دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار


گاهی وقتی دلم می‌خواد جمله‌ یا رهنمودی ملکه ذهنم بشه و در زندگیم ورود کنه میام این بالا و جلو چشمم می‌نویسمش.
جمله فعلی...مصرعی از حافظه. بیت کامل اینه: "به مستوران مگو اسرار مستی/ حدیث جان مگو با نقش دیوار" اگه بخوام یکی از بزرگترین پشیمونی‌ها و حسرت‌های زندگیم رو بنویسم همینه. اشتباهی که در گذشته انجام می‌دادم. حدیث جان گفتن با نااهلان، گیریم در حد یک جمله.
برای هرکسی ممکنه رخ داده باشه. تقسیم وجود و سرگذشتت با انسانی که شایسته اون حضور نبوده.
حالا اون آدم‌ چیزی از تو داره که نباید داشته باشه. تو از خودت چیزی در دست اون داری که درک ناشده، به دور انداخته شده. حالا دور از دسترس توئه و اگه صادق باشیم برای همیشه گم شده و از دست رفته. بخشی از وجود تو برای همیشه گم شده.
آشنا گرفتن ِ یک غریبه ِ دور، گناه نابخشودنیه. شاید میزان اهمیت همین حرف هم برای غریبه‌ها غیرقابل درک باشه.



آدم‌های ساده به شکل واضح و ناشیانه‌ای از خود تعریف می‌کنند، به صورت مستقیم یا با آوردن نقل قولی ساختگی یا واقعی از دیگران.
آدم‌هایی که گمان زرنگ بودن می‌برند در قالب تعریف یک قصه یا ماجرا به تشریح هوش سرشار، مهارت‌های ماورایی یا جذابیت‌های انکارنشدنی‌شان می‌پردازند. 

آدم‌های باهوش در این‌باره حرفی نمی‌زنند اما به آن تمایل دارند...آن‌ها متوجه ناکارآمدی و خجالت آور بودن دو روش اول شده اند و در این مورد کاری از دستشان برنمی‌آید.



هنر به بلوغ و کمال نرسیده. زیبایی برای عده ای انگشت‌ شمار، عین زشتی است. ولی چیز بدتری هم هست -حتی اگر تمام مردم در این دور و زمانه ی سرشار از زشتی به آن دسترسی داشته باشند- از هنر تنها به عنوان یک داروی مخدر استفاده می‌کنند تا بردگان را از بردگی خود بی‌خبر نگهدارند.

من از تمام آهنگسازان بزرگ، نقاشان و شاعران که مثل سگ سیرک به دور خود می‌چرخند و اثر هنری صادر می‌کنند، در حالی که نه دهم دنیا در فقر و کثافت نگه داشته شده متنفرم و تحقیرشان می‌کنم. هنر در اساس ارتجاعی است، چون مثل الکل تنها هدفش آن است که مردم از خوشبخت نبودن خود بی‌خبر بمانند. بزرگ ترین هنرمندان امروز خود را در خدمت استتار زشتی‌ها می‌گذارند. نقاشان، شاعران و موسیقیدانان امروز در خدمت پلیس‌اند: برای حفظ نظم موجود است که حضور دارند.


لیدی ال | رومن گاری | مهدی غبرائی‌ | ‌213 ص


این روزها با عبارت های «ثبات اندیشه»، «ثبات شخصیت» و حتی برخی ثبات های دیگر به تعارضی نفس گیر رسیده ام. اصلا مگر ثبات اندیشه یا شخصیت، ارزش اند؟
«حرف مرد یکیست»؟! چرا؟ در به در دنبال اولین کسی هستم که این جمله را گفته است. میخواهم پیدایش کنم و از او سوالهای سخت بپرسم.
گاها فکر میکنم ما تعداد زیادی از ستون های زندگی خود را روی ضرب المثل هایی بنا کرده ایم که ارزش محتوایی ندارند. همینطور روی هوا گفته شده اند؛ شاید هم زمانی کارکرد اجتماعی داشته اند ولی الان دیگر به درد نمیخورند.

حالا که بازار گزاره سازی داغ است، چرا من نسازم؟ «حرف مرد دو تاست»؛ دومی را زمانی می گوید که بفهمد حرف اولش اشتباه است. شاید هم سه تا...شاید هم n تا...چه میدانم؛ احتمالا تعداد حرفهای مرد به سمت بی نهایت میل کند. یعنی تا جایی که به کمال مطلوبش برسد. در هر حال اگر حرف مرد یکی باشد، نه خودش به آگاهی می رسد نه جامعه پیرامونش...انسان باید همیشه آماده نو شدن باشد چه در اندیشه و چه در شخصیت؛ بله، «حرف مرد n تاست».



