دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حافظ» ثبت شده است


سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد..


{ حافظ }




اگه روزی دختردار بشم به جای اذان گفتن تو گوشش اون قسمت از شعرحافظو زمزمه میکنم که میگه..

" دنیا وفا ندارد ، ای نور هر دو دیده...


http://bayanbox.ir/view/5286023272005064608/178586e7db81a84705636bb7260b253d.jpg



+اگه من شبیه یکی از اون زندانیایی باشم..که آزادی مشروط میخوره بعد میفهمه زندگیه بیرون رو نمیتونه تحمل کنه و یه جرم کوچیک انجام میده تا برگرده به هرچیزی که میدونه ، چی؟


-فکر میکنی اینجا یه زندانه؟

+هرجایی رو که ترک نکنی یه زندانه...


Liberal Arts (2012)




لفظی فصیح شیرین ، قدی بلند چابک

رویی لطیف زیبا ، چشمی..خوش کشیده...(حافظ)



+چرا همه ی دخترای دانشکده ی ما زشتند ؟

- چه میدونم..

+تا به حال بهش فکر نکردی ؟

- به نظر خودت زشت واژه ی مناسبیه ؟ دوست داری یکی به خودت بگه زشت ؟

+خب چی بگم .. نازیبا خوبه ؟

-به نظر من که زیبایی نسبی یعنی در...

+مزخرف نگو ، هرچقدرم بگیم زیبایی نسبی باز یک نفر همیشه قشنگ تره یکی هم زشت تر .

-حالا چرا فکر میکنی همشون زشتند ؟

+خب مگه دخترهای دانشکده های دیگرو ندیدی..

- نه خیلی..منظورم این واسه این چیزا دانشگاه نیومدم .

+ یعنی ما واسه این چیزا اومدیم  ؟

- همچین حرفی نزدم ، در مورد خودم صحبت کردم.

+به نظر من دانشگاه فقط برای درس خوندن نیست..یک فرصته برای بدست آوردن تجربه در همه ی زمینه ها..اصلا چهار سال دانشگاهی که توش عاشقی نکرده باشی عمر تلف شدست...

-عشق اینطوریه؟ نمیدونم..فقط به نظرم همچین نگاه خریدانه ای هیچ جا درست نیست . بدتر این که هیچ هدفی هم دنبال نمیشه .

+کی گفته هدفی در کار نیست ؟ بالاخره آدم باید قبل از ازدواج تجربه کسب و گرنه دوتا بچه میرن سر زندگی و بعد از چند ماه  هم طلاق . غیر اینه ؟

-حرفت کاملا اشتباه نیست ، این یه راهشه ولی فکر نمیکنم درست ترین راه هم باشه . به قول فیاض لاهیجی ، گنج در ویرانه هست ، اما به هر ویرانه نیست.

+اما به نظر من باید راه های درست و غلط رفت تا به درست ترین راه رسید..

-شاید..تو برو بعدا تجربه هات به من هم بگو !

+  هرکسی باید خودش تجربه کنه..باید بچه بازیات تو این دوستیا بکنی..تا بعد که رفتی سر زندگیت یه آدم عاقل و صبور و کاربلد باشی.

-بازم میگم به نظر من این تجربه نیست..هرز رفتنه .

+شاید اسمش اشتباه باشه ، اما هرزگی نیست .

-آره اولین بار اسمش اشتباهه..هرکس ممکنه مرتکبش بشه..اما اشتباه مشابه دوم حماقته..  اشتباه سوم هم ، میشه هرزگی..

+خودت میدونی..من که کاری نمی کنم ، فقط گاهی میرم از دور نگاش میکنم..

-کی هست حالا ؟

+به اسم بگم که نمیشناسی..دختر  ِ چشم سبز دانشکده ی برق..باید ببینیش..که لاله در صحن چمن مانند آن رخسار نیست...

- شعر هم میخونی پس ، تازگی ها ؟ واقعا این عشق باعث چه تغییراتی که نمیتونه بشه ! حیف که چون تقریبا هیچوقت درست جهت داده نمیشه بیشتر اوقات مایه نابودیه...

+ همی گذشت و نظر کردمش به گوشه ی چشم ، که یک نظر بربایم ، مرا ز من ربود..

-اصلا میفهمی چی میگم ؟ دارم راه و چاه  نشونت میدم .

