دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

۲۶۱ مطلب با موضوع «می‌نویسم» ثبت شده است


شبیه دیگران نبودن به هر قیمتی درسته؟ فکر میکنم نه..اینجا همون نقطه ایه که آدم تبدیل میشه به "اَدا"..میپذیرم که ساده نیست...میپذیرم معمولی بودن و دیدن شباهت حرف ها، شباهت زندگی ها بهم و تحمل کردن این موضوع کار آسونی نیست. این که دقیقاً شبیه میلیون ها نفر دیگه ای که بودن و هستن و خواهند بود باشی و زندگی کنی و بمیری. دقیقا همون کلماتی رو به زبون بیاری و بشنوی که دیگران بارها و بارها گفتند، همونکارها رو بکنی، همونجاها بری و همونطور تموم شی. واقعاً سخته. ولی؟ فکر نمیکنم ولی وجود داشته باشه. باید پذیرفت و مدت ها رنج کشید. کاری هم نمیشه کرد. هر تلاشی برای متفاوت نشون دادن خودت با دیگران تو رو تبدیل به یه موجود مضحک میکنه که قلابی بودنش از فرسخ ها مشخصه.

اوه من شبیه دیگران نیستم. اوه من از جنس آدمای اطرافم نیستم. اوه هیچ کس منو درک نمیکنه. اوه چرا من مثل بقیه نمیتونم فلان کارو بکنم و فلان کاری که میکنم در نظر دیگران عجیب به نظر میاد.

اینها بخشی از بولشت هایی هستن که بعضی از آدما هر روز منتشر میکنند. آدمایی که از مرحله ی اول عبور کردند ولی همونجا گیر کردند و به بیراهه رفتند. نتونستند بفهمن راه گریزی نیست، نتونستند سکوتشون رو حفظ کنند، نتونستند بشینند و تماشا کنند فقط...تلاش عبث آدمو به بدجاهایی میکشونه...



سالهای زیادی از زندگی ام تصور میکردم که خودم فکر میکنم، تصمیم میگیرم و انتخاب میکنم. بعدها فهمیدم اینطور نیست و من دقیقاً به چیزهایی فکر میکنم که آن ها برایم انتخاب کرده اند. شاید جرقه ی خودآگاهی من همانجا زده شد. اما چطور میتوانستم به این فکر نکنم که این خودآگاهی نسبی هم خواسته ی آنها است؟ دانستن یا آگاهی از فریب همیشه هم تو را خطرناک تر نمیکند. گاهی تنها رضایت خاطر همراه با غروری به تو میدهد که با خیال پیدا کردن جواب برای همیشه دست از جستجوی بیشتر میکشی...

کلید یک قفل را سمتت پرت میکنند، اجازه میدهند یک زنجیر را باز کنی و تو آنقدر از این آزادی خیالی سرمستی که حواست به دیوارها نیست، حواست نیست هنوز در اتاق زندانی هستی و قرار نیست هیچ وقت، جایی بروی.


http://static1.businessinsider.com/image/56017667bd86ef21008bc216-1192-596/screen%20shot%202015-09-22%20at%2011.06.05%20am.png



دانکرک فیلم خوبی نبود. واژه ی بد رو هم نمیشه بهش اطلاق کرد. شاید بهترین توصیف براش کسل کننده باشه. جذابیتش حتی از یک اثر مستند هم کمتره! نه شخصیت پردازی، نه نقطه ی عطفی، نه دیالوگی..هیچ. هیچ چیز جز کمی جذابیت بصری به واسطه نحوه‌ی کادربندی‌ و حرکت‌های دوربین. وقتی دیدنش تموم شد با خودم گفتم: خب که چی؟ خب که چی آقای نولان؟

خیلی بدم میاد که کارگردان سعی کن با آمیزه ای از تصاویر اغراق شده و موسیقی منو تحت تاثیر قرار بده و اون در پایان فیلم داشت دقیقا همین کارو میکرد.

فیلم های جناب نولان تاریخ مصرف دارند. بعد از چند سال وقتی سراغشون برید دیگه نه اونقدر که به نظرتون میرسید تاثیرگذارند و نه حتی هیجان برانگیز...حتی فیلم شوالیه تاریکی که به عنوان شاهکارش شناخت میشه امروز برای من قابل بازبینی نیست.

