دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

۱۴۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حرف های دیگران» ثبت شده است


ژاک لاکان معتقد است: «ناخوداگاه بیرون است» این تز لاکانی به این معناست که برای پی بردن به عقده های سرخورده و تلمبار شده یک فرد (یا جامعه) نیاز به روانکاوی و صرف ساعت های طولانی نیست بلکه کافیست با نگاهی دقیق به علایق، گفتارها، رفتارها (از قبیل ورزش محبوب، موسیقی مورد علاقه، فیلم هایی که دوست دارد، کتاب هایی که می خواند، عکس هایی که از خود در فضاهای مجازی منتشر می کند، نظام و حاکم سیاسی محبوب، نوع پوشش و امثالهم) به ناخوداگاه او پی برد.

این تز «ناخوداگاه بیرون است» در تحلیل ناخوداگاه جمعی یک جامعه نیز می توان به کار برد، چند وقت پیش یک لطیفه قابل تاملی را در فضای مجازی با این مضمون که «تمام مردم دنیا با فیلم تایتانیک گریه کرد اما ایرانی ها خودارضایی» مشاهده کردم، اگر با نگاه روانکاوانه بنگریم هیچ جک یا لطیفه ای بدون دلیل روانی در جامعه ای مورد استقبال قرار نمی گیرد. (فروید لطیفه ها را یکی از ابزارهای مناسب برای شناخت ناخوداگاه می دانست)

ناخوداگاه بیرون زده ایرانیان یا «ابژه، ابژه نیاز هست» در این لطیفه به خوبی مشهود است. جامعه ایرانی دهه هفتاد شمسی که به لحاظ مسائل جنسی و روابط زن و مرد به شدت بسته‌تر بود سعی می کرد از هر «ابژه ای» حتی هنری و سینمایی خوانشی جنسی عرضه کند (به وضوح در خوابگاههای دانشجویی مشاهده می شد که اغلب دانشجویان در برخورد با یک اثر از دیوید لینچ یا استنلی کوبریک و سایر کارگردانان بزرگ سینما ابتدا صحنه های جنسی فیلم را تماشا کرده و سپس به تماشای خود فیلم می نشستند)
این ناخوداگاه بیرون ایستاده یا تعریف ابژه ها بر اساس نیازهای ارضا نشده در بسیاری از کنش های سیاسی و اجتماعی ما مشهود است.
 از انتخابات های شوراهای شهر که زنان کاندیدا سعی می کنند با آرایش های خاص رای جامعه را جمع نمایند، تا کلاس های دانشگاه و شمشادهای محوطه دانشکده، از پرسه زنی در خیابان ها تا رفتن به سینما و پارک...همه و همه نشان می دهد ابژه نیاز در این جامعه یا ناخوداگاه بیرون ایستاده پر از خوانش ها و عقده های سرکوب شده جنسی است.

«ابژه» ها به هیچ وجه برای همه سوژه ها معنی و مفهوم یکسانی ندارند و هر کس بر اساس نیاز خود دست به تعبیر و خوانش ابژه ها می زند.


+فرهاد قنبری


اگر اصل «وجود داشتن در کنار دیگری، یعنی مسئول بودن در قبال مشکلات و حتی گناهان دیگری» را به عنوان زیربنای ماهیت فلسفی اخلاق بپذیریم، رابطه‌ی اوتیلیا با گابریلا را در فیلم «4Months, 3 Weeks and 2 Days» ‌می‌توان یک رابطه‌ی سراسر اخلاقی در نظر گرفت. گویی فیلم اساساً تصویر کننده‌ی مسئولیت اوتیلیاست در قبال خطای گابریلا.

شاید بتوانیم اوج این احساس مسئولیت اخلاقی را در فیلم در صحنه‌ای بیابیم که اوتیلیا برای قرض‌ گرفتن پول برای رفع مشکل گابریلا، به منزل معشوقش می‌رود و به ناچار، مجبور به حضور در مهمانی سراسر رنج جشن تولد مادر معشوقش می‌شود.

کریستین مونجیو، کارگردان فیلم، مبتنی بر رئالیسمی محض و با تکیه بر نمای بلند و پرهیز از حرکت دوربین، چنان اضطرابی می‌آفریند که مخاطب نیز می‌خواهد تا هر لحظه، همراه با اوتیلیا مراسم را ترک کرده و نزد گابریلا بازگردد.

اگر تن سپردن اوتیلیا به پیشنهاد برقراری رابطه‌ی جنسی از سوی مردی که قرار است عمل سقط را انجام دهد (در ازای صرف نظر از هزینه‌ی بیشتر سقط جنین ناشی از سن نوزاد که بیشتر از ۴ ماه است و لذا در کشور رمانی جرم محسوب می‌شود)، کنشی اخلاقی در سطح دایجتیک فیلم و در قالب وفاداری یک دوست به دیگری باشد، التهاب و هیستری موجود در صحنه‌ی مهمانی جشن تولد، فیلم را بدون آنکه در سطح دایجتیک اخلاقی باشد، اخلاقی می‌کند. به عبارت دیگر، احساس مسئولیت اخلاقی در این صحنه نه تنها در اوتیلیا بلکه در بیننده نیز حضور می‌یابد.

به این ترتیب، مسئولیت اخلاقی تنها به اوتیلیا تعلق ندارد بلکه محصول حیات ذهنی همه‌ی بینندگان فیلم و فراتر از آن، همه‌ی انسان‌هاست.


http://s9.picofile.com/file/8337444518/image_w1280.jpg


+همانطور که قصه های پیچیده امروزی برای رشد تصورات و درک بهتر جهان امروز مورد نیاز است، آیا امکان دارد که قصه‌های سفسطه آمیز موجب سلب تفکرات منطقی شوند؟ آیا در طول تاریخ کسانی را داشته‌ایم که با ساختن چنین داستان‌هایی ذهن‌ها را راکد و عقب‌مانده ساخته باشند؟

-دکتر سرگلزایی: بله، دقیقاً همینطور است؛ بسیاری از عقاید و نظام‌های باور که کاملاً غیرمستدل هستند تنها به واسطهٔ این مورد پذیرش قرار گرفته‌اند که در قالب قصّه های احساس برانگیز، جذّاب یا دلچسب بیان شده‌اند. قصه‌گویان بزرگ سرنوشت انسان ها را شکل می‌دهند.

اغلب ایمان‌ها قصه محورند، نه قرینه‌ محور (evidence-based).



هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیده ای؟
من در میانِ جمع و دلم جای دیگرست!

این بیت مشهور و زیبای سعدی را لابد شنیده اید و احتمالا بارها آن را متناسب با لحظه ها و حال و هوای زندگی خود در موقعیت های مختلف یافته و زمزمه کرده اید. اساسا مهمترین ویژگی یک شعر خوب، همین ویژگی و قابلیت زمزمه گری آن است. شعر خوب، شعری است که بتوان آن را زمزمه کرد، و با این زمزمه به شناخت روشن تری از جهان درون و آنچه در اطراف و عالم پیرامون او می گذرد، دست یافت.

از همین رهگذر است که شعر، راهی به سوی شناخت را فراهم می آورد و از آن مهم تر با خلق و بسط آرامش ناشی از هماهنگیِ آهنگین و موسیقایی اش، کارکردی تسلّابخش و درمانگرانه می‌یابد و واجد سویه ها و ابعاد روان شناختی می‌شود. به عبارتی، جان مان را سبک بال و تازه، و حال ما را خوب و خوش می کند؛ آیینه ای می شود تا در آن آینه به تصویر نیکوتر و شفاف‌تری از خویش و دیگری، با ابهام و تیرگی و پریشانی و آشفتگی کمتری دست یابیم.

این پرسش که یک شعر خوب بایستی واجد چه عناصر و ویژگی های فنّی، عاطفی و زیبایی شناختی باشد تا سزاوار ترنّم و ترانه و آواز و زمزمه شود به عوامل مختلفی بستگی دارد که پرداختن به آن ها مجال دیگری می طلبد اما بی شک در این میان، موسیقی در گسترده ترین تلقی و شامل ترین نگاه، حرف اول را می زند و نقش نخست را بر عهده دارد.

برگردیم به بیت زیبای سعدی. وجود حاضرِ غایب! چه تعبیر شگفت و چه تصویر متناقض نمای زیبا و دقیق و درستی! وجودی که هم حاضر است و هم غایب! در واقع وجودی که به ظاهر حاضر است و در معنا غائب. جسم اینجاست اما جان جای دیگری است. این اولین درسی است که به عنوان تظاهر می آموزیم، تظاهر به حضور داشتن در جایی که نیستیم. چه دوگانگی و شکاف هولناکی!

هرچه این فاصله و انشقاق کمتر شود به نظر می رسد به تجربه آنچه اصطلاحا‌ "خوشبختی" خوانده می‌شود، نزدیک تریم. در این تلقی، خوشبختی همان "حضور قلب" تام و تمام داشتن است. درست مثل وقتی که چون کودکان مشغول بازی هستیم. در بازی، انشقاق بین جسم و جان به کمترین حد خود می‌رسد. از همین روست که بازی وجود ما را غرق لذت و سرشار از شادی می‌سازد.

هنر نیز همچون عشق و بازی و مستی و نیایش، کارکرد اصلی اش این است که روح را به جسم باز گرداند و فاصله این دو را به صفر برساند. بی‌جهت نیست که مولانا خطاب به مطرب مجلس سماع خود می‌فرماید: مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن!

موسیقی، که از شریف ترین و عالی ترین هنرهاست، روح را به جسم و شاید هم جسم را به روح باز می‌گرداند و شکاف میان آن دو را از میان بر می‌دارد. بگذارید سخن آخر را از زبان "کریستین بوبن" دوست‌داشتنی بشنویم:

"به اعتقاد من، هنرمند یعنی همین؛ کسی که جسمش در یک جا و روحش در جایی دیگر است و تمام تلاشش این است که فضای خالی این دو را با کشیدن نقاشی، یا نوشتن با جوهر، و حتی سکوت پُر کند؛ بنابراین همه ی ما هنرمندیم و از هنر زندگی کردن بهره مندیم، با این فرق که میزان به کارگیری ذوق و اشتیاق، در افراد مختلف متفاوت است؛ ذوق و اشتیاقی که همان مفهوم عشق را داراست."

+ایرج رضایی


توی یه قسمت از سریال Shameless، دختر نقش اصلی، ینی فیونا گَلِگِر، میره توی یه فروشگاهی مشغول به کار میشه که متوجه میشه همه‌ی کارکنان زن اون فروشگاه، برای مدیر فروشگاه که یک خوک نر به اسم بابی هست؛ بلوجاب میرن تا بتونن شغلشونو حفظ کنن. چون به پولش احتیاج دارن و ظاهرا موقعیت بهتری گیرشون نمیاد. 

خود فیونا یه جوری که یا خودتون دیدید یا حالا بعدا میبینید، از زیر این کار در میره ولی نمیتونه تحمل کنه که زنای دیگه از روی اجبار همچین خفتی رو متحمل بشن. در نتیجه تصمیم میگیره که همشونو جمع کنه توی خونه‌ش تا باهاشون حرف بزنه و ترغیبشون کنه که جلوی بابی بایستن و صرفا به خاطر نیاز مالی، به اون اجازه‌ی همچین سوءاستفاده‌ای ندن. خلاصه که کلی واسشون حرف میزنه و اونا هم اکثریت خودشونو موافق نشون میدن و میگن که حالشون از این وضعیت بهم میخوره و این صحبتا. تا این که یه پیرزنی میگه که اصلا موافق این قضیه نیست و اوضاع به این بدی هم نیست و یه بلوجاب در طول هفته که چیزی نیست و بابی هم اصلا مرد بدی نیست و مهمل‌هایی از این دست. 

فیونا چشمهاش چهارتا میشه که چی داری میگی اصلا تو؟! مگه میشه تا این حد ناآگاه باشی از حقوقت و شکایتی نداشته باشی از این اوضاع؟ چطور ممکنه آدمی که تو رو توی منگنه میذاره و چون میدونه نیازمندی، ازت سوءاستفاده میکنه، آدم خوبی باشه؟! 