+میفهمم..اما صلاح ِ کار کجا و من ِ خراب کجا ؟

- حالا چرا قدمی بر نمیداری ؟ تا حالا باهاش صحبت کردی ؟

+نه.. یعنی نمیشه..من در حد و حدودش هم نیستم اصلا.. اما از طرفی نمیتونم بی خیالش هم بشم ..

-چرا اینطوری فکر میکنی ؟

+ باید ببینیش تا حرفمو بفهمی..خیلی قشنگه..من کنارش هم باشم اصلا یه وصله ناجورم .

-مثلا تو یه روزنامه ی باطله و اون یک کتاب فاخر ، اینطوری ؟

+آره دقیقا همین ، دیوونه..

-بعد حتما هر روز پا میشی میری دانشکدشون نگاهش میکنی ها ؟

+رفتن که میرم ولی باور کن ، " هر زمان از بی خودی ، خواهم که آن رو بنگرم ، چون رسم نزدیک نتوانم که آن سو بنگرم..

-به نظر خودت درسته کارت ؟ واقعا هدفت چیه از این کارا؟

+هیچی..فقط کیف میکنم نگاهش میکنم..البته بگم طوری که اصلا متوجه نشه .

-خلی به خدا نیما..تو قبل از این که نگاهت به یه دختر بیفته اون سر تا پات آنالیز کرده بعد یه جوری دید میزنی که نبینتت ؟

+ دروغ نگو ؟

-ببین نیما ، اگه واقعا دوسش داری برو سمتش و به هر راهی که میتونی کاری کن که واسه همیشه برای تو باشه..اشتباه منو تکرار نکن حداقل..

- آخه من..نمیدونم..

-خب اگه اینقدر مرددی..اگه فکر میکنی نمیتونی ، کلا بی خیالش شو .. اینقدر هم با این ور و اونور نگاه کردن خودت اذیت نکن . میدونم سخته نگاه نکردن ، چیزهای قشنگی این اطراف هست ، اما باور کن همشون هم واقعا زیبا نیستند ، خیلی هاشون فقط رنگ و رو ظاهرند ، لباس و آرایش...فقط کافیه دهنشون باز بشه یا متوجه چیزهایی که تو ذهنشون میگذره بشی تا بفهمی اونجا چیز قشنگی برای دوست داشتن نیست ، اونوقت خودتی که ازشون فاصله میگیری .

باید نزدیک بشی بهشون تا متوجه این چیزها بشی..اما تو از دور وایستادی و فقط تماشا میکنی..برای همین درک و تصور درستی از زیبایی نداری..باور کن نمیتونی تو چند ثانیه متوجه زیبایی یا زشتی کسی بشی چون زیبایی یه چیز نیست ، یه مجموعه ست .

فهمیدن و باور کردنش سخته اما بیشتر آدم ها احساساتی در وجودشون دارند که هیچ وقت فرصتی و نگاهی برای بروز دادنشون پیدا نمیکنند..تا اون ها رو کنارشون نبینی برات باورکردنی نیست

اخلاق و رفتارها ، توانایی و سلیقه ها ، نگاه ها و حرف ها و احساسات و هنرهایی که میتونه شگفت زدت کنه.. اما نیاز دارن تا کسی باشه که ببینه ، کسی که توجه کنه و متوجه اون تفاوت ها بشه...اما ما حواسمون پرت شده..پرت چیزهایی که واقعی نیستند و حتی اگه واقعی هم باشند موندگار و بی همتا نه..

یعنی ویژگی هایی که میتونی در نگاه به آدم های دیگه هم خیلی راحت پیداشون کنی ، زیبایی هایی که نه بدست آوردنشون خیلی سخته نه عمرشون بیشتر از چندسال .

سرگیجه ی الانمون به خاطره همینه..چیزی نگاهمون جلب میکنه ، اما فقط چند متر جلوتر حواسمون پرت چیز دیگه ای میشه که خیال میکنیم بهتر از قبلی ست.. همه شبیه هم.. این وسط ما موندیم ، آدمهایی سرگردونی که معیارهای درستی ندارند ، چه برسه پایبندی به معیار..

به خاطر همینه میگم مراقب چشمات باش..که وقتی زمانش رسید بتونی اونی که باید ُ اونطور که لایقشه دوست داشته باشی..که بتونی از ته دلت بهش بگی که زیباترین دختری  که تا به حال دیدی..

