دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

۱۲ مطلب با موضوع «روزانه ها» ثبت شده است


بعد از بارون دیروز..حال ِ امروز آسمون خیلی خوب بود..


http://bayanbox.ir/view/6878755178769263762/20161016-130431-Medium.jpg


http://bayanbox.ir/view/74122298663351680/20161016-130609-Medium.jpg


http://bayanbox.ir/view/3110476013298772824/photo-2016-10-16-19-37-31-Medium.jpg


http://bayanbox.ir/view/2813624583147087876/20161016-131538-Medium.jpg


+{Clean Bandit - Rather Be Lyrics}



دیگه تنها چیزی که باید ازش مطمئن بشم اینه که دارم از تمام حواس ام برای لذت بردن استفاده میکنم :)



شبیه باتری های زیاد کارکرده و فرسوده ی موبایل شدیم . زود پر میشیم ، زود خالی...



من نمیتونم ( یا شایدم بلد نیستم ) که چرت و پرت بگم و سوالات مزخرفی بپرسم که جوابشون واقعا هیچ اهمیت و جذابیتی برام نداره... فکر میکنم به همین خاطر باشه که نمیتونم با هیچ انسانی ارتباطی طولانی مدت برقرار کنم و همیشه تنهام..



تصمیم میگیری به هر مشکلی که برخوردی یا حلش کنی یا کنار بذاریش.. اما متوجه میشی این دوتا راهکار در مورد هر موضوعی جواب نمیده..بعض از مسائلو به خیال خودت کنار گذاشتی اما درست ده دقیقه بعد مجبور میشی باز با دوراهی حل کردن یا کنار گذاشتن و نادیده گرفتنش مواجه بشی..و ده دقیقه بعد.. و یک ساعت بعد..و یک روز بعد ...و شاید یک عمر .


 

از بچگی بهترین لحظاتم تو دریا گذشته..هنوز حس خوب اون روزها باهامه.. روزهایی که صبح زود قبل از طلوع آفتاب از خونه حرکت میکردیم و هنوز چند دقیقه نگذشته صدای تکراری نشدنی دریا رو میشنیدیم و خودمون یکدفعه مینداختیم تو آب که زودتر سردیش برامون عادی بشه و اونقدر شنا میکردیم تا رمقی برامون نمونه و نور آفتاب غیرقابل تحمل شه و صبحونه ی بعدش که روی ماسه ها با اشتهای 4 بار روزای عادی غذا میخوردیم..بعد خونه و حمام و یه خواب راحت..باخستگی که بی اندازه دلچسب بود..

این روزا دیگه کسی  حوصله ی صبح زود دریا رفتن نداره..حداقل برای شنا..دیگه ساحل بکری نیست که دور از سر و صدا بتونی در آرامش از دریا لذت ببری.. ترجیح میدم روزهایی که دریا توفانی و مواج برای شنا کردن برم..میشه کمی جلوتر رفت ، به افق نگاه کرد و آدمای دیگه و سر و صداهاشون نادیده گرفت..
دریا تقریبا تنها جایی که میتونم توش به هیچ چیزی فکر نکنم..سرمو رو به آسمون بگیرم ، به ابرها خیره بشم و غرق لذت..امروز وقت شنا ابرهای کومولوس بالای سرم بودند..وقت غروب آفتاب ، یک طرفشون که رو به خورشید بود طلایی شده بود و طرف دیگه و زیرشون که دور از نور بود خاکستری و سیاه..رنگ آمیزی بی نظیر طبیعت..فقط کافی بود سرتو بالا بگیری

بعضی وقت ها هم باید کنار ساحل قدم زد..صحنه های رشک برانگیزی در نزدیکی های دریا و بخش های کم عمق تر وجود داره..پدرهایی که دارن با دختربچه های 4-5 سالشون بازی میکنند..به نظرم خیلی شیرین و دوست داشتنیه..باید تجربه ی فوق العاده ای باشه..