پیرزن میگه که بابی خیلی جاها هواشونو داره و باهاشون راه میاد و همه‌ چیز میتونست بدتر از این باشه و خیلیای دیگه هم هستن که مشکلی با این قضیه ندارن. اصلا بیا رأی‌گیری کنیم تا برسی به حرفم. فیونا حتی باورش نمیشه که چطور میشه همچین چیزی رو به رأی گذاشت اما قبول میکنه، چون یک درصد هم فکر نمیکنه کسای دیگه‌ای هم توی جمع باشن که مثل پیرزن فکر کنن. 

پیرزن پیشنهاد میده که رأی‌گیری روی کاغذ و بدون اسم و اینا باشه که معلوم نشه کی، چه رأی‌ای داده. که نظرات واقعی افراد معلوم بشه. در کمال ناباوری، افرادی که با بلوجاب موافق بودن تعدادشون بیشتر بود و حتی یه نفر هم رأی‌اش ممتنع بود!

خلاصه که بحث و جدل صورت میگیره و فیونا از دهنش میپره که اون مثل اونا زیر بار حال دادن به بابی نرفته و از همون لحظه، همکاراش شروع میکنن به اذیت و آزارش. کلامی و غیرکلامی. اینا رو تعریف کردم که برسم به این که برای من، اون سکانس،‌ متأسفانه خلاصه‌ای از وضعیت جامعه به صورت کلی و به شکل خاص اوضاع جامعه‌ی زنان بود. 

فیونا مثلا نماد نسل آگاه و مستقل و روشن‌فکر و روشن‌گره که تلاش میکنه این آگاهیش رو گسترش بده و به دیگران انگیزه و جرأت بده برای دفاع از حقوقشون و پیرزن نماد نسل قدیم و آب‌ازسرگذشته و اشباع از باورها و تعلیمات غلطه و ناآگاه به حقوق اولیه‌ش و ناتوان در دیدن ضرورت برای دفاع از هویت و حقوقش. 

و بقیه‌ی زن‌ها هم نماد طیفی ان که بین پیرزن و فیونا قرار میگیرن و عموما حزب باد ان و شاید در ظاهر معترض باشن ولی در عمل یا بی‌تفاوت ان و یا خودشونو با شرایط وفق دادن و سرشون رو کردن زیر برف و وقتی میبینن که یکی از جنس اونها، مثل خودشون زندگی نمیکنه و تن نمیده به ظلم‌ها و خفت‌هایی که اونا تن دادن، شروع میکنن به آزار و اذیت کردنش و القاب ناشایست بهش نسبت میدن. (برخورد زن‌های غیرفمنیست با زن‌های فمنیست) 

این یکی از غم‌انگیزترین حقایق موجوده اما غیرقابل تغییر نیست. مسئله مهم اینه که آسیب ناشی از انفعالی که از تعصب و تحجر و جهل می‌آد اگه بیشتر از سنگ اندازی نباشه، کمتر هم نیست.



یکی از چیزهایی هم که شاید بی‌ارزد برای به دست آوردنش تلاش کنیم، همانی است که اسمش را می‌گذارم قدرت «انتزاع»؛ [...] اینکه هنگام اندیشیدن به یک موضوع و نظر دادن درباره‌اش، ابتدا بتوانیم موضوع را از تمام متعلقات و حواشی جانبی‌اش جدا کنیم و ضمن آگاهی به حواشی، مستقل از آنها، درباره‌اش استدلال بیاوریم و حرف بزنیم. [...] قدرت انتزاع یعنی بتوانی مستقل از اینکه خودت می‌خواهی مهاجرت کنی یا نه، طلاق بگیری یا نه، بچه‌دار شوی یا نه، رانت‌خواری کنی یا نه، درباره مهاجرت، طلاق، فرزندآوری و رانت‌خواری حرف بزنی و استدلال کنی. این همان چیزی است که کمتر دیده می‌شود.

در واقع ما بیشتر از استدلال‌هایی طرفداری می‌کنیم که موضعی را تقویت کنند که خودمان به دلایلی از قبل «انتخاب» کرده‌ایم. غافل از اینکه ممکن است انتخاب ما، درست‌ترین انتخاب ممکن نباشد؛ چون انتخاب آدمها صرفاً به دلایل عقلانی صورت نمی‌پذیرد.
روی دیگر فقدان قدرت انتزاع، همان «شخصی» کردن مسائل و بحث‌هاست. فلانی مزخرف می‌گوید چون آدم بی‌اخلاقی است. چرت می‌گوید چون چندبار جواب من را نداده. آدم بیخودی است چون به چیزهایی که من دوست دارم اهمیت نمی‌دهد!


+حمیدرضا ابک


«در شهر سیلویا» فیلمی رومانتیک اما بدون دیالوگ و بدون داستان است. نویسنده یا شاید نقاشی جوان وارد شهر استراسبورگ می‌شود و در هتلی اقامت می‌کند. کم‌کم متوجه می‌شویم که او شش سال پیش در همین شهر دختری به‌نام سیلویا را ملاقات کرده و حالا بعد از سال‌ها به جستجوی او آمده است. او وارد کافه‌ای می‌شود، نوشیدنی سفارش می‌دهد و به چهره آدم‌ها و حالت‌های آنها که بیشتر زن‌های زیبا هستند، نگاه می‌کند و گاهی طرحی از آن‌ها می‌کشد.

ترکیب صداها و تصاویر در فیلم دو عنصر مهم است و کارگردان به زیبایی آن‌را به نمایش می‌کشد. شهری تماشایی، موسیقی که نوازندگان دوره‌گرد می‌نوازند، صدای پاها روی سنگفرش خیابان، باد که در موهای زن‌ها می‌پیچد، همه و همه از فیلم شعری عاشقانه ساخته، بی‌آنکه کسی آن‌را بخواند.


http://s9.picofile.com/file/8335075626/en_la_ciudad_de_sylvia_2_Medium_.jpg


خوزه لوئیس گوئرین، سینماگر اسپانیایی، شاعری است که با سینما شعر می‌گوید و نقاشی است که با دوربین نقاشی می‌کشد. سینمای او یکی از تصویری‌ترین و تجربی‌ترین سینماهای معاصر جهان است اما بسیار مهجور و ناشناس مانده است.

تأثیر سینمای بصری و ناب روبر برسون، ژان ماری اشتراب و آنتونیونی از یک سو و سینمای روایتی هیچکاک، فورد و هاوکز از سوی دیگر را می‌توان بر فیلم‌های گوئرین مشاهده کرد.

دقت صوتی و تصویری، شاعرانگی نماها و روایت مینی مالیستی در کارهای او خصوصاً در شهر سیلویا، یادآور، آثار برسون و تعلیق و رمز و راز نهفته در فیلم و افشاگری تدریجی اطلاعات، یادآور آثار هیچکاک است.


http://s9.picofile.com/file/8335075692/en_la_ciudad_de_sylvia3_1024x797.jpg


گوئرین نه تنها سینماگری شاعر و خیال‌پرداز، بلکه داستان‌گویی ابداع‌گر، فیلسوفی شکاک و کارآگاهی تجسس‌گر است که در جست‌وجوی کشف رازهای پیرامون خود است.

او علی‌رغم فیلم‌های اندکی که ساخته‌، بدون تردید یکی از مولفان واقعی سینمای امروز به شمار می‌رود. سینماگری وسواسی و کم‌کار که در طول بیست سال تنها شش فیلم ساخته است.

فیلم‌های گوئرین بیشتر از آدم‌ها و شخصیت‌ها، بر مکان‌ها متمرکز است. همین توجه به مکان، خصلتی مستندگونه و اتنوگرافیک به فیلم‌های او بخشیده، خواه این مکان روستایی کوچک در اطراف بارسلونای اسپانیا باشد یا استراسبورگ فرانسه در فیلم «‌در شهر سیلویا».

اما این فرم سینماست که دغدغه اصلی گوئرین به شمار می‌رود، فرمی که جلوه‌های چشمگیرش را در تدوین صداها و تصاویر، هم‌جواری نماها و حرکت سیال دوربین، نشان می‌‌دهد و نتایج شگفت‌انگیز می‌آفریند. گوئرین به طور مستمر در فیلم‌هایش در صدد کشف رابطه بین جهان مرئی و جهان نامرئی، بین واقعیت و سایه‌های آن بوده است.


http://s9.picofile.com/file/8335075726/sx6qubz6ufc23lyvnion.jpg


«در شهر سیلویا» فیلمی رمانتیک و عاشقانه است اما نه از نوع هالیوودی آن. از آن نوع فیلم‌هایی است که با انگیزه‌های ناب هنری و سینمایی ساخته شده‌اند و فیلمساز با بهره‌گیری از تمام تجربیات صوتی و تصویری فیلمسازان ماقبل خود مانند برسون، آنتونیونی، کیشلوفسکی، هیچکاک و جان کسه ویتس، دست به تجربه‌ای نو و تازه در عرصه سینما و فرم بیانی آن زده است.

دیوید بوردول، منتقد و نظریه‌پرداز نئوفرمالیست سینما نیز این فیلم را با فیلم Four Nights of a Dreamer روبر برسون مقایسه کرده است. این فیلم، بیان رابطه پیچیده و متغیر بین خاطره و خیال، بین گذشته و امروز، بین عینیت و ذهنیت و بین واقعیت سینمایی و واقعیت فیلم شده است و این همان جوهر زیبا و خیال‌انگیز سینمای گوئرین است.

«در شهر سیلویا» فیلمی بدون دیالوگ، بدون اکشن و حتی بدون طرح داستانی قوی و شخصیت‌پردازی متعارف است.‌ این‌ها بخشی از ویژگی‌ها و قواعد سینمای گوئرین است و سینمای او با این مشخصات تعریف می‌شود.

اما این دلیل نمی‌‌شود که هنگام تماشای فیلم او به پرده چشم ندوخت و از زیبایی تصاویر ساده گوئرین و سبک بصری خیره کننده او لذت نبرد بلکه برعکس، سینمای او نیازمند توجه و دقتی بیش از حد است. از آن نوع دقتی که برای شنیدن موسیقی باخ یا موتزارت یا تماشای تابلوهای ولاسکوئز یا پیروسمانی لازم است. تنها در این صورت است که می‌توان از زیبایی‌های موجود در فیلم‌های او لذت برد.


http://s8.picofile.com/file/8335075700/in_the_city_of_sylvia_2.jpg


لی مارشال، منتقد فیلم آمریکایی در‌باره فیلم «‌در شهر سیلویا» می‌نویسد:

«گوئرین بدون توسل به داستان، یک درام ناب و خالص ساخته است. همیشه به ما گفته شده که داستان موتور درام است. اما در این فیلم، این‌طور نیست: فیلمی بدون پلات که تنش دراماتیک بهترین کارهای هیچکاک را دارد.»

خط داستانی فیلم بسیار ساده و کم‌رنگ است:

نویسنده یا نقاش جوانی (که حتی نامش را هم نمی‌دانیم و تا آخر فیلم به ما گفته نمی‌شود) یک روز وارد شهر استراسبورگ می‌شود و در هتلی اقامت می‌کند. ما هیچ چیزی در‌باره انگیزه او از ورود به این شهر نمی‌دانیم و یا هیچ اطلاعاتی در‌باره گذشته او نداریم تا این‌که به تدریج پی می‌بریم که او در جست‌وجوی دختری به نام سیلویا به این شهر آمده است. دختری که سال‌ها پیش او را دیده و بعد ناپدید شده است.

