دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

۱۳۶ مطلب با موضوع «می نویسم» ثبت شده است


همیشه با دیده ی حسرت به آدمهایی که زندگی منظمی دارن نگاه کردم .سعی ام در منظم و تمیز و دقیق بودن اغلب با شکست همراه شده . منظورم از منظم بودن برنامه ریزی برای همه چیز در ساعت مشخص و داشتن یه زندگی روتین و مکانیکی نیست..اینه که بدونی باید چه کارهایی رو انجام بدی ، اولویت بندی شون کنی و روز به روز برای رسیدن بهشون قدم های حساب شده برداری..اینطوری حتی کاری نکردن هم برات لذت بخش میشه..دیگه عذاب وجدان وقت تلف کردن همراهت نیست ، چون میدونی داری چیکار میکنی و حتی وقت بیشتری به هیچ کاری نکردن اختصاص میدی..

فرقی نمیکنه بخوای یه عادت بد رو ترک کنی..یا یه رفتار خوب و مثبت در خودت ایجاد کنی...باید هر روز و هر روز برای بدست آوردنش تلاش کنی..ما حواسمون نیست چه میکنیم و چه ها نمیکنیم..حتی فراموش میکنیم چه چیزهایی رو تو زندگیمون میخواستیم و چه چیزهایی رو نه..فقط قدم های رفته و نرفته و نتایج ثبت شده جلوی چشم و دستاوردا هستن که موندگار و غیرقابل انکارن..

رمز موفقیت تو هرکاری هم پیوستگی در انجامشه..نامنظم بودن ، ول کردن و دوباره شروع کردن بزرگترین ضربه ممکنه..من انواع روش های برنامه ریزی و تحلیل نتایجو امتحان کردم . آخرینشون درست کردن یه دفترچه بود برای ثبت نتایج ..با هفت لیست و کتگوری مختلف..پر کردن هر روزه اش سخت و کسل کننده شده بود..و اینکه هر ماه باید لیست تازه ای تو دفترچه ام ایجاد میکردم که خیلی وقتگیر بود..

اینبار برای خرداد ماه با دو لیست تازه شروع کردم. لیست اول .کارهای روزانه..و لیست دوم مسائل مربوط به سلامت فیزیکی..تنها کاری هم که ملزم به اجراش هستم نه حتی انجام دادن کارهای داخل لیست که ثبت نتایج تو همین لیست هاست..هروقت در ثبت نتایج منظم تر شدم و هروقت تونستم شکل مشخصی به این موارد واقعاً لازم بدم لیست های بعدی رو هم شروع میکنم..

فکر میکنم چند سالی طول میکشه تا بتونم تمام کارهایی رو که میخوام و لازم میدونم به فعالیت های روزمره منظم تبدیل کنم..کار آسونی هم نیست ولی فکر میکنم می ارزه.. چون تنها راه ممکنه برای رسیدن به سبک زندگی دلخواهمه . مسئله مهم اینه که بار بیشتر از حد توان رو دوشم نذارم..قانع نه ، اما حریص هم نباشم..

http://bayanbox.ir/view/4670579312826403856/Untitled.jpg


گاهی به همدیگه بگید که چقدر برای هم خوبید..



احساس خالی بون برام چیز جدیدی نیست.یه مدته متوجه سیر و دوره تکرارش هم شدم و میدونم هزینه ی منفی سبک زندگیه که انتخاب کردم اما این آگاهی هم چیزی از رنجش کم نمیکنه .
سه شنبه که دانشگاه بودم ، بعد از تموم شدن یکی از کلاسا با تمام وجود احساسش کردم..هیچ جایی نبود که دلم بخواد و برم هیچ کاری نبود که دوست داشته باشم انجام بدم..هیچ چیز نمیتونست حالمو خوب کنه..خالی بودم..از زندگی.. بدون ذره ای انرژی..
اون لحظه فقط دلم میخواست نباشم..به شکلی وجود و حضور نداشته باشم..
حالم خوب نبود و نیست..میگردم و راهی نمیبینم..میشه تا حمله ی بعدیخودتو سرگرم کنی..یا بعدش در موردش با دوستات حرف بزنی،برای چند ساعتی هم حالتو بهتر میکنه اما وقتی چاره ای واقعی نیست چه فایده ای داره..و بعد از یکی دوبار حتی بی خیال حرف زدن ازش میشی..
وقتی متوجه فریب شده باشی دیگه نمیتونی ازش چشم برداری..نمیتونی نمیتونی نمیتونی..


