دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

۱۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است


نیکی را چه سود
هنگامی که نیکان، در جا سرکوب می شوند،
و هم آنان که دوستدار نیکانند؟

آزادی را چه سود
هنگامی که آزادگان، باید میان اسیران زندگی کنند؟

خرد را چه سود؟
هنگامی که جاهل، نانی به چنگ می آورد
که همگان را بدان نیاز است..

به جای خود نیک بودن

بکوشید چنان سامانی دهید

که نفس نیکی ممکن شود
یا بهتر بگویم
دیگر به آن نیازی نباشد.

به جای خودآزاد بودن بکوشید
چنان سامانی بدهید، که همگان آزاد باشند
و به عشق ورزی به آزادی نیز
نیازی نباشد

به جای خود خردمند بودن بکوشید
چنان سامانی دهید، که نابخردی
برای همه و هرکس
سودایی شود بی سود.


{ برتولت برشت }



ما در دوران کودکی به شیوه‌های مختلف آسیب دیده‌ایم: "طرد، انتقاد، حمایت افراطی، بدرفتاری، یا بی‌توجهی با محرومیت." در اثر این تجارب اولیه، تله‌های زندگی بخشی از وجودمان شده‌اند.
مسئله اینجاست که ما بعد از طی دوران کودکی و ترک خانه پدری، با ایجاد موقعیت‌ها و با انتخاب افراد جدید به بازآفرینی همان شرایط تلخ اولیه دوران کودکی می‌پردازیم!
به عبارتی، در حال حاضر و در حوزه روابط اجتماعی، به جای والدین، آشنایانی جدید ما را کنترل‌ می‌کنند، با ما بدرفتاری می‌کنند یا به نیازهای ما توجه نمی‌کنند.

این یعنی معمولا تله‌های زندگی دست از سر ما برنمی‌دارند و به شکلی تداوم می‌یابند.
 
تله زندگی، اصطلاحی عامیانه است و واژه‌ای که متخصصان برای اشاره به تله زندگی به کار می‌برند، طرح‌واره است. مفهوم طرح‌واره از روان‌شناسی شناختی نشأت گرفته است.

طرح‌واره‌ها را می‌توان این‌گونه تعریف کرد: "باورهای عمیق و تزلزل‌ناپذیری که در دوران کودکی درباره خود، دیگران و جهان اطراف در ذهن‌مان شکل گرفته‌اند."
این طرح‌واره‌ها نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری احساس ما درباره خودمان دارند.
رها کردن این طرح‌واره‌ها مستلزم چشم‌پوشی از امنیتی است که در پناه این طرح‌واره‌ها به دست آورده‌ایم. بنابراین این باورها على‌رغم آسیبی که به ما می‌زنند، در پناه آن‌ها احساس امنیت می‌کنیم زیرا به ما قدرت پیش‌بینی پذیری و اطمینان‌آفرینی می‌دهند.
این باورها را می‌توان به امنیت داشتن فردی ترسو در خانه تشبیه کرد. به همین دلیل شناخت‌درمانگران اعتقاد دارند که تغییر این باورها، کاری سخت و طاقت فرسا است.



اگر اصل «وجود داشتن در کنار دیگری، یعنی مسئول بودن در قبال مشکلات و حتی گناهان دیگری» را به عنوان زیربنای ماهیت فلسفی اخلاق بپذیریم، رابطه‌ی اوتیلیا با گابریلا را در فیلم «4Months, 3 Weeks and 2 Days» ‌می‌توان یک رابطه‌ی سراسر اخلاقی در نظر گرفت. گویی فیلم اساساً تصویر کننده‌ی مسئولیت اوتیلیاست در قبال خطای گابریلا.

شاید بتوانیم اوج این احساس مسئولیت اخلاقی را در فیلم در صحنه‌ای بیابیم که اوتیلیا برای قرض‌ گرفتن پول برای رفع مشکل گابریلا، به منزل معشوقش می‌رود و به ناچار، مجبور به حضور در مهمانی سراسر رنج جشن تولد مادر معشوقش می‌شود.

کریستین مونجیو، کارگردان فیلم، مبتنی بر رئالیسمی محض و با تکیه بر نمای بلند و پرهیز از حرکت دوربین، چنان اضطرابی می‌آفریند که مخاطب نیز می‌خواهد تا هر لحظه، همراه با اوتیلیا مراسم را ترک کرده و نزد گابریلا بازگردد.

