دچــآر باید بود..

نظر پوشیدن از آفاق باشد عینِ بینایی...اگر انصاف داری چشمِ دنیادیده‌ای دارم!

دچــآر باید بود..

نظر پوشیدن از آفاق باشد عینِ بینایی...اگر انصاف داری چشمِ دنیادیده‌ای دارم!

۵۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بهترین شعرها» ثبت شده است


بی تو به سر می نشود با دگری می‌نشود

هر چه کنم عشق بیان بی‌جگری می‌نشود


اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری

هیچ کسی را ز دلم خود خبری می‌نشود


یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من

آب حیاتی ندهد یا گهری می‌نشود


ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان؟

تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می‌نشود


میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست

بی ره و رای تو شها رهگذری می‌نشود


بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من

تا تو قدم درننهی خود سحری می‌نشود


دانه دل کاشته‌ای زیر چنین آب و گلی

تا به بهارت نرسد او شجری می‌نشود


در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر

زانک از این بحث به جز شور و شری می‌نشود


{‌ مولانا }



‏لب از گفتن چنان بستم که گویی
دهان بر چهره زخمی بود

و
به شد!

{ طالب آملی }


+{Disturbed – The Sound of Silence}


طبیعت!

هیچ از تو مرا متأثر نمی‌کند،
نه دشت‌های بارورت، نه آواز گلگون شبانان سیسلی.
نه شکوه سپیده دمانت،
نه طمطراق شِکوه آمیز غروبگاهان.

من می‌خندم

به هنر، به انسان، به ترانه،
به شعر، به معابد یونان، به برج‌های مارپیچ
و کلیساهایی که در خلأ قد بر‌افراشته‌اند،
و

بد و خوب در نظرم یکی ست.

من ملحدم، بی‌باوری خدانشناس،
رویگردان از هر فکری،
و درباره‌ی عشق،

آن مزاح کهنه،
بهتر است که دیگر هیچ نگویم.

از مرگ هراسان

و به‌ستوه از زندگی،
چونان کشتیِ گمگشته‌ای در چنگال جزر و مد
روحم بندرش را ترک می‌کند

به سوی هولناکِ تباهی.


{‌ پل ورلن }


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
                                                                              
{ قیصر امین پور }


+{ هایده و ویگن- همخونه }


یک بار هم پرسید: زیباترین بیت یا کلام عاشقانه ای که الان به خاطر داری، کدام است؟!
بی هیچ درنگ و تاملی این بیت را زمزمه کردم:

نیاز است ما را به دیدار تو
بدان پُرهنر جانِ بیدارِ تو!

گفت از کیست؟ سعدی، مولانا و یا حافظ؟! گفتم: از هیچ کدام! از فردوسی است.
با حیرت نگاهم کرد و گفت تا آنجا که می دانم، فردوسی در شاهنامه از جنگ و نبرد و حماسه سخن گفته، او را با عشق چه کار؟!
گفتم: با این همه، ابیات و روایت های عاشقانه در کلام فردوسی کم ‌نیست. به طور خاص، داستان زال و رودابه از زیباترین و پرشورترین روایت های عاشقانه ی شعر فارسی است. زیباتر از منظومه های مشهور عاشقانه ای چون لیلی و مجنون و یا شیرین و فرهاد! عشقی روشن و  والا و بلند که بسیار طبیعی و بی تکلف است و به خفت و خواری و ذلت عاشق یا معشوق و نفی ارزشهای زندگی نمی انجامد. پرسید: حالا چرا این بیت؟ مگر این بیت از داستان زال و رودابه است؟!
گفتم: نه، اما به چشم من این بیت زیباترین سخن عاشقانه ای است که تا به حال شنیده ام. عاشقی که تشنه ی دیدار است. دیداری که به تمنای رنگ و رو و خط و خال نیست. بلکه دیدار با جان صاحب کمال و پرهنری است که روشن است و بیدار! تنها چنین دیداری شایسته ی اظهار نیاز است. 


+ایرج رضایی


مردی که در باغچه‌اش کار می‌کند
آن‌سان که ولتر آرزو داشت،
آن‌کس که از وجود موسیقی سپاسگزار است،
آن‌کس که از یافتن ریشه‌ی واژه‌ای لذت می‌برد،

آن دو کارگری که در کافه‌ای در جنوب
سرگرم بازی خاموش شطرنجند،
کوزه‌گری که درباره‌ی رنگ یا شکل کوزه می‌اندیشد،
حروف‌چینی که این صفحه را خوب می‌آراید
هرچند برایش چندان لذتبخش نباشد،
زن و مردی که آخرین مصراع‌های بند معینی از یک شعر بلند را می‌خوانند،
آن‌کس که دست نوازشی بر سر حیوان ِخفته‌ای می‌کشد،
آن‌کس که ظلمی را که بر او رفته توجیه می‌کند
یا دلش می‌خواهد که توجیه کند،
آن‌کس که از وجود استیونسن شاد است،
آن‌کس که ترجیح می‌دهد حق با دیگران باشد...
این آدم‌ها، ناخودآگاه، دنیا را نجات می‌دهند.

