دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حافظ» ثبت شده است


عتاب یار پری چهره ، عاشقانه بکش..

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند !


{ حافظ }



سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد..


{ حافظ }




اگه روزی دختردار بشم به جای اذان گفتن تو گوشش اون قسمت از شعرحافظو زمزمه میکنم که میگه..

" دنیا وفا ندارد ، ای نور هر دو دیده...


http://bayanbox.ir/view/5286023272005064608/178586e7db81a84705636bb7260b253d.jpg



+اگه من شبیه یکی از اون زندانیایی باشم..که آزادی مشروط میخوره بعد میفهمه زندگیه بیرون رو نمیتونه تحمل کنه و یه جرم کوچیک انجام میده تا برگرده به هرچیزی که میدونه ، چی؟


-فکر میکنی اینجا یه زندانه؟

+هرجایی رو که ترک نکنی یه زندانه...


Liberal Arts (2012)




لفظی فصیح شیرین ، قدی بلند چابک

رویی لطیف زیبا ، چشمی..خوش کشیده...(حافظ)



ز لوح خاطر عاطر غبار غیر بشوی

که شرط  ِ عشق بود دل یکی و یار یکی..



{ محمد سبزواری }



http://s6.picofile.com/file/8248158600/photo_2016_04_21_19_26_11.jpg


+حیف بود مردن بی عاشقی..تا نفسی داری و نفسی بکوش ..سعدی




به آب و رنگ و خال و خط

چه حاجت روی زیبا را... ؟


{ حافظ }



http://s7.picofile.com/file/8247480426/1448151270725.jpg



من طعمه کرم‌ها نخوام شد

زیرا جایگاهم را در آنسوی ستارگان به چشم خود دیده‌ام..


+شهاب‌الدین سهروردی

تا این لحظه از زندگیم نتونستم با عرفان ارتباط برقرار کنم..این به این معنا نیست که امکان این نیست که هیچوقت این اتفاق بیفته اما با دیدگاه فعلی م هیچ کدوم از شاخه های عرفان که باهاشون آشنا شدم با عقل و منطق جور در نمیومدند ..البته عرفان هم به نظر مدعی این ها نیست.. هرچند گاهی حرف از عقل کل میزنه..و عقلی که من از اون صحبت میکنم عقل جزوی میشناسه !


عقل کل و نفس کل مرد خداست
عرش و کرسی را مدان کز وی جداست

مظهـر حق است ذات  پـاک او
زو بجو حق  را و  از دیگر مجـو

عقل جزوی عقل را بد نام کــرد
کام  دنیا، مرد را بـی­کام کرد

(مولانا)


به طور کلی فکر میکنم هرچیزی که از دایره ی اعتدال خارج بشه به دور از عقل خواهد بود حالا میخواد که دوست داشتن باشه ، عشق باشه ، یا حتی عرفان..اینطور به نظرم میاد که عرفان در نهایت انسان را به سمت فنا و نابودی پیش میبره..هرچند خود عرفا معتقدند که این آغاز پیوستن به حقیقت کل ، خدا و زندگی جاودانست...اما من اینطور فکر نمیکنم..

احساس میکنم مرارت ها و سختی هایی که این انسان ها میکشند که با کم توجهی و گاهی حتی بی توجهی کامل به نیازهایی دنیایی ( اعم از نیاز های جسمانی مانند غذا و پوشاک و نیازهای روحی و اجتماعی که ارتباط با انسان های دیگست ) به گونه ای ذهن و مغز اون ها رو تحت تاثیر قرار میده به طوری که توانایی تشخیص و تمایز توهم و واقعیت از دست میدن.. 


کتابی که این هفته میخوام معرفی کنم  کتاب "قلندر و قلعه " اثر یحی یثربی که به زندگی شیخ سهرودی میپردازه..هرچند این شیخ بیشتر به خاطر تاسیس مکتب فلسفی اشراق میشناسند اما این کتاب بیشتر به جنبه ی عرفانی زندگی این دانشمند بزرگ ایرانی و نحوه پرورش شخصیت و چگونگی رشد و بزرگی او میپردازه..


خلاصه کتاب :

کتاب قلندر و قلعه، داستان زندگی شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی از حکما و عرفای بزرگ قرن ششم هجری ایران است.این کتاب به قلم دکتر سید یحیی یثربی نوشته شده است. نویسنده در این کتاب که جنبة زندگینامه ای آن بسیار دقیق  است به نحوة شکلگیری ذهنیت شیخ شهاب الدین از کودکی و تأثیرپذیری وی از معلمان و استادانش پرداخته است. در این داستان تا حدی دیدگاههای فلسفه سهروردی به زبان ساده آمده است و اساس این نوشته راه و رسم سلوکی اوست که میراث حکما، علما و به ویژه فرزانگان است.

