دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

۲۰۷ مطلب با موضوع «می نویسم» ثبت شده است


دارم رمان مهمانی خداحافظی میلان کوندرا را می‌خوانم. بخش نخست کتاب به رویارویی کلیما، نوازنده مشهور و جذاب ترومپت و همسر زیبا و بیمارش می‌گذرد. داستان به این نحو می‌گذرد که چطور کلیما گهگداری با زن‌های دیگر می‌خوابد و اینکه چگونه باید این موضوع و دردسرهای ناشی از آن را از همسر باهوشش، با آن "شاخک های جنبان همیشه کنجکاو"، بپوشاند.

کوندرا به شکل زیبایی به سرنوشت معمول (و محتوم؟) ازدواج‌ها می‌پردازد. مردی که دروغ می‌گوید و در عین حال متوجه است که همسرش کدام یک از دروغ هایش را باور نمی‌کند. و زنی که دیگر هیچ چیز را باور نمی‌کند اما از ترس فروپاشی ازدواج و از دست دادن همسر جذابش حرفی نمیزند و حتی گاهی، کمی شوهرش را در به ثمر رسیدن دروغ‌هایش یاری میدهد! ما بیرون از ماجرا، درون هر دو شخصیت را می‌بینیم و با افکار و نگرانی‌هایشان همراه می‌شویم.


[ خانم کلیما گفت: "تو آدم دوست داشتنی هستی". و کلیما از لحن او متوجه شد که حتی یک کلمه از داستانش را درباره کنفرانس فردا باور نکرده است. جرات نداشت این را مستقیما نشان بدهد، زیرا می‌دانست که سوء‌ ظن‌هایش مرد را عصبانی می‌کند. اما خیلی وقت بود که کلیما دیگر زودباوری‌های ظاهری او را باور نمی‌کرد. چه راست می‌گفت و چه دروغ همیشه می‌پنداشت که همسرش به او مشکوک است. این را هیچ کاریش نمی‌شد کرد،‌ می‌بایست همچنان طوری به گفتگو ادامه بدهد که گویی باور دارد که همسرش حرفهای او را باور کرده است و همسرش (با حالتی غمگین و بهت زده)‌ سوالهایی درباره کنفرانس فردا کرد تا به اون نشان بدهد که درباره صحت حرفهایش تردید ندارد!

آنگاه به آشپزخانه رفت تا شام را آماده کند. ناخواسته غذا را زیادی شور کرد،‌ با اینکه از آشپزی خوشش می‌آمد و در آن مهارت زیادی هم داشت.

کلیما می‌دانست که تنها علت بد شدن غذا غمگینی اوست. با چشم ذهن حرکت عصبی و تند همسرش را که نمک زیادی در غذا ریخت دید و قلبش به درد آمد. در هنگام خوردن غذا به نظر می آمد با فروبردن هر لقمه دارد مزه اشک‌های او را می‌چشد.

می‌دانست کامیلا دارد از حسادت رنج می‌برد و آن شب نخواهد توانست بخوابد. می‌خواست او را ببوسد، نوازش کند، آرامش کند، اما این را هم می‌دانست که بی فایده خواهد بود،‌ چون آنتن زن دیگر نه مهربانی که فقط وجدان گناهکارش را می‌گرفت. ]


 مهمانی خداحافظی  | میلان کوندرا | فروغ پوریاوری | 312 ص


گاهی وقتی دلم می‌خواد جمله‌ یا رهنمودی ملکه ذهنم بشه و در زندگیم ورود کنه میام این بالا و جلو چشمم می‌نویسمش.
جمله فعلی...مصرعی از حافظه. بیت کامل اینه: "به مستوران مگو اسرار مستی/ حدیث جان مگو با نقش دیوار" اگه بخوام یکی از بزرگترین پشیمونی‌ها و حسرت‌های زندگیم رو بنویسم همینه. اشتباهی که در گذشته انجام می‌دادم. حدیث جان گفتن با نااهلان، گیریم در حد یک جمله.
برای هرکسی ممکنه رخ داده باشه. تقسیم وجود و سرگذشتت با انسانی که شایسته اون حضور نبوده.
حالا اون آدم‌ چیزی از تو داره که نباید داشته باشه. تو از خودت چیزی در دست اون داری که درک ناشده، به دور انداخته شده. حالا دور از دسترس توئه و اگه صادق باشیم برای همیشه گم شده و از دست رفته. بخشی از وجود تو برای همیشه گم شده.
آشنا گرفتن ِ یک غریبه ِ دور، گناه نابخشودنیه. شاید میزان اهمیت همین حرف هم برای غریبه‌ها غیرقابل درک باشه.



وقتی چیزی را به شکل روز روشن می‌بینی اما بعد از مدتی نمی‌توانی حتی گرگ و میش بودن آن را به دیگری نشان دهی، ترجیح می‌دهی روزه سکوت بگیری و صبر کنی تا وقتیکه فریاد نور، نور...خورشید، خورشید...خود به گوش‌ات آشنا برسد.



دلم می‌خواست بعد از دیدن اپیزود اول، برچسب خیلی خوب و بعد از دیدن اپیزود دوم برچسب عالیو، روی این سریال (Kidding) بچسبونم. حالا که به اپیزود هفت رسیدم هیچ دوست ندارم تموم شه.