مشکل نولان اینه که نابغه نیست. مهم نیست فیلم هاش تا چه اندازه با کیفیت اند و عوامل فنی تا چه اندازه حرفه ای چیده شدند. چیزی به وضوح در این وسط کمه و اون به نظر من نبوغه. نبوغ همون چیزیه که بین امثال کوبریک و نولان فاصله ای به اندازه ی دریای مانش میندازه...چی؟ فاصله ش کمه؟ یه مثال بهتر بزنم؟ بی خیال.



http://s8.picofile.com/file/8314525300/Saeid_Forootan_Iran_2_950x534.jpg


چند دقیقه ی اول فیلم را از دست دادم، اما باعث گم شدن نبود. داستان سر راست بود و کارگردانی مطمئن آن پشت وجود داشت که میدانست چه میخواهد بگوید.

مردی به نام فرهاد، که ریش و موهایی سرخ دارد به روستای پدری اش بر میگردد. چون برادر ناتنی اش سعی در مجاب کردن او برای پس گرفتن زمین های خانوادگی از عمو و پسرعموهایش دارد. قتلی رخ میدهد. یکی از اعضای خانواده ی کله سرخ کشته میشود. کله سرخ میگوید به او ربطی ندارد، دوران انتقام شخصی به سر آمده، مملکت قانون دارد و به تهران برمیگردد برای کارگری. قصه ی اصلی از اینجا شروع میشود.

فرهاد بارها تکرار میکند که مملکت قانون دارد و نیازی به دخالت او نیست. اما برمیگردد. دخالت میکند و دخالت او هم به خاطر خانواده اش یا قربانی نیست. به خاطر خودش است. بازگشت اوست به گذشته. به خودش.

ما آدمها زیاد خیال میکنیم که از گذشته، گذشته ایم. اما جرقه ای کافی ست برای روشن شدن همه ی آن چیزهایی که باید. دردهایی که کشیده ایم، رنج هایی که برده ایم، ظلم هایی که متحمل شده ایم. میگوییم که مهم نیست، میگوییم که فراموش کرده ایم و از یاد برده ایم و بخشیده ایم. اما جای انکار ندارد که اگر نه خود خود زخم، جای زخم باقی ست.

کله سرخ شاید خودش نداند، اما برمیگردد تا با گذشته خودش و خانواده اش رو به رو شود. شاید تمام حرف فیلم این باشد که معما، معما باقی نمیماند. قصه ها نیمه تمام نخواهند ماند. برمیگردیم. اگر ما هم برنگردیم، گذشته برمیگردد..شاید به شکل آرامشی حاصل از دانستن و پذیرفتنی آگاهانه ، شاید هم به شکل تیری که برای باقی عمر بر قلب مینشیند. چندان فرقی نمیکند. تنها چیزی که نباید فراموش کنیم این است: گذشته ای که پایش به اکنون باز باشد، "گذشته" نیست...


http://s8.picofile.com/file/8314525334/large_a8ef44b2_a5ec_4c42_b6e6_916aa366fe26.jpg



مهسا: خسرو تو فیس بوک هزار تا دوست داره...
منوچهر: هزار تا؟ مگه می شه؟!
کاوه: مجازی ان. دوستای واقعی نیستن که. اینا اگه بمیری هم نمیان سراغتو بگیرن.
مهسا: حالا دوستای واقعی سراغتو می گیرن؟!

+احتمال باران اسیدی - بهتاش صناعی ها

+ (دو سه روز پیش اینستاگرامم را بستم، این اواخر با اینکه کمتر عکس میگذاشتم بیشتر وقتم را میگرفت چون افتاده بودم به خزعبل بینی..دیدم حریف وسوسه تماشا کردن اراجیف و چرندیات زرد و چیپ و چپ و چل نمیشوم خودم را تنبیه کردم ..از دو هزار فالوور تا این لحظه حتی یک نفر هم متوجه نشده و این دقیقا آیینه ی تمام نمای فضای مجازی ست..

