دچــآر باید بود..

تو را هر کس به سوی خویش خواند/ تو را من جز به سوی تو نخوانم...

دچــآر باید بود..

تو را هر کس به سوی خویش خواند/ تو را من جز به سوی تو نخوانم...

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روانشناسی» ثبت شده است


سال‌هاست که گفته می‌شود زبان مورد استفاده برای توصیف گرایش‌های تیپ، گاهی باعث تشتت و سردرگمی ناخواسته می‌شود؛ چون بیشتر ما کلماتی مثل برون‌گرا و درون‌گرا را شنیده‌ایم و معنایی را از آن‌ها استنباط می‌کنیم که منطبق با معنای مورد استفاده در تیپ‌شناسی نیست. مثلا خیلی‌ها فکر می‌کنند درون‌گراها افرادی خجالتی و گوشه‌گیرند و برون‌گراها معاشرتی و پرحرف. این تعریف، نه بسنده است و نه دقیق. بسنده نیست، چون این بعد از تیپ شخصیت، چیزهایی به مراتب بیشتر از صرف میزان تمایل افراد به تعامل اجتماعی دارد. و دقیق نیست، به این دلیل که برخی برون‌گراها خیلی خجالتی‌اند و برخی درون‌گراها خیلی معاشرتی و خونگرم. این تمایزات در قسمت‌های بعدی و پس از بحث عمیق درباره‌ی ویژگی‌های تیپ، روشن خواهد شد. اما عجالتا سعی کنید تا جایی که می‌توانید، پیش‌فرض‌های احتمالی را درباره‌ی معنای این کلمات، کنار بگذارید.


برای شناخت دیگران، نخست باید خود را بشناسی.
این گفته‌ی قدیمی به‌ویژه در مورد آشنایی با تیپ‌های شخصیتی مصداق دارد. پس نخستین کاری که باید بکنید، درک مفاهیم تیپ است؛ تا حدی که بتوانید تیپ شخصیتی خودتان را به‌دقت مشخص کنید. خواندن این مطالب را یک رشته ماجراهای آموزشی تلقی کنید. هر چند لازم است یک رشته اصول بنیادی را درک کنید، شما هم مثل میلیون‌ها نفر دیگر متوجه خواهید شد که خواندن، فکر کردن و صحبت کردن درباره‌ی تیپ‌های شخصیتی، کاری جالب و مفرح است.
حال، مطالعه درباره‌ی چهار بعد تیپ را آغاز می‌کنیم تا معلوم شود کدام ویژگی‌ها بیشترین هماهنگی و تناسب را با شما دارند. ما برای کمک به شما، سوالات متعددی را مطرح کرده‌ایم که منعکس کننده‌ی تفاوت‌های موجود میان قطب‌های متضاد است. بخش اعظم مطالبی که درباره‌ی ویژگی خود می‌خوانید، ظاهرا در مورد شما درست است؛ اما برای این که دقیقا تمایز قائل شوید، ویژگی‌ها در قالب اصول کلی ارائه شده که در واقع، معرف حدود نهایی است. سعی کنید در هیچ موردی روی یک مثال خاص برای یک ویژگی تمرکز نکنید؛ بلکه توجه خود را به یک الگوی رفتار معطوف کنید که در مقایسه با نقطه‌ی مقابل آن، به شکلی پیگیرتر و باثبات‌تر، شبیه به شماست. حتی اگر یک مثال دقیقا شبیه شما به نظر رسید، قبل از این که تصمیمی بگیرید، ببینید آیا بقیه‌ی مثال‌ها هم با شما هماهنگی دارد یا نه.


+هنر شناخت مردم | پل دی تیگر  | محمد گذرآبادی | 312 ص


فکر میکنید تا چه اندازه به نگاهی فارغ از جنسیت در روابط اجتماعیتون رسیدید؟...اصلاً به نظر شما چقدر داشتن چنین نگاهی لازمه و اگه در یک جامعه سالم تر زندگی میکردید (با شهروندانی که از سلامت روان مناسب تری برخوردار بودند) تا کجا این دیدگاه رو عملی میکردید؟

(به ظاهر سوال ابلهانیه و پاسخ مشخصی هم داره /شاید هم نداشته باشه/ اما فکر میکنم برای جواب دادن به این سوال باید در شرایط خاص و موقعیت های ویژه ای به خودمون نگاه کنیم. منظورم نقاطیه که به چالش کشیده شدیم. نگاه کردن به احساساتی که در چنین موقعیتهایی در وجودمون جوشید یا فکری که به ذهنمون خطور کرد، وقتی: کسی شماره ای بهمون داد، دیدن کسی که دوست داشتیم در موقعیتی عجیب و در حال ارتباط برقرار کردن با شخصی که نمیشناختیم، مورد توجه قرار گرفتن توسط جنس مخالف (نه مهرورزی عاشقانه)، دیدن آدمها در پست ها و شغل ها و یا انجام کارهایی به ظاهر نامناسب با جنسیت و.....)



در دو سال اخیر مطالب زیادی درباره تاثیر علاقه در انتخاب شغل خوانده ام. در نقطه ای متوجه شدم  مسئله دنبال کردن علاقه از یک سخنرانی استیو جابز در سال ۲۰۰۵ داغ‌تر شده چون جابز در آن سخنرانی گفته است:

You’ve got to find what you love...The only way to do great work is to love what you do. If you haven’t found it yet, keep looking, and don’t settle

در این مدت هر مطلبی در این باره میخواندم (find your passion) به نوعی موید این مطلب بود که یک شغل مورد علاقه در دنیای بیرون برای هر کسی وجود دارد که اگر آنرا پیدا کند دیگر شاد و موفق و ثروتمند خواهد شد و فقط کافی ست آنرا پیدا کند و انجامش بدهد تا این اتفاق بیفتد!
و با خودم میگفتم اگر شاد و موفق و ثروتمند نیستم علتش این است که هنوز شغل مورد علاقه‌ام را پیدا نکردم! اما سوال این بود که اگر هیچوقت پیدایش نکردم چه؟ اصلا این جستجو باید تا چه زمانی ادامه داشته باشد؟
رمان میگذشت و من همچنان همه جا همین حرف (find your passion) را میخواندم و از افراد مختلف جملاتی با همین مضمون میشنیدم. به تجربه برای من ثابت شده بود که اگر فقط با داده هایی مواجه میشوی که مرتباً اطلاعات قبلی‌ات را تائید میکنند احتمال
بسیار زیادی وجود دارد که متوجه یک قسمت مهم موضوع نشده باشی.
این موضوع زمانی برای من روشن تر شد که چند سخنرانی از استادیار دانشگاه Cal Newport دیدم و مطالبی از ایشان خواندم که دقیقاً عکس این موضوع را پیشنهاد میدادند :

Passion comes after you put in the hard work to become excellent at something valuable, not before. In other words, what you do for a living is much less important

در کتابی به نام So Good They Can’t Ignore You هم همین مطلب با مثال های فراوان و بر اساس تحقیقات دانشگاهی توضیح داده شده است.
واقعیت این است که شاد و ثروتمند بودن فقط به شغل ربط ندارد و موفقیت شغلی هم فقط به علاقه مربوط نیست. وقتی در کارت خوب شدی، متمایز بودن را تجربه خواهی کرد، آنوقت علاقه به کارت بیشتر و بیشتر میشود. این موضوع کاملاً طبیعی ست، چون شروع به دریافت فیدبکهای مثبت از سمت رئیس‌/همکاران‌/مشتریان خدمات یا محصولاتت خواهی کرد. و موفق بودن و تحسین شدن اغلب احساس خوبی در انسان ایجاد میکند.

