دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من» ثبت شده است


سکوت دونفری آدما رو خیلی به هم نزدیک میکنه..


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


احساس خالی بون برام چیز جدیدی نیست.یه مدته متوجه سیر و دوره تکرارش هم شدم و میدونم هزینه ی منفی سبک زندگیه که انتخاب کردم اما این آگاهی هم چیزی از رنجش کم نمیکنه .
سه شنبه که دانشگاه بودم ، بعد از تموم شدن یکی از کلاسا با تمام وجود احساسش کردم..هیچ جایی نبود که دلم بخواد و برم هیچ کاری نبود که دوست داشته باشم انجام بدم..هیچ چیز نمیتونست حالمو خوب کنه..خالی بودم..از زندگی.. بدون ذره ای انرژی..
اون لحظه فقط دلم میخواست نباشم..به شکلی وجود و حضور نداشته باشم..
حالم خوب نبود و نیست..میگردم و راهی نمیبینم..میشه تا حمله ی بعدیخودتو سرگرم کنی..یا بعدش در موردش با دوستات حرف بزنی،برای چند ساعتی هم حالتو بهتر میکنه اما وقتی چاره ای واقعی نیست چه فایده ای داره..و بعد از یکی دوبار حتی بی خیال حرف زدن ازش میشی..
وقتی متوجه فریب شده باشی دیگه نمیتونی ازش چشم برداری..نمیتونی نمیتونی نمیتونی..


+{Satar-Hamsafar Mara Daryab}


آدم اغلب درگیر همون چیزهاییه که دائماً مسخره یا تحقیرشون میکنه..

+عقده هام


وقت خوندن این پست انگار باری بعد از مدت ها از روی دوشم برداشته شد . همیشه همینطوره . وقتی فکر میکنی تو یه موقعیت ، یا یه شکل از بودن یا داشتن یه احساس تنهایی همه چیز برات سخت تر میشه . خیلی نگذشته از زمانی که من از رنج نداشتن حرف با خیلی از آدم ها رها شدم . بدست آوردن عزت نفس ، پذیرفتن و بیشتر دوست داشتن خودم باعث شد رنج جای خودشو به بی خیالی و البته گاهی هم معذب بودن بده..

در واقع من دیگه مشکلی با خودم و این موضوع ندارم اما وقتی این شکل از بودنو در آدم های دیگه ای هم میببینم ،همه چیز عادی تر میشه و کمتر احساس غریب بودن میکنم..
این روزها سعی میکنم بیشتر حرف بزنم و با آدم های بیشتری تعامل کنم و نذارم این احساس در من شکل بگیره که : "خب ، من اینطور هستم و همیشه همینطور خواهم بود " و اینجوری خودم رو به شکل خاصی از "ّبودن" محکوم و محدود کنم .

با این همه میدونم شکلی از سکوت همیشه در من و با من خواهد بود .



یه مدت بود که داشتم به ساختن برند شخصی فکر میکردم . چیزی که میتونه بهت لذت ، قدرت ، اعتبار و جایگاه اجتماعی بده و دستتو برای انجام دادن کارهایی که میخوای بازتر کنه .

با وجود همه ی این مزایا مطمئنا هزینه هایی هم باید پرداخت بشه . زمان و انرژی که باید صرف رسیدن و نگهداریش کنی و تغییراتی که در رفتار و شخصیتت به وجود میاد قطعاً قابل چشم پوشی نیست . محدودیت هایی که یک هویت واقعی شناخته شده برات به وجود میاره ، کارهایی که "مجبور" به انجامشون خواهی بود و مهم تر از همه ی این ها آزادی هایی که به این شکل تا حد زیادی از دست خواهد رفت .

فکر میکنم باید سعی کنم با حداقل کردن هزینه ها به حداکثر دستاوردها و امتیازاتی که در نظر دارم برسم که آسون نیست و مطمئناً زمان بر خواهد بود و برای شخصیت درونگرا و آنتی سوشیالی مثل من ، حتی آزاردهنده .

بدین ترتیب دوتا مسئله وجود داره یکی اینکه هنوز مطمئن نیستم دقیقاً میخوام در چه جهتی فعالیت کنم و دیگری اینکه نمیدونم واقعاً حاضرم چه هزینه هایی بپردازم !



