دچــآر باید بود..

من در عشق ایستاده ام...نه افتاده در عشق...

دچــآر باید بود..

من در عشق ایستاده ام...نه افتاده در عشق...

۴۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بهترین شعرها» ثبت شده است


چیزی را جستجو کردن
همیشه یافتن چیز دیگری است.

پس برای یافتن چیزی
باید به جستجوی آنچه نیست، بروی.

پرنده ای را جستجو کردن، گل سرخی را یافتن،
عشق را جستجو کردن، تبعید را یافتن،
هیچ را جستجو کردن، انسان را شناختن،
به عقب رفتن برای پیشروی کردن.

رازِ راه نه در فرعی‌هایش،
نه آغازِ مشکوک
و پایانِ تردیدآمیزش،
که در طنز گزنده‌ی دو طرفه‌هایش است.

همیشه می‌رسی ؛ ولی به جایی دیگر
همه چیز می گذرد ؛ اما در دیگر سو...

{ روبرتو خواروز }


ترجمه: مودب میرعلایی


نه در نگاه اول
بلکه عشق

در آخرین نگاه است

زمانی که می خواهد از تو جدا شود
آن گونه که به تو می نگرد
به همان اندازه دوستت داشته است..

 { ناظم حکمت }



مثل حرف‌های آخر خورشید
سرخ سرخم

چگونه باید آسمان را ترجمه کرد
که چیزی جا نیفتد؟

من هنوز زنده‌ام
و گاهی برای پرنده‌ها دست تکان می‌دهم

مثل باران
می‌میریم و زنده می‌شویم
در ابرهایی که.. دیگر مثل قبل نیستند
که هربار سکوت را بیشتر ترجیح می‌دهند

لاک‌پشتی ، مدام تا گلویم بالا می‌آید
و دوباره درون آب می‌افتد
آیا انسان
حرفی‌ بود که باید زده می‌شد؟

پرنده
حرفی نیست
که از دهان آسمان بیرون آمده باشد..

زمین
آن گوشی نیست که آسمان آرزویش را داشت
خدایان مدام بین زمین و آسمان پرواز می‌کنند
تا انسان از سردرگمی درآید
انسانی که عینک آفتابی می‌زند
انسانی که چتر می‌خرد

چگونه سر به مهر بگذارم
وقتی که بال‌های خدا باز بازند؟
وقتی که پروازش
لبخندی‌ست بر صورت آسمان

تو را تماشا می‌کنم
و عبادت من، این‌گونه است...


{ مهدیار دلکش }


http://bayanbox.ir/view/617715555925481939/d83533a67c5ae96a145e1e84f39bb839.jpg


گویند که یار دگرى جوى و ندانند ؛
بایست که قلب دگرى داشته باشم!


{ عماد خراسانى }


+هم صحبتی و بوس و کنارت همه گو هیچ

  من از تو نباید خبری داشته باشم ؟


دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف

لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست...


{ سعدی  }


http://bayanbox.ir/view/1358168276411705707/IMG-20170120-232627.jpg


+ قهرمان ؟ یا قربانی بی شعوری یک حکومت ؟

آن ها که سال هاست از مقتول شهید می‌سازن تا انگ قاتل نگیرن...



کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر .

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها،
معنی عهد و پیمان نمی‌دهند .

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری...


{ ورونیکا شوفستال }



برایت عطر باغ و میوه های جنگلی را
عشق بازی در شنبه های لبریز از عشق
یکشنبه های آفتابی
و دوشنبه های خوش خُلق را آرزو میکنم.

برایت یک فیلم با خاطرات مشترک
نوشیدن شراب با دوستانت
و یک نفر که تو را بسیار دوست دارد آرزو می کنم.

برایت شنیدن واژه های مهربان
دیدن زندگی درحال عبور
رویت شبی با ماه کامل
و مرور یک رابطه ی دوستانه ی عمیق را  میخواهم

برایت خنده های بی حساب مانند کودکان
گوش سپردن به پرنده وقتی می خواند
و نشنیدن خداحافظی را آرزو میکنم

سرودهای عاشقانه
دوش گرفتن زیر آبشار
خواندن آوازهای نو
انتظاری عاشقانه در ایستگاه قطار
و یک مهمانی پر از صدای گیتار برایت آرزو می کنم.