در این جهان، توهم خنده داری ست اگر فکر کنیم که یک عالم دوست و رفیق داریم و برای صدها نفر مهم است وجود و حضورمان... )

تا اینجا یادداشت محسن باقرلو رو خوندید در مورد تجربه ترک یکی از شبکه های اجتماعی..حرف اصلی که درست به نظر میرسه اما همونطور که در خلال یکی از دیالوگ های فیلم باران اسیدی گفته شده، در این مورد تفاوت اساسی بین محیط آنلاین و دنیای واقعی وجود نداره. در بیشتر ارتباطات، ما وقتی از جلوی چشم آدمهایی که میشناسیم (یا حتی دوست صداشون میکنیم) ناپدید میشیم، تا برخورد بعدی از دنیاشون هم محو میشیم. برای مطمئن شدن از این موضوع کافیه از یک دوست، همکار یا همکلاسی بخواید یک کار معمولی و بی زحمت براتون انجام بده. اون با روی خوش موافقت میکنه اما بسیار بعیده که بدون یادآوری دوباره اون کارو براتون انجام بده...و در صورت پرسش خیلی ساده خواهد گفت که فراموش کرده.

واقعیت اینه آدم ها امروز به زور نوتیفیکیشن ها و بالا اومدن از طریق آپدیت شبکه های اجتماعی یاد هم می افتند یا خودشون رو یاد همدیگه میندازند! (البته استثنائاتی هم یافت میشه در این بین، آدمهای عزیز و مهربونی که باید قدرشون رو دونست، هرچند بسیار نایاب اند...)

به طور کلی نمیدونم این میل که کسی بدون دلیل سراغمونو بگیره یا بهمون اهمیت بده از کجا میاد..برای بیشتر آدمها واقعاً فقط وجود یه احساس یا یه خبر گرفتن خشک و خالی هم کافیه.. (برای بعضی آدمها ثابت کردن این موضوع و انجام فعالیت هایی که نشون دهنده این احساسند مهمتره..)

اگه این اهمیت دادن به شکل ساده تر کردن واقعی و عملی زندگی ما از طریق کمک های ملموس باشه، خب قابل درکه..اما من واقعاً تا به حال کمکی از آدمهای اطرافم ندیدم که در این جهت باشه، شکل معامله نداشته باشه و انتظار بزرگتری در پشتش نباشه..برای همین خلاص شدن از این نیازو یه قدم مثبت میدونم..

یعنی بهتره به جای اینکه از این که دوستانمون سراغی از ما نمیگیرند ناله کنیم، یا نه، یک قدم بزرگتر برداریم و با تغییر دادن همون آدمها یا تلاش برای پیدا کردن آدم های تازه ای که بهمون اهمیت میدن سعی کنیم این نیازو ارضا کنیم، تلاش کنیم از شر این نیاز و انتظار بیهوده خلاص بشیم. راه آسونی نیست اما مطمئنه..



بیشتر آدمها دوست دارند بدونند چقدر بهشون اهمیت میدید. اگه چیزی نگید خودشون شروع به حدس زدن میکنند..



واقعاً بهتر است گاهی به جای حرص خوردن زیاد، تنها همین سه کلمه جادویی را با خودمان زمزمه کنیم: "خلایق هرچه لایق".


 

قابل معاشرت ترین آدم‌ها برای من کسانی هستند که قدرت تفکر نقادانه دارند. اگه با آدمی که تا حد قابل قبولی صاحب این مهارت هست بر حسب اتفاق هزار (بله تایید میکنم حتی هزار) مشکل و اختلاف نظر هم داشته باشی، تک تک شون قابل بحث و گفتگو و درنهایت حل کردن هستند. اما کافیه با کسی که این توانایی رو نداره به یک مشکل بربخوری...

 

به نظر من،‌چیزی به نام "باور" در مخیله کسی که قدرت تفکر انتقادی داره نمی‌گنجه. اون تک تک تفکرات و احساساتش رو زیر تیغ استدلال برده و از فیلتر منطق عبور داده و خروجی اینها یک طرز فکر شفاف و قابل بحثه (دقت کنید که نگفتم لزوماً درست)...یک آدم با قدرت تفکر انتقادی مستقل از محیط و شرایطی که در اون رشد کرده فکر می‌کنه و تصمیم می‌گیره و برای هر انتخابش دلیل موجهی داره. چنین آدمی میتونه به راحتی در مورد افکار و احساساتش توضیحات قابل فهم و درک بده و این ارتباط رو بسیار ساده‌تر می‌کنه.