درس دیگری که از این موضوع میتوان گرفت این است که به صرف اینکه فردی موفق یا مشهور جمله جالبی را به زبان آورده است دلیل بر درست بودن آن نمیشود! آن حرف در بهترین حالت یک تجربه ی شخصی ست و نه بیشتر.


شاید بپرسید آیا امکان ندارد هم درون‌گرا باشیم و هم برون‌گرا؟
جواب منفی است. اما درست همان‌طور که می‌توانیم از دست غیر مرجح خود استفاده کنیم و استفاده هم می‌کنیم، درباره‌ی ابعاد تیپ هم، گاهی از سمت دیگر آن استفاده می‌کنیم. یک راه دیگر برای فکر کردن به آن، این است که تصور کنیم هر کسی در وهله‌ی اول به یکی از دو طرف تمایل بیشتری دارد، اما منحصرا در آن سمت قرار ندارد. ما بعد از ده‌ها سال مطالعه روی تیپ و استفاده از آن، تردیدی نداریم که هر آدمی در واقع به طور طبیعی و مادرزاد به یکی از دو طرف تمایل بیشتری دارد؛ گو این‌که این گرایش در بعضی‌ها قوی و مشهود است و در برخی دیگر، ضعیف و نه چندان قابل تشخیص.
از آن‌جا که تیپ شخصیتی دارای ابعاد چهارگانه است و در هر بعد، فرد به یک سمت گرایش بیشتری دارد، شانزده ترکیب مختلف برای تیپ امکان‌پذیر است. تیپ شخصیتی در واقع یک کد چهار حرفی است که گرایش فرد را در هر چهار بعد نشان می‌دهد. برای مثال، یک نفر می‌تواند تیپ د ح م ر (درون‌گرا، حسی، متفکر، دریافت‌گر) یا تیپ ب ش ا ق (برون‌گرا، شهودی، احساسی، قضاوت‌گر) یا یکی از چهارده ترکیب دیگر تیپ باشد.
بد نیست چند دقیقه وقت بگذاریم و درباره‌ی برخی واژگان، که برای توصیف تیپ به کار می‌رود، صحبت کنیم. مثلا وقتی به ترجیح یا گرایش اشاره می‌کنیم، منظور، نه یک انتخاب آگاهانه، بلکه نوعی تمایل مادرزاد و ذاتی است. مثلا ما نمی‌توانیم انتخاب کنیم که برون‌گرا باشیم، درست همان‌طور که نمی‌توانیم انتخاب کنیم راست‌دست باشیم یا با چشمان آبی به دنیا بیاییم. به‌علاوه نمی‌توانیم گرایش‌های خود را در زمینه‌ی تیپ تغییر دهیم. ما با یک تیپ به دنیا می‌آییم و در تمام عمر نیز همان تیپ باقی می‌مانیم. هرچند بعضی‌ها از این حرف چندان دل خوشی ندارند، اما نباید آن را خبر بدی پنداشت. چون همان‌طور که پیش از این گفتیم، هیچ یک از ویژگی‌های تیپ، از دیگری بهتر یا بدتر نیست. و به همین ترتیب، باید گفت هیچ تیپی از دیگری بهتر یا بدتر و باهوش‌تر یا کودن‌تر نیست؛ بلکه هر تیپی، به خاطر گرایش‌ها و تمایلات خود، دارای نقاط قوت طبیعی و نقاط ضعف بالقوه است. با وجود این‌که هر آدمی منحصر به فرد است، چون ژن‌ها، والدین و تجربیات بی‌همتایی دارد، اما افراد متعلق به یک تیپ، وجوه اشتراک زیادی دارند.


+هنر شناخت مردم | پل دی تیگر  | محمد گذرآبادی | 312 ص


معمولا دخترانی که محبت پدر را تجربه نکرده اند، عقده پدر در انها دو کنش را ممکن است پدید آورد، دائما به اغواگری و تنوع طلبی و جفت خواهی مفرط گرفتار می شوند، یا به دخترانی لوس بدل می گردند که هیچ وقت فرصت زنانگی پیدا نمی کنند. دخترانی که دائما به دنبال پدر می گردند، یا یک پدر می یابند و دختر لوس او می شوند، یا پدرانی می یابند و دائماً در بازی کردن با آنها به سر می برند.



مردم همیشه شکایت میکنن که چرا کفش ندارن تا این که یه روز آدمی رو میبینن که پا نداره و بعد از اون شکایت میکنن که چرا یه ویلچر برقی اتومات ندارن. چرا؟ چی باعث میشه که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یک سیستم ملال آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده ما معطوف به جزئیاته و نه کلیات. چرا به جای کجا کار کنم؟ نمیگیم “اصلا چرا باید کار کنم؟” چرا به جای “چرا باید بچه بیارم؟” میپرسن “کی باید بچه بیارم؟”. چرا ناگهان تغییر کشور نمیدیم؟ چرا همه فرانسوی ها نمیرن اتیوپی و اتیوپی ها برن انگلستان و همه انگلیسی برن کارائیب و به همین ترتیب، تا بالاخره زمین رو به همون شکلی که باید با هم قسمت کنیم و از شر وفاداری شرم آور و سفاکنه و متعصبانه نسبت به خاک خلاص بشیم؟ چرا نعمت داشتن اراده، حروم موجودی مثل انسان میشه که انتخاب های بیشماری داره ولی تظاهر به داشتن فقط یک یا دو انتخاب میکنه؟

گوش کن جسپر، آدمها شبیه زانویی میمونن که یه چکش کوچولوی لاستیکی به شون میخوره. نیچه یه چکش بود. شوپنهاور یه چکش بود. داروین یه چکش بود. من نمیخوام چکش باشم چون نمیدونم زانو چه واکنشی نشون میده. دونستنش هم ملال آورده. این رو میدونم چون میدونم که مردم اعتقاد دارن. مردم به اعتقاداتشون افتخار میکنن. این غرور لوشون میده. این غرور، غرور مالکیته. من شهود داشتم و متوجه شدم تمام کشف و شهودها چیزی جز سروصدا نیستن. من تصویر دیدم، صدا شنیدم، بو حس کردم ولی نادیده شون گرفتن همونطور که از این به بعد هم نادیده شون میگیرم. من این راز و رمز ها رو نادیده میگیرم چون دیدم‌شون. من بیشتر از خیلی از آدم‌های پرمدعای عرفانی دیدم ولی اونا باوردارن و من نه. او وقت چرا من باور ندارم؟ به خاطر این که من میتونم فرایند موجود رو ببینم.

