دچــآر باید بود..

تو را هر کس به سوی خویش خواند/ تو را من جز به سوی تو نخوانم...

دچــآر باید بود..

تو را هر کس به سوی خویش خواند/ تو را من جز به سوی تو نخوانم...


فیلم های خوب کوک آدم را تغییر میدهند. نه تنها سطح، که ماهیت انتظارات ما را از یک مدیوم عوض میکنند. آنها پاسخ نیازهای ما نیستند بلکه نیازهای جدیدی در ما به وجود می آورند...


http://s9.picofile.com/file/8320767350/db66e2009730af1280d2c9a7f68b08cf.jpg


+به پیشنهاد نرگس بود.

هفت ساعت فیلم. شاید نابخردانه ترین سوالات اینها باشند: هفت ساعت؟ خسته کننده نیست؟ چی قراره بگه؟ باید بگم حتی یک لحظه اش هم خسته کننده نبود. حتی یک ثانیه هم بهم اجازه نداد بپرسم، قراره چی بگه. هر سکانس شبیه یه موجود زنده ست که رشد کردنشو به چشم میبینی و هر لحظه میتونی هرم نفس هاشو روی گردنت احساس کنی. هر برداشت، شبیه یک تابلوی نقاشی حیرت انگیزه. نه شبیه تابلوهای خیره کننده اما ملال آور تارکوفسکی و آنگلوپولوس. تماماً چیزی دیگر...اقتباسی از رمان تانگوی شیطان، شاهکار لاسلو کراسناهورکایی.



هر دو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.
چنین اطمینانی زیباست،
اما تردید زیباتر است.

چون قبلاً همدیگر را نمی‌شناختند،
گمان می‌بردند هرگز چیزی میانِ آنها نبوده.
اما نظرِ خیابان‌ها، پله‌ها و راهروهایی
که آن دو می‌توانسته‌اند از سال‌ها پیش
از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

دوست داشتم از آنها بپرسم
آیا به یاد نمی‌آورند ـ
شاید درون دَری چرخان
زمانی روبه‌روی هم؟
یک «ببخشید» در ازدحام مردم؟
یک صدای «اشتباه گرفته‌اید» در گوشیِ تلفن؟
- ولی پاسخ‌شان را می‌دانم.
نه، چیزی به یاد نمی‌آورند.

بسیار شگفت‌زده می‌شدند
اگر می‌دانستند که دیگر مدت‌هاست
بازیچه‌ای در دستِ اتفاق بوده‌اند.

هنوز کاملاً آماده نشده
که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،
آنها را به هم نزدیک می‌کرد دور می‌کرد،
جلوِ راهشان را می‌گرفت
و خنده‌ٔ شیطانی‌اش را فرومی‌خورد و
کنار می‌جهید.

علائم و نشانه‌هایی بوده
هرچند ناخوانا.
شاید سه سالِ پیش
یا سه‌شنبهٔ گذشته
برگِ درختی از شانهٔ یکی‌شان
به شانهٔ دیگری پرواز کرده؟
چیزی بوده که یکی آن را گم کرده
دیگری آن را یافته و برداشته.
از کجا معلوم توپی در بوته‌های کودکی نبوده باشد؟

دستگیره‌ها و زنگِ درهایی بوده
که یکی‌شان لمس کرده و در فاصله‌ای کوتاه آن دیگری.
چمدان‌هایی کنار هم در انبار.
شاید یک‌شب هر دو یک‌خواب را دیده باشند،
که بلافاصله بعد از بیدارشدن محو شده.

بالاخره هر آغازی
فقط ادامه‌ای ست
و کتابِ حوادث
همیشه از نیمه‌ٔ آن باز می‌شود.


