دچــآر باید بود..

نظر پوشیدن از آفاق باشد عینِ بینایی...اگر انصاف داری چشمِ دنیادیده‌ای دارم!

دچــآر باید بود..

نظر پوشیدن از آفاق باشد عینِ بینایی...اگر انصاف داری چشمِ دنیادیده‌ای دارم!


آدم انتظار داره حداقل قشر تحصیلکرده هر خبر فیکی رو باور نکنه. منظورم این نیست که حتما بره منبع اصلیش رو چک کنه و تا مطمئن نشده جدی نگیردش، که البته تو دنیای امروز ما اون هم به یک ضرورت تبدیل شده، منظورم اینه که بتونه از ریخت و قیافه خبر تشخیص بده که این واقعیت نداره، چه با منبع چه بی‌منبع. آخه چطور آدمای باسواد می‌خونن آمریکا اموال آقازاده‌های ایران که صد و خورده‌ای میلیارد دلاره! رو بلوکه کرده و خودشونم میخواد دیپورت کنه! و فکر می‌کنند واقعیه؟


به نظرم بزرگترین مزیت و موهبت نوشتن رمان و فیلمنامه یا هیجان انگیزترین قسمت بازی ِ فیلم ساختن اینه که میتونی در مورد همه چیز نظر بدی؛ بدون اینکه لازم باشه صریحا از خودت و آدمای اطراف و جهان شخصی پیرامونت حرف بزنی!

وقتی هم آدمای دیگه، اطرافیانت یا حتی صاحبان قدرت به زندگی خصوصی و نشونه های دور و برت اشاره کردن، خیلی ساده پوزخند بزنی، شونه بالا بندازی و خب اگه لازم بود تا ابد انکار کنی...



ز سامان سفر با خود دلِ رنجیده‌ای دارم
به کف چیزی که دارم، دامنِ برچیده‌ای دارم

نظرپوشیدن از آفاق باشد عینِ بینایی
اگر انصاف داری چشمِ دنیادیده‌ای دارم!

عجب نَبوَد که بنماید جبین، محراب دیداری
که من از هر دو عالم رویِ برگردیده‌ای دارم

عبث بر لب مزن انگشت، بانگِ دل‌خراشم را
که در نای دل، آوازِ سحَرنالیده‌ای دارم

تو از نادیدگی دنبال هر موری تکاپو کن
من از شرمندگی بازِ نظرپوشیده‌ای دارم!

نمی‌فهمی تو ای سروِ روان، مشق روانی کن
که من از قامتِ خَم مصرعِ پیچیده‌ای دارم

ز تیغش زخمِ سیرابی‌ست دل را، تشنه کی مانم؟
درین تفسیده‌صحرا گرگِ باران‌دیده‌ای دارم

هم‌آوازِ هزارم، نالهٔ شورافکنم بشنو
همآغوشِ خزانم دفترِ پاشیده‌ای دارم

«حزین» آمدشدِ من اختیاری چون نفس نَبوَد
به خوابِ بیخودی پایِ جهان‌گردیده‌ای دارم

{ حزین لاهیجی }


مَحشَر نیست؟ محشر نیست این غزل؟


فیلم های زیادی حول سوژه از دست دادن حافظه ساخته شده است (چه در اثر یک حادثه اتفاق افتاده باشد و چه در اثر بیماری آلزایمر) و من چند تایی از آنها را دیده ام. اما میتوانم با اطمینان بگویم تا به حال هیچ کدام به اندازه Away from Her ساخته ی Sarah Polley به دلم ننشسته اند.
داستان فیلم ساده و سر راست است. زنی به نام فیونا (که نقش آن را جولی کریستی به شکل حیرت انگیزی خوب بازی میکند) مبتلا به آلزایمر می شود. همسرش به خاطر عواقب این بیماری و به خواست خود فیونا مجبور می شود او را به آسایشگاه بسپارد. از قوانین آسایشگاه یکی آن است که آنها حق ندارند تا یک ماه با هم ملاقات کنند. مرد به سختی این شرط را میپذیرد و پس از یک ماه سخت با اشتیاق به آسایشگاه برمیگردد تا همسرش را ببیند اما فیونا نه تنها  همه چیز را در مورد او از خاطر برده است که مهر و محبتش را معطوف به یکی دیگر از بیماران آسایشگاه کرده است...


http://s8.picofile.com/file/8328856718/4539348_l4.jpg


در نگاه اول یک زوج دوست داشتنی را میبینیم که انگار راهی طولانی را کنار هم پیموده اند و همدیگر را به شدت دوست دارند. جلوتر که میرویم اما همه چیز روشن تر میشود. در یک طرف مردی را میبینیم که همسرش را دوست دارد. اما انگار این دوست داشتن بیشتر از آن که از سر عشق باشد از روی عادت است. این را چندین بار از خلال تعریف خاطره ی خواستگاری اش از فیونا میشنویم:‌ "بدجوری بهش عادت کرده بودم"...و در طرف دیگر زنی را می یابیم که انگار هیچوقت آنگونه که دوست داشته، دوست داشته نشده است. در یک نقطه از فیلم فیونا از گرنت در مورد ظاهرش میپرسد. شوهرش میگوید: همونطوری که همیشه بودی. مصمم و مبهم؛ شیرین و استوار. و فیونا با خودش زیر لب میگوید: "این جوریه که بنظر میام؟"


http://s8.picofile.com/file/8328856592/Away_from_Her_2006_720p_HDTV_Unknown_30NAMA_045621_2018_06_10_21_06_13_Medium_.JPG


