دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن


آدم اغلب درگیر همون چیزهاییه که دائماً مسخره یا تحقیرشون میکنه..

+عقده هام


از بالا و پایین رفتن و پلکیدن میان شاخه ها خسته شده بود . دیگر هیچ چیز خشنودش نمیکرد . نه شکار ، نه عشق های گذرا و نه کتاب . حتی دیگر نمیدانست دلش به راستی چه میخواهد ..


+بارون درخت‌نشین | ایتالو کالوینو | بازگردان مهدی سحابی | انتشارات نگاه


غیرقابل تحمل ترین چیز برای من در دنیا نگاه کردن به تیک های عصبی دیگرانه..یعنی زمانی که متوجه تیک آزاردهنده ای در کسی بشم اون رابطه برای من تموم شده به حساب میاد.. حتی با وجود اینکه میدونم این چیزها خیلی دست خود آدم نیست ( هرچند باید بهش آگاه بود و همینطور دنبال درمان )

از طرف دیگه باید به خودم هم نگاه کنم..نمیدونم تیک دارم یا نه..احتمالا باید دیگران در این مورد توضیح بدن ، با وجود پرسیدن چیزی نشنیدم ولی موضوعی نیست که معمولا کسی در موردش حرف بزنه چون ناراحت کننده ست.. تنها رفتار تیک وار و نیمه ارادی که تو خودم دیدم تکون دادن مکرر و عصبی پاها موقع نشستن یا خوابیدنه..که تو 70% آدم های اطرافم هم دیدمش و چون شایع تره شاید کمتر دیده بشه و کمتر هم آزاردهنده باشه..احتمالا یه مکانیسم برای تخلیه تنش باشه..تقریباً تونستم کنترلش کنم..

+تیک به حرکات عود‌کننده، سریع و هم شکلی گفته می‌شود که معمولا به صورت غیرارادی یا بهتر است بگوییم نیمه‌ارادی اتفاق می‌افتد و شروعی ناگهانی دارد.

+سندرم پاهای بی قرار یه بیماری دیگه با نشانه های متفاوته ولی مناسب ترین اسمی بود که به ذهنم رسید !


هر تب و تابی، از نیاز ژرف تری خبر می دهد که برآورده نشده است، نشانه ی کمبودی است. نیاز کوزیمو به داستان گویی نیز نشان می داد که او چیز دیگری را جستجو می کند. هنوز عشق را نمی شناخت. بی شناخت عشق تجربه های دیگر به چه کار می آید؟ بدون شناختن مزه ی زندگی، به خطر انداختن آن چه سودی دارد؟


+بارون درخت‌نشین | ایتالو کالوینو | بازگردان مهدی سحابی | انتشارات نگاه


یا ترک گل لعل همی باید گفت..

یا با الم خار همی باید ساخت !