{ ویسواوا شیمبورسکا }


+{Kevin Kern - Childhood Remembered  }


الان دقیقا ۱۰۰ سال از وضع قانون ممنوعیت مواد در ایالات متحده و بریتانیا میگذرد، و بعد آن را به بقیه دنیا تحمیل کردیم. یک قرن از زمان گرفتن این تصمیم واقعا سرنوشت‎ساز از سوی ما برای گرفتن معتادها و تنبیه‎شان و باعث رنجشان شدن میگذرد، چون باور داشتیم که باعث پاک شدن آنها میشد.
برای تحقیق در مورد اعتیاد سراغ آدمهای مختلف در سراسر دنیا که قبلا روی این موضوع کار کرده‎اند رفتم. در ابتدا اصلا فکر نمی‎کردم بیش از ۴۸۰۰۰ کیلومتر را طی کنم، اما خب این کار را کردم.
تنها کشوری که تا به حال از کلیه مواد از ماری‌جوانا گرفته تا کراک جرم زدایی کرده، پرتقال است.
میتوانم بگویم تقریبا همه آنچه درباره اعتیاد فکر می‎کردیم اشتباه است.
اما بگذارید با چیزیی شروع کنم که فکر می‎کنیم واقعیت دارد. فرض کنید همه شما، برای ۲۰ روز، سه بار در روز هرویین مصرف کنید. چه اتفاقی میفتاد؟ فکر می‎کنیم در آخر آن ۲۰ روز، شما معتاد به هروئین می‎شوید، نه؟ این تفکر من هم بود.
اما یک جای داستان می‎لنگد. اگر امروز بیرون بروم و ماشین بهم بزند و لگنم بشکند، به بیمارستان برده می‎شوم و کلی دیامورفین به من تزریق خواهد شد. دیامورفین همان هروئین است. راستش خیلی بهتر از هروئینی است که ممکن است در خیابان بخرید، چون کاملا از لحاظ دارویی خالص است. و یک مدت طولانی برایتان تجویز خواهد شد. کلی آدم توی این اتاق هست که شاید خودشان ندانند اما کلی هروئین مصرف کردند. و اگر اعتقاد ما درباره اعتیاد راست باشد چه اتفاقی باید بیفتد؟ باید معتاد شوند. بررسیهای واقعا دقیقی انجام شده. این اتفاق نمیفتد؛ حتما متوجه شدید وقتی مادر بزرگتان عمل پیوند لگن داشته از بیمارستان معتاد بیرون نیامده.
پروفسور بروس الکساندر، استاد روانشناسی در ونکوور برایم توضیح داد که ایده اعتیادی که ما همگی در ذهنمان داریم قصه است، تنها نتیجه یک سری آزمایشاتی است که اوایل قرن ۲۰ام انجام شدند. آزمایشاتی واقعا ساده. اگر موشی را بگیرید و توی قفس بندازید و بهش دو بطری آب بدهید: یکی فقط آب و آن یکی آبی که کمی هرویین یا کوکایین به آن افزوده شده، موش تقریبا همیشه آب حاوی مواد را ترجیح می‎دهد و تقریبا همیشه خودش را سریعا می‎کشد.
در دهه ۷۰، پروفسور الکساندر این آزمایش را مورد بررسی قرار داد و فهمید که: آهان، ما موش را در یک قفس خالی می‎گذاریم. پس کار دیگری ندارند، جز استفاده کردن از این مواد. پس باید چیزی کمی متفاوت را امتحان کرد. پس پروفسور آلکساندر قفسی ساخت که " پارک موش" نام دارد، که در واقع بهشت موشهاست. یک عالم پنیر و توپ رنگی توش هست، با یک عالم تونل. از همه مهمتر، کلی دوست دارند.‎‎ یک عالم هم سکس اگر بخواهند. و آن دو بطری آب هم البته هست، آب عادی و آب حاوی مواد. اما نکته جالب اینجاست که، در پارک موش، اونها آب حاوی مواد دوست ندارند. تقریبا هیچوقت استفاده نمی‎کنند. از تقریبا ۱۰۰٪ اوردز در زمانی که تنها هستند به صفر درصد اوردوز در جایی که زندگی شاد و پر از ارتباط دارند می‎رسیم.
آزمایشی انسانی نیز هم‌زمان و با همان اصول وجود دارد که جنگ ویتنام نام دارد! در ویتنام، ۲۰ درصد کل نیروهای آمریکایی کلی هروئین مصرف می‎کردند، و اگر به گزارشات خبری آن زمان نگاه بیاندازید، واقعا نگران بودند، چون فکر می‎کردند، خدای من، وقتی جنگ تمام شود، ما قرار است صدها هزار معتاد و عملی در خیابانهای ایالات متحده داشته باشیم. آن سربازها که کلی هروئین مصرف می‎کردند مورد بررسی قرار گرفتند. چه بسرشان آمد؟ معلوم شد که به مراکز بازپروری نرفتند؛ دچار افسردگی ناشی از ترک نشدند؛ نود و پنج درصد آنها خیلی ساده مصرف هروئین را متوقف کردند. پروفسور الکساندر به این فکر کرد که احتمالا داستان متفاوتی درباره اعتیاد به جز قصه وسوسه‎های شیمیایی وجود دارد. گفت، شاید اصلا اعتیاد درباره ‎‎وسوسه‎های شیمیایی نباشد. شاید اعتیاد ماجرای قفس باشد. شاید اعتیاد راهی برای تطبیق با شرایط محیطی باشد.
پروفسور دیگری بود به اسم پیتر کوهن در هلند که گفت شاید نباید آن را حتی اعتیاد بنامیم. شاید باید آن را پیوند یافتن بنامیم. بشر نیاز ذاتی و طبیعی برای پیوند و رابطه داشتن دارد، و وقتی ما شاد و سالم هستیم، با یکدیگر رابطه و پیوند برقرار خواهیم کرد، اما اگر به خاطر این که در زندگی شکست خورده‎اید یا منزوی هستید یا از شوک ناشی حادثه‎ای رنج می‎برید، قادر به انجام آن نباشید، با چیزی پیوند خواهید خورد که به شما نوعی حس تسکین یافتن را بدهد. که خب می‎تواند قمار کردن باشد یا دیدن پورن، ممکن است کوکایین باشد یا ماری‌جوانا، اما حتما با چیزی پیوند خورده و ارتباط برقرار می‎کنید چون این در ذات ماست آن چیزی است که ما بعنوان بشر نیاز داریم.
همه ما دسترسی به مواد اعتیاد‌آور داریم، ولی دلیل اینکه معتاد نمیشویم این است که پیوندها و ارتباطاتی داریم که میخواهیم برای آنها حاضر باشیم، شغل و افرادی داریم که دوستشان داریم و ارتباطات سالمی داریم.
بخش اصلی اعتیاد، درباره نداشتن توان تحملِ حاضر بودن در وضعیت کنونی زندگیتان است.
در همه جای دنیا با معتادان بسیار بد برخورد می‎شود. تنبیه‎شان می‎کنیم. شرمسارشان می‎کنیم. سوابق جزائی برایشان درست می‎کنیم. سر راه ارتباط مجددشان موانعی قرار می‎دهیم. دکتری در کانادا به اسم دکتر گابور میت به من گفت اگر میخواستیم سیستمی را طراحی کنیم که اعتیاد را بدتر می‎کند، همین سیستم می‌بود.
پرتغال جایی است که تصمیم گرفت درست نقطه مقابل آن را انجام دهد. در سال ۲۰۰۰، پرتقال یکی از بدترین معضلات مواد را در اروپا داشت. یک درصد جمعیتش به هروئین اعتیاد داشتند که واقعا سرسام‎آور است، و هر سال، آنها خیلی بیشتر و بیشتر به شیوه آمریکایی متوسل می‎شدند. افراد را تنبیه کرده و گاو پیشانی سفیدشان می‎کردند و باعث شرمساری بیشترشان می‎شدند، و هر سال، مشکل بدتر می‎شد. و یک روز، نخست وزیر و رهبر جناح مخالف با هم نشستند و تصمیم گرفتند مجمعی از دانشمندان و پزشکان را برای حل خلاقانه این مشکل تشکیل دهند. مجمعی را به سرپرستی مرد بی‎نظیری به اسم دکتر خواوو گوالوو دایر کردند، تا همه شواهد جدید را بررسی کنند، و در نهایت جوابشان این بود، " از همه مواد از حشیش گرفته تا کراک جرم زدایی کنید، اما— و این گام مهم بعدی است— همه آن پولی که برای جدایی معتادان از جامعه استفاده می‎کردید را بردارید و در عوض خرج پیوند مجددشان با جامعه کنید."
کاری که آنها کردند کاملا عکس شیوه آمریکایی بود: برنامه‎ای انبوه کار آفرینی برای معتادان، و وامهای خرد برای معتادان تا تجارتهای کوچکی را راه بیاندازند. برای مثال فردی که قبلا مکانیک بوده، دولت به کارفرما میگوید این فرد را استخدام کن، نصف دستمزدش را پرداخت خواهم کرد. هدف این بود که حتما هر معتادی در پرتقال صبح‌ها برای بیرون آمدن از رخت خواب دلیلی داشته باشد. و وقتی رفتم و معتادها را در پرتقال دیدم، آنها در ضمن کشف مجدد هدف، پیوندها و روابط را با اجتماع از نو بازسازی کردند.
الان ۱۵ سال از شروع این آزمایش می‎گذرد، و نتایج آشکار شده‌اند: مواد تزریقی در پرتقال طبق آمار مجله جرم شناسی بریتانیا، تا ۵۰ درصد کاهش داشته. مرگ و میر ناشی از استعمال بیش از حد مواد و شاخص ایدز در معتادان شدیدا کاهش داشته. اعتیاد در تمامی مطالعات به طور قابل توجهی کاهش یافته. الان تقریبا هیچکس در پرتقال تمایلی به بازگشت سیستم قدیمی ندارد.
ما امروزه در فرهنگی زندگی می‎کنیم که آدمها بطور فزاینده‎ای واقعا در برابر کل انواع اعتیادات آسیب پذیر هستند، خواه تلفن‌های هوشمندشان باشد یا خرید کردن و خوردن باشد.
 اگر به شما بگوییم که برای مدتی موبایلتان را باید خاموش کنید، وحشت‌زده می‌شوید، مثل معتادانی که به آنها گفته شود موادفروششان برای چند ساعتی در دسترس نخواهد بود. ما فکر می‎کنیم که اجتماع کنونی ما بیش از هر زمان دیگر از ارتباطات بهره می‎برد. اما بیشتر از هر زمان دیگر، ارتباطاتی که داریم یا فکر می‎کنیم داریم، بیشتر به تقلید مسخره‎‌ای از رابطه بشر میمانند.
 اگر با بحرانی در زندگی خود مواجه شوید؛ حتما متوجه خواهید شد که فالوئرهایتان در توئیتر کنارتان نخواهند نشست. دوستان فیسبوک تان به شما در برخورد با آن کمکی نخواهند کرد. دوستانی واقعی که با آنها روابط رودرروی عمیق و ریشه‎دار به شما کمک خواهند کرد.
 و تحقیقی توسط بیل مک‎کیبن میانگین تعداد دوستان نزدیکی که هر آمریکایی میتواند در هنگام بحران با آنها تماس بگیرند را بررسی می‌کند. این رقم از دهه ۱۹۵۰ با شتاب ثابتی در حال پایین آمدن است. سهم هر فرد برای فضای محل زندگی‎اش افزایش مداوم داشته، و بنظرم استعاره‎ای است از انتخاب ما برای فرهنگی که ایجاد کرده‎ایم. فضای بیشتر را با دوستان طاق زده‎ایم، اشیا را با ارتباطات طاق زده‎ایم، و نتیجه این که یکی از تنهاترین اجتماعاتی هستیم که تابحال بوده. جامعه‎ای خلق کرده‎ایم که خیلی بیشتر شبیه آن قفس متروکه است و خیلی کمترشبیه پارک موش.
وقتی از این سفر طولانی برگشتم و همه اینها را آموختم، به معتادان زندگی‎ام نگاه انداختم، و اگر واقعا رک و راست باشید، دوست داشتن فرد معتاد سخت است. شما کلی از اینها را می‎شناسید. بیشتر اوقات عصبانی هستید. همه ما کمی با این منظره آشنا هستیم که با دیدن معتادی فکر می‎کنیم، کاشی کسی مانعت میشد. و انواع نسخه‎ها در نحوه برخوردمان با معتادها پیچیده می‎شود.
فکر کردم، چطور می‎توانم یک پرتغالی باشم؟ و آنچه سعی کرده‎ام الان انجام دهم، و ادعا نمی‎کنم که دائم انجام می‎دهم و نمی‎توانم به شما بگویم که آسان هست، گفتن این حرف به معتادهای زندگی‎ام هست که میخواهم رابطه‎ام را با شما عمیق‎تر کنم، به آنها بگم، دوستتون دارم خواه چیزی مصرف کنید یا نه. دوستت دارم، در هر حالتی که هستی؛ و اگر به من احتیاج داری، میام و کنارت می‎نشینم چون دوستت دارم و نمیخوام تنها باشی یا احساس تنهایی کنی.
و فکر می‎کنم که هسته آن پیغام— تو تنها نیستی، ما دوستت داریم— باید همان پاسخی باشه که ما در سطوح مختلف به معتادها می‎دهیم، در سطوح اجتماعی، سیاسی و فردی. صد سال است که ساز جنگ در برابر معتادها میزنیم. من فکر می‎کنم از ابتدا باید برایشان ترانه‎های عاشقانه میخواندیم، چون نقطه مقابل اعتیاد، هوشیاری (پاکی) نیست. نقطه مقابل اعتیاد، "ارتباط" است.