این اتفاق(باور داشتن) زمانی می افته که مردم مرگ رو میبینن، یعنی همیشه. اون ها مرگ رو میبینن ولی فکر میکنن روشنایی دیدن. این برای من هم اتفاق میفته . وقتی ته دلم حس میکنم دنیا معنایی داره، میدونم که این معنا در حقیقت مرگه ولی چون دوست ندارم مرگ رو توی روز روشن ببینم ذهنم توطئه میکنه و میگه : گوش کن نگران نباش. تو موجود ویژه ای هستی، تو معنا داری، دنیا معنا داره حسش نمیکنی؟ ولی من هنوز مرگ رو مبینم و حس میکنم. باز ذهنم میگه: به مرگ فکر نکن، لالالا، تو همیشه زیبا و ویژه باقی میمونی و هیچ وقت نمیمیری، هیچوقت هیچ وقت هیچوقت، مگه راجع به روح جاودانه نشنیدی؟ خب تو یه خوبش رو داری.

و من میگم شاید. ذهنم میگه: به این طلوع لعنتی نگاه کن، به این کوه های لعنتی نگاه کن به این درخت های لامصب نگاه کن از کجا میتونی اومده باشی به جز دست های خدا که تورو تا ابد توی آغوشش تکون میده؟ و من کم کم شروع میکنم ایمان آوردن به چیزهای متعالی. همه همین طورن. همین جوری شروع میشه. ولی شک همراهم هست. ذهنم میگه نگران نباش تو نمیمیری دست کم تا مدت ها نمیمیری. جوهر تو نابود نمیشه اون قسمت‌هاییت که ارزش نگه داری دارن. یه بار تمام دنیا رو از تختم دیدم ولی ردش کردم. یه بار دیگه آتشی دیدم که از داخلش یکی به من گفت تو بخشوده میشی اون رو هم رد کردم چون میدونم تمام صداها از درون میان .تلاش برای انرژی هسته‌ای وقت تلف کردنه. باید نیروی ناخودآگاه رو وقتی داره مرگ روانکار میکنه تحت کنترل در بیارن. طی این فرایند آتشینه که اعتقادات به وجود می آد و اگه آتش به اندازه کافی داغ باشه یقین هم تولید میشه. این به اصطلاح اهل معنویت ها که سنت غربی مصرف گرای قاتل روح رو نقد میکنن و میگن آسایش در مرگه، فکر میکنن این حرفشون فقط درباره‌‌ی دارایی های مادی مصداق داره. ولی اگه آسایش در مرگ باشه پس باید راجع به مادر تمام آسایش ها هم مصداق داشته باشه: (یقین باور)

یقین راحت تر از کاناپه‌ی چرمیه، یقین یه چکوزی اختصاصیه که سریع تر از ریموت کنترل در پارکینگ روح فعال رو به قتل میرسونه. ولی دربرابر طعمه‌ی یقیین سخت میشه مقاومت کرد. برای همین باید مثل من یه چشمت به کل فرایند باشه. با این که تمام تصاویر جهان رو دیدم و صداهای زمزمه وار رو شنیده م میتونم تمام شون رو انکار کنم و در مقابل وسوسه‌ی احساس خاص بودن و اعتماد به جاودانگی از خودم مقاومت نشون بدم چون میدونم تمام اینها کار مرگه. میبینی مرگ و انسان پرکار ترین نویسندگان روی زمین هستن. خروجی شون حیرت آوره. ناخودآگاه انسان و مرگ گریز ناپذیر به همراهی هم بودا و امثالش رو نوشتن. تازه این‌ها فقط شخصیت ها هستن. دیگه چی؟ شاید همه چی. این همکاری موفق همه چیز رو در این دنیا خلق کرده به جز خود دنیا، هرچیز موجود به جز چیزهایی که از اول همینجا بودن و ما پیداشون کردیم. میفهمی چی میگم؟

فرایند رو متوجه میشی؟ بکر بخون! رنک بخون! فروم بخون! همه شون همین رو میگن. انسان ها چنان خودآگاهی پیشرفته ای پیدا کردن که باعث شده از تمام حیوانات دیگه متمایز بشن، ولی این خودآگاهی یه فراورده‌ی جنبی هم داشته، ما تنها موجودی هستیم که به فانی بودنمون آگاهی داریم. این حقیقت به قدری ترسناکه که آدمها از همون سالهای ابتدایی زندگی اون رو توی اعماق ناخودآگاهشون دفن میکنن و همین ما رو به ماشین هایی پرزور تبدیل کرده، کارخانه های گوشتی تولید معنا.

معناهایی که رو که به وجود می آرن تزریق میکنن به پروژه های نامیرا شدنشون (مثلا بچه هاشون یا آثار هنری شون یا کسب و کارشون یا کشورشون) چیزهایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر میکنن. و مشکل اینجاست: مردم حس میکنن برای زندگی به این باورها احتیاج دارن ولی به طور ناخودآگاه بابت همین باورها متمایل به نابود کردن خودشون هستن. برای همینه که آدمی خودش رو برای هدفی دینی قربانی میکنه، اون برای خدا نیست که میمیره به خاطر ترس کهن ناخودآگاهش از مرگه که میمیره. بنابراین همین ترسه که باعث میشه بخاطر همون چیزی که ازش وحشت داره بمیره. میبینی؟ طنز پروژه های ابدی اینه: با این که ناخودآگاه به این قصد طراحی شون کردیم که آدم رو گول بزنن تا فکر کنه خاصه و هرگز نمیمیره. حرص و جوش خوردن بابت همین پروژه هاست که باعث مرگ انسان میشه. اینجاست که باید حواست جمع باشه.هشدار من به تو همینه. انکار مرگ باعث مرگ زودرس میشه و اگه حواست جمع نباشه تو هم سرنوشتی جز این نداری.