چیز جالبی که من در توییتر دیدم و فکر می‌کنم کمتر در باقی شبکه های اجتماعی وجود داره ابراز عقیده و احساسات به شکل آزادانه، بی‌پرده و اغلب بی‌پرواست. به همین خاطر در توییتر عموما ابتذال بدون واکنش و هجمه نمی‌مونه.
این شایسته پروری و اتحاد مثبت کمتر داخل وب فارسی دیده میشه. کافیه به لیست وبلاگ‌های برتر بیان نگاه کنید. لیستی که بر اساس داده ها و برتری آماری به وجود اومده (و نه گزینش و انتخاب و داوری افراد خبره بر اساس محتوا و کیفیت)

به جز چند استثنا، صفحه اول تا چندم وبلاگ های برتر رسانه متخصصان و اهل قلم! پر از وبلاگ ‌های زرده. هرچند منطقیه وقتی داریم با شاخص های کمّی رتبه بندی می‌کنیم، وبلاگی رو
به خاطر کیفیت محتوایی پایین از لیست حذف نکنیم. اما انتشار این لیست به این شکل تا حدی کار اشتباهیه.
در واقع بیان با این کار در حال پر و بال دادن هرچه بیشتر به ابتذاله. اگرچه بر اساس اصل آزادی بیان این رسانه‌های مبتذل هم نباید مورد حذف قرار بگیرند، اما بهتره حداقل تبلیغی هم به این شکل براشون صورت نگیره.

البته انتشار این لیست از یک جهت مفیده. به این خاطر که متوجهمون می‌کنه حتی در مدیوم وبلاگ هم زردها پرمخاطب‌ترند!
من بیان رو نه به خاطر انتشار این لیست‌در این سال‌ها، که به خاطر مورد تشویق قرار ندادن و تبلیغ نکردن وبلاگ‌هایی که تولید محتوای باکیفیت دارند مورد شماتت قرار می‌دم.

اما خود وبلاگ‌نویس‌ها چه کرده اند؟ اصلا برای چند نفر این موضوع دغدغه‌ست؟ چقدر به تاثیرگذاری رسانه و شبکه های اجتماعی اعتقاد دارید؟ فکر می‌کنید چه تاثیراتی روی خودتون و دیگران داره؟ فکر می‌کنید انجام یک سری اصلاحات میتونه اثر مثبتی رو زندگی شما بذاره؟ یا تصور می‌کنید همه ی این‌ها یک سری روزانه‌نویسی بی اهمیته؟


اما اگه قراره راه حلی هم بدیم. راه‌کار‌های من:

۱. منفعل نبودن وبلاگ‌نویس های باتجربه. مطرح کردن ایده‌های تازه و پیش قدم شدن برای انجام اصلاحات، به جای ترک کردن فضا.
۲.ارتباط منظم با سرویس دهنده های وب و مطرح کردن انتقادات و پیشنهادات و پیگیری مطالبات.
۳. لینک کردن پست‌ها و محتواهای تازه و باکیفیت وبلاگ‌های دیگران به شکل منظم و موثر.
۴. دلگرمی دادن به تازه واردهای قوی و حتی متوسط، با دادن فیدبک یا لینک کردن وبلاگ اون‌ها.
۵. بایکوت کردن وبلاگ های سخیف به هرشکل. مثلا با دنبال نکردن یا به اصطلاح بَک ندادن بهشون.


چرا وبلاگ نباید یک رسانه پرطرفدار و تاثیرگذار باشه؟



بارها از خودم پرسیده ام چرا وقتی از خواب می‌پریم دنباله‌ی رویا مثل نخ بادکنکی از دست‌مان در می‌رود و دیگر نمی‌توانیم به چنگ‌اش بیاوریم. چقدر حسرت برانگیز است که نمی‌توانیم ذهن را فریب دهیم و خودمان را دوباره به خواب بزنیم و ادامه ‌اش را شبیه یک فیلم سینمایی تماشا کنیم.

چرا یک خواب خوب، یک رویا نباید کامل شود، تمام شود و به سرانجام برسد؟ 


-شاید چون زندگی کردن بعد از یک رویای تمام شده فراتر از توان آدم است.



http://s8.picofile.com/file/8342882492/photo_2018_11_16_01_07_31.jpg


عکس از «مرتضی نیک‌نهاد»‌


وقتی چیزی را به شکل روز روشن می‌بینی اما بعد از مدتی نمی‌توانی حتی گرگ و میش بودن آن را به دیگری نشان دهی، ترجیح می‌دهی روزه سکوت بگیری و صبر کنی تا وقتیکه فریاد نور، نور...خورشید، خورشید...خود به گوش‌ات آشنا برسد.



دلم می‌خواست بعد از دیدن اپیزود اول، برچسب خیلی خوب و بعد از دیدن اپیزود دوم برچسب عالیو، روی این سریال (Kidding) بچسبونم. حالا که به اپیزود هفت رسیدم هیچ دوست ندارم تموم شه.

