دچــآر باید بود..

نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست..

دچــآر باید بود..

نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست..

۳۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نقد فیلم» ثبت شده است


*نه برای آن هایی که میخواهند فیلم را دست اول ببینند.(Stalker - Andrei Tarkovsky)


Stalker کسی است که راه را به شما نشان میدهد. شما را از مسیری پر پیچ و خم و خطرناک میگذارند و به اتاقی میرساند که میتواند شما را به بزرگترین آرزویتان برساند. اتاق در ناحیه ای قرار گرفته که از سال ها پیش به خاطر برخورد سنگی آسمانی متروکه شده است و هم اکنون توسط دولت محصور شده و از آن محافظت میشود. اما هنوز هستند کسانی که مردم سرخورده را، برای رسیدن به آرزوهایشان، به صورت پنهانی از موانع عبور داده و وارد منطقه میکنند. نکته اینجاست که تنها آدمهای به شدت ناامید و رنجیده میتوانند به سلامت از این ناحیه عبور کنند. این منطقه هوشمند دام های مرگباری که دائما محلشان تغییر میکند را بر سر راه بقیه بازدید کنندگان میگذارد. دام هایی که حتی استاکرهای خبره ای که منطقه را به خوبی مشناسند به وحشت می اندازد.

استاکرها خود حق ورود به اتاق را ندارند. این قانونی ست که خودشان وضع کرده اند. آنها فقط تا دم در اتاق میروند و پولشان را میگیرند. اما چرا؟ چه چیزی این اتاق را ترسناک میکند؟ مگر میشود رسیدن به آرزوها خوشایند نباشد؟

روی وحشتناک اتاق (و خودمان) را در قسمتی از فیلم و در خلال تعریف یک خاطره میبینیم. خارپشت یکی از مشهورترین استاکرهایی ست که تا به حال راهنمای منطقه بوده است. او برادرش را در یکی از خطرناک ترین نقاط منطقه، که تونلی به نام چرخ گوشت است از دست میدهد. مدتی بعد برای پس گرفتن برادرش قانون را شکسته و وارد اتاق می شود. با این امید که آرزویش برای پس گرفتن برادر برآورده شود. اما اتاق نه به آرزویی که به زبان می آید که تنها به درونی ترین و عمیق ترین خواسته  افراد پاسخ میدهد. نتیجه این میشود که خارپشت با مقدار زیادی پول از اتاق خارج میشود، بدون برادر.

حالا او یکی از ثروتمند ترین مردان سرزمینش است. اما دو هفته هم طول نمیکشد که او خودش را در خانه اش دار میزند. این میتواند تاوان ورود به اتاق آرزوها و سرنوشت هرکدام از ما هنگام رو به رو شدن با عمیق ترین وجه وجودمان باشد.


http://s9.picofile.com/file/8306710918/photo_2017_09_17_09_19_28.jpg


Stalker 1979 ‧ Fantasy/Mystery ‧ 2h 43m 8.1/10IMDb


فیلم در مورد دختری به نام کامینوست که با وجود بیماری سختی که دارد سعی دارد به زیبایی های دنیا لبخند بزند. در مورد مادرش که مذهبی ست و تنها به یک چیز فکر میکند و به این شکل زندگی تک تک فرزندانش را به نابودی میکشاند. فیلم به خوبی نشان میدهد که اعتقادات و انتخاب های مادر یا پدری مذهبی (یا متحجر، به هرشکل دیگری ) چطور میتواند در ذهن فرزندان رسوخ کند و در زندگی شان تاثیرات مخربی بگذارد. در موقعیت هایی آرامشان کند و در نقاطی به بیراهه بکشدشان. مطمئناً جایی از فیلم از خود خواهید پرسید، تصمیم گرفتن برای دیگران (حتی فرزندان رشد کرده یا نکرده مان) و یا بی اطلاع گذاشتنشان از موضوعاتی که درست نمیدانیم تا چه اندازه میتواند اخلاقی باشد؟

فیلمنامه ی فوق العاده و پر از جزئیات Javier Fesser ضدمذهبی نیست اما اثرات غیرانسانی افراط گرایی مذهبی را به شدت محکوم میکند.


http://bayanbox.ir/view/4928886420089149251/dce01b3811f96b91e42c13cc171814bc.jpg


پدر دلسوز و مهربان اما منفعل و ضعیف است. این را حتی کامینو دختر کوچکش میفهمد زمانی که از او میپرسد چرا جلوی رفتن خواهرش از خانه شان را نگرفته است؟ و پدر جوابی ندارد. نوریا، خواهر کامیینو، هم اکنون در زندانی مجازی و دور از خانواده در یک صومعه زندگی میکند و اجازه تماس خصوصی با آنها را ندارد، زیرا اینکار ممکن است او را از خدا دور کند! همچنین تمام ملاقات ها، نامه ها، تماس ها و حتی رفتارها و احساساتش توسط راهبان عبوس چک و فیلتر میشود. نوریا شبیه یک زندانی راضی به نظر میرسد اما محبت ها و حتی لبخندهایش دیگر رنگی ندارند.

اینجاست که میفهمیم نقش هرکدام از والدین در پرورش فرزندان چقدر مهم است و چطور یکی از آنها میتواند برابر آسیب های دیگری به فرزندان بایستد. پدر این قصه تلاش میکند اما زورش نمیرسد.


http://bayanbox.ir/view/7715140761777579669/Camino-220063-2017-08-14-15-44-57.jpg


کامینو با ذهن پاکش در برابر همه ی این ها می ایستد. با زندگی عاشقانه ی غنی که در ذهنش خلق میکند مادر و کشیشان اطرافش را جا میگذارد. اختلاف آنچه که در ذهن کامینو در حال روی دادن است با تصورات مادر و روحانیانی که اطرافش را گرفته اند بسیار بامزه است.

فیلم دو ساعت و بیست دقیقه میخکوبتان میکند. همراه کامینو خواهید رقصید، لبخند خواهید زد، در یک نگاه عاشق خواهید شد، دل شکسته از تماشای پیشی گرفتن رقیب نگران خواهید یود، به همراه او روی تخت بیمارستان درد میکشید، برای رسیدن یک خط، یک نامه از "او" انتظار خواهید کشید و در نهایت اگر ذوق تان یاری کند همراه او، عشق را به آغوش خواهید کشید.


http://bayanbox.ir/view/5608424316909453396/Camino-046048-2017-08-14-13-54-48.jpg


http://bayanbox.ir/view/8536019326672257486/Camino-046076-2017-08-14-13-54-50.jpg


http://bayanbox.ir/view/7955098696318458752/Camino-046214-2017-08-14-13-54-55.jpg


http://bayanbox.ir/view/5197148045969308120/Camino-046265-2017-08-14-13-54-57.jpg


http://bayanbox.ir/view/2686419140549796992/Camino-046285-2017-08-14-13-54-58.jpg


http://bayanbox.ir/view/2704104122218335454/Camino-046020-2017-08-14-13-54-47.jpg


Camino 2008 Javier Fesser Drama ‧ 2h 23m 7.6/10IMDb



Dan: I fell in love with her, Alice

Alice: Oh, as if you had no choice? There's a moment, there's always a moment - 'I can do this, I can give in to this, or I can resist it.' And I don't know when your moment was, but I bet you there was one


Closer 2004 Mike Nichols Drama film/Melodrama ‧ 1h 44m 7.3/10IMDb 


http://bayanbox.ir/view/3326331588127594648/photo-2017-08-11-02-02-08.jpg


«نزدیک‌تر» کاوشی است در مفهوم عشق، تعهد، و شهوت در زندگی مدرن. کاوشی صریح و بی‌رحمانه در سوال‌های اساسی و هستی‌شناسانه‌ای که با نحوه زندگی مدرن پیوندی ناگسستنی دارند. «نزدیک‌تر» ما را به میان روابط پیچیده چهار نفر پرتاب می‌کند. آنها به دنبال شناخت هم، کسب لذت، احساس امنیت و دریافت حقیقت هستند. نا‌امیدانه پاسخ‌هایی را جستجو می‌کنند که انگار نمی‌خواهند بدانند و ناباورانه در برابر این حقیقت عریان قرار می‌گیرند که: "آنکه بیشتر دوستش داریم بیشتر از هر کس دیگر توانایی ضربه زدن به ما را دارد."

شاید بعضی از دیالوگ‌ها  متظاهرانه باشند اما لحظات درخشان زیادی در میان آنها هست که به عمق روابط زن و مرد (به صورت کلی) و روابط جنسی (به صورت خاص) در زندگی مدرن نزدیک می‌شوند و انگیزه‌ها و کنش‌هایی را وا‌کاوی می‌کنند که در روابط سنتی میان زن و مرد صادق نبودند ولی متاسفانه، یا چنانچه در ادامه می‌خوانیم، خوشبختانه جزء جدایی‌ناپذیر زندگی مدرن محسوب می‌شوند.
در جوامع عقب‌مانده و سنتی آنچه که یک زن و مرد را به هم پیوند می‌دهد و مانع از جدایی‌شان می‌شود خیلی بیشتر از یک کشش دو‌سویه و عشق است. شاید حتی بتوان گفت بیشتر جبر زمانه و اقتضائات اقتصادی، ‌اجتماعی و فرهنگی هستند که یک رابطه را حفظ می‌کنند. از یک طرف مسائل اقتصادی به خاطر عدم وجود استاندارد‌های حداقلی از تامین و بیمه هستند. آنقدر ناامنی و نگرانی از آینده وجود دارد که زن و مرد باید دست به دست هم بدهند و تمام نیرو و جوانی خود را صرف تامین حداقلی از امنیت و آسایش کنند. در واقع هدف در زندگی به جای «زندگی در سر‌پناه» تبدیل می‌شود به «تلاش برای تامین سر‌پناه».

