دچــآر باید بود..

نه آرزویی دارم..نه می‌ترسم..من آزادم .

دچــآر باید بود..

نه آرزویی دارم..نه می‌ترسم..من آزادم .

۱۱۸ مطلب با موضوع «می نویسم» ثبت شده است


واقعا خوش به حال اوناییکه از همون سن کم شور و شوق زندگیشونو پیدا کردن.حالا با یه قلم سحرانگیز یا یه صدای خوب یا دستای چیره تو نواختن یه ساز..


http://bayanbox.ir/view/3171784567513157049/DSC-0115.jpg

+نگاه داره چه حالی میکنه...داشتم کلیپ دوتا خواهر نوازنده رو میدیدم و با یادآوری کلیپ های یانی به خواهرم میگفتم آهنگسازا و نوازنده ها چه حال خوبی دارن..گفت بیشتر هنرمندا همینن..تو ندیدی فقط .

{
Yanni - Truth Of Touch}


عذرخواهی کردن و ضرورت معذرت خواهی برای ادامه یک رابطه ، وقتی خودت قبول نداری که اشتباه کردی ، نه نشونه ی مهربونی و بزرگیه ، نه مهم بودن آدم رو به روت برای تو..فقط بیانگر یه شخصیت ضعیفه و حضور در یک رابطه کاملا اشتباه..



http://bayanbox.ir/view/4740993529765373516/Cool-Slow-Watches-Clockwize-Watch-Shop......jpg


+یه مقدار بی اعتقادم به زمان و خیلی وقته ساعت مچی نبستم..ولی وقتی اینو دیدم یه میل عجیبی برای داشتنش پیدا کردم..از اون هدیه های کامله..همون یه عقربه بیانگر تمام چیزیه که از دونستن زمان نیاز دارم .


گاهی به این فکر میکنم چرا آدم ها مختلف نظرات متفاوتی در مورد یک موضوع مشخص دارند .

بعد برام سوال شد چرا یک جمله ی من برای یک نفر قابل قبول و برای یک نفر دیگه بی معنیه ؟

تا اینکه به این نتیجه رسیدم مسیرهایی که آدم های مختلف طی کردند باهام متفاوته..

کتاب هایی که تو خوندی ، فیلم هایی که دیدی ، سخنرانی ها و پادکست هایی که بهشون گوش دادی ، همایش هایی که در اون شرکت کردی ، ساعت هایی که به فکر کردن و یادگیری پرداختی ،  آدم هایی که باهاشون صحبت و معاشرت کردی و به طور کلی تجربه هایی که داشتی..یعنی بخش زیادی از تجربه هایی که در طول زندگی داشتی متفاوت با تجربه های من بوده..

در یک کلام ، مسیری که تو طی کردی ، با مسیر من متفاوت بوده..برای همین حس و درک ما از یک مفهوم این قدر با هم فاصله داره..چون ذهن های ما به شکل های ناهمگونی پیکربندی شده..

دو راه وجود داره برای رسیدن یه یک درک متقابل..برای اینکه دو نفر حرف هم رو به درستی درک کنند یا باید یک مسیر رو طی کرده باشند ( نه لزوما یکسان ، مسیرهایی از یک جنس )

یا یک مسیر کاملا مجزا از تمام مسیرهای عادی..خط ویژه..شکلی از مطالعه و به طور کلی یادگیری که شاید باهاش آشنایی هم داشته باشیم اما خیلی ازش استفاده نمیکنیم..کم کم در مورد این مسیر حرف میزنم..راهی که خودمم سعی دارم دنبالش کنم .