خیلی با تصویری که پوسترها و عکس‌ها ازش به نمایش می‌ذارن متفاوته و اصلا اون چیزی که فکرشو می‌کنید نیست. بعد از تموم کردن فصل اول، سرفرصت در مورد جزئیاتی که چشممو گرفتند می‌نویسم.


http://s8.picofile.com/file/8342655426/MV5BOGY3YjY3MDUtYmJhZi00ZjUxLWI0OWYtODFhYmE5MzgzMWU1XkEyXkFqcGdeQXVyOTA3MTMyOTk_V1_SX1777_CR0_0_1777_888_AL_.jpg



+ من علاقه‌مند به فلسفه بخصوص شاخه های معرفت شناسی و متافیزیک هستم و تاکنون تلاش کرده ام از خرافه و تعصب بپرهیزم. اخیرا بحثی با عده ای از دوستانم (که آتئیستند و به چیزی ورای ماده یا خارج از علم اعتقاد ندارند) داشتیم. من نیز در برابر وجود یا عدم وجود خدا "لا ادری" هستم چرا که تاکنون دریافته ام وجود خدا از نظر فلسفی کاملا راز است (ادله در نفی و اثبات آن برابرند) و من اعتقاد دارم تمام مفاهیمی که در علم رد شده اند مطلقا نیز رد شدنی نیستند. به عبارتی حقیقت مساوی علم نیست و هر مفهومی هرچند دور از ذهن ممکن است جزئی از حقیقت باشد (مثلا گرچه فروید غریزه جنسی را علت العلل میدانست یا مارکس اختلاف طبقاتی را و امروز دریافته ایم هیچ کدام علت العلل نیستند اما بخشی از حقیقت را توضیح میدهند). بر این اساس بنده بر اثر تجربه وقایعی مثل چشم زخم یا فال قهوه (فالی که اطلاعات دقیق میگفت نه مسائلی مبهم با دایره شمول بالا) را دیده ام و گرچه دلیل علمی و فیزیکی برای توجیه ندارم اما نمیتوانم کاملا هم آن‌ها را رد کنم. در این راستا برای اصلاح تفکر دوستانم دو کتاب مامان و معنی زندگی (داستان همنشینی با پائولا) و لبه تیغ سامرست موام (داستان واقعی تجربه جوانی که یه خاور دور سفر میکند برای پرسش هایش) را معرفی کردم تا دریابند همه چیز ماده و علم نیست. اما دوستان ادعا دارند از کجا معلوم نویسندگان در روایتشان صادق بوده باشند و کتابی تا نقدی درباره آن نوشته نشود ارزش ندارد و در نهایت همه چیز را با خط کش ابطال پذیری و تکرار پذیری اندازه میگیرند. نظر شما چیست؟

-دکتر سرگلزایی: اوّل- من با شما موافقم که علم همهٔ پدیده ها را توضیح نمی دهد ولی این که علم نمی‌تواند محیط بر عالم وجود قرار گیرد به دلیل اشکال در متودولوژی علمی نیست بلکه به دلیل محدودیت های ذاتی فاهمهٔ بشر است، بنابراین در شناخت واقعی عالم وجود، روشی غیر از روش علمی، موفق تر از علم عمل نخواهد کرد؛ با این تفاوت که آزمون پذیری گزاره های علمی، امکان نقد و ابطال خود را فراهم می کنند ولی آزمون ناپذیری گزاره های ایمانی، مانع نقد و ابطال خود می شوند. بنابراین من گمان می کنم با تمام محدودیت های گزاره های علمی، تکیه بر روش علمی کمتر از هر روش دیگری باعث گمراهی ما خواهد شد.

دوّم- این که زیگموند فروید و کارل مارکس که در نظریه پردازی هایشان متودولوژی علمی را رعایت نکردند بخشی از حقیقت را بیان کرده اند به این معنا نیست که اگر آنها از متودولوژی علمی استفاده می کردند بخش بزرگتری از حقیقت را کشف نمی کردند. نبوغ فروید و مارکس به جای خود، اشتباهات فاحش شان هم به جای خود؛ من هم به نظرات فروید علاقمندم، هم به نظرات مارکس، هم به نظرات یالوم ولی این علاقه باعث نمی شود که خطاهای آنها را نبینم، خطاهایی که اگر این نظریه پردازان به متودولوژی علمی مقیّد بودند کمتر می بود. 

سوّم این که من کتاب سامرست موآم را نخوانده ام ولی نمی دانم چگونه از کتاب مامان و معنای زندگی اروین یالوم برای نقد نظر دوستان تان بهره برده اید زیرا اروین یالوم خودش سکولار است و آنچه در همنشینی پائولا به عنوان اثر مثبت گروه درمانی بر طول عمر بیماران سرطانی ذکر می کند نیز با استفاده از روش علمی به دست آمده است و جدا از نظرات غیرعلمی یالوم راجع به جایگاه «اصالت» در درمانگری است.

