دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

قدرت درون گراها..

دوشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۴۴ ب.ظ


به عنوان یک آدم درون گرا ، سال هاست که به من گفته میشود "باید" رفتارهای اجتماعی بیشتری از خود نشان دهم و بیشتر شبیه برون گراها باشم . اما همیشه چیزی در وجود من با این پیشنهاد مخالفت کرده است و اتفاقا من فکر میکنم انسان های درون گرا ، دقیقا همانطور که هستند خیلی عالی به نظر می آیند

اما درونگرایی چیست ؟ باید بدانیم که این با خجالتی بودن بسیار متفاوت است ، خجالتی بودن درباره ترس از قضاوت جامعه است. اما درون گرا یا برون گرا بودن درست مانند راست یا چپ دست بودن انسان هاست ، آیا میتوانیم کسی را به خاطر چپ دست بودن سرزنش کنیم و از او بخواهیم به جای دست چپ که با آن احساس راحتی بیشتر میکند با دست راست بنویسد ، آن هم تنها به این خاطر که متفاوت از دیگران رفتار نکند ؟

اما ما با فشارهای اجتماعی آدم های درونگرا را مجبور به خجالت کشیدن از احساسات و رفتارهایشان میکنیم . باعث میشویم تصور کنند دچار نوعی تفاوت منفی با دیگران هستند و این نیاز به درمان دارد . شاید برای همین است که بیشتر انسان های درونگرا ، احساس خجالتی بودن میکنند .

درونگرایی بیشتر درباره این است که شما چطور  به  محرک‌ها پاسخ می‌دهید . برونگراها  به دنبال مقدار زیادی از محرک‌ها هستند ، در حالی که درونگراها وقتی بیشترین احساس زندگی و آماده‌ترین حالت و بیشترین قابلیت را دارند که در جایی آرام‌تر و محیط کم سر و صداتری هستند. نه همیشه ( هیچ چیز مطلق نیست ) ولی بیشتر اوقات..

اما تبعیض و مشکلات از جایی آغاز میشود ، که مهم‌ترین موسسات ، مدارس و محل‌های کار ما،  برای برونگراها طراحی شده‌اند و این باعث میشود که آن ها  به این طریق بتوانند بسیار آسان تر موفقیت های کاری و مالی کسب کنند و این یعنی نادیده گرفتن درون گراها و قدرت درون گرایی..

البته هیچ کدام از این ها در مورد این نیست که بگوییم که مهارت‌های اجتماعی مهم نیستند، و من هم اصلا شما را به نابودی کار تیمی دعوت نمی‌کنم . مشکلاتی که ما امروزه با آن مواجهیم در زمینه‌هایی مانند علم و اقتصاد آنقدر وسیع و پیچیده‌اند که  به یک ارتش از آدم‌ها نیاز داریم که دور هم جمع شوند و با همکاری هم آنها را حل کنند. اما من می‌گویم اگر آزادی بیشتری به درونگراها بدهیم تا خودشان باشند، احتمال بیشتری دارد که آنها راه‌حل منحصر به فردشان را برای این مشکلات پیدا کنند.

زمانی هم که صحبت از مدیریت و رهبری میشود به نظر میرسد که افراد برونگرا برای این قبیل کارها مناسب تر هستند درحالیکه تحقیقی جالب توسط آدام گِرانت در مدرسه وارتن نشان داد که رهبران درونگرا اغلب خروجی بهتری از برونگراها دارند، زیرا وقتی که آنها کارکنان بیش‌فعال را رهبری می‌کنند، بسیار بیشتر امکانش هست که اجازه دهند آن کارمند با ایده‌اش جلو برود و به نتیجه برسد . از طرفی درونگراها بیشتر مراقب هستند، و خیلی کمتر احتمال دارد که ریسک‌های بزرگ و خطرناک انجام دهند .

مسلما همه ی  ما در یک جایی از طیف درونگرا/برونگرا قرار می‌گیریم . ایوِن کارل یونگ، روانشناسی که اولین بار این اصطلاح را ترویج کرد،‌ گفت که چیزی مثل یک درونگرای کامل یا یک برونگرای کامل وجود ندارد و اگر هم چنین کسی وجود داشته باشد در دیوانه خانه خواهد بود..