+برگرفته از سخنرانی یوهان هری در تد


بخشی از برنامه های ماهانه و تجربیات روزمره ام در کانالم قرار میگیرند، به خاطر ساده تر بودن شیوه به اشتراک گذاری...

Movies


این ماه آثاری از

Lars von Trier

تماشا میکنم...


http://s9.picofile.com/file/8320437518/au600_antichrist01.jpg


Serials


The Big Bang Theory American sitcom 8.3/10IMDb Season 11

http://bayanbox.ir/view/3909692706473031380/18e1584d0df1af4ceaecb43389fdda7f.jpg


House of Cards American web television series 9/10 · IMDb Season 5


http://bayanbox.ir/view/1912149306970424305/house-of-cards-season-4-poster-by-noplanes-d9s0k1u.jpg



Documentary


Spielberg 2017 ‧ Documentary ‧ 2h 27 7.7/10IMDb


http://s9.picofile.com/file/8320437492/spielberg.jpg




نقاشی های
Raffaello Sanzio رو تماشا میکنم


http://s8.picofile.com/file/8320437500/autorretrato_rafael.jpg


و دیه گو ریورا


http://s9.picofile.com/file/8317413292/diego_rivera_jpg_Portrait.jpg


Books


بوطیقای روایت در مثنوی | حمید رضا توکلی | 706 ص   تا فصل 3
آناتومی افسردگی | محمد طلوعی | 286 ص
راه هنرمند | جولیا کامرون | گیتی خوشدل | 275 ص
یوزپلنگانی که با من دویده اند | بیژن نجدی
گرگی در کمین | عباس کیارستمی | 173 ص


وقتی تمام حرکات و رفتارهات، حتی کوچک ترینشون، معنی خاصی دارند، طبیعتاً تمایل داری دیگران هم متوجه معنای اون ها باشند. نزدیک ترین انسان ها به ما، کسانی هستند که تلاش بیشتری برای دیدن و درک کردن تمام این ها میکنند.



یه روز قرار بود جهانو زیر و رو کنی...الان رفتی تو غارت...از اونجا فقط نگاه میکنی...میتونستی نگاه هم نمیکردی...رووت میشد یه کاغذ میذاشتی اینجا و می نوشتی...به من مربوط نیست. لطفاً به من کاری نداشته باشید!


+چیزهایی هست که نمیدانی | فردین صاحب زمانی...