+جزء از کل | استیو تولتز | پیمان خاکسار | 656 صفحه


{ مقدمه: 2-ساخت بخشیدن به زمان }


پس از گرسنگی محرک و سپس گرسنگی به رسمیت شناخته شدن نوبت به گرسنگی ساخت می رسد. در شرایط عادی روزمره مردم بعد از سلام و احوال پرسی چه میکنند؟ مسئله دائمی مخصوصا برای نوجوانان این است: (بعد به او چه بگویم؟)

گذشته از نوجوانان برای بیشتر مردم هیچ چیز ناراحت کننده تر از مکث اجتماعی نیست. یک دوره سکوت و زمان بدون ساختی که در آن هیچ کدام از حاضران نمیدانند چه حرف جالبی بزنند. 

مسئله ی ابدی آدمیزاد این است که اوقات بیداری اش را چگونه بسازد و شکل دهد. بنابراین از نظر وجودی اساس سراسر زندگی اجتماعی یاری دادن متقابل برای اجرای این برنامه است.


+بازی ها ( روانشناسی روابط انسانی) | اریک برن | اسماعیل فصیح


نخستین بار، روان شناس سوئیسی، کارل گوستاو یونگ، بیش از هفتاد سال پیش، درباره‌ی تیپ شخصیّتی سخن گفت. امّا در واقع، دو زن آمریکایی، کاترین بریگز و دخترش ایزابل مایرز، بودند که این مفاهیم را بسط دادند. آن‌ها بُعد چهارم تیپ را به وجود آوردند و این مفاهیم را به شکلی عملی در اختیار عموم مردم قرار دادند.
یکی از کمک‌های بزرگ ایزابل به ما برای درک رفتار انسان، ایجاد یک ابزار روان‌شناختی بود که با اطمینان، شانزده تیپ کاملاً متفاوت را تشخیص می‌دهد. او نام این ابزار را «شاخص تیپ مایرز - بریگز» گذاشت و در چند سال گذشته، میلیون‌ها نفر در سراسر جهان به کمک این شاخص با مزایای شناخت تیپ‌های شخصیّتی آشنا شده‌اند.

تیپ شخصیتی از چهار مولفه یا بعد تشکیل شده است. این چهار بعد عبارت است از:

۱- افراد از کجا انرژی می‌گیرند؛ (درون‌گرا/برون‌گرا)
۲- به طور طبیعی چه نوع اطلاعاتی را مورد توجه قرار می دهند و به خاطر می‌سپارند؛ (شهودی/حسی)
۳- چگونه تصمیم می‌گیرند؛ (احساسی/متفکر)
۴- دوست دارند دنیای پیرامون خود را چگونه سازمان‌دهی کنند. (دریافت‌گر/قضاوت‌گر)

همان‌طور که مشاهده می‌کنید، هر یک از این ابعاد، با جنبه‌ی مهمی از زندگی سر و کار دارد و به همین دلیل است که تیپ‌شناسی، منجر به چنین شناخت و بصیرت دقیقی نسبت به رفتار خودمان و دیگران می‌شود. تیپ‌شناسی کمک می‌کند تا هر یک از این چهار بعد را به عنوان یک مقیاس -یا پیوستاری میان دو قطب متضاد- ترسیم کنیم. مقیاسی که در مرکز آن، یک نقطه‌ی میانی وجود دارد. این نقطه به این دلیل مهم است که هر کسی به یکی از دو طرف این مقیاس، تمایل مادرزادی و فطری دارد.

بعضی‌ها در برابر این نظر، که باید به یکی از دو طرف گرایش بیشتری داشته باشند، مقاومت می‌کنند و اصرار دارند که می‌توانند، با توجه به شرایط، از هر دو طرف استفاده کنند. گرچه این حرف درست است که همه‌ی ما هر روز صدها بار از هر دو طرف استفاده می‌کنیم، واقعیت این است که از آن‌ها با تواتر، انرژی یا موفقیت یکسان بهره نمی‌گیریم. یک مثال ساده کمک می‌کند تا این معنا را درک کنید. نخست، یک مداد یا خودکار و تکه ای کاغذ بردارید -اندازه‌ی آن فرقی نمی‌کند-. حالا خیلی ساده روی کاغذ امضا کنید. چه احساسی دارید؟... خیلی ساده است، نه؟ بسیار خوب، حالا دوباره امضا کنید، اما مداد یا خودکار را با دست دیگر بگیرید! چه احساسی دارید؟ اگر مثل بیشتر آدم‌ها باشید، در تشریح تجربه‌ی دوم خود از کلماتی مثل آزار دهنده، سخت، ناخوشایند و غیر‌طبیعی استفاده می‌کنید. به‌علاوه، احتمالا استفاده از دستی که با آن، کار نمی‌کنید، زمان و انرژی بیشتری می‌برد و نتیجه‌ی کار هم به خوبی دفعه‌ی اول نیست.
وقتی از سمتی که به آن تمایل دارید استفاده می‌کنید -مثل استفاده از دست مرجح-، کاری را انجام می‌دهید که به طور طبیعی اتفاق می‌افتد. وقتی از شما خواسته می‌شود از طرف مقابل استفاده کنید، زحمت به مراتب بیشتری می‌کشید و نتیجه‌ی کار هم به آن خوبی نیست؛ بنابراین، تجربه‌ی دوم معمولا به اندازه ی تجربه‌ی اول، خوشایند و رضایت‌بخش نیست.