اگر تن سپردن اوتیلیا به پیشنهاد برقراری رابطه‌ی جنسی از سوی مردی که قرار است عمل سقط را انجام دهد (در ازای صرف نظر از هزینه‌ی بیشتر سقط جنین ناشی از سن نوزاد که بیشتر از ۴ ماه است و لذا در کشور رمانی جرم محسوب می‌شود)، کنشی اخلاقی در سطح دایجتیک فیلم و در قالب وفاداری یک دوست به دیگری باشد، التهاب و هیستری موجود در صحنه‌ی مهمانی جشن تولد، فیلم را بدون آنکه در سطح دایجتیک اخلاقی باشد، اخلاقی می‌کند. به عبارت دیگر، احساس مسئولیت اخلاقی در این صحنه نه تنها در اوتیلیا بلکه در بیننده نیز حضور می‌یابد.

به این ترتیب، مسئولیت اخلاقی تنها به اوتیلیا تعلق ندارد بلکه محصول حیات ذهنی همه‌ی بینندگان فیلم و فراتر از آن، همه‌ی انسان‌هاست.


http://s9.picofile.com/file/8337444518/image_w1280.jpg


ادبیات برای من با داستایوفسکی معنا پیدا کرد و این اسطوره برای همیشه با من باقی ماند. شاید درست‌تر این که داستایوفسکی تنها قله‌ای است که برای من بخشی از بزرگ‌ترین دست نیافتنی ترین‌ها را شکل می‌دهد و به همین ترتیب باقی ماند. 

این باقی ماندن او بعد از گذشت این سال‌هاست که ارج و ارزش این نویسنده تمام عیار را برایم بیشتر می‌کند. همیشه اسطوره‌های روزهای جوانی بعدها تنها تبدیل به یک خاطره می‌شود، خاطره‌ای که گاهی باید به آن خندید. اما جادوی داستایوفسکی و عمق و غنای داستان‌هایش او را تبدیل به نویسنده تمام دوران‌ها کرد.

 گاهی وقت‌ها می‌خواهم به بررسی داستان‌هایش بپردازم و دوباره خوانی بکنم، با وجود این‌که سال‌هاست می‌نویسم و دیگر به زیر و بم اصول داستان نویسی وارد هستم باز هم نمی‌توانم داستان‌های او را تجزیه کنم و بعد به چیدمان خود او برسم. دست آخر مثل مکانیکی که بعد از باز کردن یک موتور پیچ و مهره اضافه توی دست و بالش است، وا می‌مانم.

در روزهای جوانی همیشه دعا می‌کردم که «خداوندا از من نویسنده‌ای بساز، حالا اگر بهترین هم نبود، اشکال ندارد...» آن روزها امیدوار بودم که من هم داستایوفسکی غرب بشوم یا این‌که کمی به او نزدیک...اما همیشه چیزی توی دلم می‌گفت داستایوفسکی دست نیافتنی‌ترین است...فکرش را هم نکن...با این حال او برای من همیشه یک هدف بود، اما شوق من تنها داستایوفسکی نبود، باید بگویم نویسنده‌های قرن نوزدهم مرا واقعاً تحت تأثیر خودشان قرار دادند و این مسأله بخصوص در کارهای اولیه‌ام کاملاً مشهود است...


+هنری میلر


دارم تمرین می‌کنم همونطور که در درونم راحتم رفتار کنم و باشم. تعارف نمی‌کنم و اگه چیزی بخوام درخواست می‌کنم. اگه دلم نخواد کاریو انجام بدم، انجامش نمی‌دم و سعی می‌کنم کاری به مصلحت‌ کوتاه‌مدت و آداب‌اجتماعی نداشته باشم. مثلاً اگه دلم نخواد صحبت کنم یا اصلاً جوابی نداشته باشم خیلی راحت در برابر دیگران سکوت می‌کنم و حرفی نمی‌زنم ( تا اینکه صرفا واکنشی نشون بدم که اون‌ها ناراحت نشن.)

اینکار‌ها، حداقل برای خودم، شکل بی‌احترامی به دیگران رو نداره و مسئله رعایت صداقت و احترام گذاشتن آشکار و بی‌پرده به خودم و اولویت دادن به لذت یا آسایش شخصیمه.