  1. Rebecca 1940 ‧ Mystery/Thriller ‧ 2h 10m 8.2/10IMDb
  2. Shadow of a Doubt 1943 ‧ Drama/Mystery ‧ 1h 48m 8/10IMDb
  3. Notorious 1946 ‧ Thriller/Drama ‧ 1h 42m  8/10IMDb
  4. Rope 1948 ‧ Drama/Mystery ‧ 1h 20m 8/10IMDb
  5. Strangers on a Train 1951 ‧ Drama/Crime film ‧ 1h 43m 8/10IMDb
  6. Rear Window 1954 ‧ Thriller/Action ‧ 1h 55m 8.5/10IMDb
  7. Vertigo 1958 ‧ Thriller/Romance ‧ 2h 9m 8.4/10IMDb
  8. North by Northwest 1959 ‧ Thriller/Drama ‧ 2h 25m 8.4/10IMDb
  9. Psycho 1960 ‧ Slasher/Thriller ‧ 1h 49m 8.5/10IMDb
  10. The Birds 1963 ‧ Drama/Mystery ‧ 2 hours 7.7/10IMDb
  11. Frenzy 1972 ‧ Film adaptation/Thriller ‧ 1h 56m 7.5/10IMDb


  1. Law of Desire 1987 ‧ Thriller/Drama ‧ 1h 42m 7.2/10IMDb
  2. Women on the Verge of a Nervous Breakdown 1988 ‧ Drama/Comedy 7.6/10IMDb
  3. Tie Me Up! Tie Me Down! 1989 ‧ Drama/Crime film ‧ 1h 51m 7/10IMDb
  4. Kika 1993 ‧ Comedy/Black comedy ‧ 1h 54m 6.5/10IMDb
  5. The Flower of My Secret 1995 ‧ Drama ‧ 1h 43m Play trailer on YouTube 7.1/10IMDb
  6. All About My Mother 1999 ‧ Comedy-drama/Drama ‧ 1h 45m 7.9/10IMDb
  7. Talk to Her 2002 ‧ Drama/Mystery ‧ 1h 56m 8/10IMDb
  8. Bad Education 2004 ‧ Drama/Mystery ‧ 1h 49m 7.5/10IMDb
  9. Volver 2006 ‧ Drama/Mystery ‧ 2h 1m 7.6/10IMDb
  10. Broken Embraces 2009 ‧ Drama/Thriller ‧ 2h 10m 7.2/10IMDb
  11. The Skin I Live In 2011 ‧ Drama/Thriller ‧ 2 hours 7.6/10IMDb
  12. Julieta 2016 ‧ Drama/Romance ‧ 1h 40m  7.1/10IMDb


  • Out of Schedule
  1. My Night at Maud's 1969 Éric Rohmer Drama/Comedy-drama ‧ 1h 50m

  2. Killing Mad Dogs 2001 Bahram Beyzai Thriller/Drama ‧ 2h 15m 7.9/10 IMDb
  3. Wing Mirror‬‎  Manouchehr Hadi 6.3/10  IMDb
  4. Frida 2002 Julie Taymor Drama/Romance ‧ 2h 3m 7.4/10IMDb
  5. The Day I Became a Woman 2000 Marzieh Meshkini Drama/Worl 7.3/10IMDb
  6. The Snow on the Pines 2012 Peyman Moaadi Drama ‧ 1h 32m 6.8/10 · IMDb


Serials

  1. Dark German thriller series 8.8/10IMDb Season 1 http://s9.picofile.com/file/8304329134/check_mark.png  
  2. The Marvelous Mrs. Maisel American comedy 9/10IMDb Season 1 http://s9.picofile.com/file/8304329134/check_mark.png 
  3. House of Cards American web television series 9/10 · IMDb Season 5 http://bayanbox.ir/view/727623696836522790/110975-simpleicon-business.jpg
    The Story of God  American television series 8.1/10IMDb Season 1 http://s9.picofile.com/file/8304329134/check_mark.png


Painting

  1. Frida Kahlo http://s9.picofile.com/file/8304329134/check_mark.png 
  2. Diego Rivera  http://bayanbox.ir/view/727623696836522790/110975-simpleicon-business.jpg

Books

http://s9.picofile.com/file/8304329134/check_mark.png دنیای قشنگ نو | آلدوس هاکسلی | سعید حمیدیان | 295 ص
http://s9.picofile.com/file/8304329134/check_mark.png مردی به نام اوه | فردریک بکمن |فرناز تیمورازف  | 376 ص
http://s9.picofile.com/file/8304329134/check_mark.png رویای تبت | فریبا وفی | 175 ص
http://bayanbox.ir/view/727623696836522790/110975-simpleicon-business.jpgیوزپلنگانی که با من دویده اند | بیژن نجدی
http://bayanbox.ir/view/727623696836522790/110975-simpleicon-business.jpgلذات فلسفه | ویل دورانت | عباس زریاب | 519 ص
http://s9.picofile.com/file/8304329134/check_mark.png عرفان و رندی در شعر حافظ | داریوش آشوری | 402 ص
http://bayanbox.ir/view/727623696836522790/110975-simpleicon-business.jpgمسئله اسپینوزا | اروین یالوم | حسین کاظمی | 460 ص
http://s9.picofile.com/file/8304329134/check_mark.png خدا بزرگ نیست | کریستوفر هینچز | 377 ص
http://s9.picofile.com/file/8304329134/check_mark.png هنر شناخت مردم | پل دی تیگر  | محمد گذرآبادی | 312 ص
http://bayanbox.ir/view/727623696836522790/110975-simpleicon-business.jpg
خاستگاه آگاهی | جولیان جینز | 507 صفحه



کتاب را باید دست دوم کرد، نباید آکبند نگه داشت. قبول ندارید؟ بعضی ها وقتی کتاب می خرند اول جلدش می کنند بعد لایش را خیلی آرام باز می کنند جوری که صفحات کتاب تا نشوند و خیلی با احتیاط ورق می زنند و بعد هم کتاب را می گذارند توی کتابخانه و به زور به این و آن امانت می دهند. آنها فقط یک دلیل قانع کننده برای این نوع پاسداشت کتاب دارند؛ عمر کتاب طولانی می شود.

