دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

۱۰۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزانه ها» ثبت شده است


داریوش آشوری در برنامه پرگار گفته بود خواندن مولوی، چندان تفاوتی با خوردن قرص والیوم ندارد. این حرف خشم برخی از هم وطنان میهن‌پرست‌مان را که نه شعر می‌خواندند و نه داروی آرام‌بخشی مصرف می‌کردند برانگیخت. 


+ همانطور که می دانید والیوم، داروی مسکن و خواب‌آور است که برای تسکین اضطراب، اختلالات خواب و اختلالات هراس تجویز می‌شود. 


داشتم زندگینامه فریدون فروغی رو از ویکیپدیا میخوندم و به این فکر میکردم چطور یه هنرمند تصمیم میگیره با خلق اثری مثل "سال قحطی" به شکلی خودخواسته زندگی حرفه ایش رو به نابودی بکشونه. مخصوصا اینکه فریدون از اون دسته آدم هایی بوده که هم از سیستم قبلی زخم خورده، هم از سیستم فعلی. 

بعد به این نتیجه رسیدم که بعضی از آدم ها، آدم ِ به هر قیمتی بودن، نیستند. درست برعکس اکثر آدم هایی که در سیستم فعلی کتاب چاپ میکنند، فیلم میسازند، یا آهنگ منتشر میکنند. این‌ها حاضرند هر خواری رو تحمل کنند و حتی برخلاف عقاید و مرام شخصی شون کار کنند، اما فقط باشند!

یه مدت پیش ژوله، سلسله پست هایی رو منتشر کرده بود با هشتگ #من_و_سانسورچی و از دیگران‌ هم دعوت کرده بود که از تجربه های خودشون صحبت کنند. به نظر حرکت شجاعانه ای می‌اومد اما انگار اون هم وقتی این تصمیم رو گرفت که از سیستم به بیرون پرت شده بود. به غیر از غرابت داستان ها چیزی که برای من عجیب بود، تن دادن این همه آدم و به اصطلاح هنرمند به این همه تحجر و وقاحت و تاریک‌اندیشی در این سال ها بود. 

میشه اینطوری توجیهش کرد که سپردن کامل فضا به اون آدم های عقب مونده فقط کار رو بدتر میکرد و حضور همین نیم بندها و نیمه منتقدها حداقل کمی محیط رو تلطیف و باعث اصلاح مثلا تدریجی سیستم از درون میشد. این حرف‌ها میتونه تا حدودی درست باشه و تا حدی هم فقط یک بهانه بنظر برسه‌.

البته میشه هنربندی که برای گذران زندگی مجبور به کار کردن به این شکل در بخش های مختلف این سیستم توتالیتر هست، رو تا حدی درک کرد‌. گذران زندگی هیچ وقت شوخی نبوده.



1.برای پذیرفتن این نوشته باید در ابتدا این حرف دیوید هیوم رو، روی چشم گذاشت که: "از منظر جهان هستی حیات یک انسان اهمیت بیش‌تری از حیات یک صدف ندارد."

این حرف بدیهیه، هرچند میشه پیامدهای ایده مخالف این حرف رو هم بررسی کرد. یعنی این گفته که "انسان اشرف مخلوقات است". (در دنیای فعلی و به طور خلاصه تر در فیلم mother! آرنوفسکی میشه بیشتر نتایج این ایده ادیان ابراهیمی رو تماشا کرد، این که مجوز انجام چه کارهایی رو در قبال باقی موجودات و کره زمین به انسان داده.)

همینطور در دو نگاه متفاوت، میشه از حرف هیوم اینطور برداشت کرد که: زندگی انسان مثل باقی موجودات ارزشمنده و یا زندگی انسان هم مثل باقی موجودات ذاتا اهمیت خاصی نداره. و این ما، خود انسان ها بودیم که برای زندگی مون ارزشی ذاتی قائل شدیم تا سنگ رو سنگ بند بشه، تا احتمالا بتونیم جامعه ای تشکیل بدیم.


2. این روزها دارم به پادکست چنل بی گوش میکنم. تو این پادکست ها قصه مردها و زن هایی روایت میشه که زندگی متفاوتی از دیگران در پیش گرفتند تا در نهایت داستان زندگی شون، به ماجرای هیجان انگیزی تبدیل بشه که ما حتی از شنیدنش هم لذت میبریم.

اکثر این داستان ها روایت زندگی افرادیه که در نگاه دولت، قانون و جامعه، جنایتکار، خلاف کار یا حداقل قانون شکن شناخته میشن و در نهایت کارشون به زندان یا حتی مجازات اعدام منتهی میشه.

آخرین داستانی که شنیدم، قصه راست اولبریکت بود، خالق وبسایت سیلک رود (silk road) که به آمازون مواد مخدر هم معروف بوده. "راست" لیبرترین بوده و عقیده داشته که هرکسی خودش حق داره تصمیم بگیره که چی بخره، چی رو استفاده کنه یا چه چیزی رو وارد بدنش بکنه. لیبرترین ها در نگاه کلی خواهان خودمختاری و آزادی انتخابند و اولویت شون داوری و تشخیص فردیه.