از سوی دیگر مسائل اجتماعی وجود دارد. در جامعه‌ای چنین سنتی که انسان‌ها همه به کار هم کار دارند و هر کسی پیروی بی‌چون‌و‌‌چرا از هنجارهای پذیرفته شده جامعه را نپذیرد محکوم به طرد است، یک زن به تنهایی چقدر شانس دارد؟ آیا کوچکترین حقوق زندگی و حتی امنیت‌های جانی برای او موجود است که مثلا بتواند هر موقع که خواست مثل یک انسان آزاد از خانه خارج شود و هر کجا خواست برود؟ آیا جز این است که باید -چه زن و چه مرد- باید به خاطر تبعیت نکردن از نورم‌های جامعه جواب پس بدهند و شعور اجتماعی هنوز به آن حد نرسیده که به حریم خصوصی بقیه احترام گذاشته شود؟ در حقیقت بعد از جدایی، یک زن آنقدر محدود می‌شود که خود به خود همه فرصت ها از او دریغ می‌شوند. مسائل مذهبی و اعتقادی و بافت اجتماعی هم هستند که باعث می‌شوند فرصت‌های بعدی فو‌ق‌العاده کم شوند. در واقع روابط زن و مرد عبارت است از آویزان شدن دو نفر به هم و تقلا برای زندگی. در چنین جامعه‌ای شکل روابط خیلی متفاوت است هم معنی با هم بودن فرق دارد و هم معنی جدا شدن. در چنین جامعه‌ای جدا شدن یک زوج مساوی است با مشکلات جدی و در یک کلمه ویران شدن دو زندگی به طوری که باز‌سازی آن مشکل و حتی غیر‌ممکن می‌شود.

اما در زندگی مدرن شکل روابط کاملا متفاوت است. به خاطر عدم نیاز و وجود امنیت‌های همه جانبه و همچنین بالا بودن شعور اجتماعی و اینکه دیگر افراد دخالت و فضولی‌ای در زندگی خصوصی هم نمی‌کنند، هر چند نه صد‌در‌صد اما می‌توان گفت معنی و مفهوم تعهد و مسئولیت و حتی عشق کمی فرق کرده است.

می‌توان گفت «نزدیک‌تر» از دیدگاهی انتقادی و آسیب‌شناسانه به شکل مدرن روابط می‌پردازد و شاید با سردی و تنهایی‌ای که در فیلم موج می‌زند، مخاطب را به دیدگاهی منفی درباره شکل مدرن روابط مرد و زن برساند. اما به نظر من لزوما اینطور نیست و با وجود اشکالات و نارسایی‌های زیاد، نمی‌توان مثل افراد سنتی که وجود این‌طور تلخی‌ها در زندگی مدرن را به مفهوم بد بودن زندگی مدرن و خوب بودن و بر حق بودن روابط سنتی می‌دانند قضاوت کرد. مثلا یک فرد سنتی خواهد گفت می‌بنید چطور آزاد بودن باعث می‌شود همه به دنبال شهوت خود بروند و جملات کلیشه‌ای مثل «کانون خانواده‌ از هم بپاشد» یا زندگی‌ها نابود شود. اما در یک نگاه دوباره می‌بینیم که لزوما اینطور نیست.

وقتی زن و مرد هر کدام جاه‌طلبی‌های کاری و حرفه‌ای خود را دارند و صبح‌ها هریک سوار بر اتوموبیل خود به سر کار و ساختن زندگی خود می‌رود؛ مطمئنا مفهوم تعهد و مسئولیت فرق خواهد کرد. در این شرایط آنچه زن و مرد را به هم پیوند می‌دهد از حسابگری‌های اقتصادی و یا اقتضائات اجتماعی خالی است. و بر خلاف آنچه افراد سنتی و مذهبی دوست دارند بنمایند این روابط میتوانند خیلی درست‌تر، انسانی‌تر، و خالص‌تر باشند. ‌

«جود لاو» در سال 2003 در فیلمی به نام «الفی» به ایفای نقش پرداخت که تعمقی بود در همین مورد. «الفی» خودش باز‌سازی فیلم دیگری به همین نام در دهه 60 بود. در «الفی» دهه 60 جدا شدن مرد از زن ضربه بزرگی برای زن بود و برای او مشکلات و ناراحتی های زیادی به وجود می‌آورد. به طوری که تعهد و مسئولیت حکم می‌کرد روابط مرد و زن پابرجا بماند و در واقع ترک کردن زن به خودخواهی و حتی وحشیگری ظالمانه مرد تعبیر می‌شد. اما در بازسازی «الفی» به تفاوت‌های به وجود آمده در این فاصله توجه شده است. در الفی سال 2003 تنها چیزی که مرد و زن را به هم پیوند می‌دهد کشش و عشقی است که بین آنها وجود دارد. در واقع آنها به جز اینکه از با هم بودن لذت می‌برند دلیل دیگری برای با هم بودن ندارند.

اما روابط مدرن نقاط تاریک و بی‌پاسخ زیادی هم دارند. مرز عشق و شهوت کجاست؟ در یک رابطه دو سویه تا کجا عشق است و از کجا سوءاستفاده؟ آیا روابط جنسی آزاد و تعهد در زناشویی جمع‌ناپذیرند؟

اینجاست که وارد دنیای پیچیده روابط مدرن می‌شویم. در واقع «دن» به این خاطر محتاج «آنا»ست که «آنا» به او احتیاجی ندارد. اما وقتی «آنا» به او وابسته باشد پس «دن» دیگر دلیلی برای داشتن کشش به او نخواهد داشت و این معمای روابط مدرن ماست. چه جواب آن را در بازگشت به سنت‌ها بدانیم یا روابط مدرن را با همین سوراخ‌ها و خلاءها قبول کنیم به هر حال سوالات بی‌پاسخ زیادی به جای خواهند ماند.

فیلم آکنده از عکس العمل‌های ظریف، نگاه‌های معنی دار و دیالوگ‌های فوق العاده ای است که هم در نگاه اول معنی دارند و هم بعد از پایان فیلم مخاطب را متوجه اشاره‌های پنهان در پس خود می‌کنند. «نزدیک‌تر» شاید یک شاهکار بی بدیل نباشد اما فیلم عمیق و پرظرافتیست که ارزش یک بار تماشا را دارد!

+منبع : miladico.blogfa.com


هشدار: در این یادداشت داستان قسمت اول کاملاً توضیح داده شده است. اگر قصد تماشاکردن دارید و مطلع نبودن از داستان برایتان مهم است، نخوانید.

اپیزود اول ده فرمان قرار است پیرامون مسائل مهمی مانند مرگ، خدا، روح و زندگی پس از مرگ کنکاش کند. اما با وجود یک شروع خوب شاهد یک دنباله و پایان ضعیف و غیرقابل قبول هستیم. شاید بزرگترین اشکال این قسمت آن باشد که همه چیز بر پایه یک مقایسه ی نا به جا شکل گرفته است. یک نتیجه گیری شخصی که بدون منطق خاصی به همه ی مسائل تعمیم داده میشود. پاول پسر کوچکی ست که همراه پدر ریاضی دان و برنامه نویسش(کریشتف) در یک آپارتمان کوچک در ورشو زندگی میکند. پسر کنجکاو است و سوالاتی جدی در مورد مرگ و خدا و روح از پدر آتئیست( یا آگنوستیکش) میپرسد.

او عمه ی مهربان و مذهبی هم دارد که در غیاب مادرش از او مراقبت میکند. این زن هم همچون برادرش با سوالات پسرک  مواجه ست و مطمئناً جواب های متفاوتی نسبت به برادرش به او میدهد. او جایی میان این بحث ها  در مورد برادرش میگوید:"پدرت در یک خانواده ی کاتولیک بزرگ شد..اما خیلی زود فهمید که خیلی از چیزها را میشود شمرد و اندازه گرفت.. و بعد کم کم اعتقاد پیدا کرد که همه چیز همین طور است." او در ادامه میگوید: " یک زندگی مانند زندگی پدرت ممکن است معقولانه تر به نظر برسد..ولی به این معنی نیست که خدایی وجود ندارد! میدانی منظورم چیست؟ خدا وجود دارد..خیلی ساده است..اگر باور کنی!"

پدر، در ابتدای اپیزود دلیل عقاید خواهر و هم مسلکان او را برای پسرش توضیح داده است:"روح (ِیا خدایی) وجود ندارد. بعضی از مردم، اگر باورش داشته باشند صرفاً زندگی راحت تری خواهند داشت."

بعدتر میبینیم که پدر و پسر از روی سرگرمی به محاسبه ضخامت یخ روی رودخانه میپردازند. میخواهند ببیند شرایط برای پاتیناژ روی یخ مناسب هست یا نه. جواب محاسبات پدر به سوال پسر مثبت است. او میتواند فردا با اسکیت های تازه اش رو یخ های دریاچه سر بخورد. اما اتفاقات مطابق پیش بینی های پدر پیش نمیرود. یخ ها میشکنند و پسر غرق میشود. در صحنه ی پیدا شدن جسد پاول همه ی مردم زانو میزنند اما پدر نه، هنوز نه..


http://bayanbox.ir/view/2588442610929074883/Dekalog.01-108166-2017-08-02-23-44-23.jpg


http://bayanbox.ir/view/8455318390095219984/Dekalog.01-108129-2017-08-02-23-44-21.jpg


فیلمساز چه میخواهد بگوید؟ اینکه وقتی محاسبات ریاضیدان در این زمینه اشتباه بوده است پس افکارش در مورد موضوعات دیگر هم اعتباری ندارد (تعمیم نادرست). اینکه نمیشود همه چیز را با متر و معیارهای علم اندازه گرفت. این حرف اشتباه است؟ خیر. در کافی نبودن علم شکی نیست. مسئله ساختن یک بت بزرگ از علم یا عالم نیست. هیچ کس نگفته علم کافی یا کاملاً قابل تکیه است. مسئله این است که با همه ی خطاهای ممکن، این تنها راه ماست..تنها ابزار در دسترس..تنها راه گفتگو..تنها راه ارتباط و انتقال شناخت بدون آن که درگیر خرافات شویم.