کتاب برایشان به مثابه تنه درختی است که نباید رویش یادگاری نوشت. کتاب برایشان به مثابه تلویزیونی است که نباید پیچ های پشتش را باز کرد وگرنه از ارزش می افتد. کتاب برایشان مسواک و شانه یی است که نباید به کسی قرضش داد. کتاب برایشان حریم شخصی است که نباید با کفش تویش رفت و ردپایی گذاشت. کتاب هایشان هیچ وقت به لکه چای آغشته نشده. کتاب هایشان هیچ وقت بوی کسی غیر از خودشان را نگرفته، کتاب هایشان هیچ وقت جاهای عجیب و غریب را تجربه نکرده، خطی غیر از حروف ریز تایپ شده به هم چسبیده لای خطوط شان و حاشیه سفید ورق هایشان خودش را جا نکرده، چیزی لای صفحاتش جا نمانده. کتاب هایشان تاریخ ندارد. اگر کتاب شناسنامه یی نداشت و معلوم نبود که تاریخ نشرش مال سال 1365 است، فکر می کردی همین الان از کتابفروشی خریده. اما کتاب ها مگر می گذارند که تاریخ ازشان نگذرد؟ برخلاف میل صاحبان شان صفحات سفید شروع می کنند به زرد شدن، شروع می کنند به پیر شدن و شکننده شدن. این است که نمی شود همه چیز را آکبند نگه داشت.

نمی گویم بردار کتاب را خط خطی کن یا چای را بریز رویش و قند را بزن توی چای و بگذار دهانت اما وسواس زیادت را کنار بگذار و اگر از جمله یی خوشت آمده زیرش خط بکش. اگر خط داستان را گرفته یی و داری یک داستان دیگر ازش می سازی یا اگر اتفاق بعدی را که در صفحات دیگر قرار است بخوانی، پیش بینی کرده یی در حاشیه کتاب بنویس. اصلاً خودکارت رابردار و در حاشیه کتاب «وی» بکش. بعد کتاب خودش تبدیل می شود به یک داستان مستقل. سال ها بعد ورقش می زنی و یادت می آید که کجا خوانده بودیش، وقت خواندنش چه چیزهایی توی سرت می گذشت یا کتاب را به چه کسانی قرض داده بودی. داستان خودت را قاطی داستان کتاب کن.
کتاب قلمروی است که باید فتحش کرد وگرنه سال ها بعد به دست آدم های دیگر، به دست زمان فتح می شود. قبول ندارید نه؟

+مرضیه رسولی


تواضع های ظالم مکر صیادی بود بیدل...
که میل آهنی را خم شدن قلاب می‌سازد!


{ بیدل دهلوی }


سال‌هاست که گفته می‌شود زبان مورد استفاده برای توصیف گرایش‌های تیپ، گاهی باعث تشتت و سردرگمی ناخواسته می‌شود؛ چون بیشتر ما کلماتی مثل برون‌گرا و درون‌گرا را شنیده‌ایم و معنایی را از آن‌ها استنباط می‌کنیم که منطبق با معنای مورد استفاده در تیپ‌شناسی نیست. مثلا خیلی‌ها فکر می‌کنند درون‌گراها افرادی خجالتی و گوشه‌گیرند و برون‌گراها معاشرتی و پرحرف. این تعریف، نه بسنده است و نه دقیق. بسنده نیست، چون این بعد از تیپ شخصیت، چیزهایی به مراتب بیشتر از صرف میزان تمایل افراد به تعامل اجتماعی دارد. و دقیق نیست، به این دلیل که برخی برون‌گراها خیلی خجالتی‌اند و برخی درون‌گراها خیلی معاشرتی و خونگرم. این تمایزات در قسمت‌های بعدی و پس از بحث عمیق درباره‌ی ویژگی‌های تیپ، روشن خواهد شد. اما عجالتا سعی کنید تا جایی که می‌توانید، پیش‌فرض‌های احتمالی را درباره‌ی معنای این کلمات، کنار بگذارید.


برای شناخت دیگران، نخست باید خود را بشناسی.
این گفته‌ی قدیمی به‌ویژه در مورد آشنایی با تیپ‌های شخصیتی مصداق دارد. پس نخستین کاری که باید بکنید، درک مفاهیم تیپ است؛ تا حدی که بتوانید تیپ شخصیتی خودتان را به‌دقت مشخص کنید. خواندن این مطالب را یک رشته ماجراهای آموزشی تلقی کنید. هر چند لازم است یک رشته اصول بنیادی را درک کنید، شما هم مثل میلیون‌ها نفر دیگر متوجه خواهید شد که خواندن، فکر کردن و صحبت کردن درباره‌ی تیپ‌های شخصیتی، کاری جالب و مفرح است.
حال، مطالعه درباره‌ی چهار بعد تیپ را آغاز می‌کنیم تا معلوم شود کدام ویژگی‌ها بیشترین هماهنگی و تناسب را با شما دارند. ما برای کمک به شما، سوالات متعددی را مطرح کرده‌ایم که منعکس کننده‌ی تفاوت‌های موجود میان قطب‌های متضاد است. بخش اعظم مطالبی که درباره‌ی ویژگی خود می‌خوانید، ظاهرا در مورد شما درست است؛ اما برای این که دقیقا تمایز قائل شوید، ویژگی‌ها در قالب اصول کلی ارائه شده که در واقع، معرف حدود نهایی است. سعی کنید در هیچ موردی روی یک مثال خاص برای یک ویژگی تمرکز نکنید؛ بلکه توجه خود را به یک الگوی رفتار معطوف کنید که در مقایسه با نقطه‌ی مقابل آن، به شکلی پیگیرتر و باثبات‌تر، شبیه به شماست. حتی اگر یک مثال دقیقا شبیه شما به نظر رسید، قبل از این که تصمیمی بگیرید، ببینید آیا بقیه‌ی مثال‌ها هم با شما هماهنگی دارد یا نه.


+هنر شناخت مردم | پل دی تیگر  | محمد گذرآبادی | 312 ص


+مثل این که شما زیاد فیلم های اکشن میبینید...

-و شما فیلم های وقیح!


+سگ کشی | بهرام بیضایی...


http://s8.picofile.com/file/8319672776/Sag_koshi_UPTV_ir_129011_2018_02_17_22_29_16_.JPG


مژده شمسایی بعضی جاها خیلی بد بازی میکنه و بعضی جاها عجیب خوبه...

تو این سکانس فوق العاده ست....


+ خب دیلاق از پنجه بکس خوشت میاد نه؟


http://s8.picofile.com/file/8319673626/Sag_koshi_UPTV_ir_171685_2018_02_17_22_36_58_Small_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8319673618/Sag_koshi_UPTV_ir_171696_2018_02_17_22_39_00_Small_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8319673634/Sag_koshi_UPTV_ir_171709_2018_02_17_22_39_01_Small_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8319673642/Sag_koshi_UPTV_ir_171727_2018_02_17_22_39_02_Small_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8319673650/Sag_koshi_UPTV_ir_171808_2018_02_17_22_37_03_Small_.JPG


و بهرام بیضایی از معدود آدم های دنیاست که بهشون حسودیم میشه...