خیلی با تصویری که پوسترها و عکس‌ها ازش به نمایش می‌ذارن متفاوته و اصلا اون چیزی که فکرشو می‌کنید نیست. بعد از تموم کردن فصل اول، سرفرصت در مورد جزئیاتی که چشممو گرفتند می‌نویسم.


http://s8.picofile.com/file/8342655426/MV5BOGY3YjY3MDUtYmJhZi00ZjUxLWI0OWYtODFhYmE5MzgzMWU1XkEyXkFqcGdeQXVyOTA3MTMyOTk_V1_SX1777_CR0_0_1777_888_AL_.jpg



داریوش آشوری در برنامه پرگار گفته بود خواندن مولوی، چندان تفاوتی با خوردن قرص والیوم ندارد. این حرف خشم برخی از هم وطنان میهن‌پرست‌مان را که نه شعر می‌خواندند و نه داروی آرام‌بخشی مصرف می‌کردند برانگیخت. 


+ همانطور که می دانید والیوم، داروی مسکن و خواب‌آور است که برای تسکین اضطراب، اختلالات خواب و اختلالات هراس تجویز می‌شود. 


راست می‌گه. محبت ِ عام هیچ قشنگ نیست. کسی که می‌تونه با همه نایس و مهربون و صمیمی و خوش خنده باشه به درد گپ زدن می‌خوره، نه یه دوستی عمیق و شاید طولانی.



انسان فراموشکاره. در طول زمان از یاد می‌بره که چقدر دوست داشته شده. و به این شکل گذشته گرمی که باید پشتوانه ادامه رابطه باشه، بسادگی به فراموشی سپرده می‌شه.

حتی اگه همه حرف‌هایی که بهت زده و همه کارهایی که برات کرده و تمام خاطرات و تجربه‌هایی مشترکی که باهم داشتید هم در حافظه‌ات مونده باشه (که غیر ممکنه) باز در طول زمان یه چیزی اون وسط کمرنگ می‌شه. چون عطر خاطره رو به همراه داشتن با فراموش نکردن حادثه‌ها فرق داره. و برای همین فقط اگه بتونی همه چیز رو همونطور که بوده یادآوری کنی، می‌تونی اون گرما رو دوباره بدست بیاری. مثلا اگه همه چیزو با جزئیات یادداشت کرده باشی یا تمام حرف‌ها و پیام های مکتوبتون رو از ابتدا زیر و رو کنی یا هرکاری که یه بار دیگه به شکلی همه چیزو برات تداعی کنه.

سخت ترین تمرین هم همینه که بدون دلیل و اجبار و حادثه‌های تلخ برگردی به گذشته و ببینی هر آدمی چیکار کرده برات. مرور دوباره چیزهایی که متوجه شون شده بودی، سپاس گزار بودن به خاطر اون‌ها و بعد کشف جزئیاتی که ممکنه فقط در بررسی مجدد به چشم بیان. ممکنه کسی کاری کرده باشه که برای تو جزئی بوده اما برای اون به معنی غلبه کردن به خیلی چیزها...حتی ممکنه همون لحظه متوجه این قضیه شده باشی و به خاطرش حسابی تشکر کنی...اما هر کار و زحمت و سختی بیشتر از وظیفه و عرفی که در رابطه‌ها، بدون منت انجام می‌شه معنی خیلی بیشتری از همون صرفا کار و زحمت و سختی داره. از اون لحظه بیرون می‌آد و به تمام زمان‌ها وارد می‌شه. چون اینجا فعل، معلوله و عشق دلیل. چیزی که بیشتر از اون فداکاری ناچیز یا بزرگ اهمیت داره، دوست داشتنی بوده که در پشت جریان داشته. به نظر من کمتر چیزی در رابطه‌ها، به اندازه متوجه بودن و قدردان همیشگی این محبت بودن، اهمیت داره.

همیشه درباره اهمیت آگاهی از تاریخ برای ملت‌ها صحبت شده...اما کمتر به اهمیت تاریخ برای رابطه‌ها پرداختند. چیزی که برای اکثر اَشکال ارتباطات کارکرد داره. فراموش نکردن. پیوسته نقب زدن و به خاطر آوردن گذشته مشترک...و متوجه و قدردان بودن، برای تمام جزئیاتی که تنها با چشم و حافظه ی مسلح و مراقب می‌شه دید و دوباره به خاطر آورد.



داشتم زندگینامه فریدون فروغی رو از ویکیپدیا میخوندم و به این فکر میکردم چطور یه هنرمند تصمیم میگیره با خلق اثری مثل "سال قحطی" به شکلی خودخواسته زندگی حرفه ایش رو به نابودی بکشونه. مخصوصا اینکه فریدون از اون دسته آدم هایی بوده که هم از سیستم قبلی زخم خورده، هم از سیستم فعلی. 

بعد به این نتیجه رسیدم که بعضی از آدم ها، آدم ِ به هر قیمتی بودن، نیستند. درست برعکس اکثر آدم هایی که در سیستم فعلی کتاب چاپ میکنند، فیلم میسازند، یا آهنگ منتشر میکنند. این‌ها حاضرند هر خواری رو تحمل کنند و حتی برخلاف عقاید و مرام شخصی شون کار کنند، اما فقط باشند!