به نظر دیوید بوردول: اگرچه موقعیت داستانی در این فیلم اندک است اما تنشی که ما احساس می‌کنیم تا حد زیادی مدیون الگوهای سبکی آن است. به عبارت دیگر: کنش داستانی مینیمال و غیر قطعی به وسیله روایت بصری تقویت شده است. به جای آن این روایت قدرتش را از یکی از سنتی‌ترین تمهیدهای داستان‌گویی سینمایی می‌گیرد (منظور بوردول در اینجا زاویه دید سینمایی است یا همان پوینت آو ویوست.)


http://s9.picofile.com/file/8335075526/261e2a689375bdd2708fdfdff4a36793.jpg


مرد جوان وارد کافه‌ای می‌شود، بیرون کافه می‌نشیند و یک فنجان قهوه سفارش می‌دهد. در همان حال شروع می‌کند به نگاه کردن به آدم‌های اطرافش و دقیق شدن در چهره و حالات آن‌ها. اما این بیشتر، زن‌ها آن هم زن‌های زیبا هستند که توجه او را به خود جلب می‌کنند.

آنگاه او دفترچه یادداشتش را باز کرده و شروع می‌کند به طراحی صورت زن‌ها در حالت‌های مختلف. بوردول این سکانس از فیلم را «‌لذت تماشا» خوانده است و معتقد است که این استفاده مستمر گوئرین از نمای نقطه نظر(P.O.V) است که در این صحنه کنجکاوی و تعلیق ایجاد می‌کند.

به نظر او تنها از طریق زاویه دید بصری شخصیت اصلی فیلم هست که ما یک فضای سینمایی را بدون اتکا به دیالوگ کشف می‌کنیم. حتی صورت مرد نیز هیچ اطلاعاتی در‌باره حس واقعی او از کشیدن این طرح‌ها و نگاه کردن به صورت زن‌ها به ما نمی‌دهد. در نگاه‌های او هیچ حس بیانی‌‌ای وجود ندارد.

گوئرین با استفاده از برخی تمهیدات سینمایی مثل استفاده از لنز زوم بلند و تدوین مبتکرانه‌اش، ما را غرق در نظربازی مرد جوان یا به تعبیر بوردول، «رویابین» می‌سازد. اما نمای نقطه نظر مرد جوان، نمای تمیز و خالصی نیست بلکه گاهی دست زن بغل دستی وارد کادر می‌شود و صورت او را می‌پوشاند.

به نظر بوردول این نوع ایجاد مزاحمت، یکی از مهم‌ترین استراتژی‌های فرم گوئرین در این سکانس است. یعنی بخشی از آنچه مرد جوان به آن نگاه می‌کند، پشت لایه‌هایی از صورت‌ها و اعضای بدن افراد دیگر پنهان شده است.

به اعتقاد بوردول، گوئرین با این رویکرد، عطش ما را برای دیدن کامل یک چهره، بیشتر می‌کند. تدوین بازیگوشانه گوئرین در این سکانس با رفتار شیطنت‌آمیز مرد جوان و نظربازی او کاملاً همخوان است.


http://s9.picofile.com/file/8335076568/sylvia01.jpg


تقطیع نماها ما را نیز در کنجکاوی بصری مرد جوان شریک می‌‌سازد. ما بدون این‌که چیزی از واقعیت ماجرا و انگیزه‌های او بدانیم، سعی می‌کنیم بین مرد جوان و زنان پیرامون او رابطه‌ای خیالی ایجاد کنیم.

همان‌طور که بوردول در تحلیل فرمالیستی و کالبدشکافانه‌اش از این سکانس یادآور می‌شود، ما واقعاً نمی‌دانیم که این مرد جوان با چه هدفی این کار را می‌کند. آیا او صرفاً یک هنرمند است که در جست‌وجوی زیبایی و حظ بصری است یا یک قاتل زنجیره‌ای است که دارد قربانیانش را انتخاب می‌کند؟

غالب طرح‌هایی که مرد از صورت زن‌ها می‌کشد ناقص است چرا که او به دلیل مزاحمتی که صورت و اعضای بدن زن‌‌های دیگر در نمای نقطه نظر او ایجاد می‌‌کنند قادر نیست تمام صورت آن‌ها را به طور کامل ببیند و طراحی کند از این رو وقتی او موفق می‌شود صورت یکی از زن‌ها را به صورت کامل طراحی کند آنگاه ما احساس می‌کنیم که حالا باید چیزی اتفاق بیفتد و این همان داستانی است که ظاهراً فیلم فاقد آن بود و حالا به کمک روایت بصری، صاحب آن شده است.


http://s8.picofile.com/file/8335076442/original.jpg


اسپویل

در اینجاست که نگاه مرد معطوف دختری در داخل کافه می‌شود. بوردول این صحنه را نقطه اوج کوبیستی تمام موانع تصویری‌ای می‌خواند که ما تا آن زمان با آن‌ها مواجه بوده‌ایم. مرد جوان ناگهان با دیدن دختر، همچون برق گرفته‌ها از جا می‌جهد و به دنبال او روانه می‌شود و او را سایه به سایه در خیابان‌ها و کوچه‌های شهر تعقیب می‌کند، و سرانجام وقتی سوار تراموا می‌شوند تازه پی می‌بریم که او برای چه به این شهر آمده و چرا این دختر را تعقیب می‌کند.

او می‌گوید به دنبال دختری به نام سیلویا آمده که شش سال قبل در این شهر با او مواجه شده و برخورد آن‌ها اگرچه بسیار کوتاه بود اما تأثیر عمیقی بر مرد جوان گذاشته به گونه‌ای که هنوز بعد از شش سال از خاطرش نرفته و او را دوباره به آن شهر کشانده است.

او تنها می‌داند که دختر، دانشجوی کنسرواتوار نمایش بوده از این رو به امید دیدن او در فضای بیرونی کافه روبه‌روی دانشگاه می‌نشیند و به مشتری‌ها و رهگذران زل می‌زند. دوربین گوئرین از دید او و در نماهای طولانی نظاره‌گر زندگی روزمره مردم عادی می‌شود و سعی می‌کند، نبض زندگی یک شهر و ضربان آن را ثبت کند.

جست‌وجوی مرد جوان و تعقیب سیلویا و مواجهه آن‌ها در تراموا و انکار سیلویا، شباهت نزدیکی به «سرگیجه‌» هیچکاک و جست‌وجوی اسکاتی برای یافتن مدلین در آن فیلم دارد با این تفاوت که «سرگیجه» در نهایت به گره‌گشایی و کشف همه رازهای فیلم می‌انجامد اما «در شهر سیلویا»، بیننده را تا آخر در ابهام و عدم قطعیت نگه می‌دارد. این وهم‌انگیزی و خیال‌گونگی، فیلم گوئرین را زیباتر کرده است.


http://s9.picofile.com/file/8335075750/sylvia05.jpg


«در شهر سیلویا» دعوتی است به تماشای جهان پیرامون‌مان با دقت مینیاتوری و گوش سپردن به صداهای اطرافمان. دقت زیبایی‌شناسانه فیلمساز در کار با صدا و تصویر تحسین‌برانگیز است.

در سکانسی که مرد جوان دختر را در خیابان‌ها تعقیب می‌کند، صداهای گوناگونی به گوش می‌رسد، صدای حرف زدن عابران و رهگذران، صدای دست‌فروشانی که جنسشان را تبلیغ می‌کنند، صدای موبایلی که زنگ می‌خورد، صدای غلتیدن بطری خالی آبجو بر کف آسفالت خیابان و صدای چرخ‌های تراموا.

پرسپکتیو صدا به گونه‌ای است که ابتدا از دوردست شنیده می‌شود اما به تدریج واضح و واضح‌تر می‌شود. اما زیباترین صدایی که به گوش می‌رسد، صدای گام‌های مرد جوان و دختر است که همچون موسیقی گوش‌نوازی شنیده می‌شود.


http://s9.picofile.com/file/8335075484/12holidays_xlarge1.jpg


رویکرد فیلمساز با موسیقی فیلم نیز تقربیاً همین‌‌گونه است. تمام قطعات موسیقی و آهنگ‌هایی که در طول فیلم شنیده می‌شود، متعلق به صحنه‌اند و از بیرون به آن تحمیل نشده‌اند. زیبایی کار گوئرین در این است که او جهان ذهنی و خیالی‌اش را بر بستر واقعیت روزمره و به شدت واقعی بنا می‌کند.

شهر در این فیلم کاملاً واقعی است. کافه‌‌ها، خیابان‌ها، ترامواها، گداها و رهگذران همه واقعی‌اند اما این جست‌وجوی مرد جوان و شخصیت پر‌رمز و راز سیلویاست که فانتزی شاعرانه فیلم را می‌سازد. این مرد جوان و سیلویا هستند که همچون خواب‌گردها و ارواح سرگردان در کوچه‌ها و خیابان‌های شهر به دنبال هم روانند.

اما آیا این کنجکاوی بصری و نظربازی عاشقانه با دنیای پیرامونمان با معیارها و هنجارهای اخلاقی جوامع مدرن امروز که هر فردی (حتی در میان جمع) دوست دارد در لاک خود فرو رفته و نگاه خیره و کنجکاو فردی دیگر او را می‌آزارد، سازگار است؟


+مسعود جاهد


http://s9.picofile.com/file/8335075476/0e6c5e871514736074ed6f42f4a66394.jpg




در طول دهه‌های اخیر تلاش زیادی شده که وانمود بشود این سه دین که ریشه خود را به یک صحرانشین به نام ابراهیم نسبت می‌دهند، خدای یکسانی را می‌پرستند. پیش فرض این بوده که با یکی دانستن آنها، زمینه نزدیکی‌شان به همدیگر بیشتر می‌شود و احتمال اینکه همدیگر را سر هیچ و پوچ به کشتن بدهند کمتر باشد. ولی ظاهراً نتیجه این کار برعکس بوده چون با به رسمیت نشناختن تفاوت‌ها، تنها زمینه کینه‌ورزی را زیادتر کرده است.
اما دقیقاً چه چیزهایی میان این سه دین متفاوت است؟ هدف انسان،‌ نسبت میان خدا و انسان،‌ رستگاری و حیات بعد از مرگ، عیسی محمد، تقویم، و اهمیت خود ابراهیم. و همینطور ماهیت خدا.
هر گونه کلی‌گویی، جزئیات را جا می‌اندازد. به علاوه چیزهایی هست که هر سه دین در آن اتفاق نظر دارند ولی بهتر است یکی یکی بهشان بپردازیم.

یهودیت

یهودیان خدا را یگانه می‌دانند که همه چیز را خلق کرده و قوانین اخلاقی وضع کرده. این خدا برای مدتی روی زمین راه می‌رفته و با انسان هم حرف می‌زده. اما بعدش تصمیم گرفته به یک کوچ‌نشین به اسم ابراهیم مأموریت بدهد که قوی‌ترین قوم روی زمین را تأسیس کند. این خدا از بوی گوشت جزغاله شده خوش‌ش می‌آید و قربانی‌های بسیار دقیقی می‌خواهد. اگرچه به بندگان خودش قوانین دقیقی می‌دهد ولی از جر و بحث‌کردن بندگان درباره‌شان ناراحت نمی‌شود. یک اصل مهم یهودی می‌گوید برای هر قانون هفتاد برداشت درست ولی متفاوت هست. و در تلمود آمده که خرد انسانی حتی از دستور الهی بالاتر است. این خدا بندگان‌ش را هر سال قضاوت می‌کند و نقص داشتن را تا زمانی که اظهار پشیمانی بکنید قبول می‌کند. اصرارش بر اطاعت است و کار زیادی به ایمان ندارد. به غیر یهودیان هم توجه خاصی ندارد. سنت یهودی می‌گوید دنیای بعد از مرگی وجود دارد اگرچه خود خدا درباره‌اش بسیار مبهم حرف زده.