آدم‌هایی که بی‌خداحافظی رها می‌کنیم، روابط انسانی که پایانشان نقطه نمی‌گذاریم و دوستی‌های گرمی که بی‌هوا معلق می‌گذاریم مثل تفنگ چخوف بر دیوار زندگی ما آویزان می‌مانند، آماده شلیک، و وبال و سنگین.


+نفیسه مرشدزاده


مارتین و بینا راثبولت که الان بیش از سه دهه است با هم ازدواج کردن اونقدر به هم نزدیک اند که بچه هاشون اونا رو به یه اسم صدا میکنند...ماربینا.
مارتین که موفق به تهیه میلیونها فراورده فناوری و سرمایه گذاری های دارویی شده نمیتونه زندگی رو بدون بینا تصور کنه. برای همین بینا۴۸ رو ساخت یک ربات که با خاطرات، باورها و ارزش های بینای واقعی طراحی شده.

 
مورگان فریمن: خب چرا میخوای یه کپی از بینا درست کنی؟ هدفت از این کار چیه؟
مارتین: هدف ما از انجام این پژوهش این بود که عشق رو برای کسانی که به زندگی یا به اشخاص دیگه ای مهر میورزند تا آینده بینهایت جاودانه کنیم.

از طرف دیگه میخوایم خاطراتمون و بسته های ذهنیمون برای نوه ها و نتیجه هامون به صورت ابزاری ارتباطی با ما باقی بمونه حتی اگه بدن هامون نتونند برای همیشه دوام بیارند. این آزمایش نهایتا برای اینه که ما انسان ها بتونیم مرگ رو فریب بدیم.
مورگان، ما فکر میکنم کاری که داریم با این آزمایش انجام میدیم بخشی از فعالیت صف طویلی از انسان هاست که همیشه سعی کردند از خیانت مرگ به زندگی جلوگیری کنند...ما در وهله اول از جنگل اومدیم بیرون تا دیگه نیازمند رحم حیوانات نباشیم و بعد واکسیناسیون رو توسعه دادیم تا از بیماری ها فرار کنیم.
بنابراین فکر میکنم که وظیفه صنعت پزشکی و صنعت فناوری زیستیه که مرزهای مرگ رو در آینده عقب و عقبتر برونه.

مورگان فریمن: بنابر شماری از فلسفه ها یکی از چیزهایی که ما رو از ماشین ها متمایز میکنه چیزیه که مصریان اون رو "کا" می نامیدن و ما اون رو به عنوان "روح" میشناسیم. نظر تو در این مورد چیه؟

مارتین: چندین دهه زمان میبره تا پیشرفت های بعدی در زمینه آنچه که من و بینا خودآگاهی سایبری میدونیم با استفاده از کامپیوتر ها به بازسازی ذهن انسان بپردازه تا معلوم بشه که روح با اون تفاوتی داره یا نه...امروز کسی نمیتونه به این سوال جواب بده. پس این سوالی نیست که من و تو هم قادر به پاسخگوییش باشیم.

The Story of God with Morgan Freeman S01E01

+بینا 48 اولین واحد درسی ش رو هم گذروند.


فقط در موارد استثنایی یک زبان خارجی تبدیل به زبان خودمونی یه شخص میشه..ممکنه ما اطلاعات منطقی زیادی درمورد اون زبان داشته باشیم..ما ممکنه بتونیم از اون برای بحث درباره ی پیچیده ترین مشکلاتمون استفاده کنیم.. دامنه ی لغت وسیعی داشته باشیم..ولی مسئله اینجاست چه طور میتونیم به اون چه که عمیقا بین کلمات هجاها و حروف جدا پنهان شده برسیم؟
چطور میتونیم میراث فرهنگی اون زبان رو کشف کنیم؟ چطور میتونیم ارتباطش رو با تاریخ، سیاست، فرهنگ و زندگی روزمره پیدا کنیم...چطور میتونیم به همه ی چیزایی که روح یک زبان رو ایجاد میکنند پی ببریم؟ معانی فرازبانی  یا حتی ابعاد ماوراءالطبیعه اش رو؟
طبق نظر الیوت، شعرغیرقابل ترجمه است... ولی آیا لزوماً حق با الیوته؟ یک مترجم رو تصور کنید که میتونه همه ی علم و اطلاعات ممکن که  درباره ی کلمات یا یک زبان وجود داره جمع کنه...مترجمی که حافظه ای نامحدود داره و میتونه ازش در هر زمانی استفاده کنه..یه کامپیوتر میتونه چنین چیزی باشه.

به این وسیله فکر کنید به نظر میاد که فقط دو رقم رو تشخیص میده. صفر و یک. ولی در واقع نه تنها به چیزی که داره میشه گفت هوش..بلکه میشه اون رو صاحب یه جور هوشیاری دونست. اون گزینش ( یعنی انتخاب) میکنه...
به نظر میاد یک کامپیوتر که درست برنامه ریزی شده باشه میتونه سلیقه ی خودش رو داشته باشه...
ترجیحات زیبایی شناختی ..و حتی شخصیت...

Dekalog | Episode 1 | Krzysztof Kieslowski


اینقدر تو این مدت (از به اصطلاح دوستانم) رفتارهای عجیب و زشت دیدم که جدی جدی باید شبیه شلدون به فکر تنظیم قرار داد قبل از شروع رفاقت باشم...


http://www.salsipuedes.us/wp-content/uploads/2018/01/big-bang-theory-roommate-agreement-elegant-56-quirks-sheldon-from-quotthe-big-bang-theoryquot-that-make-him-e-of-big-bang-theory-roommate-agreement.gif



فکر میکنید تا چه اندازه به نگاهی فارغ از جنسیت در روابط اجتماعیتون رسیدید؟...اصلاً به نظر شما چقدر داشتن چنین نگاهی لازمه و اگه در یک جامعه سالم تر زندگی میکردید (با شهروندانی که از سلامت روان مناسب تری برخوردار بودند) تا کجا این دیدگاه رو عملی میکردید؟

(به ظاهر سوال ابلهانیه و پاسخ مشخصی هم داره /شاید هم نداشته باشه/ اما فکر میکنم برای جواب دادن به این سوال باید در شرایط خاص و موقعیت های ویژه ای به خودمون نگاه کنیم. منظورم نقاطیه که به چالش کشیده شدیم. نگاه کردن به احساساتی که در چنین موقعیتهایی در وجودمون جوشید یا فکری که به ذهنمون خطور کرد، وقتی: کسی شماره ای بهمون داد، دیدن کسی که دوست داشتیم در موقعیتی عجیب و در حال ارتباط برقرار کردن با شخصی که نمیشناختیم، مورد توجه قرار گرفتن توسط جنس مخالف (نه مهرورزی عاشقانه)، دیدن آدمها در پست ها و شغل ها و یا انجام کارهایی به ظاهر نامناسب با جنسیت و.....)



