دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مولانا» ثبت شده است


خنک آن قمار بازی ، که بباخت هرچه بودش ، بنماند هیچش الا ، هوس قمار دیگر..(مولانا )


نمیدونم شاید قضاوتم اشتباه باشه ، اما انگار خاصیت قماره که ، بیشتر قماربازها اون قدر به بردن ادامه میدن تا (همه چیزی که بردند یکجا ) ببازند .

از طرفی حتی اگر پول هنگفتی هم به چنگ بیارند ، اونقدر غیرعاقلانه و با عیاشی خرجش میکنند تا به شرایط پیش از بردن برگردند ( خاصیت پول بادآورده برای کسی که زحمت نکشیده )

داستایفسکی «قمارباز» در شرایطی نوشت که به دلیل فقری که در  اون روزها ( به دلیل اعتیاد به قمار ! و بدهی های ناشی از انتشارات و مرگ برادرش) گرفتارش بود، پیشاپیش قراردادی با یکی از دلالان حوزه نشر بسته بود و اگر در زمانی مقرر داستانی را تحویل ناشر نمی داد، حق نشر تمام آثارش به ناشر تعلق می گرفت..

به همین دلیل و به خاطر نبودن زمان کافی برای نوشتن و بازخوانی فکر میکنم این اثر ، کیفیت پایین تری نسبت به جنایت و مکافات و برادران کارامازوف داره .

اصلا احساسات و رفتارهای شخصیت های داستان برام قابل درک و تحلیل نبود ، انگار یکباره در میان یک داستان و یک زندگی آشفته قرار بگیری و سردر نیاری که اون جا چه خبره..حتی در پایان داستان هم ابهامات زیادی نهفته ست که به نظرم به دلیل بازنویسی نشدن مناسب اثر باشه و نویسنده نتونسته به جنبه های مختلف زندگی تمام افراد داستان بپردازه.. اولین کتاب داستایوسکی بود که اونقدرها  از خوندنش لذت نبردم ...


http://s6.picofile.com/file/8246680342/12556120_1062259683836000_1417389401_n.jpg


"در قمارباز راوی عقایدی هم درباره روس ها و آلمانی ها و فرانسوی ها و انگلیسی ها ابراز می دارد. به طور کلی روس ها را آدم هایی اهل خطر و بی پروا از آینده و بی حساب و کتاب می داند. آنها را موجوداتی عاطل و باطل می داند که حتی اگر قمار می کنند در اندیشه جمع آوری پول و پله نیستند. قمار می کنند تا تفریح کنند. و چند صباحی را خوش باشند. در مقابل آلمانی جماعت را موجودی سرمایه دار و پول پرست می داند که همه زندگی اش را به خواندن کتاب های تعلیماتی می گذراند و فرانسوی جماعت را آدم حقه بازی می داند که ظاهر آراسته یی دارد و مخصوصاً دختران ساده روسی را شیفته خود می کند. در نهایت راوی می ماند و بطالتی بی انتها و وعده هایی برای کار کردن به خود و باز بیهوده و هوس قماری دیگر " (شاپور بهیان)


"... آلمانی ها نسل اندر نسل به سرمایه خدمت می کنند و به شرافتمندی می افزایند تا پس از شش نسل کسی چون " آرون دو روچیلد " یا "هوپه وسی " از بین شان سردرآورد. من کار کردن برای سرمایه را تحمل نمی کنم. مایل نیستم که فقط برای خدمت به سرمایه زنده باشم ... "


+قمار باز | داستایوسکی | جلال آل احمد



 آنـک جان در روی ِ او خندد چو قنــد

از تـرش رویــی خلقــش چه گزنـــد ؟ 


{ مولانا }



http://s7.picofile.com/file/8246535934/1447331891915.jpg


+ { Ellie Goulding - Love Me Like You Do }



دائما محبوس، عقلش در صور..از قفس اندر قفس دارد گذر..مولانا




جان به فدای عاشقان ، خوش هوسی است عاشقی

عشق پرست ای پسر ، باد هواست مابقی..