3. حتی لیبرترین ها هم به وجود دولت مرکزی اعتقاد دارند. اما دولتی که صرفا از افراد و اموالشون در برابر اقدامات جنایی دیگران محافظت کنه. با یک نگاه واقع گرایانه، دولت و نیروهای امنیتی وجود دارند و وجود خواهند داشت و آزادی های فردی مردم رو هم محدود خواهند کرد. اما اصلا شاید وجود اونهاست که بازی زندگی این آدم ها رو جذاب میکنه. محشرترین دیالوگ سریال بریکینگ بد هم شاید به همین موضوع اشاره میکنه: "اگه قرار باشه من هرکاری که دوست داشتم انجام بدم و بعدش هیچ عواقبی برام نداشته باشه دیگه زندگی چه معنایی داره؟"


4. تا به اینجا زندگی پرمخاطره ای نداشتم، هرکاری که دوست داشتم نکردم، چون از عواقبش میترسیدم. احتمالا از اینجا به بعد هم شبیه باقی گله، به همین راه های از پیش تعیین شده و همین زندگی پرملال و تکراری و بی معنی ادامه خواهم داد. اما این باعث نمیشه پایان هر پادکست آرزو و دل دل نکنم که صاحب اون زندگی پرماجرا بتونه به شکلی فرار کنه تا بیرون از زندان های جامعه به زندگیش ادامه بده و همین جا با مزایا و عواقب کارهایی که دوست داشته انجام بده و انجام هم داده، مواجه بشه.



دارم تمرین می‌کنم همونطور که در درونم راحتم رفتار کنم و باشم. تعارف نمی‌کنم و اگه چیزی بخوام درخواست می‌کنم. اگه دلم نخواد کاریو انجام بدم، انجامش نمی‌دم و سعی می‌کنم کاری به مصلحت‌ کوتاه‌مدت و آداب‌اجتماعی نداشته باشم. مثلاً اگه دلم نخواد صحبت کنم یا اصلاً جوابی نداشته باشم خیلی راحت در برابر دیگران سکوت می‌کنم و حرفی نمی‌زنم ( تا اینکه صرفا واکنشی نشون بدم که اون‌ها ناراحت نشن.)

اینکار‌ها، حداقل برای خودم، شکل بی‌احترامی به دیگران رو نداره و مسئله رعایت صداقت و احترام گذاشتن آشکار و بی‌پرده به خودم و اولویت دادن به لذت یا آسایش شخصیمه.

مشخصه که همیشه هم اینقدرها ساده نیست و جاهایی بوده که موفق نبودم. مثلا یه دفعه روی صندلی جلو تاکسی نشسته بودم تا اینکه یه خانوم میانسال چادری بهم گفت: "پشت دونفر آقا نشستن سختمه میخوام جلو بشینم". و من نتونستم بگم نه. درحالیکه در نگاه من این درخواست‌ها یا شکل سوء‌استفاده از جنسیت دارند یا از عقب‌ موندگی تربیتی ناشی می‌شن.

به هرحال دلیلش برام خیلی بی‌‌معنی و سفیهانه بود و تازه اگه معنی‌ای هم داشت باز تکون نخوردن از جام راحت ترین انتخاب بود. اما در برابر نگاه بقیه مسافرها و راننده معذب شدم و نتونستم بگم نمی‌خوام. انتخاب ساده‌تر (نه راحت‌تر!) تبدیل شد به رفتن و نشستن روی صندلی عقب.



یک. فکر نمی‌کنم ممکن باشد که فیلم Call Me by Your Name را دید و عمیقاً به زندگی الیو پِرلمن غبطه نخورد. جوان ۱۷ساله‌ای که در ایتالیای دهه هشتاد تعطیلات تابستانی را با خانواده‌ی حمایت‌گر و روشنفکرش در شهر و خانه ای زیبا می‌گذراند. کتاب می‌خواند، همراه دوستانش در نهر‌ها و حوضچه های زلال و زیبا شنا می‌کند، پیانو می‌نوازد و روی آهنگ‌هایش کار می‌کند، با آسودگی خاطر سیگار می‌کشد، با آدم‌هایی که دوست دارد وقت می‌گذراند، هر‌ زمان که خواست عشقبازی می‌کند و آب زردآلو می‌نوشد!


دو. اوضاع مملکت بد نیست، خراب هم نیست. حتی نمی‌شود با صفت داغان تحسین اش کرد. اوضاع هراسناک است، یا بهتر بگویم دهشتناک. اگر تا به حال زندگی خوبی برای خودت دست و پا کرده‌ای که کرده ای وگرنه دیگر با این شرایط امکان ساختن یک زندگی مستقل معمولی هم اگر نگوییم غیرممکن،‌ بسیار سخت‌تر از پیش است. با اوج‌گیری قیمت دلار و قطع ارز دانشجویی امکان مهیا شدن شرایط مهاجرت هم بسیار بعید است. به قول سعدی نه امکان بودن گذاشته اند، نه پای گریز.


سه. داشتم فکر می‌کردم حداقل تا به حال زندگی بدی نداشته ام، البته که در قیاس با آقازاده ها و ریچ‌کیدزها امکانات و تفریحات و لذات من در حد یک شوخی هم نبوده است. با همه این‌ها می‌توانم پیش خودم بگویم در بقیه جنبه‌ها تقریبا از زندگی‌ام راضی بوده ام و اگر همین الان هم عمر‌م به سر آید به غیر از آرزوی سیرِ دنیا، حسرت آنچنانی در دلم نمانده است.


چهار. در این بحران (که برای ما دیگر همیشگی شده است) حرف زدن از هر مسئله دیگری به جز بی‌کفایتی‌ها و خیانت‌ها و شرایط اقتصادی و اجتماعی نامطلوب، مسخره به نظر می‌رسد. اگرچه گفتن و خواندن این حرف‌ها (که حداقل به اعتراض یکپارچه و موثری هم ختم نمی‌شود) ثمره خاصی هم ندارد.

یکسال پیش با امید بسیار به روحانی رای دادیم. اگرچه همان موقع هم نه آنچنان از شرایط راضی بودیم و نه انتخابمان را کامل می‌پنداشتیم. خوب می‌دانستیم که مشکل فراتر از نهاد ریاست جمهوری و قوه‌مجریه است. زشت‌ترین درس این یکسال هم شاید از بین رفتن کامل اعتماد و امید به اصلاحات و سرانش بود. و دانستن اینکه وضع همیشه می‌تواند بدتر شود. نمی‌دانم سال دیگر چه خواهد شد. حتی مطمئن نیستم خودم یا این وبلاگ وجود خواهیم داشت که به این کنجکاوی پاسخ دهیم.