"روزی که زن شدم" فیلمی در سه اپیزود با فیلمنامه ای از محسن مخملباف و به کارگردانی مرضیه مشکینی ست. نام فیلم از این جمله ی مشهور سیمون دوبووار برگرفته شده است: «یک انسان زن زاده نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود»

فیلم "روزی که زن شدم" موقعیت زنانی را که درگیر مشکل زن شدن در یک جامعه مذهبی/سنتی هستند نمایش می‌دهد زنانی که نه لزوما به خاطر منفور بودن که گاهی حتی به خاطر شکل نادرستی از دوست داشته شدن زندانی خانه‌ها و جامعه بسته شده‌اند و برای رسیدن به استقلال فردی و حضور اجتماعی باید از همه چیز بگذرند.

داستان اول، داستان حواست؛ دختری در جشن تولد نه سالگی اش. تا پیش از این، حوا که کودک محسوب می شده است، اجازه داشته آزادانه با نزدیکترین دوستش که یک پسر است، بازی کند اما از امروز به بعد، او باید چادر به سر کند؛ حجابی که قرار است او را از نگاه مردان محفوظ دارد. او دیگر حق ندارد روی پشت بام برود یا با پسران هم سن و سالش بازی کند.

حوا با لحنی کودکانه از بزرگترانش میپرسد این همه تغییر برای چیست و مگر در یک شب چه اتفاقی افتاده است؟ و خب مشخص است که تنها جوابی که شنیده میشود این است که او دیگر بزرگ شده است!

به هرحال این دگرگونی و پا گذاشتن او به دنیای زنان، قرار بوده است با طلوع آفتاب، رسما اتفاق بیفتد؛ اما در اثر سماجت دخترک مادر و مادربزرگ به او تا ظهر فرصت می دهند. آنها چوبی را عمود بر زمین در خاک فرو می کنند و به حوا می گویند که وقتی سایه چوب از زمین محو شود، دوران کودکی او به پایان می رسد. حوا برای پیدا کردن پسرک به خانه شان میرود ولی از آنجا که حالا آن پسربچه بایستی تکالیف مدرسه اش را انجام دهد، اجازه خروج از خانه را ندارد. بنابراین حوا از خلال یک پنجره با پسر رابطه می گیرد. آن ها با سختی و مرارت یک آبنبات چوبی را با هم میخورند.
حوا، برای آن که زمان را از دست ندهد، مدام تکه چوب را در زمین فرو میبرد تا سایه آفتاب را اندازه بگیرد، اما سرانجام خود ِ مادر با لباس پوشیده (چادر) که سمبل دوره انتقال حوای کوچک به زنانگی است، سر میرسد. انتخابی در کار نیست. چیزی که حوا از دست میدهد  اول کودکی و بعد آزادی اوست.


http://s8.picofile.com/file/8318541718/The_Day_I_Became_a_Woman_4.jpg


اپیزود دوم با تصویری آغاز می شود که در آغاز، به نظر سوررئال و غیرواقعی می رسد؛ اما به زودی می فهمیم که توضحی منطقی برای آن وجود دارد. یک دسته زن که همه سراپا سیاه پوشیده اند، با حدت و سراسیمه سوار بر دوچرخه، در جاده ای ساحلی رکاب می زنند. یک مرد خشمگین، سوار بر اسب، زنی را که سردسته دوچرخه سواران است و آهو نام دارد، تعقیب می کند. ما شاهد یک مسابقه دوچرخه سواری زنانیم و شوهر آهو با شرکت او در این مسابقه موافق نیست، اول با دلواپسی داد می زند (آهو نباید با آن پایش که آسیب دیده است، پدال بزند) و بعد فریادهایش تهدیدآمیز می شوند (دوچرخه مرکب شیطان است و او آهو را طلاق خواهد داد). آهو همچنان به پدال زدن ادامه می دهد و شوهرش سرانجام به کمک سایر اعضای خانواده که به او پیوسته اند، به زور او را به ایستادن وادار می کند.

شخصیت اصلی این اپیزود دقیقا در وضعیت یک آهوی مورد تهاجم قرار گرفته است، اما نه به وسیله گله ای از گرگ ها که توسط مردانی آشنا. انتخاب نام شخصیت اصلی هوشمندانه بوده است!


http://s9.picofile.com/file/8318541734/The_Day_I_Became_A_Woman_by_Marziyeh_Meshkiny_Photo_by_Maysam_Makhmalbaf_022_0.jpg


خود مسابقه دوچرخه سواری که در آن دهها زن شرکت کرده اند و در یک جاده ساحلی در حال سبقت از همدیگرند، هم یک وزن تمثیلی مییابد. به این دلیل که با همه سرعتی که این زن ها در حال دوچرخه سواری دارند، نظر فیلم این است که این دوچرخه سواران به هیچ کجا نمی روند، چرا که آنها مدام در محاصره تمثیلی دریا هستند.

در اپیزود اول حوا توسط زنان (مادر و مادربزرگش) مورد آزار و اذیت قرار میگیرد اما در اپیزود دوم این مردان هستند که به صورت مستقیم آهو را تحت فشار قرار میدهند. اگرچه زنان دیگر هم با نگاه کردن و کاری نکردن (و حتی پیشی گرفتن از او) به این امر کمک میکنند.


http://s9.picofile.com/file/8318541742/the_day_i_became_a_woman.jpg


قصه سوم، مانند اپیزودی از یک فیلم کمدی صامت آغاز می شود. پسر جوانی صندلی چرخدار پیرزنی سرزنده و سرحال را هل می دهد. پیرزن پسر را به مغازه هایی هدایت می کند و از هر کدام چیزی می خرد. یک یخچال، یک تلویزیون، میز، چندین صندلی و ... چیزی نمی گذرد که پیرزن سردسته گروهی از پسربچه هایی می شود که با گاری های دستی پر از وسایل، پشت سر او راه می روند.

