دچــآر باید بود..

نه آرزویی دارم..نه می‌ترسم..من آزادم .

دچــآر باید بود..

نه آرزویی دارم..نه می‌ترسم..من آزادم .

۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزانه ها» ثبت شده است


واقعا خوش به حال اوناییکه از همون سن کم شور و شوق زندگیشونو پیدا کردن.حالا با یه قلم سحرانگیز یا یه صدای خوب یا دستای چیره تو نواختن یه ساز..


http://bayanbox.ir/view/3171784567513157049/DSC-0115.jpg

+نگاه داره چه حالی میکنه...داشتم کلیپ دوتا خواهر نوازنده رو میدیدم و با یادآوری کلیپ های یانی به خواهرم میگفتم آهنگسازا و نوازنده ها چه حال خوبی دارن..گفت بیشتر هنرمندا همینن..تو ندیدی فقط .

{
Yanni - Truth Of Touch}


http://bayanbox.ir/view/4740993529765373516/Cool-Slow-Watches-Clockwize-Watch-Shop......jpg


+یه مقدار بی اعتقادم به زمان و خیلی وقته ساعت مچی نبستم..ولی وقتی اینو دیدم یه میل عجیبی برای داشتنش پیدا کردم..از اون هدیه های کامله..همون یه عقربه بیانگر تمام چیزیه که از دونستن زمان نیاز دارم .


پرسید چه آرزویی داری؟ گفتم بزرگترینشون ؟ گفت آره..گفتم بی نیازی..پرسید از کی ، از چی ؟

معنی بی نیازی رو نمی دونست..



عجیبه ، گاهی با دیدن یا خوندن یه بخش ساده از یه فیلم یا کتاب خیلی معمولی و حتی مسخره نظرت راجع به یکی از مهمترین موضوعات زندگیت عوض میشه..یادگیری در حاشیه اتفاق می افته ، تغییر نگاه اون جایی که منتظرش نیستی..


واقعا درک نمیکنم چرا باید از موفقیت یک نفر دیگه خوشحال شد..یعنی نمیدونم چطور میتونم موفقیت دیگری رو به واسطه ی همشهری بودن ، هم وطن بودن ، هم کیش بودن یا هم زبون و هم فرهنگ بودن به خودم ارتباط بدم ..

امیدوارم هیچوقت در مسیری قرار نگیرم که برای خوشحال و راضی بودن ، به جای فعال بودن در بیان حرف هایی که فکر میکنم برای گفتن دارم، منفعلانه خودم رو به یک نفر یا یک گروه و دسته ی بزرگتر بچسبونم.



یکی از بدی های thinker بود اینه که بعد از دو سه سال بیشتر آدمها جذابیتشون رو برات از دست میدن..به دهنشون چشم میدوزی و به حرف هاشون گوش میدی اما هیچ چیز جدیدی نمیبینی و نمیشنوی..چون قبل از اون به تمام اون چیزها فکر کردی..تو کوچه پس کوچه های ذهنت به بیشتر راه ها سرک کشیدی و خیلی از مسیرها رو تقریبا تا به انتها رفتی..

اما راه حل چیه ؟ به غیر از فرار کردن از حرف های بیهوده و تکراری چه میشه کرد ؟ فکر میکنم جواب پیدا کردن thinker های بزرگتر از خودته..منظورم از نظر سنی نیست..هرکسی که تونسته اون مسیرها رو تا نقطه ی بلندتری طی کنه..هرکسی که تونسته چاه عمیق تری حفر کنه یا تا ارتفاع بلندتری پرواز..

مشکل  اینه که پیدا کردنشون واقعا سخته و بیشترشون علاقه ی زیادی به گفت و گو یا نوشتن ندارند..به خاطر همین ارتباط برقرار کردن و یادگرفتن ازشون دشوار میشه..فکر میکنم اگه حوصله ی نوشتن پیدا کنند  و بتونند که فکرهاشون به شکل جذابی بیان کنند آدم های محبوبی میشن .. و هستند اونهایی که کرده اند .