مسیحیت

مهم‌ترین وجه خدای مسیحیت تثلیث یا سه‌گانگی است که در عین یکی بودن سه نفر است! مسیحی‌ها این را معجزه می‌دانند. طبق روایت مسیحیت خدا یک فرزند می‌آورد که خودش هست ولی خودش نیست! بعد با مرگی رنج‌آور باعث می‌شود که گناه اولیه انسان‌ها (خوردن میوه ممنوعه در بهشت) بخشوده شود. بعد فرزند از مرگ بر می‌خیزد. در این دین ایمان اصل رستگاری است.
این خدا تعریف بندگان برگزیده‌اش را بسیار گسترده‌تر می‌کند و قوانین قدیمی را هم ملغی می‌کند. بر خلاف خدای یهودیت که این دنیایی است قوانین خدای مسیحیت تأکید زیادی بر جهنم و بهشت دارد. به علاوه از نظر مسیحیت،‌ دین یهودیت بیشتر هشداری برای ظهور عیسی بوده است.

اسلام

خدای اسلام بیشتر شبیه به خدای یهود است. از نظرش عیسی پیغمبر بوده ولی روحانی‌تر از بقیه پیامبران نبوده. خدای اسلام تجسم ندارد و جنسیت هم ندارد.
خدای اسلام تنها یک چیز از بندگان‌ش می‌خواهد "تسلیم". اسلام به معنای تسلیم‌شدن به پروردگار است. از نظر مسلمانان همه پیامبران مسلمان بوده‌اند چون به خدای واقعی تسلیم شده‌اند. اسلام می‌گوید اینکه دیگر سنن الهی دچار تفاوت‌هایی با اسلام هستند به دلیل اشکال فهم دیگر پیروان آن ادیان است.
خدای اسلام هم از ابراهیم قربانی انسان خواسته ولی به نظر خدای اسلام اسماعیل را خواسته نه اسحاق را. به علاوه از ازل، خدای قرآن یک انسان بی‌نقص آفریده که محمد است. به علاوه یک دین بی‌نقص هم ساخته که همان اسلام است که در قرآن و حدیث است. خدای قرآن بر خلاف یهود و شبیه مسحیت، همه ناباوران را به جهنم می‌فرستد و مؤمنین را به بهشت می‌برد.

پس آیا این سه خدا یکی هستند؟
وقتی از متخصصین هر مذهب سؤال می‌کنید باز می‌گویند: Yes, and it’s our God

بنمایه:  https://goo.gl/93WRNx


چطور میتوان فهمید که چیزی تاثیر است یا تقلید؟ یعنی چطور می‌شود فهمید که با اصل تاثر طرفیم یا رنگ تقلب؟ این دو بیت را بخوانید:

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست..
عیب‌ات آن است که بر بنده نمی‌بخشایی!

سعدی


غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست!



و حالا این دو را :

کجا خود شکر این نعمت گزارم؟
که زور مردم آزاری ندارم!

سعدی


من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم...

حافظ


اگر بگیریم که هر دو نمونه، قطعا از ابیات سرایندگان‌شان است و در بیش‌تر نسخه‌ها موجود، با دو شیوه‌ی تاثیر پذیری رویاروییم. قضاوت با خودتان...

+سعید عقیقی


+حاوی اسپویل

در فیلم « مادر! »همه چیز شکلی نمادین دارد و قضاوت فیلم بر اساس داستان نسبتاً ساده‌اش، ره به خطا بردن غیرقابل بخشایشی است: یک شاعر با همسر جوان زیبایش در یک خانه دورافتاده زندگی می کند. مهمانی وارد می‌شود، بی‌آن که زن بداند این مهمان- و بعدتر همسر او- قرار است ساکن این خانه شوند. بچه‌های این دو هم از راه می‌رسند و با وقایع بعدی خانه پر از مردمانی می‌شود که همه چیز را به آشوب می‌کشند.


http://s9.picofile.com/file/8332465284/1c0203fcb8890351e06262d773403db72f59f645.jpg


فیلم در نگاه اول یک تریلر است که از صفر آغاز می‌شود و رفته رفته به اوج خشونت در یک محیط بسته می‌رسد. شخصیت زن- که به شکلی شخصیت اصلی فیلم است- در حلقه محاصره‌ای قرار می‌گیرد که هر لحظه تنگ‌تر می شود و غیر قابل تحمل تر. فیلم به قدری به این شخصیت نزدیک می شود- به مدد کارگردانی حیرت انگیز آرونوفسکی- که گاه تنگ‌تر شدن این حلقه محاصره با بند آمدن نفس‌مان ارتباط مستقیمی می‌یابد.

این فیلم با زاویه های خاصی از نگاه لاورنس فیلم‌برداری می‌شود و شما در طول فیلم بارها از خود خواهید پرسید که این زندگی واقعیست یا در رؤیا او اتفاق می افتد؟


« مادر! » مقدمه ای عجیب و البته ساده دارد. در ابتدا فیلمساز از مخاطبش می خواهد تا شخصیت های اصلی داستانش را بدون آنکه نامی برای آنان تعیین شود، بپذیرد و با آنان همراه شود. در ادامه نیز شخصیت های متعددی وارد داستان می شوند که همگی آنان نیز مانند شخصیت های اصلی، بی نام و هویت هستند و ما تنها با استفاده از ضمیر قادر به شناسایی آنان هستیم.

تصمیمی که تعمداً گرفته شده و دلالت بر مفهومی دارد که افراد را تبدیل به نماد و نشانه هایی از رویکردهای طبیعی و اجتماعی می نماید. به نظر می رسد که آرونفسکی حتی پیش از رویت فیلم با استفاده از نام فیلم قصد داشته مفهومی را به مخاطب انتقال دهد.

باید توجه کرد که پیش از رسیدن به پیچ و خم داستان و درک معنای اصلی آن، ممکن است که حتی تاثیرگذارترین صحنه‌های فیلم هم بسیار سرد و بی‌روح بنظر بیایند.



http://s9.picofile.com/file/8332465334/mother_exclusive_artwork_77h5_640.jpg


در « مادر! » آرونفسکی می توان نشانه های فراوانی یافت. از انجیل مقدس گرفته تا اشاره هایی به آدم و حوا. (اما اگر کسی این موضوع را پیش از تماشای فیلم بداند جذابیت فیلم تا حد زیادی از بین می‌رود. هرکس باید در نقطه ای از فیلم خودش این جنبه‌ های تمثیلی را کشف کند.)

خانه ای که مرد و زن در آن زندگی می کنند به مثابه زمینی در نظر گرفته شده که شاید هجوم افراد مختلف به درون آن سبب تخریب و هرج و مرج و البته گاهاً رویکردهای خوشایند می گردد. شخصیت مرد شاعر که در مواجه به انتقادات همسرش تنها یک لبخند از خود به نمایش می گذارد، به مانند پروردگاری معرفی می گردد که سعی در مدیریت شرایط و مادر (شخصیت زن خانه هم که منزل متعلق به اوست و بطور کنایه آمیزی، باردار می شود) دارد و البته مادر و منزل که نمادی از سیاره زمین هستند و بزودی میزبان مهمانان عجیب و ناخوانده ای می گردند.


« مادر! » برخلاف نیمه ابتدایی نسبتاً آرام و سر به راه خود، در نیمه دوم به جنون کشیده می شود. جنونی که در آن مرد تکلیف خود را با پیروان یا طرفداران خود مشخص می کند و مهاجمان خانه نیز وضعیت را برای مادر تیره تر می نمایند. مهاجمانی که به نظر می رسد آسیب اصلی را به زمین وارد می نمایند و سردرگمی مادری که نمی داند با وضعیت پیش آمده باید چطور رفتار کرد و به همین جهت رفته رفته دچار بحران می گردد.


http://s9.picofile.com/file/8332465318/hero_Mother_TIFF_2017.jpg


آنچه این صحنه‌ها را به شدت متشنج می‌کند این است که مخاطب هم همدرد با کاراکتر مادر از ورود این افراد غریبه در خانه‌اش به شدت ناراحت، گیج و عصبانی‌ست و اصلاً نمی‌داند که چرا شوهرش پیش از آنکه با ماندن آنها در خانه‌اش موافقت کند با او مشورت نکرده است. حتی به نظر می‌رسد شوهرش از ماندن آن غریبه‌ها در خانه‌شان خوشحال است. بعداً به زنش می‌گوید که آن مرد غریبه در واقع یکی از طرفدارانش است و اصلاً به صورت تصادفی به آنجا نیامده و این کارش از روی قصد بوده است تا او را ملاقات کند. انگار این نویسنده‌ی شکست‌خورده از دیدن اینکه هوادارانی دارد که او را ستایش می‌کند لذت می‌برد. به این ترتیب در اینجا مرد، خداست و البته که نویسنده بودن شغلی برازنده‌ی خدا‌یی‌ست که همه چیز از ذهن او بیرون آمده است و به شدت شیفته‌ی پرستیده و ستایش شدن است.


در قسمتی از فیلم طی رابطه ای بین خداوند و مادر،جنیفر لاورنس باردار میشود و در همین زمان هنگامی که این ماجرا را با خدا در میان میگذارد چشمه ی خشکیده نویسندگی خاویر باردم شکوفا میشود و او کتاب جدیدش را مینویسد (کتاب جدید نویسنده، نماد انجیل است) که نمایشی از چگونگی پیدایش بشر است.

 

در ادامه پس از انتشار کتاب سیل طرفداران خاویر باردم به سوی خانه هجوم می آورند و خانه را غارت میکنند (که نشانه ی این است که بعد از آفرینش آدم و حوا و پیدایش انجیل انسان های زیادی به نام دین و به اسم دوستدار خداوند بودن به زمین و منابع آن هجوم می آورند و برای اثبات بر حق بودن خود به همدیگر حمله میکنند و یکدیگر را زیرپا میگذارند و زمین را به نابودی کامل می کشانند) در این میان مادر به خداوند هشدارهای فراوان می دهد ولی خداوند این داستان دچار خودپسندی است و متوجه چیزهای دیگر نمیشود، یا اهمیتی نمیدهد.
انگار تنها چیزی که خدا به آن احتیاج دارد این است که دیگران او را دوست داشته باشند و ستایشش کنند.

 

تولد بچه پس از وقایع هولناکی که در طول چند دقیقه به شکل دیوانه واری نشان داده میشود اتفاق می افتد. جنگ، خونریزی، وحشیگری، تخریب محیط زیست، بی‌رحمی نسبت به همه چیز....ما بحران افزایش جمعیت بر روی زمین را میبینیم که باعث نابودی تمام منابع زمین و خرابی آن میشود، برده داری نوین را میبینیم و استفاده ی ابزاری از زن و برده ی جنسی قرار دادن او.

در صحنه ای ناشر خاویر باردم را میبینیم (که میتواند که نماد رسانه های جمعی است) مانند داعش به سر افرادی که روی زمین دراز کشیده اند و پارچه ای بر سردارند شلیک میکند.

بعد از آن هولوکاست و جنگ های جهانی نمادین و جهان آخرالزمانی رخ میدهد، صدای الله اکبر و هاللویا رو در ذهنتان داشته باشید، و علاوه بر آن تاکید زیاد آرنوفسکی که فیلمش با فیلم rosemary's baby پلانسکی رابطه دارد، حتی یکی از پوسترهای اصلی فیلم از روی پوستر فیلم بچه رزماری کپی برداری شده (فیلمی که در آن بچه شیطان پا به زمین میگذارد)

اگر بگوییم که منظور آرنوفسکی در باطن همان منجی ای بوده که همه ادیان منتظرش هستند و در همه ادیان قول ظهورش داده شده نباید متعجب شد (مخصوصا به خاطر اشاره آرنوفسکی به صدای الله اکبر در این سکانس که با همراه شدن با صدای هاللویا نشان از این دارد که ادیان مختلف در انتظار این فرد هستند داره)

چند دقیقه بعد فیلمساز نشان میدهد که این پروژه هم شکست خواهد خورد و دقیقا بعد از آن است که با خشم مادر جهان به کلی نابود میشود.