{ سعدی }



حسن آقای روحانی..این حقیقت دارد که تو هیچ وقت از آن دست سیاست‌مدارهایی نبودی که من دوست‌شان دارم. نه شبیه مصدق اسطوره‌‌وار بودی، نه مانند بازرگان صاحب اصول ؛ نه شبیه خاتمی روشن‌فکر و نه مانند میرحسین مقاوم. چهار سال پیش فرض کردم که تو خیر الموجودینی، تنها انتخاب ممکن تا بشود به منهدم نشدن این کشور امیدوار ماند. یادم هست که نومید رای دادم و یادم هست که هیچ‌وقت حاضر نشدم رییس‌جمهور صدایت کنم، رییس‌جمهورِ من یکی تمام این سال‌ها در بن‌بست اختر محصور بود.
حالا اما بعد از گذشت این سالیان می‌خواهم بگویم کاری که تو به اتفاق جواد ظریف و بیژن‌زنگنه در چهار سال گذشته انجام دادید، چیزی شبیه معجزه بود. شما یک ماشین در حال سقوط به دره تحویل گرفتید و نه فقط توانستید جلوی فاجعۀ سقوط و فروپاشی را بگیرید که قادر شدید ماشین را به سمت بالا بکشانید. شما توانستید تورم پنجاه درصدی را به نه درصد تقلیل دهید، رشد اقتصادی منفی را به رشد مثبت تبدیل کنید، اجماع جهانی علیه ایران را بشکنید، شر تحریم‌های گزنده را از سر این کشور کم کنید، سهم نفتی ما در اوپک را احیا سازید، از سنگینی جو امنیتی بکاهید و... اینها همه در حالی رخ داد که قیمت نفت نسبت به دوران معجزۀ هزارۀ سوم به کمتر از یک سوم کاهش یافته بود، دل‌واپسان یک‌روز می‌خواستند وزیر مملکت را زیر بتن دفن کنند و روز دیگر از دیوار سفارت عربستان بالا می‌رفتند، ترامپ بر سر کار آمد و بر طبل تشنج کوبید و...
این روزها دوباره ایام انتخابات است. رقبا از آسمان طبق طبق وعده نازل می‌کنند. دروغ است که چون رگبار بر ما می‌بارد: یارانه سه برابر و کارانه پرداخت و زباله برق‌ساز و شغل مهیا... تو اما دروغ نمی‌گویی، می‌دانی این میهن، رمق این قبیل تاخت‌و‌تازها را ندارد. می‌‌دانی جز بهبود بخشیدن آهسته اما مستمر شرایط کسب‌وکار، هیچ راه نجات دیگری نداریم و همین دانستن انگار که خلع‌سلاحت کرده، خسته‌ای گویا، حیران به دهان آنان نگاه می‌کنی که  وعده از پی وعده می‌دهند، بی پشتوانه؛ دروغ از پی دروغ می‌گویند بی شرمساری.
این همه نوشتم که بگویم به اندازۀ یک رای از آن هجده میلیون رای، مایلم از تو بخواهم آن روزها را به یاد بیاوری که حقوق‌دان بودی و برابر سرهنگ‌ها سینه‌سپر کردی تا ما را از شر گازانبر در امان نگه داری. می‌خواهم که آن روزها را به یاد بیاوری و دوباره همان بشوی که به کلید تدبیر و امید مجهز بود و بانی امیدواری برای ملتی شد. ما به همان حسن‌روحانی محتاجیم تا دوباره بتوانیم با افتخار پشت‌سرش جمع شده و یک‌پارچه گردیم تا این ملک را از طوفان‌های در پیش رو عبور دهیم. لطفا باز همان باش که در تاریک‌ترین لحظات چهل سال گذشتۀ این کشور شجاعانه از نور گفت و امیدوار ماند. از یاد مبری کاش که در این وانفسا، تو دقیقا همان سیاست‌مداری هستی که ایران ما به آن احتیاج دارد: واقع‌بین، باهوش، توسعه‌گرا و منعطف.لطفا ناامیدمان نکن آقای رییس‌جمهور .


+امیرحسین کامیار


از این همیشه در دسترس بودن و دم دستی بودن امروزی خوشم نمی آید..دلم میخواست گم تر باشم و رسیدن به من دشوار باشد . آنقدر که اگر کسی مرا خواست پیدایم نکند..و اگر باز هم خواست پیدایم نکند.. و اگر باز هم میخواست ؟..اینبار خودم ، با کمال میل ، به سمتش پرواز کنم..
نمیخواهم جمله ی مزخرف ِ " آدم ها وقتی برای چیزی سختی کشیده باشند قدرش را خواهند دانست" را بگویم..دلم میخواست کسی باشد که قبل از سختی کشیدن ، از همان اول هم ، قدرم را بداند...