پنج. تا عوض نکردن شرایط و دگرگون نشدن کامل سیستم، حال بخشی از وجودمان هیچ وقت خوب نخواهد شد. اما حالا که به شخصه ادامه دادن به زندگی را انتخاب کرده ام تنها راهی که برای پیش‌روی به ذهنم می‌رسد (به جز کوشیدن به قدر وسع) این است که احساساتم را تفکیک کنم.

به بخشی که قرار است تمام سال‌های جوانی‌اش را در این روزگار سخت بگذراند حق ناراحتی و اعصاب خردی بدهم و خشمگین نگهش دارم. یک بخش را مسئول نگه دارم تا تحت هر شرایطی و با هر اوضاع روحی کارش را به درستی انجام دهد و گلیم خودش را از آب بکشد.

یک بخش از وجودم هم را هم برای خودم بخواهم و بگذارم تا در خلوتش از یک آهنگ ساده مهستی لذت ببرد. بگذارم در اوقات فراغش کتاب‌هایی که از کتابخانه به امانت گرفته بخواند و فیلم‌هایش را به تماشا بنشیند.


+هرچند این هم، یک راه حل موقتی‌ست. خوب می‌دانم این شرایط بد در نهایت همه چیز را زیر چتر سیاه خودش می‌کشد.


مترجمی برای من فعالیت لذت بخشی نیست. اما حین ترجمه جاهایی هست که متوجه میشی کلمه ای که برای جایگزینی متن اصلی انتخاب کردی،‌ اصلا جایگزین مناسبی نیست و در نتیجه شروع به فکر کردن یا گشتن در واژه نامه ها میکنی، تا در نهایت و در یک بزنگاه به جانشین و انتخاب درست میرسی. لبخند رضایتی بعد از این جایگزینی وجود داره و لذت کشفی که شاید به اندازه ی آفرینش عزیز باشه.

در همین زمانه که متوجه میشی ترجمه قرار دادن مترادف کلمات به جای متن اصلی نیست. یه گزینش و جستجوی مداومه برای پیدا کردن جانشین ِ به حق ِ تاج و تخت و نشوندنش روی جایگاه. جاییکه بهش تعلق داره. جاییکه اگه با چیز دیگه ای پر بشه ناکارآمدی و بی کفایتی ش همون اول تو ذوق میزنه.


نظامی در مخزن الاسرار سروده: "هرچه در این پرده نشانت دهند..گر نپسندی به از آنت دهند"

حرفش حداقل در ساحت ِ اندیشه درست به نظر میرسه.


نگاهی به گذشته داشتن و تحت تاثیر آخرین اتفاق و وضعیت نبودن کار آسانی نیست و بدون توجه دائمی بسیار کم اتفاق می افتد. وقتی این حرف تکراری را لمس کردم که برای آدمهای مختلف کامنت های بلند مینوشتم و سوالاتی میپرسیدم و جالب بود که بیشتر آن ها فقط به حرفها و سوالاتی که در انتهای متن نوشته شده بود جواب میدادند!

همینطور بیشتر آدمها برای انتخاب شکل رفتار کردن با تو پیشینه ای که از تو در ذهن دارند را به صورت یک پکیج کامل در نظر نمیگیرند و مطابق با آخرین کاری که انجام داده ای با تو برخورد میکنند. برای امتحان این موضوع کافی ست به کسی بعد از ده جمله ی خوشایند یک جمله ناخوشایند بگویید و تماشا کنید که چگونه احساس مثبتش نسبت به شما خراب میشود. مهم نیست ده جمله ی اولتان تا چه اندازه خوب اند، آنها تنها به جمله ی آخرتان خیره می مانند.

رها شدن از احساس اولیه که (بعد از مواجه شدن با آخرین برخورد) به آدم دست میدهد و امکان درست دیدن و شنیدن یا دوباره خواندن و توجه به جزئیات و قیدهایی که بار اول درست به چشم نیامده اند و همینطور تماشا کردن و در نظر گرفتن حال و گذشته (و حتی آینده مشترک پیش رو) به صورت یک بسته کامل (نه جز به جز ) کار آسانی نیست و مراقبت همیشگی میطلبد.

فرض کنید یک رستوران خوش نام در شهرتان وجود دارد. یکی از دوستانتان شبی برای خوردن شام به آنجا میرود و درست بعد از بیرون آمدن از آنجا حالش بد و راهی بیمارستان میشود. شما این خبر را شنیده اید و روز بعد از آن خیابان رد میشوید. اگر بخواهید نهار بخورید به آنجا میروید؟

یا تصور کنید قرار است یک تلفن همراه بخرید. بعد از پرس و جوی فراوان و زیر و رو کردن سایت های مختلف و خواندن  نقدها و کامنت ها با اطمینان نسبی یک گزینه را در نظر میگیرید و بعد به یک فروشگاه میروید تا خریدتان را انجام دهید. زمانی که منتظر رسیدن نوبتتان هستید با یکی دیگر از مشتری ها راجع به انتخابتان حرف میزنید. احتمالا یک تجربه تلخ از آن برند و بدگویی های همان یک نفر کافی نیست که شما از بیخ و بن به انتخابتان شک کنید؟

کارکرد ذهن در ارزش دادن به جدیدترین اطلاعات و پر رنگ کردن آخرین احساسات و تاثیر تمام این ها بر روی تصمیمات ما شگفت انگیز است. و خب در بسیاری از موارد گمراه کننده.