یه مدت پیش ژوله، سلسله پست هایی رو منتشر کرده بود با هشتگ #من_و_سانسورچی و از دیگران‌ هم دعوت کرده بود که از تجربه های خودشون صحبت کنند. به نظر حرکت شجاعانه ای می‌اومد اما انگار اون هم وقتی این تصمیم رو گرفت که از سیستم به بیرون پرت شده بود. به غیر از غرابت داستان ها چیزی که برای من عجیب بود، تن دادن این همه آدم و به اصطلاح هنرمند به این همه تحجر و وقاحت و تاریک‌اندیشی در این سال ها بود. 

میشه اینطوری توجیهش کرد که سپردن کامل فضا به اون آدم های عقب مونده فقط کار رو بدتر میکرد و حضور همین نیم بندها و نیمه منتقدها حداقل کمی محیط رو تلطیف و باعث اصلاح مثلا تدریجی سیستم از درون میشد. این حرف‌ها میتونه تا حدودی درست باشه و تا حدی هم فقط یک بهانه بنظر برسه‌.

البته میشه هنربندی که برای گذران زندگی مجبور به کار کردن به این شکل در بخش های مختلف این سیستم توتالیتر هست، رو تا حدی درک کرد‌. گذران زندگی هیچ وقت شوخی نبوده.



دارم تمرین می‌کنم همونطور که در درونم راحتم رفتار کنم و باشم. تعارف نمی‌کنم و اگه چیزی بخوام درخواست می‌کنم. اگه دلم نخواد کاریو انجام بدم، انجامش نمی‌دم و سعی می‌کنم کاری به مصلحت‌ کوتاه‌مدت و آداب‌اجتماعی نداشته باشم. مثلاً اگه دلم نخواد صحبت کنم یا اصلاً جوابی نداشته باشم خیلی راحت در برابر دیگران سکوت می‌کنم و حرفی نمی‌زنم ( تا اینکه صرفا واکنشی نشون بدم که اون‌ها ناراحت نشن.)

اینکار‌ها، حداقل برای خودم، شکل بی‌احترامی به دیگران رو نداره و مسئله رعایت صداقت و احترام گذاشتن آشکار و بی‌پرده به خودم و اولویت دادن به لذت یا آسایش شخصیمه.

مشخصه که همیشه هم اینقدرها ساده نیست و جاهایی بوده که موفق نبودم. مثلا یه دفعه روی صندلی جلو تاکسی نشسته بودم تا اینکه یه خانوم میانسال چادری بهم گفت: "پشت دونفر آقا نشستن سختمه میخوام جلو بشینم". و من نتونستم بگم نه. درحالیکه در نگاه من این درخواست‌ها یا شکل سوء‌استفاده از جنسیت دارند یا از عقب‌ موندگی تربیتی ناشی می‌شن.

به هرحال دلیلش برام خیلی بی‌‌معنی و سفیهانه بود و تازه اگه معنی‌ای هم داشت باز تکون نخوردن از جام راحت ترین انتخاب بود. اما در برابر نگاه بقیه مسافرها و راننده معذب شدم و نتونستم بگم نمی‌خوام. انتخاب ساده‌تر (نه راحت‌تر!) تبدیل شد به رفتن و نشستن روی صندلی عقب.



یک. فکر نمی‌کنم ممکن باشد که فیلم Call Me by Your Name را دید و عمیقاً به زندگی الیو پِرلمن غبطه نخورد. جوان ۱۷ساله‌ای که در ایتالیای دهه هشتاد تعطیلات تابستانی را با خانواده‌ی حمایت‌گر و روشنفکرش در شهر و خانه ای زیبا می‌گذراند. کتاب می‌خواند، همراه دوستانش در نهر‌ها و حوضچه های زلال و زیبا شنا می‌کند، پیانو می‌نوازد و روی آهنگ‌هایش کار می‌کند، با آسودگی خاطر سیگار می‌کشد، با آدم‌هایی که دوست دارد وقت می‌گذراند، هر‌ زمان که خواست عشقبازی می‌کند و آب زردآلو می‌نوشد!


دو. اوضاع مملکت بد نیست، خراب هم نیست. حتی نمی‌شود با صفت داغان تحسین اش کرد. اوضاع هراسناک است، یا بهتر بگویم دهشتناک. اگر تا به حال زندگی خوبی برای خودت دست و پا کرده‌ای که کرده ای وگرنه دیگر با این شرایط امکان ساختن یک زندگی مستقل معمولی هم اگر نگوییم غیرممکن،‌ بسیار سخت‌تر از پیش است. با اوج‌گیری قیمت دلار و قطع ارز دانشجویی امکان مهیا شدن شرایط مهاجرت هم بسیار بعید است. به قول سعدی نه امکان بودن گذاشته اند، نه پای گریز.


سه. داشتم فکر می‌کردم حداقل تا به حال زندگی بدی نداشته ام، البته که در قیاس با آقازاده ها و ریچ‌کیدزها امکانات و تفریحات و لذات من در حد یک شوخی هم نبوده است. با همه این‌ها می‌توانم پیش خودم بگویم در بقیه جنبه‌ها تقریبا از زندگی‌ام راضی بوده ام و اگر همین الان هم عمر‌م به سر آید به غیر از آرزوی سیرِ دنیا، حسرت آنچنانی در دلم نمانده است.