به زودی می فهمیم پول زیادی به او ارث رسیده است که می خواهد تا فرصت دارد، خرجش کند و همه چیزهایی را که در دوره تأهلش نمی توانسته بخرد، برای خود بخرد. صحنه با تصویری فلینی وار پایان می گیرد که تعریفش نمی کنم تا لحظه دیدنش را برایتان خراب نکنم. این تنها جایی است که فیلم از دنیای موجه و قابل هضم فاصله می گیرد و پا به جهان فانتزی می گذارد اما داستان به درستی و زیبایی به این صحنه ختم می شود.


http://s8.picofile.com/file/8318541700/bposts20171101133141_png.jpg


معصومیت کودکانه، گذشت زمان، حاکمیت بزرگسالان و اینکه نیروهای اجتماعی چقدر اجتناب ناپذیرند و جملگی روی زندگی ما سنگینی می کنند و بسیاری نکات دیگر، با بک نکته سنجی عمیق و با بیانی ساده در این فیلم مطرح شده اند. اما کلمه کلیدی فیلم روزی که زن شدم «غیرقابل اجتناب بودن» است. هر سه داستان تاملی هستند بر روی تقریبا غیر ممکن بودن گریز زنها از نقشی که بر آنها تحمیل شده است .»

داستان فیلم هیچ جایی مکث نمی کند که توضیح اضافه بدهد. شخصیت ها هم هرگز تلاش و تقلایی برای توضیح وضعیت خود و دفاع از مظلومیت یا توجیه واکنش های خود نمی کنند. مثلا زن داستان دوم، فقط تندتر و تندتر پدال می زند. دختر کوچک با آنکه دارد همبازیش را از دست می دهد، سر به زیر و بدون اعتراض، به مادر و مادربزرگش اعتماد می کند و می پذیرد که باید مانند آنها خود را از نگاه مردانی که عضو خانواده نیستند، محفوظ بدارد.

تنها زن پیر است که پیروزمندانه، هدفش را دنبال می کند و به نظر می رسد که خود را از این چرخه رها کرده است. هر چند او هم هنوز این عادت را حفظ کرده که با دیدن مردان، شال خود را روی صورتش می کشد با اینکه مدت هاست دیگر قابلیتش را برای فریفتن مردی با زیبایی اش از دست داده است. این حرکت، انگار تنها یک یادآوری است به خودش که یک زن است و باید در حیطه قوانین معینی حرکت کند. بند، ناگسستنی شده است.


http://s9.picofile.com/file/8319512476/the20day20i20became20a20woman20by20marziyeh20meshkiny20_20photo20by20maysam20makhmalbaf20_200241.jpg


این فیلم اولین ساخته مرضیه مشکینی بوده است. طبیعی ست که فیلم از نظر فنی ضعف های اساسی دارد که بازیگردانی ضعیف بازیگران کودک در اپیزود اول مهم ترینشان است. دیالوگ های قسمت اول ناپخته اما ایده های اپیزودهای اول و دوم تازه و هیجان انگیزاند.

با تمام این حرف ها، فکر میکنم در نهایت چیزی که بیشتر از همه اهمیت دارد نفس وجود این فیلم در سینمای ایران با چنین نگاه عمیق و همه ی این دغدغه های ارزشمند است.



+زنها به لحاظ اخلاقی چیزهای زیادی به من یاد دادن..میدونم کلمه "زنها" یه کم...
-یه کمی عوامانه ست....
+آره..احمقانه ست که آدم چند مورد خاص رو به همه تعمیم بده..ولی هر دختری که دیدم برام یه چالش اخلاقی جدید رو ایجاد کرد که من یا ازش بی اطلاع بودم یا قبلش هرگز مجبور نبودم به عینه باهاش مواجه بشم...تو هر مورد مجبور شدم رفتارهای خاصی رو در پیش بگیرم...که منو از رخوت اخلاقیم بیرون میکشیدن...

-میتونستی بر جنبه های اخلاقی تکیه کنی و جنبه های فیزیکی رو ندیده بگیری؟
+آره...ولی جنبه های اخلاقی هیچوقت خودشون رو نشون نمیدن اگه...


My Night at Maud's 1969 Éric Rohmer Drama/Comedy-drama ‧ 1h 50m


http://s8.picofile.com/file/8318330992/My_Night_At_Mauds_1969_BluRay_720p_MkvCage_YekMovie_072651_2018_02_01_16_44_49_Small_.JPG


+همیشه مشکوک بودم که تاریخ اصلاً معنایی داشته باشه...با اینحال شرط میبندم که داره؛ پس در یک وضعیت پاسکالی قرار دارم.

فرضیه الف اینه: نظام اجتماعی و سیاست بی معنی اند.
و فرضیه ب : تاریخ معنی داره.
اصلاً مطمئن نیستم که فرضیه ب محتمل تر از فرضیه الف باشه..حتی فکر میکنم حالت عکسش محتمل تره..اصلاً بیا فرض کنیم فرضیه ب ده درصد شانسِ درست بودن داره و فرضیه الف نود درصد..با این وجود چاره ای ندارم جز اینکه فرضیه ب رو انتخاب کنم چون فقط در این فرضیه ست که تاریخ و البته زندگی بامعناست...بهم اجازه میده به زندگیم ادامه بدم.
اما اگه من روی فرضیه الف شرط ببندم و فرضیه ب درست باشه. با وجود احتمال بیشترش فقط فرصت زندگیم رو دور ریختم...من مجبورم فرضیه ب رو بپذیرم تا زندگی و اعمالم رو توجیه کنم...با وجود اینکه میدونم نود درصد احتمال داره من اشتباه کنم. ولی اهمیتی نداره...

- به این میگن امید ریاضیاتی...سود بالقوه بخش بر احتمال...با فرضیه بِ تو، اگرچه احتمال ناچیزه..ولی سودِ ممکن بی نهایته...
در مورد تو، معنایی برای زندگی
و در مورد پاسکال، رستگاری ابدی...


My Night at Maud's 1969 Éric Rohmer Drama/Comedy-drama ‧ 1h 50m


به غیر از انسان هایی که زندگی شان شکل خاصی ندارد باقی انسان ها به یکی از سه شکل زیر زندگی میکنند.

1.زندگی فیلسوفانه: آن شکل از زیستن که انسان با استفاده تجربیات شخصی و اطلاعات موثق دیگران اما تنها با کمک گرفتن از قوه تعقل خود برای زندگی اش تصمیم میگیرد.

2.زندگی دیندارانه: زندگی بر اساس آموزه های دین و دستورات پیشوایان فرقه ها و مسالک مختلف.

3.زندگی عارفانه: زندگی مطابق احساسات و شهود شخصی.


هرکس ممکن است بنابر دلایلی و یا حتی بدون هیچ دلیلی یکی از این شکل ها زندگی را انتخاب کند اما سوال مهم این است که آیا ممکن است این شکل ها با هم قابل جمع باشند؟ از نگاه من خیر.

ممکن است هر کدام از این راه ها در قسمتهایی مسیر مشترکی داشته باشند اما همیشه در نقاط مهمی راه شان از هم جدا میشوند. آنوقت تنها انسان هایی که چشم هایشان را بسته اند و گوش هایشان را گرفته اند میتوانند ادعا که هم اینند و هم آن.