+هنر شناخت مردم | پل دی تیگر  | محمد گذرآبادی | 312 ص


آدم‌ها شکل و شمایل و قد و قامت مختلفی دارند و مسلم این که هر آدمی منحصر به فرد است. اما احتمالا با ما هم‌عقیده‌اید که برخی آدم‌ها در مقایسه با دیگران، شباهت بیشتری به هم دارند. در صورتی که شخصیت مادرزادی و فطری یا نقشه‌ی ژنتیکی فرد را درک کنید، که معرف خصایص روان‌شناختی بنیادی اوست، متوجه می‌شوید رفتاری که تصادفی و اتفاقی به نظر می‌رسد، در واقع، کاملا قابل درک و حتی اغلب قابل پیش‌بینی است. و شخصیت فرد، بهترین و قابل اعتمادترین پیشگوی رفتار اوست.
عوامل بسیار زیادی بر رفتار تاثیر می‌گذارند: ژن‌ها، تربیت، استعدادها و توانایی‌های ذاتی، پیشینه‌ی فرهنگی، دوره‌ی زمانی و محل وقوع رفتار و نیز ویژگی‌های یک موقعیت خاص. انسان‌ها مخزن عظیمی از رفتارها را در اختیار دارند. رفتار همه‌ی ما حین یک مصاحبه‌ی شغلی، با رفتاری که در یک کنسرت موسیقی راک داریم، فرق می‌کند. وقتی با اعضای خانواده هستیم، رفتارمان فرق می‌کند با زمانی که در جمع نزدیک‌ترین دوستان خود هستیم. دلیل آن، این است که موقعیت، رفتار متفاوتی را طلب می‌کند. اما این به آن معنا نیست که با تغییر موقعیت، شخصیت ما نیز تغییر می‌کند. درست برعکس، ما به عنوان انسان، به اغلب موقعیت‌ها واکنش‌های خودکار نشان می‌دهیم و به طریقی عمل می‌کنیم که برایمان راحت‌تر است. شواهد زیادی در تایید این نظر وجود دارد و زمانی می‌توان آن‌ها را به راحتی مشاهده کرد که توجه داشته باشیم شخصیت اغلب مردم، کاملا پایدار و باثبات است.
با وجود این‌که مدل‌های متعدّد و مختلفی برای رفتار وجود دارد -عبارتی تجمّلی در بیان راه‌های مختلف برای درک آدم‌ها-، ما بر این اعتقادیم که تیپ شخصیتی، خردمندانه‌ترین و مفیدترین مدل است؛ اوّلاً به این دلیل که مدل مذکور، خصایص اصلی شخصیّت را، که در تمام افراد وجود دارد، به دقّت شناسایی می‌کند. ثانیاً این مدل، رفتار را به شیوه‌ای مثبت و دور از قضاوت تشریح می‌کند. این رویکرد نمی‌گوید که این‌طور بودن، بهتر از آن‌طور بودن است، یا یک تیپ شخصیّتی بر دیگری برتری دارد؛ بلکه به ما کمک می‌کند تا توانایی‌های طبیعی و ضعف‌های بالقوّه‌ی خود را تشخیص دهیم و به وضوح شناسایی کنیم. و با نشان دادن شباهت‌ها و تفاوت‌هایمان، به ما کمک می‌کند تفاوت‌های خود را نه‌تنها ارزیابی کنیم، بلکه گرامی نیز بداریم.


+هنر شناخت مردم | پل دی تیگر  | محمد گذرآبادی | 312 ص


در روانشناسی وجودی چهار تجربه است که آگاهی برای آنکه زندگی اصیل بیابد، لازم است نسبتش را با آنها پیدا کند؛ «تنهایی، پوچی، مرگ و آزادی»


تنهایی وجودی اما "تنها ماندن" نیست
طرد شدن نیست
با خود بودن است.
"تنها بودن" است


پوچی وجودی بی معنایی نیست
نامعنایی است
یعنی نیاز به معنا کردن بودن نیست.

مواجهه با مرگ نه مرگ خواهی و نه "مرگ اندیشی" و اشتغال ذهنی به مرگ است.
"مرگ آگاهی" است.
فهم مرگ چونان زمینه زندگی است.


و سرانجام برآمد همه این تجربه ها، آزادی است.
آزادی، مجبور نبودن برای در بند یا رها بودن است نه الزام به الزام نداشتن.
درجه آزادی به میزان داشتن امکانها نیست به میزان تحقق امکانها و ساختن شادی است.



+دکتر فرزاد گلی

+بی اندازه برام جالب بود وقتی با این متن مواجه شدم. چون در دوسال گذشته به شکل واضحی درگیر هر چهار موضوع بودم بدون اینکه مستقیما از منابع روان‌شناسی وجودی مطالعه ای داشته باشم یا از این چهار تجربه به عنوان ارکان اصلی آگاهی خبر داشته باشم. و این منو بیشتر از گذشته مطمئن کرد که اگه در مسیر درستی قرار داشته باشی در نهایت به نتایج نسبتاً مشخصی میرسی..یا حداقل دغدغه هات در محدوده معینی قرار خواهد داشت.


[مقدمه: 1- آمیزش اجتماعی]


واژه ی نوازش را معمولا یک تماس جسمی صمیمانه میدانند اما نوازش در عمل ممکن است شکل های متعددی داشته باشد. نوازش را میتوان هر حرکتی دانست که به رسمیت شناختن حضور دیگری را نشان میدهد. به این ترتیب نوازش را میتوان واحد اساسی عمل اجتماعی نامید. تبادل نوازش ها رفتار متقابلی را شکل میدهد که واحد آمیزش اجتماعی ست..

تا آنجا که به نظریه بازی ها مربوط است، وجود هر آمیزش اجتماعی، هرچه که باشد، بر فقدان آن مزیت زیستی دارد.

این اصل در آزمایش هایی که دکتر اس.لواین روی موش ها انجام داده نشان داده شده است  نتیجه این آزمایش ها این بود که نه تنها رشد جسمی و فکری و عاطفی، بلکه رشد بیوشیمیایی مغز و حتی مقاومت در برابر لوسمی (سرطان خون) تحت تاثیر نوازش ها قرار دارند! جنبه ی مهم این آزمایشها این بود که نشان داده شد نوازش های ملایم و شوک های الکترونیکی دردناک در سلامتی جانور تاثیر مساوی دارند.


+بازی ها ( روانشناسی روابط انسانی) | اریک برن | اسماعیل فصیح


[مقدمه: 1- آمیزش اجتماعی]


توجه روانپزشکی اجتماعی به این است که در جریان عادی رشد، از وقتی که نوزاد از مادرش جدا میشود چه اتفاقی می افتد. تمام آنچه را که تا پیش از این بیان شد میتوان تنها در یک عبارت مصطلح خلاصه کرد: "اگر نوازش نشوی، روانت نابود میشود!"

بنابراین بعد از آن که دوران صمیمیت دامان مادر به پایان رسید، فرد در بقیه عمر هر روز با این معما رو به رو میشود که دست تقدیر چه شاخی سر راهش سبز خواهد کرد. یک شاخ عبارت است از نیروهای اجتماعی و روانشناختی و زیستی که مدام سد ادامه صمیمیت جسمانی به سبک دوران نوزادی میشود و شاخ دیگر تلاش مداوم اوست برای کسب مجدد آن صمیمیت.

در بسیاری از موارد فرد سازگاری نشان میدهد و یادمیگیرد تا با کمترین نوازش، حتی از نوع نمادین آن خود را راضی کند، تا جایی که گاهی حتی مشاهده یک سر تکان دادن در تایید کارهای او و به رسمیت شناختن موجودیتش، برایش کافی ست - اگر چه آرزوی اولیه او برای صمیمیت جسماتنی به همان میزان باقی مانده است.

در واقع گرسنگی محرک ایام نوزادی تا حدی تبدیل به گرسنگی "به رسمیت شناخته شدن" میگردد. با افزایش یافتن پیچیدگی های این سازش، شخص در تلاش برای به رسمیت شناخته شدن منفردتر میشود، و همین نشانه هاست که به آمیزش اجتماعی تنوع میبخشد و سرنوشت فرد را تعیین میکند.

یک هنرپیشه سینما ممکن است نیاز داشته باشد در هفته صدها تشویق و نوازش از دوستداران گمنام و غیرقابل شناسایی اش دریافت کند تا مغزش نپکد، درحالیکه سلامت جسمی و روانی یک دانشمند احتمالا تنها مستلزم دستی ست که استادی سرشناس سالی یک بار محض تشویق به پشتش بنوازد!