مشخصه که همیشه هم اینقدرها ساده نیست و جاهایی بوده که موفق نبودم. مثلا یه دفعه روی صندلی جلو تاکسی نشسته بودم تا اینکه یه خانوم میانسال چادری بهم گفت: "پشت دونفر آقا نشستن سختمه میخوام جلو بشینم". و من نتونستم بگم نه. درحالیکه در نگاه من این درخواست‌ها یا شکل سوء‌استفاده از جنسیت دارند یا از عقب‌ موندگی تربیتی ناشی می‌شن.

به هرحال دلیلش برام خیلی بی‌‌معنی و سفیهانه بود و تازه اگه معنی‌ای هم داشت باز تکون نخوردن از جام راحت ترین انتخاب بود. اما در برابر نگاه بقیه مسافرها و راننده معذب شدم و نتونستم بگم نمی‌خوام. انتخاب ساده‌تر (نه راحت‌تر!) تبدیل شد به رفتن و نشستن روی صندلی عقب.



+همانطور که قصه های پیچیده امروزی برای رشد تصورات و درک بهتر جهان امروز مورد نیاز است، آیا امکان دارد که قصه‌های سفسطه آمیز موجب سلب تفکرات منطقی شوند؟ آیا در طول تاریخ کسانی را داشته‌ایم که با ساختن چنین داستان‌هایی ذهن‌ها را راکد و عقب‌مانده ساخته باشند؟

-دکتر سرگلزایی: بله، دقیقاً همینطور است؛ بسیاری از عقاید و نظام‌های باور که کاملاً غیرمستدل هستند تنها به واسطهٔ این مورد پذیرش قرار گرفته‌اند که در قالب قصّه های احساس برانگیز، جذّاب یا دلچسب بیان شده‌اند. قصه‌گویان بزرگ سرنوشت انسان ها را شکل می‌دهند.

اغلب ایمان‌ها قصه محورند، نه قرینه‌ محور (evidence-based).



کسی را تصور کنید که شب دیرهنگام، اندکی مست، به دوست‌دختر سابقش نامه می‌نویسد. نشانی او را روی پاکت می‌نویسد، تمبری می‌چسباند، پالتویش را می‌پوشد، قدم‌زنان می‌رود به سراغ صندوق‌پست، نامه را در صندوق می‌اندازد، به خانه برمی‌گردد، و می‌خوابد.

نه، به احتمال قوی، این قسمت آخر را انجام نمی‌دهد. نامه را می‌نویسد و می‌گذارد که صبح پست کند. و صبح، هیچ بعید نیست که نظرش را تغییر دهد. این است که نباید آنی بودن، فوریت، صداقت، و حتی غلط‌های تایپی ای‌میل را دست‌کم گرفت.

درک یک پایان | جولین بارنز | حسن کامشاد | 206 ص


خطی کشیدم
تا اینجا

هرگز از اینجا جلوتر نمی‌روم

------------------------

وقتی جلو رفتم
خط تازه‌ای کشیدم
و خط دیگری...


خورشید درخشید
و همه‌جا آدم‌ها را دیدم
عجول و عبوس


و هر کسی خط کشید
همه جلوتر رفتند.


{ تون تلگن }



یک. فکر نمی‌کنم ممکن باشد که فیلم Call Me by Your Name را دید و عمیقاً به زندگی الیو پِرلمن غبطه نخورد. جوان ۱۷ساله‌ای که در ایتالیای دهه هشتاد تعطیلات تابستانی را با خانواده‌ی حمایت‌گر و روشنفکرش در شهر و خانه ای زیبا می‌گذراند. کتاب می‌خواند، همراه دوستانش در نهر‌ها و حوضچه های زلال و زیبا شنا می‌کند، پیانو می‌نوازد و روی آهنگ‌هایش کار می‌کند، با آسودگی خاطر سیگار می‌کشد، با آدم‌هایی که دوست دارد وقت می‌گذراند، هر‌ زمان که خواست عشقبازی می‌کند و آب زردآلو می‌نوشد!


دو. اوضاع مملکت بد نیست، خراب هم نیست. حتی نمی‌شود با صفت داغان تحسین اش کرد. اوضاع هراسناک است، یا بهتر بگویم دهشتناک. اگر تا به حال زندگی خوبی برای خودت دست و پا کرده‌ای که کرده ای وگرنه دیگر با این شرایط امکان ساختن یک زندگی مستقل معمولی هم اگر نگوییم غیرممکن،‌ بسیار سخت‌تر از پیش است. با اوج‌گیری قیمت دلار و قطع ارز دانشجویی امکان مهیا شدن شرایط مهاجرت هم بسیار بعید است. به قول سعدی نه امکان بودن گذاشته اند، نه پای گریز.