{ مولانا }



http://s7.picofile.com/file/8244571292/61afc8041680f68acecd2e516946f672.jpg


دلم میخواد حالا که سال در حال تموم شدن این ثبت کنم تا یادم بمونه  21-22 سالگیمو چه کسانی تحت تاثیر خودشون قرار دادند

اولین نفر ، آقای محمدرضا شعبانعلی بود که آشنایی بیشتر با متمم و روزنوشته هاش باعث یک تغییر ذهنیت بزرگ در مورد زندگی ( مخصوصا کاری ) برای من شد ، تغییر سبک زندگیم مدیون ایشونم..

دومین نفر دکتر فرهنگ هولاکویی بودند که امسال خیلی از دوساعت مسیر دانشگاه بهشون گوش دادم..و اغراق نیست اگر بگم بعد از هر وویس دوساعتشون بیشتر از صدروز در دنیای واقعی  بزرگ شدم..شخصیت بزرگ ایشون نه صرفا از روی مدارک تحصیلی و موفقیت هاشون که از روی صدا و حرف هاشون هم کاملا قبل فهمه..شروع آشنایی با روانشناسی و مخصوصا آگاهی از نوع شخصیت سالم مدیون ایشونم..امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشند..

سومین و چهارمین نفر دانشمندان عزیز ، برتراند راسل و ریچارد داوکینز بودند که جهانبینی علمی و دینیم به طرز شگفت انگیزی تغییر دادند  تا بعد از چندسال بی قراری و پرسش های فرسایشی با مطالعه ی آثارشون  تونستم به وضعیت نسبتا پایداری برسم  و  در نهایت به قول صادق هدایت در بوف کور " از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود ، آرامش مخصوصی در خودم حس کردم.."


امیدوارم سال جدید هم پر از قد کشیدن و بلند شدن و بزرگ شدن باشه..برای تمام کسانی که جویای چیزی هستند.. که هر چیزی که در جستن آنی ، آنی..:)


+{Niaz Nawab - Hagh}




از کفر و ز اسلام برون صحرائیست

ما را به میان آن فضا سودائیست


عارف چو بدان رسید سر را بنهد

نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست...



{ مولانا }





There exists a field, beyond all notions of right and wrong. I will meet you there


ماورای باورهای ما ،

ماورای بودن ها و نبودن های ما

آنجا دشتی ست..

فراتر از همه ی تصورات راست و چپ


تو را آنجا خواهم دید..




من طعمه کرم‌ها نخوام شد

زیرا جایگاهم را در آنسوی ستارگان به چشم خود دیده‌ام..


+شهاب‌الدین سهروردی

تا این لحظه از زندگیم نتونستم با عرفان ارتباط برقرار کنم..این به این معنا نیست که امکان این نیست که هیچوقت این اتفاق بیفته اما با دیدگاه فعلی م هیچ کدوم از شاخه های عرفان که باهاشون آشنا شدم با عقل و منطق جور در نمیومدند ..البته عرفان هم به نظر مدعی این ها نیست.. هرچند گاهی حرف از عقل کل میزنه..و عقلی که من از اون صحبت میکنم عقل جزوی میشناسه !


عقل کل و نفس کل مرد خداست
عرش و کرسی را مدان کز وی جداست

مظهـر حق است ذات  پـاک او
زو بجو حق  را و  از دیگر مجـو

عقل جزوی عقل را بد نام کــرد
کام  دنیا، مرد را بـی­کام کرد

(مولانا)


به طور کلی فکر میکنم هرچیزی که از دایره ی اعتدال خارج بشه به دور از عقل خواهد بود حالا میخواد که دوست داشتن باشه ، عشق باشه ، یا حتی عرفان..اینطور به نظرم میاد که عرفان در نهایت انسان را به سمت فنا و نابودی پیش میبره..هرچند خود عرفا معتقدند که این آغاز پیوستن به حقیقت کل ، خدا و زندگی جاودانست...اما من اینطور فکر نمیکنم..

