دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!


شاید یکی از آفات وبلاگ‌نویسی (یا هر شکل دیگه از انتشار محتوا) این باشه که ایده‌ای که جای کار داره و می‌تونه تبدیل به چیز ارزشمندتری بشه در قالب یک نوشته کوتاه و تقریبا خام منتشر می‌شه، خالق و نویسنده‌شو کمی قانع و راضی می‌کنه و البته که بعد از مدتی هم به فراموشی سپرده می‌شه.

شاید اصلا این یه گفتگویی درونی پنهان باشه که بعد از انتشار هر پست اتفاق می‌افته: "خب از این ایده هم که حرف زدم، حالا برم سراغ نشخوار موضوع بعدی."

نمی‌خوام بگم که لزوما این حرف‌ها می‌تونند با زمان گذاشتن و بررسی و مطالعه و پرداخت بیشتر تبدیل به یک اثر هنری بشن یا با انتشار در قالب یک کتاب محتوای ارزشمندتری رو عرضه کنند، اما گاهی می‌بینم که چطور ایده‌ای که می‌تونست گسترش پیدا کنه و تبدیل به بخش مهمی از زندگی یک انسان بشه خیلی ساده و خیلی زود از دست رفته.

انگار دلمون می‌خواد خیلی زودتر از شر ایده‌ها و سوال‌هایی که از درون قلقلک‌مون می‌دن یا خیلی ساکت و جدی و متفکرانه، فقط نگاه‌مون می‌کنند خلاص بشیم و برگردیم سر زندگی عادی و کلیشه‌ایمون.

این موضوعیه که قبل از منتشر نکردن هر نوشته‌ای بهش فکر می‌کنم.


هنرمند بزرگ فرانسوی "مارسل دوشان"، یک سال قبل از مرگش، در جواب سوالِ خبرنگاری که از او می‌پرسد در حال حاضر چکار می‌کنید، اینگونه جواب می‌دهد: 

منتظر مرگ هستم، به همین سادگی. می‌دانید زمانی می‌رسد که دیگر آدم دلش نمی‌خواهد هیچ کاری بکند. من دلم نمی‌خواهد کاری بکنم. میل به کار یا میل به انجام دادن چیزی ندارم، بسیار حال خوبی دارم. 

فکر می‌کنم وقتی می‌رسیم به اینکه اصلا دلمان نخواهد کاری بکنیم، زندگی بسیار زیبا می شود. یعنی کاری نداشته باشیم، حتی نقاشی. دیگر مسئله هنر برایم جالب نیست، معتقدم که کار کردن برای گذراندن زندگی، یک حماقت است.



+ چرا می‌خواهید با فیلم‌هایتان مردم را آزار دهید؟

- برونو دومون: چون مردم در راه و روش‌های خود خیلی معین شده‌اند و به خواب رفته‌اند. آن‌ها باید بیدار شوند. آن‌چه من انتظار دارم، انتظارِم از یک فیلم، یک کتاب، یک نقاشی یا هر اثر هنری دیگر این است که بیدارکننده باشد. شما نمی‌توانید بگویید انسان هستید مگر این که مدام به خود یادآوری کنید که کارهای زیادی هست که باید به عنوانِ یک انسان انجام دهید. شما باید‌ بیدار باشید.



در سال ۱۳۰۸ که من در مدرسه‌ متوسطه نمره دو رشت بودم رئیس مدرسه با یکی از همکلاسی‌های ما در افتاد. ما ناچار شدیم به عنوان کمک به این همکلاسی که رئیس مدرسه می‌خواست اون رو اخراج کنه دست به یک اعتصاب بزنیم. بر اثر اون اتفاق مدرسه‌ ما منحل شد. از تهران مدبر‌الدوله که آن وقت معاون وزارت معارف بود به اتفاق آقای محسن قریب که رئیس اداره کل تفتیش بود به گیلان آمدند. نتیجه این شد که ده نفر ما را برای همیشه از ادامه تحصیل در گیلان محروم کردند. و مدرسه را هم بستند. چون از تحصیل محروم بودم به ناچار به تهران آمدم. این نخستین بار بود که تهران را می‌دیدم.

رئیس مدرسه ثروت گفت باید از اداره‌ تفتیش وزارت معارف دستور کتبی بیاری تا ما بتوانیم نام تو را بنویسیم. مراجعه کردم. آقای محسن قریب من را شناخت. دو قران نقره‌ای در آورد گفت می‌روی وسائل لوبیا‌پزی را فراهم می‌کنی می‌روی توی میدان توپخانه لوبیا می‌پزی. تو استحقاق این را نداری که به تحصیلاتت ادامه بدهی. تو وجود مضری برای این مملکت هستی!