فکر میکنم تو این چند روز به اندازه یکسال تغییر کردم..طبق تصمیماتی که بعد از خوندن کتاب زوربا گرفته بودم پیش رفتم و به هیچ پیشنهادی نه نگفتم..البته یه تبصره برای این قانون گذاشتم و اون هم عدم وجود آسیب های بلندمدت جسمانی ، روانی و عاطفی در صورت قبول اونها بود..پیش بینی کردم و دوتا از این پیشنهادات رو مطابق این تبصره دیدم و بهشون نه گفتم اما پاسخم به مابقی مثبت بود..

تصورم این بود که من آدم تنها سفر کردنم و نهایتا کمپ های دونفری..اما این تجربه باعث شد بفهمم گروه خوب میتونه همه معادلات رو به هم بریزه و لذت بخش ترین لحظات و خاطرات رو رقم بزنه ، جوری که این سفر به بهترین تجربه ی زندگیم تا این لحظه تبدیل شد..از طرفی متوجه شدم این یه بخش از سبک زندگی مورد علاقه ی منه..حداقل یک سفر گروهی با یک مجموعه ی باحال و یک یا دو شهر یا طبیعت گردی انفرادی در هر ماه..زندگی به اشکال دیگه مایه خسران خواهد بود .



من دقیقاً همون " خب که چی ، که چی بشه ، به کجا میرسه ؟ ، به چه دردی میخوره ؟ خب حالا.. " هستم :)


http://bayanbox.ir/view/4064025170591141216/photo-2017-01-26-00-09-30.jpg



شطرنج بازی کردن را همیشه دوست داشته ام . شطرنج تمرین برنامه ریزی کردن ، منطقی بودن ، صبوری ، جست و جو برای پیدا کردن مناسب ترین راهکار ، تحلیل موقعیت و شرایط تازه و تغییر نقشه و استراتژی به وقت نیاز است .
به آدم هایی که خوب شطرنج بازی میکنند ، چه پشت صفحه شطرنج و چه در زندگی احترام میگذارم .

آن ها شاید تصمیمی بگیرند یا رفتاری کنند که در لحظه برای من عجیب و غیرقابل درک باشد اما همیشه میتوانم مطمئن باشم حرکت شان بدون فکر و یا بی معنی نیست..



واقعا خوش به حال اوناییکه از همون سن کم شور و شوق زندگیشونو پیدا کردن.حالا با یه قلم سحرانگیز یا یه صدای خوب یا دستای چیره تو نواختن یه ساز..


http://bayanbox.ir/view/3171784567513157049/DSC-0115.jpg

+نگاه داره چه حالی میکنه...داشتم کلیپ دوتا خواهر نوازنده رو میدیدم و با یادآوری کلیپ های یانی به خواهرم میگفتم آهنگسازا و نوازنده ها چه حال خوبی دارن..گفت بیشتر هنرمندا همینن..تو ندیدی فقط .

{
Yanni - Truth Of Touch}


دلزده و بدبینم نسبت به کل تحلیلها و میزگردها و تلاشهای مجازی و راهکارهای چنین و چنان و از طرفی، میل شدیدی به زندگی واقعی، زندگی هدفمند و پی گرفتن اهداف شخصی در من ایجاد شده.‌ احساس می کنم که نشد و نمی شه. قدرت در دست ما نیست. تنها چیزی که دست ماست، انرژی و زمان خودمونه که یه طوری بتونیم با سختی و مصیبت، درست تقسیمش کنیم که پس فردا چهار تا کار خوب، در محدوده ی زندگی خودمون و فوقش اطرافیانمون ازمون باقی بمونه.

وضع طوری شده که آدم وحشت داره با دوستانش ملاقات کنه که مبادا یک دیدار ساده، تبدیل بشه به ذکر مصیبت و گفتن از همه ی وحشتها و ناکارآمدیها و فلاکتها، و همون یه ذره حال خوش، تو بگو اصلا الکی خوشی که با کلی زحمت، دست و پا کردی، پاک از بین بره. تازه اگرم نشینی و نگی از بدبختیهامون، ممکنه بد شه برات و ملت بعدا یه جایی پشت سرت بگن این آدم مبتذل خرده بورژوا رو ببین تو رو خدا!

