دچــآر باید بود..

نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست..

دچــآر باید بود..

نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست..

تحمل بی جوابی و تمام شدن..

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ


سوالات مهم زیادی هستن تو زندگی که پاسخ معینی ندارن. یعنی داده های ما برای رسیدن به جوابشون کافی نیست. مثلا اینکه بعد از مرگ برای ما چه اتفاقی می افته(یا نمی افته) یا هدف از بودن ما در اینجا چیه.
ایده های زیادی برای پاسخ دادن به این دست از سوالات مطرح شده اما خیلی هاشون با واقعیت ها (facts) پشتیبانی نمیشن، در نتیجه برای آدمهای منطقی غیرقابل قبول اند. اما چیکار میشه کرد؟ ما از یه طرف مجبوریم برای یه زندگی عمیق با این سوالات مهم دست و پنجه نرم کنیم و از طرف دیگه تقریباً میتونیم مطمئن باشیم جواب دقیقی براشون وجود نداره..فکر میکنم برای روبه رو شدن با این چالش اول قدم آن است که بتونیم با این بی جوابی کنار بیایم و دست به اختراع داستان های عجیب و غریب برای پاسخ بهشون نزنیم. یعنی باید بپذیریم شناخت قسمت هایی از زندگی ناممکنه.
اما پذیرش ندانم گرایی هرچند عقلانیه، آسون نیست. ذهن ما دنبال یه پاسخ مشخص میگرده و به صورت آشکار یا پنهان تا به اون نرسه دست از کاوش بر نمیداره. موقعیت دشواریه. از یک طرف میدونی رسیدن به جواب غیرممکنه و از طرف دیگه هنوز دنبال جواب میگردی..
فکر میکنم این موقعیت سخت یه فرصت مناسب هم هست چون این شانس و انگیزه رو بهت میده تا همزمان با جستجو رشد کنی، شاید به جواب نرسی اما قطعاً از نظر ذهنی پروار خواهی شد.
برگردیم دنبال جواب. فرضیه من اینه، وقتی واقعیت های کافی و مورد نیاز برای رسیدن به جوابو نداری باید ساده ترین و عینی ترین حالت ممکنو به عنوان پاسخ در نظر بگیری..برای مثال مرگ..که معمولاً با توقف عملکرد قلب شروع میشه و بعد از مدتی با قطع تنفس ادامه پیدا میکنه..به از بین رفتن علائم حیاتی بدن مرگ کلینیکی گفته میشه که در اون لزوما هنوز فعالیت مغز تموم نشده..
مرگ زیستی ( یا مرگ مغزی ) اما زمانی اتفاق می افته که مغز هم از کار بیفته..شاید علائم حیاتی با استفاده از ابزارهای پزشکی به قوت قبل باقی بمونه اما دیگه خبری از کنش های الکتریکی در مغز نیست و این نوع مرگ پایان زندگی انسان خواهد بود.
اگه کسی بدون پیشفرض ذهنی با مسئله مرگ رو به رو بشه احتمالا چیزهایی که میبینه فروپاشی سلول های بدن و خاموش شدن و از کار افتادن ذهن شبیه یک کامپیوتر خواهد بود..پایان قصه ی زندگی یک انسان با تجزیه شدن بدن و برگشتنش اجزای سازنده اش به طبیعت صورت میگیره..و تمام. هیچ چیز دیگه ای وجود نداره. بله هزاران افسانه ی میشه در این مورد ساخت اما هرکدومشون چقدر محتملند؟ از کجا نشات گرفتند؟ به غیر از ترس و نفرت انسان از ادامه ی جهان بدون او؟

فکر میکنم پذبرفتن تمام داستان های دیگه برای فرار از رو به رویی با همین واقعیت ساده و گویا تلخه..

تمام شدن.برای همیشه.

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ
  • Mohammad Mahdi Aghasi

نظرات  (۴)

همچین پایانی غیر منطقی به نظر میرسه ... اگه همه با این دید زندگی کنن که چه جهان پر اشوب و غوغا بدون حد ومرز 
حس جاودانگی وجود انسان چی؟!
پاسخ:
خیلی پرتید

سلام

برا همه "ترس و نفرت از ادامه جهان بی او نیست" دوستی دارم که "با مرگ تازه ما شروع میشیم" رو زندگی میکنه. یه چیزی خیلی بالاتر از یقین. مسلما تو این باور زندگی پس از مرگ افسانه نیست. برا خود من مثال اون دو تا کودک دو قلوئی که تو شکم مادرشون صحبت می کنن و به صورت سمبلیک بیان شده ملموسه. نوشته بودن دو جنین تو شکیم مادرشون صحبت می کردن. یکیش میگه داداش تو به زندگی بعد از اینجا باور داری و داداشش میگه من یه لائیکم. همه زندگی همین توئه. خرافاتی نباش!!! به نظر من زندگی بعد مرگ حتما درسته فقط از درک ما خارجه.

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست/ چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟؟؟

حضرت مولانا  

پاسخ:
تو تمام حرف هاتون یه استدلال هم نیست..فقط میتونید بگید "حتما درسته" ..آخه اگه از درکت خارجه چطور میتونی بفهمی درسته..

مولانا هم بدتر از شما.. استدلال قیاسی معتبر نیست

اولا سلام

دوما مشکل شما دقیقا همین جاست. تو استدلال گیر کردین. همین

یه کم بی استدلال فهمیدن رو تمرین کنین.

پاسخ:
سلام
خوش باشین با همین طرز فکر..

از اون دوستایی هستین که من ازشون خوشم میاد...

یه روز به چیزایی که می نویسم می رسین.

ضمنا اینقده حرص نخورین.

شب خوبی داشته باشین.

پاسخ:
متنفرم از شنیدن این جمله :) "یه روز به چیزایی که می نویسم می رسین. "
به نظرم گوینده خودشو تو یه ساحل امن میبینه و فکر میکنه دیگران هم روزی بهش میرسن..ولی همون سکون و فرض بودن در نقطه ی درست و رسیدن دیگران به اون نقطه ی مشابه با گذشت چندسال میتونه دلایل بر خطا بودنش باشه..
فکر نمیکنم من هیچ وقت دچار این خودفریبی بشم..همیشه دوست دارم بدونم چرا a رو به b ترجیح دادم..و به جای دلیل تراشی یا پذیرفتن بی دلیل و ایمان به فرآیند تفکر تکیه کنم..امیدوارم شما از این انجماد خارج بشید، محصول جامعه تون نباشید و پشت هر حرفتون دلیلی داشته باشید، چون انسانها اینطور میتونند با هم ارتباط برقرار کنند..

خیلی کمتر حرص میخورم..دیگه برام اهمیتی نداره دیگران چطور فکر میکنند :)
شما هم شب خوبی داشته باشین..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">