پخش فیلم به تلفن همراه شان جواب میدهند .


+دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد | آنا گاوالدا | الهام دارچینیان


افراد حسابگر فرومایه اند. چرا که سنجش مادی مسائل و حسابگری با سود و زیان سروکار دارد و فکر سود و زیان هیچ گاه تمامی ندارد.


+هاگاکوره | یاماموتو چونه تومو | سیدرضا حسینی

+یه زمان طولانی فرومایه فحش مورد علاقم بود :)


به یاد یک روز صبح افتادم که در تنه‌ی درختی پیله‌ای را یافته بودم، درست در آن دم که پروانه قشر پیله را دریده و آماده‌ی بیرون‌پریدن بود. مدت مدیدی انتظار کشیدم، اما پروانه زیاد درنگ می‌کرد و من شتاب داشتم.خشمگین بر آن خم شدم و با نفسم شروع به گرم کردن آن کردم. بی‌تابانه پیله را گرم کردم و معجزه با آهنگی تندتر از آنچه در طبیعت روی می‌دهد در برابر چشمان من روی داد. پیله باز شد و پروانه در حالی که خود را می‌کشید از آن بیرون خزید و من وحشتی را که در آن دم احساس کردم هرگز از یاد نمی‌برم: بال‌های پروانه هنوز باز نشده بود و او با تمام نیروی جسم نحیف و لرزانش می‌کوشید که آن‌ها را از هم بگشاید. من که بر او خم شده بودم با نفسم کمکش می‌کردم، ولی بیهوده بود. بلوغی صبورانه لازم بود و باز شدن بال‌ها می‌بایست آهسته در پرتو خورشید صورت بگیرد. اکنون دیگر خیلی دیر شده بود. نفس من پروانه را واداشته بود که پژمرده و نزار و پیش از وقت ظاهر شود. مأیوس و بی‌حال تکانی به خود داد و چند ثانیه بعد در کف دست من جان سپرد.
این نعش کوچک به گمان من بزرگ‌ترین باری است که بر دوش وجدان خودم دارم، زیرا من امروز خوب می‌فهمم که تعدی به قوانین بزرگ طبیعت کفر محض است. ما نباید شتاب کنیم، نباید بی‌تابی از خود نشان بدهیم و باید با اعتماد تمام از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم.


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی


تعریف  انسان  از خود و از جهان پیرامونش،  ارتباط مستقیمی دارد به هر آنچه از بدو تولد در رویارویی با محیط بیرونی تجربه می کند. مثلا با شنیدن کلمه "گل سرخ " آنچه در ذهن ما تصویر میشود ناشی از تجربه ای است که از دیدن،  بوییدن و لمس کردن گل سرخ داشته ایم. و تنها  ابزارمان برای کسب این تجربه و رسیدن به شناخت خود و جهان بیرون « ادراک حسی» مان است.

بنابراین شما نمی توانید هیچ چیز ماورایی را در دنیا تعریف کنید و  علت آن نیز کاملا واضح است چرا  که ابزار لازم برای تجربه و شناختش را نداشته اید !
با این حال چگونه است که برخی از ما میتوانیم در آسمانها  سیر و سفر کنیم و از عالم غیب وحی دریافت کنیم که خوبها چه هستند و بدها چه ؟!!
پاسخ ساده است ..کافیست که تنها ابزارهای واقعی مان برای درک و شناخت را کنار گذاشته و اجازه دهیم انسانهای دیگر افکارشان را به ما تزریق کنند انجاست که قدم در دنیای دیگری می گذاریم دنیایی پر از قصه های عجیب و غریب که خالقش بنا به صلاحدید قوانین ضد و نقیضی برای رسیدن به هدف والایی وضع کرده است ، دنیایی که ادراک حسی مان را استثمار میکند و قهارانه قدرت تحلیل و منطقمان را میکشد. در چنین دنیایی است که دیگر حاصل تجربه شناخت نمی شود ، میشود توهم!
و ما خوابگردهایی که حوالی توهم هایمان پرسه میزنیم ...در انتظار معجزه..


تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید ؟

تو یکی نه ای ، هزاری ! تو چراغ خود برافروز...


{ مولانا }


مفاهیمی چون " میهن " و " نژاد " که تو دوست داری و مفاهیم " جهان وطنی " و " بشریت " که من فریفته ی آن ها هستم در اینجا با دم  نیرومند ویزانگری ارزش یکسان می یابند .

بلندترین فکرها را نیز وقتی خوب میشکافیم می بینیم عروسک هایی آکنده از تراشه ی چوبند..


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی


دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف

لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست...


{ سعدی  }


http://bayanbox.ir/view/1358168276411705707/IMG-20170120-232627.jpg


+ قهرمان ؟ یا قربانی بی شعوری یک حکومت ؟

آن ها که سال هاست از مقتول شهید می‌سازن تا انگ قاتل نگیرن...



هرکسی که این هشدار بی رحمانه و در عین حال سرشار از دلسوزی را میشنود تصمیم میگیرد که بر رذیلت ها و ضعف های خود پیروز گردد و تنبلی و امیدهای واهی خود را مغلوب سازد و دو دستی به هر یک از ثانیه های زندگی خود که در راه گریز همیشگی اند بیاویزد..

نمونه های بزرگی به ذهن می آیند که به روشنی نشان میدهند انسان چیزی به جز یک موجود گمشده نیست و عمر با لذت های حقیر و رنج های ناچیز و سخنان یاوه به پایان میرسد . آدم دلش میخواهد داد بزند و لب بگزد که : " چه ننگی ! "


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی


بار دیگر این هشدار وحشتناک همراه با صدای فریاد کلنگ ها در من طنین انداخت که این حیات تنها حیات آدمی ست و حیات دیگری وجود ندارد و هر لذتی که میتوان برد در همین دنیاست و بس ..هیچ فرصت دیگیری در ابدیت به ما داده نخواهد شد...


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی


آزادی همین است دیگر ! هوسی داشتن ، سکه های طلا انباشتن و سپس ناگهان بر هوس خود چیره شدن و گنج گرد آورده ی خود را  به باد دادن . خویشتن را از قید هوسی آزاد کردن و به بند هوسی شریف تر در آمدن . ولی آیا همین خود شکل دیگری از بردگی نیست ؟ خویشتن را به خاطر یک فکر ٬ به خاطر ملت خود ٬ به خاطر خدا فدا کردن ؟
یا مگر هرچه مقام مولا بالاتر باشد گردن طناب برده درازتر خواهد بود ؟ در آن صورت برده بهتر میتواند دست و پا بزند ! و در میدان وسیع تری جست و خیز کند و بی آنکه متوجه بسته بودن طناب بشود ، بمیرد . آیا آزادی به همین میگویند ؟


زوربای یونانی / نیکوس کازاتزاکیس / ترجمه : محمد قاضی

طبیعی است که شهرت  کامو را بعنوان یک نویسنده فلسفی، شاعر و یک هنرمند هرگز نمی توان از شهرتی که استفاده و تاکید وی بر مفهوم و واژه پوچی داشت جدا دانست . به جرات می توان اذعان داشت که واژه  و مفهوم  پوچی و نقش آن، نه  تنها در ادبیات و فلسفه قرن بیستم بلکه در فرهنگ عمومی مدرن این دوران مدیون کامو می باشد .