...

تنهایی اغلب جزء خیلی مهمی از خلاقیت است  اما این به آن معنا نیست که همه ما باید همکاری‌ها را متوقف کنیم بلکه معنیش این است که تنهایی مهم است و برای بعضی از مردم هوایی است که آنها نفس می‌کشند..پس ما باید قدرت بالای تنهایی را بشناسیم و به آن احترام بگذاریم

(خوب است که بدانیم ما نمی‌توانیم بین گروهی از آدم‌ها باشیم بدون اینکه بطور غریزی نظرات آنها را تکرار و تقلید کنیم. حتی در مورد چیزهای جزئی و شخصی مثل اینکه شما به چه کسی تمایل دارید، شما شروع به تقلید از عقاید آدم‌های اطراف خودتان می‌کنید بدون اینکه حتی بفهمید که دارید این کار را می‌کنید. و این میتواند مانعی در برابر افکار آزاد و خلاقیت باشد)

حالا اگر همه این درست است، چرا ما اینقدر اشتباه می‌کنیم؟ چرا ما مدرسه‌ها و محیط‌های کاریمان را اینطور می‌چینیم؟ و چرا ما به درونگراها به خاطر اینکه می‌خواهند که برای مدتی در خلوت خودشان باشند اینقدر احساس گناه تلقین می‌کنیم؟


+سخنرانی کامل سوزان کین در مورد قدرت درون گراها..


+نگاه دقیقی بندازید که توی ساکتون چی دارید و چرا آن رو اونجا گذاشتید. خُب برونگراها ! ممکنه که ساک شما هم پر از کتاب باشه. یا شاید آنها پر از لیوان‌های شامپاین یا وسایل پرش آزاد باشد هر چی که هست، امیدوارم که هر وقت فرصت داشتید این چیزها را بیرون بیاورید و ما را با انرژی و خوشی خودتان ببخشید !

ولی درونگراها،شما احتمالا این احساس را دارید که باید از هر چیزی که درون ساکتان دارید کاملا محافظت کنید و این خوبه. ولی بعضی وقت‌ها، فقط بعضی وقت‌ها امیدوارم که شما ساکتان را برای بقیه آدم‌ها باز کنید تا درون آن را ببینند، چون جهان به شما و به چیزهایی که شما همراه دارید نیاز دارد.(آدمهای درونگرا معمولا  کیفی پر از کتاب دارند ، حتی در مسافرت ها )

  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • دوشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۴۴ ب.ظ
  • مهدی ...

نظرات  (۷)

من نمیگم شما درون یا برون گرایی ، فقط میگم به خودت تلفین نکن که من یک درون گرا هستم !!! تعادل داشته باش 

پاسخ:
فکر نمیکنم مسئله تلقین کردن باشه، هرکسی میتونه این شواهد در وجود خودش ببینه یا احساس کنه..
به عنوان یه درونگرا در سکوت سرمو به نشانه ی رضایت تکون میدم!