 

ایرن ژاکوب: بیست‌وچهار سالم بود که در زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک بازی کردم. هنوز هم فکر می‌کنم یکی از دو فیلمِ مهمی‌ست که بازی کرده‌ام. آن فیلمِ دیگر هم قرمز است که کارگردانش کیشلوفسکی بود.
وقتی برای اوّلین‌بار دیدمش و درباره‌ی زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک حرف زد فکر کردم چرا می‌خواهد این نقشِ سخت را به من بسپرد؟ من که خیلی بازیگرِ مشهوری نبودم.
برایم توضیح داد که دلیلِ اصلی‌اش چشم‌های من است. گفت جوری نگاه می‌کنم که تماشاگر قانع می‌شود.یکی دو ماه گذشت و بعد فیلم‌نامه را برایم فرستاد. یک‌روزه خواندمش. عجیب‌ترین فیلم‌نامه‌ای بود که خوانده بودم. هنوز هم همین‌طور است.

زنگ زدم و گفتم «من باید شما را ببینم؟»
گفت «چی شده؟»
گفتم این دختره چرا این‌قدر آدمِ عجیبی‌ست؟»
گفت «چی‌کار کرده که عجیب است؟»
گفتم «چرا گاهی همه‌چی را از توی آن توپِ پلاستیکی می‌بیند؟»
گفت «تا حالا از این توپ‌ها نداشته‌ای؟ معلوم است نداشته‌ای، وگرنه تو هم ترجیح می‌دادی دنیا را از توی این توپ‌ها ببینی.»
گفتم «چرا باید دستش را بکشد روی تنه‌ی درخت؟ که چی؟»
گفت «تا حالا دستت را روی بدنه‌ی هیچ درختی نکشیده‌ای؟ معلوم است نکشیده‌ای. درخت آدم را آرام می‌کند. خیلی آرام. آرامشی که در درخت هست در وجودِ هیچ آدمی پیدا نمی‌شود. همین الان برو پارک و قدیمی‌ترین درختش را پیدا کن و دستت را بکش روی تنه‌اش. کِیف می‌کنی از این کار.»
شاید اگر آن روز این کار را نکرده بودم در صحنه‌ی آخرِ فیلم نمی‌توانستم آن‌جور با آرامش دستم را روی تنه‌ی درخت بگذارم.

 

+ترجمه‌: محسن آزرم


http://bayanbox.ir/view/1629414010211031075/The-Double-Life-of-Veronique-wWw.coffeeX.iR-267850-2017-07-31-13-08-39.jpg



یه جایی از فیلم Toni Erdmann هست که پدر برای اینکه فقط چند لحظه بیشتر کنار دختر پرمشغلش باشه به محل کارش میره، منتظر میمونه و بعد از اومدن دخترش عینک آفتابی میزنه و به صورت ناشناس و به شکلی مضحک همراه هیئت همراهش حرکت میکنه..فقط برای اینکه چند لحظه بیشتر نزدیکش باشه..بعد از رد شدن دخترش از گیت هم، میره یه گوشه، روزنامشو در میاره و از دور به تماشا کردنش میشینه..بعد از تماشای این سکانس وحشتناک نتونستم  جلوی بیرون اومدن دوباره ی این سوالو بگیرم..این دوست داشتن اجباری به چه دردی میخوره..فایده این عشق دست و پا گیر چیه..


http://bayanbox.ir/view/3395580635952221383/Toni-Erdmann-2016-1080p-BrRip-5.1CH-Ganool-30NAMA-028070-2017-06-24-23-54-43-Medium.jpg



تونی اردمان معلم بازنشسته‌ی موسیقی است. قلبش دیگر به‌خوبی سابق کار نمی‌کند، سگ پیرش نابینا شده و رو به مرگ است. تونی اردمان در آلمان جدی و خشک که زیاد شوخی و خندیدن به ریش دنیا سرش نمی‌شود، مدام درحال به سخره گرفتن زندگی با همه‌ی ارزش‌های مقبول و پسندیده و درست است و «باید این‌گونه باشد»(عشق آلمانی‌ها!) تونی اردمان دوست دارد خودش را به شکل و هیبت‌های دیگر درآورد. کلاه‌گیس به سر بگذارد و دندان مصنوعی ترسناک در دهان کند، صورتش را نقاشی کند و خود را آدم دیگری جا بزند...


http://www.asset1.net/tv/pictures/1024/341/movie/toni-erdmann-2016/Toni-LB-1.jpg


از ازدواج سابق‌اش دختری دارد سی‌وچندساله، مشاور در یک شرکت مشاوره‌ی بزرگ و چندملیتی که جاده صاف‌کن «تولید و سودآوری بیشتر» کارخانه‌ها و شرکت‌های نفتی‌اند و به خاک سیاه نشاندن هزار هزار کارگر و کارمند. دختری که هیچ‌وقت وقت ندارد، همیشه درحال تلفن‌های کاری است، کت‌وشلوارهای سرد و بی‌روح کاری می‌پوشد، مربی استخدام می‌کند که چطور «جدی‌تر، قاطع‌تر، برنده‌تر» باشد و به ماموریت‌های کاری در گوشه‌وکنار دنیا می‌رود تا «تخصص‌اش» را بفروشد: چطور سودآوری را بیشتر کرده و «جهانی‌تر» شویم و فوج فوج آدم بیکار کنیم. تونی به بخارست می‌رود تا دخترش را اتفاقی ببیند. آن‌چه می‌بیند زنی است غرق در جاه‌طلبی شغلی و تنها، و خسته، و غمگین و بدون هیچ چیزی که «دلخوشی واقعی» و زندگی به‌دور از بیزینس و حساب‌وکتاب و «نتورکینگ» باشد. دختری که نه واقعا می‌خندد، نه شوخی سرش می‌شود و نه مجالی برای خودش باقی گذاشته که یک دقیقه آن ماسک مداوم بیزینس را کنار بگذارد و خودش باشد. زندگی که حتا به‌رغم ناخن کبود و آسیب‌دیده پا، مجبوری کفش پاشنه‌بلندت را پا کنی و لنگ بزنی و درد و خون را قایم کنی تا «پرزنتیشن کاری» را بی‌نقص ارائه کنی...تلاش تونی برای نزدیک شدن دوباره به دخترش بی‌فایده و مایوس‌کننده است. پدر خداحافظی می‌کند، سوار تاکسی به مقصد فرودگاه می‌شود تا به آلمان برگردد...اما تونی دوباره سر شوخی‌اش می‌گیرد با جدیت دنیای عبوس و استرس‌آور...کلاه‌گیس‌اش را به سر می‌کشد و دندان‌های مصنوعی را در دهان می‌گذارد و خودش را در هیبت بیزینس‌من آلمانی در بخارست درمی‌آورد یا حتا جایی خود را سفیر آلمان در بخارست جا می‌زند. مثل برق هرجا که دخترش حضور دارد، سروکله‌اش پیدا می‌شود.نقش بازی می‌کند و خودش را به آدم‌های زندگی کاری دختر نزدیک می‌کند. اینس ابتدا جا می‌خورد و عصبانی می‌شود از این مسخره‌بازی تازه‌ی پدر، بعد تصمیم می‌گیرد پا به پای پدر بیاید و نقش بازی کند و...بالاخره این بازی به نتیجه‌های دیگر می‌رسد...فیلم ۳ ساعت تمام ما را روی صندلی سینما میخکوب و مجذوب کرد. خانم مارن آده، کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس این فیلم درجه‌یک می‌گوید برای خلق شخصیت تونی اردمان، پدرش را در ذهن داشت. پدر او هم دوست داشت نقش آدم‌ها و شخصیت‌های دیگر را بازی کند، پدر او هم روحش را به «سیستم» و «موفقیت شغلی» نفروخته بود. فیلم که یکی از بالاترین امتیاز های ممکن را دارد، در حین روایت پر جزئیات رابطه‌ی پیچیده یک پدر و دختر، کاملا سیاسی است با پیامی روشن: گرفتار و بیچاره و اسیر سیستم و سرمایه‌داری شدی؟ دست‌کم روانت را نفروش و Don't lose your humor...

+فرناز سیفی


http://bayanbox.ir/view/7853962372082283249/Toni-Erdmann-2016-1080p-BrRip-5.1CH-Ganool-30NAMA-207406-2017-06-25-11-01-54-Large.jpg


از نگاه من دیدن این فیلم خیلی سخته و صبر زیاد و حوصله پولادین میخواد..فکر میکنم تجربه ی تماشای یک درام طولانی روی پرده ی سینما خیلی متفاوت با تماشای اون در خونه و یک نمایشگر معمولیه..شوخی ها بی مزه ان و فیلم به اندازه ی سه ساعت حرف نداره..