اما اینطوری که داری میری نمیشه.. نگاهت..احساست..قلبت..دارند هرز میرن..دیر نیست زمانی که نگاهت جز توهم زیبایی چیزی نبینه...برای همینه میگم مراقب چشمات باش .

+هستم. من همیشه عینک دودی میزنم !

-چطور ؟

+ تا سیر تماشا بکنم رد شدنش را :)



{ نظرات و پیشنهاداتتون مهمه برای کسی که در حال تمرین نوشتنه..}



ز لوح خاطر عاطر غبار غیر بشوی

که شرط  ِ عشق بود دل یکی و یار یکی..



{ محمد سبزواری }



http://s6.picofile.com/file/8248158600/photo_2016_04_21_19_26_11.jpg


+حیف بود مردن بی عاشقی..تا نفسی داری و نفسی بکوش ..سعدی




به آب و رنگ و خال و خط

چه حاجت روی زیبا را... ؟


{ حافظ }



http://s7.picofile.com/file/8247480426/1448151270725.jpg



من طعمه کرم‌ها نخوام شد

زیرا جایگاهم را در آنسوی ستارگان به چشم خود دیده‌ام..


+شهاب‌الدین سهروردی

تا این لحظه از زندگیم نتونستم با عرفان ارتباط برقرار کنم..این به این معنا نیست که امکان این نیست که هیچوقت این اتفاق بیفته اما با دیدگاه فعلی م هیچ کدوم از شاخه های عرفان که باهاشون آشنا شدم با عقل و منطق جور در نمیومدند ..البته عرفان هم به نظر مدعی این ها نیست.. هرچند گاهی حرف از عقل کل میزنه..و عقلی که من از اون صحبت میکنم عقل جزوی میشناسه !


عقل کل و نفس کل مرد خداست
عرش و کرسی را مدان کز وی جداست

مظهـر حق است ذات  پـاک او
زو بجو حق  را و  از دیگر مجـو

عقل جزوی عقل را بد نام کــرد
کام  دنیا، مرد را بـی­کام کرد

(مولانا)


به طور کلی فکر میکنم هرچیزی که از دایره ی اعتدال خارج بشه به دور از عقل خواهد بود حالا میخواد که دوست داشتن باشه ، عشق باشه ، یا حتی عرفان..اینطور به نظرم میاد که عرفان در نهایت انسان را به سمت فنا و نابودی پیش میبره..هرچند خود عرفا معتقدند که این آغاز پیوستن به حقیقت کل ، خدا و زندگی جاودانست...اما من اینطور فکر نمیکنم..

احساس میکنم مرارت ها و سختی هایی که این انسان ها میکشند که با کم توجهی و گاهی حتی بی توجهی کامل به نیازهایی دنیایی ( اعم از نیاز های جسمانی مانند غذا و پوشاک و نیازهای روحی و اجتماعی که ارتباط با انسان های دیگست ) به گونه ای ذهن و مغز اون ها رو تحت تاثیر قرار میده به طوری که توانایی تشخیص و تمایز توهم و واقعیت از دست میدن.. 


کتابی که این هفته میخوام معرفی کنم  کتاب "قلندر و قلعه " اثر یحی یثربی که به زندگی شیخ سهرودی میپردازه..هرچند این شیخ بیشتر به خاطر تاسیس مکتب فلسفی اشراق میشناسند اما این کتاب بیشتر به جنبه ی عرفانی زندگی این دانشمند بزرگ ایرانی و نحوه پرورش شخصیت و چگونگی رشد و بزرگی او میپردازه..


خلاصه کتاب :

کتاب قلندر و قلعه، داستان زندگی شیخ اشراق، شهاب الدین سهروردی از حکما و عرفای بزرگ قرن ششم هجری ایران است.این کتاب به قلم دکتر سید یحیی یثربی نوشته شده است. نویسنده در این کتاب که جنبة زندگینامه ای آن بسیار دقیق  است به نحوة شکلگیری ذهنیت شیخ شهاب الدین از کودکی و تأثیرپذیری وی از معلمان و استادانش پرداخته است. در این داستان تا حدی دیدگاههای فلسفه سهروردی به زبان ساده آمده است و اساس این نوشته راه و رسم سلوکی اوست که میراث حکما، علما و به ویژه فرزانگان است.