سه. داشتم فکر می‌کردم حداقل تا به حال زندگی بدی نداشته ام، البته که در قیاس با آقازاده ها و ریچ‌کیدزها امکانات و تفریحات و لذات من در حد یک شوخی هم نبوده است. با همه این‌ها می‌توانم پیش خودم بگویم در بقیه جنبه‌ها تقریبا از زندگی‌ام راضی بوده ام و اگر همین الان هم عمر‌م به سر آید به غیر از آرزوی سیرِ دنیا، حسرت آنچنانی در دلم نمانده است.


چهار. در این بحران (که برای ما دیگر همیشگی شده است) حرف زدن از هر مسئله دیگری به جز بی‌کفایتی‌ها و خیانت‌ها و شرایط اقتصادی و اجتماعی نامطلوب، مسخره به نظر می‌رسد. اگرچه گفتن و خواندن این حرف‌ها (که حداقل به اعتراض یکپارچه و موثری هم ختم نمی‌شود) ثمره خاصی هم ندارد.

یکسال پیش با امید بسیار به روحانی رای دادیم. اگرچه همان موقع هم نه آنچنان از شرایط راضی بودیم و نه انتخابمان را کامل می‌پنداشتیم. خوب می‌دانستیم که مشکل فراتر از نهاد ریاست جمهوری و قوه‌مجریه است. زشت‌ترین درس این یکسال هم شاید از بین رفتن کامل اعتماد و امید به اصلاحات و سرانش بود. و دانستن اینکه وضع همیشه می‌تواند بدتر شود. نمی‌دانم سال دیگر چه خواهد شد. حتی مطمئن نیستم خودم یا این وبلاگ وجود خواهیم داشت که به این کنجکاوی پاسخ دهیم.


پنج. تا عوض نکردن شرایط و دگرگون نشدن کامل سیستم، حال بخشی از وجودمان هیچ وقت خوب نخواهد شد. اما حالا که به شخصه ادامه دادن به زندگی را انتخاب کرده ام تنها راهی که برای پیش‌روی به ذهنم می‌رسد (به جز کوشیدن به قدر وسع) این است که احساساتم را تفکیک کنم.

به بخشی که قرار است تمام سال‌های جوانی‌اش را در این روزگار سخت بگذراند حق ناراحتی و اعصاب خردی بدهم و خشمگین نگهش دارم. یک بخش را مسئول نگه دارم تا تحت هر شرایطی و با هر اوضاع روحی کارش را به درستی انجام دهد و گلیم خودش را از آب بکشد.

یک بخش از وجودم هم را هم برای خودم بخواهم و بگذارم تا در خلوتش از یک آهنگ ساده مهستی لذت ببرد. بگذارم در اوقات فراغش کتاب‌هایی که از کتابخانه به امانت گرفته بخواند و فیلم‌هایش را به تماشا بنشیند.


+هرچند این هم، یک راه حل موقتی‌ست. خوب می‌دانم این شرایط بد در نهایت همه چیز را زیر چتر سیاه خودش می‌کشد.


هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیده ای؟
من در میانِ جمع و دلم جای دیگرست!

این بیت مشهور و زیبای سعدی را لابد شنیده اید و احتمالا بارها آن را متناسب با لحظه ها و حال و هوای زندگی خود در موقعیت های مختلف یافته و زمزمه کرده اید. اساسا مهمترین ویژگی یک شعر خوب، همین ویژگی و قابلیت زمزمه گری آن است. شعر خوب، شعری است که بتوان آن را زمزمه کرد، و با این زمزمه به شناخت روشن تری از جهان درون و آنچه در اطراف و عالم پیرامون او می گذرد، دست یافت.

از همین رهگذر است که شعر، راهی به سوی شناخت را فراهم می آورد و از آن مهم تر با خلق و بسط آرامش ناشی از هماهنگیِ آهنگین و موسیقایی اش، کارکردی تسلّابخش و درمانگرانه می‌یابد و واجد سویه ها و ابعاد روان شناختی می‌شود. به عبارتی، جان مان را سبک بال و تازه، و حال ما را خوب و خوش می کند؛ آیینه ای می شود تا در آن آینه به تصویر نیکوتر و شفاف‌تری از خویش و دیگری، با ابهام و تیرگی و پریشانی و آشفتگی کمتری دست یابیم.