من بدون این که جوابی بدهم خارج شدم. داستان را برای مدیر کتابخانه محیط اقبال تعریف کردم. گفت کاغذی به اعلا حضرت (رضاشاه) بنویس. من همین کار را کردم. هیچ جوابی نگرفتم. تصمیم گرفتم بروم و رضاشاه را ببینم. کاغذی نوشتم و لای پاکت گذاشتم و با ارابه‌های آن زمان به سعدآباد رفتم. وقتی به نزدیک پادگان رسیدم مامور به من گفت که باید از این‌جا دور شوی. غدغنه. گفتم عریضه‌ای برای شاه مملکت دارم. گفت نمی‌شود. زنگ زد گروهبانی آمد من را از آن ناحیه دور کرد. من دوباره پشت سر او برگشتم به سعدآباد. این بار گروهبان یک افسری را آورد و به من تفهمیم کرد که ایستادن غدغن است. من را با همان گروهبان مجدد فرستاد سر پل.

من مجددا پشت سر گروهبان برگشتم. این بار افسر آمد با یک تعلیمی که در دست داشت کتک مفصلی به من زد. من روی زمین خاکی اون موقع دراز کشیده بودم و لگد می‌خوردم. در این موقع ناگهان همه چیز عوض شد. من رو از روی زمین بلند کرد. دیدم یک اتومبیل ایستاده است و از این افسر سوالاتی می‌کند. اتومبیل رفت تو. من رو بردند توی قراولخانه. من وحشت کردم. سر و صورت من را پاک کردند. من را بردند جلوی یک حوض کوچکی. یک افسر قد بلندی ایستاده بود.

نگهبان دستش رو گذاشت پس کله‌ی من و به علامت تعظیم پایین آورد. آن وقت من دریافتم که افسر قدبلندی که ایستاده است شاه مملکت است...

گفت: اهل کجا هستی؟ گفتم: اهل رشتم. گفت: خانه‌ات کجاست؟ گفتم: پل عراق. گفت: پدرت چه کاره بود؟ گفتم... کاغذ را در آوردم به ایشان دادم. عینکی زد و چهار صفحه کاغذ من را با دقت خواند. گفت که من دستور می‌دهم تو را به مدرسه بپذیرند. گفتم من می‌خواهم بروم مدرسه‌ی متوسطه‌ی ثروت. من رو اون جا معرفی کنید. خندید و گفت: باشه. ولی نصیحت می‌کنم تا وقتی محصل هستی در کار سیاست وارد نشو. گفتم چشم. اطاعت می‌کنم.
گفتم: آدرسم پای کاغذ هست. توجه بفرمائید به این آدرس به من جواب بدن! گفت: آن هم بسیار خوب.
گفت: به من بگو دم در با تو چه کار کردند؟ گفتم: هیچی. گفت توی محصل از حالا دروغ می‌گویی؟ من ماجرا را گفتم. به افسر دستور داد من رو با یک اتومبیل سلطنتی به شهر تهران رسوندند.

صبح روز بعد من در کتابخانه‌ی اقبال برای آقای محیط اقبال ماجرای دیدن شاه رو تعریف می‌کردم که شخصی با کلاه پهلوی اون زمان با یک تاج وارد شد و گفت: کاظم جفرودی کیست. گفتم: من هستم. گفت: این دفتر رو امضا کن. گفتم: این کاغذ چیست. به من داد و باز کردم. نوشته بود؛ حسب‌الامر همایونی به وزارت معارف دستور داده شد تو را به مدرسه ثروت معرفی بکنند و خرج تحصیلی هم در حق تو منظور کنند. من بدون این که دفتر رو امضا کنم کاغذ را برداشتم و از ناصر خسرو تا منزل ظل‌السلطان دویدم و به اتاق آقای محسن قریب رئیس کل اداره تفتیش در آن زمان وارد شدم...
.
.
+برشی از گفتگو با مهندس کاظم جفرودی؛ نماینده رشت در مجلس شورای ملی دوره‌ی ۱۸ الی ۲۰، استاد دانشگاه و سناتور مجلس سنا | پروژه تاریخ شفاهی ایران، هاروارد | ۱۴خرداد ۱۳۶۴، پاریس