گاهی هم زوج هایی که  جای خلوت تری پیدا کردند و روی سنگ بزرگی ، بفل هم نشستند..تصویر قشنگیه..سعی میکنم نزدیک نشم و سمتشون نرم..این کاریه که اگه خودمم روزی تجربش کردم دوست دارم دیگران در حق من انجام بدن..گاهی یه خلوت کنار دریا بزرگترین چیزیه که آدمها بهش نیاز دارند.. چه یک آدم تنها باشی و چه یک زوج که دوست دارند چند ساعتی کنار هم تنها باشند..

 http://bayanbox.ir/view/2938785952489380437/userupload-2013-2148890541459862146.505.jpg

 


کارآموزی تو شرکت های بزرگ بیشتر شبیه ولگردیه و وقت تلف کردن ! چون چیزی بهت یاد نمیدن ، هیچ وظیفه و کاری رو دوشت نمیذارن و فقط میتونی کار کردن بقیه رو تماشا کنی و نهایتا اگه سر و صدای دستگاه ها مجالی داد چند سوال بپرسی !

اینها اولین جملاتی بودند که به ذهنم رسید ..اما بعدتر نظرم عوض شد و همه ی اینها به نظرم یک گام به جلو بود  . دور شدن از فضای مدرسه و دانشگاه و نزدیک تر شدن به فضای صنعت..جایی که باید برای بقا تلاش کنی..و برای یاد گرفتن سخت کوش ، علاقه مند ، کنجکاو  و شجاع باشی..

خبر خوب اینه که بیشتر آدم ها آماده کمک کردن به تو هستند تا سریع تر خیلی از چیزها رو یاد بگیری ، البته نه همه چیزها رو ..خبر بد هم اینه که دیگه از لقمه های آماده خبری نیست ..

درس هایی که من در طول یک ماه آموختم و ای کاش از آغاز ازشون خبر داشتم..


1.بیشتر اپراتورهایی که پشت دستگاه ها می ایستادند یا تو سالن مونتاژ بودند ، تحصیل کرده بودند و دانشگاه رفته..حتی مهندسای برق ، مکانیک هم توشون بود ..و حالا داشتند با حقوق 800 تومن ، تو یه زمینه  کاملا متفاوت به عنوان کارگر معمولی کار میکردند ..یه کار تکراری ، ماشین وار و  خسته کننده ! تقریبا همشون هم ناراضی و نالان..که به حقشون نرسیدند !

به نظرم مسئله انتخاب مسیر درسته..شرایطو نمیشه عوض کرد یا حداقل ما آدم های عوض کردن شرایط نیستیم . پس باید بهترین مسیرو در این باتلاق و جاده ی ناهموار انتخاب کنیم ! مطمئنا این مسیر دانشگاه نیست..و یا حداقل برای همه دانشگاه نیست...با این همه اگه این مسیرو انتخاب کردی باید بدونی چرا ...و در نهایت اگه به جواب درست و قانع کننده ای رسیدی این سوالاتو از خودت بپرسی ..

الف.در رشته مورد علاقت درس میخونی ؟ ب.کسی برای دانشگاهی که در اون تحصیل میکنی تره خرد میکنه ؟

حتی اگه جواب دو سوال بالا مثبت باشه باید به خودت نگاه بندازی و ببینی در این رشته و این دانشگاه در چه جایگاهی قرار داری..اگه جایگاهی خوبی داری در نهایت میتونی ببینی کسی به توانایی های تو در بیرون از دانشگاه نیاز داره ، یا  خودت قادر به رفع یک نیاز هستی؟

حقیقت اینه که اگه به رفت و آمد کردن به دانشگاه و درس نخوندن باشه ، که همه بای دیفالت همین کارو میکنند ! اگه  آشنایی مختصر با نرم افزارهای مربوط به رشتت باشه تقریبا باز همه همینطورند..بلد بودن زبان انگلیسی هم اگه در حد خوندن و فهمیدن جملات معمولی باشه که خب بیشتر آدما در همین سطحند..چیزی که تو نیاز داری و چیزی که باعث میشه دیگران به تو نیاز داشتن استاد بودن در هرکدوم از این زمینه هاست..دور روش برای استاد شدن در هرکاری...