-اما معنای پوچی چیست؟ خلاف چیزی که در فرهنگ عامه مشهور شده است پوچی (حداقل در معنایی که کامو در نظر دارد) صرفاً به وضعیت مهمی از ادراک که زندگی مدرن همراه با طیفی از تناقض ها ، عدم تجانس ها و بد فهمی های روشنفکرانه پدیده آورده است اطلاق نمی شود. در عوض همانگونه که وی خود سعی در تبیین آن دارد، پوچی عبارتی است برای تشریح مجموعه ای از ناهماهنگی های اساسی و سازش ناپذیری های تراژیک که در هستی ما وجود دارد. وی بیان می کند که در اصل پوچی محصول تلاقی یا رودررویی  بین خواست های انسانی برای نظم،معنا ،و هدف در حیاتی است  که سرشار از سکوت است .کامو تاکید می کند که پوچی نه در انسان است و نه در جهان بلکه در مواجهه این دو مفهوم پدید می آید و این تنها نقطه اشتراک این دو می باشد.او اضافه می کند که :
و حالا ما در این جهان هستیم، مخلوقاتی به  شدت ناچیز که به شدت در پی امید و آرزو و معنای هستی می گردد. در این زمنیه ژان پل سارتر  در یادداشتی که برای کتاب بیگانه نگاشته بود، تأویل دیگری را نیز برای این واژه بیان می کند :" پوچی وجود نخواهد داشت، اگر فقط به تنهایی به انسان یا جهان اشاره شود. اما زمانی که مفهوم انسان به عنوان مخلوقی در این جهان تعریف می شود  آنگاه مفهوم پوچی خلق می شود و جزئی جدایی ناپذیر از شرایط هستی انسان می گردد " . سپس پوچی خود را در قالب یک موقعیت هستی شناسانه مخالف نشان میدهد. او خود را از پی نیاز انسان به وضوح و برتری از یک سو و مواجهه با جهانی که چیزی ارائه نمی دهد، نمایان می کند در نهایت سرنوشت، چنین می شود: "ما درجهانی آشیان گزیده ایم که نسبت به رنج های ما بی تفاوت و نسبت به اعتراض های ما کورو کر می باشد" .

 - در دیدگاه کامو سه گزینه در مواجهه با چنین مخمصه فلسفی وجود دارد . او اظهار می کند که دو مورد از این گزینه ها نوعی فرار تلقی می شوند و وی  راه حل سومی را پیشنهاد می کند.

-اولین گزینه، بعنوان انسان، ساده و صریح است و آن عبارت است خودکشی فیزیکی. اگر، به این نتیجه برسیم که یک زندگی معنای درست ارزش  زیستن ندارد،  ما به سادگی می توانیم تصمیم به کشتن خود بگیریم . کامو این ایده را رد می کند و آنرا حاصل یک انسان ضعیف النفس تلقی می کند. از دیدگاه وی این عمل نوعی انکار و یا فرار از واقعیت زندگی است و نه یک طغیان حقیقی .

-راهکار دوم راه حل مذهبی است و پناه گرفتن در پشت سنگری که مذهب فراهم می کند و درصدد التیام بخشی و تسکین درد پوچی می باشد . کامو به این روش خودکشی فلسفی می گوید و آنرا بعنوان یک گریز عریان و نوعی تقلب و فریبکاری تلقی می کند . او این شیوه را نوعی توسل به جهان فرامادی برای حل مشکل پوچی تعریف می کند که در اصل درصدد نابود کردن دلایل پوچی بر می آید. کامو آنرا به شدت مخرب و کشنده و در واقع نوعی خود تخریبی معادل خودکشی فیزیکی تعریف می کند. بعبارت بهتر در راه حل مذهبی، بجای حذف فیزیکی خود از سطح جهان برای فرار از مواجهه با مفهوم پوچی، معتقدان مذهبی به سادگی اقدام به حذف جهان متخلف و مقصر  پدید آورده پوچی از معاملات ذهنی می کنند و آنرا با انواعی از اوراد متافیزیکی و یا سایر موارد مشابه جایگزین می کند.