 

بفهمیم که باور قابل درک نیست. باور قابل انتقال به دیگری نیست. باور به هیچ دردی به جز فرار از ناآگاهی ها یا بزدلی‌هامون نمی‌خوره. حتی اگه بر حسب اتفاق این باور درست باشه وقتی دلیلی براش نداریم کوچکترین ارزشی نداره.

 

با  وجود همه ی اینها شخصاً در تمام زندگیم تنها با دو یا سه نفر مواجه شدم که تا حد قابل قبولی صاحب چنین توانایی بودند. خبر خوب اینه که این مهارت اکتسابیه و برای بدست آوردنش هم راه‌های مختلفی وجود داره. برای بعضی‌ها در طول سال‌ها و در اثر تجربه های مختلف تقریباً ناخودآگاه شکل می‌گیره. راه کوتاه تر خوندن کتاب‌هاییه که در این زمینه نوشته شدن.

 

اما اگه مطالعه هم براتون به هردلیلی وقت‌گیره، خبر خیلی خوب اینه که  علی مراد در حال منتشر کردن نتیجه مطالعات و تجربه‌های شخصیش در قالب پادکست های 20 دقیقه‌ایه. پیشنهاد نه...توصیه اکید میکنم به این فایلهای صوتی گوش کنید، بحث ها رو دنبال کنید و بعد اگر احساس کردید مفیده برای مهم ترین آدمهای زندگی تون هم ارسالش کنید...ریشه بزرگترین مشکلات شخصی و اجتماعی ما در نداشتن این مهارته. باور کنید یا نه.

 

 

https://t.me/Radiosang
Radiosang@ یا


اشتباه میکردم. حتی در صمیمی ترین رابطه ها هم اختلاف خواسته های غیرقابل مذاکره ای وجود داره. همه چیز قابل گفتگو و حل نیست. هر خواسته ای لزوماً یه انتخاب ذهنی قابل کنترل نیست.

هرخواسته میتونه یه احساس قوی یا یه نیاز غیرقابل انکار باشه.

با هر اختلافی نمیشه کنار اومد. این سرآغاز آشکار شدن فاصله هاست..



حرفی نمیزدم. با اینکه میدانستم این شکل از سکوت هم تکراری شده است.
بدون اینکه مخاطب خاصی داشته باشد گفت 'موقعیت تازه ای وجود ندارد. حالا هرچه بگوییم تکراری ست' برگشتم و نگاهش کردم. رو به روی فواره های خاموش نشسته بود و کافکا میخواند.

سرم را که پایین انداختم شروع به توصیفم کرد: "نگاهت به همه چیز کوتاه اما مسلط است. تو همه چیز را قبل از اتفاق افتادنش تجربه کرده ای."
او گفته بود یا..اگر بلند نشده بودم همینها را میگفت.



امروز فرصت ما برای شناخت دیگران کمتر از گذشته است. آدم ها محتاط تر شده اند و هر روز ماهرانه تر نقاب هایشان روی چهره میگذارند.
اما هنوز هم معدود روزنه هایی وجود دارند که میتوانیم از میان آنها به تماشای نمایی از شخصیت انسانها بنشینیم. این فرصت برای من از میان بازی های گروهی که گهگداری میان خانواده و آشنایان و دوستانم شکل میگیرد به وجود می آید. مسابقه هایی که در پایان آن برنده و بازنده ای وجود دارد از آن معدود موقعیت هایی ست که میتواند به ما در شناخت بهتر خودمان و آدم های دیگر کمک کند. هنوز میل شدید به پیروزی و ثابت کردن اینکه بهتر، قوی تر یا باهوش تر از دیگرانیم در ما زنده است. آدمها دوست دارند برنده باشند. اغلب آنها؟ به هرشکل و قیمتی..
برای همین است که در لحظات حساس منتهی به پیروزی یا شکست بازی های حتی دوستانه، نقاب ها کنار میرود و هیولای درون به بیرون کشیده میشود. آدمها اینجا بیشتر از هر موقعیت دوستانه دیگری هیجان زده میشوند؛ با حالتی عصبی سرهم داد میکشند، همدیگر را به حق یا ناحق به فریب یا تقلب متهم میکنند، کلمات زشت جدیدی را از اعماق ذهنشان بیرون میشکند، به هم گروهی شان نسبت احمق و خنگ میدهند، با رقیبشان مشغول بحث و درگیری های لفظی بچگانه که از شخصیت شان دور به نظر میرسد میشوند و هر کاری میکنند که در پایان طرف بازنده ی میدان نباشند..تمام این لحظات از معرکه ترین فرصت ها برای تماشای آدمها بیرون از نقاب ها و نقشهایشان است..و برای کسانی که به خودشناسی علاقه دارند یک آینه تمام قد برای شناخت خود.