این پرسش که یک شعر خوب بایستی واجد چه عناصر و ویژگی های فنّی، عاطفی و زیبایی شناختی باشد تا سزاوار ترنّم و ترانه و آواز و زمزمه شود به عوامل مختلفی بستگی دارد که پرداختن به آن ها مجال دیگری می طلبد اما بی شک در این میان، موسیقی در گسترده ترین تلقی و شامل ترین نگاه، حرف اول را می زند و نقش نخست را بر عهده دارد.

برگردیم به بیت زیبای سعدی. وجود حاضرِ غایب! چه تعبیر شگفت و چه تصویر متناقض نمای زیبا و دقیق و درستی! وجودی که هم حاضر است و هم غایب! در واقع وجودی که به ظاهر حاضر است و در معنا غائب. جسم اینجاست اما جان جای دیگری است. این اولین درسی است که به عنوان تظاهر می آموزیم، تظاهر به حضور داشتن در جایی که نیستیم. چه دوگانگی و شکاف هولناکی!

هرچه این فاصله و انشقاق کمتر شود به نظر می رسد به تجربه آنچه اصطلاحا‌ "خوشبختی" خوانده می‌شود، نزدیک تریم. در این تلقی، خوشبختی همان "حضور قلب" تام و تمام داشتن است. درست مثل وقتی که چون کودکان مشغول بازی هستیم. در بازی، انشقاق بین جسم و جان به کمترین حد خود می‌رسد. از همین روست که بازی وجود ما را غرق لذت و سرشار از شادی می‌سازد.

هنر نیز همچون عشق و بازی و مستی و نیایش، کارکرد اصلی اش این است که روح را به جسم باز گرداند و فاصله این دو را به صفر برساند. بی‌جهت نیست که مولانا خطاب به مطرب مجلس سماع خود می‌فرماید: مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن!

موسیقی، که از شریف ترین و عالی ترین هنرهاست، روح را به جسم و شاید هم جسم را به روح باز می‌گرداند و شکاف میان آن دو را از میان بر می‌دارد. بگذارید سخن آخر را از زبان "کریستین بوبن" دوست‌داشتنی بشنویم:

"به اعتقاد من، هنرمند یعنی همین؛ کسی که جسمش در یک جا و روحش در جایی دیگر است و تمام تلاشش این است که فضای خالی این دو را با کشیدن نقاشی، یا نوشتن با جوهر، و حتی سکوت پُر کند؛ بنابراین همه ی ما هنرمندیم و از هنر زندگی کردن بهره مندیم، با این فرق که میزان به کارگیری ذوق و اشتیاق، در افراد مختلف متفاوت است؛ ذوق و اشتیاقی که همان مفهوم عشق را داراست."

+ایرج رضایی


بودا مراحل سکوت را توضیح می‌دهد. او می‌گوید که آدم خالی هیچ ایده و تفکری ندارد و ساکت است، حتی اگر صحبت کند. در مرحله بالاتر انسانی را می‌بینیم که در راه یادگیری‌ست و دائما دلش می‌خواهد درباره چیز‌هایی که آموخته حرف بزند. مرحله نهایی اما جایی‌ست که آدمی به دانش رسیده است. او هم آرام می‌شود. اما اسم این صحبت نکردن دیگر سکوت نیست؛ خاموشی‌ست. خاموش ماندن.



شتاب کردم که آفتاب بیاید
نیامد

دویدم از پیِ دیوانه‌ای
که گیسوانِ بلوطش را
به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت
که آفتاب بیاید
نیامد

به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
نیامد

چو گرگ زوزه کشیدم،
چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم
شبانه روز دریدم، دریدم
که آفتاب بیاید
نیامد

چه عهدِ شومِ غریبی!
زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش
چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم

که آفتاب بیاید
نیامد

کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
چو آمدم به خیابان
دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد

سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
نیامد

اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت

خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را
ولی گریستن نتوانستم
نه پیشِ دوست

نه در حضور غریبه

نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم

که آفتاب بیاید
نیامد.

{ رضا براهنی }


+خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم.


حداقل سه فرم عقب‌موندگی داریم.