+{Satar-Hamsafar Mara Daryab}


رکورد تحمل اینجا ، تا جایی که من میدونم در دستان آریاناست : ) قدیمی ترین خواننده ی فعالی که میشناسمش..از وقتی که در بلاگفا مینوشتم بود..اون زمان خودش هم وبلاگ داشت و مینوشت اما به دلایلی تصمیم گرفت ادامه نده ، که امیدوارم وقتی صلاح دید برگرده به دنیای وبلاگ نویسی..

حضورش همیشه برای من امیدبخش بوده و کامنت هاش هم مفید و به موقع..یه ارتباط نسبتاً طولانی که برای من خیلی ارزشمند و دوست داشتنیه..

میدونم برای رسیدن به هدف هات تلاش میکنی..پس فقط برات ادامه همین تلاش ها آرزو میکنم..

امیدوارم در درس و کنکور و کار و مهم تر از همه سفرهایی که در پیش خواهی داشت همونطور که میلته و براشون برنامه داری پیش بری..

تولدت مبارک دوست خوبم : )


اگه نویسنده بودم و میخواستم یه داستان بنویسم قطعاً کتابی شبیه خداحافظی گاری کوپر مینوشتم..درخشان ترین رمانیه که تا به حال خوندم . از اون توصیفات طولانی و به درد نخور ، از اون حرف های تکراری و بی معنی ، از اون بدیهیات حوصله سر بر باقی کتاب ها اثری نیست..هرچی هست حرف تازه ست . بارها و بارها موقع خوندنش ، دست از خوندن کشیدم ، کتابو روی قفسه سینم گذاشتم ، به  نقطه ی نامعلومی خیره شدم و با لذتی قطع نشدنی مشغول فکر کردن به حرف های تازه ای شدم ، که خونده بودم .



فکر میکنم امکانش هست که آدما رو تو موقعیت های خیلی خیلی ساده هم شناخت..تو اون لحظاتی که یه بخشی از شخصیت سرکوب شدشون مثل یه آتشفشان ، بووووم میزنه بیرون..
خیلی خوش شانسی اگه قبل از جدی شدن روابطت با یکی از لحظات بووووم رو به رو بشی..اونجاست که تازه میفهمی چه خبره و قراره با چی مواجه بشی..
مشکل اینجاست که یادمون میره . در مورد خودم حرف بزنم یادم میره اون لحظه چه احساسی داشتم از شنیدن اون حرف یا دیدن اون واکنش..نمیدونم چرا اینقدر راحت نه تنها آدما رو میبخشم که کارها و حرفا و عکس العمل هاشونو فراموش میکنم ( در مورد خودم هم ، با وجود پیشمونی از رفتارهای زشتم ، میبینم که اشتباهاتمو تکرار میکنم و این مشخص میکنه تغییر نکردم و فقط مشکلاتمو پنهان میکنم)
امشب یه فایل word باز کردم و اسم تمام آدمهایی که به شکل جدی تو زندگیم حضور دارن نوشتم..میخوام نقاط عطف رابطه مون و  تمام حرف ها و رفتارهای مهمو توش ثبت کنم..
خوبی ها و مهربونی ها و از خودگذشتگی ها و از طرف دیگه بدی ها و زشتی ها ، نامهربونی ها و خودخواهی ها رو..هم کارها و رفتارهای اونها هم عکس العمل خودم و بالعکس..

این باعث میشه از هر رابطه یه سابقه وجود داشته باشه و دیگه بر اساس اتفاقات و احساسات زودگذر تصمیم گیری نکنی..نگاه بلندمدت به هر رابطه ای میتونه خیلی کمک کننده باشه..چه در پاک کردن و چه در ساختن..

مناسب تر اینه که آدمهایی که دوستشون نداریم رو از زندگیمون پاک کنیم اما آدم های زیادی هستن که در یک برهه از زندگی به خاطر داشتن روابط خانوادگی یا کاری نمیتونیم حذفشون کنیم..

میخوام کینه و نفرت و خشم و حرصم از رفتارهای بد تکرارشونده این آدما حفظ کنم..این باعث میشه در آینده این روابط تصمیمات بهتری بگیرم و فرصت چندباره ی بیهوده به کسی ندم..