سکوت ، تم تکرار شونده ی آثار کیم کی دوک است..نوعی اعتراض به جهان خشن و تیره و تاری که امنیتی در آن وجود نداره . او زبان را عامل سوء تفاهم در چنین دنیایی میبیند..کم دیالوگ بودن فیلم هایش به هیچ وجه شعاری و سطحی نیست ، ادا در نمی آورد و به خوبی ثابت میکند تصاویر برای بیان تمام حرف ها کافی اند..

http://bayanbox.ir/view/127495838114196274/3Iron-2004-BluRay-720p-LFilm-022650-2017-01-12-14-31-53.jpg
 
در مورد فیلم 3-IRON یا Empty House : شخصیت اصلی فیلم مانند یک سایه میان مردم زندگی میکند..بدون هویت . او بدون اجازه وارد خانه های خالی میشود و مدتی در آنها زندگی میکند . در ابتدا دزد به نظر میرسد اما بعدا متوجه میشیم دنبال چیزهای دیگری میگردد . او در خانه های دیگران غذا میپزد ، لباس هایشان را میشورد ، لوازم خراب را تعمیر میکند و آلبوم عکسها را ورق میزند..اون به دنبال پذیرفته شدن است..یک خانواده میخواهد و نشانه ی این خواسته عکس گرفتن کنار عکسهای دسته جمعی تمام خانه ها و خانواده هاست..

http://bayanbox.ir/view/1606343858632210670/3Iron-2004-BluRay-720p-LFilm-042301-2017-01-12-14-47-28.jpg


اما بعد از افتادن به زندان ، همان شخصی که روزی دنبال پذیرفته شدن بوده ، یاد میگیرد چطور از دید مردم مخفی شود . این تغییر شخصیت او نیست یا نشانه ی پی بردن به اشتباه..تنها راهی ست برای رسیدن به خواسته هایش..بودن در یک خانواده کوچک ، هرچند اگه در آن هم با دیگری شریک باشد..


http://bayanbox.ir/view/224216049021942333/3Iron-2004-BluRay-720p-LFilm-119601-2017-01-12-15-52-12.jpg

خانه های خالی در واقع استعاره از قلب های خالی ست..قلب هایی که به امید شکسته شدن قفل های روزمرگی  و پوچی به دنبال واژه ی گمشده ی عشق میگردند..
بازی زن داستان حیرت انگیز است..با چهره ی سرد و خاموش اما پر از احساس ، اول فیلم پر از غم و تنهایی و رنج است ، بعد مملو از انتظار و دلشوره و دلواپسی و در نهایت سرشار از محبت ، سرخوشی و عشق..او در پایان پاداش صبر و انتظارش را میگیرد..

http://bayanbox.ir/view/7102854180483267015/3Iron-2004-BluRay-720p-LFilm-121265-2017-01-12-15-53-22.jpg

در ابتدای قصه یکبار پسر بعد از درست کردن ترازو روی آن میرود و ما وزنش را میبینم ، یک بار هم دختر در میانه های فیلم..اما در آخر فیلم وقتی با هم به روی ترازو میروند ، عقربه های ترازو یک دور کامل میزند و روی صفر می ایستد..آنها به نوعی کامل کننده ( محوکننده ؟ ) هم هستند..شاید در جهت عکس..و برخلاف جریان جامعه ای که در آن زندگی میکنند . اما چه اهمیتی دارد ؟
آن ها شاید رسما به هم متعلق نباشند..اما وقتی کنار هم قرار میگیرند ، یکی میشوند و حضور مادی و جسمانیت از میان میرود..و تنها همین است که اهمیت دارد .


http://bayanbox.ir/view/872905024575661370/2b34962e15c282097d3064d735de7fbd.jpg

پر رنگ ترین تصویر
کیم کی دوک شاید اینجا باشد :
تنها جایی که میتوانی معشوق را ببینی زمانی ست که خودت را میبینی..

در سکانسی زن پس از احساس حضور پسر در خانه از رخت خواب بلند میشود..شروع به جست و جو میکند ولی او را نمی یابد..اما میداند چشم پسر همواره به دنبال اوست..پس به سمت آینه میرود و آنگاه که خود را میبیند ، حضور او را هم مینگرد و این جاست که تنها جمله اش را در تمام فیلم خطاب به او میگوید : " دوستت دارم " ..