چهارم این که از نظر من «آگنوزیست» بودن (لاأدری گری) منصفانه تر و علم-محورتر از «آتئیست» بودن (انکار ورزی) است، ولی آگنوزیست بودن به معنای بیطرفی کامل نیست، زیرا گرچه نمی توانیم با متودولوژی علمی باورهای مذهبی (مثل باور به زندگی بعد از مرگ) و شبه مذهبی (مثل باور به خاصیت تخم مرغ شکستن و فال قهوه) را رد کنیم می توانیم با متودولوژی علمی، زمینه ها و پیامدهای روانی-اجتماعی این باورها را  بسنجیم. چنین سنجشی فقط با روش علمی و از منظر برون دینی قابل انجام است و نتیجهٔ چنین سنجشی می تواند منجر به این شود که یک فرد «آگنوزیست» با این «باورها» مخالفت کند.

+غرض من برای معرفی داستان همنشینی با پائولای اروین یالوم به دوستانم بیان گزارشی از آنچه به اصطلاح انرژی مثبت خوانده میشود، بود. چرا که در نظر آنان چیزی به نام انرژی یا چاکرا و... وجود ندارد و همه آنچه منجر به طولانی شدن فرصت زندگی یک انسان مبتلا به سرطان حاد میشود را تاثیرات روانی باور بر این مفاهیم میدانند. سوال من اینست:
۱) آیا آزمایشی در این باره برای رد فرضیه انرژی ها و چاکراها انجام شده؟
۲) اگر روح وجود نداشته باشد پس تجربه مشاهده وقایعی که احساس میکنیم پیشتر هم دیده ایم چگونه توجیه شده است؟ 
۳)در نظر شما معنویت چه تعریفی دارد؟ آیا مساوی با برتافتن مفاهیم ماورا الطبیعه یا مابعدالطبیعه است؟ آیا عقلانیت(انسان مدرن) و معنویت با یکدیگر در تضادند؟
۴)آیا عقل گرایی، علم گرایی و ماده گرایی هرسه رویکردهایی با نتایج یکسان اند یا خیر؟

- اوّل این که «نیاز غریزی» انسان ( و سایر جانوران اجتماعی) به اُنس و نوازش باعث می شود که کمبود نوازش منجر به آسیب پذیری در مقابل بیماری ها شود و جبران نوازش بهبود از بیماری ها را افزایش دهد، بنابراین در طب و روان شناسی علمی اثر درمانی نوازش و همدلی به موضوعاتی همچون انرژی مثبت، چاکراها و کالبد اثیری ربط داده نمی شود بلکه اثر آن به ایجاد تعادل در هورمون هایی همچون اوکسی توسین، پرولاکتین ، آدرنالین و کورتیزول نسبت داده می شود؛ البته بنده در مقام انکار «فلسفهٔ آیورودا» نیستم بلکه  اینها را در مقام تبیین روایت زیست شناسی و طب عرض می کنم. دربارهٔ تأثیر طبّی نوازش و همدلی می توانید کتاب «عشق و زندگی» دین اُرنیش را بخوانید.

دوم این که به تعریف من، «معنویت» مساوی است با آرمان گرایی، تن ندادن به عادت های اجتماعی و جبرهای سیاسی و هزینه دادن برای آرمان های انسانی و اجتماعی. این تعریف، برخلاف تعاریف متداول معنویّت نه تعارضی با عقلانیّت دارد نه نیازی به ورود به عرصهٔ متافیزیک . 

سوم این که لزوماً عقلانیت معادل با علم باوری یا ماتریالیسم نیست. عقلانیّت برای فیلسوفان ایده‌آلیست آلمانی از هگل گرفته تا هایدگر هیچ التزامی با ماتریالیسم نداشت، عقلانیّت برای نیچهٔ رومانتیسیست با هنرباوری التزام داشت نه با علم باوری. تنها در مشرب «تجربه گرایی» (امپریسیسم) عقلانیّت منجر به ماتریالیسم و علم باوری می شود.

چهارم این که ماتریالیست ها، تجارب «دژاوو Deja vu  » را ناشی از خطاهای حافظه همچون Cryptomnesia و False Memory Syndrome می دانند زیرا این تجارب به وفور در دشارژهای صرعی و اوراهای میگرنی تجربه می شوند و آنها را به شکل نوروشیمیایی نیز می توان با مواد روانگردانی همچون کانابیس بازسازی کرد.


A perfect gift. A girl trapped in a box. She only dances when someone opens the lid, when someone else winds her up. If this is a story I'm telling, I must be telling it to someone. There's always someone, even when there's no one. I will not be that girl in the box.


The Handmaid's Tale (season 1, episode 8)


http://s8.picofile.com/file/8342182868/DCd3nTAXYAAJGim.jpg



داریوش آشوری در برنامه پرگار گفته بود خواندن مولوی، چندان تفاوتی با خوردن قرص والیوم ندارد. این حرف خشم برخی از هم وطنان میهن‌پرست‌مان را که نه شعر می‌خواندند و نه داروی آرام‌بخشی مصرف می‌کردند برانگیخت. 