توهمی در ما وجود دارد که اگر به خوبی برنامه ریزی کنیم به هرآنچه میخواهیم میرسیم و آینده بی نقصی در انتظارمان است. اما وقتی نتوانستیم به شکلی کامل به برنامه هایمان جامه عمل بپوشانیم و درنتیجه به هدف ها و سرحدهای تعیین شده مان هم نرسیدیم، سرخورده و ناراحت متوجه این واقعیت میشویم که زندگی پیچیده و آینده مبهم تر از آن است که اصلا بتوان برای آن برنامه ای دقیق ریخت و اجرایش کرد..و در نهایت به این بهانه تمرین مدوام اما کم نتیجه مان را رها میکنیم.
غافل از اینکه تنها انتظاری که باید از برنامه ریزی داشت آن است که آینده مان را بهتر از آنچه که قرار بود بدون آن اتفاق بیفتد بکند. نه رسیدن به هدف هایی که برایش برنامه ریخته ایم، نه یک نتیجه رویایی و نه یک آینده بی نقص.
فقط کمی بهتر از آنچه که قرار بود بدون آن اتفاق بیافتد.



یک

گاهی در موقعیت های دشوار زندگی که باید یک انتخاب سخت میکردم، با خودم فکر کرده ام که اگر در این لحظه در یک جزیره تنهای تنها بودم (و قرار نبود برای باقی عمرم با هیچ انسان دیگری مواجه شوم) چه تصمیمی میگرفتم و چکار میکردم؟


دو

"انگار که از همه ی عالم تو مانده ای و بس. بنگر تا چه می باید کرد."

(مطمئن نیستم منظور ابوسعید ابوالخیر از بیان این جمله دقیقاً چه بوده اما) اگر به سمتی برویم که اینگونه به مسائل نگاه کنیم، دیگر کسی وجود ندارد که بخواهیم برایش زندگی کنیم. کسی نیست که از او مراقبت کنیم یا او از ما مراقبت کند. کسی وجود ندارد که حرکاتمان به تحسین و تشویق و تاییدش باشد. کسی نیست که هدفهایمان را در او ببینیم و یا به خاطر او برای رویاهایمان تلاش کنیم. خودمان میمانیم و خودمان.

زندگی کردن به این شکل فلسفه ی وجودی خیلی از ما را زیر سوال میبرد. برای همین است که کمتر انسانی تاب تحمل تنهایی در یک جزیره را دارد. چون ما برای دیگران زنده ایم. چه بچه ها و معشوقه هایمان باشند، چه مخاطبانی عادی که هیچ نمیشناسیمشان!


سه

این که به عقیده دیگران گوش کنی و به آنها اهمیت دهی بد نیست. اما اینکه با ذهنیتی که از ذهنیت دیگران داری تصمیم بگیری وحشتناک است! مسئله این است که تنها چیزی که در زندگی ما ثابت خواهد ماند "خودمانیم". دیگران در رفت و آمدند. اگر هم بمانند نظرشان تغییر خواهد کرد. از همه بدتر که آنها خود کپی دیگرانند. تنها راه بدست آوردن رضایت درونی آن است که برای خودت باشی و به خواسته خودت گوش کنی و همان تصمیمی را بگیری که اگر در این دنیا تنها بودی میگرفتی.