+داشتم به کتاب دال دوست داشتن حسین وحدانی تو شهر کتاب نگاه مینداختم که این ها به ذهنم رسید..حسین از کلمات قشنگی استفاده کرده بود ( و دمش گرم که حوصله میکنه ، زمان میگذاره و مینویسه )  اما کتابش چیز تازه ای برام نداشت..به  بیشتر چیزهایی که گفته بود از قبل فکر کرده بودم و انگار داشتم همون ها رو از زبون یک نفر دیگه میشنیدم..خوبه ها..ولی خیلی هم شگفت انگیز نیست..مثل این میمونه که بعد سال ها زندگی تو شمال ایران از ساحل شوروی به دریای خزر نگاه کنی..تو مقدمه اش راجع از تصمیمش برای چاپ نوشته هاش گفته بود..برای من هیچ کدوم از اون دلایل معنی پیدا نکرد. نخریدم..محیط شهرکتاب خیلی خوبه برای نشستن ، کتاب خوندن و نخریدن :)

++ یه کتابفروشی کوچیک تو یه گوشه دنج  پیدا کردم دیگه بیشتر خریدامو از اونجا میکنم..فکر میکنم شهرکتاب ها میتونند شبیه لوازم تحریر فروشی ها گلیمشون رو از آب بکشند اما از این کتاب فروش ها باید تا جایی که میشه حمایت کرد..ولی دروغ نگم دلیل اصلی خریدن کتاب های قدیمی و  کمیاب تر بود :)



شاید یکی از ویژگی های دوست خوب این باشه که تو رو آگاه و درگیر مشکلاتی نمیکنه که درموردشون ، کمکی از دستت بر نمیاد..



فکر میکنم اگه موقع مرگ فرصت فکر کردن داشته باشم ، ساعت های شبگردیمو به عنوان بهترین ساعت های زندگیم به خاطر بیارم..

تو این ساعت ها دوست دارم به چیزی فکر نکنم و فقظ گوش کنم و تماشا ..گاهی میشه ، گاهی هم نه..امیدوارم یه روز برسم به نقطه ای که به فکر نکردن هم فکر نکنم .

شبای اینجا خیلی قشنگه..باید شبای شهرای دیگه رو هم ببینم..شبا میتونی چیزایی رو ببینی که روزا قابل دیدن نیستن یا اصلا وجود ندارن..مردم اینجا به شبگردی اعتقادی ندارن..از این بابت خیلی خوشحالم..

امشب یه مرد غمگینو دیدم که دو طرف دوچرخه اش آذوقه ی خونه رو گذاشته بود و آروم آروم رکاب میزد..با یه دستش فرمون دوچرخه رو گرفته بود و دست دیگه اش رو داخل کاپشنش  گذاشته بود.. نمیدونم چرا اما باعث شد دوباره به این فکر کنم که تو هیچ سنی در هر وضعیتی به تشکیل خانواده فکر نکنم..

میون همه ی آهنگای غمگینی که تو پلی لیستم بود یه آهنگ ترکی با ریتم نسبتا شاد تو گوش میزد..اما خیلی چسبید..برخلاف گذشته به این فک نکردم که معنی ترانه اش چیه..وقتی میتونی از ریتم و موسیقی لذت ببری دیگه واژه ها چه اهمیتی دارن ؟



نمیدونم چرا ولی از یه سنی به بعد..واکنش ذهنیت (حتی اگه به زبونش نیاری ) به بیشتر اتفاقات و پدیده های اطرافت این میشه.. : این مسخره بازیا چیه ؟



خیلی حس بدی داره خودت بری کیک تولدتو بخری...



خیلی جالبه..وقتی کسی ازت در مورد بهترین و بدترین ویژگی هاش میپرسه در آن ، چیزی به خاطرت نمیرسه..انگار هیچ وقت بهش فکر نکردی ! شاید یکی دو ویژگی اخلاقی پر رنگش به ذهنت بیاد اما برای اینکه بتونی یه توصیف کامل ازش داشته باشی نیاز به چند دقیقه زمان داری..
ما حتی در مورد نزدیک ترین آدم های زندگیمون هم یه جمع بندی ذهنی آگاهانه نداریم اما یه برآیند احساسی وجود داره..چیزی که باعث میشه با دیدن یک نفر بی اختیار لبخند بزنیم و با دیدن یک نفر دیگه رومونو برگردونیم و سعی کنیم بدون دیده شدن از کنارش بگذریم..