+ همانطور که می دانید والیوم، داروی مسکن و خواب‌آور است که برای تسکین اضطراب، اختلالات خواب و اختلالات هراس تجویز می‌شود. 


از من بسیار می‌پرسند که کدام کتابِ نیچه را اوّل بخوانیم؟ و با کدام ترجمه بخوانیم؟ و چگونه بخوانیم؟ و آیا بهتر نیست پیش از کتاب‌هایِ نیچه، کتابی درباره‌یِ او بخوانیم؟
ببینید دوستان، خواندنِ کتاب‌هایِ نیچه، در اصل، ترتیبِ خاصی ندارد. هر کتابی از نیچه را که به دست بگیرید، بدونِ خواندنِ کتاب‌هایِ دیگرش، چندان چیزی از آن درنخواهید یافت. آثارِ نیچه به فهمِ همدیگر کمک می‌کنند. امّا ناگزیر باید نیچه‌خوانی را از یک کتاب آغاز کرد. آن کتاب باید کتابی از نیچه باشد، نه کتابی که درباره‌اش نوشته‌اند.

من خواندنِ «چنین گفت زرتشت» را در آغازِ این راه سفارش می‌کنم. این کتاب، شاهکارِ نیچه است و چنان که خودش می‌گوید «کتابی برایِ همه‌کس و هیچ‌کس» به شمار می‌آید. نیمه‌یِ اوّلِ این سخن یعنی که همه به این کتاب روی می‌آورند و بیش از کتاب‌هایِ دیگرِ نیچه با آن احساسِ نزدیکی می‌کنند، چون روایت‌گونه و شاعرانه است. البته نیچه در همه‌یِ آثارش از زبانِ رسمی و سنگینِ اهلِ فلسفه کناره می‌گیرد و به‌قولِ خودش «رقص با قلم» را برمی‌گزیند، امّا قلمِ او در چنین گفت زرتشت چنان به رقص درمی‌آید که همانندش را در هیچ کتابِ فلسفی و ادبیِ دیگری نمی‌توان یافت، مگر در شعرهایِ بزرگانِ پارسی‌گویِ خودمان. بنابراین کتابی که واژه‌ها و مفهوم‌هایش دست در دستِ همدیگر داده و به رقص و آواز برخاسته‌اند و نوایِ موسیقی‌اش گوشِ جان را می‌نوازد، هر کسی را از دور به سویِ خود می‌کشانَد.

امّا نیمه‌یَ دوّمِ سخن «کتابی برایِ هیچ‌کس» بدین معناست که اگرچه جاذبه‌یِ این کتاب همه‌کس را به خود فرامی‌خوانَد، لیکن هیچ‌کس به ژرفنایِ آن راه نتواند یافت. در لایه‌هایِ زیرینِ چنین گفت زرتشت، غرّشِ تندرها و طنینِ پتک‌ها و چکاچاکِ شمشیرها، خوانندگانی را به صدایِ نرمِ سرود و ترانه و به هوایِ عیش و عشرت جلو آمده‌اند، فراری می‌دهد. اهلِ ناز و نوازش، تابِ آن‌همه آتش و یخ و اشک و خون و آذرخش را ندارند. و من به هزار دلیل، چنین گفت زرتشت را بهترین آغاز برایِ نیچه‌خوانی می‌دانم.


و امّا ترجمه. بارها گفته‌ام که بهترین ترجمه‌یِ فارسیِ «چنین گفت زرتشت» را «داریوشِ آشوری» رقم زده است. حقّی که این استادِ زبان‌شناس و مترجمِ زبردست به گردنِ ایرانیانِ اهلِ اندیشه دارد و سهمی که او در برکشیدنِ بینشِ ایرانی با ترجمه‌هایِ بی‌همتایش از نیچه دارد، بسی بیش از آن است که در توصیف بگنجد. نیچه را باید با ترجمه‌هایِ داریوشِ آشوری خواند و بس. «چنین گفت زرتشت» و «غروبِ بُت‌ها» و «تبارشناسیِ اخلاق» و «فراسویِ نیک و بد» را آشوری به زبانِ فارسی برگردانده که سه کتابِ نخست را نشرِ آگه به چاپ رسانده و چهارمین یعنی فراسویِ نیک و بد از سویِ انتشاراتِ خوارزمی منتشر شده است.