 

یکی از تکان‌دهنده‌ترین صحنه‌های فیلم جایی ست که بچه در میان آن سیل عظیم جمعیت دست به دست می‌شود در نهایت می‌میرد، تکه‌تکه می‌شود و هر تکه‌اش را یکی از آن آدم‌ها می‌خورد و مادر شاهد تمام این صحنه‌هاست، اما هرچه جیغ می‌زند و تقلا می‌کند فایده‌ای ندارد. اینجاست که پای یکی دیگر از قصه‌های کتاب مقدس یعنی مصلوب شدن مسیح برای آنکه بار گناه تمام انسان‌های دیگر را بر دوش بکشد به میان می‌آید.


در قسمتی از فیلم شاعر پس از اینکه توانسته کتاب شعرش را تمام کند آن رابه همسر باردارش میدهد و در سکانسی نمادین میبینیم که وی با خواندن شعر خیالی شوهرش مردی را میبیند که در میان خاکسترها با گرفتن دست همسرش، خانه تمام سوخته اش (ذهن از کار افتاده و به بن بست رسیده اش را) به یکباره به حالت ماقبل آن (شکوفایی ذهن شاعر) در می آورد. اما بیشتر که دقت میکنید گوشه های جنگل اطراف خانه را میبینید که همچنان سوخته و زرد است و این یعنی مشکل در اصل حل نشده و تنها درست شدن مسائل ساخته ی ذهن شاعر است و بس.ظاهرآ همسر باردار نویسنده اولین شخصی است که نوشته ی شوهرش را میخواند زیرا بلافاصله پس از اتمام توسط شاعر آن را از او میگیرد. اما کمی جلوتر متوجه میشویم که ناشر و مطبوعات زودتر آنرا خوانده اند. چطور ممکن است؟ جز اینکه کتاب و تصور شاعر در خلق چیزی تازه توهمی بیش نبوده است.
در فیلم میبینیم که شاعر از خلق اثری تازه ناتوان است. او بارها و بارها خانه ای را خلق میکند که در نهایت به آتش کشیده میشود. کنایه از خدایی ناتوان در خلق جهانی تازه...



http://s9.picofile.com/file/8332465350/mother_13511R.jpg


شاعر (خدا) هدفی یکنواخت و سیزیف وار دارد که در تسلسل خلاصه میشود. یعنی او تنها یک سناریو برای آفرینش دارد که همیشه و همیشه و همیشه تکرارش میکند.

به نظر میرسد او انقدر تنها بوده که دیوانه شده و مغزش توان بهبود این نقشه را ندارد. این دیوانگی را از خنده آخرش در حالی که قلب مادر (عشق) را از سینه اش بیرون کشیده به وضوح میتوان دید.

همینطور به نظر میرسد هرچقدر خدا دینی کامل تر (از نگاه خودش) درست میکند، طرفداران او و عاشقان خدا بیشتر شده و میتوانند برای معشوقشان زندگی آدمهای بیشتری را نابود کنند!

این فیلم به مذاق بسیاری خوش نمی آید زیرا واقعیت انسانیمان را بی پرده به نمایش میکشد و همینطور تصویری صریح از تخیلات پیروان ادیان ابراهیمی از خدا.


http://s9.picofile.com/file/8332465384/Javier_Bardem_in_Mother_2017.jpg


مادر که در تمام طول فیلم، علی‌رغم لطافت و شکوهش تقریباً منفعل بوده است و اجازه داده است مردم و شوهرش هر بلایی دوست داشتند سرش بیاورند، به زیرزمین می‌رود و کل خانه را به آتش می‌کشد. در تمام طول فیلم این صحنه را بیشتر از تمام صحنه‌ها دوست داشتم، چون در باقی فیلم احساس می‌کردم مادر هیچ کنترلی بر هیچ چیز ندارد و اعتراضش آنقدر شدید نیست تا جلوی ورود غریبه‌ها به خانه‌اش، دخالت آنها در امور خصوصی زندگی‌اش و حتی بدرفتاری و بی‌توجهی شوهرش را بگیرد. اگر مادر را نماد طبیعت بدانیم، می‌توانیم بگوییم که گرچه طبیعت در برابر تمام بلاهایی که ما بر سرش آورده‌ایم خم به ابرو نیاورده است، اما روزی که شاید چندان هم دور نباشد، به خاطر تمام کارهایی که با او کرده‌ایم مجازات خواهیم شد.

چون خودمان خانه‌مان را به وضعیتی کشاندیم که دیگر قابل سکونت نباشد و چاره‌ای جز سوزاندن و از بین بردنش باقی نماند، همانطور که مادر درست پیش از آتش زدن خانه به مرد می‌گوید: «تو هیچ وقت مرا دوست نداشتی، فقط عاشق این بودی که من چقدر عاشق تو هستم. من همه‌چیزم را به تو دادم.» بعد از آن مرد که آتش هیچ اثری بر او نداشته است، قلب زن را از سینه‌اش بیرون می‌آورد و باقی‌مانده‌ی زن خاکستر می‌شود. و قلبش تبدیل به همان چیز الماس‌گونی می‌شود که مرد به شدت از آن مراقبت می‌کرد. همان چیزی که در ابتدای فیلم مرد به عنوان هدیه‌ی ویژه‌ای به آدم نشان داد و گفت وقتی همه چیزش را در آتش از دست داد، آن را در خاکسترها پیدا کرد و به او این قدرت را داد تا دوباره همه چیز را از اول شروع کند.


http://s8.picofile.com/file/8332465368/Mother_Movie.png


خداوند دوباره از عشق مادر (قلبی که به مرور طی اتفاق های گوناگون در تاریخ هستی به تیرگی رسیده بود) زندگی را دوباره به زمین بازمیگرداند. در سکانس آخر فیلم زنی دیگر به جای لارنس از خواب بیدار میشود. آرنوفسکی انسان ها را همانند اسباب بازی هایی نمایش میدهد که بازیچه ی دست خداوند هستند و بارها و بارها فقط برای سرگرمی خداوند آفریده میشوند..خداوندی که محتاج ستایش است!



http://s9.picofile.com/file/8332465434/supercinemaup_m%C3%A3e_filme_aronofsky.jpg


«مادر» آرنوفسکی، در درجه اول یک تمثیل از آخرالزمان است، که در مقابل استثمار و تخریب دنیای طبیعی میخروشد.
آرونوفسکی به
۲۵ دقیقه آخر، تصویری از خشونت در حال اوج گرفتن، اشاره کرده و می‌گوید:“پایان فیلم مادر! یکی از بهترین دستاورد های من است، فقط بخاطر اینکه یک کابوس است. این بخش به طور ممتد ترس و وحشت های دنیای ما را نشان می‌دهد و در نهایت مادری باردار را می‌بینیم.“


 اما چرا؟!
آرونوفسکی توضیح می‌دهد:“فکر می‌کنم این حرف را هوبرت سلبی جونیور، نویسنده مرثیه‌ای برای یک رویا، گفت که برای دیدن نور، باید درون تاریکی را نگاه کرد. بسیار مهم است که انعکاس این فیلم را در زندگی خود ببینیم و فکر کنیم که واقعاً در دنیا چه می‌گذرد تا بتوانیم روند زندگیمان را تغییر دهیم.


http://s8.picofile.com/file/8332465292/anne_mother_2017_turkce_dublaj_izle_975.jpg

 

نشانه ها

 

خاویر باردم = خدا / پروردگار
جنیفر لارنس = مادر طبیعت
خانه = سیاره زمین / دنیا
اد هریس = آدم
میشل فایفر = حوا
دو برادر = هابیل و قابیل
سنگ مخصوص = سیب / دانه خلقت
کتاب جدید شاعر = انجیل
بچه شاعر و مادر = عیسی مسیح
طرفداران شاعر = پیروان مسیحیت
پلیس ها و نظامیان = کنایه به دنیای پر از جنگ امروز
مرگ بچه و خورده شدنش توسط مردم = نالایقی انسانها و نابود کردن پیامبرشان
آتش و خون داخل انباری = جهنم
نابود شدن خانه توسط جنیفر لارنس = اشاره به غلبه طبیعت بر انسانهای بی ملاحظه
قلب جنیفر لارنس در دستان خاویر باردم = دانه خلقت/کنایه به شروعی دوباره پس از مرگ
بیدار شدن زنی دیگر در کنار خاویر باردم بر روی تخت بجای جنیفر لارنس = کنایه به زندگی پس از مرگ و ایجاد دنیایی دیگر توسط خدا به وسیله دانه خلقت

 

طبق اعتقاد برخی از مسیحیان خداوند حوا را از پهلوی آدم آفریده است که دقیقا شب قبل از ورود زن اد هریس با بازی میشل فایفر(نماد حوا) ما اد هریس را میبینیم که حال اصلا خوبی ندارد و در دستشویی سمت راست بدنش شکافته شده است و وقتی این صحنه را جنیفر لاورنس میبیند خاویر باردم سریعا دستش را بر روی زخم میگذارد و از او میخواد که از آنجا خارج شود و صبح آن روز میشل فایفر(نماد حوا) از راه میرسد و ما اد هریس(نماد آدم) را میبینیم که بسیار سرحال است!

 

در این فیلم شخصیت جنیفر لارنس را میتوان به صورت سیال نمادسازی کرد. برای مثال او گاهی نشانه ی مادر طبیعت است. در هنگام بارداری و به دنیا آوردن بچه و بعد قربانی شدن او توسط انسانها میتوان مادر را حضرت مریم در نظر آورد. (هدیه آوردن سبد میوه شبیه داستان حضرت مریم است.)

شخصیت او گاهی هم شیطان را در داستان های کتاب مقدس به یاد میآورد. او از ابتدا در درگاه خداوند است (جایی اد هریس به لارنس میگوید: همه این ها رو تو ساختی ؟ که میتواند دلالت بر جایگاه شیطان و عبادتهای او قبل از رانده شدن داشته باشد). از طرفی وقتی خدا ادم و حوا را خلق میکند و آنها را به بهشت می آورد شروع به حسادت  به آنها میکند.

 

وقتی که دو مهمان ناخوانده سعی می‌کنند روی سینک بشینند، ظرفشویی‌ایی را می‌شکنند که لاورنس به شدت از آن محافظت می‌کرده و دوست نداشته کسی آن را لمس کند.

پس از این اتفاق آب سطح خانه را می‌پوشاند، که به نوعی بازسازی سیل حضرت نوح است، و مهمان‌ها به بیرون رانده می‌شوند.

 

مرد سیاهپوستی در فیلم است که انگار از آشنایان آدم و حوا است. کارگردان از میان آشنایان، بیشترین نگاه و تمرکزش را به او وا داشته، اما آن مرد سیاهپوست چه کسی میتواند باشد؟

این شخص که نوع صحبت کردنش با مادر طبیعت خیلی گرم و صمیمانه به نظر میرسد، کسی که به همراه دوست دخترش به عرش خداوند راه پیدا میکند و البته بعد ازمدتی توسط مادر طبیعت از آنجا رانده میشود.

و بعد میبینیم که برای بخشش توسط مادر طبیعت یا به نوعی برای جبران خطایش به رنگ آمیزی خانه و ترمیم آن می پردازد. این انسان کیست؟  بعضی از نشانه ها  میگویند که وی پیامبر اسلام است. در داستانها معجزه ی معراج محمد و عروج وی به عرش الهی و بالاترین قسمت بهشت آمده است. (میتون طبقه اول خانه را زمین، طبقه دوم را بهشت، طبقه سوم را عرش خداوند و زیرزمین را برزخ و دروازه ای که باز میشود را دروازه ی جهنم در نظر گرفت)

درنهایت اما او به زمین بازمیگردد و پس از آن در پی ترمیم خانه ای است که ابراهیم در زمین ساخته. (رنگ آمیزی خانه توسط مرد سیاهپوست در فیلم)

 فندک: در آخر میبینیم که جنیفر لارنس با فندک آدم که میتوان گفت دلالت بر گناهان انسان داره جهنم را روشن میکند.