انگار بعضی واژه ها یا ترکیب ها در ذهن ما به شکلی از معنای اصلیشون فاصله گرفتند. مثلا ناراحت. ناراحت باید قاعدتا به معنی راحت نبودن با کسی یا راحت نبودن در موقعیتی باشه ولی یکجورهایی معنای دلخوری یا نشون دادن حال بد رو گرفته. در حالیکه کاملا ممکنه کسی حالش بد نباشه اما احساس ناراحتی کنه.


البته اگه بهتر نگاه کنی، آدمها اگه متوجهش هم نباشند دارند از معنای ذاتیش استفاده میکنند. وقتی کسی بگه ازت ناراحتم در واقع داره میگه تو کاری کردی که احساس راحت بودنم رو از دست بدم.

این روزا خیلی چیزا ناراحتم میکنه. دلخورم نمیکنه، اذیتم نمیکنه...فقط باعث میشه دیگه احساس راحتی نکنم. فکر نمیکنم این یه تغییر بیرونی باشه، احساس میکنم یه اتفاق که نه..یه روند تدریجی ِ همیشگی ِ غیرقابل توقف
 درون خودمه.

اکثر آدمها ناراحتم میکنند، هرکلمه ای که ازشون میشنوم ناراحتم میکنه، موقعیت های تکراری ناراحتم میکنند، بیشتر متن ها یا بهتر بگم محتواها ناراحتم میکند، همینطور شرایط و آداب و رسوم و قراردادها و مقررات.


احساس کسی رو دارم که لباس بنجل تنش کرده، داره غذای بنجل میخوره و از همه مهمتر در جریانه که قراره در یه محیط بنجل زندگی کنه.
نگاهم به آدمها و ارتباطات و موقعیت ها و سنت ها و قوانین و محتواهای ِ معاصر ِ حاضر در محیط همینه. ناراحتم. 


http://s9.picofile.com/file/8328602292/1.jpg


http://s8.picofile.com/file/8328602318/2.jpg


درک یه سری بحث‌ها برای یه عده‌ای بالاتر از ظرفیت وجودی شونه. همون توی دلمون بگیم "من چی می‌گم تو چی می‌گی" قشنگ ترین حسن ختامه!



آموزش عالی در ایران شبیه شرکت های هرمی کار میکند. آنچه در این مجموعه بدست می آورید تقریبا تنها به درد عرضه دوباره در همین مجموعه به اعضای جدید میخورد.



صحبت از عشق برای اغیار، شبیه حرف زدن از نسیم است. نهایت چیزی که میتوانی نشان شان دهی تکان خوردن یک پرده است.



درست نمیدانم کی و کجا اما یک زمانی دیگر پذیرفتم که آدم بامزه ای نیستم..در نتیجه؟ دست از شوخی کردن با آدمها و موقعیت های اطرافم برداشتم. و خب نه تنها این شوخی نکردن و تیکه نینداختن و بامزه بازی در آوردن های من به هیچ جای دنیا برنخورد که به نظرم، هم خودم و هم دیگران با کلماتی کمتر زندگی آسوده تری در پیش گرفتیم.

جدا از طنز موقعیت،‌ فکر میکنم بهترین و خلاقانه ترین شوخی های تکرار شونده هم تاریخ مصرفی دارند چه برسد به این تیکه کلام های نازل سریال های تلویزیونی ایران و خوش مزه بازی های اینستاگرامی که دور و برمان را گرفته. دارم از جملاتی شبیه "پلیس فتا حواسش به همه چیز هست" حرف میزنم... آن عبارت های تاریخ گذشته که شاید از همان اول هم خیلی بامزه نبودند و نیستند دیگر قطعاً!

شوخی کردن یا طنز نوشتن  وقتی آن شیرینی ذاتی در وجودت نباشد چیزی شبیه آواز خواندن شهرام شب پره یا گرداندن الاغ توسط علیرضا خمسه دور استودیو خندوانه است. بله. شاید خودمان هیچوقت متوجه اش نشویم اما..همین قدر فضاحت بار.



در نوشته ی قبلی در مورد انتخاب عنوان حرف زدم. میخواستم راجع به مهارت کامنت نویسی و  چرایی سخت بودن جواب به کامنت ها هم بنویسم اما قبل از من شاهین کلانتری بیشتر حرفها را زده و من همانها را نقل میکنم.
 اگر برای خودتان و نویسنده ی یک وبلاگ احترام قائل هستید یا کامنت نگذارید یا سعی کنید این موارد را به مرور و با تمرین (و با توجه به اینکه پیشرفت یک روند تدریجی ست) رعایت کنید. منظورم این است که نگذارید خواندن این نکات و کمال گرایی باعث شود که دیگر هیچ کجا و هیچ وقت نظر ندهید. بیش تر اوقات میتوان به سادگی تفاوت کسی که در حال حاضر در کاری خوب نیست اما اهمیت میدهد و برایش تلاش میکند را با کسی که به بد یا سرسری بودنش بی اعتناست، فهمید.


چند جملهٔ پراکنده در اهمیت کامنت نویسی:

۱

کامنت: نوعی از نویسندگی دیجیتال که می‌تواند مهم و مؤثر باشد.

۲

با کامنت گذاشتن برای محتوای موردعلاقه‌مان، از محتواهای مفیدی را که در اینترنت می‌بینیم حمایت می‌کنیم و از این منظر می‌توانیم در توسعهٔ کیفیت محتوای دیجیتال سهیم باشیم.

۳

کامنت‌نویسی یکی از بهترین تمرین‌ها برای نوشتن و اظهارنظر است. کامنت‌نوشتن قوهٔ استدلال ما را قوی‌تر می‌کند. گاهی لازم است برای نوشتن یک کامنت حسابی عرق بریزیم و لای چند تا کتاب را باز کنیم.