منچستر کنار دریا فیلمی به شدت تاثیرگذار از زندگی فردی است که مسیری سخت و سربالایی را قدم میزند،غمگین است، رنج کشیده است اما در اعماق وجودش هنوز احساساتی میشود، کم است اما از بین نرفته است، تحولش نه شبیه به فیلم بلکه شبیه به زندگی است. تحول هم نمیشود گفت شبیه به خود زندگی گهگاهی میتواند صاف بایستد گردنش را صاف کند سوار بر قایقی از وزیدن نسیمی لذت ببرد یا بازی با یک توپ تنیس در همان سربالایی زندگی و رها کردنش، رسیدن به آرامشی در دریا،ماهی گیری، شبیه به خودمان، شبیه به آدمی..


http://bayanbox.ir/view/2146510793231179142/manchester.by.the.sea.2016.1080p.web.dl.dd5.1.hevc.x265.rmteam-2-163588-2017-06-29-01-23-52.jpg



چارلی کافمن را برای خلق درخشش ابدی یک ذهن بی آلایش میپرستم. آخرین اثرش در قامت کارگردان یعنی Anomalisa، هم بی شک میتواند تجربه ای منحصر به فرد باشد.
آنومالیسا ماجرای سفر یک‌روزه‌ی نویسنده‌ای موفق به‌نام مایکل استون را به تصویر می‌کشد که برای معرفی کتاب‌اش و سخنرانی در باب خدمات به مشتریان، به اوهایو رفته است. او در این سفر ما را هم به دنیای عجیب و افسرده خود رهنمون می‌کند. (جالب است که ما معمولاً انیمیشن را برای پرواز خیال خود به کار می‌بریم نه تماشای زندگی معمولی یک فرد غمگین)
در همان ابتدا با کمی دقت در جریان تعامل مایکل با راننده تاکسی، مسئول پذیرش هتل، پیش‌خدمت رستوران و نامزد سابقش، متوجه میشویم که تمام شخصیت ها برای مایکل یک چهره و یک صدا دارند. همه ی کاراکترها چه مرد و زن و چه بچه، با صدای روبات‌وارِ مشابه‌‌ای حرف می‌زنند. جدا از تمام خلاقیت های بصری، این میتواند اولین سرنخ برای فهمیدن آن باشد که با اثری متفاوت رو به رو هستیم.

در واقع آنچه کافمن روی آن دست گذاشته یک بیماری روانی است، شکلی از توهم به نام فرگولی (Fregoli) که در آن شخص بیمار تصور میکند تمام افراد اطرافش در واقع یک نفر هستند که تغییر قیافه میدهند!

میبینیم که همه ی افراد برای مایکل یکسان جلوه میکنند و تمام روابط برای او پوچ و بی معنی اند. او از سر تکلیف خبر رسیدنش را به همسرش میدهد و حتی حاضر نیست با بچه خردسالش حرف بزند و آن را هم از روی اجبار انجام میدهد.

او برای فرار از این آشفتگی به هر دری میزند. دفترچه تلفن را ورق میزند، با دوست دخترش که سال ها پیش در همین شهر ترکش کرده تماس میگیرد و از او میخواهد که ملاقاتش کند. اما این برقراری مجدد ارتباط هم حاصلی جز آبروریزی و بدتر شدن حالش به همراه ندارد.

با شنیدن صدای لیسا، که یکی از طرفداران پروپاقرص کتاب اوست و ورود او به صحنه ی نمایش، همه چیز تغییر میکند! دنیا برای مایکل شکل دیگری میگیرد اما اینبار هم نه برای مدتی طولانی..

کم یا زیاد، تنهایی و دلمردگی مایکل را همه مان تجربه کرده ایم. در دنیای دیالوگ های تکراری از پیش آماده شده و حرف های بی خود و کم اهمیت..در دنیای برقراری ارتباطات اجتماعی غیرصادقانه..سخت است پیدا کردن صدایی که صادق باشد و حرف تازه ای هم در کلامش داشته باشد.

اما کار سخت تر باحوصله و درست دیدن همان چیزهایی هستند که تکراری و پوچ به نظر می آید. توجه کردن به دنیای آدمهایی که شبیه ما نیستند اما لایق این دست کم گرفته شدن هم نبوده اند.

درسی که مایکل از تمام روابط شکست خورده اش نگرفته، آنچه او درک نمیکند آن است که مشکل همیشه از دیگران نیست..مشکل خود اوست..اوست که جرات نگاه کردن به خودش را نداشته، چشمانش همیشه خیره به دیگران بوده و تهدید و خالی بودن را همیشه از جانب آنها دیده است.

آنچه مایکل هیچ وقت متوجه نمیشود آن است که همه ی آدم ها لزوماً شبیه هم نیستند، اوست که همه چیز و همه کس را شبیه به هم میبیند!


پوستر فیلم انومالیسا


شاید اونهایی که داشتن پدری دیکتاتور و سلطه جو با کهن الگو پوزیدون رو تجربه کرده باشن خیلی بهتر فیلم fences رو بفهمن. پدری که دنیا رو از نگاه تجربه هاش میبینه و نه اون چیزی که در لحظه در حال اتفاق افتادنه. پدری که در دوران کودکی حس خوبی از  حضورش در خونه نداشتی، نوجوونی رو با ترس و جوونی رو با حسی شبیه نفرت ازش گذروندی..کنار اومدن باهاش در هیچ زمانی آسون نبوده و احتمالا تمام زندگیت تحت تاثیر حضور در خونه ی چنین مردی خواهد بود. به هرحال بچه ای که زیر دست پدری خودرای و عصبانی بزرگ بشه، حمایت لازمو نبینه و بارها عباراتی شبیه خونه ی من، غذای من و پول منو شنیده باشه نمیتونه با حال نرمالی به جامعه وارد بشه.

فقط هم شیوه ی برخورد اون با تو نیست که بر روی زندگیت تاثیر میذاره، تماشای نحوه ی تعامل اون با باقی اعضای خانواده، مثلاً جر و بحث های دائمی با مادر صبورت چیزهایی نیستند که بتونی به راحتی فراموش کنی..

در فیلم، پدر، بارها با تعریف خاطراتی از گذشته اش به شکلی ناخودآگاه زمینه رو برای درک رفتارهای فعلی ش فراهم میکنه. اینکه در بچگی چه سختی هایی کشیده، چه رفتارها و خشونت هایی از پدرش دیده، چطور مادرش به خاطر برخوردهای پدرش از خونه فرار کرده و خودش بعد از ترک کردن خونه و مستقل شدن با چه مشکلاتی رو به رو شده ..

هربار که دنزل واشنگتن با حسرت از رویاهای برباد رفته و آرزوهای به بار ننشته اش ( که بخشی اش به خاطر تبعیض نژادی و سیاه پوست بودنش بوده ) صحبت میکنه بیشتر متوجه آسیبهای عمیقی میشیم که در طول سالها بر روانه اش نشسته. اینها هیچکدوم توجیه نحوه رفتارش با فرزندان و همسرش نخواهد بود اما نشانه هایی هستند که زمینه رو برای درک بهتر اون مهیا میکنند. او هم ثمره ی یک تربیت غلط و رشد و حضور در یک محیط نامناسب بوده..

هربار که با پدرم به مشکل برخوردم به این فکر کردم که همونطور که اون آدم موردعلاقه ی من نیست من هم هیچوقت فرزند دلخواهش نبودم. اگه خودخواه نباشیم خواهیم دید این نارضایتی دوطرفه ست و جای سرزنشی وجود نداره. انتظار فداکاری داشتن از این تیپ پدرها هم بیهوده ست، خب البته من هم فداکاریو یاد نگرفتم!

به هرحال اگه واقعا بتونی در جای طرف مقابلت قرار بگیری و با شخصیت اون و تمام چیزهایی که تا این لحظه از سر گذرونده به قضایا نگاه کنی خیلی خیلی راحت تر میتونی با رفتار و حرفاش کنار بیای و با کمترین آسیب ازشون عبور کنی..


http://bayanbox.ir/view/5483740483618585449/Fences-2016-1080p-WEB-DL-6CH-ShAaNiG-30NAMA-145958-2017-06-27-18-33-46.jpg


+دنزل واشنگتن رو دوست دارم. حضورش به فیلمها اعتبار میده. همیشه میتونه یک فیلم معمولی رو به یک فیلم خوب و یک فیلم خوبو تبدیل به یک فیلم عالی کنه. از نحوه ی مونولوگ و یا دیالوگ گویی ش در فیلم تعجب خواهید کرد، که چطور میتونه سیلی از واژه ها رو با چنین تسلطی که فقط از یک بازیگر ماهر تئاتر بر میاد به زبون بیاره. از نمایشنامه ی کم نظیر آگوست ویلسون هم نباید به سادگی عبور کرد، همه چیز از اونجا شروع شده..



واقعا کفری‌ام می‌کنند! منظورم اکثر انیمیشن‌های جریان اصلی این روزهای سینماست. بزرگ‌ترین چیزی که درباره‌ی اکثر این انیمیشن‌ها عمیقا ازشان متنفرم، زاویه‌ی دید محدود و عقب‌افتاده و مضحک‌شان است. برخی از این انیمیشن‌ها علاوه‌بر اینکه بی‌احترامی بزرگی به مدیوم سینما و قابلیت‌هایش هستند، سرگرمی ناقص و غیرصادقانه‌ای برای کودکان نیز محسوب می‌شوند. انیمیشن‌های ساده‌لوحانه‌ای که به‌طرز غیرقابل‌باوری مثبت‌اندیش هستند و به قول خودشان می‌خواهند از معصومیت بچه‌ها در برابر ناملایمتی‌ها، استرس‌ها و خشونت دنیای واقعی محافظت کنند. توجیه‌شان این است که نشان دادن چیزی به جز یک دنیای زیبا ، بدآموزی دارد. که بچه‌ها توانایی فهمیدن برخی کانسپت‌های خشن و ترسناک زندگی واقعی را ندارند و بنابراین باید تا آنجا که می‌توان آنها را گول زد که بله، زندگی همیشه همین‌قدر لذت‌بخش و باحال باقی خواهد ماند.

