دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن..

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن..

۳۲ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است


همیشه در هر راهی که قدم میذارم به خودم یادآوری میکنم ، در مسیری که  قصد طی کردنشو دارم ، موقعیتهایی پیش خواهد اومد و من در اونها کسانی رو ملاقات خواهم کرد که چندین قدم از من جلوتر یا عقب تر هستند (البته درست تشخیص دادن و از اون مهمتر پذیرفتن موقعیت دیگران اونقدرها هم آسون نیست)

به عنوان کسیکه عقب تره بهتره با رهایی از احساس دانستگی ، با یه ذهن خالی شروع به پرسیدن از اون آدم کنم . تا فرسودگی های حاصل از تجربه های مشابه رو کم کنم .

البته برای یادگیری این که اون چطور تونست خودشو (برای رویارویی با یک موقعیت جدید) آماده کنه.. نه صرفا برای انتقال اطلاعات ، که تجربه ها در گذشته میمیرند و هرکس موقعیت تازه ای رو تجربه میکنه و من هم نیاز به چیزی دارم که در زمان حال و در این موقعیت خاص به کار من بیاد نه تجربه ی انسانی دیگه در زمانی مرده..

موقعیت هایی هم پیش خواهد اومد که با کسانی رو به رو بشم که چندین قدم عقب تر هستند..بعضی از اونها رفتاری مشابه با رفتار من نسبت به آدمهای جلوتر در پیش میگیرن و بعضی هم اصلا متوجه جلوتر بودن من نخواهند شد..به نظرم تلاش برای اثبات جایگاه یا حرف هات به این انسان ها کوششی بدون حاصله..

بچه تر که بودم ( منظورم همین یکی دوسال پیشه ! ) حرصم میگرفت اگر کسی بهم میگفت " باید بزرگتر بشی تا بفهمی " ولی حالا خیلی بهتر متوجه این حرف میشم ، حتی اگر در هر موقعیتی صدق نکنه..واقعا گاهی باید سن یا تجربه هایی رو از سر بگذرونی که متوجه بعضی از حرف ها و موضوعات بشی..

مقصودم این نیست که یک مقصد مشخص و یک جواب معین وجود داره که همه دارن به سمت اون حرکت میکنند و همه بعد از یک سری تجربه یا یه سن خاص باید به اون برسند ...

ولی باور کنید ( درمورد بسیاری از موضوعات ) آدم ها و شرایطی که تجربه میکنند اونقدر شبیه به هم هست ، که اگه نگاهی دقیق به سرگذشت گذشتگان و آدم های اطرافتون بندازید از تکراری و شبیه بودن زندگی و تجربه هاشون شگفت زده و مایوس خواهید شد..

نکته مهم و نهایی پذیرش نادانی (نسبی) همیشگی خودمون و دیگرانه..جواب نه در دستان من و نه در دستان تو..که جایی بین ماست..



دیدن ، شنیدن و حتی خوندن عاشقانه های لوس دیگران برام به شدت حال به هم زن شده..
یه جایی از سریال H.I.M.Y.M هست که لیلی به رابین که تو فاز نمایش احساسات رمانتیک دونفری نیست میگه  " باشه، من می‌دونم که این چیزا از بیرون احمقانه به نظر می‌رسه ، اما وقتی خودت واردش می‌شی تبدیل به یکی از بهترین چیزای جهان می‌شه ! "
ولی فکر میکنم همونطور که برای ناظر بیرونی درست در همون لحظه جلف و احمقانه بودن اون ها واضح و مشخصه برای اون دونفر هم فقط کمی زمان لازمه تا متوجه مسخره بودن تمام این چیزها بشن..کمی زمان و البته کمی دور شدن..


http://bayanbox.ir/view/2201896534358484334/a59b8c4422aaa547b125943fa02ac2c5.jpg


1. «امتیاز نهایی» همانند آهنگی است که اندک اندک بر حجم صدایش افزوده می شود و در نهایت به آوایی کر کننده تبدیل می گردد. فیلمی واقع گرایانه درباره زندگی، عشق، خیانت، دروغ و دست آخر رستگاری از میان این همه گنداب تنها به بهای شانس.

مچ پوینت  ِ زندگی از دیدگاه آلن، عاقبت در زمین بازنده بد شانس مسابقه می افتد و مگر واقعیت همیشه این نبوده ؟ «امتیاز نهایی» اثری جالب در توصیف بی رحمی زندگی است.