۴

بهتر است ساختار مشخصی را برای کامنت‌هایمان در نظر بگیریم و سعی کنیم نظرمان مقدمه، بدنه و نتیجه‌گیری داشته باشید. حتی به‌مرور زمان در جنس نوشتن و نوع اظهارنظر و ساختار کامنت می‌توانیم به سبک کامنت‌نویسی خودمان برسیم و مخاطبانی را بیابیم که زیر پست‌ها دنبال کامنت های ما می‌گردند.

۵

کامنت یکی از روش‌های کم‌هزینه و عالی برای شبکه‌سازی و برقراری رابطه‌های دوستان و حرفه‌ای است. پیشرفت در اینترنت و پذیرفته شدن در دنیای آنلاین، مانند هر دوستی و رابطهٔ رو به رشد و ارزشمندی، نیازمند تلاش است.

۶

یک کامنت خوبی گاهی می‌توان مفیدتر از اصل پست باشد، کامنت را نباید زائده‌ای اضافی و کم‌اهمیت بدانیم.

۷

مهارت در کامنت‌نویسی و تداوم در آن می‌تواند نقش به سزایی در ایجاد برند شخصی ما در فضای دیجیتال داشته باشد.

۸

با کامنت‌نوشتن جسارت ما برای اظهارنظر و ارتباط بیشتر و بیشتر می‌شود.

۹

عاملی اصلی موفقیت در کامنت گذار ارزش‌آفرینی است. کامنت باید ارزش‌آفرین و مفید باشد. کامنت ما باید ارزش تازه‌ای را به مطلب اضافه کنند و باعث بهبود آن پست شود. کمک به تولیدکننده اثر و دیگر مخاطبان آن پست فقط با ارزش‌آفرینی ممکن می‌شود.

۱۰

سعی کنیم در کامنت از تجارب شخصی و مصداق‌هایی که در زندگی تجربه کرده‌ایم بنویسم. نقل داستان‌های شخصی‌مان کامنت‌هایمان را خواندنی‌تر می‌کند. یک کامنت‌نویس حرفه‌ای باید قصه گوی خوبی باشد.

۱۱

بهتر است قطعی نظر ندهیم، سعی کنیم قبل از هر اظهارنظری از کلمات و جمله‌هایی مانند «شاید»، «احتمالاً»، «من فکر می‌کنم» و «به گمان من» استفاده کنیم.

۱۲

تا جایی که می‌توانیم با دقت و حوصله کامنت بگذاریم. بهتر است حداقل یک‌بار پیش‌نویس اول کامنت را مرور کنیم. سعی کنیم جمله‌هایمان را سلیس رو روان کنیم، برای خواندنی‌تر شدن کامنت‌هایمان بهتر است شکسته ننویسم.

۱۳

هیچ عیبی ندارد اگر برای نوشتن یک کامنت دو روز فکر کنیم و بعد بیایم آن را بنویسم، اگر در نوشتن کامنت شتاب‌زده عمل نکنیم و زمان بیشتری برای نگارش هر کامنت بگذاریم به طرز مشهودی نسبت به دیگران متمایز می‌شویم.

۱۴

اگر استراتژی مناسبی برای کامنت‌نویسی داشته باشیم پس از مدتی به یک نظر قابل‌پیگیری تبدیل می‌شویم و کامنت‌هایمان نقش تعیین‌کننده و مهمی پیدا می‌کنند.

۱۵

در گذاشتن لینک و نقل منابعی که در کامنت‌هایمان گذاشته‌ایم امساک نکنیم. یک از ویژگی‌های کامنت‌های ارزش‌آفرین معرفی منابع معتبر است، اگر محتوای مفید دیگری را به نویسنده پست و مخاطبان معرفی کنیم آن‌ها ما را هرگز فراموش نمی‌کنند.

۱۶

کانال‌های تلگرام به دلیل برخوردار نبودن از امکان ثبت کامنت بازگشتی کامل به دورهٔ عقب‌افتادهٔ مونولوگ محسوب می‌شوند، مابقی شبکه‌های اجتماعی و پلتفرم‌ها هم اوضاع بهتری ندارند. در چنین فضاهایی کامنت‌ها اگر فحش و توهین نباشد عبارت‌های بی‌رنگ‌وبوی کوتاهی مثل «خوب بود» و «عالی بود» و… هستند.

۱۷

با نام و نام خانوادگی کامل خودمان کامنت بگذاریم، در این صورت با دقت و سختگیری بیشتری می‌نویسیم.

۱۸

سعی کنیم کامنت‌هایمان ملموس باشند، از مثال‌های بیشتری بهره بگیریم و بخش‌های انتزاعی را کم‌تر کنیم.

۱۹

فقط به «خوشم آمد» و «بدم آمد» اکتفا نکنیم و سعی کنیم دلایل موافقت یا مخالفت خودمان را تبیین کنیم.

۲۰

نوشتن کامنتی ارزش‌آفرین کم‌اهمیت‌تر از نوشتن یک یادداشت نیست. با کامنت گذاشتن می‌توانیم برند شخصی‌مان را بسازیم، ارتباطات مؤثری ایجاد کنیم و رأی و نظر خودمان را به شکل بهتری مطرح کنیم.

۲۱

اگر وبلاگ یا سایت داشته باشید اهمیت و جایگاه کسانی که کامنت‌های مفید و خوب می‌گذارند بهتر می‌فهمید. ما با کامنت گذاشتن خودمان را در ذهن دیگران جا می‌اندازیم.

۲۲

کامنت‌نویسی یک تمرین عالی برای تولید محتوا است، پس بهتر است جوانب مختلف آن را از دیدگاه مخاطب بسنجیم و فکر کنیم در حال نوشتن پستی برای وبلاگ شخصی خودمان هستیم.

