دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار


اصلا معتقد نیستم که نویسنده باید هر روز چیزی بنویسد. هر وقت هم که یاوه‌های قلمزنان جاپا قرض کرده و کاسب شده را در این زمینه می‌خوانم، آتشی می‌شوم. کسی که هر روز بتواند بنویسد باید مقدار زیادی بی‌کار، مقدار زیادتری سرش خالی از فکر، و مقدار زیادترتری اهل حساب و بازار و ریاضیات باشد. یعنی نه ادبیات. من نیستم. غالبا از کار یا فکر یا هزار و یک عارضه‌ی عصبی چنان زده و مچاله و لهیده‌ام که واقعا نمی‌دانم رمق قلم‌زدن را از کجا باید بیاورم. البته بگذریم که هر چه تاکنون از این قلم سرزده یکسره در همین وضع و حال درب و داغون سر زده. و نیز بگذریم از پر نویسان سیر و گرسنه، بی‌کاره و نیمه‌کاره‌ی وطنی. ایضا بگذریم از پاره‌یی قلمزنان حرفه‌یی داخله و خارجه. خلاصه پرنویسی ملاک نیست. کم‌نویسی هم نیست. آشفته‌حالی یا آسوده‌احوالی نویسنده هم باز ملاک نیست. خلاصه اصلا نمی‌خواهم نویسنده تلقی بشوم به حساب یک رشته یادداشت، و می‌توان نویسنده بود صرفا به حساب یک رشته یادداشت. اما، ولی، بله.


حرف‌هایی با خودم در میان راه/ بهمن فرسی


خیلی جالبه وقتی می‌بینم کسی از خودش بزرگی غیرمنتظره‌ای به خرج میده. و بعدش...نمی‌تونه. می‌بینم که نمیتونه زیر اون بار باشه. برای اون خوبی/ بزرگواری/ حرکت بالغانه یا فداکاری ساخته نشده. پا پس میکشه. خوبیش رو همون موقع یا چند صباح دیگه به هرشکلی پس میگیره (یا تو یه موقعیتی به زبونش میاره و نمایشش میده و به همین شکل نابودش می‌کنه.)
به هرحال از زیر اون سنگ خودشو بیرون می‌کشه. چون برای اون حجم از بار آماده نشده. بی‌خود نیست که بعضی از بخشندگی‌ها و بزرگواری‌ها در نظرمون غیرمنتظره جلوه می‌کنه.



پیش خودم فکر می‌کنم با خوندن یه کلمه (واقعا یه کلمه ی نمایانگر از میون یه نوشته مناسب) یا دیدن یه عکس از هر آدم میتونم تقریبا همه چیز رو در موردش بفهمم.

عمق، غنا، حدود‌‌ سواد، عقده‌ها، حسرت‌ها، رنج‌ها، مایه غم‌ها، فرم سلیقه، بیماری‌‌های‌روانی، مکانیزم‌های دفاعی، ترس‌ها، شکل شوخی‌ها و شوخ‌طبعی‌ها، خوشی‌ها، اگه آب باشه شنا کردن‌ها، ویترین افتخارات، ویترین بی‌تفاوتی‌ها، روش به خیال خودش جلب کردن نگاه‌ها و تحسین‌ها، انکارها، چیزهایی که نمی‌فهمه یا نمیتونه بفهمه، جوری که بزرگ شده یا نشده و.....

به شکل استعاری هم اگه بخوایم به ماجرا نگاه کنیم همونطور که تجربه‌ها باعث تغییر در شکل گفتار و نوشتار انسان میشه، هرچیزی که در زندگی به سرمون میاد هم در چهره و انداممون منعکس میشه. فقط باید خوندن بلد بود. خودسوالی این دوره اینه که واقعا اینجوریم یا فقط امیدوارم که باشم؟



تو برای این رودخانه‌ی خشک شده 

دو ماهیِ قرمز آوردی 

تو برای این علفِ غمگین که میان دره و کوهستان بود 

نامی انتخاب کردی...


هر بار نگاهت می‌کنم، 

غم را در دلم

 مثل تاقه‌های پارچه روی هم می‌چینند 


و هر بار بیشتر دوستت دارم،

ماهی قرمزی در حوضِ قلبم می‌غلتد!


به من بگو 

چه طور می‌شود

 بهار را در قوطی‌های عطاری تازه نگه‌ داشت؟ 



{ سید رسول پیره }



۱. با هرکسی که کنارش نشسته بودم حرف می‌زدم.
۲. از فرصت همکلاسی بودن برای پیدا کردن چند هم‌رشته‌ای آشنا و مورد اعتماد استفاده می‌کردم.
۳. فعالیت پشت صحنه رو تو گروه تئاتر دانشگاه تجربه می‌کردم.
۴. تو انتخابات یکی از کانون‌ها شرکت می‌کردم.
۵. از سالن تربیت بدنی دانشگاه بیشتر استفاده می‌کردم.
۶. جز کادر اجرایی یک همایش یا مراسم بودن رو امتحان می‌کردم.
۷. سر کلاس ساکت نمی‌نشستم و با گوشی کار نمی‌کردم.
۸. بیشتر کمک می‌خواستم.
۹. کار دانشجویی می‌کردم.
۱۰. با آدم‌های بیشتری از رشته‌های دیگه دوست می‌شدم.
۱۱. برای معاشرت و مشورت گرفتن از استادهای فهیم و فخیم بیشتر تلاش ‌می‌کردم.
۱۲. سعی بیشتری در ادب کردن استادهای بدکاره و شریر با روش‌های تارانتینویی و لانتیموسی می‌کردم.
۱۳. در امتحانات بیشتر دغل‌کاری می‌کردم.
۱۴. از اول و به شکل مرتب پیش روانشناس‌های دانشگاه می‌رفتم.
۱۵. کارآموزی‌ها رو جدی‌تر می‌گرفتم.
۱۶. از کتاب خونه دانشگاه به شکل بهتری استفاده می‌کردم.
۱۷. تا حد امکان کتاب‌ها رو به زبان اصلی می‌خوندم.
۱۸. کتاب نو نمی‌خریدم.
۱۹. کتاب درس‌های پاس شده رو آخر ترم می‌فروختم.
۲۰. مهندسی مکانیک نمی‌خوندم.
۲۱. بیشتر از درخت‌های محوطه نارنگی کنده و میل می‌کردم.