انسان کامل کسی است که کامل نباشد. پروژه ی انسان کامل محکوم به شکست است درست به این دلیل که پروژه ای است که با تصور کمال، پرونده ی تکامل و "شدن" و تحول را می‌بندد و از یک "پروسه" به یک "پروژه" تبدیل می‌شود. کمال، در رفتن و نرسیدن است. کسی که کامل است جایی برای بزرگ شدن ندارد. تصور کمال، عینِ نقص است. انسان فقط می‌تواند کمال گرا باشد نه کامل. و انسان کمالگرا، کسی است که دریچه های وجودش و ذهنش بر تجارب نامحدود و امکانات تجربه نشده بی‌انتها باز باشد. و از آن جا که این تجارب و امکانات نامحدود است، کمال نقطه ی پایان ندارد.

انسان کمال‌گرا از دارایی ها و تعینات و صفات خود هویت نمی‌سازد و دائماٌ در مسافرتی بی‌پایان به قصد کشف بی‌پایان خود و جهانش می‌باشد. "انسان هزار گسترة دلوز" و "ابرمن نیچه‌ای" توصیف‌هایی از این انسان بی‌هویت و خانه‌بدوشی هستند که شدن و رفتن را بر بودن و ماندن ترجیح می‌دهد نو به نو می‌زید و نو به نو می‌شود و نمی‌خواهد به قالب خاصی در آید و تمام شود.

انسانی که به قول اگزیستانسیالیست‌ها وجودش بر ماهیتش مقدم است و هر لحظه ماهیت و هویتی جدید از خود به نمایش می‌گذارد. انسانی "ناتمام" و دنباله‌دار که هرگز به پایان راه نمی‌رسد چرا که انسان به محض این که تصور کمال پیدا کند به آخر خط می رسد و قصه اش تمام می‌شود. تمامیت وجودی بشر در ناتمامی و تداوم است.


+محمدامین مروتی


نه از دنیا غم‌اندیشم، نه عقبایی‌ست در پیشم

مقیم حیرت خویشم، از این پس‌کوچه‌ها دورم...


{ بیدل دهلوی }



‏در هر رابطه، حداقل ۸ نفر حضور دارند. 


من

تو


تصور من از تو

تصور تو از من


تصور من از خودم

تصور تو از خودت


تصور من از خودم در تصور تو

تصور تو از خودت در تصور من!


هرکدام از این تصاویر می‌توانند تا حدودی واقعی یا کاملا غیرواقعی باشند!

باید متوجه تک‌تک آن‌ها بود‌ و با تماشا کردن، تعامل و گفتمان بیشتر، به تدریج تمام‌شان را به (من ِ واقعی و تو ِ واقعی) نزدیک‌تر کرد.



با اینکه همیشه سعی کردم نسبت به خودم تحلیلگر باشم ولی باز هم خیلی‌وقت‌ها منشا بعضی از احساساتمو درک نمی‌کنم.

البته گاهی خوندن بعضی از کتاب‌ها راه‌گشاست. (می‌تونیم خودمون رو در یادداشت‌های نویسنده‌های خوب پیدا کنیم، چون ما آدما، خودمون و احساساتمون خیلی شبیه به همه. اصلا برای فرار کردن از همین شباهت وحشتناکه که بیشتر آدم‌ها حتی به شکلی ناخودآگاه به هر دری می‌زنند تا متفاوت‌تر از دیگران باشند، یا حداقل جز یه اقلیت خاص‌تر.)

گاهی هم حرف زدن یا مشورت کردن با یک نفر دیگه می‌تونه همه چیز رو روشن‌تر کنه (مثل سِری کردن دوتا مغز با هم می‌مونه!). اینکه اجازه بدی اون شخص با شقاوت سوال‌پیچت کنه. اما خیلی مهمه که اون آدم ضمن داشتن یه شناخت نسبی از تو، برات بی‌خطر باشه (منظورم از بی‌خطر بودن، امن بودن نیست!) باید اونقدر برات بی‌خطر باشه که بتونی هر چیزی رو بهش بگی.

ولی خب واقعیت اینه که اکثر آدم‌های اطرافت برای تو بی‌خطر نیستند. وقتی تو جمله‌ای رو در مورد خودت به دیگری می‌گی، اون آدم احتمالا در مرحله اول اصلا به تو یا به کمک کردن به تو فکر نمی‌کنه. به جاش دوتا چیز دیگه به ذهنش خطور می‌کنه.