هرچه " من " فردی قوی تر باشد ، ظرفیتش را برای یکی شدن با دیگری کمتر میکند . آن "من" دیواری در این بین است که خودش را اظهار میکند . اظهار او چنین است : " تو " تو هستی و "من" ، من هستم . فاصله ای بین من و تو هست . آنوقت مهم نیست که من چقدر تو را دوست داشته باشم . شاید تو را در آغوش هم بگیرم . با وجود این دونفر هستیم . مهم نیست چقدر از نزدیک دیدار کنیم ، هنوز هم فاصله ای در میان است .

برای همین است که صمیمی ترین تجربه ها نیز برای دیدار نزدیک انسانها با شکست روبه رو میشود . بدنها به هم نزدیک میشوند ولی اشخاص دور باقی میمانند . تا جایی که در درون "من" وجود داشته باشد ، احساس "دیگری" نمیتواند از بین برود .

سارتر جمله ی شگفت انگیزی دارد : " دیگری دوزخ است " ولی توضیح نداد چرا و چگونه دیگری "دیگر" است . دیگری ، "دیگر" است زیرا که "من" ، من هستم . تا وقتی که "من" ، من باشم دنیای اطراف ، دیگری ست - جدا و دور افتاده .  تا زمانی که جدایی در میان باشد تجربه ی عشق ممکن نخواهد بود . عشق تجربه ی یگانگی ست . عشق آن تجربه ای ست که دیوارهای میان دونفر فروریخته باشد و وجودهایشان با هم ملاقات کرده اند ، یگانه و یکی شده اند .

وقتی این تجربه بین دونفر اتفاق می افتد ، من آن را عشق میخوانم .


از سکس تا فرا آگاهی | اوشو | محسن خاتمی


{ اوشو تعریف جالبی از عشق داره و این بهترین توصیفیه که من تابه حال شنیدم . بعد از این اوشو این تعریف رو به تمامیت ( یا the whole ) تعمیم میده  که من فعلا بهش کاری ندارم .

اما در مورد روابط بین افراد من تابه حال چنین چیزی رو بین زوج ها ندیدم . شاید بوده و من حس نکردم ولی احساس من بر اینه که بیشتر افراد با سیاست با هم رفتار میکنند . بهترین هاشون هم در بهترین حالت محبت و خصومتشون به صورت عمل و عکس العمله..

اون یکی شدنه اتفاق نیافتاده و یک دیواری در میانه قرار داره . تمام حرف ها گفته نمیشه و به جای اون با دوری یا با سکوت و ناراحتی یا به صورت عکس العمل ها و کنایه های ناخوشایند نامربوط ابراز میشه .

همونطور که گفتم اون ارتباط و راحتی کامل وجود نداره و افراد با سیاست و نقشه های ذهنی با هم تعامل میکنند .

همونطور که اوشو گفته عشق ، ربطی به میزان محبت و دوست داشتن نداره . تا وقتی من ، منم و دیگری ، دیگریه ، عشق اتفاق نیفتاده . تا وقتی برای بیان خودت و احساست باید به سنجش کلمات بپردازی و وقت گوش کردن به تحلیل واژه و منظوری دیگری ، عشقی وجود نداره..تا وقتی فاصله ای هست..تا زمانی که چیزی در این بین قرار داره ، عشق رخ نشون نداده..

اما آیا..وصل ممکن نیست ؟ همیشه فاصله ای هست ؟ دچآر باید بود ؟ }



پرسید چه آرزویی داری؟ گفتم بزرگترینشون ؟ گفت آره..گفتم بی نیازی..پرسید از کی ، از چی ؟

معنی بی نیازی رو نمی دونست..



عجیبه ، گاهی با دیدن یا خوندن یه بخش ساده از یه فیلم یا کتاب خیلی معمولی و حتی مسخره نظرت راجع به یکی از مهمترین موضوعات زندگیت عوض میشه..یادگیری در حاشیه اتفاق می افته ، تغییر نگاه اون جایی که منتظرش نیستی..