در آغاز این داستان نویسنده دوران کودکی شهاب الدین را توصیف کرده است. به گونه ای که یحیی در دوران کودکی هر شب خواب میبیند که برای پرواز کردن یک بال بیشتر ندارد و احتیاج به بال دیگری دارد که با آن پرواز کند و چون میفهمد که این بال همان علم و دانش است طی پافشاریهای زیاد سرانجام پدر و مادرش را راضی میکند که برای یادگیری علوم مختلف به شهرهای دیگر سفر کند، اما پس از این همه تلاش و درس خواندن، سرانجام به جایی میرسد که ادامه دادن این درسها را بی فایده دانسته و همة آنهایی را که خوانده است تکراری می پندارد.

از طرفی هر وقت یحیی حرفی میزد و یا نکته ای می گفت، از هر طرف به خاموشی و تسلیم وادارش می کردند و تعقیب و آزار و تهدیدش می کردند، به همین دلیل تصمیم گرفت به جستجو بپردازد. روزی در راه ناگهان در پی این جست و جو به آتشکدة زرتشتیان میرسد و با مغ آتشکده آشنا می شود، صحبتهایش را می شنود، احساس می کند که حرفهایش از جنس سخنهایی که تا آن روز شنیده بود و خوانده بود نیست. در آتشکده با دختری به نام سیندخت آشنا می شود. سیندخت دختر مغ است و حوادث را از پیش می داند. از باطن افراد خبر می دهد و گاهی آیندة آنها را برایشان بازگو می کند یحیی به شدت شیفتة او می شود. از طرفی آگاهی سیندخت از باطن دیگران او را نگران می کند؛ شاید سیندخت این دلدادگی را نشان گستاخی بپندارد..

(سیندخت  داستان را بسیار دوست دارم.  سیندخت در اوج لحظه‌های عاشقانه زندگی سهروردی حضور می‌یابد و سمبل زیبایی است بر این لحظه‌های عاشقانه. هرچند به نظر می‌رسد که گاه خیلی بی‌رحم با سهروردی برخورد می‌کند که به شخصه قهرمان داستان را  سزاوار این همه عذاب نمی‌دانم. البته خیلی‌ها این بیرحمی عشق را می‌ستایند. )

یحیی در پی اطلاعاتی که از مغ کسب می کند سرانجام تصمیم می گیرد که از آن جا برود و سفری دیگر را آغاز کند. سفری که سرآغاز شهرت سهروردی در فلسفه و عرفان می گردد. اما دیری نمی پاید که عقل سرخ شیخ، پای اندام نحیفش را به دادگاهی میکشاند که میکوشد تا سر سبز او را به پای حلقة چوبة دار بکشاند. اما...


قلندر و قلعه  | یحیی یثربی


http://bayanbox.ir/view/7714717284691835967/2015-12-08-17.43.51.jpg


 آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی...


(حافظ)



قسمت زیبایی از کتاب



ماردینی زمانی که شیخ شهاب الدین سهروردی جدا می شود به او دو توصیه می کند یکی درمورد امرا و دیگری در مورد علما، در مورد علما می گوید:


"و دیگر اینکه ما علمای دین تا آنجا طرفدار ترویج و تبلیغ دین هستیم که جایگاه خودمان آسیب نبیند. بنابراین اگر کسی با یک آسمان دانش و معرفت به میدان آید و علمای دین بدانند که او اعجاز خواهد کرد و همه مردم جهان را از کفر به ایمان خواهد آورد،اگر احساس کنند که به حشمت و سروری و رهبری آنان آسیب می رسد،حتی اگر عصا و نور به یک دست او باشد و با دست دیگرش شق القمر کند ،او را قربانی توطئه و کینه توزی خود خواهند کرد."




+ به نظر من هر پسری وظیفه داره برای بدست آوردن دختر مورد علاقش با عشق.. با تمام وجود تلاش کنه !

- وظیفه ی دختر خانم ها چیه ؟

+با عشق به انتظار بنشینند !


...


ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید..

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند !

{ حافظ }


1



همه کارم ز خود کـــامـی به بدنامی کشید آخر...


نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ ها ؟


 

{ حافظ }

 

 

http://s6.picofile.com/file/8197126234/bread.jpg


+دلتنگتیم والترخان..

++سریال چی پیشنهاد میکنید ؟



به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب ِ جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها..


{ حافظ }


http://s6.picofile.com/file/8221875542/1441378213696.jpg


+ برای آنکه رازی از اسرار آفرینش بگشاییم باید چه رنج ها و ریاضت ها بکشیم.. (زلف و گیسو در اصطلاح عارفان نماد ابهام اسرار خلقت است )