چهار. در این بحران (که برای ما دیگر همیشگی شده است) حرف زدن از هر مسئله دیگری به جز بی‌کفایتی‌ها و خیانت‌ها و شرایط اقتصادی و اجتماعی نامطلوب، مسخره به نظر می‌رسد. اگرچه گفتن و خواندن این حرف‌ها (که حداقل به اعتراض یکپارچه و موثری هم ختم نمی‌شود) ثمره خاصی هم ندارد.

یکسال پیش با امید بسیار به روحانی رای دادیم. اگرچه همان موقع هم نه آنچنان از شرایط راضی بودیم و نه انتخابمان را کامل می‌پنداشتیم. خوب می‌دانستیم که مشکل فراتر از نهاد ریاست جمهوری و قوه‌مجریه است. زشت‌ترین درس این یکسال هم شاید از بین رفتن کامل اعتماد و امید به اصلاحات و سرانش بود. و دانستن اینکه وضع همیشه می‌تواند بدتر شود. نمی‌دانم سال دیگر چه خواهد شد. حتی مطمئن نیستم خودم یا این وبلاگ وجود خواهیم داشت که به این کنجکاوی پاسخ دهیم.


پنج. تا عوض نکردن شرایط و دگرگون نشدن کامل سیستم، حال بخشی از وجودمان هیچ وقت خوب نخواهد شد. اما حالا که به شخصه ادامه دادن به زندگی را انتخاب کرده ام تنها راهی که برای پیش‌روی به ذهنم می‌رسد (به جز کوشیدن به قدر وسع) این است که احساساتم را تفکیک کنم.

به بخشی که قرار است تمام سال‌های جوانی‌اش را در این روزگار سخت بگذراند حق ناراحتی و اعصاب خردی بدهم و خشمگین نگهش دارم. یک بخش را مسئول نگه دارم تا تحت هر شرایطی و با هر اوضاع روحی کارش را به درستی انجام دهد و گلیم خودش را از آب بکشد.

یک بخش از وجودم هم را هم برای خودم بخواهم و بگذارم تا در خلوتش از یک آهنگ ساده مهستی لذت ببرد. بگذارم در اوقات فراغش کتاب‌هایی که از کتابخانه به امانت گرفته بخواند و فیلم‌هایش را به تماشا بنشیند.


+هرچند این هم، یک راه حل موقتی‌ست. خوب می‌دانم این شرایط بد در نهایت همه چیز را زیر چتر سیاه خودش می‌کشد.


بودا مراحل سکوت را توضیح می‌دهد. او می‌گوید که آدم خالی هیچ ایده و تفکری ندارد و ساکت است، حتی اگر صحبت کند. در مرحله بالاتر انسانی را می‌بینیم که در راه یادگیری‌ست و دائما دلش می‌خواهد درباره چیز‌هایی که آموخته حرف بزند. مرحله نهایی اما جایی‌ست که آدمی به دانش رسیده است. او هم آرام می‌شود. اما اسم این صحبت نکردن دیگر سکوت نیست؛ خاموشی‌ست. خاموش ماندن.



حداقل سه فرم عقب‌موندگی داریم.

شکل اول، عقب موندگی یا کم توانی ذهنیه. وضعیتی که باعث می‌شه ذهن قادر به دریافت و درک کامل اطلاعات نباشه یا نتونه به درستی تحلیل‌شون کنه. درچنین موقعیتی ما با درک این محدودیت به شکل ساده‌تری ارتباط برقرار می‌کنیم.

عقب موندگی سنی، شکل دیگه‌ای از عقب‌افتادگیه. تقریباً هر نسلی با چنین پیش فرضی به نسل قبلی خودش نگاه میکنه. برای مثال کسی به خودش زحمت نمیده تا با یک پیرمرد مذهبی ِ سالخورده روستایی در مورد حقی که باعث آزادی در انتخاب شکل رابطه میشه بحث کنه.
در عقب‌موندگی سنی، شاید ذهن پتانسیل درک داشته اما به خاطر فقر آموزشی ذهن پرورده نشده و درنتیجه برای تغییر رویه دیره. به مرور زمان و با افزایش آگاهی عمومی این فاصله در حال کم شدنه اما هنوز هم وجود داره. ما با عقب‌مونده‌های سنی هم به فراخور سن‌ و سال تعامل می‌کنیم.

اما شکل سوم و مهجورمانده عقب‌افتادگی، عقب‌موندگی تربیتیه. سه رکن مهم تربیت، "من"، "خانواده" و "جامعه"ست. دیده شده که در جوامع عقب‌مونده به واسطه یک خانواده خوب، انسان‌های خردمندی تربیت شده اند. همینطور بوده اند کسانی‌که با وجود محرومیت از جامعه و محیط خانوادگی مناسب با تکیه بر "من" خودشون رو به شکل مناسبی تربیت کردند.