شعر خوندن برای من بیشتر از اون که یادآور خاطره ای باشه یا امید به تجربه کردن موقعیت و حسی مشابه ، چشیدن احساساتی که نمی خوام یا نمیتونم که تو زندگی واقعی تجربه شون کنم..

اصلا چطور میشه کسی رو اینقدر دوست داشت که همچین تصویری تو ذهنت بیاد..شاعر چی کشیده که بخشی از احساسی که تجربه کرده ، فقط بخشیش تبدیل به همچین بیتی شده..


حسدم کُشد که ترسم ز پِی اَش دویده باشد
به رَهش به روی هر کس چو عرق دویده بینم !

{ شهیدی قمی }


واقعا درک نمیکنم چرا باید از موفقیت یک نفر دیگه خوشحال شد..یعنی نمیدونم چطور میتونم موفقیت دیگری رو به واسطه ی همشهری بودن ، هم وطن بودن ، هم کیش بودن یا هم زبون و هم فرهنگ بودن به خودم ارتباط بدم ..

امیدوارم هیچوقت در مسیری قرار نگیرم که برای خوشحال و راضی بودن ، به جای فعال بودن در بیان حرف هایی که فکر میکنم برای گفتن دارم، منفعلانه خودم رو به یک نفر یا یک گروه و دسته ی بزرگتر بچسبونم.



همه همه همه به طرز مضحکی خودشونو سرگرم چیزهای مختلف کردند تا از پوچی و بی معنا بودن زندگی فرار کنند..
یکی در لذتهای دم دستی یکی در ثروت و قدرت یکی در دوستی و عشق یکی در هنر یکی در عرفان یکی در مسافرت و دنیاگردی  یکی در صبح تا شب کار کردن یکی در ازدواج کردن و تشکیل خانواده یکی در انتظار و به آسمون خیره شدن و یکی در توهمات ماورایی ..همه در حال فریب دادن خودشون هستند و چه بسیار کسانی که حتی به همین خودفریبی هم آگاهی ندارند
اما در تمام طول تاریخ چند نفر جرات کردند که از تمام این سرگرمی های بی معنی دست بکشند .. زل بزنند و خیره تماشا کنند..چشم در چشم این پوچی ؟ چند نفر ؟



تو یکی از کلاس ها نشسته بودیم که دوستم پرسید بعد از این هم کلاسی داری ؟ پرسیدم : چطور ؟ خندید و گفت..هیچی..فقط میخواستم معاشرت کنیم !

در ظاهر لبخند زدم اما بیشتر یک خنده ی ذهنی غیرقابل توقف تو سرم اتفاق افتاد ! من واقعا تا این سن هیچی از معاشرت نفهمیدم ! حرف زدن برای من فقط یک معنی داره و اون گفتن حرف های مفیده..یعنی یا باید به درد بخور باشه یا خوشایند..بقیه چیزها مزخرفاتی هستن که ترجیح میدم نه بگم و نه بشنوم !



با انتشار و خوندن  " تیکه های کتاب " مخالفم..چنین خوندن هایی به هیچ وجه به درک عمیقی منجر نمیشه..تنها فایده شون میتونه مرور دوباره ی مفاهیم خونده شده باشه ، برای کسانی که اون کتاب ها رو به طور کامل مطالعه کردند..یا برای معرفی کتاب ها به کار برده شه و اونقدر جذاب باشه که دیگران رو به خوندن اون کتاب تشویق کنه..امشب یه تیکه کتاب خوندم که شگفت زده ام کرد و ترغیبم کرد هر چه زودتر مطالعه آثار فاکنر رو شروع کنم..خوندنش درد داشت و وحشتناک بود..امیدوارم به تغییری منجر شه !