درست اینه که تغییرات مثبتشون رو هم ثبت کنی ولی بهتره با تکرار نشدن رفتارهای بد با خوش خیالی فکر نکنی تغییر کردن و گرنه با بووووم بعدی حسابی تو گند و کثافتشون غرق میشی..



آدم اغلب درگیر همون چیزهاییه که دائماً مسخره یا تحقیرشون میکنه..

+عقده هام


غیرقابل تحمل ترین چیز برای من در دنیا نگاه کردن به تیک های عصبی دیگرانه..یعنی زمانی که متوجه تیک آزاردهنده ای در کسی بشم اون رابطه برای من تموم شده به حساب میاد.. حتی با وجود اینکه میدونم این چیزها خیلی دست خود آدم نیست ( هرچند باید بهش آگاه بود و همینطور دنبال درمان )

از طرف دیگه باید به خودم هم نگاه کنم..نمیدونم تیک دارم یا نه..احتمالا باید دیگران در این مورد توضیح بدن ، با وجود پرسیدن چیزی نشنیدم ولی موضوعی نیست که معمولا کسی در موردش حرف بزنه چون ناراحت کننده ست.. تنها رفتار تیک وار و نیمه ارادی که تو خودم دیدم تکون دادن مکرر و عصبی پاها موقع نشستن یا خوابیدنه..که تو 70% آدم های اطرافم هم دیدمش و چون شایع تره شاید کمتر دیده بشه و کمتر هم آزاردهنده باشه..احتمالا یه مکانیسم برای تخلیه تنش باشه..تقریباً تونستم کنترلش کنم..

+تیک به حرکات عود‌کننده، سریع و هم شکلی گفته می‌شود که معمولا به صورت غیرارادی یا بهتر است بگوییم نیمه‌ارادی اتفاق می‌افتد و شروعی ناگهانی دارد.

+سندرم پاهای بی قرار یه بیماری دیگه با نشانه های متفاوته ولی مناسب ترین اسمی بود که به ذهنم رسید !


از این همیشه در دسترس بودن و دم دستی بودن امروزی خوشم نمی آید..دلم میخواست گم تر باشم و رسیدن به من دشوار باشد . آنقدر که اگر کسی مرا خواست پیدایم نکند..و اگر باز هم خواست پیدایم نکند.. و اگر باز هم میخواست ؟..اینبار خودم ، با کمال میل ، به سمتش پرواز کنم..
نمیخواهم جمله ی مزخرف ِ " آدم ها وقتی برای چیزی سختی کشیده باشند قدرش را خواهند دانست" را بگویم..دلم میخواست کسی باشد که قبل از سختی کشیدن ، از همان اول هم ، قدرم را بداند...



وقت خوندن این پست انگار باری بعد از مدت ها از روی دوشم برداشته شد . همیشه همینطوره . وقتی فکر میکنی تو یه موقعیت ، یا یه شکل از بودن یا داشتن یه احساس تنهایی همه چیز برات سخت تر میشه . خیلی نگذشته از زمانی که من از رنج نداشتن حرف با خیلی از آدم ها رها شدم . بدست آوردن عزت نفس ، پذیرفتن و بیشتر دوست داشتن خودم باعث شد رنج جای خودشو به بی خیالی و البته گاهی هم معذب بودن بده..

در واقع من دیگه مشکلی با خودم و این موضوع ندارم اما وقتی این شکل از بودنو در آدم های دیگه ای هم میببینم ،همه چیز عادی تر میشه و کمتر احساس غریب بودن میکنم..
این روزها سعی میکنم بیشتر حرف بزنم و با آدم های بیشتری تعامل کنم و نذارم این احساس در من شکل بگیره که : "خب ، من اینطور هستم و همیشه همینطور خواهم بود " و اینجوری خودم رو به شکل خاصی از "ّبودن" محکوم و محدود کنم .

با این همه میدونم شکلی از سکوت همیشه در من و با من خواهد بود .



یه مدت بود که داشتم به ساختن برند شخصی فکر میکردم . چیزی که میتونه بهت لذت ، قدرت ، اعتبار و جایگاه اجتماعی بده و دستتو برای انجام دادن کارهایی که میخوای بازتر کنه .