تقریبا هر موجودی قابلیت تربیت شدن داره، اما شاید این فقط انسان باشه که شانس آپگرید‌‌ کردن خودش رو داره. اما بعضی‌ها هم به واسطه محیط یا والدین از این قابلیت محروم شده‌اند. چون از یک تا هفت سالگی محیط و پدر و مادر نه تنها صدا و تصاویر خودشون رو به بچه‌ها میدن که روی چشمشون عینک و روی گوش اونها سمعکی که به خودشون تعلق داره میذارن!

یعنی از اونجا به بعد شما چه بخوای و چه نخوای با همون جهان‌بینی به دنیا نگاه میکنی و (در حالت اغراق شده) دیگه با واقعیت سرو کار نخواهی داشت. یعنی وقتی عینکی با گلس آبی روی چشم‌هات گذاشته باشن مهم نیست چیزی که میبینی سبزه یا صورتی، در هر صورت تو آبی خواهی دید!

شانس یا توانایی برداشتن یا شکستن عینک هم، نصیب هرکسی نمی‌شه.


مشکل اساسی اینه که معمولا با عقب‌مونده‌های تربیتی، مشابه با عقب‌مونده‌های سنی یا ذهنی رفتار نمی‌شه و این مسئله منجر به درگیری و بحث‌های بی‌پایان و بی‌نتیجه می‌شه.

تحجر، بنیادگرایی، عقب موندگی مذهبی و راسیسم حاد، مثال‌هایی برای عقب‌موندگی تربیتی اند.



تازگی‌ها ذهنم رجوع میکنه به گفتار و اعمال آدم‌ها و به یکباره خیلی چیزها برام روشن میشه. با اختیارات محدود به این پی می‌برم که انگیزه و مایه یا علت العلل عملی که ازشون سر زده چی بوده. یا بخش اعظم این ماجرا به کدوم قسمت از گذشته شون برمیگرده. بعد به این فکر میکنم که کارشون یه واکنش یکسان خودکار و بدون فکر به اتفاق مشابهی در گذشته ست؟ یا شکلی از عقده و حساسیت؟ یا یه مکانیزم دفاعی؟ نمیتونم بگم اینْ در بهترین حالت حدس‌ها، واقعیت دارند اما به حدی منطقی به نظر می‌آن که نمیتونم نادیده شون بگیرم.

فکر میکنم اگه از تمام گذشته آدم‌ها باخبر بودم همه چیز خیلی واضح تر میشد، اما اینطور نیست و حدس‌هام عقیم باقی می‌مونند.

هنوز نمی‌دونم این یه نعمته یا عقوبت اما اون لحظات روشنایی رو دوست دارم. از اینکه هوش پایینی دارم و در لحظه متوجه پس زمینه‌ها نمیشم بدم میاد. اما این بینش وجودی تازه وارد رو که بعدها خبرم میکنه نوازش میکنم.


+از این جهت میتونه عقوبت باشه که رابطه‌های انسانی جای تحلیل آدم‌ها نیست. همونطور که جای آموزش و بازپروری و اصلاح! آدم‌ها برای دوست داشته شدن وارد رابطه میشن و قراره که احساس امنیت کنند. رابطه جای روانشناس، فیلسوف و تحلیل‌گر نیست. فقط باید انسان بود.




امروز میخوام در مورد فیلترهای نگاه صحبت کنم. بحث ها پراکنده و شاید نامربوط باشند. حاوی نظرات شخصی و بعضاً غیرقابل دفاع. به هر حال، به نظرم این فیلترها اغلب به شکلی از وسواس ختم میشن.


1.فیلتر املا:‌ وقتی دارم متنی رو میخونم اولین فیلتر نگاه من املای کلماته و خدا نکنه غلطی پیش چشم من بیاد. ذهن من تمام سالنو خاموش میکنه و نورو میندازه روی همون کلمه با املای غلط.

اینکه کسی املای درست بعضی از واژه ها رو ندونه به این معنی نیست که حرفهاش بی معنی یا بدون کاربردند. اما حتما میتونه نشونه ی چیزهای دیگه ای باشه. مثل مطالعه کم و سواد ناکافی.

به واکنش خودم که نگاه میکنم میبینم گاهی به خوندن ادامه میدم و گاهی هم از خوندن دست میکشم. بعضی اوقات صفحه چت رو میبندم و گاهی حتی آنفالو میکنم.

نتیجه گیری: ضمن ضرورت پاسداری از زبان پارسی، تعدیل عکس العمل و وسواس نداشتن اهمیت داره. به هرحال به هر فاکتوری باید دقیقا در جایگاه خودش اهمیت داد. ضمن توجه به نشانه ها، علت اشتباهات و البته وابستگی احتمالی جایگاه ها به هم.


2.فیلتر نگارش: باز هم اگه به مبحث نوشتار برگردیم مسئله دستور زبان و غلط های نگارشی پیش میاد. تا مدتی پیش و تا تذکر یکی از دوستان، من اشتباهیو مرتکب میشدم، به این صورت که بعد از علائم نگارشی مثل ویرگول یا نقطه،فاصله نمیذاشتم یا قبلشون فاصله میذاشتم !

انگار تا وقتی شکل درستو ندونی، این خطاها خیلی به چشم نمیاد. ولی از وقتی که متوجه اش میشی خیلی تو ذوق میزنه و زشت جلوه میکنه.