+بازی ها ( روانشناسی روابط انسانی) | اریک برن | اسماعیل فصیح


[مقدمه: 1- آمیزش اجتماعی]


دکتر اسپیتز متوجه شد نوزادانی که پس از تولد برای مدتی طولانی از آغوش محروم میگردند رفته رفته دچار افت روحی غیرقابل جبرانی میشوند و چه بسا سرانجام با ناراحتی های روانی ناشی از آن از پای درآیند.

آنچه اسپیتز محرومیت عاطفی مینامد میتواند مهلک باشد. این ملاحظات که به فرضیه گرسنگی محرک (stimulus hunger) در نوزاد انجامید دال برآن بود که مطلوب ترین محرک ها آنهایی هستند که از راه صمیمیت جسمی عمل میکنند. نظیر چنین پدیده ای در بزرگسالانی که در معرض محرومیت احساسی واقع میشوند هم دیده میشود.

شاید تاثیر چنین محرومیت ها آنچنان در چشم نباشد اما واضح است که میتواند منجر به روان پریشی موقت یا  حتی اختلالات روانی بلندمدت شود. درگذشته دیده شده است که در محکومان به حبس های انفرادی بلندمدت، محرومیت های اجتماعی و احساسی اثراتی مشابه گذاشته اند. در حقیقت زندان انفرادی از جمله تنبیهاتی ست که حتی زندانیانی که در برابر شکنجه سخت و مقاوم بوده اند از آن وحشت دارند.

از لحاظ زیست شناختی این امکان هست که محرومیت های عاطفی و احساسی موجد تغییراتی عضوی در بدن شوند. اگر نظام فعال کننده شبکه اعصاب در ساقه مغز به انداز کافی تحریک نشود تغییراتی در جهت فساد یاخته های عصبی صورت میگیرد.

بنابراین میتوان زنجیره ای زیست شناختی فرض نمود که محرومیت های عاطفی و احساسی را (با واسطه بی توجهی) به فساد سلولی و نهایتا مرگ پیوند میدهد!

در این رهگذر برای بقای ساختمان تن گرسنگی محرک(احساسی) و گرسنگی غذایی اهمیت حیاتی یکسانی دارند.


+بازی ها ( روانشناسی روابط انسانی) | اریک برن | اسماعیل فصیح


از میان آرای مختلف درباره مؤلفه‌های سلامت روان، شش مؤلفه هست که وجه مشترک همه این آراست و به نظر، بهترین نظامهای اخلاقی آنها هستند که به این شش مؤلفه یاری برسانند. این مؤلفه ها به ‌اختصار از این قرارند:

1.عزت نفس: یعنی اینکه انسان، به لحاظ اخلاقی در هر مرتبه هم که باشد، نزد خود خفیف نباشد و خود را دارای ارزش بداند. فرق عزت نفس با تکبر در این است که عزت و خفت نفس اساساً در مقایسه خود با دیگری به دست نمی‌آید، بلکه فقط در نگاه به خود حاصل می‌شود، اما تکبر وقتی پیش می‌آید که انسان خود را با دیگری مقایسه کند. بنابراین، ممکن است انسان عزت نفس داشته باشد اما تکبر نداشته باشد، یعنی اصلاً ثروت روانی و اخلاقی خود را بالاتر از دیگری نمی‌داند، اما همین مقدار را که دارد ارج می‌نهد. به عبارت دیگر، انسان در این حالت به بوده‌ها و داشته‌های روانی و اخلاقی خود ارج می‌نهد بدون اینکه آنها را با دیگری مقایسه کند.

 2.یکپارچگی روانشناختی: (که غیر از یکپارچگی اخلاقی است)، یعنی اینکه کل وجود انسان یک آهنگ را کوک کرده باشند. به عبارت دیگر، یعنی عقاید و باورها، احساسات و عواطف و هیجانات، خواسته‌ها، گفتار و کردار هر فرد که سازنده شخصیت و منش او هستند با هم هماهنگ باشند و به تعبیر جالب عیسی، خانه‌های درونش تجزیه نشوند.

3.خودفرمانروایی شخصی: (که شامل همه رأیها و تصمیمات می‌شود و غیر از خودفرمانفرمایی اخلاقی است، که فقط شامل رأیها و تصمیمات اخلاقی است)، یعنی انسان در مقام نظر و عمل تابع و تسلیم اقتضائات خود باشد، نه تابع و تسلیم اقتضائات دیگری. به عبارت دیگر، یعنی اگر انسان اتخاذ رأیی در مقام نظر و تصمیمی در مقام عمل می‌کند واقعاً مجموعه ادراکات وجود او اقتضای این رای یا تصمیم را داشته باشند.

4.خودشکوفایی: یعنی اگر انسان استعدادی را در خود دید سعی کند آن را شکوفا سازد و بالقوه‌گی هایش را بالفعل سازد. البته درست است که، به قول روانشناسان رشد، هیچ انسانی نمی‌تواند همه استعدادهای خود را به فعلیت برساند، اما لااقل آنقدر که می‌تواند بکند.

5.سازواری اجتماعی: یعنی انسان بتواند در جامعه‌ای که عقاید، احساسات و عواطف و هیجانات و خواسته‌ها هیچ کس در آن جامعه مثل او نیست با نرمی در کنار دیگران زندگی کند و به بیشترین حد ممکن زندگی مسالمت‌آمیز داشته باشد، نه اینکه اختلاف عقیده با دیگران باعث جدایی عاطفی شود و انسان با کوچک‌ترین تفاوت بگوید راه من از راه شما جداست و به این ترتیب خود را دچار انزوای روانشناختی کند.

6.شناختهای واقع‌گرایانه داشتن: کسانی که سلامت روانی دارند به طور مطلق از اوهام، خرافات، هذیانات، سخنان نامدلل، سوگیریها و پیش‌داوریها گریزان‌اند و می‌کوشند تا آنجا که می‌توانند عالم واقع را چنان که هست وارد ذهن خود کنند نه چنان که دوست دارند. به عبارت دیگر، آرزواندیشی ندارند و نمی‌گویند چون آرزو دارم که الف ب باشد پس الف ب است. یکی از علائم این شناخت این است که چنین کسی همیشه پنجره‌های ذهنش را بازمی‌گذارد تا بادهای مخالف به او بوزند و از این رو به این حالت «سعة صدر» نیز گفته‌اند.

+مصطفى ملکیان


یکی از مکانیزم های دفاعی که فروید در آدمیان شناسایی کرده است، "مکانیزم معکوس سازی یا Reaction Formation" است.
فروید می گوید زمانی که اشخاص جهت مخالف امیال خطرناک خود را خارج از اندازه ی معمول مورد تاکید قرار میدهند، مشغول به کارگیری مکانیزم معکوس سازی هستند.