می دانست که همبستگی و سازمانیابی انسان را نیرومند می کند، توانایی و استعداد هر کس را شکوفا می سازد، و شادی و شوری را به وجود می آورد که در زندگی تکروانه به ندرت حس می شود. شادی پی بردن به این نکته که مردمان بسیاری هستند که همه خوب و درستکار و کارآمدند و می توان به آن ها اعتماد کرد.

هنگامی که آدمی تنها و تکرو زندگی می کند، فقط یک جنبه ی انسان های دیگر را می بیند، جنبه ای که آدمی را وا می دارد همواره به هوش باشد و حالتی دفاعی به خود بگیرد .


+بارون درخت‌نشین | ایتالو کالوینو | بازگردان مهدی سحابی | انتشارات نگاه


وقت خوندن این پست انگار باری بعد از مدت ها از روی دوشم برداشته شد . همیشه همینطوره . وقتی فکر میکنی تو یه موقعیت ، یا یه شکل از بودن یا داشتن یه احساس تنهایی همه چیز برات سخت تر میشه . خیلی نگذشته از زمانی که من از رنج نداشتن حرف با خیلی از آدم ها رها شدم . بدست آوردن عزت نفس ، پذیرفتن و بیشتر دوست داشتن خودم باعث شد رنج جای خودشو به بی خیالی و البته گاهی هم معذب بودن بده..

در واقع من دیگه مشکلی با خودم و این موضوع ندارم اما وقتی این شکل از بودنو در آدم های دیگه ای هم میببینم ،همه چیز عادی تر میشه و کمتر احساس غریب بودن میکنم..
این روزها سعی میکنم بیشتر حرف بزنم و با آدم های بیشتری تعامل کنم و نذارم این احساس در من شکل بگیره که : "خب ، من اینطور هستم و همیشه همینطور خواهم بود " و اینجوری خودم رو به شکل خاصی از "ّبودن" محکوم و محدود کنم .

با این همه میدونم شکلی از سکوت همیشه در من و با من خواهد بود .



http://bayanbox.ir/view/6356234959761641265/IMG-20160625-092722.jpg


یک . صبر کن، بهار، پرنده های کوچکی که میان شکوفه های درختان تبریزی آواز سر می دهند. شب، گربه های نر قیل و قالی به پا می کنند، اردک های نر بر رودخانۀ سن دور اردک های ماده می چرخند و بعد عشاق. به من نگو که عشاق را نمی بینی. آنها همه جا هستند. بوسه هایی بی پایان، نیمکت های اشغال شده، حیله های عشاق و پچ پچه های آنان. نگو نمیبینی، نمی شنوی.


دو . تو حسودی؟ احساس کمبود می کنی؟

من؟ حسادت؟ کمبود عشق؟ نه نه..شوخی می کنی.

چه اهمیتی دارد؟ این احمق ها که همه ی دنیا را با اشتیاق سیری ناپذیرشان خسته می کنند، چه جای حسادت دارند؟ این موضوع چه اهمیتی دارد؟..


سه . بله ، البته باید بگویم من حسودم ! شاید حسادتم خوب دیده نمیشود . عینک میخواهی ؟ اینطور از پا در آمده ام و باز هم حسادتم را نمیبینی ، نمی بینی که عشق را کم دارم ؟


+دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد | آنا گاوالدا | الهام دارچینیان


خدا می داند چندبار با قلبی پیچ و تاب خورده در خیابان برگشتم چرا که فکر کردم قسمتی از اندام او را دیده ام..یا صدایش را شنیده ام ..یا مثلا مویش را از پشت..چند بار؟ تصور میکردم دیگر به او فکر نمی کنم اما کافی بود لحظه ای در محلی اندکی آرام , تنها شوم تا دوباره یاد او به سراغم بیاید.


+دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد | سال ها | آنا گاوالدا | الهام دارچینیان


کارهای هنرمندانه را تحسین می کنم. بسیار محتاط، تقریبأ نامحسوس، کاملأ حساب شده و اجرایی دقیق، بله همین که پالتو را روی شانه های لطیف و تسلیمم می گذارد، در چشم به هم زدنی روی جیب داخلی کتش خم می شود تا نیم نگاهی به پیام های دریافتی تلفن همراهش بیندازد.