مثل مبحث نیم فاصله، که من متاسفانه هیچ آشنایی باهاش ندارم و در مقابل یادگیریش هم از خودم مقاومت نشون میدم. اما اونهایی که بلدند حساسیت عجیبی روی کاربردش دارند که برای ما نادونها غیرقابل درکه..ولی در چشم اونها پررنگ و مهم جلوه میکنه.

میدونم که متاسفانه، نوشته های من هنوز هم پر از خطاهای نگارشی، اشکالات تایپی وغلط های دستور زبانی هستند. اما نمیتونم منکر این باشم که اگاهی از خطاهای ظاهری دیگران حواس من رو از کیفیت محتوا پرت نمیکنه یا نظرم رو، حداقل در لایه های زیرین ناخودآگاهم، نسبت به کسی تغییر نمیده.

نتیجه گیری:‌ مشابه با فیلتر املا..


(فیلترهای شما؟)

ادامه داره...


مترجمی برای من فعالیت لذت بخشی نیست. اما حین ترجمه جاهایی هست که متوجه میشی کلمه ای که برای جایگزینی متن اصلی انتخاب کردی،‌ اصلا جایگزین مناسبی نیست و در نتیجه شروع به فکر کردن یا گشتن در واژه نامه ها میکنی، تا در نهایت و در یک بزنگاه به جانشین و انتخاب درست میرسی. لبخند رضایتی بعد از این جایگزینی وجود داره و لذت کشفی که شاید به اندازه ی آفرینش عزیز باشه.

در همین زمانه که متوجه میشی ترجمه قرار دادن مترادف کلمات به جای متن اصلی نیست. یه گزینش و جستجوی مداومه برای پیدا کردن جانشین ِ به حق ِ تاج و تخت و نشوندنش روی جایگاه. جاییکه بهش تعلق داره. جاییکه اگه با چیز دیگه ای پر بشه ناکارآمدی و بی کفایتی ش همون اول تو ذوق میزنه.


نظامی در مخزن الاسرار سروده: "هرچه در این پرده نشانت دهند..گر نپسندی به از آنت دهند"

حرفش حداقل در ساحت ِ اندیشه درست به نظر میرسه.


نگاهی به گذشته داشتن و تحت تاثیر آخرین اتفاق و وضعیت نبودن کار آسانی نیست و بدون توجه دائمی بسیار کم اتفاق می افتد. وقتی این حرف تکراری را لمس کردم که برای آدمهای مختلف کامنت های بلند مینوشتم و سوالاتی میپرسیدم و جالب بود که بیشتر آن ها فقط به حرفها و سوالاتی که در انتهای متن نوشته شده بود جواب میدادند!

همینطور بیشتر آدمها برای انتخاب شکل رفتار کردن با تو پیشینه ای که از تو در ذهن دارند را به صورت یک پکیج کامل در نظر نمیگیرند و مطابق با آخرین کاری که انجام داده ای با تو برخورد میکنند. برای امتحان این موضوع کافی ست به کسی بعد از ده جمله ی خوشایند یک جمله ناخوشایند بگویید و تماشا کنید که چگونه احساس مثبتش نسبت به شما خراب میشود. مهم نیست ده جمله ی اولتان تا چه اندازه خوب اند، آنها تنها به جمله ی آخرتان خیره می مانند.

رها شدن از احساس اولیه که (بعد از مواجه شدن با آخرین برخورد) به آدم دست میدهد و امکان درست دیدن و شنیدن یا دوباره خواندن و توجه به جزئیات و قیدهایی که بار اول درست به چشم نیامده اند و همینطور تماشا کردن و در نظر گرفتن حال و گذشته (و حتی آینده مشترک پیش رو) به صورت یک بسته کامل (نه جز به جز ) کار آسانی نیست و مراقبت همیشگی میطلبد.

فرض کنید یک رستوران خوش نام در شهرتان وجود دارد. یکی از دوستانتان شبی برای خوردن شام به آنجا میرود و درست بعد از بیرون آمدن از آنجا حالش بد و راهی بیمارستان میشود. شما این خبر را شنیده اید و روز بعد از آن خیابان رد میشوید. اگر بخواهید نهار بخورید به آنجا میروید؟

یا تصور کنید قرار است یک تلفن همراه بخرید. بعد از پرس و جوی فراوان و زیر و رو کردن سایت های مختلف و خواندن  نقدها و کامنت ها با اطمینان نسبی یک گزینه را در نظر میگیرید و بعد به یک فروشگاه میروید تا خریدتان را انجام دهید. زمانی که منتظر رسیدن نوبتتان هستید با یکی دیگر از مشتری ها راجع به انتخابتان حرف میزنید. احتمالا یک تجربه تلخ از آن برند و بدگویی های همان یک نفر کافی نیست که شما از بیخ و بن به انتخابتان شک کنید؟

کارکرد ذهن در ارزش دادن به جدیدترین اطلاعات و پر رنگ کردن آخرین احساسات و تاثیر تمام این ها بر روی تصمیمات ما شگفت انگیز است. و خب در بسیاری از موارد گمراه کننده.



انگار بعضی واژه ها یا ترکیب ها در ذهن ما به شکلی از معنای اصلیشون فاصله گرفتند. مثلا ناراحت. ناراحت باید قاعدتا به معنی راحت نبودن با کسی یا راحت نبودن در موقعیتی باشه ولی یکجورهایی معنای دلخوری یا نشون دادن حال بد رو گرفته. در حالیکه کاملا ممکنه کسی حالش بد نباشه اما احساس ناراحتی کنه.