2.فیلمی به شدت عبوس و جدی که کمتر نشانی از وودی آلن طناز دارد .داستانی که بارها گفته شده اینبار در اتمسفر دلگیر لندن به استادانه ترین شکل بازگو می شود.بعید است گفتار نخستین فیلم بر توپ تنیسی که پس از برخورد به تور معلق در هوا می ماند از یاد هر بیننده ای برود .

3.باید توجه داشت که از دیدگاه آلن چیزی به نام عدالت وجود ندارد . عدالت تنها یک آرزوی بشری است. شانس الزاما آنگونه رقم نمی زند که عدالت برقرار شود . پس ممکن است مجرمی به مدد شانس از معرکه جان سالم به در ببرد و خون بی گناهی پایمال شود.

فیلم پر است از لحظاتی که به شانس متکی اند. آشنایی کریس با کلوئی، دیدار کریس با نولا در نمایشگاه و حتی بارداری نولا و کلوئی همه و همه لحظاتی از زندگی کریس است که شانس در آن دخیل است. اما آلن در این میان تنها بر روی حادثه حلقه زوم می کند.چرا؟ شاید مقصود "وود" تمرکز بر روی دقایقی از زندگی است که از چشم ما به دور است. تمام اتفاقات مذکور، زندگی کریس را دگرگون می کند. اما چون در مقابل چشمانمان است، تاثیرش مخفی می ماند. حال آنکه ما تمام بار شانس را بر دوش سکانس بازی حلقه بر لبه نرده می گذاریم ، به آن سبب که نمود شانس در آنجاست. جایی که کریس قادر به دیدنش نیست.

این دیدگاه می تواند جهان را برای فرد بسیار هراسناک سازد . هزاران هزار اتفاق است که همچون سقوط حلقه به دور از چشم ما هر روزه رخ می دهد که هر کدام می تواند سرنوشتی را تغییر دهد.

تصور کنید که شما در ایستگاه متروای ایستاده اید. مردی از مقابلتان می گذرد و شما از او می پرسید:«ببخشید،ساعت چنده؟» مرد نگاهی به ساعتش می اندازد و پاسخ می دهد:«هفت و نیم» این مکالمه(هرچند کوتاه) مانع از رسیدن او به قطار ساعت 5/7 می شود. پس ناچار با قطار ساعت 8 رهسپار می شود . این قطار در سانحه ای واژگون می گردد. مردی به خاطر پاسخ به سوال شما کشته می شود .

«می دونی ، من اهمیت نمی دم که موفق باشه، فقط امیدوارم که خوش شانس باشه.» (دیالوگ تام درباره فرزند کریس و کلوئی).

http://bayanbox.ir/view/5800399671513545443/9b94da1ec1d7059df8704c4510efa886.jpg
+فیلمو ببینید ،بعد  این نقد رو بخونید تا متوجه بشید یه نقد خوب چقدر میتونه نگاهتون به یه فیلم رو عوض کنه..