"او را دوست دارم" به "از او متنفرم" تبدیل می شود؛ همانطور که ترس به شجاعت؛ و بی کفایتی به غرور. مردی که از وابستگی خود به دیگران وحشت دارد، چنین می گوید که به هیچکس نیازمند نیست.
احتمالا شماری از راهبه ها و کشیشان در واکنش به ترس از امیال جنسی خود به جرگه ی روحانیان در آمده اند.

+امین جباری

++خودشناسی مسیر فوق العاده جالبی داره. تازه فهمیدم که تاکیدم در گذشته روی مفاهیمی مثل آزادی و بی نیازی، بیشتر از اون که یه نقطه قوت باشه یه مکانیزم دفاعی و از روی ضعف بوده..


آدمها یک روز به هم دلبسته مى شوند و تصور مى کنند دوست دارند باقی عمرشان را کنارِ هم باشند.
اما نه تغییراتِ روزگار قابلِ پیش بینی ست و نه تغییراتِ آدمهایش. شاید..شاید یک روزى بیاید که همان آدمها، بدونِ آنکه تبدیل به آدمهاى بد و شرور و ظالمى شوند، تفاهم و توافقشان به مشکل بخورد و دیگر نخواهند باقىِ مسیر را کنارِ هم ادامه دهند.
اگر آن دو فرد هویت فردىِ قوى داشته باشند، قدرت اقتصادى داشته باشند، شخصیتِ مستقل و بدون وابستگی داشته باشند، از سرِ اجبار و نیاز مجبور نیستند یک عمر در تنش و تشنج زندگى کنند و از آن تلختر مجبور نیستند بچه هایى به دنیا بیاورند که در همین فضاى سرد و آشفته بزرگ شوند.
و از همه اینها مهم تر، اگه در عین استقلال داشتن، با هم انقدر رفیق باشیم که بتوانیم بى ترس و نگرانى، از وضعیتِ روانى و احساساتمان با یکدیگر حرف بزنیم و انقدر جرأت داشته باشیم که اگر روزى به هردلیلی نخواستیم ادامه دهیم، این موضوع را واضح و بى پرده به هم بگوییم، دیگر خیانت و پنهان کارى و دروغ معنى ندارد و دو طرف هرچه زودتر، تکلیفشان را میدانند و دنبال مسیر جدیدی برای ادامه زندگیشان میگردند.


+غزل مهدوی


زمانی که با فردی آشنا می‌شویم، بر اساس برداشتی که از ظاهر، رفتار، و معلوماتی که خودش یا دیگران به ما می‌دهند، طرحی از او در ذهن خود می‌ریزیم. به این طرح یا الگو schema نیز می‌گویند.

ساختن طرح در روابط اجتماعی فایده‌هایی دارد. به وسیلۀ این طرح‌ها یا الگوها، تلاش ما این است تا رفتار دیگران را پیش‌بینی‌پذیر سازیم. مثلاً بدانیم که فلان شخص، نظر به فلان ویژگی شخصیتی که دارد، در فلان موقعیت چه واکنشی نشان خواهد داد؛ آیا در برابر فلان حادثه خواهد ترسید، صبر و حوصله پیشه خواهد کرد، یا نبض کار را به دست خواهد گرفت؟ سخاوتمند است؟ خسیس است؟ مهربان است؟ و… هم‌چنان با ساختن طرح، ما کسانی را که با آنها در ارتباط هستیم بخش‌بندی می‌کنیم، یک عده را به عنوان دوستان نزدیک بر می‌گزینیم، و ترجیح می‌دهیم با برخی دیگر فقط در حد یک ارتباط ساده بسنده کنیم.
تا این جای کار مشکلی به نظر نمی‌رسد. لیکن اگر دقت نشود، ممکن است استفاده از این روش در مواردی سبب سوءتفاهم یا درگیری شود، بالاخص در رابطه‌های نزدیک خانوادگی، مثلاً میان زن و شوهر یا والدین و فرزندان. اولین مشکل این است که ما هیچ‌زمانی نمی‌توانیم تمام و کمال ذهن یک فرد دیگر را بخوانیم و داخل دنیای ذهنی او شویم. آنچه ما از او می‌دانیم بر بنیاد رفتاری است که در موقعیت‌های مختلف نشان می‌دهد. و رفتار از شخصیت متمایز است!

دومین مشکل این است که ممکن است یکی از رفتارهای او را نپسندیم و سپس خواسته یا ناخواسته بر همان رفتار متمرکز شویم و هر لحظه منتظر باشیم تا این رفتار از او سر بزند تا بگوییم: دیدی؟ می‌دانستم که چنین می‌کنی!
این مشکل آرام آرام می‌تواند مشکل سومی را به وجود بیاورد. مشکل سومی این است که طرف مقابل نیز طبیعتاً دست به دفاع می‌زند و ممکن است نظر به برداشتی که حالا از او دارید، رفتار خود را تنظیم کند و همان‌گونه به پیش برود. در نتیجه، دعوایی شکل می‌گیرد که در آن رفتارهای مورد توافق نادیده گرفته می‌شوند و انرژی هر دو طرف صرف فقط یک یا دو مورد می‌شود.

بگذارید مثالی بزنم. پدری فکر می‌کند که پسرش حرف‌شنو نیست و به حرف‌هایش اهمیتی نمی‌دهد. لیکن وقتی از او با تفصیل بیشتر می‌پرسیم، متوجه می‌شویم که پسر در بیشتر موارد خواسته‌های پدر را اجرا می‌کند، مسوولیت‌پذیر و سخت‌کوش است، و تنها در یک یا دو مورد با پدرش اختلاف دارد. پدر از این موضوع دل‌خور شده و برداشت او طوری است که گویا پسرش یک حرف‌ناشنو به تمام‌معناست. ندیده گرفتن تمام خوبی‌ها و متمرکز شدن بر یک یا دو مورد اختلاف، سبب شده تا پسر نیز دل‌خور شده و انگیزۀ خود را برای تلاش بیش‌تر کم یا زیاد از دست بدهد، و این منجر شده به بهانه‌گیری‌های بیشتر پدر.