بی‌پرده بگویم: به‌جز این چهار کتاب، هیچکدام از کتاب‌هایِ نیچه حتا ترجمه‌یِ متوسطی نیز ندارند و باز هم به مددِ فهمی که ترجمه‌هایِ چهارگانه‌یِ آشوری از نیچه در ما به بار می‌آورند، می‌توان کلامِ نیمه‌جانِ نیچه را که از میانِ ترجمه‌هایِ خفقان‌آورِ دیگر به سختی نَفَس می‌کشد، دریافت. پس نخست این چهار کتابی را بخوانید که آشوری ترجمه کرده است و اوّل از همه «چنین گفت زرتشت» را. «فراسویِ نیک و بد» بهتر است چهارمین کتابی باشد که از نیچه می‌خوانید، چون از جهاتی فلسفی‌ترین و سنگین‌ترین کتابِ نیچه است و حتماً پیش از آن می‌باید با فلسفه‌یِ نیچه در کتاب‌هایِ دیگرش اندکی آشنا شده باشید. پس از این چهار کتاب، هر کدام از کتاب‌هایِ دیگرِ نیچه را که خواستید بخوانید چون ترجمه‌هایشان چندان تفاوتی با هم ندارند و ضمناً درکی که آن چهار کتابِ آغازین به شما داده‌اند، راه را بر شما گشوده‌اند.

امّا چگونه خواندن، اهمیّتِ بسیار دارد! نیچه از سرسری‌خوان‌ها بیزار است. برایِ درکِ نیچه، کتاب‌هایش را می‌باید با دقّت و تمرکز و شور و اشتیاق خواند؛ به ویژه شاهکارش را. چنین گفت زرتشت در برابرِ انسان راهی می‌گسترانَد که باید آهسته و پیوسته رفت. این کتابی نیست که مثلِ قصه بخوانیم و یک‌شبه تمام کنیم. هر برگ و هر جستار از این کتاب را باید بارها خواند و در آن درنگ کرد و اندیشید. اگر حس و حال نداریم، نباید خودمان را وادار به خواندن کنیم. اصلاً نباید به فکرِ تمام کردنِ چنین گفت زرتشت باشیم، چون این کتاب پایانی ندارد، و پایان‌اش یک خواننده‌یِ راستین را به آغازِ کتاب می‌کشانَد. این کتابی نیست که تنها یکبار خوانده و پرونده‌اش بسته شود. من خود بیش از بیست بار این کتاب را خوانده و هزاران بار هم به‌طورِ پراکنده به آن روی کرده‌ام. امّا نخستین بار باید این کتاب را از آغاز تا به پایان خواند و از پراکنده‌خوانی پرهیخت. این کتاب همیشه باید آغوش‌اش به رویِ ما گشوده باشد.


+حامدِ حجت‌خواه


چه بسیار فیلم‌ها و سریال‌ها و کتاب هایی که فرصت نمی‌شه راجع بهشون بنویسم. توصیف چند خطی قانع ام نمی‌کنه. دوست دارم از هر تجربه یه پرونده کامل درست کنم و همه چیزو راجع بهشون بخونم و بفهمم و ببلعم...و بعد شروع به حرف زدن کنم. اما غیرممکنه. برای همه چیز وقت نیست..اما چرا من همه چیز رو می‌خوام؟



راست می‌گه. محبت ِ عام هیچ قشنگ نیست. کسی که می‌تونه با همه نایس و مهربون و صمیمی و خوش خنده باشه به درد گپ زدن می‌خوره، نه یه دوستی عمیق و شاید طولانی.



مغالطه واژه های مبهم در جایی است که گوینده یا نویسنده از لغات و واژه هایی استفاده کند شرایطی بتواند ادعا کند سخن او هنوز صحیح و پابرجاست و به این وسیله خود را از هر اعتراض و انتقادی مصون بدارد؛ مثلاً وقتی شخصی اعلام می کند که «من در رابطه دونفره شما مداخله تمام عیار نمی کنم، ولی در شرایط خاص، مداخله محدود را می پذیریم»، می گوییم این سخن مبهم و مغالطه آمیز است، زیرا اگر دامنه دخالت به هر میزان گسترش یابد، بازهم آن شخص ادعا می کنند که این یک مداخله محدود است.

موارد مغالطه واژه های مبهم

۱- صفات نسبی

برخی واژه های مبهم «صفات نسبی» هستند، مانند دور و نزدیک، کوچک و بزرگ و … مثلاً می گوییم: قم یکی از شهرهای نزدیک تهران است. در حالی که فاصله آنها ۱۴۰ کیلومتر است. از آن سو، به وسایل کنترل کننده دستگاه های الکترونیکی، مانند رادیو و تلویزیون که جدا از اصل آن دستگاه باشد، وسیله «کنترل از راه دور» می گوییم، اگر چه کنترل از فاصله یک متری صورت بگیرد. معنای نسبی بودن صفاتی، مانند دور و نزدیک، کوچک و بزرگ، ارزان و گران و… همین است و استفاده از این صفات نسبی، امکان ارتکاب مغالطه واژه های مبهم را زیاد می کند.