" گناه و عشق و ترس فقط صداهایی هستند که آدم‌هایی که نه گناه کرده‌اند و نه عشق‌بازی کرده‌اند و نه ترسیده‌اند از خودشان در می‌آورند برای چیزی که هرگز نه داشته‌اند و نه می توانند داشته باشند، به جز وقتی که آن کلمه ها را فراموش کنند "

گور به گور| ویلیام فاکنر


دخترهای 9 ساله ی ایرانی بسیار باهوش و خردمندند..اون ها میتونند در این سن به اثبات خدا و یگانگی اش  بپردازند..حرف های زیادی در مورد فلسفه ی نماز  و روزه دارند..حتی طبق مطالعات عمیقی که انجام دادند نظرات شخصی مخصوص به خودشون رو من باب آفرینش جهان و پایان این دنیا و زندگی پس از مرگ پیدا کردند..و میتونند به سوالاتی جواب بدن که بعضی از بزرگترین فلاسفه و دانشمندان دنیا حتی تا پایان عمرشون نتونستند پاسخ های قطعی براشون پیدا کنند..


http://bayanbox.ir/view/8099871730261386600/photo-2017-02-08-19-35-28.jpg



http://bayanbox.ir/view/3930406335816090717/b49ca7be30bc386b97ae164bb091f087.jpg


فیلم ساده ای بود و جذابیت های کتابو برام نداشت..تبدیل چنین ایده ای به یک تصویر سینمایی هم کار آسونی نیست..آنتونی کویین خیلی خوب بازی کرده اما این بین یک چیزی کمه..و اون شاید جنون واقعی زوربا باشه..صدای خنده های آنتونی رودوست نداشتم..به جای اینکه دل نشین باشند بیشتر منزجر کننده شده بودن..

چیزی که فکر میکنم فیلم رو تا حدودی نجات میده ، سکانس پایانیشه..جایی که نویسنده از زوربا میخواد رقصیدنو بهش یاد بده.. و زوربا سرمست از این که در نهایت میتونه به شکل دلخواهش و با تمام اعضای بدنش با اون صحبت کنه.. جایی که دو مرد روی شن های ساحل ، آزاد ، رها و دیوانه وار..شروع به رقصیدن میکنند..


http://bayanbox.ir/view/1660151978122660696/Zorba.the.Greek.1964.720p-harmonydl-200292-2017-02-10-15-05-36.jpg


Zorba the Greek 1964 Michael Cacoyannis



حافظ  اینقدر با تاکید تو آخرین مصرع اولین غزلی که تو دیوانش آوردند گفته " هروقت کسی رو که دوست داری دیدی دنیا رو رها کن و به اون توجه کن.." اونوقت باز هر موقع میاد پیشت سرت تو گوشیته کلنگ ؟



محبوب بودن همیشه هم خوب نیست.گاهی در تردید انتخاب گزینه های پیش رو ، میمیری..



یکی از بدی های thinker بود اینه که بعد از دو سه سال بیشتر آدمها جذابیتشون رو برات از دست میدن..به دهنشون چشم میدوزی و به حرف هاشون گوش میدی اما هیچ چیز جدیدی نمیبینی و نمیشنوی..چون قبل از اون به تمام اون چیزها فکر کردی..تو کوچه پس کوچه های ذهنت به بیشتر راه ها سرک کشیدی و خیلی از مسیرها رو تقریبا تا به انتها رفتی..

اما راه حل چیه ؟ به غیر از فرار کردن از حرف های بیهوده و تکراری چه میشه کرد ؟ فکر میکنم جواب پیدا کردن thinker های بزرگتر از خودته..منظورم از نظر سنی نیست..هرکسی که تونسته اون مسیرها رو تا نقطه ی بلندتری طی کنه..هرکسی که تونسته چاه عمیق تری حفر کنه یا تا ارتفاع بلندتری پرواز..

مشکل  اینه که پیدا کردنشون واقعا سخته و بیشترشون علاقه ی زیادی به گفت و گو یا نوشتن ندارند..به خاطر همین ارتباط برقرار کردن و یادگرفتن ازشون دشوار میشه..فکر میکنم اگه حوصله ی نوشتن پیدا کنند  و بتونند که فکرهاشون به شکل جذابی بیان کنند آدم های محبوبی میشن .. و هستند اونهایی که کرده اند .