یکی از مهندسا حرف جالبی زد ..میگفت : " تفاوت باعث ایجاد کنجکاوی میشه و این رمز موفقیته.."..منظورش این بود که  ( بعد پارتی و چیزای دیگه .. ) کارفرما میخواد بدونه چه تفاوتی با هم رشته ای هات داری..چرا باید تو رو به جای یکی دیگه استخدام کنه ؟ چه چیزی تو رو متمایز میکنه ؟

اولین درس این بود که باید با بقیه فرق هایی داشته باشی و این تفاوتو به خوبی به نمایش بذاری !


2.تقریبا هیچ کس بدون پرسیدن و خواستن ، نه کاری به کار تو داره ، نه چیز خاصی بهت یاد میده ! اگه میخوای چیزیو یاد بگیری ، باید بخوای ، بپرسی  ( خواهش کنی ) و حتی اگه شده ساعت ها وایستی و بدون حرف زدن فقط تماشا کنی..


3.درونگرا  ، کم حرف یا هرچیز دیگه..اگه سرمایه و پارتی نداری  یا نابغه و ماهر نیستی ، تنها چیزی که میتونه نجاتت بده داشتن ارتباط فوق العاده با دیگرانه..آشنایی با هر آدم فقط آشنایی با همون یک نفر نیست ، آشنایی با یک شبکه بزرگ از آدماییه که اون میشناسه و این میتونه خیلی به دردت بخوره..از طرفی خیلی مفیده که رابطه نزدیکی با همکارات داشته باشی تا کارهات بهتر و سریع تر پیش بره..تو محیط کار همه به هم نیاز دارند ..پروژه های من که شکست خورد در این زمینه ! چون هم کم تمرین میکنم ، هم خوشم نمیاد کلا ، هم به نظرم فوق العاده ریاکارانه ست .. ولی پول که این حرفا رو نمیشناسه لعنتی


4.بهتره دو بار بپرسی ، تا اینکه یه بار اشتباه انجام بدی !


5.در مورد رشته ی ما خیلی بهتره تو یه کارگاه کوچک مشغول کار بشی تا یه کارخونه بزرگ..با اینحال تقریبا چیزای بیشتری از دستگاه تراش یاد گرفتم نسبت به اون چیزی که تو دانشگاه بود ، در مورد دستگاه فرز و وایرکات هم همینطور..ولی تا خود آدم تنهایی  پشتشون نباشه و دست به آچار نشه و چندتا قطعه نزنه چیز زیادی دستگیرش نمیشه..تو کارگاه های کوچک تر بیرون از شرکت بعد از یک مدت میذارن پشت دستگاه ها باشی و خودت قطعه بزنی..چیزی که فهمیدم این بود که حتی اگه کارت فقط طراحی با نرم افزار باشه ، خیلی موفق تری اگه کار کردن با یک سری از دستگاه ها  و نحوه ی تعمیرشون رو هم بدونی..

فرق یه مهندس دست به آچار با یه مهندس که صرفا مدرک دانشگاهی داره زمین تا آسمونه..تقریبا هیچ شرکت و کارخونه ای بدون پارتی این فرصتو در اختیارت نمیذاره که بدون مهارت وارد اونجا بشی و کارها رو یاد بگیری..


6.کارگری کردن در دوران دانشجویی و یاد گرفتن کار کردن با ابزارها  و دستگاه ها ، خیلی بهتر از مواجه شدن با ریشخند کارگرها در آیندست..اینکار باعث میشه اعتماد به نفس بالایی بدست بیاری و اون ها هم از تو حرف شنوی داشته باشند .


7.نباید تو دست و پا باشی..از طرفی نباید غیب هم بشی یا گوشه نشین ..یه مرز باریکی هست بین این دوتا که به طرز عجیبی باعث محبوبیت میشه !


8.تمام سعیتو بکن هیچوقت ، به هیچ شکلی و تحت هیچ شرایطی کارمند نباشی..

یا حداقل سال های کاریتو با عنوان کارمند زیردست ِ حقوق بگیر به پایان نرسونی..