-از دیدگاه کامو راه حل سوم (و از نظر وی تنها راه حل معتبر و صحیح) پذیرش مفهوم پوچی و پذیرفتن ادامه حیات می باشد چرا که در نظر وی، پوچی امری غیر قابل اجتناب و غیر قابل توضیح از وضعیتی انسانی است و تنها پاسخ مناسب به این پدیده مقابله مستقیم با ان از طریق پذیرش آگاهانه حقیقت وجود آن  در حیات انسانی است. او می گوید که «زندگی را بایستی زیست هر چند که فاقد معنی باشد»
 


اخلاق بردگی یعنی همین چیزی که ۹۰ درصد مردم به‌ آن معتقدند؛ اخلاقی که می‌گوید در مهمانی‌ها و جمع فامیل لبخند بزن، اگر عصبانی می‌شوی، خوددار باش و فریاد نزن، وقتی دخترعمویت بچه‌دار می‌شود برایش کادو ببر، وقتی دوست‌ت ازدواج می‌کند به‌ش تبریک بگو، وقتی از همکارت خوش‌ت نمی‌آید، این را مستقیم به‌ش حالی نکن، برای این که دوست‌ت، همسرت، برادرت ناراحت نشوند خودت را، عقاید و احساسات‌ت را سانسور کن، برای به دست آوردن تأیید و تحسین اطرافیان، لباسی را که دوست داری نپوش، اگر لذتی بر خلاف شرع و عرف و قوانین جامعه‌ی بشری است آن را در وجودت بکُش و به خاک بسپار، فداکار، مهربان، صبور، متعهد، خوش‌برخورد و خلاصه، همرنگ و همراه و هم‌مسلک جماعت باش.

اما «اخلاق اربابی» کاملاً متفاوت است. افرادی که به اخلاق اربابی پایبندند، از نظر روان‌شناسی، آدم‌هایی هستند که به بالاترین حد از بلوغ روانی رسیده‌اند و قوانین اخلاقی را نه از روی ترس از خدا و جهنم و قانون و پلیس و همسر و پدر و مادر و نه به طمع پاداش و تشویق اجتماعی، که بر مبنای وجدان خودشان تعریف می‌کنند.
البته وجدان شخصی این افراد، مستقل، بالغ، صادق و سالم است، اهل ماست‌مالی و لاپوشانی نیست، صریح و بی‌پرده است و با هیچ‌کس، حتی خودشان تعارف ندارد. بزرگ‌ترین معیار خالقان اخلاق اربابی برای اعمال و رفتارشان، رسیدن به آرامش و رضایت درونی است. اخلاق اربابی مرزهای وسیع و قابل انعطافی دارد و هرگز خشک و متعصب نیست.
برای توده‌هایی که مقید و مأخوذ به اخلاق بردگی هستند، اخلاق اربابی، گاهی زیبا و تحسین‌برانگیز، گاهی گناه آلود و فاسد، و در اکثر مواقع گنگ و نامفهوم است.
یونگ می‌گوید: افرادی که به اخلاق اربابی رسیده‌اند، تاوان این بلوغ را با تنهایی و طردشدگی پس می‌دهند. آن‌ها به رضایت درونی می‌رسند ولی همیشه برای اطرفیان‌شان، دور از دسترس و غیر قابل درک باقی می‌مانند.



آرزو می‌کنم قانون جدیدی در طبیعت به وجود می‌آمد که به موجب آن، هر کس حق داشت در طول شبانه‌روز از تعداد محدود و معینی کلمه استفاده کند. روزی فلان قدر کلمه، و همین که شخص این تعداد را ادا کرد یا روی کاغذ آورد، تا صبح روز بعد لال و بی سواد شود. در حوالی ظهر سکوت مطلق حکمفرما می‌شد و فقط هر ازگاهی سخنان مختصر کسانی به گوش می‌رسید که می‌توانند فکر کنند چه می‌گویند، یا کسانی که به دلایل دیگری حرف خود را نگه می‌دارند. از آنجا که این سخنان در سکوت ادا می‌شوند، در ‌‌نهایت به گوش‌ها نیز راه پیدا می‌کنند...

+سلاوُمیر مروژک، نویسنده و طنز پرداز نامدار لهستانی


Pin : واقعاً زیاد حرف می‌زنیم