۲۳

سؤالات تازه‌ای را مطرح کنیم، گاهی مطرح کردن سؤالات تازه‌ای که باعث فکر کردن به جنبه‌های دیگری از پستی که در آن کامنت گذاشته‌ایم از هر نوع اظهارنظری مفیدتر است.

۲۴

سعی کنیم قبل از نوشتن کامنت تمام کامنت‌های قبلی آن پست را بخوانیم.

۲۵

اگر مطلبی را سرسری خوانده‌ایم کامنت نگذاریم.

۲۶

اهمیت مرتبط بودن کامنت با محتوای پست موضوعی بسیار جدی و مهم است.

۲۷

موضوعات شخصی را با ایمیل یا از طریق بخش تماس با ما با تولیدکننده محتوا در میان بگذاریم.

۲۸

کامنت نویسی یک روش عالی برای یادگیری بهتر و تثبیت دانسته‌ها در ذهن است.

۲۹

به نظر می‌رسد در سال جدید بهتر است زمان بیشتری را صرف تقویت مهارت کامنت نویسی‌مان کنیم. کامنت‌گذاری از مهارت‌های مفیدی که روی مهارت‌های دیگر ما از جمله نگارش تحلیل و برند سازی تأثیر جدی می‌گذارد.

۳۰

شاید تعجب کنید و بگویید این‌همه دستورالعمل برای نوشتن چیز ساده‌ای مثل کامنت؟

بله اگر می‌خواهیم کامنت‌های تأثیری فراتر از نظرات بی‌رنگ‌ و بو داشته باشد باید به آن‌ها به شکل اثرانگشتی ببینیم که برای همیشه در دنیای اینترنت می‌ماند آن‌وقت شاید نگاه دیگری به کامنت نویسی پیدا کنیم.




راستش من هیچ گاردی نسبت به خودکشی ندارم. یعنی اگر یکی از دوستانم بیاید و بگوید مصمم است که این کار را انجام دهد سعی نمیکنم منصرف اش کنم.

وفتی از بالا نگاه کنی، تصمیم یک نفر برای اینکه بخواهد به زندگی اش پایان بدهد همانقدر طبیعی و قابل احترام ست که تو امروز تصمیم گرفته ای به زندگی ات ادامه بدهی.

شاید تنها چیزی که در این بین اهمیت دارد این است که بدانی آن تصمیم آگاهانه است. بدانی چرا میخواهی این کار را انجام بدهی و تا حد زیادی مطمئن باشی بیماری و عذاب یا بی میلی به زندگی و ملالت غیرقابل تحملی که از آن رنج میکشی یک احساس/اتفاق زودگذر نیست...واقعی ست، غیرقابل درمان است و یک درگیری طولانی مدت/مادام العمر به همراه دارد...
و مساله مهم دیگر این است که بدانی بعد از این کار چه چیزی در انتظارت است...در واقع بهتر است این را در نظر بگیری و بدانی که نمیدانی و نمیتوانی بدانی چه در انتظارت است!
احتمال قریب به یقین "نیستی" ست، اما... چه کسی میتواند مطمئن باشد؟


اشتباهم این بود که دوست داشتم در همان لحظه نویسنده خوبی باشم. گاهی مینوشتم اما نمیشد. میدیدم که نمیشود و نمیتوانم با در نظر گرفتن معیارهای خودم خوب بنویسم و از نتیجه کار راضی باشم.
در این مواقع این فکر به ذهن آدم خطور میکند که بدون انجام هیچکاری فقط صبر کند برای آن روز. روزی که زمان کار خودش را کرده..روزی که به یکباره به چیزهایی که نوشته ای نگاه میکنی و میبینی که نویسنده خوبی شده ای. اما خوب میدانم که چنین فکری ساده لوحانه ست و با این روند آن روز نمیرسد.
بعد فکر کردم شاید باید ده سال هر روز تمرین کنم و بنویسم و صبر کنم تا آن روز برسد. منظورم روزی نیست که از نتیجه کار همان لحظه ام راضی باشم، از آن نقطه ای حرف میزنم که وقت خواندن نوشته ام همان احساسی را داشته باشم که وقت خواندن آثار
نویسندگان محبوبم پیدا میکنم. رد شدن از حداقلها و رسیدن به آن استاندارد مطلوب. احتمالا بعد از آن هم باید ده سال دیگر بنویسم و صبر کنم تا روزی که بتوانم خودم را نویسنده ببینم. و ده سال دیگر، تا شاید زنجیره ی کلماتی را که ارزش منتشر کردن روی کاغذ داشته باشد پیدا کرده باشم.
نمیخواهم بگویم سی سال صبر میکنم برای آن روز. اما اگر هم اینقدر طول بکشد برایم جای تعجب و دلخوری ندارد.
داشتم مینوشتم قصد دارم هر روز، اینجا، بنویسم. اما متعادل ترش میکنم. حداقل هر دو روز یکبار مینویسم. شاید همین باعث شود بهتر و منظم تر هم فکر کنم. زیرکانه تر از کلمات استفاده کنم. دقیق تر گوش کنم و با ظرافت بیشتری اطرافم را تماشا کنم. کسی چه میداند، شاید هم یک روز تبدیل به کسی شدم که حرف تازه ای برای گفتن دارد.



خیلی چیزها هست که خودمان بهتر از هر کس دیگری میدانیم. اما باز هم نیاز به تکرار و یادآوری دوباره شان داریم، تا..شاید فکری به حالشان بکنیم و دستی به کار ببریم.
هنر نویسندگان‌ (و همراهان) خوب هم انگار همین است. تکرار جذاب همان چیزهایی که خودمان خوب میدانیم.