۲- کمیات مبهم

کمیات مبهم، مانند زیاد، اندک، خیلی، کم و … (در مقابل کمیات معین، مانند ۳۱۳، ۵، ۱/۴، ٪۹۲، و …) نیز ابزار رایجی برای استفاده از مغالطه واژه های مبهم هستند. مثلاً کسی ادعا می کند که پول کمی دارد و بعد از تحقیق معلوم می شود که بیست میلیون تومان دارد. چنین کسی در برابر اعتراضی دیگران می تواند بگوید: بیست میلیون که پولی نیست، یک خانهٔ مناسب هم نمیتوان با آن خرید! (باید اول معلوم شود که معنای خانهٔ مناسب چیست؟) از آن طرف، ممکن است کسی بگوید که پول زیادی دارد و معلوم شود که مثلاً بیست تومان پول داشته است بعد بگوید: با بیست تومان می توان صد بار تلفن زد! مگر کم پولی است؟!


علت مغالطه در این جا این است که ما با الفاظ و مفاهیم نامعین سر و کار داریم که همین عدم تعین باعث میشود که صدق و کذب و مطابقت و عدم مطابقت با واقع تعریف نشده باقی بماند؛ یعنی سخن ما طوری است که اگر بخواهیم از آن دفاع کنیم، امر واقع و آنچه اتفاق میافتد، هرچه باشد سخن ما با آن قابل انطباق خواهد بود.


نکته: البته باید توجه داشت که استفاده از واژه های مبهم (صفات نسبی، کمیات نامعین و …) در هر شرایطی مغالطه نیست، زیرا در بسیاری از موارد استعمال این کلمات مشکلی ایجاد نمی کند؛ مثلا وقتی گفته می شود: «روزهای کمی از سال در تهران هوا بارانی است»، اگر چه روشن نیست که دقیقاً چند درصد روزهای سال بارانی است، اما فی الجمله می توان پذیرفت که درصد کمی از روزها هوای تهران بارانی است.

مغالطی بودن استفاده از واژه های مبهم وقتی است که گوینده با استفاده از چنین واژه هایی خبری بدهد و قصد او این باشد که وقتی امر واقع مربوط به خبر او محقق شد، بتواند امر خارجی را – هرچه باشد – در ابهام کلام خود بگنجاند و سخن سابق خود را صادق جلوه دهد و بدین ترتیب، خود را از هر اعتراض و ایرادی مصون بدارد.

۳-  فال گیری و پیشگویی

یکی از موارد متداول استفاده از این مغالطه در فال گیری و پیشگویی هاست. در پیشگویی ها معمولاً از لغات و عباراتی استفاده می شود که مبهم باشند و قابلیت انطباق با مصادیق گوناگونی را داشته باشند؛ مثلاً می گویند: شما استعداد زیادی در بعضی از رشته ها دارید و به زودی موفقیت بزرگی نصیب شما می شود و … نستراداموس، پزشک فرانسوی که در قرن شانزدهم (۱۵۰۳ – ۱۵۶۶) می زیسته و اهل علوم غریبه و پیشگویی بوده است، مجموعه سروده هایی دارد که به عنوان «پیشگوییهای نستراداموس» معروف است و به زبانهای مختلف و از جمله فارسی همراه با شرح آن ترجمه شده است. این اعتقاد وجود دارد که نستراداموس همه وقایع بعد از خود را پیش بینی کرده؛ از انقلاب فرانسه گرفته تا ظهور هیتلر و حتی انقلاب اسلامی و…. نکته قابل ملاحظه در پیشگویی های او، ابهام آنهاست که موجب شده با وقایع گوناگون قابل انطباق باشد.


سیل و طاعون بزرگ برای زمانی دراز به شهر بزرگ حمله ور خواهد شد. پاسدار و نگهبان با دست به قتل می رسند. او به ناگاه به اسارت در می آید و در آن اسارت اشتباهی به کار نمیرود وحشتی سهمگین که از سوی سر حلقه ماجرا نهفته نگاه داشته می شود، به ناگاه آشکار خواهد شد… تبعیدیان شهر بزرگی را تسخیر خواهند کرد… نزدیک به رودی بزرگ تجاوزی بزرگ انجام میگیرد.

عبارات فوق قابل تطبیق با وقایع و شخصیت های گوناگون و متعددی است. همین ویژگی باعث شد که پیشگویی های این چنین همیشه بعد از یک واقعه و رخداد، قابل بیان و تحلیلی باشد، لذا مردم هر عصر و زمان، پیشگویی های او را مربوط به دوران خود می‌دانند.

برای اجتناب از این مغالطه همواره باید نسبت به استعمال کلمات مبهم حساسیت نشان داد و در مواردی که احتمال خطا و خلاف وجود دارد، به ویژه در تنظیم قراردادها و مسائل حقوقی و قانونی یا باید از چنین کلماتی اجتناب شود و یا مراد از هریک به صورت دقیق و تعریف شده مشخص گردد.


آشنایی با مغالطات (1) - مغالطه ی اشتراک لفظ


انسان فراموشکاره. در طول زمان از یاد می‌بره که چقدر دوست داشته شده. و به این شکل گذشته گرمی که باید پشتوانه ادامه رابطه باشه، بسادگی به فراموشی سپرده می‌شه.

