دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

۱۴۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزانه ها» ثبت شده است

 

با خودم قرار گذاشته بودم تا تمام نشدن خدمت سربازی‌ام چیزی در مورد آن ننویسم و منتشر نکنم. یک تصمیم شخصی و غیرقابل توضیح. تقریبا همینطور هم شد. به خاطر همین فکر نمی‌کنم (جز یکی دونفر) در اینجا کسی متوجه رفتنم شده باشد.

و خب حالا...و (دقیقا) امروز...که همه چیز تمام شده می‌توانم در مورد آن صحبت کنم. آنقدر تجربه و آنقدر داستان از این نوزده ماه و یازده روز دارم که فکر می‌کنم اگر فراموششان نکنم روزهای زیادی می‌توانم ازشان صحبت کنم. اما احتمالا این کار را نخواهم کرد. به نظرم انجام یک کار بزرگتر را به این تجربه بزرگ آمیخته به رنج بدهکارم که شاید در آینده به همان شکل محتوم‌ پرداختش کنم. اما چیزهای دیگری هست که باید بگویم و ثبت‌شان کنم:

 

1. من هم یکی از آن‌هایی بودم که می‌گفتم ایده سربازیِ اجباری، ظالمانه، مسخره، بی‌معنی‌ و یک وقت تلف کنی تمام عیار است. اما حالا، آن فکر و تصورم را پس می‌گیرم. دوران خدمت همانقدر که ممکن است ظالمانه، مسخره، بی‌معنی و پر از وقت های تلف شده باشد، می‌تواند سرشار از تجربه‌ها و آموخته‌هایی باشد که احتمالا در هیچ‌جای دیگری نمی‌توانی بدستشان بیاوری. نه در خانواده، نه در مدرسه و دانشگاه و نه با یک زندگی عادی در اجتماع. در واقع با سرباز بودن تو خواه‌ناخواه وارد یک سازمان انتظامی/ نظامی می‌شوی و به واسطه همین موقعیت و "خودی شدن" چیزهایی را می‌بینی و می‌شنوی و کارها و مسئولیت‌هایی را برعهده می‌گیری که طبیعتا هیچ‌جای دیگری نمی‌توانی تجربه‌شان کنی. از تجربه زندگی کردن در یک محیط با عقاید سیاسی، مذهبی، اجتماعی خاص گرفته تا شرکت کردن در فعالیت‌های پرمخاطره‌ای مثل تیراندازی کردن و تعقیب و گریز گرفته تا بالارفتن از کوه در ساعت چهارصبح و کمین‌‌زدن‌های چندساعته در کمرکش آن‌ها. البته همه خوبی این امر در موقتی بودن آن است. اینکه می‌توانی در مدت محدودی یک سبک خاص از زندگی را تجربه کنی و بعد بدون هیچ پایبندی‌ای بیرون بیایی و به زندگی عادی و هدف‌های خودت بپردازی.

 

2. یک محاسبه ساده ریاضی می‌تواند نشان دهد که اگر کمی باهوش و با پشتکار باشی سربازی آن‌قدرها هم که می‌گویند تلف کردن وقت نیست: از ۲۴ساعت شبانه روز به طور تقریبی یک چهارم (یا ۶ساعت از) آن در هر سبک زندگی‌ای به خواب می‌گذرد. تقریبا و به طور میانگین یک چهارم دیگر از آن به شکل مفید به فعالیت‌های مربوط به خدمت می‌گذرد. یک‌چهارم آن صرف کارهای روزمره و وقت‌تلف کردن‌های اجباری یا اختیاری می‌شود و یک چهارم پایانی هم معمولا در اختیار خود توست‌. در واقع از ۲۴ ساعت شبانه‌روز تنها ۶ساعت آن به شکل خاص صرف خدمت می‌گردد و باقی‌اش می‌تواند بسته به همت خودت و صدالبته یاری شرایط به شکل نسبتا مفیدی صرف امور شخصی و یادگیری و.... گردد.

 

3. یک اصطلاحی وجود دارد به نام "دزدیدن کار از دیگری" که من از کاربرد آن خوشم می‌آید. یک‌جورهایی به این معنی‌ست که تو چنان مشتاق یادگیری باشی که تنها با تماشای انجام کاری توسط فرد دیگر انجام دادن آن را یاد بگیری. البته همراه با پرسش‌گری‌های طولانی و سماجت و پیگیری برای بهتر شدن در آن. دزدیدن در اینجا در واقع به معنای برداشتن چیزی با اشتیاق و حرص بسیار است. مهارت‌هایی که توانستم در طول دوره خدمت کمابیش از دیگران بدزدم:

 