+ مهم ترین مشکلی که به عنوان یه درونگرا بهش برخوردم مشکل تو محیط کاره. 
پاسخ:
+کاملا قابل درکه..یکی از راه حل هاش همین افزایش آگاهیه ..
خیلی خب بریم سراغِ جمله ی آخرِ این پُست :
"...فقط بعضی وقت‌ها امیدوارم که شما ساکتان را برای بقیه آدم‌ها باز کنید تا درون آن را ببینند، چون جهان به شما و به چیزهایی که شما همراه دارید نیاز دارد."
این دقیقا کاریه که تو چند هفته ی اخیر دارم انجامش می دم ، و درونگراهای عزیز شدیدا توصیه میکنم تجربه ش کنید ! بعضی از ما تا اینجای عمرمون در حال پنهان کردن احساسات و واکنش ها و حتی گاهی اطلاعات و توانایی هامون بودیم و خودِ من به شخصه خیال میکردم باید گوشه ای منتظر باشم تا کسی بیاد و کم کم کشفم بکنه!
اما این نشون دادنِ قسمتی از جهانِ درونیمون به آدم ها گاهی واقعا لذت بخشه! و دیدنِ حیرتشون از روبرو شدن با ورژنِ جدیدِ ما :)
پاسخ:
اما چطور ، چطور میشه این کارو کرد ؟ چطور میتونیم جنبه های دیگه شخصیتمون به آدم های دیگه ( که خیلی هم باهاشون صمیمی و راحت نیستیم ) نشون بدیم ؟
چقد خوب نوشتید (:
پاسخ:
ممنون میشه گفت بازنویسی و خلاصه :)
من با بیشتر نظر دادن توی جمع و راحت حرف زدن با دیگران شروع کردم ،
معمولا سر کلاس های پر جمعیت تئوری خیلی حالِ حرف زدن ندارم ولی تو کلاس های عملی مثل کارگاه و آز که تو رشته ی ما کم هم نیستند معمولا خیلی پر انرژی تر و سرزنده تر حاضر میشم و سعی می کنم بیشتر شوخی کنم ، فعال تر باشم و اگه بحث کلاس به سمتِ موضوعاتی مثل فیلم یا کتاب یا ادبیات و هنر کشیده شد ( تو بعضی کلاسا دیدید که کلاس همش از بحثِ اصلی منحرف میشه ...) سعی میکنم کمی افاضات کنم :)
من تو حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با دیگران سختگیرم بنابراین آدمهای زیادی اطرافم بودند که هر روز میدیدمشون بدون اینکه کلمه ای باهاشون رد وبدل کنم ... اما مدتیه سعی کردم بیشتر سلام و احوال پرسی و لبخندم رو تحویلِ اطرافیانم بدم و در نهایت تعجب متوجه شدم که اینطوری احساس بهتری پیدا میکنم ، البته سوتی هایی هم گاهی اتفاق میفته که بخاطر کم تجربگی درونگراها در پر حرفیه ! اما به مرور درست میشه؛)
پاسخ:
مشکل من خیلی وقت ها اینه که همچین بحث هایی شکل نمیگیره
یعنی بحث هایی که من حداقل چیزی در موردشون میدونم یا دوست دارم در موردشون صحبت کنم
و اگر هم خودم بحثی شروع کنم ، چون علاقه یا اطلاعی از طرف مقابل نمی بینم دوباره ساکت میشم
اینکه هم تشخیص بدی کی چی میدونه خیلی آسون نیست و معمولا هم اتفاقی اتفاق می افته

هرچند این اواخر شرکت کردن تو جلسات کانون کتاب و اندیشه دانشگاه خیلی امیدوارترم کرد ، دیدن آدم هایی که کمی شبیه شون هستم و دغدغه هامون تا حدودی به هم نزدیکه اتفاق خیلی خوبی بود . هرچند هنوز هم در ارتباط برقرار کردن باهاشون موفق نبودم
نمیدونم چرا اینقدر دیر رفتم ! ( شاید به خاطر این بود که معمولا همزمان با کلاس های حل تمرین بود و من ترم های اول همه ی اون کلاس ها رو میرفتم ! :)  )

مشکل دیگه من اصلا نحوه ی بیان چیزهایی که میدونم که واقعا خوب نیستم توش..البته دارم رو فن بیان کار میکنم و باید به مرور زمان یکسری کارهای دیگه هم انجام بدم..