فرض کنید من معتقد باشم که ساختار و کارکردی بسیار بهتر از شما دارم. جسمم سالم‌تر، زیباتر و پُرقوت‌تر است. در ناحیه‌ی ذهن، قدرت یادگیری، سرعت انتقال، قدرت تفکر، عمُق فهم و حافظه‌ام از شما بهتر است. در ساحت روانم، سخاوت و شجاعت و فضیلت‌های اخلاقی بیشتری دارم و یا در مناسباتم از نظر نفود کلام، نَفَس گرم، قدرت اقناع، لطیفه‌گویی و حاضرجوابی و سایر توانایی‌های مهارتی از همه‌ی شما بیشم. آیا با همه‌ی این احوال و با فرض درستی همه‌ی این مدعیات، میتوانم بگویم که «این منم طاووس علیین شده»؟
خیر؛‌ چون می‌توانید به من بگویید بسیاری از این ویژگی‌های تو محصول ژنتیک، محیط تعلیم و تربیتی، خصوصاً در سه سال آغاز زندگی و بسیاری عوامل دیگر بوده است. حتی اقلیمی که در آن زندگی کرده‌ای در تو تأثیر داشته است. خانواده‌ و ویژگی‌های پدر و مادر و اینکه در خانواده‌ای اصیل به دنیا آمده‌ای دخالت داشته‌اند. تو چیزی نداری که تنها متعلق به خودت باشد. حتی اگر گفتم که پشتکار داشته‌ام در حالی‌که قُل هم‌سان من دقیقاً در همین شرایط بود، اما فقدان پشتکار، باعث شد به جایی نرسد؛ می‌شود پرسید این علاقه، اراده‌ی قوی و پشتکار را چه کسی به تو داده است؟ کافی بود یکی از رویدادهایی که در زندگی تو رخ داده، رخ نمی‌داد تا تو آنچه که هستی نمی‌شدی.
از این مثال یا باید نتیجه گرفت که اصلاً منی در کار نیست، آنچنان که بودا و و در میان فلاسفه‌ی جدید دیوید هیوم می‌گفتند و یا باید نتیجه گرفت که منی در کار هست، اما مرزی بین «من» و «نامن» وجود ندارد. اگر منی هست، شناور در کلّ هستی است. چه چیزی از ما منحصراً در اختیار ماست و هستی توان تأثیرگذاری در آن را ندارد؟ اگر چندروز متوالی باران ببارد و شما از خانه نتوانید بیرون بیایید و اوقات‌تان تلخ شود، خواهید فهمید که باران هم جزوی از شماست و بیرون از شما نیست. همه‌ی آنچه در جهان است در وضع و حال ما تأثیر دارند.
ما انسان‌ها معمولاً در ناحیه‌ی جسم‌مان این را می‌پذیریم که مثلاً زیبایی‌مان یا استحکام دندان‌هایمان دست خودمان نبوده‌است و به ارث بُرده‌ایم؛ اما در عالَم ذهن و از آن بیشتر در عالَم نفس و روان پذیرای این موضوع نیستیم. یعنی می‌خواهیم توانایی‌های ذهنی و روانی‌مان را به خودمان نسبت دهیم.
هیچ نعمتی به خاطر استحقاق تو به تو اعطا نشده و نقمت‌ها هم به خاطر بی‌استحقاقی تو نبوده است. برای مثال تو رفته بودی کتاب درسی بخری و به اتفاق، کتابی عرفانی به دستت رسید و زندگی‌ات دگرگون شد. کار از کار خیزد در جهان. آیند و روندِ حوادث، ما را شکل می‌دهند و حتی اگر بگویی توانایی‌های‌ات محصول برنامه‌ریزی تو بوده است، می‌پرسیم شعور و هنر برنامه‌ریزی را چه کسی به تو داده است؟

+مصطفی ملکیان



The man who said "I'd rather be lucky than good" saw deeply into life. People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control. There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second, it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward, and you win. Or maybe it doesn't, and you lose.

‏Match Point (2005)-Woody Allen


 آدمی که میگه «من ترجیح میدم خوش شانس باشم تا اینکه خوب باشم» بطور واقعی زندگی رو فهمیده. مردم از روبرو شدن با این موضوع که بخش بزرگی از زندگی وابسته به شانس هست وحشت دارن.آخه این ترسناکه که فکر کنی خیلی از چیزها غیر قابل کنترلند.

توی بازی (تنیس) لحظاتی هست که توپ میخوره به بالای تور  و تو کسری از ثانیه میتونه به جلو  یا به عقب بیوفته. با کمی خوش شانسی توپ میره جلو و شما برنده میشین

و یا این اتفاق نمیوفته و می بازین..


http://bayanbox.ir/view/7716405453273860578/Match-Point-2005-BluRay-720p-LFilm-002253-2016-11-17-12-30-47.jpg



بعضی از مردم معتقدند چیزی به نام شانس وجود ندارد. آنها همان هایی هستند که مایلند وقت و بی وقت فریاد بزنند «خواستن توانستن است» و جملات زیبای دیگری شبیه به این. اما من به چیز دیگری اعتقاد دارم: به این که همه زندگی انسان بر اساس شانس بنا می شود.
شما شانس می آورید و در خانواده ای زاده می شوید که به سلامتی، تحصیل یا رفتارهای اجتماعی تان بها می دهد. اما ممکن است شانس نیاورید و فرزند یکی مانده به آخر یک خانواده پرجمعیتِ کم درآمد باشید که نه به سرفه های چند ماهه و زانوی ترک خورده تان اهمیت می دهد، نه به تکالیف مدرسه و نمره های کم و نه به رفتارهای آزاردهنده تان.

اگر شما زیبا و قدبلند به دنیا آمده اید و حالا می توانید دیگران را کوتوله های ایکبیری خطاب کنید، فقط شانس آورده اید. شما شانس آورده اید که دماغ کوچک و سربالایی دارید و حالا می توانید انگشت اتهامتان را به سوی دوستداران جراحی زیبایی بگیرید و بگویید «طبیعت را دستکاری نکنیم.»