در مورد لحظه ای که لاورنس انگشت خود را درون کف چوبی خانه می‌کند، بین مسینا و آرونوفسکی صحبت‌هایی مبنی بر اینکه جنس چوب چگونه باشد رد و بدل شده است. “ آیا باید خرده چوب می‌بود یا چوب با حالت اسفنجی هم مناسب بود ؟

بیاد دارم که دارن می‌گفت: نه، کف خانه باید مثل یه زخم باشد، زخمی بزرگ. در لحظاتی از فیلم ما باید از فرهنگ لغتی که برای فیلم ساخته بودیم فاصله می‌گرفتیم. این یک خانه است، اما نیست. کف خانه چوبی است اما واقعاً چوبی هم نیست. ما مجبور بودیم که دنیای واقعی را در بخش‌هایی از فیلم نشان دهیم اما در بخش‌های دیگری نیز باید کاری می‌کردیم که برداشت‌ها و تفسیر های وسیع‌تری داشته باشید.“

 

در سکانس آخر فیلم زنی دیگر به جای لارنس از خواب بیدار میشود.
به نظر مبتوان این سکانس را تداعی کننده این آیه از قرآن دانست: و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من می خواهم در زمین جانشینى بیافرینم گفتند: در آنجا مخلوقى پدید مى آورى که تباهى کنند و خونها بریزند؟ با اینکه ما تو را به پاکى مى ستائیم و تقدیس می گوئیم؟ گفت من چیزها می دانم که شما نمی دانید.» (بقره/ 30)
با توجه به آگاهی فرشتگان از اتفاقات پیش رو میتوان گفت طبق عقاید مسلمانان این آیه دال بر وجود بشر های قبل از ما هست و بنا بر آیات و احادیث دیگر هر چند هزار سال زمین پاک میشود (نه مثل طوفان نوح) و بشری جدید بر روی زمین جدید پدید می آید.

 

سوالاتی که پاسخ داده نشد:

 

قورباغه در زیرزمین (جهنم)؟
آن عضو در دستشویی؟

پودر زرد رنگی که لارنس میخورد؟

مگسی که به شیشه میخورد و بعد به پشت میخوابد و میمیرد؟

 


اخلاق نزد مکتبهای فکری مختلف و فیلسوفان دسته بندی و تعاریف گوناگونی دارد. در این بین اخلاق  اگزیستانسیالیستی به گونه ای متفاوت و نو به مقوله اخلاق می‌پردازد.

فیلسوفان اگزیستانس بیش از هر چیز بر موقعیتی که در آن قرار گرفته ایم تاکید دارند و هر عملی را امری ویژه و منحصر بفرد در نظر می گیرند که فاعل خویشتن را در آن موقعیت می یابد و می بایست فراتر از قوانین و قواعد قشری اخلاقی تصمیم بگیرد، انتخاب و گزینش کند و عاقبت تبعات و مسئولیت های عمل خویش را آزادانه و متعهدانه بپذیرد.
از این رو در مکتب اگزیستانسیالیسم باید و نبایدی وجود ندارد و وظیفه و تکلیفی تعیین نمیشود، تنها وظیفه شما "خودشناسی" است.

بنابراین اخلاق اگزیستانسیالیستی معتقد است آنچه را شما انتخاب می‌کنید درست‌ترین انتخاب برای شماست و اراده آزاد انسان منشأ درستی یک عمل خواهد بود. بر این اساس عملاً این انتخاب شماست که موجب درستی کار است.

در این دیدگاه برای آنکه اخلاقی عمل کنید تنها کافی است که موقعیتی که در آن واقع می‌شوید را راهنمای عمل خود قرار دهید و تمام واقعیت‌های اطراف را در نظر آورید در این صورت تصمیمی که می‌گیرید اخلاقی‌ترین کار است.



آدم انتظار داره حداقل قشر تحصیلکرده هر خبر فیکی رو باور نکنه. منظورم این نیست که حتما بره منبع اصلیش رو چک کنه و تا مطمئن نشده جدی نگیردش، که البته تو دنیای امروز ما اون هم به یک ضرورت تبدیل شده، منظورم اینه که بتونه از ریخت و قیافه خبر تشخیص بده که این واقعیت نداره، چه با منبع چه بی‌منبع. آخه چطور آدمای باسواد می‌خونن آمریکا اموال آقازاده‌های ایران که صد و خورده‌ای میلیارد دلاره! رو بلوکه کرده و خودشونم میخواد دیپورت کنه! و فکر می‌کنند واقعیه؟


کاش می‌شد از این بیماری علاج‌ناپذیر «کسی بودن» شفا یافت. برای زمانی کوتاه به چشم نیامد یا نیاز به این رؤیت نداشت؛ نیاز به انعکاس، به تکثیر، به انتشار، به انتشار خود.

 +درخت گلابی |‌ گلی ترقی | 248 ص


فکر میکنم‌ بوکوفسکی بود که میگفت بیشتر وقتا آدما غر می‌زنن که تو زندگی‌شون هیچ‌کاری نکردن و بعد منتظر می‌شن یکی بیاد به‌شون بگه نه بابا،‌ حالا این‌طوریهام نیست. ولی خب هست. خیلی هم هست.




اگزیستانسیالیست‌ها می‌گویند که ما با "خودِ مفهومی" مواجه می‌شویم. به تعبیر کیرکگور، ما در خانواده می‌گوییم من "فرزند" خانواده، "مادر" خانواده و ... هستم که باید مثل فرزندها، مادرها و ..عمل کنم وقتی میهمان هستم، باید میهمانانه رفتار کنم و وقتی میزبان هستم، باید میزبانانه رفتار کنم. در هر اوضاع و احوالی باید یک برچسبی بر خودم بزنم و منطبق با آن رفتار کنم (خریدار، فروشنده، شاگرد، فرزند، پدر و مادر، کارمند و رئیس و ....).

ما معمولاً شأن خود را ملاحظه می‌کنیم و سپس می‌کوشیم تا طبق مصادیق آن مفهوم رفتار کنیم. آیا دیده‌اید که خریداری، محسناتِ یک جنس را بگوید و فروشنده‌ای عیب‌های یک جنس را بگوید؟ ما هیچ‌وقت نمی‌گوییم که باید مثل خودم باشم ما اصلاً مفهوم خودمان را نمی‌فهمیم.

ما تفرّد خودمان را فراموش کرده‌ایم. رنگ و بوی دیگران را به خود گرفته‌ایم. مثل چند نوع غذایی که در مکان دربسته‌ای نگهداری شوند، در ابتدا هر کدام از غذاها رنگ و بوی خاص به خود را داشتند ولی حالا یک حد متوسطی از بوهای غذا را درک می‌کنیم. ما نیز از بس خود را با دیگران ملاحظه کرده‌ایم، دیگر رنگ و بوی خود را فراموش کرده‌ایم و رنگ و بوی کلّ را به خود گرفته‌ایم.
این بزرگترین مسخ است که انسان فراموش کند که کیست و خود را همواره "عضو" احساس کند. ما دائماً داریم نقش عوض می‌کنیم. به همین دلیل است که "منِ در خانه" با "منِ در اجتماع" بسیار فرق می‌کند. اما آن‌چه اصل است، همان هست که هست و به مقتضاب خودش عمل می‌کند و هیچ‌وقت یک مفهوم را بر خود تحمیل نمی‌کند. حال برخی گمان کرده‌اند که برای حفظ مناسبات اجتماعی،ِ هر کسی، باید از خود بودنِ خودش دست بردارد. به نظر من درست خلاف این است.
این‌که بسیاری از افراد از شغل خود نارضایتی دارند به این خاطر است که به مذاق دیگران تذوّق کرده‌اند و با اشتهای دیگران غذا خورده‌اند و حالا باید یک عمر کاری کنند که از آن ناراضی اند.
وقتی تفرّد از بین برود، مسخ انسان پیش می‌آید و این عوارض را به دنبال می‌آورد: احساس نارضایتی، حرمان، افسردگی و عدم استقامت.
علی بن ابی طالب میگوید اگر عرب پشت به پشت هم بایستند، از موضع خود برنمی‌گردم. اما ما زمانی که امور ناخوشایندی می‌بینیم، در خودمان شک می‌کنیم. زیرا از همان ابتدا نیز به دنبال خوشایند دیگران بوده‌ایم. اما او میگوید: از پشت کردنِ مردم می‌فهمم که بر حقم.

+مصطفی ملکیان

در سفر اوّلم به ارمنستان شبی در جستجوی آدرسی گم شده بودم، به تمامی ناشناس و غریب. مردی با چهره ی شکسته و لباس کار مندرس وجعبه ابزاری در دست میگذشت، پنجاه شصت سالی عمر داشت، سلام کردم و آدرس پرسیدم، پرسید: «اهل کجایی؟» گفتم: «ایران» گل از گل اش شکفت و فوری گفت : «عمر خیّام! عمر خیّام!» تعجب کردم که خیام را می شناسد، نه فارسی می دانست و نه انگلیسی! رباعیّات خیّام را به روسی خوانده بود. 
خیّام را ما ایرانیان کمتر از مولانا و حافظ ارج می نهیم زیرا خیّام تفکّر «خوش خیالانه ی عرفانی» ما را تغذیه نمی کند. خیّام مرگ را نقطه ی پایان می داند و به ما وعده ی جاودانگی نمی دهد. در بین شاعران کهن ایرانی هیچکس به اندازه ی خیّام «تراژیک» و اگزیستانسیالیست نیست. خیّام تمام آنچه قرن ها پیش از او اپیکور یونانی و قرن ها پس از او نیچه ی آلمانی گفته اند به سادگی و اختصار در رباعی هایش سروده است. بیانیه ی خیّام این است:
زندگی یک تراژدی است ولی من سرم را بالا می گیرم و به این تراژدی «آری» می گویم.

+محمدرضا سرگلزایی


آقای دولت‌آبادی در کلیدر، برای‌مان تعریف می‌کند که فقط اندک زمانی لازم است تا گل‌محمد دیگر به وضوح بداند که مارال را می‌خواهد اما میان آن دو فاصله‌هاست. گل‌محمد زن دارد، مارال نومزاد دارد و از همه مهمتر دختر به ایل کلمیشی پناه آورده و این خودش دیوار حرمتی رفیع میان آن دو می‌سازد. 

ما شاهد کشمکش درونی گل‌محمد و مارالیم، چیزی درون‌شان متولد می‌شود، چیزی درون‌شان می‌میرد اما هنوز و هم‌چنان دور می‌مانند از هم. به رغم این، جایی گل‌محمد دل به دریا می‌زند و در یکی از حیرت‌انگیزترین تصویرسازی‌های معاشقه‌ای که در ادبیات به یاد دارم با مارال هماغوش می‌شود. تن به تن شدنی که چیزی فراتر از صرف خواهش تن است، دوستت دارمی است که در آن پیچیدن تن‌ها به هم خودش را نشان می‌دهد. دوستت دارمی که در بطنش «گور پدر دنیا» گفتن هم نهفته است.

راستش وقتی می‌خواهم فکر کنم به جسورانه خواستن، جسور زندگی کردن؛ تصویری بهتر از مارال و گل‌محمد، پیچیده به هم در آن خارزار گل‌آلود پیدا نمی‌کنم. 

هربار که تو چیزی را در زندگی با تمام جانت می‌خواهی، جهانِ اطرافت به اندازۀ آن خواستن برابرت مانع می‌تراشد. توقعِ همواری از مسیر زندگی داشتن، احضار کردن نومیدی است. قهرمان کسی است که از انتظارِ سهولت می‌گذرد و می‌گذارد خواستن چنان به او جرات بخشد که از توقعات اطرافیانش، باورهای محکم پیشین خویش و درنهایت تصویری که از خود دارد، جسورانه عبور کند. چیزی شبیه همان ترجمۀ شاملو از شعر مارگوت بیکل آنجا که می‌خواهد خود را به تمامی بر چیزی افکند که دل‌خواه اوست. 

و آیا هر جسورانه خواستنِ معشوق، کار یا شکل خاصی از زندگی؛ حتما به موفقیت می‌انجامد؟ گمانم که نه. گاهی مانند همان پلنگ در آرزوی ماه، خیز برداشتنت محکوم به شکست است. برجای می‌مانی با استخوان‌هایی شکسته و دستی تهی و ماهی که حالا حتا دورتر است. 