با وجود همه ی این مزایا مطمئنا هزینه هایی هم باید پرداخت بشه . زمان و انرژی که باید صرف رسیدن و نگهداریش کنی و تغییراتی که در رفتار و شخصیتت به وجود میاد قطعاً قابل چشم پوشی نیست . محدودیت هایی که یک هویت واقعی شناخته شده برات به وجود میاره ، کارهایی که "مجبور" به انجامشون خواهی بود و مهم تر از همه ی این ها آزادی هایی که به این شکل تا حد زیادی از دست خواهد رفت .

فکر میکنم باید سعی کنم با حداقل کردن هزینه ها به حداکثر دستاوردها و امتیازاتی که در نظر دارم برسم که آسون نیست و مطمئناً زمان بر خواهد بود و برای شخصیت درونگرا و آنتی سوشیالی مثل من ، حتی آزاردهنده .

بدین ترتیب دوتا مسئله وجود داره یکی اینکه هنوز مطمئن نیستم دقیقاً میخوام در چه جهتی فعالیت کنم و دیگری اینکه نمیدونم واقعاً حاضرم چه هزینه هایی بپردازم !



من دقیقاً همون " خب که چی ، که چی بشه ، به کجا میرسه ؟ ، به چه دردی میخوره ؟ خب حالا.. " هستم :)


http://bayanbox.ir/view/4064025170591141216/photo-2017-01-26-00-09-30.jpg



فکر میکنم یکی از بزرگترین دستاوردهای یک انسان بالغ خردمند آن است که دست از زندگی دیگران میشوید و تماما مشغول زندگی خودش میشود .
فکر نمیکند دیگران چگونه اند یا چطور زندگی و رفتار میکنند ، پیش از این چطور بوده اند و در آینده با حفظ این رویه قرار است به کجا برسند . راجع به حرف ها و رفتارهایشان صحبت نمیکند و هیچ گونه تحلیل ذهنی از بدی ها و کاستی ها و بی اخلاقی ها و ناخوشایند بودنشان ارایه نمیکند .
او تنها به فکر خود ، خانواده و عزیزان و دوستانش است (حتی در این موارد هم به صورت حداقلی و در مرزهای مشترک زندگیش با آنها یا در صورت درخواستشان) و تنها و تنها زمانی به دیگری و دیگران میپردازد که به شکلی وارد حریم زندگی اش شده باشند . تجربه ها و آموزه های مفید و خوشایند را از آنها میگیرد و مابقی را رها میکند..نه اینکه نبیند نه اینکه نشنود ، نه اینکه نفهمد اما اهمیتی نمیدهد ، در موردشان صحبت نمیکند و بدون مشغولیت ذهنی زندگی اش را میکند .
آرزو میکنم ، امیدوارم و تلاش میکنم که از دیگری و دیگران رها شوم و تماماً مشغول خودم باشم..همینقدر خیره..مجذوب و مغروق سیاهچاله ی خودم.


http://bayanbox.ir/view/1527982026884346889/alone-artistic-broken-colorful-Favim.com-4356687.jpeg


+ایده و عکس از


من واقعاً به این معتقدم که توجه کردن به یه سری جزئیات خیلی ریزه که باعث یه تفاوت بزرگ تو شخصیت آدمها میشه..

یادم میاد وقتی مدرسه می رفتیم (با اینکه خودمون از نظر مالی خانواده ی خیلی متوسطی هستیم) مادرم هیچ وقت اجازه نمیداد که میوه یا غذایی ببریم که حتی امکان اینو داشته باشه که باعث شه یک یا چندتا از بچه ها دلش همچین چیزی رو بخواد..مثلاً هیچوقت حتی یه موز هم نبردیم مدرسه..اون موقع ما خیلی متوجه این موضوعات نمیشدیم و قبولش برامون سخت بود ، چون میدیدم که بیشتر بچه ها اصلاً همچین ملاحظاتی در مورد ما یا دیگران نمیکنند . ولی فکر میکنم همین مسائل و سختی های کوچک و همین شکل تربیت البته در ابعاد دیگه باعث شد یه چیز هایی یاد بگیریم و یه چیزهایی برای همیشه با ما بمونه که قابل گفتن یا حتی دیدن نیست ولی حس میشه...