اول دنبال یه نخ مشترک راجع به چیزی که گفتی تو دنیای خودش می‌گرده. در واقع اول به دنبال خودش می‌گرده در حرف‌های تو. (اونجایی که می‌گه: "می‌فهمم چی میگی!" یا یه مثال از موقعیتی مشابه در مورد خودش می‌زنه. ما حتی وقت شنیدن مشکلات دیگران هم به فکر حل کردن تعارضات درونی و بیرونی خودمون هستیم.)

و دوم اینکه سعی می‌کنه چیزی رو که گفتی به خودش ربط بده یا سود و زیانش رو برای خودش و دنیای خودش بسنجه. (و در مرحله بعد استفاده کردن از مزیت اطلاعاتی که نسبت به تو داره...حالا چه برای کمک کردن به خودش باشه یا برای اذیت کردن تو)

(به نظرم باید پذیرفت که هرکسی مرکز جهان خودشه و در بهترین حالت، در اولویت دومش به کمک کردن به دیگران فکر می‌کنه.)

به هرحال آدمی که مورد اول و مخصوصا مورد دوم رو داره، نمی‌تونه یه هم‌صحبت، یا کمک‌تحلیلگر بی‌خطر باشه. چون نسبت به تو و دنیات ذی‌نفعه....تو هم ناخودآگاه خطر رو حس می‌کنی و گاهی دروغ می‌گی، یا حداقل همه‌چیز رو نمی‌گی. چون می‌ترسی در نهایت به ضررت تموم بشه. در نتیجه اون خودشناسی و خودآگاهی شکل نمی‌گیره و کامل نمی‌شه، چون نمی‌تونی خودتو بدون سانسور ابراز کنی‌ و کمک بگیری.

احتمالا به خاطر همینه که در مشاوره و روان‌درمانی حفظ اسرار مراجعه‌کننده یکی از اصول حرفه‌ایه. برای این که تو دیگه احساس خطر نکنی و خودت رو کامل ابراز کنی. در واقع اینجا دیگه روان‌درمانگر در مورد تو ذی‌نفع نیست، چون این فقط کارشه، با تو پیوندی نداره و قانون هم ملزمش می‌کنه به حفظ اسرار.

(البته تو بحث رازداری در کار مشاوره گاهی هم بسته به قوانین و شرایط هر کشور اطلاعات فرد با مَراجع قانونی مطرح می‌شه، معمولا در یکی از سه حالت زیر:

۱. اگر خطری برای کودکان وجود داشته باشه.
۲. اگر فرد تمایل به خودکشی‌ یا به خطر انداختن خودش داشته باشه.
۳. در شرایطی که قاضی دادگاهی درخواست اطلاعات بیشتر در مورد فرد کنه.)

پس مشاوره هم لزوما بی‌خطر نیست...(از طرفی هرچند معاشرت با روان‌شناس‌ها خیلی باحاله ولی پرداخت پول ویزیت‌شون خیلی کار جذابی نیست :)

جمع‌بندی آخر. پس سه تا راه وجود داره که هرکدوم مزایا و معایب خاص خودشونو دارند.

مشکل خودآموزی و خودتحلیل‌گری اینه که تو نمی‌تونی از چشم‌های دیگران استفاده کنی و ممکنه نتونی به شکل بی‌رحمانه‌ای نسبت به خودت واقع‌بین باشی. و دام روش دوم اینه که به خاطر احساس خطر کردن، ممکنه در فرآیند تحلیل احساسات به دیگری و از اون بدتر به خودت دروغ بگی و این یه دست‌انداز وحشتناک در این مسیره.

هنوز هم فکر می‌کنم این یکی از بزرگترین رنج‌های زندگی انسانه...اینکه نتونی متوجه بشی چرا چنین احساسی داری...



بعضی از آدم‌ها خودشونو بهت تحمیل می‌کنند‌. یعنی تو با اینکه ازشون خوشت نمی‌آد دنبالشون می‌کنی. و این در دو وضعیت اتفاق می‌افته: یا به خاطر ضعف توئه، یا چون اون‌ها واقعا "چیزی" دارند.



-Usually you can't choose your own parents.

+But then, maybe it's stronger when you choose them yourself.

-What is?
-The bond.


Shoplifters 2018 Hirokazu Kore-eda Drama/Crime  8/10IMDb 99%Rotten Tomatoes


https://secure.meetupstatic.com/photos/event/4/f/0/c/highres_477140236.jpeg