احساس میکنم مرارت ها و سختی هایی که این انسان ها میکشند که با کم توجهی و گاهی حتی بی توجهی کامل به نیازهایی دنیایی ( اعم از نیاز های جسمانی مانند غذا و پوشاک و نیازهای روحی و اجتماعی که ارتباط با انسان های دیگست ) به گونه ای ذهن و مغز اون ها رو تحت تاثیر قرار میده به طوری که توانایی تشخیص و تمایز توهم و واقعیت از دست میدن.. 


کتابی که این هفته میخوام معرفی کنم  کتاب "قلندر و قلعه " اثر یحی یثربی که به زندگی شیخ سهرودی میپردازه..هرچند این شیخ بیشتر به خاطر تاسیس مکتب فلسفی اشراق میشناسند اما این کتاب بیشتر به جنبه ی عرفانی زندگی این دانشمند بزرگ ایرانی و نحوه پرورش شخصیت و چگونگی رشد و بزرگی او میپردازه..


خلاصه کتاب :

کتاب قلندر و قلعه، داستان زندگی شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی از حکما و عرفای بزرگ قرن ششم هجری ایران است.این کتاب به قلم دکتر سید یحیی یثربی نوشته شده است. نویسنده در این کتاب که جنبة زندگینامه ای آن بسیار دقیق  است به نحوة شکلگیری ذهنیت شیخ شهاب الدین از کودکی و تأثیرپذیری وی از معلمان و استادانش پرداخته است. در این داستان تا حدی دیدگاههای فلسفه سهروردی به زبان ساده آمده است و اساس این نوشته راه و رسم سلوکی اوست که میراث حکما، علما و به ویژه فرزانگان است.

در آغاز این داستان نویسنده دوران کودکی شهاب الدین را توصیف کرده است. به گونه ای که یحیی در دوران کودکی هر شب خواب میبیند که برای پرواز کردن یک بال بیشتر ندارد و احتیاج به بال دیگری دارد که با آن پرواز کند و چون میفهمد که این بال همان علم و دانش است طی پافشاریهای زیاد سرانجام پدر و مادرش را راضی میکند که برای یادگیری علوم مختلف به شهرهای دیگر سفر کند، اما پس از این همه تلاش و درس خواندن، سرانجام به جایی میرسد که ادامه دادن این درسها را بی فایده دانسته و همة آنهایی را که خوانده است تکراری می پندارد.

از طرفی هر وقت یحیی حرفی میزد و یا نکته ای می گفت، از هر طرف به خاموشی و تسلیم وادارش می کردند و تعقیب و آزار و تهدیدش می کردند، به همین دلیل تصمیم گرفت به جستجو بپردازد. روزی در راه ناگهان در پی این جست و جو به آتشکدة زرتشتیان میرسد و با مغ آتشکده آشنا می شود، صحبتهایش را می شنود، احساس می کند که حرفهایش از جنس سخنهایی که تا آن روز شنیده بود و خوانده بود نیست. در آتشکده با دختری به نام سیندخت آشنا می شود. سیندخت دختر مغ است و حوادث را از پیش می داند. از باطن افراد خبر می دهد و گاهی آیندة آنها را برایشان بازگو می کند یحیی به شدت شیفتة او می شود. از طرفی آگاهی سیندخت از باطن دیگران او را نگران می کند؛ شاید سیندخت این دلدادگی را نشان گستاخی بپندارد..

(سیندخت  داستان را بسیار دوست دارم.  سیندخت در اوج لحظه‌های عاشقانه زندگی سهروردی حضور می‌یابد و سمبل زیبایی است بر این لحظه‌های عاشقانه. هرچند به نظر می‌رسد که گاه خیلی بی‌رحم با سهروردی برخورد می‌کند که به شخصه قهرمان داستان را  سزاوار این همه عذاب نمی‌دانم. البته خیلی‌ها این بیرحمی عشق را می‌ستایند. )

یحیی در پی اطلاعاتی که از مغ کسب می کند سرانجام تصمیم می گیرد که از آن جا برود و سفری دیگر را آغاز کند. سفری که سرآغاز شهرت سهروردی در فلسفه و عرفان می گردد. اما دیری نمی پاید که عقل سرخ شیخ، پای اندام نحیفش را به دادگاهی میکشاند که میکوشد تا سر سبز او را به پای حلقة چوبة دار بکشاند. اما...