یافتن خاطرات یک عشق قدیمی
داشتن شانه های صمیمی
کف زدن های شادمانه
بعد ازظهرهای آرام
نواختن گیتار برای او که دوستش داری
شرابی سفید و یک دنیا عشق را

برایت آرزو می کنم .

{ کارلوس دروموند د آندراده }


http://bayanbox.ir/view/3622825687180123218/IMG-20161106-181907.jpg

ترجمه: مسعود درویشی

+{Andy Williams - Walk Hand In Hand }



برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داری

کجا یادآوری از من؟ که از من بهتری داری


چه محتاجی به آرایش؟ که پیش نقش روی تو

کس از حیرت نمی‌داند که بر تن زیوری داری


من مسکین سری دارم، فدای مهرتست، ار چه

تو صد چون من به هر جایی و هر جایی سری داری


نشاید پر نظر کردن به رویت، کان سعادت را

مبارک ناظری باید، که نیکو منظری داری


نثار تست سیم اشک من، لیکن کجا باشد؟

بر توسیم را قدری، که خود سیمین بری داری


شکایت کردم از جور تو یاران را و گفتندم:

برو بارش به جان می‌کش، که نازک دلبری داری !


چو فرهاد، اوحدی، دانم که روزی بر سر کویت

ببازد جان شیرین را، که شیرین شکری داری..


{ اوحدى }


+هععععی روزگار...

{ Richard Anthony Aranjuez - Mon Amour}




چهره ی زیبا مثل آفتابگردانی ست که گلبرگ هایش را رو به خورشید می گشاید
مثل تو ...که چهره می گشایی بر من، وقتی ورق را برمی گردانم .

لبخندِ دلربا ؛هر مردی را مسحور زیبایی ات کنی ،

آه ، زیبایِ روزنامه ای..
تا به حال چند شعر برایت سروده اند ؟
چند دانته برایت نوشته اند ؟ بئاتریس ؟!

برایِ وهمِ وسواس آمیزت
برای فانتزی های مصنوعی ات...

امروز من اما کلیشه ی دیگری نمی سازم
و این شعر را برای تو می نویسم
نه! نه، برای کلیشه های بیشتر..

این شعر برای زنانی ست
که زیبایی شان ، به دلنشینی شان ست
به فهم شان ، به ذات شان
نه به صورتی که جعلی ست .

این شعر برای شما زنانی ست
که چون شهرزاد ؛ هر روز با قصه ای
برای گفتن از خواب ؛ برمی خیزید .
قصه هایی برای دگرگونی ؛
چشم انتظارِ جنگ
جنگ بر ضدِ اندام واره های متحدالشکل
جنگ بر ضد شهوت های روزانه
جنگ برای حقوقِ ناگرفته
و یا فقط جنگ هایی برای نجاتِ شبی بیشتر..

بله ، برای شما ؛ برای زنانِ دنیایِ درد
به ستارگان درخشانِ این عالمِ بی انتها
به شما جنگجویانِ هزار و یک جنگ
برای شما؛ دوستانِ دلم..

سرم را دیگر رویِ روزنامه ها خم نمی کنم
ترجیحا به شب می اندیشم
به ستارگانِ درخشان اش
نه باز به کلیشه های بیشتر …


{  اکتاویو پاز }


عتاب یار پری چهره ، عاشقانه بکش..

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند !


{ حافظ }



اختیاری نیست صائب اضطراب ما ز عشق

دست و پایی می زند هر کس که در دریا فتاد !

{ صائب تبریزی }



پیش از آن که واپسین نفس را برآرم
پیش از آن که پرده فرو افتد ،

پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم...برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم..