شانس آورده اید که در خانواده ای متولد نشده اید که شما را در شانزده سالگی مجبور می کند با مردی که ازش بیزارید ازدواج کنید و نه ماه بعد در حال شیر دادن به بچه ای درست شبیه به مرد منفور باشید و حالا می توانید از استقلال زنان و آزادی انتخاب حرف بزنید و گزینه خواستگاری زنان از مردان را روی میز بگذارید.
این شانس است که شما را پشت فرمان ماشین می نشاند تا برای جوان آشفته و سیه چرده ای که دارد توی سطل زباله دنبال ناهار می گردد، بوق بزنید و بگویید «برو کنار می خوام پارک کنم». فقط شانس آورده اید که پدر و مادر گمنام آن زباله گرد، پدر و مادر شما نیستند. شانس است که شما را متولد مرفه ترین شهر دنیا می کند یا متولد برهوتی بی نام و نشان که ساکنینش برای چند قطره آب، جان یکدیگر را می گیرند. شانس است که تصمیم می گیرد شما به چه طبقه ای تعلق داشته باشید و با چه فرهنگی رشد کنید و بزرگ شوید.
به گمانم در زندگی چیزهایی کمی است که می شود به آن بالید. چیزهای کمی هستند که خودمان به تنهایی به دستشان می آوریم. بیایید نگاهی به افتخاراتمان بیندازیم و ببینیم چقدر مدیون شانس خوبمان بوده ایم. راستی پس سهم بدشانس ها از این زندگی چیست؟


+آنالی اکبری


اگر جنگ کسی را نکشد ، او را به فکر وا می دارد ..


+تنفس در هوای تازه | جورج اورول


("دستگاه" تو را رها نمی کند و تو اختیار عمل نداری . حتی سعی هم نمی کنی خودت را نجات دهی . اگر مردم این چنین نبودند ، هیچ جنگی تا سه ماه دوام نمی آورد .)



وقتی زنی کشته می شود ، شوهر مظنون اول است . این نشان می دهد که دیگران چه قضاوتی درباره ازدواج دارند .


+تنفس در هوای تازه | جورج اورول


مشکل اصلی آدم هایی مثل ما ، این است که خیال می کنیم ، چیزی برای از دست دادن داریم .


+تنفس در هوای تازه | جورج اورول


کشتی‌ای را که پیِ غرق شدن، ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟


{ شهریار }



مغالطه ی ابهام ساختاری شبیه مغالطه ی اشتراک لفظی است. با این تفاوت که در این جا ابهام معنا ناشی از یک لفظ نیست؛ بلکه ناشی از ساختار جمله است.
مغالطه ی ابهام ساختاری وقتی صورت می گیرد که فرد جمله ای را به کار برد که بیش از یک معنا داشته باشد. و آن جمله برای مخاطب مطابق با یک تفسیر صحیح و مقبول باشد و مطابق با تفسیر دیگر خطا و غیر قابل قبول. حال اگر شخص آن جمله را در مقدمات استدلال خود، مطابق با تفسیر اول به کار برد ولی استنتاج خود را مطابق با تفسیر دوم انجام دهد؛ مرتکب "مغالطه ی ابهام ساختاری" شده است.

مثال 1:
می گویند پادشاه لیدا، در نظر داشت با داریوش، پادشاه ایران وارد جنگ شود. از کاهن معبد دلفی خواست که نتیجه ی جنگ را پیشگویی کند. کاهن گفت: "اگر به جنگ داریوش بروی یک امپراطوری بزرگ را نابود خواهی کرد"- پادشاه لیدا به جنگ داریوش رفت و از او شکست سنگینی خورد. هنگام بازگشت کاهن را مورد مواخذه قرار داد. اما کاهن مدعی شد که پیشگویی او درست بوده است؛ زیرا او گفته: "اگر به جنگ داریوش بروی یک امپراطوری بزرگ (یعنی امپراطوری لیدا) را نابود خواهی کرد"!!!

مثال 2: کودک تا پدرش را دید لباسش را مرتب کرد (لباس خودش را یا لباس پدرش را؟!)
مثال 3:  اجناس دزدیده شده توسط مامورین کشف شد.
مثال 4: من از راهنمایی شما پشیمانم.