در آغاز این داستان نویسنده دوران کودکی شهاب الدین را توصیف کرده است. به گونه ای که یحیی در دوران کودکی هر شب خواب میبیند که برای پرواز کردن یک بال بیشتر ندارد و احتیاج به بال دیگری دارد که با آن پرواز کند و چون میفهمد که این بال همان علم و دانش است طی پافشاریهای زیاد سرانجام پدر و مادرش را راضی میکند که برای یادگیری علوم مختلف به شهرهای دیگر سفر کند، اما پس از این همه تلاش و درس خواندن، سرانجام به جایی میرسد که ادامه دادن این درسها را بی فایده دانسته و همة آنهایی را که خوانده است تکراری می پندارد.

از طرفی هر وقت یحیی حرفی میزد و یا نکته ای می گفت، از هر طرف به خاموشی و تسلیم وادارش می کردند و تعقیب و آزار و تهدیدش می کردند، به همین دلیل تصمیم گرفت به جستجو بپردازد. روزی در راه ناگهان در پی این جست و جو به آتشکدة زرتشتیان میرسد و با مغ آتشکده آشنا می شود، صحبتهایش را می شنود، احساس می کند که حرفهایش از جنس سخنهایی که تا آن روز شنیده بود و خوانده بود نیست. در آتشکده با دختری به نام سیندخت آشنا می شود. سیندخت دختر مغ است و حوادث را از پیش می داند. از باطن افراد خبر می دهد و گاهی آیندة آنها را برایشان بازگو می کند یحیی به شدت شیفتة او می شود. از طرفی آگاهی سیندخت از باطن دیگران او را نگران می کند؛ شاید سیندخت این دلدادگی را نشان گستاخی بپندارد..

(سیندخت  داستان را بسیار دوست دارم.  سیندخت در اوج لحظه‌های عاشقانه زندگی سهروردی حضور می‌یابد و سمبل زیبایی است بر این لحظه‌های عاشقانه. هرچند به نظر می‌رسد که گاه خیلی بی‌رحم با سهروردی برخورد می‌کند که به شخصه قهرمان داستان را  سزاوار این همه عذاب نمی‌دانم. البته خیلی‌ها این بیرحمی عشق را می‌ستایند. )

یحیی در پی اطلاعاتی که از مغ کسب می کند سرانجام تصمیم می گیرد که از آن جا برود و سفری دیگر را آغاز کند. سفری که سرآغاز شهرت سهروردی در فلسفه و عرفان می گردد. اما دیری نمی پاید که عقل سرخ شیخ، پای اندام نحیفش را به دادگاهی میکشاند که میکوشد تا سر سبز او را به پای حلقة چوبة دار بکشاند. اما...


قلندر و قلعه  | یحیی یثربی


http://bayanbox.ir/view/7714717284691835967/2015-12-08-17.43.51.jpg


 آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی...


(حافظ)



قسمت زیبایی از کتاب



ماردینی زمانی که شیخ شهاب الدین سهروردی جدا می شود به او دو توصیه می کند یکی درمورد امرا و دیگری در مورد علما، در مورد علما می گوید:


"و دیگر اینکه ما علمای دین تا آنجا طرفدار ترویج و تبلیغ دین هستیم که جایگاه خودمان آسیب نبیند. بنابراین اگر کسی با یک آسمان دانش و معرفت به میدان آید و علمای دین بدانند که او اعجاز خواهد کرد و همه مردم جهان را از کفر به ایمان خواهد آورد،اگر احساس کنند که به حشمت و سروری و رهبری آنان آسیب می رسد،حتی اگر عصا و نور به یک دست او باشد و با دست دیگرش شق القمر کند ،او را قربانی توطئه و کینه توزی خود خواهند کرد."




+ به نظر من هر پسری وظیفه داره برای بدست آوردن دختر مورد علاقش با عشق.. با تمام وجود تلاش کنه !

- وظیفه ی دختر خانم ها چیه ؟

+با عشق به انتظار بنشینند !


...


ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید..

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند !

{ حافظ }


1



همه کارم ز خود کـــامـی به بدنامی کشید آخر...


نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ ها ؟


 

{ حافظ }

 

 

http://s6.picofile.com/file/8197126234/bread.jpg


+دلتنگتیم والترخان..

++سریال چی پیشنهاد میکنید ؟



به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب ِ جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها..


{ حافظ }


http://s6.picofile.com/file/8221875542/1441378213696.jpg


+ برای آنکه رازی از اسرار آفرینش بگشاییم باید چه رنج ها و ریاضت ها بکشیم.. (زلف و گیسو در اصطلاح عارفان نماد ابهام اسرار خلقت است )