که من اصلا نمی دونم این دوگانه ها از کجا پیدا شدن؟ نشستن و هی بالا آوردن کثافتها و در صورت فرار و امتناع، متهم شدن به بی کنشی و ابتذال. کدوم کنش پدر جان؟ کنش اونه که ریشه رو هدف قرار بده و طرحی نو در اندازه. زندگی و افکار سیاسی ما که در حد جوک و لاس زدن با مفاهیم و وضع موجوده .


شعر خوندن برای من بیشتر از اون که یادآور خاطره ای باشه یا امید به تجربه کردن موقعیت و حسی مشابه ، چشیدن احساساتی که نمی خوام یا نمیتونم که تو زندگی واقعی تجربه شون کنم..

اصلا چطور میشه کسی رو اینقدر دوست داشت که همچین تصویری تو ذهنت بیاد..شاعر چی کشیده که بخشی از احساسی که تجربه کرده ، فقط بخشیش تبدیل به همچین بیتی شده..


حسدم کُشد که ترسم ز پِی اَش دویده باشد
به رَهش به روی هر کس چو عرق دویده بینم !

{ شهیدی قمی }


بچه که بودم بزرگ تر بودم.آن روزها که برای انجام کاری در ذهن کودکانه ام از معادله و چهار عمل اصلی استفاده نمیکردم، قلب بود و غریزه و احساس، خورشید گونه مهر میورزیدم، نگاه نمیکردم به جایگاه کسی، کرم درخت حیاطمان را دوست داشتم، قورباغه نگه میداشتم، آنقدر دوستش داشتم که وقتی رفت زیر کمد از شهربازی انصراف دادم و دنبالش گشتم، وقتی یکی از فنچ هایم از قفس پرید جفتش را آزاد کردم، انگار قلبم بود که در آسمان میرفت.
بچه که بودم در خوشی هایم میخندیم و در ناراحتی هایم گریه میکردم، آن روزها که نقاب بر چهره نداشتم، آن روزها را میگویم، میدانی؟


تو یکی از کلاس ها نشسته بودیم که دوستم پرسید بعد از این هم کلاسی داری ؟ پرسیدم : چطور ؟ خندید و گفت..هیچی..فقط میخواستم معاشرت کنیم !

در ظاهر لبخند زدم اما بیشتر یک خنده ی ذهنی غیرقابل توقف تو سرم اتفاق افتاد ! من واقعا تا این سن هیچی از معاشرت نفهمیدم ! حرف زدن برای من فقط یک معنی داره و اون گفتن حرف های مفیده..یعنی یا باید به درد بخور باشه یا خوشایند..بقیه چیزها مزخرفاتی هستن که ترجیح میدم نه بگم و نه بشنوم !



یکی از بدی های thinker بود اینه که بعد از دو سه سال بیشتر آدمها جذابیتشون رو برات از دست میدن..به دهنشون چشم میدوزی و به حرف هاشون گوش میدی اما هیچ چیز جدیدی نمیبینی و نمیشنوی..چون قبل از اون به تمام اون چیزها فکر کردی..تو کوچه پس کوچه های ذهنت به بیشتر راه ها سرک کشیدی و خیلی از مسیرها رو تقریبا تا به انتها رفتی..

اما راه حل چیه ؟ به غیر از فرار کردن از حرف های بیهوده و تکراری چه میشه کرد ؟ فکر میکنم جواب پیدا کردن thinker های بزرگتر از خودته..منظورم از نظر سنی نیست..هرکسی که تونسته اون مسیرها رو تا نقطه ی بلندتری طی کنه..هرکسی که تونسته چاه عمیق تری حفر کنه یا تا ارتفاع بلندتری پرواز..

مشکل  اینه که پیدا کردنشون واقعا سخته و بیشترشون علاقه ی زیادی به گفت و گو یا نوشتن ندارند..به خاطر همین ارتباط برقرار کردن و یادگرفتن ازشون دشوار میشه..فکر میکنم اگه حوصله ی نوشتن پیدا کنند  و بتونند که فکرهاشون به شکل جذابی بیان کنند آدم های محبوبی میشن .. و هستند اونهایی که کرده اند .