چهار

حتی در میان سینمادوستان هم افراد زیادی پیدا نمیشوند که فیلمهای طولانی و خسته کننده  تارکوفسکی را با علاقه دیده یا فهمیده باشند. آیا خود او از این مطلب آگاه نبود؟ بوده. چرا که جایی در میان خاطراتش بعد از اینکه نامه تعدادی از تماشاگران فیلمهایش را خوانده مینویسد: "بعد از خواندن چنین نامه هایی، مایوسانه از خود میپرسم، من در واقع برای چه کسی و به چه منظور کار میکنم؟"

در دنیایی که همه به دنبال مخاطب میدوند، چند نفر حاضرند آنگونه که درست میپندارند کار کنند و به مسیر منحصر به فردشان ادامه دهند؟


پنج

شبیه هم شده ایم. جاهای مختلفی قرار داریم و لباس های متفاوتی میپوشیم اما مانند هم زندگی میکنیم. همه سعی میکنیم کتاب های خوب بخوانیم، به نمایشگاه های مختلف سرک بکشیم، فیلم ها و تئاترهای معناگرا تماشا کنیم، به موسیقی کلاسیک گوش دهیم و هنرمند و عاشق سفر کردن باشیم. (آنقدر این مولفه ها در نگاه من تکرار شده اند که روزی فکر میکردم اجزا طبیعی زندگی اند!)

کریستین بوبن، نویسنده بزرگ و اصیل فرانسوی، اما هیچگاه در طول زندگی از شهر محل تولدش خارج نشده است. میدانی چرا؟


شش
ژیل دلوز درست می‌گوید که نباید در دامِ رویای دیگران بیفتیم. رؤیای دیگران، رویای دیگران است، نه رویای من. رویای دیگری می‌تواند باتلاقِ من باشد.



یکی از بزرگترین باگ های زندگی شاید، سخت و دیر پیدا کردن آدمهایی باشه که تنهایی قشنگی دارن..


هیچ گاه نمیتوانی بفهمی هیچ نخواستن از روی بی نیازی ست یا ناتوانی در رسیدن، مگر آنکه آنچیزهایی را که به آن دست رد میزنی (یا فکر میکنی که خواهی زد) در اختیار داشته باشی.

لذت هایی وجود دارند که تا قبل از چشیدن میتوانی از آنها غافل بمانی اما بعد از لحظه ای درگیری دیگر نخواهی توانست از آنها دست بکشی..و اگر هم روزی این اتفاق بیفتد از سر سیری خواهد بود نه بی نیازی.

قبلاً بارها و به شکل های مختلف گفته ام که برای دستیابی به رضایت خاطر درونی، آزادی تا چه اندازه مهم است و آزادی، تنها با بدست آوردن بی نیازی ست که رخ میدهد. اما دام بزرگی در این میان نهاده شده که تنها راه رهایی از  آن توانایی تشخیص نخواستن از ناتوانی ست. اینکه دستت به چیزی نرسد و بارها تکراری کنی که "نمیخواهم" نشانه هیچ چیز نیست. یک بی نیازی واقعی، سه مرحله دارد. بتوانی، بچشی، اما نخواهی..



خیلی کم اتفاق می افته که با کسی چند ساعت صحبت کنی اما تصور کنی فقط چند دقیقه گذشته. فکر میکنم اگه وقت بود حتی چند ساعت دیگه هم حرف میزدیم! (البته محیطی که توش قرار داشتیم هم موثر بود)  اولین بار بود که با کسی هم حرف مشترک داشتم و هم از مصاحبت باهاش لذت میبردم. چطور بگم. راحت بودم. انگار داشتم با خودم وقت میگذروندم!

معاشرت با بعضی ها ممکنه مفید باشه اما برای هم نشینی باهاشون مجبوری که به خودت فشار بیاری تا بالاتر به نظر بیای و همردیف اونها جلوه کنی (نه فقط به خاطر این که در سطوح متفاوتی قرار دارین، اونها با نوع رفتارشون مجبورت میکنند) یا گاهی برای لذت بردن کنار بعضی از آدمها مجبوری خودتو پایین تر از چیزی که هستی بیاری تا همرنگ و همراه اون جماعت باشی تا بهت خوش بگذره و عجیب هم جلوه نکنی. اما تو این موقعیت اصلا مجبور به هیچکدوم از اینها نبودم. وقتی جدا شدیم برام عجیب بود که چقدر گرم صحبت بودیم که حتی بعد از یه روز نسبتاً سخت، هیچ کدوم از علائم طبیعی فیزیکی حاصل از خستگی برام ظاهر نشد..و فکر میکنم هیچکدوممون حتی یکبار هم سراغ تلفن هامون نرفتیم..