اما اگر بدآموزی به معنای دروغ گفتن و نشان دادن تخیلی زیبا به جای واقعیتی زمینی است، پس بگذار بچه‌ها را مورد بدآموزی قرار بدهیم. ناسلامتی یکی از بزرگ‌ترین لذت‌ها و خصوصیات سینما، توانایی‌اش در هشدار دادن، همدردی با مشکلات‌مان یا آماده کردن‌مان برای طوفان‌های پیش‌روست. چرا همیشه باید بزرگ‌ترها باشند که از این خصوصیت سینما بهره ببرند؟ چرا این اجازه به بچه‌ها داده نمی‌شود؟ چرا اجازه ندهیم آنها از طریق سینما برای مشکلات و استرس‌ها و شرایطی که ممکن است همین فردا با آنها گریبان‌گیر شوند یا در آینده و بزرگسالی با آنها برخورد می‌کنند آشنا نشوند؟

چنین فیلم‌هایی که با بچه‌ها با احترام رفتار می‌کنند، شعورشان را به رسمیت می‌شناسند و آنها را لایق دروغ نمی‌دانند وجود دارند، اما خیلی کم هستند . یکی از آنها  My Life as a Zucchini ست.. فیلمی که باری دیگر بهتان قدرت انیمیشن را در کندو کاو در پایه‌ای‌ترین و پیچیده‌ترین احساسات بشری ثابت می‌کند. آن‌قدر جسور است که معصومیت و روح لطیف بچه‌ها را در کنار برخی از ترسناک‌ترین اتفاقات زندگی واقعی مثل مرگ، سوءاستفاده جنسی از کودکان، اعتیاد و ضایعه‌های روانی قرار داده است و از دل برخورد این دو جریانِ متضاد، داستان تلخ و شیرینی بیرون کشیده است که یک فانتزی قلابی دیگر به خورد بچه‌ها نمی‌دهد، بلکه تا اندازه ی زیادی واقعی است.


http://bayanbox.ir/view/4332107774848389145/My.Life.As.A.Zucchini.2016.720p.BluRay.x265.HEVC.Film2Movie-BiZ-080412-2017-04-18-21-40-58.jpg

 

پایان فیلم هرچند شیرین  است اما نمیتوان گفت غیرقابل وقوع ست . همانطور که رئیس جایی از فیلم به "زوچینی " میگوید بچه های زیادی شانس این را که به فرزندخواندگی قبول شوند ندارند . اما اگر همه مان مانند آن پلیس کمی بیشتر به آدم های شکننده ی اطرافمان توجه کنیم و فقط کمی مهربان تر باشیم مطمئناً همه چیز برای همه مان حداقل کمی آسان تر پیش خواهد رفت..


My Life as a Zucchini

این انیمیشن جزئیاتی زیادی برای تماشا کردن دارد..مانند آن سکانسی که زوچینی پایه صندلی را بادبادکی میبندد تا صندلی را کمی بالاتر بیاید تا قدش مناسب گذاشتن آخرین قوطی آبجو بر روی بقیه قوطی های آبجو شود..دقت و کشف کردن بقیه ی آنها ، بر عهده ی خودتان .


My Life as a Zucchini


چیزی که این انیمیشن و به صورت مخصوص شخصیت زوچینی را از بقیه جدا می‌کند، توجه دائمی به چگونگی شکل‌گیری او و تاثیر حوادث و تجربیات بر اوست. اینکه چگونه کودکان می‌توانند به سهولت خود را با آینده وفق دهند اگر صادقانه با بعضی از واقعیات زندگی مواجه شان کنیم .



«لاک‌پشت قرمز» همواره در حال به نمایش گذاشتن تعریف واقعی انیمیشن است: به تصویر کشیدن جنبه‌ی زیبای واقعیت هایی که از چشم ما پنهان مانده است..


http://bayanbox.ir/view/1944230566994288350/The.Red.Turtle.2016.720p-MediaSity-105406-2017-03-20-18-09-16.jpg


بعضی‌وقت‌ها شگفت‌انگیزترین چیزها را می‌توان در عادی‌ترین لحظات دید. بعضی‌وقت‌ها حتما نباید با تصویری از کره‌ی زمین از روی سطح مریخ یا منظره‌ی خیره‌کننده‌ای از طبیعت روستایی توریستی در شمالی‌ترین نقطه‌ی کشور نروژ روبه‌رو شویم تا شگفت‌زده شویم. بعضی‌وقت‌ها تصویر ساده‌‌‌ای از پوست خشنِ یک درخت معمولی که در خیابان محل زندگی‌مان هم نمونه‌اش یافت می‌شود یا نمایی از آب باقی مانده‌ی باران بر روی آسفالت که هر روز صبح آن را با بی‌اعتنایی لگد می‌کنیم می‌توانند به تصاویر تامل‌برانگیزی تبدیل شوند و کاری کنند تا ما این لحظات به ظاهر تکراری را از زاویه‌ی دیگری نگاه کنیم و قبل از اینکه دوباره فراموش کنیم، به یاد بیاوریم که هر چیزی که دنیای اطراف ما را تشکیل می‌دهد به هیچ‌وجه تکراری و پیش‌ پاافتاده نیست، بلکه نحوه‌ی نگاه کردن ما به آنها اهمیت دارد. انیمیشن «لاک‌پشت قرمز» مثل یکی از همین نقاشی‌ها و تصاویر به ظاهر عادی است؛ اثری هنری که در عین معمولی‌بودن، آن‌قدر جادویی و مبهوت‌کننده است که تماشاگر را درباره‌ی روزمره‌ترین اتفاقات و لحظات و تصاویر و مفاهیم زندگی‌‌اش به فکر فرو می‌برد.


http://bayanbox.ir/view/574269805836626215/The.Red.Turtle.2016.720p-MediaSity-015981-2017-03-20-20-53-25.jpg


http://bayanbox.ir/view/1734645595247720981/The.Red.Turtle.2016.720p-MediaSity-061221-2017-03-20-17-38-33.jpg


http://bayanbox.ir/view/2639115244689615969/The.Red.Turtle.2016.720p-MediaSity-036409-2017-03-20-20-54-12.jpg


http://bayanbox.ir/view/7059156698149508189/The.Red.Turtle.2016.720p-MediaSity-070691-2017-03-20-20-57-12.jpg


http://bayanbox.ir/view/581612098922301464/The.Red.Turtle.2016.720p-MediaSity-076699-2017-03-20-17-49-19.jpg


چیدن تصاویری معمولی در کنار هم برای قرار دادن تماشاگر در خلسه‌ای فکری ..

شاید در تئوری با اتفاقات عجیب و غریبی طرف نباشیم، اما فیلم موفق می‌شود با سکوتش که فقط هر از گاهی با صدای امواج دریا و دویدن خرچنگ‌ها روی شن و جیغ و فریاد مرغ‌های دریایی شکسته می‌شود، قد یک عالم حرف بزند. شاید با چشم متوجه نشوی، اما جایی در عمق وجود و ناخودآگاهت می‌توانی نحوه‌ی تشریح شدن کالبد زندگی توسط تیغ این فیلم و درد سوزناک حاصل از کشیدن آن روی پوست نرمش را احساس کنی. چون آن مرد فقط یک مرد نیست و آن جزیره فقط یک جزیره نیست.

آن مرد خود تو هستی و آن جزیره، زندگی‌ای که همزمان ترسناک است و زیبا. فراری‌دهنده است و آرامش‌بخش..


http://bayanbox.ir/view/5788094483247303292/The.Red.Turtle.2016.720p-MediaSity-108532-2017-03-20-18-11-54.jpg

+رضا حاج محمدی


سکوت ، تم تکرار شونده ی آثار کیم کی دوک است..نوعی اعتراض به جهان خشن و تیره و تاری که امنیتی در آن وجود نداره . او زبان را عامل سوء تفاهم در چنین دنیایی میبیند..کم دیالوگ بودن فیلم هایش به هیچ وجه شعاری و سطحی نیست ، ادا در نمی آورد و به خوبی ثابت میکند تصاویر برای بیان تمام حرف ها کافی اند..

http://bayanbox.ir/view/127495838114196274/3Iron-2004-BluRay-720p-LFilm-022650-2017-01-12-14-31-53.jpg
 
در مورد فیلم 3-IRON یا Empty House : شخصیت اصلی فیلم مانند یک سایه میان مردم زندگی میکند..بدون هویت . او بدون اجازه وارد خانه های خالی میشود و مدتی در آنها زندگی میکند . در ابتدا دزد به نظر میرسد اما بعدا متوجه میشیم دنبال چیزهای دیگری میگردد . او در خانه های دیگران غذا میپزد ، لباس هایشان را میشورد ، لوازم خراب را تعمیر میکند و آلبوم عکسها را ورق میزند..اون به دنبال پذیرفته شدن است..یک خانواده میخواهد و نشانه ی این خواسته عکس گرفتن کنار عکسهای دسته جمعی تمام خانه ها و خانواده هاست..

http://bayanbox.ir/view/1606343858632210670/3Iron-2004-BluRay-720p-LFilm-042301-2017-01-12-14-47-28.jpg


اما بعد از افتادن به زندان ، همان شخصی که روزی دنبال پذیرفته شدن بوده ، یاد میگیرد چطور از دید مردم مخفی شود . این تغییر شخصیت او نیست یا نشانه ی پی بردن به اشتباه..تنها راهی ست برای رسیدن به خواسته هایش..بودن در یک خانواده کوچک ، هرچند اگه در آن هم با دیگری شریک باشد..


http://bayanbox.ir/view/224216049021942333/3Iron-2004-BluRay-720p-LFilm-119601-2017-01-12-15-52-12.jpg

خانه های خالی در واقع استعاره از قلب های خالی ست..قلب هایی که به امید شکسته شدن قفل های روزمرگی  و پوچی به دنبال واژه ی گمشده ی عشق میگردند..
بازی زن داستان حیرت انگیز است..با چهره ی سرد و خاموش اما پر از احساس ، اول فیلم پر از غم و تنهایی و رنج است ، بعد مملو از انتظار و دلشوره و دلواپسی و در نهایت سرشار از محبت ، سرخوشی و عشق..او در پایان پاداش صبر و انتظارش را میگیرد..

http://bayanbox.ir/view/7102854180483267015/3Iron-2004-BluRay-720p-LFilm-121265-2017-01-12-15-53-22.jpg

در ابتدای قصه یکبار پسر بعد از درست کردن ترازو روی آن میرود و ما وزنش را میبینم ، یک بار هم دختر در میانه های فیلم..اما در آخر فیلم وقتی با هم به روی ترازو میروند ، عقربه های ترازو یک دور کامل میزند و روی صفر می ایستد..آنها به نوعی کامل کننده ( محوکننده ؟ ) هم هستند..شاید در جهت عکس..و برخلاف جریان جامعه ای که در آن زندگی میکنند . اما چه اهمیتی دارد ؟
آن ها شاید رسما به هم متعلق نباشند..اما وقتی کنار هم قرار میگیرند ، یکی میشوند و حضور مادی و جسمانیت از میان میرود..و تنها همین است که اهمیت دارد .


http://bayanbox.ir/view/872905024575661370/2b34962e15c282097d3064d735de7fbd.jpg

پر رنگ ترین تصویر
کیم کی دوک شاید اینجا باشد :
تنها جایی که میتوانی معشوق را ببینی زمانی ست که خودت را میبینی..

در سکانسی زن پس از احساس حضور پسر در خانه از رخت خواب بلند میشود..شروع به جست و جو میکند ولی او را نمی یابد..اما میداند چشم پسر همواره به دنبال اوست..پس به سمت آینه میرود و آنگاه که خود را میبیند ، حضور او را هم مینگرد و این جاست که تنها جمله اش را در تمام فیلم خطاب به او میگوید : " دوستت دارم " ..



When I was a little kid, my mother told me not to stare into the sun.
So once, when I was six, I did.
The doctors didn't know if my eyes would ever heal.
I was terrified, alone in that darkness.
Slowly, daylight crept in through the bandages and I could see.
But something else had changed inside me..


Pi 1998 - Darren Aronofsky


http://bayanbox.ir/view/4690398844886872794/716ea064c9e07f71c147ff8bf8d05009.jpg


اولین فیلم بلند اکران شده ی آرنوفسکی که جز آثار متوسطش محسوب میشه..داستان یه ریاضیدان نابغه به اسم ماکسیمیلیان کوهن که سعی داره با علم ریاضی به ماهیت خدا پی ببره !

با یک فیلم مریض و اعصاب خردکن مواجه ایم که به هر دری هم میزنه نمیتونه از پس گفتن حرف های بزرگی که نشونشون کرده بر بیاد..اما از نوآوری ها و خلاقیت و متفاوت بودن نگاه آرنوفسکی نمیشه به سادگی عبور کرد..

این فیلم سیاه و سفیده و کارگردان احتمالا قصد نشون دادن جهان از نگاه کوهن رو داشته..جهانی سیاه و سفید و عاری از هر رنگ !

حرف اصلی فیلم شاید این باشه که درک ماهیت حقیقت از حیطه عقل خارجه و باید ایمان داشت تا بهش رسید !

دیالوگی هم که در اول آوردم..نصیحت مادر که زل نزدن به خورشید ( استعاره از حقیقت یا خدا ) میتونه نشان از به دنبال حقیقت نبودن نسل های گذشته و سطحی نگریشون باشه ( یا شاید عاقل تر بودنشون چون در هر صورت نمیشه به جوابی رسید ! ).. کنجکاوی کوهن هم در نهایت به جایی نمیرسه..در پایان فیلم دست از جست و جو برمیداره و با مته مغزش رو سوراخ میکنه و در مقابل دخترک شرقی که ازش جواب یک حاصل ضرب ساده رو میخواد با لبخند و طمانینه پاسخی میده که شاید باید در برابر پرسش های عظیم این دنیا هم به کار بره : نمی دانم !


http://bayanbox.ir/view/545175591354495788/16de6219582cc46fd016192035ce7519.jpg


+و چه پوستر شگفت انگیزی و وحشتناکی.غرق شدن در اسپیرال طلایی ؟


سان هایی که نمی خواهند غرق در زندگی شوند و مانند میلیون ها انسان دیگر روی کره ی زمین بخشی از سیستم یعنی زندگی شوند.افرادی که از تکنولوژی و زندگی ماشینی خسته شده اند و به دنبال تعریف دیگری از شیوه ی زندگی خویش هستند اما در مقابل دیگر افراد جامعه به نظر عجیب و غریب دیده میشوند همانند بن با بازی بی نظیر (ویگو مورتنسن) و خانواده اش در فیلم کاپیتان شگفت انگیز.بن به زندگی سطحی و ریل گذاری شده ی مرسوم تن نمیدهد و به دنبال این است تا فرزندان خودش را جسور و پرسشگر بار بیاورد و به هیچ عنوان به تحصیلات اکادمیک اعتقادی ندارد.او انسانی صریح و راستگو در مواجهه با پرسش فرزندان خود است به عنوان مثال وقتی زاجا دختر کوچکش از او درباره ی ارتباط جنسی می پرسد او بدون پرده و لاپوشانی دست به تعریف میزند در حالی که وقتی متوجه میشود که دختر بزرگترش کتاب لولیتای ولادیمیر ناباکوف را میخواند به او میگوید که او این کتاب را به وی معرفی نکرده است اما او را از خواندن منع نمیکند - See more at: http://moviemag.ir/cinema/film-presentation/world/34-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86/15843-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-captain-fantastic#sthash.TYW3Msi2.dpuf
سان هایی که نمی خواهند غرق در زندگی شوند و مانند میلیون ها انسان دیگر روی کره ی زمین بخشی از سیستم یعنی زندگی شوند.افرادی که از تکنولوژی و زندگی ماشینی خسته شده اند و به دنبال تعریف دیگری از شیوه ی زندگی خویش هستند اما در مقابل دیگر افراد جامعه به نظر عجیب و غریب دیده میشوند همانند بن با بازی بی نظیر (ویگو مورتنسن) و خانواده اش در فیلم کاپیتان شگفت انگیز.بن به زندگی سطحی و ریل گذاری شده ی مرسوم تن نمیدهد و به دنبال این است تا فرزندان خودش را جسور و پرسشگر بار بیاورد و به هیچ عنوان به تحصیلات اکادمیک اعتقادی ندارد.او انسانی صریح و راستگو در مواجهه با پرسش فرزندان خود است به عنوان مثال وقتی زاجا دختر کوچکش از او درباره ی ارتباط جنسی می پرسد او بدون پرده و لاپوشانی دست به تعریف میزند در حالی که وقتی متوجه میشود که دختر بزرگترش کتاب لولیتای ولادیمیر ناباکوف را میخواند به او میگوید که او این کتاب را به وی معرفی نکرده است اما او را از خواندن منع نمیکند - See more at: http://moviemag.ir/cinema/film-presentation/world/34-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86/15843-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-captain-fantastic#sthash.TYW3Msi2.dpuf
سان هایی که نمی خواهند غرق در زندگی شوند و مانند میلیون ها انسان دیگر روی کره ی زمین بخشی از سیستم یعنی زندگی شوند.افرادی که از تکنولوژی و زندگی ماشینی خسته شده اند و به دنبال تعریف دیگری از شیوه ی زندگی خویش هستند اما در مقابل دیگر افراد جامعه به نظر عجیب و غریب دیده میشوند همانند بن با بازی بی نظیر (ویگو مورتنسن) و خانواده اش در فیلم کاپیتان شگفت انگیز.بن به زندگی سطحی و ریل گذاری شده ی مرسوم تن نمیدهد و به دنبال این است تا فرزندان خودش را جسور و پرسشگر بار بیاورد و به هیچ عنوان به تحصیلات اکادمیک اعتقادی ندارد.او انسانی صریح و راستگو در مواجهه با پرسش فرزندان خود است به عنوان مثال وقتی زاجا دختر کوچکش از او درباره ی ارتباط جنسی می پرسد او بدون پرده و لاپوشانی دست به تعریف میزند در حالی که وقتی متوجه میشود که دختر بزرگترش کتاب لولیتای ولادیمیر ناباکوف را میخواند به او میگوید که او این کتاب را به وی معرفی نکرده است اما او را از خواندن منع نمیکند - See more at: http://moviemag.ir/cinema/film-presentation/world/34-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86/15843-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-captain-fantastic#sthash.TYW3Msi2.dpuf


http://bayanbox.ir/view/3213606966858981252/d8952d12b5976c97c3298697abb05bcc.jpg


بعضی‌وقت‌ها بعضی فیلم‌ها به خاطر نزدیکی‌شان به تفکر بیننده می‌توانند برای او جذاب‌تر و دوست‌داشتنی‌تر از حد معمول باشند و «کاپیتان فنتستیک» به خاطر این خط داستانی چنین جایگاهی را برای من دارد. گرچه تعداد دفعاتی که پایم را در هفته از خانه بیرون می‌گذارم، از انگشتان یک دست هم فراتر نمی‌رود، اما عاشق زندگی کردن در طبیعت و خواندن چیزهایی هستم که ممکن است در شلوغی شهر هیچ‌وقت فرصتش را گیر نیاوریم.

«کاپیتان فنتستیک» اما درباره‌ی نکات مثبت دل کندن از شهر و شروع زندگی‌ای در انزوا نیست. مت راس به عنوان نویسنده و کارگردان طوری زندگی روزانه‌ی خانواده‌ی بن را به تصویر می‌کشد که به آنها غبطه بخوریم. به پدر دانا و کاربلدی که بچه‌هایش را با تمرین‌های سخت از کودکی انسان‌هایی سرسخت و مقاوم بار می‌آورد و کسی که کاری می‌کند تا آنها به جای تلف کردن وقتشان با اسباب‌بازی، کتاب‌های پیچیده‌ی تاریخ و فلسفه و ریاضی‌ بخوانند .