می‌پرسی برکت این جسارت در کجاست؟ گمانم پاسخ را باید در حسرت جست. جسورانه که بخواهی و برانی، هر چه که شود؛ به هرجا که برسی یا نرسی، آن آخر حاکم بر جانت حسرت نخواهد بود و این چنان پربهاست که شجاعت را به متاع مقبولی تبدیل کند. از چیزی شبیه این شعر فرناندو پسوآ به ترجمۀ حسین منصوری حرف می‌زنم:


ای کاش گرد و غبار کوچه ها باشم 

و در زیر پای دریوزگان

ای کاش رودخانه های جاری باشم 

و زنان بر کرانه ام بایستند و رخت بشویند

ای کاش چراگاهی باشم بر کران برکه ای

و آسمان را بالای سرم ببینم و آب را به زیر پای

ای کاش الاغ آسیابانی باشم و او مرا به شلاق بزند 

و خلاصم نگرداند

ای کاش همۀ آن چیزی باشم که گفتم

و در عوض آن کس نباشم

کز جادۀ زندگی میگذرد 

به پشت سر نگاه میکند 

و بر گذشته

حسرت میخورد.


+امیرحسین کامیار


در نوشته ی قبلی در مورد انتخاب عنوان حرف زدم. میخواستم راجع به مهارت کامنت نویسی و  چرایی سخت بودن جواب به کامنت ها هم بنویسم اما قبل از من شاهین کلانتری بیشتر حرفها را زده و من همانها را نقل میکنم.
 اگر برای خودتان و نویسنده ی یک وبلاگ احترام قائل هستید یا کامنت نگذارید یا سعی کنید این موارد را به مرور و با تمرین (و با توجه به اینکه پیشرفت یک روند تدریجی ست) رعایت کنید. منظورم این است که نگذارید خواندن این نکات و کمال گرایی باعث شود که دیگر هیچ کجا و هیچ وقت نظر ندهید. بیش تر اوقات میتوان به سادگی تفاوت کسی که در حال حاضر در کاری خوب نیست اما اهمیت میدهد و برایش تلاش میکند را با کسی که به بد یا سرسری بودنش بی اعتناست، فهمید.


چند جملهٔ پراکنده در اهمیت کامنت نویسی:

۱

کامنت: نوعی از نویسندگی دیجیتال که می‌تواند مهم و مؤثر باشد.

۲

با کامنت گذاشتن برای محتوای موردعلاقه‌مان، از محتواهای مفیدی را که در اینترنت می‌بینیم حمایت می‌کنیم و از این منظر می‌توانیم در توسعهٔ کیفیت محتوای دیجیتال سهیم باشیم.

۳

کامنت‌نویسی یکی از بهترین تمرین‌ها برای نوشتن و اظهارنظر است. کامنت‌نوشتن قوهٔ استدلال ما را قوی‌تر می‌کند. گاهی لازم است برای نوشتن یک کامنت حسابی عرق بریزیم و لای چند تا کتاب را باز کنیم.

۴

بهتر است ساختار مشخصی را برای کامنت‌هایمان در نظر بگیریم و سعی کنیم نظرمان مقدمه، بدنه و نتیجه‌گیری داشته باشید. حتی به‌مرور زمان در جنس نوشتن و نوع اظهارنظر و ساختار کامنت می‌توانیم به سبک کامنت‌نویسی خودمان برسیم و مخاطبانی را بیابیم که زیر پست‌ها دنبال کامنت های ما می‌گردند.

۵

کامنت یکی از روش‌های کم‌هزینه و عالی برای شبکه‌سازی و برقراری رابطه‌های دوستان و حرفه‌ای است. پیشرفت در اینترنت و پذیرفته شدن در دنیای آنلاین، مانند هر دوستی و رابطهٔ رو به رشد و ارزشمندی، نیازمند تلاش است.

۶

یک کامنت خوبی گاهی می‌توان مفیدتر از اصل پست باشد، کامنت را نباید زائده‌ای اضافی و کم‌اهمیت بدانیم.

۷

مهارت در کامنت‌نویسی و تداوم در آن می‌تواند نقش به سزایی در ایجاد برند شخصی ما در فضای دیجیتال داشته باشد.

۸

با کامنت‌نوشتن جسارت ما برای اظهارنظر و ارتباط بیشتر و بیشتر می‌شود.

۹

عاملی اصلی موفقیت در کامنت گذار ارزش‌آفرینی است. کامنت باید ارزش‌آفرین و مفید باشد. کامنت ما باید ارزش تازه‌ای را به مطلب اضافه کنند و باعث بهبود آن پست شود. کمک به تولیدکننده اثر و دیگر مخاطبان آن پست فقط با ارزش‌آفرینی ممکن می‌شود.

۱۰

سعی کنیم در کامنت از تجارب شخصی و مصداق‌هایی که در زندگی تجربه کرده‌ایم بنویسم. نقل داستان‌های شخصی‌مان کامنت‌هایمان را خواندنی‌تر می‌کند. یک کامنت‌نویس حرفه‌ای باید قصه گوی خوبی باشد.

۱۱

بهتر است قطعی نظر ندهیم، سعی کنیم قبل از هر اظهارنظری از کلمات و جمله‌هایی مانند «شاید»، «احتمالاً»، «من فکر می‌کنم» و «به گمان من» استفاده کنیم.

۱۲

تا جایی که می‌توانیم با دقت و حوصله کامنت بگذاریم. بهتر است حداقل یک‌بار پیش‌نویس اول کامنت را مرور کنیم. سعی کنیم جمله‌هایمان را سلیس رو روان کنیم، برای خواندنی‌تر شدن کامنت‌هایمان بهتر است شکسته ننویسم.

۱۳

هیچ عیبی ندارد اگر برای نوشتن یک کامنت دو روز فکر کنیم و بعد بیایم آن را بنویسم، اگر در نوشتن کامنت شتاب‌زده عمل نکنیم و زمان بیشتری برای نگارش هر کامنت بگذاریم به طرز مشهودی نسبت به دیگران متمایز می‌شویم.

۱۴

اگر استراتژی مناسبی برای کامنت‌نویسی داشته باشیم پس از مدتی به یک نظر قابل‌پیگیری تبدیل می‌شویم و کامنت‌هایمان نقش تعیین‌کننده و مهمی پیدا می‌کنند.

۱۵

در گذاشتن لینک و نقل منابعی که در کامنت‌هایمان گذاشته‌ایم امساک نکنیم. یک از ویژگی‌های کامنت‌های ارزش‌آفرین معرفی منابع معتبر است، اگر محتوای مفید دیگری را به نویسنده پست و مخاطبان معرفی کنیم آن‌ها ما را هرگز فراموش نمی‌کنند.

۱۶

کانال‌های تلگرام به دلیل برخوردار نبودن از امکان ثبت کامنت بازگشتی کامل به دورهٔ عقب‌افتادهٔ مونولوگ محسوب می‌شوند، مابقی شبکه‌های اجتماعی و پلتفرم‌ها هم اوضاع بهتری ندارند. در چنین فضاهایی کامنت‌ها اگر فحش و توهین نباشد عبارت‌های بی‌رنگ‌وبوی کوتاهی مثل «خوب بود» و «عالی بود» و… هستند.

۱۷

با نام و نام خانوادگی کامل خودمان کامنت بگذاریم، در این صورت با دقت و سختگیری بیشتری می‌نویسیم.

۱۸

سعی کنیم کامنت‌هایمان ملموس باشند، از مثال‌های بیشتری بهره بگیریم و بخش‌های انتزاعی را کم‌تر کنیم.

۱۹

فقط به «خوشم آمد» و «بدم آمد» اکتفا نکنیم و سعی کنیم دلایل موافقت یا مخالفت خودمان را تبیین کنیم.

۲۰

نوشتن کامنتی ارزش‌آفرین کم‌اهمیت‌تر از نوشتن یک یادداشت نیست. با کامنت گذاشتن می‌توانیم برند شخصی‌مان را بسازیم، ارتباطات مؤثری ایجاد کنیم و رأی و نظر خودمان را به شکل بهتری مطرح کنیم.

۲۱

اگر وبلاگ یا سایت داشته باشید اهمیت و جایگاه کسانی که کامنت‌های مفید و خوب می‌گذارند بهتر می‌فهمید. ما با کامنت گذاشتن خودمان را در ذهن دیگران جا می‌اندازیم.

۲۲

کامنت‌نویسی یک تمرین عالی برای تولید محتوا است، پس بهتر است جوانب مختلف آن را از دیدگاه مخاطب بسنجیم و فکر کنیم در حال نوشتن پستی برای وبلاگ شخصی خودمان هستیم.

۲۳

سؤالات تازه‌ای را مطرح کنیم، گاهی مطرح کردن سؤالات تازه‌ای که باعث فکر کردن به جنبه‌های دیگری از پستی که در آن کامنت گذاشته‌ایم از هر نوع اظهارنظری مفیدتر است.

۲۴

سعی کنیم قبل از نوشتن کامنت تمام کامنت‌های قبلی آن پست را بخوانیم.

۲۵

اگر مطلبی را سرسری خوانده‌ایم کامنت نگذاریم.

۲۶

اهمیت مرتبط بودن کامنت با محتوای پست موضوعی بسیار جدی و مهم است.

۲۷

موضوعات شخصی را با ایمیل یا از طریق بخش تماس با ما با تولیدکننده محتوا در میان بگذاریم.

۲۸

کامنت نویسی یک روش عالی برای یادگیری بهتر و تثبیت دانسته‌ها در ذهن است.

۲۹

به نظر می‌رسد در سال جدید بهتر است زمان بیشتری را صرف تقویت مهارت کامنت نویسی‌مان کنیم. کامنت‌گذاری از مهارت‌های مفیدی که روی مهارت‌های دیگر ما از جمله نگارش تحلیل و برند سازی تأثیر جدی می‌گذارد.

۳۰

شاید تعجب کنید و بگویید این‌همه دستورالعمل برای نوشتن چیز ساده‌ای مثل کامنت؟

بله اگر می‌خواهیم کامنت‌های تأثیری فراتر از نظرات بی‌رنگ‌ و بو داشته باشد باید به آن‌ها به شکل اثرانگشتی ببینیم که برای همیشه در دنیای اینترنت می‌ماند آن‌وقت شاید نگاه دیگری به کامنت نویسی پیدا کنیم.




من یکی از هفتاد میلیون نفری (و در تصویری بزرگتر یکی از هفت میلیارد نفر) هستم که تقریبا راجع به هر چیزی اظهار نظر می کنند. اگر توی تاکسی کسی درباره هزینه های دانشگاه آزاد یا قیمت گوشت توی آلمان حرف میزند من هم بلافاصله شروع می کنم به نظر دادن. راجع به شاخص بورس نیویورک، خشک شدن دریاچه ارومیه، انتخابات بعدی آمریکا و یا چیزهای کلی تری مثل روش درست زندگی،خوشبختی، از بین رفتن ارزشهای اخلاقی در جامعه و این جور چیزها. موضوع از شما، نظر دادن از من.

فقط کافی است جمله اول را بشنوم. این جمله اول در حقیقت حکم شتاب دهنده ای را خواهد داشت برای اتمهای کم وزن کلمات معلق در ذهن من. این جمله اول حتی می تواند پستی باشد بر روی فیس بوک. عکسی، متنی و یا فیلمی. فرقی نمی کند. من راجع به هر چیزی می توانم نظر بدهم. در بیشتر مواقع هم اینکار را می کنم. حتی وقتی این جمله اول از دهن یک نفر توی تلویزیون بیرون می آید باز هم من نظر می دهم. با وجود اینکه می دانم این ارتباط یک طرفه خواهد بود و یارو اصلا حرفهای من را نمی شنود. و نمی تواند جواب آنها را بدهد. برای اطرافیان نظر می دهم. برای خودم نظر می دهم. همه باید نظر من را راجع به تحولات اخیر خاور میانه یا تغییرات قیمت جهانی نفت یا شلوار فلان خواننده بدانند.