رفته بودم کتابخونه . طبق معمول کتابایی که میخواستمو نتونستم پیدا کنم..از پشت میز بلند شدم و رفتم پشت پیشخوان کتابدار ..در مورد سیستم خرید کتاب ، بودجه و نحوه ی انتخابشون پرسیدم...گفت خیلی ساده بگم برات..هیچ سیستمی وجود نداره..هر سال خودشون یه سری کتاب برامون میفرستند..که خیلی هاشون هم تکراری اند..خیلی بخوان لطف کنند یه لیست محدود بهمون بدن و بگن انتخاب کنید..پرسیدم بقیه کتابخونه های عمومی هم همینطوریند ؟ خندید و گفت آره ، تازه اینجا کتابخونه ی نمونه ی کشوریه..

نمیدونم چرا هنوز از این چیزها تعجب میکنم..انگار بیست سال و خرده ای اینجا زندگی نکردم...

آدم خوبی بود..گفت لیست کتابایی که به نظرت به درد کتابخونه میخورند بنویس..گاهی آدمایی پیدا میشن که دوست دارند کمکی به اینجا بکنند..ما هم میتونیم این لیستارو بهشون بدیم..میگفت اگه قراره کاری هم انجام بشه باید خودمون، حداقل بخشی از مردم ، انجامش بدیم..به هیچ کس و هیچ جای دیگه ای هم امیدی نیست..با هم بودن شاید یعنی همین ، بدون توجه به این که چه اتفاقاتی میفته کنار هم ایستادن..قدم برداشتن ، هرچند کوتاه و ناچیز..



خنده هاش شبیه ترانه ست..زیبـاتر..زیبـاتـر


+ { Marjan Farsad - Setareye Soheil }


شما اینطوری هستید که " مسافر کناریتون پیاده شه پنجره ای گیر بیاورید و  باقی مسیر را بگریید ؟ "

من در به در دنبال تکیه گاهم بخوابم =))



درس خوندن بدون اینکه قادر باشی بفهمی قراره در آینده دقیقا چه کاری انجام بدی واقعا زجرآوره

(متاسفانه شاید بچه های مهندسی بهتر متوجه این ابهام باشند )

وقتی سر کاری هستی (یا حداقل میدونی قراره چه کاری انجام بدی،مثلا طبابت یا مشاوره و وکالت)میتونی تمام مطالعاتت در جهتی تنظیم کنی که به پیشرفت عملکرد و توانایی هات یا افزایش درآمدت کمک کنه ( درس بی ربط هم اگر مجبور باشی بخونی ،مقطعیه ) اما اینطوری تقریبا در تمام دوره در حال جمع آوری و به خاطرسپاری اطلاعاتی هستی که فراموشت میشن و یا اصلا به کارت نمیان (بزرگترین توانایی هم که در این دوره قابل کسبه ، دید مهندسیه ؛ اما کسی نمیگه دقیقا چطوری ! )

با این اوضاع و احوالات نمیدونم واقعا جراتش دارم به سمت ارشد و بیشتر تلف کردن وقتم در اینجا نرم یا نه ..خوش به حال پسرهایی که میتونند شغل پدرشون ادامه بدن ، در شرایط ناعادلانه ی موجود ، واقعا آدم های خوشبخت تری هستند .



شاید اگه امروز فقط ده دقیقه بیشتر سر کلاس حل تمرین نمیموندم و به خاطر همین پونزده دقیقه دیرتر به کارگاه نمیرسیدم هیچ کدوم از اتفاق های بعدش اونطور که قرار بود بیافته نمی افتاد و من الان..

شاید اگه خانم میم بهم نمیگفت که برم پای تخته و اون سوال حل کنم..شاید اگه دور روز پیش آخر کلاس اون مسئله رو ازش نمیپرسیدم تا امروز مجبورم کنه حلش کنم..شاید اگه آخرین امتحان ترم قبل جور دیگه ای میدادم ، شاید..شاید..شاید... همه چیز جور دیگه ای اتفاق می افتاد و من الان...

من به نشونه ها اعتقاد ندارم اما به اتفاقات چرا..بزرگترین اتفاق امروز بهم فهموند تا به حال همه چیز در ذهن من اتفاق افتاده و من چیزی از دنیای واقعی نفهمیدم ، اما خوبی زندگی اینه که بدون دونستن یا ندونستن من هم جریان داره و مهم تر از همه اینکه من برخلاف دیشب و تمام شب های قبل خوبم ، خیلی خوب..