+داشتم به کتاب دال دوست داشتن حسین وحدانی تو شهر کتاب نگاه مینداختم که این ها به ذهنم رسید..حسین از کلمات قشنگی استفاده کرده بود ( و دمش گرم که حوصله میکنه ، زمان میگذاره و مینویسه )  اما کتابش چیز تازه ای برام نداشت..به  بیشتر چیزهایی که گفته بود از قبل فکر کرده بودم و انگار داشتم همون ها رو از زبون یک نفر دیگه میشنیدم..خوبه ها..ولی خیلی هم شگفت انگیز نیست..مثل این میمونه که بعد سال ها زندگی تو شمال ایران از ساحل شوروی به دریای خزر نگاه کنی..تو مقدمه اش راجع از تصمیمش برای چاپ نوشته هاش گفته بود..برای من هیچ کدوم از اون دلایل معنی پیدا نکرد. نخریدم..محیط شهرکتاب خیلی خوبه برای نشستن ، کتاب خوندن و نخریدن :)

++ یه کتابفروشی کوچیک تو یه گوشه دنج  پیدا کردم دیگه بیشتر خریدامو از اونجا میکنم..فکر میکنم شهرکتاب ها میتونند شبیه لوازم تحریر فروشی ها گلیمشون رو از آب بکشند اما از این کتاب فروش ها باید تا جایی که میشه حمایت کرد..ولی دروغ نگم دلیل اصلی خریدن کتاب های قدیمی و  کمیاب تر بود :)



این ماه آثاری از کیم کی دوک رو میبینم


http://bayanbox.ir/view/4547558337457449471/4779ce3247fe01125f3e6adf5e6c3fd8.jpg


و دارن آرنوفسکی..


http://bayanbox.ir/view/3903880236688084076/0949623360a8cd7b1ddb6a143b837f02.jpg



فصل اول سریال Lie To Me  رو تماشا میکنم


http://bayanbox.ir/view/8026377147565185038/9635343c31a4aae3367393f32178ecde.jpg



و فصل هشتم Big Bang Theory


http://bayanbox.ir/view/3909692706473031380/18e1584d0df1af4ceaecb43389fdda7f.jpg


به آهنگ های Anathema Band گوش میدم...


http://bayanbox.ir/view/2772603656600970656/595fb70029cbc21e9003dfffa77e95e2.jpg


و مامک خادم..


http://hossein.id.ir/blog/wp-content/uploads/2011/07/55819.png


زمانی که تا عید مونده رو میخوام به تموم کردن کتاب های نیمه تموم یا شروع نکرده کتابخونه ام و کتاب های قرض گرفته شده بگذرونم..برای سال جدید باید یه برنامه منظم تر بچینم..


روانشناسی :

Totem & Taboo | فروید | محمدعلی خنجی


رمان :

کافکا در کرانه | هاروکی موراکامی | مهدی غبرایی

شازده احتجاب | هوشنگ گلشیری

مسیح باز مصلوب | نیکوس کازاتزاکیس | محمود سلطانیه

وقتی نیچه گریست | اروین دیوید یالوم


داستان کوتاه :

مجموعه آثار هوشنگ گلشیری


راه و رسم زندگی :

از سکس تا فرا آگاهی | اوشو | محسن خاتمی

نیروی حال | اکهارت تُله | هنگامه آذرمی

تمرین نیروی حال | اکهارت تُله | هنگامه آذرمی


مهارت ها :

چگونه کتاب بخوانیم | مارتیمر جی. آدلر - چارلز ون دورن

هفت عادت مردمان موثر | استفان کاوی | محمدرضا آل یاسین



http://bayanbox.ir/view/9159050398893946598/20170118-164727-Large.jpg


+اگه بی خانمان نبودم بالای یه بخشی از دیوار خونم نرگس میکاشتم ، یه بخش دیگه هم  شقایق وحشی..دم در حیاط خونه هم که بی برو برگرد یاس..



http://s3.picofile.com/file/8218286034/1442495024528.jpg


+همیشه دوست داشتم یه خواهر خیلی کوچیکتر از خودم داشته باشم..



بی تفاوت بودن نه.. اما بیگانه بودن اگر قابل دسترسی باشه واقعا لذت بخشه.. نه تظاهر به بیگانه بودن..که  تلخ و خرد کننده ست ..بیگانگی ، به معنای واقعی کلمه ، حتی به احساس دیگران نسبت به بیگانه بودنت.. "بیگانه " بودن نیاز به یک استقلال بزرگ داره..اگر تحمل تنهایی نداشته باشی..اگه نتونی یه بیگانه باشی باید به اندازه فهم و شعور دیگران شروع به تظاهر کنی .