فیلم که اقتباسی از داستان “The Bear Came Over the Mountain” نوشته ی نویسنده سرشناس کانادایی «آلیس مونرو» است، نمایش زیبایی در مورد پیچیدگی زندگی و روابط انسانی ست. و بیشتر از  تمام اینها یادآور نقش بزرگ حافظه در تمامی بخش های زندگی.
بونوئل جایی نوشته است: «آدم تا حافظه‌اش، گیریم بخشی از حافظه‌اش را از دست ندهد نمی‌فهمد که آن‌چه سراسر زندگی را می‌سازد حافظه است... بدون حافظه ما هیچ نیستیم.»


http://s9.picofile.com/file/8328855350/Away_from_Her_2006_720p_HDTV_Unknown_30NAMA_143023_2018_05_04_00_21_31_.JPG



نیچه توضیح می‌دهد که سایه‌هایی از خدا نیز هست که باید از میان برداشته شوند. چیزهایی هست که باید نسبت به آن‌ها هوشیار باشیم چیزهایی مثل اندیشیدن به جهان به مثابه‌ی یک موجود زنده و یا یک ماشین، اعتقاد به قوانین طبیعت وقتی که تنها ضرورت‌ها هستند که وجود دارند، اعتقاد به این‌که مرگ متضاد زندگی است درحالی‌که زنده فقط نوعی نادر از چیزی مرده است، جایگزین‌کردن افسانه‌ی خدا با آیین ماده، و غیر از آن.

به‌طور خلاصه بحث نیچه این است که ما با این شناخت با مشکل رو به رو می‌شویم زیرا درمی‌یابیم که هیچ‌یک از احکام زیباشناسانه و اخلاقی ما به جهان قابل اطلاق نیستند.

چگونه نیچه بخوانیم | کیت انسل پیرسون | ترجمه‌ی لیلا کوچک‌منش | 167 ص


http://s9.picofile.com/file/8328602292/1.jpg


http://s8.picofile.com/file/8328602318/2.jpg


درک یه سری بحث‌ها برای یه عده‌ای بالاتر از ظرفیت وجودی شونه. همون توی دلمون بگیم "من چی می‌گم تو چی می‌گی" قشنگ ترین حسن ختامه!



+داری چی میخونی؟
-نمود خود در زندگی روزمره.

+در موردِ چیه؟
-لطفاً هولدن...تو قول دادی مزاحمم نشی و من الان باید اینو تمومش کنم.

+می‌تونه توی فهم چیزی که می‌خونی بهت کمک کنه.
-باشه..نمود خود در زندگی روزمره...نوشته‌ی "اروینگ گافمن" ‍...اون معتقده که زندگیِ مثل تئاتر می‌مونه. ما خودمون رو متناسب با نقشی که بازی‌ می‌کنیم می‌سازیم.

+منظورش چیه؟
-بعنوان مثال: توقعی هست که دخترها باید خوب (نایس) باشن..باید لبخند بزنن.


+خب؟

-می‌دونی، یه روز سعی کردم لبخند نزنم و خیلی عجیب بود.

+چرا؟ تو که زیاد اهل لبخند زدن نیستی.
-اگه اینطوریه که منو حسابی عجیب نشون میده و فکر کنم همین باعث میشه مردم از کوره در برن...غریبه‌ها همش می‌پرسیدن: خوبی؟

+می‌خواستی لبخند بزنی؟
-نه، نه وقتی فهمیدم دارم چیکار می‌کنم. گافمن میگه ما این ماسک‌ها رو می‌زنیم تا بقیه احساس راحتی کنن...مثل تو و لباسات.

+دیگه در موردِ لباسام حرف نمی‌زنیم.
-ماسک و لباس تو یونیفرمیه که می‌پوشیش تا توی اداره با بقیه یکدست بشی.

+من نمی‌خوام یکدست باشم.
-همه تلاش می‌کنن تا یکدست باشن.

+به گمونم دلیل تیپ "هیپی" تو رو هم تعبیر می‌کنه.

-تیپ "هیپیِ" مَن؟

+تی‌شرت روستایی، موهای بلند، النگو و صندل‌های چرمی. کمکت می‌کنه تا توی دانشگاه شبیه بقیه بشی.
-درسته.

+اگه کسی نگاهت نمی‌کرد چی می‌پوشیدی؟
-احتمالاً هیچی، تو چطور؟

+همین لباس رو می‌پوشیدم.
-چه غم انگیز.


Mindhunter Season 1 Episode 8


کاش می‌شد از این بیماری علاج‌ناپذیر «کسی بودن» شفا یافت. برای زمانی کوتاه به چشم نیامد یا نیاز به این رؤیت نداشت؛ نیاز به انعکاس، به تکثیر، به انتشار، به انتشار خود.

 +درخت گلابی |‌ گلی ترقی | 248 ص


بی تو به سر می نشود با دگری می‌نشود

هر چه کنم عشق بیان بی‌جگری می‌نشود


اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری

هیچ کسی را ز دلم خود خبری می‌نشود


یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من

آب حیاتی ندهد یا گهری می‌نشود


ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان؟

تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می‌نشود


میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست

بی ره و رای تو شها رهگذری می‌نشود


بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من

تا تو قدم درننهی خود سحری می‌نشود


دانه دل کاشته‌ای زیر چنین آب و گلی

تا به بهارت نرسد او شجری می‌نشود


در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر

زانک از این بحث به جز شور و شری می‌نشود


{‌ مولانا }



کتاب با این جمله تموم میشه:‌ "فکر کرد زندگی آدم فقط توی سر خودش است و بقیه هم از آن بی خبرند. حتی اگر جایی ایستاده باشند که بتوانند همه چیز را ببینند."