شکل اول، عقب موندگی یا کم توانی ذهنیه. وضعیتی که باعث می‌شه ذهن قادر به دریافت و درک کامل اطلاعات نباشه یا نتونه به درستی تحلیل‌شون کنه. درچنین موقعیتی ما با درک این محدودیت به شکل ساده‌تری ارتباط برقرار می‌کنیم.

عقب موندگی سنی، شکل دیگه‌ای از عقب‌افتادگیه. تقریباً هر نسلی با چنین پیش فرضی به نسل قبلی خودش نگاه میکنه. برای مثال کسی به خودش زحمت نمیده تا با یک پیرمرد مذهبی ِ سالخورده روستایی در مورد حقی که باعث آزادی در انتخاب شکل رابطه میشه بحث کنه.
در عقب‌موندگی سنی، شاید ذهن پتانسیل درک داشته اما به خاطر فقر آموزشی ذهن پرورده نشده و درنتیجه برای تغییر رویه دیره. به مرور زمان و با افزایش آگاهی عمومی این فاصله در حال کم شدنه اما هنوز هم وجود داره. ما با عقب‌مونده‌های سنی هم به فراخور سن‌ و سال تعامل می‌کنیم.

اما شکل سوم و مهجورمانده عقب‌افتادگی، عقب‌موندگی تربیتیه. سه رکن مهم تربیت، "من"، "خانواده" و "جامعه"ست. دیده شده که در جوامع عقب‌مونده به واسطه یک خانواده خوب، انسان‌های خردمندی تربیت شده اند. همینطور بوده اند کسانی‌که با وجود محرومیت از جامعه و محیط خانوادگی مناسب با تکیه بر "من" خودشون رو به شکل مناسبی تربیت کردند.

تقریبا هر موجودی قابلیت تربیت شدن داره، اما شاید این فقط انسان باشه که شانس آپگرید‌‌ کردن خودش رو داره. اما بعضی‌ها هم به واسطه محیط یا والدین از این قابلیت محروم شده‌اند. چون از یک تا هفت سالگی محیط و پدر و مادر نه تنها صدا و تصاویر خودشون رو به بچه‌ها میدن که روی چشمشون عینک و روی گوش اونها سمعکی که به خودشون تعلق داره میذارن!

یعنی از اونجا به بعد شما چه بخوای و چه نخوای با همون جهان‌بینی به دنیا نگاه میکنی و (در حالت اغراق شده) دیگه با واقعیت سرو کار نخواهی داشت. یعنی وقتی عینکی با گلس آبی روی چشم‌هات گذاشته باشن مهم نیست چیزی که میبینی سبزه یا صورتی، در هر صورت تو آبی خواهی دید!

شانس یا توانایی برداشتن یا شکستن عینک هم، نصیب هرکسی نمی‌شه.


مشکل اساسی اینه که معمولا با عقب‌مونده‌های تربیتی، مشابه با عقب‌مونده‌های سنی یا ذهنی رفتار نمی‌شه و این مسئله منجر به درگیری و بحث‌های بی‌پایان و بی‌نتیجه می‌شه.

تحجر، بنیادگرایی، عقب موندگی مذهبی و راسیسم حاد، مثال‌هایی برای عقب‌موندگی تربیتی اند.



توی یه قسمت از سریال Shameless، دختر نقش اصلی، ینی فیونا گَلِگِر، میره توی یه فروشگاهی مشغول به کار میشه که متوجه میشه همه‌ی کارکنان زن اون فروشگاه، برای مدیر فروشگاه که یک خوک نر به اسم بابی هست؛ بلوجاب میرن تا بتونن شغلشونو حفظ کنن. چون به پولش احتیاج دارن و ظاهرا موقعیت بهتری گیرشون نمیاد. 

خود فیونا یه جوری که یا خودتون دیدید یا حالا بعدا میبینید، از زیر این کار در میره ولی نمیتونه تحمل کنه که زنای دیگه از روی اجبار همچین خفتی رو متحمل بشن. در نتیجه تصمیم میگیره که همشونو جمع کنه توی خونه‌ش تا باهاشون حرف بزنه و ترغیبشون کنه که جلوی بابی بایستن و صرفا به خاطر نیاز مالی، به اون اجازه‌ی همچین سوءاستفاده‌ای ندن. خلاصه که کلی واسشون حرف میزنه و اونا هم اکثریت خودشونو موافق نشون میدن و میگن که حالشون از این وضعیت بهم میخوره و این صحبتا. تا این که یه پیرزنی میگه که اصلا موافق این قضیه نیست و اوضاع به این بدی هم نیست و یه بلوجاب در طول هفته که چیزی نیست و بابی هم اصلا مرد بدی نیست و مهمل‌هایی از این دست. 