{ خورخه لوئیس بورخس }

+ترجمه‌ی صفدر تقی‌زاده

+قبل از خوندنش فکر میکردم فقط من از پیدا کردن ریشه واژه ها لذت میبرم..


ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود
و گفتن که

"سگ من نبود"


ساده است ستایش گلی

چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد


ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش،
بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن

و گفتن که

" دیگر نمیشناسمش"


ساده است لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن
به حساب ایشان
و گفتن که

"من این چنینم"


ساده است که چگونه میزی

باری زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم..


 { مارگوت بیگل }



نامت،

پرنده ای ست میان دستانم
یخپاره ای بر زبانم.
گشودنِ تندِ لب ها.
نامت، پنج حرف.
گوی آتش.
ناقوسِ نقره در دهانم.

سنگی فتاده ست در دریاچه خاموش
صوتِ نامت.
پِلپ پلِپِ نرمِ نعل اسب هاست در شب
نامت.
نامت بر شقیقه ام
شلیکِ گوشخراشِ تفنگی پُر.
نامت
بوسه ی
-محال-
بر چشمهایم،
سردیِ مژِگانِ بسته.
نامت
بوسه ی برف.
قُلپِ آبی رنگِ آبِ چشمه.
با نام تو، خواب سنگین می شود.


{ مارینا تسوِتایِوا  }


+چه ترحم برانگیزند کسانی که نمی توانند عاشق باشند. آنها فکر می کنند همین که معشوق باشند، کافی است.(مارینا تسوِتایِوا)


چون دوستت میدارم
مجبور نیستی آنگونه که روز آشنایی مان بودی باقی بمانی.
چون دوستت میدارم
مجبور نیستی خود را محدود کنی
به تصویری که از تو زنده مانده در من.

چون دوستت میدارم
می توانی در خودت ببالی
چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت
می توانی دگرگون شده، بشکفی و تازه شوی..

چون دوستت میدارم
می توانی آنچه هستی باقی بمانی
و آنچه نیستی شوی...

{ مارگوت بیکل }


http://bayanbox.ir/view/1401798179487116023/f23b736ca0d03885048fd4aa9a616487.jpg



هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین

هر کی ز ماه گویدت بام برآ که همچنین


هر کی پری طلب کند چهره خود بدو نما

هر کی ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین


هر کی بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود؟

باز گشا گره گره بند قبا که همچنین


گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد؟

بوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین


هر کی بگویدت بگو کشته عشق چون بود

عرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین


{ مولانا }



از هر صد نفر،
آن‌هایی که خیال می‌کنند همیشه بیشتر از بقیه می‌دانند:
پنجاه و دو نفر.

آن‌ها که هر قدمی برمی‌دارند، با شک برمی‌دارند:

تقریباً بقیه.

آن‌هایی که همیشه خوشحال می‌شوند کمکی بکنند،
البته اگر خیلی وقت نگیرد:
چهل و نُه نفر.

کسانی که همیشه خوب‌اند،
چون جور دیگری بلد نیستند باشند:
چهار ... خُب ... شاید هم پنج نفر.

کسانی که قادرند تحسین کنند،
بدون دشمنی:
هجده نفر.

آن‌ها که اشتباه می‌کنند،
از روی جوانی (که البته می‌گذرد):
شصت نفر، شاید کمی بیشتر یا کمتر.

آن‌هایی که در هیچ کاری به حساب نمی‌آیند:
چهل و چهار نفر.

کسانی که در ترسِ دایمی‌اند ــ
ترس از کسی یا چیزی:
هفتاد و هفت نفر.

آن‌هایی که توانایی شادی کردن دارند:
حداکثر بیست نفر.

کسانی که به‌تنهایی بی‌آزارند،
اما در میان جمع وحشی می‌شوند:
مطمئناً بیشتر از نیمی از مردم.

کسانی که وقتی در موقعیتش قرار می‌گیرند، بی‌رحم می‌شوند:
بهتر است ندانیم،
حتی عدد تقریبی‌اش را.

کسانی که بعد از فهمیدنِ حقیقتی عاقل می‌شوند:
خیلی بیشتر از کسانی نیستند
که پیش از آن عاقل‌اند.