من دپرشنم در مراحل عمیقشه، شما برید :)


http://bayanbox.ir/view/716825922399992711/dadc66b5d3ca5934c9aa7b208bf070e9.jpg


دور ِ دور ِ دور که میشی همه چیز کوچک و سطحی و پیش پا افتاده به نظر میرسه..تمام پیروزی ها و شکست ها ، خوشحالی ها و ناراحتی ها ، دلدادگی ها و دل کندن ها ، خوشی و ناخوشی ها ،دوستی ها و دوری ها ، موفقیت ها و خرد شدن ها ، دستاوردها و آرزوها  ، همه به یک اندازه معنی خودشونو از دست میدن..همه ، به یک اندازه ناچیز و بی ارزش میشن..



واقعا چی ارزش تلاش کردنو داره ؟



دوست داشتنش آزاردهنده بود. همیشه بود، تا تکان می‌خوردی سروکله‌اش پیدا می‌شد. اگر هم تکان نمی‌خوردی باز سروکله‌اش پیدا می‌شد که چرا تکان نمی‌خوری.
نمی‌گذاشت جای خالی‌اش را احساس کنی. در رابطه باید گاهی فاصله گرفت تا چیزی را که آن بین است دید، اما او از فاصله می‌ترسید. می‌دانست یا نمی‌دانست که فاصله همان‌قدر برای عشق ضروری است که احساسات عاشقانه.
از دستش فراری بودم. هرچقدر بیشتر از دستش فرار می‌کردم بیشتر دنبالم می‌کرد. حتی وقتی مدتی غیبش می‌زد می‌دانستم که آن اطراف است، کافی است صدایش کنم تا پیدایش شود. غیب شدنش هم یک بازی عاشقانه بود، سیاستی بچگانه که قصدش جلب‌توجه من بود.
می‌دانستم حتی اگر متنفر است من علت تنفرش هستم، من علت شادی‌اش هستم، من علت خوشی و ناخوشی‌اش هستم.
رابطۀ ما روزبه‌روز به بازی قایم‌موشک وحشتناکی تبدیل می‌شد. نه من تحمل نزدیکی را داشتم، نه او تحمل فاصله را. من به شخصیت بد قصه تبدیل شده بودم و او شخصیت مظلوم، خوب و مهربان قصه. دوست داشتنش آن‌قدر بود که باعث می‌شد از خودم بدم بیاید و تصور کنم چقدر نامهربانم.
گاهی احساس می‌کردم دروغ می‌گوید. من را آن‌قدر هم که می‌گوید دوست ندارد، از احساس غم و تنهایی است که به من پناه آورده. یک‌بار شانه‌هایش را گرفتم، صورتش، تنش را که رنجور به من زل زده بود برگرداندم و به جلو راندم: گفتم برو پی زندگی‌ات! نمی‌خواهم! از جایش تکان نخورد. من مجبور شدم بروم.
همان‌جا ماند. چند فصل گذشت و او همان‌جا ایستاده بود. مثل درخت زرد و سبز و سفید می‌شد. جرئت نمی‌کردم از کنارش رد شوم. می‌دانستم در انتظار من یا یکی مثل من ایستاده، اما جرئت نمی‌کردم به او نزدیک شوم. نمی‌توانستم برایش توضیح دهم چرا دوست داشتن زیاد تبدیل به چیزی آزاردهنده می‌شود.
با دوست داشتنش من را کنترل می‌کرد، قیافۀ مهربان و بی‌آزاری به خود می‌گرفت و می‌گفت دلواپس من است. غذا خوردم یا نخوردم! خوب خوابیدم یا نخوابیدم.  آن روز به‌اندازۀ کافی خندیدم یا نخندیدم.
حتی اگر نمی‌گفت توی چشم‌هایش این حرف‌ها بود. دهانش پر از حرف نگفته بود و مشکل این بود که ازنظر من او همۀ حرف‌هایش را گفته بود. چیزی ناگفته بین ما نبود. تنها حرف ناگفته بین ما این بود که چرا دوست داشتن زیاد تبدیل به چیزی آزاردهنده می‌شود. می‌دانستم این تیر آخر است و او را کاملاً در هم می‌شکند و من تا ابد در نقش آدم بد قصه ماندگار می‌شوم.
هنوز دوستش داشتم، او را به‌عنوان یک انسان دوست داشتم اما او نمی‌خواست انسان باشد. می‌خواست عاشق من باشد تا هر چیز دیگر. می‌خواست از وجود من تغذیه کند اما من احساس خالی بودن می‌کردم. چیزی نداشتم به او بدهم و او مدام بیشتر می‌خواست و من بیشتر احساس خالی بودن می‌کردم. او به یاد من می‌آورد که چقدر خالی هستم.
در ارتباط با او خودم را دیگر نمی‌شناختم. خودم نبودم. نمی‌گذاشت خودم باشم. می‌گفت خودت را دوست دارم اما دروغ می‌گفت. اصلاً من را نمی‌دید، فقط خودش بود و خودش و احساسات تمام‌نشدنی عجیب غریب و آرزوها و هوس‌هایش. من بازیچۀ احساسات او بودم. من بچۀ زیردست و پایش بودم که اصرار داشت تر و خشکش کند، از روی محبت بچلاند و نجاتش دهد.
بعلاوه هیچ جای خالی باقی نگذاشته بود، می‌خواست جای همه‌چیز را برای من پر کند. من اما به جایی خالی در درونم نیاز داشتم. به آن حفرۀ‌ خالی نیاز داشتم.
می‌خواستم انسان بمانم، با همۀ ضعف‌ها، اشتباهات، سرگردانی‌ها و تنهایی‌هایم. حتی نایستادم دستی تکان بدهم و خداحافظی کنم. فقط رفتم. نه‌تنها رفتم که سعی کردم تصویر او را در ذهنم برای همیشه پاک کنم. هر چیز مربوط به او مرا دچار اضطراب می‌کرد.