حجم استفاده از کلمات در دنیای اطراف ما تکان دهنده است. کلماتی که با آنها جملات کوتاه و بلند ساخته می شود. جملاتی برای ترساندن بقیه. جملاتی برای اینکه به دیگران بگوید آنها در اشتباه هستند. برای توهین به آنها. برای اینکه به آنها بگوید چکار باید بکنند و چکار نباید بکنند.

اما...برای یک ثانیه هم که شده دهنتو ببند.

چرا؟ چون احتمالا به یکی از دلایل زیر داری حرف می زنی:

–     برای اینکه خودتو توجیه کنی. من که از اول گفتم. یا دیدی گفتم؟ چطور اینکارو کرد. باید به حرف من گوش می کردید. باید ثابت کنی که حق با توست و یارو عجب خری است. اتخاذ یک موضع مخالف و استدلال در جهت اثبات آن موضع با اظهار نظر بی پایه و اساس و بعد هم فحش دادن تفاوت دارد. تمایز بین این دو، هنری است که در هیچ یک از سطوح آموزش مادون متوسط به کسی آموزش داده نمی شود.

–     “برای منم پیش اومده.” اگه به یکی بگی دارم از سرطان خون می میرم اولین چیزی که در جواب می شنوی اینست که “پدر دوست منم چند سال پیش از سرطان خون مرد….” یارو ازت نمی پرسه که خوب حالا با این مریضیت چی کار می کنی؟

–     منیت. من چیز مهمی برای گفتن دارم که همه باید بشنوند.

–     برای متوقف کردن حرف دیگران! اگر من حرف میزنم طبیعتا مجبور نخواهم بود به حرف دیگران گوش بدهم. تو خفه شو الان دیگه نوبت منه.

–     درد دل کردن. ماشینم تو بزرگراه خراب شد. زنم ازم جدا شد. ورشکست شدم. سرطان خون دارم. اجاره ها رفته بالا نمی تونم خونه پیدا کنم و الخ. خیلی وقتها درد دل کردن چیزی بیشتر از دردمند کردن بیهوده دل دیگران نیست.

–     ترس. در جمعی هستی که فکر می کنی اگه حرف نزنی همه فکر می کنن لال هستی یا اجتماعی نیستی یا همچین چیزی.

–     تنهایی. من امروز با کسی حرف نزدم. درد تنهایی مثل خوره داره منو می خوره. دوست دارم به یه نفر تلفن کنم و باهاش حرف بزنم. فقط برای کم شدن این درد.

–     اجتناب از فکر کردن. اگه دائما درباره ایده هایی که دارم حرف بزنم مجبور نیستم که به اونا فکر کنم. ترجیح می دم از دیگران تایید ایده هامو بگیرم تا اینکه خودم دربارشون فکرکنم.

–     به رخ کشیدن. دوست دارم درباره همه چیزهای خوبی که دارم و همه اتفاقات خوبی که برای من می افته (یا قبلا افتاده) صحبت کنم. اینجوری دیگران می فهمند که من از اونا بهتر هستم. یا حداقل منو از چیزی که خودم فکر می کنم هستم، بهتر می دونن.

–   وقت کشی. در یک جاده زیبا در حال رانندگی هستی. تا رسیدن به مقصد دو ساعت وقت داری. اگه با کنار دستیت حرف نزنی ممکن است فکر کند که دیگر حرفی برای گفتن با هم ندارید. عشقتان تمام شده است. حرف می زنی. شکاف زمان را با گفتن چیزی پر می کنی. ثابت می کنی که هنوز چیزی که ارزش گفتن داشته باشد، وجود دارد.

بله حرف زدن هم چیز خوبی است و بدون شک دلایلی هم برای آن وجود دارد که می تواند موضوع مطلب دیگری باشد. ولی خداییش من کمبود حرف نزدن را در این زمان و مکان به شدت و در سطح گسترده و ملی احساس می کنم. اگر هر آدمی در هر جایی هر از چند گاهی یک ساعت از عمرش را به سکوت بگذراند و کم کم آن را به دو ساعت، سه ساعت یا یک روز یا حتی یک هفته برساند، ما دنیای بهتری خواهیم داشت. خوب به اندازه کافی حرف زدم!


+علی سخاوتی


گاهی آدم، مبحث تئوری یک کانسپتی را می داند هرچند در عمل مثل یک نوع آهو در شکلی از گُلزار گیر می کند! یعنی در عمل و مکانیک یک جریانی خوب نیست ولی شعارهای منجر به انجام آن عمل را خیلی خوب می داند. امروز من مایلم مقداری در مورد تئوری بلوغ رابطه برای شما بنویسم. این مقدمه را هم نوشتم که صحه بگذارم که خودم هنوز به آن مراحل خیلی معنوی و علو درجات نرسیده ام هرچند که ایده های خوبی دارم در این مورد.

در فیلم (Frida (2002 ، یک صحنه ای هست که اگر دست من باشد هر روز می گذارم از همه شبکه های تلویزیونی پخش بشود . فریدا در اثر یک حادثه مدتها بی حرکت و فلج توی تخت بوده و علیرغم فرم زیبای بدنش خط عمیقی از یک زخم سرتاسری روی بدنش دارد . بار اولی که بعد از مدتها با محبوب ترین مرد زندگیش تنها می ماند ، بار اولی که دارد دکمه های لباسش را باز می کند ، انگار که مانده زیر سنگینی آوار ، همه عضلاتش منقبض ، شانه هایش خم ، چشمهایش دو دو زنان می گریزند و صورتش پر از یک شرم دلخراش انگار که بی پناه ترین صورت دنیا . نگاه مشتاق مرد را می بیند و از نشان دادن بدنش می ترسد . وقتی دامنش کنار میرود ناخودآگاه دستش می رود روی جای زخمها . مرد نگاهش می کند ، می چرخاندش . به جای زخمها خیره می شود . و بعد سر تا سر رد زخم را می بوسد . جوری می بوسد که دیگر صورت فریدا ،انگار آسوده ترین صورت دنیاست . ایمن ترین کودک که می داند هر چقدر که لباسهایش گلی بشود و توپش از حصار رد بشود و مدرسه اش دیر بشود ؛همیشه یک آغوش بزرگ امن هست که همه جوره پذیرایش باشد .

من فکر می کنم بلوغ یک انسان در یک رابطه بالغ درست در همان لحظه ای شکل می گیرد که آدم نخواهد بهترین باشد و وانمود کند که بهترین است . آدم نخواهد در صدر سایر انتخابهای محتمل و نامحتمل جهان بنشیند . باور کند که زندگی واقعی روی زمین متوسط تر از آنست که هر کسی بخواهد توی یک چیزهایی کم نیاورد یا این کم آوردگی را یک جوری بپوشاند که پیدا نباشد . باور کند که نباید به خاطر آنچه که هست و مسئول به وجود آمدنش نیست ، آنچه نیست و بضاعت بودنش را نداشته ، آنچه مرتکب شده یا نشده و از انجام یا عدم انجامش پشیمان است ، سرزنش شود .

می گویم بیاییم خودمان را با یک ملکه زیبایی یا هنرپیشه برتر سال یا برنده جایزه بهترین لبخند ده سال گذشته یا دانشمند موفق نوبل به دست یا مدیر جوان و ثروتمند بزرگترین شرکت معماری منتهن مقایسه کنیم . اوه خیلی چیزها را کم داریم . پیشنهاد می کنم اما هی یادمان نرود که همه این آدمها در خلوتشان یک آدم معمولی با پاشنه آشیلهای مخصوص خودشان و با بدبختی های مخصوص خودشان و با دندان خراب و پر شده و جای جوش کنده شده و موی زائد سوزانده شده و سوتی های ابلهانه خودشان هستند . از پول و موفقیت و زیبایی (گیرم غیر فوتوشاپی ) کدام آدمی ایده آل ماست ؟ در مورد کی فانتزی داریم و در اوج قله دست نیافتنها ایستاده ؟ همان آدم آقا یا خانم را بگذاریم که دو روز حمام نرود و مقدار خوبی تعریق و تعرق کند و وکس و اپیل نکند و مسواک نزند و یک هفته پول نداشته باشد . بعد دیگر ایده آلی نیست که بشود برایش فانتزی ساخت ... من فکر می کنم ما باید خودمان فانتزی خودمان باشیم . بعد برگردیم و به طرف رابطه مان بگوییم : ببین ، من فلان کار را بلد نیستم ، در فلان مهارت به شدت خنگم ، زیر بغلم یک اسکار دلخراش دارم ، برعکس سایز بسیار قابل قبول باسنم که دیدنش توی شلوار جین تو را خیلی به هیجان می آورد ، پاهایم بسیار لاغر و استخوانی هستند و دامن به من نمی آید ، زیر گلویم پر از موهای زائد است ، قدم خیلی کوتاه است به این پاشنه های ده سانتی نگاه نکن ، دست فرمان رانندگیم مثل اینست که یک بچه پنج ساله توی شهر بازی فرمان ماشین برقی را می چرخاند ، هیچ زبان خارجی نمی دانم ، دستپختم اصلا شبیه مائده های بهشتی مادرت نیست ، این تکه از موهایم را که کنار بزنی ، زیرش تقریبا مرا کچل خواهی یافت ، روی کمرم جوشهای قرمز بدرنگ دارم ، صافی و قلنبگی با پترن هالیوودی ندارم و عمل جراحی هم نمی کنم که در بیاورم ، در کودکی یک تصادف دلخراشی کرده ام و از بالای کتف تا انتهای ران سمت چپ بدنم جای جوش خوردن نهصد و شونصد بخیه است وقتی لخت بشوم شوکه نشو، در یک خانواده ای به دنیا آمده ام که به شدت در مضیقه بودیم برای خریدن تلویزیون رنگی ، دو چرخه ، یخچال و برای همین است که خیلی از عدم امنیت مالی می ترسم ، من فرزند خوانده این آدمهایی هستم که می بینی پدر و مادر واقعی ام را نمی شناسم متاسفانه ، در نوجوانی ام دستگیر شده بودم به دلیل همراه داشتن مقداری علف و این را پنهان نمی کنم که آدم عاصی سرکشی بودم خیلی مدت ، صد و پنجاه بار توی زندگی توی پوزم خورده و غرورم خاکمالی شده ، تنها بودم ، خوشحال نبودم ، موفق نبودم ، ... و الی آخر .

بلوغ انسان در یک رابطه بالغ درست در همین لحظه هاست . لحظه هایی که ضعفهایش را نپوشاند و از این عریانی خجالت نکشد اصلا . چون می داند که برای همانی که دارد خودش را عریان می کند در هر شکلی عزیز باقی خواهد ماند . می داند همانی که دارد برایش عریان می شود هم داستانها و پاشنه آشیلها و کمی هایی دارد از همین دست . از همین شکل . از همین جنس .

معیار بلوغ یک رابطه هم به گمانم درست همینجاست . قدر و قیمت یک آدم بالغ در یک رابطه بالغ معلوم می شود و لاغیر . رابطه بالغ است وقتی که تو همه ضعفها و ندانستنها و عدم مهارت هایت را نشانش می دهی و خطیر و شکننده و خط کش به دست نمی شود . از دوست داشته شدنت کم نمی شود و در معرض مقایسه با بهتر از خودت قرار نمی گیری . از نشان دادن جاهای خالی زندگیت پشیمانت نمی کند . مطمئنی که به ازای هر چیزی که در استاندارد عمومی امروز می تواند خوب نباشد ، رابطه دارد یک محبت و توجه خاصی را مبذول همان چیز می کند جوری که هرنقصان و زخم و کمبود و نبودی ، اهمیت خودش را از دست می دهد . آنقدر خودش و نیرویش و بقایش مهم هست که هر چه کم و کاست را به حساب نمی آورد . چه جور بگویم ؛ داخل آدم حسابشان نمی کند .

november25th