کسانی که در زندگی به چیزی غیر از مادیات فکر نمی‌کنند:
چهل نفر.
(هر چند امیدوارم اشتباه کرده باشم.)

کسانی که دیر یا زود
کمرشان زیر بارِ درد خم می‌شود،
در تاریکی ــ بدون هیچ کورسوی امیدی:
هشتاد و سه نفر.

آن‌هایی که نیکوکارند:
سی و پنج نفر،
که نسبتاً رقمِ بالایی است.
آن‌هایی که هم نیکوکارند، هم فهمیده:
سه نفر.

آن‌هایی که سزاوارِ دلسوزی‌اند:
نود و نُه نفر.
آن‌هایی که فانی‌اند:
صد نفر از صد نفر ــ
این عدد، تا این لحظه، همچنان بدون تغییر باقی مانده است.

{ ویسواوا شیمبورسکا }



چه کسی اسرافت می کند؟
در حالی که من
به ذره ذره تو
محتاجم..

{ جان یوجل }


+{Hurts Like Hell}


پیشترها فقط چشم‌هایت را دوست داشتم
حالا چین و چروک‌های کنارشان را هم
مانند واژه‌ای قدیمی
که بیشتر از واژه‌ای جدید همدردی می‌کند...

پیشترها فقط شتاب بود.
برای داشتن آنچه داشتی، هربار دوباره
پیشترها فقط حالا بود، حالا پیشترها هم هست
چیزهای بیشتری برای دوست داشتن
راه‌های بسیاری برای انجام دادن این کار.

حتا کاری نکردن خود یکی از آنهاست
فقط کنار هم نشستن با کتابی
یا با هم نبودن، در کافه‌ای در آن گوشه
یا همدیگر را چند روزی ندیدن
دلتنگ همدیگر شدن، اما همیشه با همدیگر...


{ هرمان د کونینک }

ترجمه: مؤدب میرعلایی

http://bayanbox.ir/view/8397489682697235005/IMG-20170417-205642.jpg


+عکس از خانم سارا اسکویی


به چه درد می‌خورد که هزاران خورشید
در آسمان بازی کنند
اما در دل تو
چراغی نمی‌خندد ؟

به چه درد می‌خورد که هزار شهر را بگردی
اما به راه دل خویش
آگاه نباشی ؟

به چه درد می‌خورد
که صدها هزار یار داشته باشی
اما نتوانی
دلت را یار خود کنی ؟

به چه درد می‌خورد
از هرچه مروارید دریاهاست
گردن‌بندی برای دختری ساز کنی
اما نتوانی
دل خویش را به او تقدیم کنی ؟

{ لطیف هلمت }


چند پسر دبیرستانی بودیم. زنگ ادبیات برایمان معنایی نداشت، حداقل نه با آن دست های خسته ی به جان آمده از نوشتن تمام آن معنی ها و مترادف ها و آرایه ها که باید درهم و برهم جایشان میکردیم در آن صفحات کوچک. بالای شعرها، زیر آن و گاهی در فضای سفید خالی بالای صفحه!

زنگ تفریح؟ آوای نجات بود..بعدها؟ گاج سبز. کتابی که معلم های ادبیاتمان به چشم رقیب به آنها نگاه میکردن و چشم دیدنش را هم نداشتند .

سه سال با همین وضعیت سپری شد و مطمئنم همه چیز همانطور میماند اگر آن مرد مهربان و دوست داشتنی پا به مدرسه مان نمیگذاشت. انسان بزرگی بود و این را از نجابت چشم هایش به راحتی میشد خواند . گاهی شعر می گفت و اگر اصرار زیادی میکردیم چند بیتی هم برای ما میخواند.

از این گله میکرد که اشعارش به سبک شعرهای کهن است و باید از این قالب خارج شود و رنگ و بویی تازه بگیرد. رنگ و روی این زمانه را. ما اما  اعتراضی نداشتیم. تنها با سرخوشی نگاهش میکردیم و از شنیدن صدا و هنرنمایی اش با کلمات کیف میکردیم. علاقه ی من به شعرخواندن از همانجا شروع شد.

البته برای ساکت نشاندن آن همه پسر دبیرستانی، که  اصلا هم سر به راه نبودند باید ترفندهای زیرکانه تری به کار میرفت. یکی از این ترفندها تشویق ما برای شعر خواندن و درک بهتر ابیات با به کار انداختن قوه ی تخیل و ساختن داستان های من در آوردی برای هر بیت و هر غزل بود! نتایج گاهی جالب، گاهی بامزه و گاهی هم بسیار مسخره بود!

کار سختی نبود. تنها باید با نگاهی، همیشه زمینی، از خودمان میپرسیدیم داستان تولد این بیت چه میتوانسته باشد؟ اولین بیت هایی که با این هدف خوانده شد، این مرواریدهای سعدی بودند..


از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

پیغام آشنا نفس روح پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای؟

من در میان جمع و دلم جای دیگر است..


حالا که چندسالی از آن روزها گذشته دقیقاً خاطرم نیست که چه داستانی برایش ساختیم. تصویر مبهمی که به یادم مانده، آمدن محبوب سعدی در پشت پرده ی آن مهمانی بوده که سعدی به جای بودن در کنار او، در آن حضور داشته...و این جوابی ست که سعدی بعدها به پیغام و اعتراض معشوقش داده..در توجیه آن جای دیگر بودن و نبودن کنار او!

گوهر بعدی این بود..

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی!


شاید در همان مهمانی، محبوب شنیده که سعدی به جای صحبت از او مشغول به چیز دیگری بوده؟ بحث های مردانه..حتی شاید تصور اینکه او از دیگری صحبت میکرده..

و بعدها با گلایه این حرف ها را به زبان آورده، که چرا و چطور حرفی جز من بر زبان داشتی

و سعدی چه داشته که بگوید، جز این مصرع بی نظیر و رندانه! همه بر سر زبانند و تو در میان جانی!

امروز که با علاقه ی شخصی و اشتیاق بیشتر غزل های سعدی را میخوانم، هرکدام را داستانی بی نظیر می یابم که از پرداخت من بی نیاز است. اما جا برای خیال پردازیهای بیشتر؟ با این ابیات ظریف؟ بیشتر از هر زمانی به چشمانم می آید..

او ما را تشویق به خاطر سپردن این کلام های هنرمندانه، این گردن آویزهای مروارید میکرد. نه برای اینکه به نمایششان بگذاریم یا اینکه روزی با آنها مشاعره کنیم..که برای آویختن شان به گردن کسی که دوستش داریم. برای آنکه در هر موقعیتی بودیم و مصداقی برای آن ابیات بوده، بتوانیم افکار شیرین تری داشته باشیم و ملایم تر و مهربان تر صحبت یا رفتار کنیم.

آنچه همیشه ورد زبانش بود و در جمع های خصوصی تر به ما توصیه میکرد..بخوانید، به یاد بسپارید و زمزمه کنید. روزی، برای آرام کردن کسی که از جان، دوستش دارید..



چیزی را جستجو کردن
همیشه یافتن چیز دیگری است.

پس برای یافتن چیزی
باید به جستجوی آنچه نیست، بروی.

پرنده ای را جستجو کردن، گل سرخی را یافتن،
عشق را جستجو کردن، تبعید را یافتن،
هیچ را جستجو کردن، انسان را شناختن،
به عقب رفتن برای پیشروی کردن.

رازِ راه نه در فرعی‌هایش،
نه آغازِ مشکوک
و پایانِ تردیدآمیزش،
که در طنز گزنده‌ی دو طرفه‌هایش است.

همیشه می‌رسی ؛ ولی به جایی دیگر
همه چیز می گذرد ؛ اما در دیگر سو...

{ روبرتو خواروز }


ترجمه: مودب میرعلایی


نه در نگاه اول
بلکه عشق

در آخرین نگاه است

زمانی که می خواهد از تو جدا شود
آن گونه که به تو می نگرد
به همان اندازه دوستت داشته است..

 { ناظم حکمت }



گویند که یار دگرى جوى و ندانند ؛
بایست که قلب دگرى داشته باشم!


{ عماد خراسانى }


+هم صحبتی و بوس و کنارت همه گو هیچ

  من از تو نباید خبری داشته باشم ؟


تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید ؟

تو یکی نه ای ، هزاری! تو چراغ خود برافروز...


{ مولانا }


+در این بیت مولانا ضمن به رسمیت شناختن زندگی اجتماعی انسان و تحت تاثیر جبر محیط قرار داشتن اشاره میکند که این اجتماعی بودن و این در تاثیر همگان بودن هیچ خدشه ای به فردیت و وظایف فردی انسان وارد نمی کند و هر کسی در همان حدی که میتواند مسئول اندیشه ها و رفتار و گفتار خویش است



دنیا خوشست و مال عزیزست و تن شریف

لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست...


{ سعدی  }


http://bayanbox.ir/view/1358168276411705707/IMG-20170120-232627.jpg


+ قهرمان ؟ یا قربانی بی شعوری یک حکومت ؟

آن ها که سال هاست از مقتول شهید می‌سازن تا انگ قاتل نگیرن...