۲۲. بیشتر از این‌ها همه چیز رو به مسخره می‌گرفتم.



دارم رمان مهمانی خداحافظی میلان کوندرا را می‌خوانم. بخش نخست کتاب به رویارویی کلیما، نوازنده مشهور و جذاب ترومپت و همسر زیبا و بیمارش می‌گذرد. داستان به این نحو می‌گذرد که چطور کلیما گهگداری با زن‌های دیگر می‌خوابد و اینکه چگونه باید این موضوع و دردسرهای ناشی از آن را از همسر باهوشش، با آن "شاخک های جنبان همیشه کنجکاو"، بپوشاند.

کوندرا به شکل زیبایی به سرنوشت معمول (و محتوم؟) ازدواج‌ها می‌پردازد. مردی که دروغ می‌گوید و در عین حال متوجه است که همسرش کدام یک از دروغ هایش را باور نمی‌کند. و زنی که دیگر هیچ چیز را باور نمی‌کند اما از ترس فروپاشی ازدواج و از دست دادن همسر جذابش حرفی نمیزند و حتی گاهی، کمی شوهرش را در به ثمر رسیدن دروغ‌هایش یاری میدهد! ما بیرون از ماجرا، درون هر دو شخصیت را می‌بینیم و با افکار و نگرانی‌هایشان همراه می‌شویم.


[ خانم کلیما گفت: "تو آدم دوست داشتنی هستی". و کلیما از لحن او متوجه شد که حتی یک کلمه از داستانش را درباره کنفرانس فردا باور نکرده است. جرات نداشت این را مستقیما نشان بدهد، زیرا می‌دانست که سوء‌ ظن‌هایش مرد را عصبانی می‌کند. اما خیلی وقت بود که کلیما دیگر زودباوری‌های ظاهری او را باور نمی‌کرد. چه راست می‌گفت و چه دروغ همیشه می‌پنداشت که همسرش به او مشکوک است. این را هیچ کاریش نمی‌شد کرد،‌ می‌بایست همچنان طوری به گفتگو ادامه بدهد که گویی باور دارد که همسرش حرفهای او را باور کرده است و همسرش (با حالتی غمگین و بهت زده)‌ سوالهایی درباره کنفرانس فردا کرد تا به اون نشان بدهد که درباره صحت حرفهایش تردید ندارد!

آنگاه به آشپزخانه رفت تا شام را آماده کند. ناخواسته غذا را زیادی شور کرد،‌ با اینکه از آشپزی خوشش می‌آمد و در آن مهارت زیادی هم داشت.

کلیما می‌دانست که تنها علت بد شدن غذا غمگینی اوست. با چشم ذهن حرکت عصبی و تند همسرش را که نمک زیادی در غذا ریخت دید و قلبش به درد آمد. در هنگام خوردن غذا به نظر می آمد با فروبردن هر لقمه دارد مزه اشک‌های او را می‌چشد.

می‌دانست کامیلا دارد از حسادت رنج می‌برد و آن شب نخواهد توانست بخوابد. می‌خواست او را ببوسد، نوازش کند، آرامش کند، اما این را هم می‌دانست که بی فایده خواهد بود،‌ چون آنتن زن دیگر نه مهربانی که فقط وجدان گناهکارش را می‌گرفت. ]


 مهمانی خداحافظی  | میلان کوندرا | فروغ پوریاوری | 312 ص


http://s9.picofile.com/file/8344927700/photo_2018_12_06_18_52_43.jpg


 

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح 

هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را


[ حافظ ]


به گمانم در این بیت مقصود حافظ از مردان خدا ثروتمندان و منظور از خاکی که به آبی نخورد طوفان را، فرانک سوئیس است.



http://s9.picofile.com/file/8344640100/Every_body_Kno_ws_2018_720p_b_lu_ry_x265_HEVC_Film2Movie_WS_124698_2018_12_03_01_07_41_Medium_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8344640092/Every_body_Kno_ws_2018_720p_b_lu_ry_x265_HEVC_Film2Movie_WS_124737_2018_12_03_01_07_42_Medium_.JPG


فیلمی با داستانی ساده، یک مسئله اخلاقی کوچک و دو ستاره ی حرام شده. یک اثر خوش‌ساخت و بدون ضعف در کارگردانی اما بی‌ایده و بی‌ظرافت در فیلمنامه‌نویسی. بدون حتی یک نقطه یا نکته درخشان.


Everybody Knows 2018  Asghar Farhadi Drama/Thriller ‧ 2h 13m 7.1/10IMDb 63%Rotten Tomatoes


...‏مرا رساله خود باید. اگر هزار رساله ی غیر بخوانم تاریکتر شوم!
‏خداست که خداست. هرکه مخلوق بوَد خدا نبوَد، نه محمد نه غیر محمد!


‏مقالات شمس | تصحیح محمدعلی موحد | 234 ص