فیونا چشمهاش چهارتا میشه که چی داری میگی اصلا تو؟! مگه میشه تا این حد ناآگاه باشی از حقوقت و شکایتی نداشته باشی از این اوضاع؟ چطور ممکنه آدمی که تو رو توی منگنه میذاره و چون میدونه نیازمندی، ازت سوءاستفاده میکنه، آدم خوبی باشه؟! 

پیرزن میگه که بابی خیلی جاها هواشونو داره و باهاشون راه میاد و همه‌ چیز میتونست بدتر از این باشه و خیلیای دیگه هم هستن که مشکلی با این قضیه ندارن. اصلا بیا رأی‌گیری کنیم تا برسی به حرفم. فیونا حتی باورش نمیشه که چطور میشه همچین چیزی رو به رأی گذاشت اما قبول میکنه، چون یک درصد هم فکر نمیکنه کسای دیگه‌ای هم توی جمع باشن که مثل پیرزن فکر کنن. 

پیرزن پیشنهاد میده که رأی‌گیری روی کاغذ و بدون اسم و اینا باشه که معلوم نشه کی، چه رأی‌ای داده. که نظرات واقعی افراد معلوم بشه. در کمال ناباوری، افرادی که با بلوجاب موافق بودن تعدادشون بیشتر بود و حتی یه نفر هم رأی‌اش ممتنع بود!

خلاصه که بحث و جدل صورت میگیره و فیونا از دهنش میپره که اون مثل اونا زیر بار حال دادن به بابی نرفته و از همون لحظه، همکاراش شروع میکنن به اذیت و آزارش. کلامی و غیرکلامی. اینا رو تعریف کردم که برسم به این که برای من، اون سکانس،‌ متأسفانه خلاصه‌ای از وضعیت جامعه به صورت کلی و به شکل خاص اوضاع جامعه‌ی زنان بود. 

فیونا مثلا نماد نسل آگاه و مستقل و روشن‌فکر و روشن‌گره که تلاش میکنه این آگاهیش رو گسترش بده و به دیگران انگیزه و جرأت بده برای دفاع از حقوقشون و پیرزن نماد نسل قدیم و آب‌ازسرگذشته و اشباع از باورها و تعلیمات غلطه و ناآگاه به حقوق اولیه‌ش و ناتوان در دیدن ضرورت برای دفاع از هویت و حقوقش. 

و بقیه‌ی زن‌ها هم نماد طیفی ان که بین پیرزن و فیونا قرار میگیرن و عموما حزب باد ان و شاید در ظاهر معترض باشن ولی در عمل یا بی‌تفاوت ان و یا خودشونو با شرایط وفق دادن و سرشون رو کردن زیر برف و وقتی میبینن که یکی از جنس اونها، مثل خودشون زندگی نمیکنه و تن نمیده به ظلم‌ها و خفت‌هایی که اونا تن دادن، شروع میکنن به آزار و اذیت کردنش و القاب ناشایست بهش نسبت میدن. (برخورد زن‌های غیرفمنیست با زن‌های فمنیست) 

این یکی از غم‌انگیزترین حقایق موجوده اما غیرقابل تغییر نیست. مسئله مهم اینه که آسیب ناشی از انفعالی که از تعصب و تحجر و جهل می‌آد اگه بیشتر از سنگ اندازی نباشه، کمتر هم نیست.



یکی از چیزهایی هم که شاید بی‌ارزد برای به دست آوردنش تلاش کنیم، همانی است که اسمش را می‌گذارم قدرت «انتزاع»؛ [...] اینکه هنگام اندیشیدن به یک موضوع و نظر دادن درباره‌اش، ابتدا بتوانیم موضوع را از تمام متعلقات و حواشی جانبی‌اش جدا کنیم و ضمن آگاهی به حواشی، مستقل از آنها، درباره‌اش استدلال بیاوریم و حرف بزنیم. [...] قدرت انتزاع یعنی بتوانی مستقل از اینکه خودت می‌خواهی مهاجرت کنی یا نه، طلاق بگیری یا نه، بچه‌دار شوی یا نه، رانت‌خواری کنی یا نه، درباره مهاجرت، طلاق، فرزندآوری و رانت‌خواری حرف بزنی و استدلال کنی. این همان چیزی است که کمتر دیده می‌شود.