منم دقیقا همینطورم ، اگه احساس کنم صحبت هام برای طرف مقابل جذابیت نداره ترجیح میدم ادامه ندم ...
و گاهی این موضوع باعث میشه کم کم تو هم مجبور بشی راجع به چیزی حرف بزنی که دیگران میخوان بشنون ، درباره ی مسائلی فکر کنی بی نهایت سطحی ، که به هیچ وجه برات جذاب نیستند، اما تنها راه برقراری ارتباط بین تو و جامعه ی انسانی اطرافت هستن ...
یادمه یه بار تو کلاس ریاضی دانشگاه استاد به این بیت از حافظ "قرآن زبر بخوانی ..." اشاره کرد و بعد پرسید "در چند روایت؟" و من لبخند زدم و منتظر بودم همه یک صدا جواب بدن ، اما در کمال حیرت دیدم که هیچ کدوم از اون جمع 40 نفری این بیت رو نشنیدن و وقتی من گفتم"چهارده" همه پوزخند زدن که "چه دقیق! تو از کجا می دونی؟!" و خر خونِ کلاس هم که همیشه برای حل سوالات با سر میرفت پای تخته حدس زد :"استاد هفت تا ، هفت تا!" و اونجا بود که من متوجه شدم که خیلی کمتر از اونچه که به نظر میاد با آدمای اطرافم وجه اشتراک دارم !!
+من یه بار جلسات کانون ادبی دانشگاه رو امتحان کردم ، اما به نظرم جایی اومد که آدما توش شعرای معمولی شون رو با صداها و اطوار و احساساتِ غلو شده می خونن ، بعضیا شون البته جذاب بود ، اما شاعر هاشون تو عالمِ خودشون بودن! خلاصه خیلی موفقیت آمیز نبود خصوصا برای من که شعرهامو احتکار می کنم و هیچ وقت با صدای بلند نمیخونمشون مگر وقتی که مطمئن باشم کسی صدامو نمیشنوه ...
++درباره ی این مشکل به نظرم زیادی کمال گرایانه فکر میکنی، مگه آدمای اطرافت مخاطب های 50 میلیونی یه برنامه ی تلویزیونی هستن که نگرانِ فن بیانت هستی؟
البته در مطالبی که اینجا می نویسی به نظرم بیانت کاملا واضحه و مشکلی از نظر دریافت موضوع بحث وجود نداره ، ولی این خوبه که به فکرِ ارتقای تواناییهامون باشیم و به نظرم شما با مطالعه در  زمینه های گوناگون این کارو به نحو احسن انجام میدی...
پاسخ:
درسته گاهی ایراداتی که در خودمون میبینیم به خاطر کمبود اعتماد به نفسه ، نه اینکه واقعا مشکلی باشه
ولی به هرحال زبون هم یه عضله ست ، به کارش نگیری کم کم زنگ میزنه و برای من تقریبا همینطور شده :)
نمیدونم چرا ذهنمم خیلی سریع نیست ، باید با فکر قبلی حرف بزنم و بداهه گوی خوبی نیستم

خیلی عذاب آوره که می بینم اطرافیانم ( از خانوادم تا تمام آشنایان ) در مورد چه موضوعات ساده و سطحی و بی اهمیت و گاه خاله زنکی حرف میزنند ..یک جورهایی حاضرم تا آخر عمرم سکوت کنم و لی از این حرف ها نزنم..ولی تازگی ها فهمیدم تقریبا هیچ راهی جز این برای برقراری ارتباط وجود نداره..شندیم حتی در ازدواج هم باید از همین روزانه ها با همسرت حرف بزنی تا حرفی برای گفتن به هم داشته باشید ، که به نظرم یه مقدار فاجعست ! نمیدونم شایدم من خیلی کمال گرا هستم..

+میانگین جامعه ی ما خیلی ضعیفه..اصلا حرف شعر رو هم نیاریم حتی در ضرب المثل ها هم مشکل دارند بچه ها الان...البته نه همه ، من آدمای خیلی پری دیدم تو همین کلاسا که اصلا همچین فکری هم در موردشون نمیکردم که اینقدر خوب و دقیق و باسواد باشند .
++درسته تو اون جلسات هم مشکلاتی هست ، ولی خب پیدا کردن یه جمع ایده آل هم خیلی آسون نیست ، ااما به نظرم سطح این اجتماعات معمولا خیلی بالاتر از میانگینه...
اگه جای  مناسبی پیدا کردید حتما شعرهاتون ارائه کنید ، راه خیلی خوبیه برای پیشرفت کردن و  پیدا کردن مشکلات و آشنایی با ایده های جدید
درسته موافقم :)
ممنون از توصیه هاتون:)
+ امیدوارم همه مون تو موقعیتی قرار بگیریم که توسط آدمای اطرافمون درک بشیم و متقابلا درکشون کنیم ...
پاسخ:
منم امیدوارم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی