دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

۶۷ مطلب با موضوع «شعرهایی که باید برایت بخوانم» ثبت شده است


پیشترها فقط چشم‌هایت را دوست داشتم
حالا چین و چروک‌های کنارشان را هم
مانند واژه‌ای قدیمی
که بیشتر از واژه‌ای جدید همدردی می‌کند...

پیشترها فقط شتاب بود.
برای داشتن آنچه داشتی، هربار دوباره
پیشترها فقط حالا بود، حالا پیشترها هم هست
چیزهای بیشتری برای دوست داشتن
راه‌های بسیاری برای انجام دادن این کار.

حتا کاری نکردن خود یکی از آنهاست
فقط کنار هم نشستن با کتابی
یا با هم نبودن، در کافه‌ای در آن گوشه
یا همدیگر را چند روزی ندیدن
دلتنگ همدیگر شدن، اما همیشه با همدیگر...


{ هرمان د کونینک }

ترجمه: مؤدب میرعلایی

http://bayanbox.ir/view/8397489682697235005/IMG-20170417-205642.jpg


+عکس از خانم سارا اسکویی


بر کنده ی تمام درختان جنگلی
نام ترا به ناخن برکندم
اکنون ترا تمام درختان
با نام می شناسند

نام ترا به گرده ی گور و گوزن
با ناخن پلنگان بنوشتم
اکنون ترا تمام پلنگان کوه ها
اکنون ترا تمام گوزنان زردموی
با نام می شناسند

دیگر
نام ترا تمام درختان
گاه بهار زمزمه خواهند کرد
و مرغ های خوشخوان
صبح بهار

نام ترا
به جوجه های کوچک خود یاد خواهند داد

ای بی خیال مانده ز من ، دوست
دیگر ترا زمین و زمان
از برکت جنون نجیب من
با نام می شناسند

ای آهوی رمنده ی صحرای خاطره
در واپسین غروب بهار
نام مرا به خاطر بسپار..

{ منوچهر آتشی }


+{Anathema - Untouchable, Pt. 1 }

 

بیدار شو
تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده
تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم..

{ پل الوار }


http://bayanbox.ir/view/4728021328374392610/e4d0d19f67ac8fe8fab4c8314002a412.jpg


+حس می‌کنم تنهایی ستاره را..این همه ستاره‌ی تنها ؟ یکی به یکی نمی‌گوید بیا..هر یک..از آسمانه‌ی خویش..چونان چشم پرنده ، درخشان..از آشیانه‌ی تاریک..(منوچهر آتشی )

+{Sormeh - Elegy }


در زدن لئا همیشه شبیه شعر بود - والا ، در آمیخته با تردیدی زیبا و به تمامی مقطع و قائم { چون سطرهای زیرهم شعر } شروع در زدنش از معصومیت و زیبایی خودش می گفت و تصادفاً به گفتن از پاکی همه ی دوشیزه های جوان ختم میشد..


+مجموعه داستان نغمه ی غمگین | داستان دختری که میشناختم | جی.دی.سلینجر


چند پسر دبیرستانی بودیم . زنگ  ادبیات برایمان معنایی نداشت  ، حداقل نه با آن دست های خسته ، به جان آمده از نوشتن تمام آن معنی ها ، مترادف ها و آرایه ها که باید در هم و بر هم جایشان میکردیم در آن صفحات کوچک . بالای شعرها ، زیر آن و گاهی در فضای سفید خالی بالای صفحه !

زنگ تفریح آوای نجات بود..بعدها ؟ گاج سبز.کتابی که معلم های ادبیاتمان چشم دیدنش را هم نداشتند .

سه سال به همین وضع طی شد و مطمئنم همه چیز همانطور میماند اگر آن مرد مهربان و دوست داشتنی به مدرسه مان نمی آمد . خودش شاعر بود..و از آن بیشتر ، انسان . گاهی غزل هایش را برایمان میخواند . از این گله میکرد که اشعارش به سبک شعرهای کهن است و باید از این قالب خارج شود و رنگ و بویی تازه بگیرد . رنگ و روی این زمانه را . ما اما انتقاد و اعتراضی  نداشتیم ..تنها نگاهش میکردیم و از شنیدن صدایش لذت میبردیم . علاقه ی من به شعر خواندن از همانجا شروع شد .

البته برای ساکت نشاندن  آن همه پسر دبیرستانی ، که  اصلا هم سر به راه نبودند ،در کلاس ادبیات باید ترفندهای زیرکانه تری به کار میرفت .

یکی از این ترفندها تشویق ما برای شعر خواندن و درک بهتر ابیات با به کار انداختن قوه ی تخیل و ساختن داستان های من در آوردی برای هر بیت و هر غزل بود ! نتایج گاهی جالب ، گاهی بامزه و گاهی هم بسیار مسخره بود !

کار سختی نبود . تنها  باید با نگاهی ، همیشه زمینی ، از خودمان میپرسیدیم داستان تولد این بیت چه میتوانسته باشد ؟

اولین بیت هایی که با این هدف خوانده شد ، این مرواریدهای سعدی بود ..


از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

پیغام آشنا نفس روح پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است..


حالا که چندسالی از آن روزها گذشته دقیقاً خاطرم نیست که چه داستانی برایش ساختیم. تصویر مبهمی که به یادم مانده حضور محبوب سعدی در پشت پرده ی مهمانی و جمعی بوده که  سعدی به جای بودن در کنار او ، در آن حضور داشته...و این جوابی ست که سعدی بعدها به پیغام معشوقش داده..در توجیه آن جای دیگر بودن و نبودن کنار او !


گوهر بعدی این بود..

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی !


شاید در همان مهمانی..محبوب شنیده که سعدی به جای صحبت از او مشغول به چیز دیگری بوده ؟ بحث های مردانه..حتی شاید تصور اینکه او  از دیگری صحبت میکرده..

و بعدها با گلایه این حرف ها را به زبان آورده..که چرا و چطور حرفی جز من بر زبان داشتی ؟

و سعدی چه داشته که بگوید ، جز این مصرع بی نظیر و رندانه !همه بر سر زبانند و تو در میان جانی!

امروز که با علاقه ی شخصی و اشتیاق بیشتر غزل های سعدی را میخوانم ، هرکدام را داستانی بی نظیر می یابم که از پرداخت من بی نیاز است..اما جا برای خیال پردازیهای بیشتر ؟ با این ابیات محکم ؟ بیشتر از هر زمانی به چشمانم می آید..

او ما را تشویق به خاطر سپردن این گردنبندهای مروارید ، این کلام های هنرمندانه میکرد..نه برای اینکه به نمایششان بگذاریم ، نه اینکه روزی با آنها مشاعره کنیم..برای آنکه در هر موقعیتی بودیم که مصداقی برای آن ابیات بوده ، افکار شیرین تری داشته باشیم و ملایم تر و مهربان تر صحبت و رفتار کنیم..

و  آنچه همیشه ورد زبانش بود و در جمع های خصوصی تر به ما توصیه میکرد..بخوانید،به یاد بسپارید و زمزمه کنید.

روزی..برای آرام کردن کسی که از جان ، دوستش دارید..



Wherever you are
You know that I adore you
No matter how far
Well, I can go before you
And if ever you need someone
Well, not that you need helping
But if ever you want someone
Know that I am willing..




می خواستم به صدای تو گوش کنم
به صدای تو..که غمگین می کند و رستگار

می خواستم
آن دانه غمگین باشم
به صدای تو
از خاک سر بزنم..

می خواستم
با من حرف بزنی
و روز را از شب جدا کنی..

{ رسول پیره }



نه به خاک در بسودم ، نه به سنگش آزمودم

به کجا برم سری را که نکرده ام فدایت؟!


 { بیدل دهلوى }



یک زندگی کم است..
برای آن‌که تمام شکل‌های دوستت دارم را
با تو در میان بگذارم..

می‌خواهم هر صبح که پنجره را باز می‌کنی
آن درخت روبه‌رو من باشم، فصل تازه من باشم
آفتاب من باشم، استکان چای من باشم
و هر پرنده‌ای که نان از انگشتان تو می‌گیرد..

یک زندگی کم است برای شاعری که
می‌خواهد در تمام جمله‌ها دوستت داشته باشد..


دیدار یار غایب  ، دانی چه ذوق دارد ؟

ابری که در بیابان ، بر تشنه‌ای ببارد !


{ سعدی }


+تنها چیزی که ایران به دنیا اومدنو برام قابل تحمل میکنه اینه که دیگه لازم نیست برای خوندن سعدی فارسی یاد بگیرم :)



بیشترین چیزی که در عشق تو آزارم می دهد
این است که چرا نمی توانم بیشتر دوستت بدارم
و بیشترین چیزی که درباره حواس پنجگانه عذابم می دهد
این است که چرا آنها فقط پنج تا هستند نه بیشتر !؟

زنی بی نظیر چون تو
به حواس بسیار و استثنایی نیاز دارد
به عشق های استثنائی
و اشک‌های استثنایی...

بیشترین چیزی که درباره «زبان» آزارم می دهد
این است که برای گفتن از تو، ناقص است
و «نویسندگی» هم نمی تواند تو را بنویسد!
تو زنی دشوار و آسمانفرسا هستی
و واژه های من چون اسب‌های خسته
بر ارتفاعات تو له له می زنند
و عبارات من برای تصویر شعاع تو کافی نیست ...

مشکل از تو نیست!
مشکل از حروف الفباست
که تنها بیست و هشت حرف دارد
و از این رو برای بیان گستره ی زنانگی تو
ناتوان است!

بیشترین چیزی که درباره گذشته ام با تو آزارم می دهد
این است که با تو به روش بیدپای فیلسوف برخورد کردم
نه به شیوه ی رامبو، زوربا، ون گوگ و دیک الجن و دیگر جنونمندان
با تو مثل استاد دانشگاهی برخورد کردم
که می ترسد دانشجوی زیبایش را دوست بدارد

مبادا جایگاهش مخدوش شود!
برای همین عذرخواهی می کنم از تو
برای همه ی شعرهای صوفیانه ای که به گوشت خواندم
روزهایی که تر و تازه پیشم می آمدی
و مثل جوانه گندم و ماهی بودی
از تو به نیابت از ابن فارض، مولانای رومی و ابن عربی پوزش می خواهم...

اعتراف می کنم
تو زنی استثنایی بودی
و نادانی من نیز
استثنایی بود!

{ نزار قبانی }


+ترجمه : دکتر یدالله گودرزی



هر آن کست که ببیند روا بود که بگوید...

که من بهشت بدیدم ، به راستی و درستی !


{ سعدی }


+گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من

تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی !



مثل حرف‌های آخر خورشید
سرخ سرخم

چگونه باید آسمان را ترجمه کرد
که چیزی جا نیفتد؟

من هنوز زنده‌ام
و گاهی برای پرنده‌ها دست تکان می‌دهم

مثل باران
می‌میریم و زنده می‌شویم
در ابرهایی که.. دیگر مثل قبل نیستند
که هربار سکوت را بیشتر ترجیح می‌دهند

لاک‌پشتی ، مدام تا گلویم بالا می‌آید
و دوباره درون آب می‌افتد
آیا انسان
حرفی‌ بود که باید زده می‌شد؟

پرنده
حرفی نیست
که از دهان آسمان بیرون آمده باشد..

زمین
آن گوشی نیست که آسمان آرزویش را داشت
خدایان مدام بین زمین و آسمان پرواز می‌کنند
تا انسان از سردرگمی درآید
انسانی که عینک آفتابی می‌زند
انسانی که چتر می‌خرد

چگونه سر به مهر بگذارم
وقتی که بال‌های خدا باز بازند؟
وقتی که پروازش
لبخندی‌ست بر صورت آسمان

تو را تماشا می‌کنم
و عبادت من، این‌گونه است...


{ مهدیار دلکش }


http://bayanbox.ir/view/617715555925481939/d83533a67c5ae96a145e1e84f39bb839.jpg


عشق ..
گاه چون ماری در دل می‌خزد
و زهر خود را آرام در آن می‌ریزد

گاه یک روز تمام چون کبوتری
بر هرّه‌ی پنجره‌ات کز می‌کند
و خرده‌نان می‌چیند
 
گاه از درون گلی خواب‌آلود بیرون می‌جهد
و چون یخ، نمی، بر گلبرگ آن می‌درخشد
و گاه حیله‌گرانه تو را
از هر آن‌چه شاد است و آرام
دور می‌کند..
 
گاه در آرشه‌ی ویولونی می‌نشیند
و در نغمه‌ی غمگین آن هق‌هق می‌کند
و گاه زمانی که حتی نمی‌خواهی باورش کنی
در لبخند یک نفر جا خوش می‌کند..
 

{ آنا آخماتووا }


+{Butterfly }



گویند که یار دگرى جوى و ندانند ؛
بایست که قلب دگرى داشته باشم!


{ عماد خراسانى }


+هم صحبتی و بوس و کنارت همه گو هیچ

  من از تو نباید خبری داشته باشم ؟


کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر .

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها،
معنی عهد و پیمان نمی‌دهند .

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری...


{ ورونیکا شوفستال }



برایت عطر باغ و میوه های جنگلی را
عشق بازی در شنبه های لبریز از عشق
یکشنبه های آفتابی
و دوشنبه های خوش خُلق را آرزو میکنم.

برایت یک فیلم با خاطرات مشترک
نوشیدن شراب با دوستانت
و یک نفر که تو را بسیار دوست دارد آرزو می کنم.

برایت شنیدن واژه های مهربان
دیدن زندگی درحال عبور
رویت شبی با ماه کامل
و مرور یک رابطه ی دوستانه ی عمیق را  میخواهم

برایت خنده های بی حساب مانند کودکان
گوش سپردن به پرنده وقتی می خواند
و نشنیدن خداحافظی را آرزو میکنم

سرودهای عاشقانه
دوش گرفتن زیر آبشار
خواندن آوازهای نو
انتظاری عاشقانه در ایستگاه قطار
و یک مهمانی پر از صدای گیتار برایت آرزو می کنم.

یافتن خاطرات یک عشق قدیمی
داشتن شانه های صمیمی
کف زدن های شادمانه
بعد ازظهرهای آرام
نواختن گیتار برای او که دوستش داری
شرابی سفید و یک دنیا عشق را

برایت آرزو می کنم .

{ کارلوس دروموند د آندراده }


http://bayanbox.ir/view/3622825687180123218/IMG-20161106-181907.jpg

ترجمه: مسعود درویشی

+{Andy Williams - Walk Hand In Hand }



برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داری

کجا یادآوری از من؟ که از من بهتری داری


چه محتاجی به آرایش؟ که پیش نقش روی تو

کس از حیرت نمی‌داند که بر تن زیوری داری


من مسکین سری دارم، فدای مهرتست، ار چه

تو صد چون من به هر جایی و هر جایی سری داری


نشاید پر نظر کردن به رویت، کان سعادت را

مبارک ناظری باید، که نیکو منظری داری


نثار تست سیم اشک من، لیکن کجا باشد؟

بر توسیم را قدری، که خود سیمین بری داری


شکایت کردم از جور تو یاران را و گفتندم:

برو بارش به جان می‌کش، که نازک دلبری داری !


چو فرهاد، اوحدی، دانم که روزی بر سر کویت

ببازد جان شیرین را، که شیرین شکری داری..


{ اوحدى }


+هععععی روزگار...

{ Richard Anthony Aranjuez - Mon Amour}



من به تو مایل و تویی هر نفسی ملولتر..

وه که خجل نمی‌شود میل من از ملال تو !


{ مولانا }


+عشق کمینه نام  تو چرخ کمینه بام تو

   رونق آفتاب‌ها از مه بی‌زوال تو...


سپاس از دوست و همراه همیشگی آریانای عزیز :)


زنی را می‌خواهم
که مانند درخت باشد
با برگ‌های سبزی که در باد می‌رقصند

آغوشش
چون شاخه‌های درخت باز باشد
و خنده‌اش
از تاریکی‌های زمین الهام گرفته
در سرانگشت‌هایش پراکنده شود

زنی را می‌خواهم چون درخت
که هر طلوع و غروب
از افقی بگریزد

در حالی که از اسارت خود در خاک گریه می‌کند ..


{ بیژن جلالی }


+{Kamran Rasoolzadeh - Zan }