1. آگاهی از قوانین انتظامی و... و راهکارهای مقابله، مدارا یا تزویر در این خصوص

2. آشنایی جزئی با امور قضایی و نحوه‌ی درست پیگیری کردن پرونده‌ها و حضور موثر در دادگاه‌ و ...
3. آشنایی مختصر با امور نظامی مانند باز و بسته کردن‌ و تمیزکاری اسلحه‌های مختلف و تیراندازی با آن‌ها و...
3. آشنایی با امور انتظامی مانند نحوه بازرسی از افراد یا خودروها، دستبند زدن و دستگیری، بدرقه متهمین و...
4. تمرین مستقل بودن و انجام امور روزمره مانند درست خرید کردن، احساس مسئولیت در نظافت و امور جز‌ئی‌تر مانند کاشتن سبزی و نهال، پاک‌کردن ماهی و مرغ و ... انجام آشپزی (درست کردن این غذاها رو یاد گرفتم: قیمه، خوراک مرغ، ماهی، کتلت، شامی، کشک بادمجون، الویه، آبگوشت، ماکارونی، خوراک لوبیا، عدسی، آش، پیتزا، لازانیا)
5. یادگیری نحوه تعامل با افراد مختلف در طیف‌های بسیار گستره مانند سارق، معتاد، کلاه‌بردار، مجرم، شهروند عادی، اتباع بیگانه، وکیل، قاضی، نظامی‌، پایین دستی‌ها و بالادستی‌ها به صورت کلی و....

 

در پایان نمی‌خواهم بگویم سختی و مرارت یا ظلم و تباهی‌ای در خدمت اجباری وجود ندارد (در واقع آنقدر نقطه ضعف در قوانین و سیاست‌گذاری های خدمت و انواع و اقسام تبعیض و فساد و زورگویی و تخطی از قانون در اجرای آن وجود دارد که آدم را به معنای واقعی کلمه روانی می‌کند) اما آیا واقعا برای مایی که دست‌پرورده همین سیستم کاملا معیوب هستیم راهی هم برای آموختن جز در همین شرایط غیرنرمال هست؟ شاید این موقعیت غیرداوطلبانه بتواند فرصت خوبی باشد برای برطرف کردن نقاط ضعفی که در حالت عادی خیلی به چشم نمی‌آیند و یادگیری موضوعاتی جدید. اینکه چطور از این شرایط سخت و دیوانه‌وار به سلامت عبور کنی و در این بین راه‌های تعامل و معامله و دروغگویی با تسلط و شیادی را هم بیاموزی. بنظرم همینکه انسان در اثر این تجربه‌ها بتواند به شکل آدم قوی‌تر، غنی‌تر و عمیق‌تری به جامعه برگردد بسیار عالی‌ست.

 

توانایی انسان در فراموشی رنج‌ها بی‌نظیر است. شاید آنچه در نهایت برای انسان باقی می‌ماند همین آموخته‌ها و دستاوردهاست.
 

 

 

پیش از این گفته بودم که فکر می‌کنم: باید تنها از چیزهایی که دوستشان داریم حرف بزنیم. اما حالا فکر می‌کنم ابراز تنفر هم گاهی لازم است. نه بیان تنفر از چیزهای پیش‌پا افتاده‌ای که ابتذالشان بر همه روشن و مشخص است. که حرف زدن از آدم‌ها و آثاری که ظاهر محترمی دارند و عموما به شکل تابوگونه‌ای، خوب پنداشته می‌شوند.

مرز چالش‌برانگیز اما آنجاست که ابراز تنفر ما، به آنچه که مورد تنفر واقع شده، بزرگی نبخشد. زیرا سمت دیگر نفرت، توجه است. آنچه که مورد توجه نباشد، مورد نفرت هم قرار نمی‌گیرد...

خب، شما از چه وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویسانی متنفرید؟

چند سال پیش کلیپی دیدم که در آن چادری را در گوشه ای از یک خیابان پهن کرده بودند و قرار بر این بود که زنی با شمایل کولی‌وار چیزهایی که نمی‌دانستید را به شما بگوید‌. پشت پرده ای که درست پشت سر زن قرار داشت چند نفر با سیستم‌هایی مجهز پس از عکسبرداری از چهره شما و رسیدن به اسمتان در تمامی شبکه های اجتماعی و موتورهای جستجوگر به دنبال اطلاعاتی از شما می‌گشتند و با بیان کردن اسرارآمیز همان اطلاعات به شما از زبان زن، در ابتدا شگفت‌زده‌تان می‌کردند و بعد اعتمادتان را بدست می آوردند.

اگر اشتباه نکنم نتیجه گیری آن دوربین مخفی این بود که یک آدم نسبتا کاربلد با مجموعه اطلاعات هرچند ناچیزی که ما از خودمان در شبکه‌های اجتماعی نشر می‌دهیم می‌تواند آدرس خانه، محل کار و حتی محل آنی حضورمان را بفهمد. می تواند به سن، شغل، میزان درآمد، شجره خانوادگی و حتی وضعیت کلی رابطه های عاطفی و گرمای رابطه‌های جنسی‌مان پی ببرد. خلاصه می‌تواند آنقدر از ما بفهمد که خیال کنیم یک جادوگر یا غیبگو رو به رویمان نشسته است!