حتی اگه همه حرف‌هایی که بهت زده و همه کارهایی که برات کرده و تمام خاطرات و تجربه‌هایی مشترکی که باهم داشتید هم در حافظه‌ات مونده باشه (که غیر ممکنه) باز در طول زمان یه چیزی اون وسط کمرنگ می‌شه. چون عطر خاطره رو به همراه داشتن با فراموش نکردن حادثه‌ها فرق داره. و برای همین فقط اگه بتونی همه چیز رو همونطور که بوده یادآوری کنی، می‌تونی اون گرما رو دوباره بدست بیاری. مثلا اگه همه چیزو با جزئیات یادداشت کرده باشی یا تمام حرف‌ها و پیام های مکتوبتون رو از ابتدا زیر و رو کنی یا هرکاری که یه بار دیگه به شکلی همه چیزو برات تداعی کنه.

سخت ترین تمرین هم همینه که بدون دلیل و اجبار و حادثه‌های تلخ برگردی به گذشته و ببینی هر آدمی چیکار کرده برات. مرور دوباره چیزهایی که متوجه شون شده بودی، سپاس گزار بودن به خاطر اون‌ها و بعد کشف جزئیاتی که ممکنه فقط در بررسی مجدد به چشم بیان. ممکنه کسی کاری کرده باشه که برای تو جزئی بوده اما برای اون به معنی غلبه کردن به خیلی چیزها...حتی ممکنه همون لحظه متوجه این قضیه شده باشی و به خاطرش حسابی تشکر کنی...اما هر کار و زحمت و سختی بیشتر از وظیفه و عرفی که در رابطه‌ها، بدون منت انجام می‌شه معنی خیلی بیشتری از همون صرفا کار و زحمت و سختی داره. از اون لحظه بیرون می‌آد و به تمام زمان‌ها وارد می‌شه. چون اینجا فعل، معلوله و عشق دلیل. چیزی که بیشتر از اون فداکاری ناچیز یا بزرگ اهمیت داره، دوست داشتنی بوده که در پشت جریان داشته. به نظر من کمتر چیزی در رابطه‌ها، به اندازه متوجه بودن و قدردان همیشگی این محبت بودن، اهمیت داره.

همیشه درباره اهمیت آگاهی از تاریخ برای ملت‌ها صحبت شده...اما کمتر به اهمیت تاریخ برای رابطه‌ها پرداختند. چیزی که برای اکثر اَشکال ارتباطات کارکرد داره. فراموش نکردن. پیوسته نقب زدن و به خاطر آوردن گذشته مشترک...و متوجه و قدردان بودن، برای تمام جزئیاتی که تنها با چشم و حافظه ی مسلح و مراقب می‌شه دید و دوباره به خاطر آورد.



اغلب به خودم می‌گویم تو که هستی که بیهوده فکرت را در اندیشه های گوناگون خسته می‌کنی؟ بعد پیش خودم می‌اندیشم شاید همه این‌ها به خاطر آن باشد که آدم خودخواه و متکبری هستم.
از خودم می‌پرسم بهتر نبود من هم راهی را که دیگران رفته اند بروم و بگذارم هرچه بر سرم آمدنی‌ست بیاید؟ و آنوقت یاد آن مردی می‌افتم که ساعتی پیش پر از شور زندگی بود و اکنون مرده افتاده است. چقدر ظالمانه و بی‌معنی ست. آدم بی‌اختیار از خود می‌پرسد این زندگی چیست، چه معنایی دارد؟ آیا راستی از آن منظوری هست یا بودن آن تنها معلول یک اشتباه کورکورانه تقدیر است؟


+لبه تیغ | سامرست موام


مورخ آدم‌ها را براساسِ تاریخِ کنش‌ها و گفته ها و نوشته‌های‌شان بازمی‌آفریند: تاریخِ هیاهو. اما کاش می‌شد تاریخِ سکوت هم داشت: چه کسی، چه زمانی، در چه شرایطی، چرا سکوت کرد؟ تاریخِ سکوت، صرفاً تاریخِ بی‌عملی نیست، چون سکوت انواعِ گوناگون دارد: سکوت به مثابۀ «گریز از کنش»، سکوت به مثابۀ «من نمی‌دانم»، و سکوت به مثابۀ «غرقه شدن در خویشتن». با درنظر گرفتن این تفکیک، می‌توان سه نوع تاریخِ سکوت نگاشت: تاریخِ سکوتِ سیاسی، تاریخِ سکوتِ فلسفی، و تاریخِ سکوتِ وجودی.

من سکوت می‌کنم، پس «به نحوی آرام» هستم. صدای من در سکوتِ من شناور است.


+ابراهیم سلطانی


دلاراما..نگارا..چون تو هستی

همه چیزی که باید هست ما را


{ سنایی }


http://s8.picofile.com/file/8340268018/photo_2018_10_18_19_05_01.jpg