قلندر و قلعه  | یحیی یثربی


http://bayanbox.ir/view/7714717284691835967/2015-12-08-17.43.51.jpg


 آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی...


(حافظ)



قسمت زیبایی از کتاب



ماردینی زمانی که شیخ شهاب الدین سهروردی جدا می شود به او دو توصیه می کند یکی درمورد امرا و دیگری در مورد علما، در مورد علما می گوید:


"و دیگر اینکه ما علمای دین تا آنجا طرفدار ترویج و تبلیغ دین هستیم که جایگاه خودمان آسیب نبیند. بنابراین اگر کسی با یک آسمان دانش و معرفت به میدان آید و علمای دین بدانند که او اعجاز خواهد کرد و همه مردم جهان را از کفر به ایمان خواهد آورد،اگر احساس کنند که به حشمت و سروری و رهبری آنان آسیب می رسد،حتی اگر عصا و نور به یک دست او باشد و با دست دیگرش شق القمر کند ،او را قربانی توطئه و کینه توزی خود خواهند کرد."





هر چه به جز خیالِ او ، قصد حریم  ِ دل کند


در نگشایمش به رو  ، از در ُ دل برانمش ..



{ مولانا }

 


http://s6.picofile.com/file/8237510684/SC20160120_154002.png


+{Shantel - Disko Partizani }



نگفتمت مَرو آن جا که آشنات منـم

در این سراب فنا چشمـه حیات منم


وگر به خشم رَوی صد هزار سال ز  ِ مـن
به عاقبت به من آیی که منتهات منم


نگفتمت که به نقش ِ جهان مشو راضی ؟

که نقش بند سراپرده رضات منم


نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهــی

مرو به خشک که دریــای باصفات منم..


نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو ؟

بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم


نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تبش و گرمی هوات منم


نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند

که گم کنی که سرچشمه صفات منم..



{ مولانا }



+{Homayoun Khorram - Taghatam Deh }



مرا چو وقف خرابات خویش کردستی

توام خراب کنی ،هم تو باشی ام معمار..


{ مولانا }


http://s3.picofile.com/file/8225471542/1438301109188.jpg


ای جان پیش از جان ها ، وی کان پیش از کان ها 

ای آن بیش از آن ها ، ای آن من ، اِی آن من ... 


{ مولانا }


http://s6.picofile.com/file/8218783818/userupload_2013_20893960321436983813_5995.jpg

  

عشق اول می کند دیوانه ات

تا ز ما و من کند بیگانه ات

 

چون کنی در پیچ و تاب عشق سیر

از وجودت دور سازد یاد غیر

 

عشق چون در سینه ات ماوی کند

عقل را سر گشته و رسوا کند

 

می شوی فارغ ز هر بود و نبود

نیستی در بند اظهار وجود

  

زنده دلها می شوند از عشق مست

 مرده دل کی عشق را آرد به دست

  

عشق را با نیستی سودا بود

تا تو هستی عشق کی پیدا بود

 

 

{ مولانا }


http://s6.picofile.com/file/8215400884/1434888617446.jpg



دلخوش به خنده های  ِ من خیره سر نباش
دیوانه ها به لطف خدا  غالبا خوش اند ...


{ حسین زحمت کش }



http://s3.picofile.com/file/8214574392/333815_644.jpg


نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو

از جنگ می‌ترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو...


مـاییــم مست ایــزدی زان بــاده‌هــای سرمـدی

تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننـگ شو ..


{ مولانا }


http://s3.picofile.com/file/8214219192/riot_kissing_w1.jpeg


+{تریوله - ای دل همینجا لنگ شو}