در برهه ای از زندگی هستم که از دیدن داشتن هر شباهتی به دیگران بیزارم. وقتی میبینم در حال انجام دادن کارهایی هستم که دیگران انجام داده اند یا در حال انجامشان هستند و حرف هایی میزنم که عینا همان ها را از دیگران شنیده ام از شکلی که هستم احساس انزجار میکنم. همان خواسته ها، همان آرزوها، همان حرف ها، همان عکس ها، همان کارها و رفتارها و در نهایت...همان شکل بودن....

چقدر حیف که بودن هر اندازه هم که ادا و اطوار تافته جدا بافته بودن بگیرد تنها یک شکل کپی وار و تکراری دارد....

نبودن اما انگار نامتناهی ست...به هزاران شکل میتوان نبود.



شناخت آدمها را دوست دارم. تماشا کردنشان با دقت به ریزترین جزئیات. شکل یک جور سرگرمی را برایم دارد...و خب گاهی، بسته به آدم رو به رو، شکل نوعی از ابراز علاقه و ارادت هم میتواند بگیرد. برای همین، همیشه سعی میکنم با دقت ببینم و بشنوم و بخوانم!

اما یک جایی از زندگی ام متوجه شدم دیدن و شنیدن آدم ها برای شناختشان کافی نیست. خواسته یا ناخواسته حرف ها کنترل و رفتارها سانسور میشوند. با سوال پرسیدن هم چیز زیادی دست گیر آدم نمیشود. حتی اگر صادقانه ترین جواب ها را بشنوی. بیشتر آدم ها چیز زیادی راجع به خودشان نمیدانند...خیلی ها حتی در اشتباهند و تقریباً تمام عمر در همان تصور اشتباه باقی میمانند.

چکار میتوانستم بکنم؟ باید دنبال یک چیز ظریف تر میگشتم. چیزی که واقعیت داشته باشد و از طرفی دست خود آدم ها نباشد یا حداقل کاملاً دست خودشان نباشد. فورانی نادیدنی باشد. آنقدر کوچک باشد که به چشم نیاید تا آدمها سعی به پنهان کردنش نکنند. چیزی از جنس همان گفتار و رفتار اما کمی درونی تر.

روزها و روزها دقت کردم تا بتوانم ورای کلمات و واکنش ها بروم. آنقدر رفتم تا اینکه یک روز توانستم ببینم. یک روز توانستم "نشانه ها" را ببینم. نشانه هایی که واضح تر از صادقانه ترین اعترافها بودند.

نشانه ها بروز روان و ذهنیت و درونی ترین بخش درون بودند و من این را به خوبی احساس میکردم. نمیتوانم یا نمیخواهم از نشانه هایی که دیده ام حرف بزنم. شبیه خصوصی ترین افکار هر آدم میماند. رازهای خودم و دیگران اند. بعضی هایشان تنها مختص به یکی از آدمهای اطرافم هستند و بعضی آنقدر فراگیر انگار که میتوانی به نصف آدم ها کره ی زمین تعمیم شان بدهی.

از طرفی نمیخواهم دست های این نوشته خالی باشند. هرچند اگر مثالی را هم که میخواهم بگویم باز نمیتوان مطمئن بود. چیز ساده ای است و شاید همه به آن فکر کرده باشید. یک نمونه از رفتارهای ما در دنیای آنلاین است. یک نشانه برای شناخت آدم ها. بله، وضعیت آنلاین بودن!

چیزی که شاید در تلگرام بولدتر از سایر اپلیکیشن ها باشد. میدانید؟ وقتی وارد تلگرام میشوید و در وضعیت پیشفرض، همه ی کسانی که شماره ی شما را در لیست مخاطب هایشان داشته باشند میتوانند ببینند که شما چه زمانی آنلاین هستید. گزینه های دیگری هم وجود دارد. میتوانید انتخاب کنید که فقط کسانی که در کانتکت لیست شما هستند بتوانند وضعیت آنلاین بودنتان را ببینند. و یک وضعیت دیگر.

Last seen recently! انتخابی که باعث میشود هیچکس نتواند بفهمد شما چقدر یا چه زمانی آنلاین هستید. این یکی ترجیح بیشتر آدم هاست.
اما تجربه به من نشان داده است که آدم هایی که وضعیت آنلاین بودنشان مشخص است انسان های شفاف تری هستند. اما این چیزی ست که حدس آن بدون دیدن مثال ها و شرایطشان هم ممکن است...چرا؟

بگذارید یک چیز را همینجا مشخص کنیم. اینکه هیچ رفتاری بی دلیل و پشتوانه نیست! حتی اگر خودمان مستقیما به آن فکر نکرده باشیم. پس وقتی میروی و یک کاری انجام میدهی حتما دلیلی پشتش هست. حتی اگر روند تحلیل در ناخودآگاهت رخ داده باشد. حتی اگر خودت از آن دلیل آگاه نباشی. پس کسی که وضعیت آنلاین بودنش را از نسخه پیش فرض به چیز دیگری تغییر میدهد منظوری دارد. در اینجا به نظر من با خودش یا با آدم ها رو به رو و روابطش مشکلی دارد. بگذارید ببینیم چه دلایلی ممکن است باعث شود نخواهیم دیگران بفهمند که ما چه زمان یا چه اندازه آنلاین هستیم!

حتما برای شما هم پیش آمده که پیامی دریافت کنید اما حوصله و یا وقت جوابی درست دادن به آن را نداشته باشید. اگر وضعیت آنلاین بودنتان مشخص باشد شاید به این فکر کنید که طرف مقابل چه فکری در موردتان میکند. اگر خودتان باشید چه فکری میکنید؟ اگر عزت نفس نداشته باشید احساس بی ارزش بودن خواهید کرد و احتمالاً به چیزی شبیه این فکر میکنید. "نگاه کن عوضی آنلاین بود اما جوابمو نداد! حالا اگه دوست دختر/پسر اش هم بود همین کارو میکرد؟!"