قبل از دیدنش یه مقدار استرس داشتم (به خاطر اختلال اضطراب اجتماعی خفیفی که دارم) ولی حس میکنم خیلی زود کانکت شدیم. خیلی ساده و بی آلایش و شفاف بود. یه ترکیب قشنگی از راحتی و وقار تو رفتارش وجود داشت که خیلی دوست داشتم. چیزی که به نظرم امروز خیلی نایابه.

و از همه مهم تر این که خودش بود..شدیداً خودش بود. من با خودم فاصله دارم. حالت طبیعی اینه که اون چیزی که هستیم با اون چیزی که نشون میدیم مطابقت و هردوی اینها با اون چیزی که میخوایم باشیم فاصله کمی داشته باشه. من اما اون چیزی که نمایش میدم با اون چیزی که میخوام باشم، نزدیکه و هردوی اونها با چیزی که هستم فاصله داره..و خب این خوب نیست و در اولین برخورد رو در رو هم قابل تشخیصه.

یکی از جالب ترین چیزایی که توش دیدم توجه آگاهانه ای بود که به روحیه اش داشت. از چیزهایی که میدونست ممکنه حالشو بد کنن فاصله میگرفت و این فاصله گرفتن آگاهانه و خودخواسته بود. به نظر منم هیچ چیز ارزش اینو نداره که حالت بد باشه. (البته این موضوع جای بحث داره. درگیر یه سری از موضوعات شدن آدمو ناراحت و غمگین یا افسرده میکنه همچنان که عمیق تر) ولی مهم ترین چیز اینه که آدم متوجه باشه و تشخیص بده که بهترین تصمیم ممکن براش چیه توی یه برهه مشخص. و هر انتخابی که میکنه آگاهانه و از سر فکر باشه باشه (خودم رو که نگاه میکنم دنباله رو بودم در بیشتر زندگیم. فقط رفتن راه مرسومی که جامعه در مقابلت میذاره غلط نیست. تقلید از اقلیت ِ هرچند آگاه و روشنفکر و متفاوت، هم میتونه انتخاب اصیلی نباشه)

به نظرم ارتباط ها هم مثل بچه ها نیاز به وقت گذاشتن و شکل دادن در طول زمان دارند. و خب تماشای رشدشون هم ذوق داره.

دیروز، روز خیلی خوبی بود. همیشه تو خاطرم میمونه.


+و ترانه ای که یادم نمی اومد :)

{Reza Yazdani - Hesse Tarikh}


یالوم میگوید: "زناشویی که انسان بتواند از آن صرف نظر کند، محکوم به شکست است."
من میگویم هر رابطه ی نزدیکی که انسان بتواند از آن صرف نظر بکند محکوم به شکست است. رفاقتی که چند ماه در سکوت و بی خبری بگذرد و دوستی، وقتی حال خوب و بدتان دور از هم و بدون هم عوض شود و چرخ زندگی تان بدون یکدیگر هم بچرخد و وجود یا عدم وجودتان در دنیای هم تاثیری روی کیفیت زندگیتان نداشته باشد، محکوم به تباهی ست. و خب اصلا به درد لای جرز میخورد.



بعد از تماشای تعداد زیادی فیلم و افزایش تجربه و رسیدن به حد مشخصی از پختگی دیگر نه رنگ و لعاب فیلمهای هالیوودی چشمت را خواهد گرفت و نه داستان های به ظاهر الهام بخش آن فریبت خواهد داد. بیشتر آن آثاری که در دوران نوجوانی شگفت زده ات کرده اند جذابیتشان را برایت از دست خواهند داد، به آن اندازه که بعد از چند دقیقه از پخش و دیدن دوباره شان، آن تصویر زیبای ابتدایی ات از آنها خراب خواهد شد و حتی حاضر به نشستن و ادامه تماشای شان نخواهی بود.

دوست ندارم یک حکم کلی صادر کنم، اما انگار فیلمهای هالیوودی تماماً تظاهرند. حتی متفاوت بودنشان هم یک نمایش تصنعی ست. چیزی در آنهاست که از زندگی دور است. و همین مسئله آنها را "به درد نخور" میکند.