البته اگه بهتر نگاه کنی، آدمها اگه متوجهش هم نباشند دارند از معنای ذاتیش استفاده میکنند. وقتی کسی بگه ازت ناراحتم در واقع داره میگه تو کاری کردی که احساس راحت بودنم رو از دست بدم.

این روزا خیلی چیزا ناراحتم میکنه. دلخورم نمیکنه، اذیتم نمیکنه...فقط باعث میشه دیگه احساس راحتی نکنم. فکر نمیکنم این یه تغییر بیرونی باشه، احساس میکنم یه اتفاق که نه..یه روند تدریجی ِ همیشگی ِ غیرقابل توقف
 درون خودمه.

اکثر آدمها ناراحتم میکنند، هرکلمه ای که ازشون میشنوم ناراحتم میکنه، موقعیت های تکراری ناراحتم میکنند، بیشتر متن ها یا بهتر بگم محتواها ناراحتم میکند، همینطور شرایط و آداب و رسوم و قراردادها و مقررات.


احساس کسی رو دارم که لباس بنجل تنش کرده، داره غذای بنجل میخوره و از همه مهمتر در جریانه که قراره در یه محیط بنجل زندگی کنه.
نگاهم به آدمها و ارتباطات و موقعیت ها و سنت ها و قوانین و محتواهای ِ معاصر ِ حاضر در محیط همینه. ناراحتم. 


"بودن" روایتگر زندگی مرد چهل ساله‌ای‌ به نام "چنس" است که اندکی از لحاظ ذهنی با دیگران متفاوت است. چنسی؛ به نظر خانواده ای ندارد و از کودکی در خانه‌ی پیرمرد ثروت‌مندی بزرگ شده و چیزی از دنیای خارج نمی‌داند. کار او در این خانه رسیدگی به درختان و گل ها، باغبانی و تماشای تلویزیون است. ماجرای کتاب از آن‌جایی آغاز می‌شود که با مرگِ پیرمرد، چنس مجبور می‌شود باغ و خانه امن‌اش را رها کند و بیرون بیاید...

چنسی پیش از این هیچگاه از خانه بیرون نرفته است. او چیزی نخوانده و چیزی ننوشته است و در واقع هیچگاه نتوانسته این توانایی‌ها را به دست بیاورد. هرآنچه که او از دنیا میداند همانی ست که در باغ آموخته و تنها پل ارتباطی او با دنیا هم، تلویزیون است. چنس مشتاقانه و با وسواس عجیبی تمام برنامه‌های تلویزیون را دنبال می‌کند و همین مسئله بعدها در مواجهه‌اش با دنیای بیرون و آدم‌های جدید، به‌کمک‌اش می‌آید.

تا جایی که چنسِ بی‌سواد و شاید کم‌توان ذهنی، فقط با چیزهایی که از تلویزیون و البته باغش یاد گرفته است، در عرض چهار روز سرمایه‌دار، مشاور رییس‌جمهور ایالات متحده و سخنرانی ماهر می‌شود، که مردی محبوب میان زن ها و سیاست مداری مقبول جامعه است!

چنس دو بعد تقریبا متضاد دارد. آرامش و راحتی عمیقی که انگار از باغش گرفته...و یک شکل از مسخ بودن که حاصل تماشای بی پایان تلویزیون است. چنس با تعویض ِتصاویر عوض می‌شود، رنگ می‌گیرد، رنگ می‌بازد و هر آن در سحر جعبه ی جادویی گم می‌شود.

چنس ازدنیای درخت‌ها، باغ‌ها و گیاهان آموخته است و تجربیاتش از طبیعت به همان اندازه که ساده است عمیق به نظر می‌آید. او باغش را خوب دریافته و انگار همین درک کوچک اما ژرف برای زندگی کافی ست.  چنس دایره واژگانی و چارچوب ِفکری ِمحدودی دارد اما شیوه‌ی پاسخگویی‌اش به پرسش‌هایی که در پیرامونش و از سوی قدرت‌های بزرگ، مردم ِعادی و خبرنگاران طرح می‌شود او را مردی پخته و پیچیده معرفی می‌کند.

چنس پرتاب می‌شود به دنیای بازی‌های سیاسی و اقتصادی بزرگ، الگوی جامعه‌ی کمال‌گرا می‌شود و حتی برای گفتگو به تلویزیون دعوت می‌شود..آن‌جایی که همیشه دنیا را با آن شناخته است.

یکی از مهم ترین تاکیدهای نویسنده در این داستان بی‌هویت بودن ِچنس است. او نام ِخانوادگی ندارد. بیمه نیست و در هیچ اداره و بانکی کد شناسایی ندارد. او انگار اصلا وجود ندارد.

"بودن" به چه طعنه می‌زند؟ به نسل امروز؟ به نسلی که از نخستین روزهای تولد در مقابل ِپرقدرت‌ترین رسانه دنیا رشد و نمو می‌کند؟ نسلی که از تلویزیون هویت می‌یابد و سرانجام، بی‌هویت و یا با یک هویت ِساختگی در جهان رها می‌شود.