به ناگاه ، همۀ حواسم را باز می یابم.

خیانت.

قدر ناشناسی.

پس من بدبخت این جا چه کار می کنم!!!

من که نزدیک بودم، شانه هایم گرم و آرام و دست های تو نزدیک! پس چه کردی؟

چه کار برایت مهم تر از دریافت لطف زنانه ی من بود. آن هم زنی این طور رام؟

نمی توانستی تلفن همراه لعنتی ات را بعدا وارسی کنی، دست کم بعد از عشق باختن من؟


+دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد| آنا گاوالدا| الهام دارچینیان




بیشتر اونجایی که میگه : " نه همزبان دردآگاهی..

{Mohamad Reza Shajarian - Bihamzaban }



یه مدت بود که داشتم به ساختن برند شخصی فکر میکردم . چیزی که میتونه بهت لذت ، قدرت ، اعتبار و جایگاه اجتماعی بده و دستتو برای انجام دادن کارهایی که میخوای بازتر کنه .

با وجود همه ی این مزایا مطمئنا هزینه هایی هم باید پرداخت بشه . زمان و انرژی که باید صرف رسیدن و نگهداریش کنی و تغییراتی که در رفتار و شخصیتت به وجود میاد قطعاً قابل چشم پوشی نیست . محدودیت هایی که یک هویت واقعی شناخته شده برات به وجود میاره ، کارهایی که "مجبور" به انجامشون خواهی بود و مهم تر از همه ی این ها آزادی هایی که به این شکل تا حد زیادی از دست خواهد رفت .

فکر میکنم باید سعی کنم با حداقل کردن هزینه ها به حداکثر دستاوردها و امتیازاتی که در نظر دارم برسم که آسون نیست و مطمئناً زمان بر خواهد بود و برای شخصیت درونگرا و آنتی سوشیالی مثل من ، حتی آزاردهنده .

بدین ترتیب دوتا مسئله وجود داره یکی اینکه هنوز مطمئن نیستم دقیقاً میخوام در چه جهتی فعالیت کنم و دیگری اینکه نمیدونم واقعاً حاضرم چه هزینه هایی بپردازم !



فکر میکنم تو این چند روز به اندازه یکسال تغییر کردم..طبق تصمیماتی که بعد از خوندن کتاب زوربا گرفته بودم پیش رفتم و به هیچ پیشنهادی نه نگفتم..البته یه تبصره برای این قانون گذاشتم و اون هم عدم وجود آسیب های بلندمدت جسمانی ، روانی و عاطفی در صورت قبول اونها بود..پیش بینی کردم و دوتا از این پیشنهادات رو مطابق این تبصره دیدم و بهشون نه گفتم اما پاسخم به مابقی مثبت بود..

تصورم این بود که من آدم تنها سفر کردنم و نهایتا کمپ های دونفری..اما این تجربه باعث شد بفهمم گروه خوب میتونه همه معادلات رو به هم بریزه و لذت بخش ترین لحظات و خاطرات رو رقم بزنه ، جوری که این سفر به بهترین تجربه ی زندگیم تا این لحظه تبدیل شد..از طرفی متوجه شدم این یه بخش از سبک زندگی مورد علاقه ی منه..حداقل یک سفر گروهی با یک مجموعه ی باحال و یک یا دو شهر یا طبیعت گردی انفرادی در هر ماه..زندگی به اشکال دیگه مایه خسران خواهد بود .



کارهای برجسته ای که آدمی به پیروی از وسوسه ای درونی می کند باید ناگفته بماند ، همین که آن را به زبان بیاوری و از آن لاف بزنی چیزی بیهوده و بی معنی جلوه می کند و پست و بی مقدار می شود .