البته در این تخریب ذهنیت و نگاه به سینما به عنوان شکلی از تجارت و نه یک هنر، مسائل دیگری هم نقش دارند. برای مثال وقتی به حقه های فیلمنامه نویسی آگاه میشوی و میفهمی تمام گره هایی که روزی هنگامی تماشای فیلمی ذهنت را مشغول کرده بودند، فریب هایی برای محکم تر نشاندنت بر روی صندلی های سینما بوده، اعتمادی درونت باقی نمیماند. این حرف به معنی آن نیست که نباید در داستان گره یا سوپرایزی وجود داشته باشد. اما این نقاط برجسته باید از دل داستان بیرون آمده باشند. نه این که دور و بر چند غافلگیری و دیالوگ خوب، داستانت را بنویسی!

همین چیزهای به ظاهر ساده بخش زیادی از  لذت تماشا را در وجودت میکشد، چون نمیتوانی لحظه ای نگاهت را از تقلبی بودن تمام آن تصاویر و گفتگوها برداری.

به همین خاطر است که بعد از مدتی ناگزیر، رو به سینمای مستقل آمریکا می آوری و بعد از آن و به تدریج به سمت سینمای اروپا حرکت خواهی کرد.

سینمای اروپا جایی نیست که در آن برای لذت به تماشای فیلم بنشینی. حداقل در ابتدا برای لذت بردن آماده نیستی. فیلمها به وحشتت می اندازند. آزارت میدهند، عصبانی ات میکنند، خسته و کسل ات میکنند و اگر هنوز رمق یا انگیزه ای برای ادامه تماشا در وجودت مانده باشد، با آنچه من  "رویارویی با واقعیت ها" صدایش میکنم، تو را، از خودت ناامید میکنند.

تماشای آثار با کیفیت سینمای اروپا ( و نگاه کردن به آثار هر سینماگر اصیل دیگری در هر نقطه دنیا)، اگرچه از جنس دیگری است، اما شباهت زیادی به خواندن شاهکارهای ادبی دارد. همانطور که بعد از تمام کردن و بستن یک کتاب خوب، آنچه که به آن تبدیل شده ای، قابل قیاس با شخصیت گذشته ات نیست، تجربه تماشا یک اثر دردناک سینمایی هم میتواند به یک نقطه ی قوت قابل اتکا در تصمیم های مهم آتی زندگی ات تبدیل شود.

چون آنها با دست گذاشتن بر نقاط پوشیده ی زندگی و شخصیت انسان ها یا تمرکز و بزرگنمایی نواحی بسیار معمولی آن باعث میشوند جور دیگری به رویدادهای روزمره یا غیرعادی زندگی نگاه کنی و از آن مهمتر به شکل متفاوتی با "خودت" رو به رو شوی..فکر میکنم این آیینگی و رو به رویی از هرچیز دیگری مهمتر است. آنها بدین شکل چیزی را درونت میکارند یا پرورش خواهد داد که پیش از وجود نداشته یا تا اندازه ریشه دار نبوده و به آن فکر نشده است.

تماشای فیلمهای خوب شخصیتت را قوام میبخشند، بی آنکه متوجه باشی با قرار دادنت در موقعیت های سخت، هوش اخلاقی ات را تقویت میکنند و با روایت بخش های کمتر شناخته شده ای از زندگی مسیر خودشناسی ات را بازتر مینماید.

سینمای اروپا، خود ِ زندگی نیست اما به آن نزدیک است. اشتیاق بعضی از سینماگران اروپا برای ساخت آنچه به آن فکر میکنند و به آن اعتقاد دارند و توجه اندک به گیشه، جوایز و نظر منتقدین از آنها و آثارشان موجودات اصیل تری ساخته است. اصالتی که تنها برای ببیننده ای که به شکل منحصر به فرد خود، وجود و چشمانی اصیل دارد قابل درک و دیدن است.


http://s9.picofile.com/file/8308219868/1454678703_Rosetta.jpg



میدونم حرف و کار و راه درست چیه اما پی اش نمیرم! واقعاً مشکلم چیه؟



نگار جواهریان اونقدر صدای قشنگی داره و با یه لحن منحصر به فردی کلماتو ادا میکنه که آدم دلش میخواد تا آخر دنیا بشینه به حرفاش گوش کنه.