+بودن | یرژی کاشینسکی | مهسا ملک مرزبان | ۱۳۶ص


Related image


«تا زمانی که کتاب را زمین نگذاشته‌اید، درنمی‌یابید تصویرمان در آینه‌ی کاشینسکی چقدر تکان‌دهنده است... این کتاب هم‌چون یک اثر هنری جاودان خواهد ماند.»  (جان برکهام)


بخش هایی از کتاب:


چنسی رو به دوربین ها نشسته بود، دوربین هایی که با لنزهای بی احساس و بزرگشان که به لوله تفنگ می مانست او را هدف گرفته بودند و او تنها تصویری بود که میلیون ها آدم واقعی می دیدند. آنها هرگز خود واقعی او را نمی شناختند چون تلویزیون نمی توانست افکارش را نشان بدهد. برای او هم بیننده ها فقط انعکاس افکارش بودند که به صورت تصویر دیده می شدند. او هم هیچوقت نمی فهمید که آنها چقدر واقعی اند، چون آنها را به عمرش ندیده بود و از افکارشان خبر نداشت.

چنسی به خودش آمد. حس کرد ریشه ی افکارش به یکباره از داخل خاک مرطوب کنده شده و با فشار به سمت فضایی غریب رانده شد. به فرش چشم دوخت. بالاخره گفت “رشد گیاهان باغ فصل خاصی دارد. بهار و تابستان هست، اما پاییز و زمستان هم از راه می رسد. بعد دوباره بهار و تابستان می شود. تا زمانی که ریشه ها خشک نشدند، همه چیز درست است و ختم به خیر می شود.” نگاهش را از زمین کند. راند به او نگاه کرد و به تائید سری تکان داد. انگار رئیس جمهور هم خوشش آمده بود.


توی باغ، هر چیزی رشد می کند… اما قبل از آن پژمرده و خشک می شوند، درخت ها باید برگ هایشان را از دست بدهند تا برگ های جدید دربیاورند و ضخیم تر، قوی تر و بلندتر شوند. برخی درخت ها می میرند و نهال های جدید جایشان را می گیرند. باغ به مراقبت زیادی نیاز دارد. اگر باغتان را دوست دارید نباید از کار کردن در آن دست بکشید، کمی صبر کنید. فصلش که برسد حتما شکوفه ها سر می زنند.


هیچکس از آدم رو به موت خوشش نمی آید چون کمتر کسی درباره مرگ میداند. بهمین خاطر از تو و تعادل بی نظیرت خوشم می آید. بین ترس و امید در نوسان نیستی، واقعاً آدم آرامی هستی.. نه..نگو که نیستی. من کلی عمر کرده ام،  کلی متزلزل شدم، آدم های کوچکی دور و برم بودند که یادشان رفته بود ما برهنه به دنیا می آییم و برهنه از دنیا میرویم و هیچ حسابداری نمیتواند زندگی را آنطور که ما دوست داریم حساب و کتاب کند.


Being There" a classic, satiric comedy. Near perfect"



Rust Cohle: Transference of fear and self-loathing to an authoritarian vessel. It's catharsis. He absorbs their dread with his narrative. Because of this, he's effective at proportion to the amount of certainty he can project. Certain linguistic anthropologists think that religion is a language virus that rewrites pathways in the brain. Dulls critical thinking.
Marty Hart: Well, I don't use ten dollar words as much as you, but for a guy who sees no point in existence, you sure fret about it an awful lot. And you still sound panicked.

+انتقال ترس و از خود بیزاری به یه پوسته اقتدار طلب..تزکیه نفس...ترسِ ملت رو با داستانهایی که روایت میکنه جذب میکنه...بخاطر همین، متناسب با قطعیت و یقینی که صحبت میکنه حرف هاش تاثیرگذارند.

برخی از انسان‏شناس‏ها معتقدند که مذهب، ویروس زبانیه که گذرگاه‏های مغز رو بازنویسی میکنه و باعث حمایت کورکورانه از چیزها میشه...

- خُب، من مثه تو کلمات قُلنبه سُلنبه بکار نمیبرم اما بعنوان مَردی که هیچ هدفی رو در خلقت نمیبینه خیلی جوش میزنی!


True Detective American drama series 9/10IMDb S1 E3


http://s9.picofile.com/file/8331107542/fc7698044a5f9c4466cc8fe66508810d.jpg 


راستش من در تمام طول سریال مارتی رو بیشتر از راست دوست داشتم. جملات اول رو هر انسانی با مطالعه و داشتن مقداری از اطلاعات میتونه بگه اما بینش دومی یه مرحله بالاتره، حتی بدون اطلاعات اولی.
قشنگ ترین وجه True Detective همراه کردن دو همکار و رقیب قدر بود که تحمل همدیگر رو نداشتند. قدیمتر ها یه آدم باهوش و یه آدم خنگ رو با هم همراه میکردند تا دومی از کارهای اولی مبهوت بشه و تحسینش کنه اما در سریال های جدید از این خبرها نیست. قطعا بازی مک کانهی شاهکاره اما برای من کاراکتر و واکنشهای مارتی جذاب تر، باورپذیرتر و به مراتب دوست داشتنی تره.