+بارون درخت نشین | ایتالو کالینو | ترجمه: مهدی سحابی


من دقیقاً همون " خب که چی ، که چی بشه ، به کجا میرسه ؟ ، به چه دردی میخوره ؟ خب حالا.. " هستم :)


http://bayanbox.ir/view/4064025170591141216/photo-2017-01-26-00-09-30.jpg



فکر میکنم یکی از بزرگترین دستاوردهای یک انسان بالغ خردمند آن است که دست از زندگی دیگران میشوید و تماما مشغول زندگی خودش میشود .
فکر نمیکند دیگران چگونه اند یا چطور زندگی و رفتار میکنند ، پیش از این چطور بوده اند و در آینده با حفظ این رویه قرار است به کجا برسند . راجع به حرف ها و رفتارهایشان صحبت نمیکند و هیچ گونه تحلیل ذهنی از بدی ها و کاستی ها و بی اخلاقی ها و ناخوشایند بودنشان ارایه نمیکند .
او تنها به فکر خود ، خانواده و عزیزان و دوستانش است (حتی در این موارد هم به صورت حداقلی و در مرزهای مشترک زندگیش با آنها یا در صورت درخواستشان) و تنها و تنها زمانی به دیگری و دیگران میپردازد که به شکلی وارد حریم زندگی اش شده باشند . تجربه ها و آموزه های مفید و خوشایند را از آنها میگیرد و مابقی را رها میکند..نه اینکه نبیند نه اینکه نشنود ، نه اینکه نفهمد اما اهمیتی نمیدهد ، در موردشان صحبت نمیکند و بدون مشغولیت ذهنی زندگی اش را میکند .
آرزو میکنم ، امیدوارم و تلاش میکنم که از دیگری و دیگران رها شوم و تماماً مشغول خودم باشم..همینقدر خیره..مجذوب و مغروق سیاهچاله ی خودم.


http://bayanbox.ir/view/1527982026884346889/alone-artistic-broken-colorful-Favim.com-4356687.jpeg


+ایده و عکس از


+همیشه به نقاشی کردن علاقه داشتی مگه نه، دلورس؟
آرنولد همون اول این علاقه رو بهت داد . این میل رو یادته ، تلاش برای ایجاد چیزی با زیبایی پایدار؟
و این نقاشی موردعلاقه‌ آرنولد بود : میکل‌آنژ..خلقت آدم به دست خدا..
اون لحظه‌ی ملکوتی که خدا به انسان‌ها حیات و هدف بخشید

حداقل این عقیده‌ی اکثر مردمه ولی ممکنه معنای دیگه‌ای هم داشته باشه

یه چیز عمیق‌تر..شاید یه چیز پنهان..یک استعاره

-یعنی یه دروغ ؟

+آره..احتمالاً حق با توئه، دلورس..میکل‌آنژ در واقع دروغ گفته
می‌بینی ؟ 500 سال طول کشید تا یه نفر متوجه بشه که درست جلوی چشممون چیزی پنهانه
یک پزشک بود که متوجه شکل مغز انسان شد
اما پیامش ؟ شاید این باشه که منشأ موهبت خدایی...یک قدرت متعال نیست
ذهن خودمونه


Westworld.S01E10


http://bayanbox.ir/view/1877881672026591232/hith-sistine-chape.jpg


Ford: You've always had a fondness for painting, haven't you, Dolores? Arnold gave you that early on. Do you remember the desire to create something of lasting beauty? And that was his favorite painting. Dolores: Michelangelo. God creating Adam. The divine moment when God gave human beings life and purpose. At least that's what most people say, but there could be another meaning. Something deeper. Something hidden, perhaps. A metaphor

. You mean a lie

Yeah . You're probably right, Dolores. Michelangelo did tell a lie. See, it took 500 years for someone to notice something hidden in plain sight. It was a doctor who noticed the shape of the human brain. The message being that the divine gift does not come from a higher power but from our own minds.