ماجرا از این قرار است که بن و همسرش لزلی سال‌ها پیش تصمیم گرفته بودند که در دل جنگل زندگی کنند و بچه‌هایشان را آنجا بزرگ کنند. بنابراین خیلی وقت است که همراه با شش فرزند قد و نیم‌قدشان با شکار و فروش صنایع دستی‌ای که درست می‌کنند شکمشان را سیر می‌کنند و خرجشان را درمی‌آورند.


http://bayanbox.ir/view/3659322517966379323/Brody-Captain-Fantastic-1200.jpg


بعد از مریضی مادر بچه ها بن بچه‌ها را به تنهایی بزرگ می‌کند. نحوه‌ی آموزش او هم طوری است که کار کردن دختر هشت ساله‌اش با چاقوی شکار عادی است، حفظ کردن کتاب‌های فلسفه و تاریخ بخشی از روتین شبانه‌شان است و هفته‌ای یکی-دوبار صخره‌نوردی هم ردخور ندارد...

برای خیلی از تماشاگران این روش خیلی خوبی برای لذت بردن از زندگی به نظر می‌رسد. چه کسی دوست ندارد فنون دفاع شخصی را از زمانی که دهانش بوی شیر می‌دهد از حفظ نباشد یا تعریف دقیق فاشیست را نداند.

همین کاری می‌کند تا به بن افتخار کنیم. او تصمیم درستی گرفته که بچه‌هایش را از شستشوی مغزی جامعه دور نگه داشته است و به روش خودش آنها را با تمام باورها و مکتب‌های اعتقادی آشنا کرده است. اما نکند اشتباه می‌کنیم. نکند نحوه‌ی آموزش بچه‌ها توسط بن مشکل داشته باشد؟

تا وقتی که بچه‌ها همراه با پدرشان در جنگل هستند، همه‌چیز در امن و امان به نظر می‌رسد و این بچه‌ها فرمانروای جنگل. اما به محض اینکه آنها مجبور می‌شوند برای حضور در مراسم ترحیم مادرشان به درون جامعه برگردند، کم‌کم ترک‌های آموزش ایده‌آل بن هم فاش می‌شوند. مخصوصا جایی که یکی از دخترهای بن درباره‌ی کتاب «لولیتا» حرف می‌زند. دختر بن از این می‌گوید که من از یک طرف از شخصیت اصلی کتاب که عاشق یک دختر کم سن و سال شده متنفرم و از طرف دیگر با او همذات‌پنداری می‌کنم، می‌دانم فکر پلیدی در سر ندارد و می‌دانم این عشق او واقعی است اما...

در این صحنه گویی مت راس دارد درباره‌ی شخصیت اصلی فیلم خودش حرف می‌زند و اولین خط را به تماشاگران می‌دهد که با دقت بیشتری به نحوه‌ی رفتار او با فرزندانش فکر کنید.

بچه‌های بن به لطف او خیلی خیلی بیشتر از سن‌شان می‌فهمند و به نظر می‌رسد در مقابل هر خطری مقاوم باشند، اما به محض اینکه آنها قدم به جامعه می‌گذارند متوجه می‌شویم که آنها نحوه‌ی برخورد با دنیای واقعی را نمی‌دانند.

بچه‌های بن نمی‌توانند با هم سن و سال‌های خودشان ارتباط برقرار کنند، چیزی درباره‌ی فرهنگ عامه نمی‌دانند و با اصول روابط اجتماعی مشکل دارند. کافی است مدتی را با غریبه‌ها سپری کنند تا متوجه شوند یک جای کار می‌لنگد و آن هم این است که آنها از نگاه دیگران آدم‌های عجیب و غریبی به نظر می‌رسند که کسی جدی‌شان نمی‌گیرد و با رفتارشان خود را انگشت‌نمای خاص و عام می‌کنند و تفاوت نحوه‌ی بزرگ شدن آنها و دنیای واقعی چیزی است که درگیری اصلی فیلم را ایجاد می‌کند.


http://bayanbox.ir/view/3781289123282610045/208103a32878a49bebc1e13e739defda.jpg


از یک طرف ما می‌دانیم که بن عاشق خانواده‌اش است و کاری را انجام داده که به باور خودش به نفع‌شان بوده است و خود ما هم وقتی آنها را با دانش خودمان مقایسه می‌کنیم، از این روش آموزشی استقبال می‌کنیم، اما از طرف دیگر بچه‌ها فقط یک سری کتاب و چندتا فنون رزمی را حفظ کرده‌اند. خودشان طعم زندگی را نچشیده‌اند. آنها فقط یک مسیر از پیش‌تعیین‌شده را دنبال کرده‌اند. بنابراین وقتی آنها قدم به دنیای واقعی می‌گذارند، با تمام چیزهایی که می‌دانند مثل یک بچه‌ی تازه‌ متولد شده هستند که توانایی تصمیم‌گیری ندارند. چون تاکنون یکی به جای آنها تصمیم گرفته است.

وقتی سروکله‌ی پدربزرگ و مادربزرگ بچه‌ها به ماجرا باز می‌شود، همه‌چیز دردناک‌تر می‌شود. جک به عنوان پدرزن بن می‌خواهد حق نگهداری از بچه‌ها را از او بگیرد. او فکر می‌کند تصمیماتِ بن دخترش را به کشتن داده و نمی‌خواهد نوه‌هایش هم به این سرنوشت دچار شوند. شاید در داستان دیگری جک به عنوان یکی از آن پدربزرگ‌های عوضی و نفهمی پردازش می‌شد که کفر تماشاگر را درمی‌آورند و اگرچه چنین چیزی در اینجا هم صدق می‌کند، اما ما می‌دانیم کسانی که از بیرون به خانواده‌ی بن نگاه می‌کنند، می‌توانند چنین اشتباهی مرتکب شوند. از آنجایی که فیلم از زاویه‌ی دید بن روایت می‌شود، تماشاگران قادر به درک او هستند، اما دیگران او را به عنوان یک دیوانه می‌بینند که خیلی هم  اشتباه نیست.

یکی از نکات مثبت مت راس این است که موفق شده کاراکتر بن را برروی این لبه بنویسد و بازی ویگو مورتنسن هم این موضوع را تکمیل می‌کند. مورتنسن واقعا ستاره‌ی فیلم است. کسی که کاری می‌کند تا بن در آن واحد مغرور، خشمگین و بی‌تاب و همچنین گرم، دوست‌‌داشتنی و غم‌خور بچه‌هایش باشد. او پدر سرسخت اما تحسین‌برانگیز و شوهر غمگینی است که می‌خواهد آخرین وصیت همسرش را به هر ترتیبی که شده عملی کند و مورتنسن همه‌ی اینها را با قدرت و ظرافت اجرا می‌کند.


http://bayanbox.ir/view/3463721462902489545/cee2418e9b1511592de87331afbcd9f2.jpg


اگر این کاراکتر این‌قدر خوب نوشته و بازی نمی‌شد، بن به عنوان کاراکتر تنفربرانگیزی به تصویر درمی‌آمد. کسی که بچه‌هایش را در خطر آسیب‌دیدگی و مرگ قرار داده. کسی که به آنها قدرت انتخاب نداده. کسی که آنها را به انزوا کشیده و ذهن‌شان را «آکبند» نگه داشته است.

اما با او که وقت می‌گذرانیم می‌فهمیم که درست یا اشتباه، انگیزه‌های بن برای این کار قابل‌درک هستند.  او خواسته بچه‌هایش را طوری بزرگ کند که در برابر تمام وسوسه‌ها و مشکلات دردناک بزرگ‌سالی مقاوم باشند. اما حقیقت این است که خود فرد باید با برخورد با این مشکلات پوست‌کلفت شود. این وسط، اگرچه بعضی‌وقت‌ها (مثل خواستگاری بودوان از آن دختر) آنها به خاطر ندانستن فرهنگ عامه خودشان را خجالت‌زده می‌کنند، اما بعضی‌وقت‌ها این نوع آموزش به کمکشان می‌آید و فیلم از این طریق نشان می‌دهد که کار بن را هم کاملا رد نمی‌کند.

مثل وقتی که بچه‌ها به جای اینکه گریه و زاری کنند و غصه بخورند، به خاطر آموزش‌های پدرشان به دور جنازه‌ی درحال سوختن مادرشان حلقه می‌زنند و می‌خوانند و می‌رقصند و یک لحظه‌ی ناراحت‌کننده را به یکی از زیباترین صحنه‌های فیلم تبدیل می‌کنند...






Ben Cash (Viggo Mortensen), his wife Leslie and their six children live deep in the wilderness of Washington state. Isolated from society, Ben and Leslie devote their existence to raising their kids -- educating them to think critically, training them to be physically fit and athletic, guiding them in the wild without technology and demonstrating the beauty of co-existing with nature. When Leslie dies suddenly, Ben must take his sheltered offspring into the outside world for the first time

http://tubeor.com/content/thumbs/979144a12d6fbc624a50631e5d1da259.


+داستان زندگی یه خانواده ست که تو دل ِ طبیعت زندگی میکنن..پدر و مادر تصمیم گرفتن بچه هاشونو در جایی دور از تاثیرات مخرب جامعه ( مثل نظام آموزشی مزخرف ، رسانه ها و آدم های دروغگو با الگو ها و رفتارهای نامناسب ، تکنولوژی و  ... ) و به شیوه خودشون ( مدرسه ی طبیعت ) بزرگ کنند.. با مریض شدن مادر و بستری شدنش در بیمارستان و بعد مرگش زندگی این خانواده شکل تازه ای به خودش میگیره..

تجربه ی هیجان انگیزیه ..پیشنهاد میشه .



http://bayanbox.ir/view/2201896534358484334/a59b8c4422aaa547b125943fa02ac2c5.jpg


1. «امتیاز نهایی» همانند آهنگی است که اندک اندک بر حجم صدایش افزوده می شود و در نهایت به آوایی کر کننده تبدیل می گردد. فیلمی واقع گرایانه درباره زندگی، عشق، خیانت، دروغ و دست آخر رستگاری از میان این همه گنداب تنها به بهای شانس.

مچ پوینت  ِ زندگی از دیدگاه آلن، عاقبت در زمین بازنده بد شانس مسابقه می افتد و مگر واقعیت همیشه این نبوده ؟ «امتیاز نهایی» اثری جالب در توصیف بی رحمی زندگی است.