در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع ، در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند ، کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند،
تا دریابم ،

شگفتی کنم

بازشناسم ، که ام..که می توانم باشم ؟
که می خواهم باشم ، تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد و لحظه ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم ، هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم ،در سفرم به سوی تو
به سوی خود ، به سوی خدا ، که راهی ست ناشناخته
پُر خار ، ناهموار، راهی که، باری

در آن گام می گذارم ، که در آن گام نهاده ام و سر ِ بازگشت ندارم
بی آن که دیده باشم شکوفایی ِ گل ها را
بی آن که شنیده باشم خروش رودها را
بی آن که به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات...


اکنون مرگ می تواند فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام ...


{ مارگوت بیکل }



نآزار دلی را که تو جانش باشی ، معشوقه ی پیدا و نهانش باشی

زان می ترسم که از دل آزاری تو ، دل خون شود و تو در میانش باشی...


{ ابوسعید ابوالخیر }



+{که تو جانش باشی - هانی نیرو }


آن دست که بالاتر از آن دستِ دگر نیست

دستی‌ست که جا در کمرِ یار نماید..


{ حزین لاهیجی }



http://bayanbox.ir/view/6120674345094312784/1441200994607.jpg


+{عروسک ساز - کاوه صالحی }



آه ، مارشا !
دوست دارم زیبایی بلند و بلوندت را
در دبیرستان درس دهند
تا بچه ها بیاموزند که خداوند
مثل موسیقی زیر پوست می زید
و آواهایش ارغنونی از جنس آفتاب را می ماند...

دوست دارم کارنامه های دبیرستان این چنین باشد :

بازی با چیزهای لطیف و بلورین : A
جادوی کامپیوتری  : A        
نامه نوشتن به کسانی که عاشقشان هستی : A
پی بردن به زندگی ماهیان : A

زیبایی بلند و بلوند مارشا : +A    !


+لطفا این کتاب را بکارید / ریچارد براتیگان



مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
 مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت

 مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
 مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت

مرا روی بدان و یاری ام کن تا در آویزم
 به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت

 کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
 کنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت

 خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی
 به هر نامه که خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت

 اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
 نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت

 که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت

 اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
 کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت

 کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می تازد
 شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت

 کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت

 مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
 که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت


{ حسین منزوی }


http://bayanbox.ir/view/1559433914569830627/1339302526226475210.jpg




ز خنده رویی گردون، فریب ِ رحم مخور

که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست...


{ صائب تبریزی }


+همیَشه یکی از وظایف شکنجه دهنده ها زنده نگه داشتن زندانی بوده..



چه خوش است راز گفتن ، به حریف نکته سنجی..
که سخن نگفته باشی ، به سخن رسیده باشد !


{ بیدل دهلوی }


http://s7.picofile.com/file/8259498200/ecfd9d9d83eb154ab3fdcf97f0b1d0aa.jpg


بی شک ، این شعر ، یکی از زیباترین سروده های سهرابه..برای من تمام زیبایی زندگی در این شعر نهفته و خلاصه شده..حتی شاید تنها در پنج سطر آخر..


روزی

خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.

در رگ ها، نور خواهم ریخت.

و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب!

سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!


دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت،

جار خواهم زد: ای شبنم، شبنم،‌شبنم 

رهگذاری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است،

کهکشانی خواهم دادش.


روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.

هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچید.

هر چه دیوار، از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!


ابر را، پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق ،

سایه را با آب، شاخه ها را با باد.

و بهم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه زنجره ها

بادبادک ها، به هوا خواهم برد.

گلدان ها، آب خواهم داد


خواهم آمد ، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت

مادیانی تشنه.. سطل شبنم را خواهم آورد .

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

هر کلاغی را، کاجی خواهم داد.

مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!


آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت...


{ سهراب سپهری }



http://s6.picofile.com/file/8257408850/a906f7b069da13782f47afd865feb546.jpg


اگر چه خاطرت با هر کسی پیوندها دارد

مباد آن روز و آن خاطر که من با جز تو پیوندم...


{ سعدی }