این خاطره ی مشترکی بود که تو یکی از عید دیدنی ها ، من و خواهرم و همسر یکی از فامیلامون( که به تازگی با هم ازدواج کردند) با " آره آره دقیقاً " تاییدش کردیم..یعنی مادر ایشون هم با چنین سیاستی فرزندشو به مدرسه میفرستاد : )

من دومین باری بود که ایشونو میدیدم..و این خانم در عین این که سن زیادی نداشت ، اینقدر پخته و با شخصیت و باملاحظه و فهمیده بود..در عین وقار اینقدر صمیمی و مهربون و در عین موفقیت و برتری اونقدر خاکی و فروتن و کمک کننده..که باعث شد من متوجه شم همچین دخترهایی هم پیدا میشن و فقط من تا به حال باهاشون مواجه نشدم..و این مسئله تا حدود زیادی منجر به این شد نظرم در مورد ترجیح تنهایی و آسایش و راحتی که در تنها بودن هست عوض بشه و به این فکر کنم چقدر اوضاع بهتر میشه اگر هم خودم به چنین شخصیتی نزدیک بشم و هم بتونم کسی رو با چنین ویژگی های شخصیتی برای همراهی در زندگیم پیدا کنم..

من واقعاً به این معتقدم که توجه کردن به یک سری جزئیات خیلی ریزه که باعث یه تفاوت بزرگ تو شخصیت آدمها میشه..

همین هاست که نشون دهنده ی متوجه و فهمیده و با ملاحظه بودن یک نفره..ملاحظاتی که یک شخصیت دوست داشتنی و دلپذیرو میسازه..



 #ShitIraniansSay یکی از مفیدترین هشتگ هایی که تا به حال در توئیتر زده شده .

چیزهایی که زیاد شنیدند و چرند می‌‌دونند توییت کردند . که شامل خرافات ، آداب و رسوم بی فایده ، اعتقادات بی پایه و اساس و جملات و عبارت های بی معنیه..قسمت اول توئیت های دیگرانه و قسمت دوم مزخرفاتیه که من زیاد شنیدم .

  1. من کتاب نمی‌خونم تا تفکراتم مستقل از سایرین باشه.
  2. ارمنی ها هم ابوالفضل رو قبول دارن.
  3. بچه روزیش رو با خودش میاره.
  4. حالا اگه خواهر خودت هم بود همین نظر رو داشتی؟
  5. "[بعد از دیدن یک معلول] آدم باید همیشه خدا رو شکر کنه که سالمه."
  6. خدابیامرز روزای آخر انگار خودشم میدونست رفتنیه
  7. تیزهوشان امتحان دادم قبولم شدما ولی نرفتم 
  8. اصلا اسلام این نیست که اینا دارن میگن 
  9. اشتباه شاه این بود که کم کشت
  10. امام خودش خوب بود، دوروبریاش خوب نبودن. 
  11. تو مث داداشمی
  12. عوضش امنیت داریم
  13. ما جرئت نمیکردیم جلو بزرگتر پامون رو دراز کنیم
  14. من واسه کنکور اصلا نخوندم وگرنه...
  15. «خیلی‌ها پول دارن ولی خوشبخت نیستن.» 
  16. باهوش ترین مردم دنیا ایرانیا هستن
  17. عقد دخترعمو و پسرعمو رو توو آسمونا بستن
  18. "گرون خریدی"
  19. دو بار بشوری سایزش درست می‌شه/ اینا جا باز می‌کنه
  20. بچه نمی خواییین؟ وا مگه مییششششه؟!
  21. فامیل گوشت آدمو می خوره استخونو دور نمی ریزه
  22. جلو خودشم میگما ، غیبت نیست.
  23. سال ما کنکور از همه سالا سخت تر بود
  24. یبار قلعه ی حیوانات بخونی میفهمی جریان چیه.
  25. مرد که گریه نمیکنه
  26. هنر نزد ایرانیان است و بس
  27. به نظرم سربازی برای پسرای این دوره زمونه لازمه
  28. خیلی ها حسرت وضعیت الان تورو میخورن
  29. باور کن دفعه اولمه.
  30. خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
  31. تنها بدی من اینه که خیلی مهربونم
  32. بچه‌دار بشن زندگیشون درست میشه
  33. من نژادپرست نیستم ولی از این عربای ملخ‌خور متنفرم عربای ایران نه ها اون یکی عربا
  34. دختر باید قبل غروب افتاب خونه باشه
  35. اگه ناراحتی پاشو برگرد ایران
  36. تمام خاصیتش تو پوستشه
  37. کجا می‌خوای بری؟ هیچ‌جا مثل ایران نمی‌تونی پول در بیاری
  38. من خودم مخالف خشونتم اما این یکی یک بار اعدام هم کمشه
  39. مهریه رو کی داده کی گرفته!
  40. زن لطیفه ظریفه درست نیست کار کنه باید بشینه تو خونه مثل ملکه ها زندگی کنه.
  41. هرچی زن زشت ترشیده است می‌ره فمینیست میشه.
  42. دخترها وقتی می‌گن «نه»، منظورشون «آره» است! فقط دارن ناز می‌کنند.
  43. دعوای زن و شوهر نمک زندگیه.
  44. رشته انسانی مال خنگ‌ها است.
  45. الان که حجاب اجباریه دخترها اینجوری میان تو خیابون وای به حال اینکه آزاد بشه!
  46. دوستم از خارج اومده تو خیابون‌های تهران میگه تو آمریکا فقط روسپی‌ها اینجوری لباس می‌پوشند!
  47. افسردگی و این برنامه‌ها همش تلقینه پاشو خودت رو جمع و جور کن!
  48. مگه دختری که موهات رو بلند کردی؟ مگه پسری که موهات رو کوتاه کردی؟
  49. زن بگیره آدم میشه!
  50. قضا و بلا بود.
  51. دختره خودش یه چیزیش بوده وگرنه چرا مزاحم ما نمیشن؟ 
  52. برو خونه شوهر هر غلطی خواستی بکن!
  53. حسادتش از رو علاقه است، اگه دوستت نداشت که کنترلت نمی‌کرد!
  54. من مردها رو می‌شناسم، همجنس‌های خودم رو می‌شناسم.
  55. این محبتی که به گربه می‌دید رو بهتر نیست صرف یک بچه کنید؟
  56. دیگی که واسه من نجوشه می‌خوام سر سگ توش بجوشه!
  57. شما که صفحه‌ات پابلیکه، باید ظرفیتِ فحش هم داشته باشی!
  58.  تو برو دانشگاه فلان رشته رو بخون، چیزی که علاقه داری هم کنارش ادامه میدی بعدا.
  59. "یه سال [کنکور] درس بخون، یه عمر راحتی."
  60. مملکت قانون داره.
  61. موسیقی خوب و بد نداریم، موسیقی سلیقه‌ایه.
  62. اینها رو اگه توی سوریه نکشیم‌، باید توی کریمخان، سر سپهبد قرنی نرسیده به حافظ بکشیم‌.
  63. من کار فرهنگی می‌کنم، سیاسی نیستم.
  64. من مذهبی نیستم،اما...
  65. دانشگاه ما اسمش آزاده از شریف بیشتر سخت میگیرن نمره هم نمیدن
  66. تفریحی میکشم
  1. غیرتت اجازه میده ؟
  2. اتفاقاً دیشب خوابشو دیدم..
  3. این نیز بگذرد
  4. واسه خیلی ها بدترش پیش اومده
  5. این پوست تخمه ها رو اگه اینجا بریزیم عیبی نداره جذب خاک میشن
  6. رفع بلا باید یه گوسفند قربونی کنیم
  7. یه برنامه بذار همدیگرو ببینیم
  8. تبرکه
  9. چشمش زدن..
  10. بزنم به تخته
  11. رسیدم خونه باید اسپند دود کنم
  12. اسلام خودش دموکراتیک هست
  13. عذابش بده اگه هرکاری کردی موند یعنی دوست داره
  14. قسمت بوده
  15. فلان جایی ها همشون همینن
  16. حجاب محدودیت نیست
  17. خواستن توانستن است
  18. برام دعا کن
  19. { با خنده } شیرینی شو کی میدی ؟
  20. اینجا که پلیس نیست
  21. تو مو بینی من پیچش مو..
  22. فقط اولش سخته
  23. لیاقتتو نداشت
  24. سلام میرسونه
  25. صدنفر این نذرو کردن جواب گرفتن..
  26. اشتباه شد
  27. اگه بخوای میتونی..
  28. تفکر مثبت، موفقیت، راز ، قانون جذب ، کارما
  29. همیشه باهات میمونم..
  30. هیچوقت نباید از روی ظاهر قضاوت کرد..
  31. متولد فلان ماه فلان..
  32. چشم ها را باید شست
  33. شانسی بود
  34. بری اونجا شفا رو گرفتی
  35. خودم نخواستم
  36. قابل شما رو نداره
  37. بعد از هر سختی گشایشی هست..



ای کاش آدم ها میدانستند که صدایشان برای آواز خواندن در جمع خوب است یا نه و به خیال خودشان و تعریف تعارف گونه چند نفر از اطرافیان شان قناعت نمیکردند..
کاش میدانستند اصلا انسان بامزه ای هستند ، که مجاز باشند در هر موقعیتی و به هرشکل و روشی شروع به شوخی کنند یا نه..
کاش میدانستند که سواد و شعور و خرد کافی برای صحبت کردن در مورد یک موضوع را دارند ؟ بیخیال اینها اصلا حرف تازه و مفیدی برای گفتن دارند که دهان باز میکنند یا قلم به دست میگیرند..
آدم باید از یک سنی به بعد حداقل در مورد بعضی از موضوعات به شناختی واقع گرایانه از خودش برسد وگرنه به شدت مایه آزار هرکس که او را میبیند خواهد بود..



فکر میکنم آدم های نیاز دارند برای تحمل زندگی و ادامه آن به چیزهایی بچسبند و به آن ها بنازند .

یکی به تیم فوتبال مورد علاقه اش میچسبد ( استقلالی ها و پرسپولیسی ها متعصب )

یکی به مدرسه ای که در آن درس خوانده یا میخواند ( سمپادی ها  :) )

یکی به دانشگاه یا رشته ای که در آن قبول شده ( پزشکی ، حقوق ، مهندسی .. )

یکی به سلبریتی مورد علاقه اش ( تتلیتی ها ، جاست یگانه ای ها ، بهنوشی ها چه میدانم .. )

یکی به سفرهایی که رفته

یکی به اطلاعات و دانش اش در زمینه ای خاص یا کاری که در آن خبره است

یکی به ماه تولدی که در آن زاده شده یا نژادی که به آن تعلق دارد

یکی به سبک موسیقی مورد علاقه اش یا سازی که در نواختن آن ماهر است

یکی به مکتب فکری یا سیاسی یا مذهب و دین و روش زندگی اش

یکی هم به قد و وزن یا شکل و رنگ مو ، پوست یا چشمانش..


خیلی دوست دارم بدانم من به چه چیزهایی چسبیده ام و به شکل بلاهت باری از آنها خبر ندارم

( خواهرم اشاره میکند بفرما ، یکی از آنها کتاب ها ، میتوانی یک ماه هیچ کتابی را باز نکنی ؟ )

به باقی موارد کاری ندارم ، اما چقدر از چیزهایی که به آن ها چسبیده ایم و بهشان می نازیم از جنس دستاورد هستند ؟ همین "دستاورد"هایمان هم چقدر ارزش افتخار کردن دارند ؟ چه مقدارشان حاصل دسترنج خودمان است ؟ چه مقدار آن حاصل هوش و استعدادی ست که در ما نهفته شده ، چه مقدارش تنها بازتاب محیطی که در آن بزرگ شده ایم و چه اندازه اش حاصل سرمایه گذاری های والدینمان ؟

شما چی ؟ تا به حال فکر کرده اید به بودن در چه گروهی افتخار کرده اید ؟

به چه چیزهای چسبیده اید ، یا از چه چیزهایی رها شده اید ؟

Sad Quastion+



شطرنج بازی کردن را همیشه دوست داشته ام . شطرنج تمرین برنامه ریزی کردن ، منطقی بودن ، صبوری ، جست و جو برای پیدا کردن مناسب ترین راهکار ، تحلیل موقعیت و شرایط تازه و تغییر نقشه و استراتژی به وقت نیاز است .
به آدم هایی که خوب شطرنج بازی میکنند ، چه پشت صفحه شطرنج و چه در زندگی احترام میگذارم .

آن ها شاید تصمیمی بگیرند یا رفتاری کنند که در لحظه برای من عجیب و غیرقابل درک باشد اما همیشه میتوانم مطمئن باشم حرکت شان بدون فکر و یا بی معنی نیست..



چند پسر دبیرستانی بودیم . زنگ  ادبیات برایمان معنایی نداشت  ، حداقل نه با آن دست های خسته ، به جان آمده از نوشتن تمام آن معنی ها ، مترادف ها و آرایه ها که باید در هم و بر هم جایشان میکردیم در آن صفحات کوچک . بالای شعرها ، زیر آن و گاهی در فضای سفید خالی بالای صفحه !

زنگ تفریح آوای نجات بود..بعدها ؟ گاج سبز.کتابی که معلم های ادبیاتمان چشم دیدنش را هم نداشتند .

سه سال به همین وضع طی شد و مطمئنم همه چیز همانطور میماند اگر آن مرد مهربان و دوست داشتنی به مدرسه مان نمی آمد . خودش شاعر بود..و از آن بیشتر ، انسان . گاهی غزل هایش را برایمان میخواند . از این گله میکرد که اشعارش به سبک شعرهای کهن است و باید از این قالب خارج شود و رنگ و بویی تازه بگیرد . رنگ و روی این زمانه را . ما اما انتقاد و اعتراضی  نداشتیم ..تنها نگاهش میکردیم و از شنیدن صدایش لذت میبردیم . علاقه ی من به شعر خواندن از همانجا شروع شد .

البته برای ساکت نشاندن  آن همه پسر دبیرستانی ، که  اصلا هم سر به راه نبودند ،در کلاس ادبیات باید ترفندهای زیرکانه تری به کار میرفت .

یکی از این ترفندها تشویق ما برای شعر خواندن و درک بهتر ابیات با به کار انداختن قوه ی تخیل و ساختن داستان های من در آوردی برای هر بیت و هر غزل بود ! نتایج گاهی جالب ، گاهی بامزه و گاهی هم بسیار مسخره بود !

کار سختی نبود . تنها  باید با نگاهی ، همیشه زمینی ، از خودمان میپرسیدیم داستان تولد این بیت چه میتوانسته باشد ؟

اولین بیت هایی که با این هدف خوانده شد ، این مرواریدهای سعدی بود ..


از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

پیغام آشنا نفس روح پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است..


حالا که چندسالی از آن روزها گذشته دقیقاً خاطرم نیست که چه داستانی برایش ساختیم. تصویر مبهمی که به یادم مانده حضور محبوب سعدی در پشت پرده ی مهمانی و جمعی بوده که  سعدی به جای بودن در کنار او ، در آن حضور داشته...و این جوابی ست که سعدی بعدها به پیغام معشوقش داده..در توجیه آن جای دیگر بودن و نبودن کنار او !


گوهر بعدی این بود..

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی !


شاید در همان مهمانی..محبوب شنیده که سعدی به جای صحبت از او مشغول به چیز دیگری بوده ؟ بحث های مردانه..حتی شاید تصور اینکه او  از دیگری صحبت میکرده..

و بعدها با گلایه این حرف ها را به زبان آورده..که چرا و چطور حرفی جز من بر زبان داشتی ؟

و سعدی چه داشته که بگوید ، جز این مصرع بی نظیر و رندانه !همه بر سر زبانند و تو در میان جانی!

امروز که با علاقه ی شخصی و اشتیاق بیشتر غزل های سعدی را میخوانم ، هرکدام را داستانی بی نظیر می یابم که از پرداخت من بی نیاز است..اما جا برای خیال پردازیهای بیشتر ؟ با این ابیات محکم ؟ بیشتر از هر زمانی به چشمانم می آید..

او ما را تشویق به خاطر سپردن این گردنبندهای مروارید ، این کلام های هنرمندانه میکرد..نه برای اینکه به نمایششان بگذاریم ، نه اینکه روزی با آنها مشاعره کنیم..برای آنکه در هر موقعیتی بودیم که مصداقی برای آن ابیات بوده ، افکار شیرین تری داشته باشیم و ملایم تر و مهربان تر صحبت و رفتار کنیم..

و  آنچه همیشه ورد زبانش بود و در جمع های خصوصی تر به ما توصیه میکرد..بخوانید،به یاد بسپارید و زمزمه کنید.

روزی..برای آرام کردن کسی که از جان ، دوستش دارید..



واقعا خوش به حال اوناییکه از همون سن کم شور و شوق زندگیشونو پیدا کردن.حالا با یه قلم سحرانگیز یا یه صدای خوب یا دستای چیره تو نواختن یه ساز..


http://bayanbox.ir/view/3171784567513157049/DSC-0115.jpg

+نگاه داره چه حالی میکنه...داشتم کلیپ دوتا خواهر نوازنده رو میدیدم و با یادآوری کلیپ های یانی به خواهرم میگفتم آهنگسازا و نوازنده ها چه حال خوبی دارن..گفت بیشتر هنرمندا همینن..تو ندیدی فقط .

{
Yanni - Truth Of Touch}