رفتم، غیب شدم. باید از خودم در برابر سلطۀ او محافظت می‌کردم..

+مینا اورنگ


http://s8.picofile.com/file/8273695226/photo_2016_11_06_21_45_07.jpg


تعریف مغالطه: مغالطه، قیاس فاسدی است که منتج به نتیجه ی صحیح نباشد و فساد آن یا از جهت ماده است یا صورت و یا هر دو.

+ آگاهانه و عمدی بودن یا غیر آگاهانه و سهوی بودن، تاثیری در مغالطه ندارد. مغالطه ای که عمدی انجام شود "سفسطه" است.


1. مغالطه ی اشتراک لفظ:

استعمال یک لفظ در یک متن با معانی گوناگون، بدون توجه به تعدد معانی آن. به طوری که این امر موجب یک استنتاج خطأ شود.

مثال 1:
انگور شیرین است
شیرین معشوق فرهاد است
پس: انگور معشوق فرهاد است :)

مثال 2:
سعادت غایت زندگی انسان است
غایت زندگی انسان مرگ است
پس: سعادت انسان همان مرگ است !

(کلمه ی غایت در مقدمه ی اول به معنای هدف و در مقدمه ی دوم به معنای انتها است، هم چنین کلمه ی زندگی در مقدمه ی دوم به معنای زندگی این جهانی و در مقدمه ی اول اعم از آن است. این تشابه لفظ سبب ایجاد یک نتیجه گیری نادرست شده است )


آن دست که بالاتر از آن دستِ دگر نیست

دستی‌ست که جا در کمرِ یار نماید..


{ حزین لاهیجی }



http://bayanbox.ir/view/6120674345094312784/1441200994607.jpg


+{عروسک ساز - کاوه صالحی }



گاهی خبری میخونم که در اون راجع به کارهای خوب یا بد شخصیتی صحبت شده..ممکنه من صحت اون خبرو نپذیرم ( و یا با خودم بگم این خبر تنها یک جنبه از قضیه بوده که روایت شده )  اما کاملا حس میکنم در احساس من نسبت به اون آدم تغییری ایجاد شده یا اگر تا به حال  باهاش آشنا نبودم یه احساس اولیه به وجود اومده...احساسی که قابل دفاع یا بیان کردن نیست..

تصور میکنم در تمام جنبه های زندگی این اتفاق می افته . گاهی احساساتی در ما متولد میشن که هیچ پشتوانه ی منطقی  و قابل قبولی ندارند اما کاملا در تصمیمات آینده ی ما تاثیرگذارند..

فکر میکنم کاری که لازمه برای داشتن یه زندگی سالم انجام بدیم جست و جوی این احساسات و پیدا کردن یه دلیل درست و حسابی و قابل دفاع برای داشتنشون و یا خط کشیدن و حذف کردن کامل اون هاست..این اولین تمرینیه که میخوام انجام بدم ...



وای بر شهری که در آن مزد مردان درست

از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست...


{ فرخی یزدی }


+بی‌گناهی گر به زندان مُرد با حال تباه

ظالم مظلوم‌کش هم تا ابد جاوید نیست..