در واقع ما بیشتر از استدلال‌هایی طرفداری می‌کنیم که موضعی را تقویت کنند که خودمان به دلایلی از قبل «انتخاب» کرده‌ایم. غافل از اینکه ممکن است انتخاب ما، درست‌ترین انتخاب ممکن نباشد؛ چون انتخاب آدمها صرفاً به دلایل عقلانی صورت نمی‌پذیرد.
روی دیگر فقدان قدرت انتزاع، همان «شخصی» کردن مسائل و بحث‌هاست. فلانی مزخرف می‌گوید چون آدم بی‌اخلاقی است. چرت می‌گوید چون چندبار جواب من را نداده. آدم بیخودی است چون به چیزهایی که من دوست دارم اهمیت نمی‌دهد!


+حمیدرضا ابک


همه ما حداقل برای یک بار نوشتن یک نامه اداری را تجربه کرده ایم. متنى که حاوی یک خط درخواست است و ده خط دیگر سلام و دست بوسی و عرض ادب و اظهار بندگی و التماس و در پایان آرزوی بهروزی و موفقیت و سپاسگزاری و دعا و استغاثه و ... آن هم به زبانی حرام زاده که نه عربیست و نه فارسی و معجونی است از واژگانی کهنه که معنایش را فقط نویسنده و مخاطب می فهمد و گاه به مصداق سخن شمس آن خط را نه او خواندی ، نه غیر او!

و دریافت کننده با ژستی از پایین عینکش این استفراغ نگارشی را می خواند و از بالا نگاهی به آورنده پیام می اندازد و در نهایت یک خط می نویسد ؛ برابر ضوابط اقدام گردد! 

نامه را می گیری و نگاهی به آن می اندازی: به استحضار می رساند، ایفاد می گردد، مبذول بدارید، معمول کنید، اعلام طریق بفرمائید و این دست تشریفاتی که متعلق است به نظام دیوان سالار حکومت های پادشاهی چندین سده گذشته و دریغ از اعتراض استادنمایان ادبیات این مملکت و نیز متصدیان فرهنگستان فارسی که اگر قرار است نامه در قالبی محترمانه و رسمی برای شخصی فرستاده شود باید با توجه به ظرفیت های فعلی زبان معیار صورت گیرد و قطعا همین زبان ظرفیت ادب، احترام، تشریفات و رساندن پیام بدون استفاده از واژگان نامأنوس را دارد.

این فرهنگ چاکر مآبانه و ادبیات چاپلوسانه نه تنها بر عدم مطالبه گری از مقام مسئول تاکید دارد (مسئولی که وظیفه اش انجام این کار است و بابتش حقوق دریافت می کند) و مخاطب را در حالت التماس برای گرداندن سرقلم همایونی به کرنش وامی دارد و جالب تر اینکه هر کس این فن را نداند متهم می شود به بی سوادی و ناآگاهی از مناسبات اداری! و اضافه کنید این سردرگمی و نافهمی را به نامه ها و احکام حقوقی و قضایی که چند وکیل کارکشته و چند استاد ادبیات و حضرت سلیمان می خواهد تا آن را کشف رمز و ترجمه کنند! 

به هر صورت تأکید بر این نوع نوشتار علت دیگری هم دارد که همانا ایجاد فاصله طبقاتی و رواج فرهنگ کرنشگری به جای پرسشگری است.


+محسن الوان ساز


انسان‌های هوشمند و حساب پس داده، عموما دچار اشتباه و سهل انگاری نمی‌شوند. اگر اتفاقی باعث شود که چنین فکری در موردشان کنیم باز هم باید گزینه اول، احتمال در اشتباه بودن و نادانی خودمان باشد. 

وقتی داشتم "کشتن گوزن مقدس" را تماشا می‌کردم، فکر کردم فیلمنامه نویس و به تبع خود فیلم، به خاطر توضیح ندادن نحوه شکل گیری بیماری یا مسمومیت اعضای خانواده دچار لغزش شده و سزاوار سرزنش است. بعدها بود که فهمیدم این سکوت هم معنایی داشته و زمینه ساز درک اشاره دیگری در داستان بوده است. این جنس از آثار و انسان‌ها برای سکوت و توضیح ندادنشان هم، توضیحی دارند.