+داشتم به کتاب دال دوست داشتن حسین وحدانی تو شهر کتاب نگاه مینداختم که این ها به ذهنم رسید..حسین از کلمات قشنگی استفاده کرده بود ( و دمش گرم که حوصله میکنه ، زمان میگذاره و مینویسه )  اما کتابش چیز تازه ای برام نداشت..به  بیشتر چیزهایی که گفته بود از قبل فکر کرده بودم و انگار داشتم همون ها رو از زبون یک نفر دیگه میشنیدم..خوبه ها..ولی خیلی هم شگفت انگیز نیست..مثل این میمونه که بعد سال ها زندگی تو شمال ایران از ساحل شوروی به دریای خزر نگاه کنی..تو مقدمه اش راجع از تصمیمش برای چاپ نوشته هاش گفته بود..برای من هیچ کدوم از اون دلایل معنی پیدا نکرد. نخریدم..محیط شهرکتاب خیلی خوبه برای نشستن ، کتاب خوندن و نخریدن :)

++ یه کتابفروشی کوچیک تو یه گوشه دنج  پیدا کردم دیگه بیشتر خریدامو از اونجا میکنم..فکر میکنم شهرکتاب ها میتونند شبیه لوازم تحریر فروشی ها گلیمشون رو از آب بکشند اما از این کتاب فروش ها باید تا جایی که میشه حمایت کرد..ولی دروغ نگم دلیل اصلی خریدن کتاب های قدیمی و  کمیاب تر بود :)



شاید یکی از ویژگی های دوست خوب این باشه که تو رو آگاه و درگیر مشکلاتی نمیکنه که درموردشون ، کمکی از دستت بر نمیاد..



این ماه آثاری از کیم کی دوک رو میبینم


http://bayanbox.ir/view/4547558337457449471/4779ce3247fe01125f3e6adf5e6c3fd8.jpg


و دارن آرنوفسکی..


http://bayanbox.ir/view/3903880236688084076/0949623360a8cd7b1ddb6a143b837f02.jpg



فصل اول سریال Lie To Me  رو تماشا میکنم


http://bayanbox.ir/view/8026377147565185038/9635343c31a4aae3367393f32178ecde.jpg



و فصل هشتم Big Bang Theory


http://bayanbox.ir/view/3909692706473031380/18e1584d0df1af4ceaecb43389fdda7f.jpg


به آهنگ های Anathema Band گوش میدم...


http://bayanbox.ir/view/2772603656600970656/595fb70029cbc21e9003dfffa77e95e2.jpg


و مامک خادم..


http://hossein.id.ir/blog/wp-content/uploads/2011/07/55819.png


زمانی که تا عید مونده رو میخوام به تموم کردن کتاب های نیمه تموم یا شروع نکرده کتابخونه ام و کتاب های قرض گرفته شده بگذرونم..برای سال جدید باید یه برنامه منظم تر بچینم..


روانشناسی :

Totem & Taboo | فروید | محمدعلی خنجی


رمان :

کافکا در کرانه | هاروکی موراکامی | مهدی غبرایی

شازده احتجاب | هوشنگ گلشیری

مسیح باز مصلوب | نیکوس کازاتزاکیس | محمود سلطانیه

وقتی نیچه گریست | اروین دیوید یالوم


داستان کوتاه :

مجموعه آثار هوشنگ گلشیری


راه و رسم زندگی :

از سکس تا فرا آگاهی | اوشو | محسن خاتمی

نیروی حال | اکهارت تُله | هنگامه آذرمی

تمرین نیروی حال | اکهارت تُله | هنگامه آذرمی


مهارت ها :

چگونه کتاب بخوانیم | مارتیمر جی. آدلر - چارلز ون دورن

هفت عادت مردمان موثر | استفان کاوی | محمدرضا آل یاسین