2.فیلمی به شدت عبوس و جدی که کمتر نشانی از وودی آلن طناز دارد .داستانی که بارها گفته شده اینبار در اتمسفر دلگیر لندن به استادانه ترین شکل بازگو می شود.بعید است گفتار نخستین فیلم بر توپ تنیسی که پس از برخورد به تور معلق در هوا می ماند از یاد هر بیننده ای برود .

3.باید توجه داشت که از دیدگاه آلن چیزی به نام عدالت وجود ندارد . عدالت تنها یک آرزوی بشری است. شانس الزاما آنگونه رقم نمی زند که عدالت برقرار شود . پس ممکن است مجرمی به مدد شانس از معرکه جان سالم به در ببرد و خون بی گناهی پایمال شود.

فیلم پر است از لحظاتی که به شانس متکی اند. آشنایی کریس با کلوئی، دیدار کریس با نولا در نمایشگاه و حتی بارداری نولا و کلوئی همه و همه لحظاتی از زندگی کریس است که شانس در آن دخیل است. اما آلن در این میان تنها بر روی حادثه حلقه زوم می کند.چرا؟ شاید مقصود "وود" تمرکز بر روی دقایقی از زندگی است که از چشم ما به دور است. تمام اتفاقات مذکور، زندگی کریس را دگرگون می کند. اما چون در مقابل چشمانمان است، تاثیرش مخفی می ماند. حال آنکه ما تمام بار شانس را بر دوش سکانس بازی حلقه بر لبه نرده می گذاریم ، به آن سبب که نمود شانس در آنجاست. جایی که کریس قادر به دیدنش نیست.

این دیدگاه می تواند جهان را برای فرد بسیار هراسناک سازد . هزاران هزار اتفاق است که همچون سقوط حلقه به دور از چشم ما هر روزه رخ می دهد که هر کدام می تواند سرنوشتی را تغییر دهد.

تصور کنید که شما در ایستگاه متروای ایستاده اید. مردی از مقابلتان می گذرد و شما از او می پرسید:«ببخشید،ساعت چنده؟» مرد نگاهی به ساعتش می اندازد و پاسخ می دهد:«هفت و نیم» این مکالمه(هرچند کوتاه) مانع از رسیدن او به قطار ساعت 5/7 می شود. پس ناچار با قطار ساعت 8 رهسپار می شود . این قطار در سانحه ای واژگون می گردد. مردی به خاطر پاسخ به سوال شما کشته می شود .

«می دونی ، من اهمیت نمی دم که موفق باشه، فقط امیدوارم که خوش شانس باشه.» (دیالوگ تام درباره فرزند کریس و کلوئی).

http://bayanbox.ir/view/5800399671513545443/9b94da1ec1d7059df8704c4510efa886.jpg
+فیلمو ببینید ،بعد  این نقد رو بخونید تا متوجه بشید یه نقد خوب چقدر میتونه نگاهتون به یه فیلم رو عوض کنه..

http://bayanbox.ir/view/5145022024229928002/3985bf67e2692326cd0ae4902b06c844.jpg


خلاصه داستان : عدم توجه پدر و مادری سهل انگار به دختر کوچکشان سبب کشش نادرست او به سمت مردی بالغ است . گرچه خود دخترک هم از آنچه میخواهد آگاهی چندانی ندارد اما خشم لحظه ای و کودکانه اش آتش به زندگی مردی میانسال میزند..


یادداشت :

1. در هر جایی از این کره‌ی خاکی «کودک» در فرهنگ عمومی معصوم است و پاک، که به نظر هم درست می‌رسد؛ اما وینتربرگ به‌درستی انگشت روی این موضوع می‌گذارد که رفتارها و کنش‌های  افراد بالغ در از بین رفتن این معصومیت موثر است. و کودک، با معصومیتی از‌دست‌رفته خطرناک است و گاهی ویران‌گر.

2.باید به دنبال ریشه دروغ دخترک بود. همان اوایل فیلم و در گفت‌گوی دو نفره لوکاس با کلارا متوجه می‌شویم که پدر کلارا، تئو، که صمیمی‌ترین دوست لوکاس هم هست جلوی دخترش از الفاظ رکیک استفاده می‌کند و کلارا آن‌ها را یاد گرفته و هنگام صحبت با لوکاس به زبان می‌آورد. مورد بعدی تصویر مستهجنی است که برادر دختر به شوخی به او نشان می‌دهد؛ تصویری که در ذهن دختر نقش می‌بندد و مقدمات دروغ او را فراهم می‌کند. اعمال بزرگسالان می‌تواند به راحتی بر روحیه کودکان تاثیر بگذارد و به رفتارهای آن‌ها سمت و سو ببخشد. این‌که می‌گوییم «بچه است و نمی‌فهمد» تنها توجیهی برای مجاز جلوه دادن اعمال و رفتار مخرب‌مان است. پس دروغ کلارا ریشه در رفتار خانواده‌اش و طبیعتا جامعه دارد . کلارا انعکاسی از این جامعه به ظاهر مدرن و متمدن است..

3."شکار" مخاطب را از دو جهت متاثر می‌کند. اول این‌که در این فیلم شاهد موقعیت‌های متنوع دراماتیکی هستیم که با پرداخت حساب شده‌شان می‌توانند ما را از لحاظ حسی درگیر و با شخصیت اصلی داستان همراه کنند. دوم هم این‌که این فیلمی است که در پس به تصویر درآوردن داستان مردی که با یک دروغ بچه‌گانه زندگی‌اش تا مرز نابودی کامل پیش می‌رود، بسیاری از رفتارها و میل‌های باطنی مخرب ما انسان‌ها را پیش روی‌مان قرار می‌دهد و در واقع توی صورت‌مان می‌کوبد.

4."شکار" فیلمی است که با تمرکز بر موقعیتی تاثیرگذار، مخاطبش را تحت فشار قرار می‌دهد. برای همین هم هست که هنگام دیدن چنین فیلمی، قرار نیست به ما خوش بگذرد.

5.همانطور که در نقد فیلم DogVille اشاره شد ، جامعه ( و یا انسان های بیمار ) برای نشان دادن و بروز عقده ها ، بیماری های روانی و خشونت های ذهنی شان اغلب نیاز به یک بهانه ، اتفاق  یا شرایط خاص دارند .. در اینجا متهم شدن یک مرد از اهالی یک شهر کوچک به آزار جنسی کودکان ، دستمایه ی بروز این بیماری هاست..


6.انسان مدرن که لوکاس نماد آن است – در این جهان نیمه‌مدرن که بسیار دوست دارد لباس مدرن بر تن کند –  تنهاست. این جهان نیمه‌مدرن خشونت را به عنوان ابزار دفع و مجازات در زیر پوست خود نگه می‌دارد و در زمان مورد نیاز به کارش می‌گیرد...جامعه‌ای که چند روز پیش لوکاس را مهربانانه در‌بر می‌گرفت اکنون او را سنگ‌دلانه به گوشه‌ای می‌اندازد و حتی از آزار فرزند بی‌گناهش لذت می‌برد.
اما جامعه‌ای که خود جرم را می‌پروراند آیا توانایی صدور حکم در قبالش را دارد؟ جامعه‌ای که گاه حتی جرم و  مجرم را به درستی نمی‌شناسد ؟

7.این فیلم برای من کمی شبیه به فیلم Atonement – 2007 بود. از لحاظ فرم  داستانی و طوفانِ بلایی که گاهی دنیای رومانتیک دخترانه-زنانه سر باقی آدم‌ها می‌آورد...

8.«شکار» یک اثر خوب است که  میتواند ( مانند فیلم  DogVille )  مخاطبش را در یک آزمون بازآفرینی فردی قرار می‌دهد..شکار با صراحت، حقایقی را نشان‌مان می‌دهد که هیچ دوست نداریم کسی آن‌ها را به روی‌مان بیاورد..حقایقی که خوب است با پیدا کردن مثال های مخصوص خودمان و شخصی سازیشان به تدریج وارد زندگیمان کنیم..

9.هیچ چیز به آن سادگی که فکرش را می‌کنیم نیست. این حقیقتی است که پلان آخر فیلم هم آن را یادآوری می‌کند. هیچ چیز مثل اولش نخواهد شد و سایه شک تا پایان بر زندگی لوکاس سنگینی خواهد کرد. گویی دوران شکار هیچ وقت سر نخواهد آمد و انسان‌ها هر روز دنبال قربانی تازه‌ای می‌گردند، حتی اگر آن قربانی کسی از نزدیکان خودشان باشد..

The Hunt 2012  

http://bayanbox.ir/view/3439060937574298924/The.Hunt.2012.1080p.BluRay.x264.anoXmous-017546-2016-10-09-18-45-39.jpg



سعدی اگر عاشقی ، میل وصالت چراست ؟

هر که دل دوست جست ، مصلحت خود نخواست...


{ سعدی }


http://bayanbox.ir/view/3011496443230001367/0-0-lantouri1.jpg


+راه نمیداد..راه ندادنشم دوست داشتم..

+لانتوری و مغالطه ی انگیزه و انگیخته..



هر کس بخاطر ظلمی که بهت کرده، مستحق مجازاته ...

اگه ببخشیش، اونو از حقش محروم کردی !


DogVille - Lars von Trier - 2003


http://bayanbox.ir/view/5866921557851880620/9324a91cd8c1c97ca0b8e3f2cd39ce12-1.jpg


+"تکبر بخشش" به معنای بخشش کسانی است که سزاوار بخشش نیستند و مجازات حق آن‌هاست و از این رو بدترین نوع تکبری است که پدر گریس می شناسد . پدر گریس به او می گوید که نباید دیگران را به سبب آن چه خودش را به خاطر آن نمی بخشد، ببخشد و باید مجازات را اعمال کند ؛ این که بخشش گریس یک عمل اخلاقی و انسانی نیست بلکه تنها به سبب تکبر اوست..