آموخته ام  که مردم
حرف های شما را فراموش می کنند
کارهای شما را فراموش می کنند
ولی
 احساسی را که در آنها ایجاد کرده اید
هیچ وقت فراموش نمی کنند..

{ مایا آنجلو }


 زندگی کردن با دو دسته از آدم ها در جامعه ترسناکه..

دسته ی اول کسانی هستند که اطلاعی از اتفاقات و جریان های اجتماعی و سیاسی های اطرافشون ندارن و با هر سطحی از آگاهی ، خودخواسته خودشون رو از تمام خبرها و حرکت ها دور نگه میدارن..

و دسته ی دوم که حتی ترسناک تر از منفعلان گروه اولند آدمهایی هستند که فقط در روزهای خاصی به این چیزها کار دارند ! یعنی بعد از بازتاب گسترده ی یک خبر یا شکل گرفتن یک جریان بزرگ دچار احساسات عجیب و غریبی ( همون جوگیری )  میشن ، شروع به پیگیری موضوع میکنند و حتی گاهی دوست دارند بخشی از اون حرکت باشند .

مشکل اینجاست که آگاهی اونها در سطح همون خبرهای بازتاب شده ست..و نه فکر و مطالعه ای ، چه قبل و چه بعد از اون اتفاق مهم..چنین انسانهایی قطعا در شکار احساسات بی معنی ناتوانند..

اونها با حضورشون به جریان ها و انقلاب ها قدرت میدن..بدون این که بدونند واقعا در حال انجام چه کاری هستند..



ایده ی مسخره ای وجود داره که اولین بار تو فیلم آسمان زرد کم عمق به گوشم خورد.. نابودی هر‌چیزی در اوج زیبایی..دیشب که کف اتاق دراز کشیده بودم و اندی ویلیامز گوش میدادم دیگه مسخره به نظر نمیرسید...



اولای ترم : چه جوری نمره کامل بگیرم ؟

بعد از میانترم : چطوری پاسش کنم ؟


آخرای ترم : به نظرت با 9.9 میندازه یا هرچی گرفتی ؟



فکر کن فردا امتحانه ، فکر کن فردا امتحانه ، فکر کن فردا امتحانه...



یادش بخیر..امتحان اندیشه 1 اصلا نخونده بودم..تو هر سوال میدیدم چی از نظر خودم درست و منطقیه..دقیقا برعکسشو تو برگه مینوشتم..سرآخر هم 19.5شدم..

مثل اینکه از بخت بد به اندازه نیم نمره توافق داشتیم. میخوام بگم یه جاهاییشم واقعا منطقیه :)



رفته بودیم بازدید کارخونه ی ذوب فولاد ..از اون بالا ، صفحات حضور غیاب و نمرات میانترمو پرتاب کردیم تو  کوره ی مذاب ..ولی استاد نپرید که بگیرتشون..اینا همش مال فیلماست..



بعد از بارون دیروز..حال ِ امروز آسمون خیلی خوب بود..


http://bayanbox.ir/view/6878755178769263762/20161016-130431-Medium.jpg


http://bayanbox.ir/view/74122298663351680/20161016-130609-Medium.jpg


http://bayanbox.ir/view/3110476013298772824/photo-2016-10-16-19-37-31-Medium.jpg


http://bayanbox.ir/view/2813624583147087876/20161016-131538-Medium.jpg


+{Clean Bandit - Rather Be Lyrics}



شبا تنها میرم کنار رودخونه ، زیر یه درخت بید مجنون،  روی چمنا دراز میکشم، دستامو میذارم زیر سرمو به جریان آب و آسمون و ستاره ها نگاه میکنم .. رادیو چهرازی گوش میدم و به زیبائیت فکر میکنم..



دیگه تنها چیزی که باید ازش مطمئن بشم اینه که دارم از تمام حواس ام برای لذت بردن استفاده میکنم :)