خیلی ها برای اینکه از این موقعیت ها فرار کنند به لست سین ریسنتلی پناه میبرند. آسوده تر است. هر وقت راحت بودی جوابشان را میدهی و آنها هم چیزی نمیفهمند.

حتی شاید بگویید من به این چیزها فکر نمیکنم و برایم مهم نیست اما طرف مقابل فکر میکند و واقعاً ناراحت یا دلخور میشود، چاره چیست؟

هرکدام از اینها که باشد نشانه ای واضح برای حضور در یک رابطه ناسالم است. یا شما نمیتوانید یکبار و  به شکل مناسبی برای آدمهای اطرافتان توضیح دهید که تاخیر در جواب دادن نشانه ی هیچ شکلی از بی احترامی نیست (فقط حوصله ندارید، دلتان نمیخواهد یا واقعاً نمیتوانید در آن زمان به آنها جواب دهید.) یا حتی با یک توضیح شفاف و منطقی، آنها باز هم نمیتوانند این موضوع را به درستی درک کنند که هرکس مختار است چطور از زمانش استفاده یا چه زمانی با دیگران ارتباط برقرار کند. در هر صورت پنهان کردن وضعیت آنلاین بودن تنها یک شکل فرار از مشکلات درونی و ضعف های خودمان یا افرادیست که با آنها ارتباط برقرار میکنیم.

گریز، آدم ها و بعد روابط را کدر میکند. شفاف باشیم، به سادگی همه چیز را توضیح دهیم و بعد با هر آنچه هست رو به رو شویم.



‪‫از وقتی که نوجوان بودم شروع به فیلمسازی کردم... ‬‬اماّ زمانی که داشتم رویای کارگردان شدنم رو تقریبا تسلیم میکردم هم یادمه...اون موقع باید ۱۶ سالم بوده باشه یک فیلم توی شهر اکران شد به نام"لورنس عربستان" و همه داشتن دربارش صحبت میکردن...قبلش هیچوقت روی یه صندلی مجللّ سینمِا ننشسته بودم..بلیت ویژه...نمایش دهنده ۷۰ میلیمتری..صدای استریو...و وقتی فیلم تموم شد دیگه نمیخواستم کارگردان شم!

چون فیلم استاندارد خیلی بالایی به نمایش گذاشت...صحنه ای بود که اون خودش رو توی خنَجرش نگاه میکرد...


http://s8.picofile.com/file/8323345850/Spiel_berg_2017_720p_wb_dl_x265_001850_2018_04_09_23_24_47_.jpg


وقتی اولّین بار ردَا بهش داده شد و فکر میکرد که تنهاست و با خنده شروع به قدم زدن کرد و به سایه خودش نگاه میکرد جایی که ردَای  شفافش رو باز کرد تا در واقع روی شنِ و سایه اش منَقوشش کنه...


http://s9.picofile.com/file/8323345884/Spiel_berg_2017_720p_wb_dl_x265_002120_2018_04_09_23_24_58_.jpg


لحظه بزرگی بود و بعدا، وقتی در مسیر عقب نشینی ترُک ها دوباره صورتش رو میبینید که غرق در خونه و چاقویی که در موقعیت مشابه توی روزهای گذشته و با شکوهش دستش گرفته بود و به خودش نگاه میکرد که حالا به کی تبدیل شده!


http://s9.picofile.com/file/8323345918/Spiel_berg_2017_720p_wb_dl_x265_002497_2018_04_09_23_25_31_.jpg


این اولّین باری بود که فیلمی رو میدیدم و متوجه محتوایی در اون شدم که به روایت داستان مربوط نمیشد..اونها ریشه در دل شخصیت داشتند...موضوعات ِ شخصیش بودند...دیوید لین یک پرُتره خلق کرده و دور تا دور اون پرُتره رو با دیواری از توجهّ و حرکت های حماسی احاطه کرده بود. اما در بطَن "لورنس عربستان" این سوال مهم نهفتست...‬ من کی ام؟

من چنان عکس العمل ژرَفی برای فیلمسازی داشتم که هفته بعد برگشتم و دوباره فیلم رو دیدم...هفته بعد از اون هم باز رفتم و دیدم...و باز هم هفته بعدش..و متوجه شدم دیگه راه برگشتی نیست!
این همون کاریه که من قراره انجام بدم یا در راه تلاش توی مسیرش بمیرم! اما این قراره مابقی زندگی من باشه....


Spielberg 2017 Susan Lacy Documentary ‧ 2h 27m 7.7/10IMDb


این مستندو دوست داشتم. به دو دلیل...اول نمایش شیفتگی ذاتی اسپیلبرگ نسبت به سینما که کاش کاش کاش به این شدت در من هم وجود داشت. دوم تغییر نگاه من به آثار اسپیلبرگ. قبل از این فقط فهرست شیندلر، اگه میتونی منو بگیر و نجات سرباز رایان رو تماشا کرده بودم و اگرچه نسبت به فیلم های دنباله داری مثل ایندیانا جونز کنجکاو بودم اما علاقه زیادی به فضای جاری باقی آثارش مثل آرواره ها و پارک ژوراسیک نداشتم.

اما وقتی تلاش و احساسی که پشت ساخت هر سکانس از فیلم هاش هست رو میبینی انگار هر کدوم معنای تازه ای میگیرن و علاقه مند میشی که تک تک اونها رو تماشا کنی. حتماً سر فرصت یه سری به آثارش میزنم.

++اگر ذائقه دیدن فیلم های کلاسیک رو دارید تماشای Lawrence of Arabia رو هم از دست ندید که جفاست آدم ندیده باشدش.