مثال دیگر: زن از شوهر انتقاد می‌کند که دیر به خانه می‌آید و در تربیت فرزندان سهم نمی‌گیرد. زن به یاد می‌آورد که شوهرش در طول چند ماه اخیر معمولاً دیر به خانه آمده. با اندیشیدن به این موضوع ناراحتی‌اش اوج می‌گیرد، و به این نتیجه می‌رسد که شوهرش یک فرد بی‌مسوولیت است که در برابر خانوادۀ خود زیاد غفلت می‌کند. در جریان این الگوسازی، زن فراموش می‌کند که شوهرش مجبور بوده است تا هر روز، برای چند ساعت بیشتر کار کند تا به مصارف منزل رسیدگی کند. هم‌چنان او در روزهای رخصتی، بیشترین وقت خود را با فرزندان خود سپری می‌کند و کوشش می‌کند از بودن با خانواده لذت ببرد.
نمونه‌های از این دست زیاد اند. مهم است وقتی طرح یا الگویی از یک فرد، بخصوص از نزدیکان ما، در ذهن می‌ریزیم، همیشه دو مورد را در نظر داشته باشیم:
یکم – طرح ذهنی ما از آن شخص شاید صد در صد درست نباشد.
دوم – جنبه‌های مثبت رفتار و رفتارهایی مورد پسند فراموش نشوند.

این دو بسیار مهم اند، چون معمولاً عیب‌جویی در مقایسه با تحلیل کُل رفتار یک شخص، کار آسان‌تر است و هم‌چنان این زمینه را فراهم می‌کند تا خشم خود را بر دیگران فرو بریزیم و خود را از نظر عاطفی تخلیه کنیم. اما این روش، سازنده نیست و معمولاً به آن چه دل ما می‌خواهد نمی‌رسیم و این ممکن است بر فرسودگی ذهنی و عصبانیت ما بیافزاید.

+اسماعیل درمان


اخلاق بردگی یعنی همین چیزی که ۹۰ درصد مردم به‌ آن معتقدند؛ اخلاقی که می‌گوید در مهمانی‌ها و جمع فامیل لبخند بزن، اگر عصبانی می‌شوی، خوددار باش و فریاد نزن، وقتی دخترعمویت بچه‌دار می‌شود برایش کادو ببر، وقتی دوست‌ت ازدواج می‌کند به‌ش تبریک بگو، وقتی از همکارت خوش‌ت نمی‌آید، این را مستقیم به‌ش حالی نکن، برای این که دوست‌ت، همسرت، برادرت ناراحت نشوند خودت را، عقاید و احساسات‌ت را سانسور کن، برای به دست آوردن تأیید و تحسین اطرافیان، لباسی را که دوست داری نپوش، اگر لذتی بر خلاف شرع و عرف و قوانین جامعه‌ی بشری است آن را در وجودت بکُش و به خاک بسپار، فداکار، مهربان، صبور، متعهد، خوش‌برخورد و خلاصه، همرنگ و همراه و هم‌مسلک جماعت باش.

اما «اخلاق اربابی» کاملاً متفاوت است. افرادی که به اخلاق اربابی پایبندند، از نظر روان‌شناسی، آدم‌هایی هستند که به بالاترین حد از بلوغ روانی رسیده‌اند و قوانین اخلاقی را نه از روی ترس از خدا و جهنم و قانون و پلیس و همسر و پدر و مادر و نه به طمع پاداش و تشویق اجتماعی، که بر مبنای وجدان خودشان تعریف می‌کنند.
البته وجدان شخصی این افراد، مستقل، بالغ، صادق و سالم است، اهل ماست‌مالی و لاپوشانی نیست، صریح و بی‌پرده است و با هیچ‌کس، حتی خودشان تعارف ندارد. بزرگ‌ترین معیار خالقان اخلاق اربابی برای اعمال و رفتارشان، رسیدن به آرامش و رضایت درونی است. اخلاق اربابی مرزهای وسیع و قابل انعطافی دارد و هرگز خشک و متعصب نیست.
برای توده‌هایی که مقید و مأخوذ به اخلاق بردگی هستند، اخلاق اربابی، گاهی زیبا و تحسین‌برانگیز، گاهی گناه آلود و فاسد، و در اکثر مواقع گنگ و نامفهوم است.
یونگ می‌گوید: افرادی که به اخلاق اربابی رسیده‌اند، تاوان این بلوغ را با تنهایی و طردشدگی پس می‌دهند. آن‌ها به رضایت درونی می‌رسند ولی همیشه برای اطرفیان‌شان، دور از دسترس و غیر قابل درک باقی می‌مانند.



بعضی ها در اثر گلوله میمیرند و جمعی دیگر در شعله های آتش میسوزند

اما اغلب آن ها ، اینچ اینچ ، در کارهای بی اهمیت محو میشوند..


+رابرت آبراهامز...


یونگ بر واژه ای به نامِ «فردیت» تاکید داشت که مختصری از معنایِ آن رابرایتان باز گو می کنیم. این واژه می تواند معنا و مفهومِ عمیق تر و پر محتوا تری را از موفقیت و رضایتمندی ارائه دهد که در اغلبِ موارد فاصلۀ بسیار زیادی با تعاریفی دارد که تاکنون در ذهنِ ما نقش بسته است. از منظرِ یونگ نهایتِ خرسندی و رضایتمندیِ انسان زمانی اتفاق می افتد که بتواند «خودِ منحصر به فرد» و یکتایش را به گونه ای زندگی کند تا در نهایت آشتی و صلحی بینِ اضداد و وجه هایِ مختلفِ روانش را شاهد باشد.
حفظ تعادل و برقراری توازن در بخش هایِ مختلفِ روان در روانشناسی تحلیلی از مهمترین اهداف محسوب می شود.هدفی که بدونِ تحملِ رنج به دست نمی آید اما قطعاً رنجی است مقدس که به گنجِ «آگاهی» منتهی می شود. در این مسیر باید بسیار شکیبا باشیم.مسیرِ روانشناسیِ تحلیلی مسیری است تدریجی آهسته و پیوسته و صد البته عمیق و ژرف و بی انتها.باید بی نهایت صبور باشیم ولیکن در حرکت و پویایی مدام و پیوسته ای قرار داشته باشیم . به تعبیری شاعرانه چون راه روی راه بری...! فردیت یافتن نهایتاً می تواند ما را در مسیری قرار دهد که آن را می توان قرار گرفتن در «مدارِ خود شدن» و یا «خود بودگی» نامید.زندگی کسی که در مدارِ خود شدن می گردد سرشار از معنا ست و چنین فردی در میانِ تلاطم ها و آشفتگی هایِ طبیعیِ زندگی قلبی آرام و مطمئن دارد و آرامشی عمیق و ژرف را در دل می پروراند. خود شدن همان چیزی است که ما در طبیعت به وفور شاهدش هستیم. هیچ بذر و دانۀ پرتقالی تمایل به سیب شدن ندارد و هیچ سیبی شیفتۀ پرتقال شدن نیست.جزء جزء عناصری که در طبیعت حضور دارند به خوبی می دانند که چگونه با پذیرشی کاملِ وجودِ بی همتایِ خودشان را زندگی کنند این فقط انسان است که باید مدام به خود یادآوری کند که در واقع کیست و چه می خواهد ؟!