کاری به حریم خصوصی و جنبه امنیتی این موضوع ندارم....به واقع اگر آدم مهمی نباشیم و دشمنان پروپاقرصی نداشته باشیم یا اگر خوش‌شانس باشیم و دیوانه‌ای دنبالمان نیفتاده باشد، با انتشار این اطلاعات خطری آنچنانی تهدیدمان نمی کند. اما یک مسئله دیگر اینجا وجود دارد.

من فکر می‌کنم با این شکل از خودابرازی‌های گسترده، انگار ما برای همه هستیم. انگار دیگر تعلقی وجود ندارد. انگار دیگر کانسپتی به نام خانواده، دوست نزدیک و یار معنای آنچنانی ندارد.

مثلا وقتی من از چیز واقعا محشری خوشم می‌آید و به جای حرف زدن از آن با نزدیک‌ترین دوستم، آن را در شبکه اجتماعی‌ام معرفی می‌کنم انگار دوست و دوستی‌ام را نادیده گرفته‌ام.

یا اگر به جای بیان دغدغه‌هایم با خانواده‌‌ام و کمک گرفتن و خواستن همفکری و همدلی آن‌ها، به دنبال غریبه‌ها بروم، انگار جایگاه خانواده را در زندگی‌ام زیر سوال برده‌ام.

یا اگر وقتی در رابطه‌ام به مشکلی برخورده‌ام‌ و به جای گفتگو با آدم نزدیک رو به رویم آن مسئله را در اینترنت منتشر کرده‌ام، انگار معنای رابطه و حریم خصوصی خوشایند آن را بی‌معنی کرده‌ام.

مگر روابط انسانی چیزی بیرون از همین اشتراک علائق، گفتگوها و نجواهای بغل در بغل و یا کمک کردن به حل مشکلات همدیگر است؟ اگر تفاوتی بین افرادی که دوستشان داریم و به آن‌ها اهمیت می‌دهیم با افرادی که نمی‌شناسیم وجود نداشته باشد...اگر همه به یک اندازه در جریان ما باشند و (اگر چیز قابل عرضه‌ای داریم) به یک اندازه از ما منتفع و بهره‌مند شوند، پس جایگاه و تفاوت آن نزدیک‌ترین‌ها چیست؟

فکر می‌کنم معنایی در این تفاوت قائل شدن، برای هردو سمت رابطه وجود دارد. فکر می‌کنم هرکس باید برای بدست آوردن جایگاهش در زندگی انسان ارزشمند دیگری تلاش کند‌. این تلاش هم معنی دارد و انسان را به جایگاه خوبی می‌رساند و هم به روابط مفهوم عمیق‌تری می‌دهد و آدم را از تنها بودن با دیگران نجات می‌دهد. فکر می‌کنم برای همه بودن، اغلب به معنای برای هیچ بودن است.

 

این واضح‌ست که هر آدمی مرکز جهان خودش است. من مرکز جهان خودم هستم و تو  هم مرکز جهان خودت هستی. این منطقی و غیرقابل اجتناب است.

حالا اینکه کسی که مرکز جهان خودش است، به کس دیگری القا کند که نقطه پرگار وجود اوست، یعنی حرف بی‌خود زدن، یعنی از بازه ی منطق خارج شدن، یعنی رفتن به سراشیبی تند احساسات. یعنی سقوط ناگزیر رابطه و در نهایت شنیدن یا گفتن: "من برایت هیچی نیستم."

اتاق من همیشه سرد بوده.  وقتی احساس سرما می‌کنم، هیچ‌وقت لباس گرم‌تری نمی‌پوشم یا بخاری را بیشتر نمی‌کنم. فقط صبر می‌کنم. صبر می‌کنم تا به سرما عادت کنم.

وقتی ندانسته، جسم داغی را بلند می‌کنم و دستم شروع به سوختن می‌کند، آن را رها نمی‌کنم. صبر می‌کنم، درد را تحمل می‌کنم و منتظر می‌مانم تا تحمل پوستم بالاتر برود.

 

وقتی در تابستان‌های داغ برق می‌رود، به جای کلافه شدن تلاش می‌کنم گرم بودن، گرم شدن و عرق کردن را لمس و درک کنم.


در تمام عمرم، تمامی مسیرهایی که می‌توانستم (در فرصت محدود رخدادهای زندگی) پیاده طی کنم، قدم‌زنان پیموده‌ام. گاهی یک مسیر چند ساعته را پیاده رفته‌ام و به دیوانگی متهم شده‌ام، اما در پایان راه فقط پاهای خسته و پرتوانم را، بیشتر از گذشته، دوست داشته‌ام.

طرفدار ریاضت بیهوده یا آزار رساندن به خود نیستم. اما طرفدار پوست کلفت شدن، چرا. آن را یک جور دوراندیشی می‌بینم. یک عدم اعتماد منطقی به وجود آینده‌ای مطلوب و راحت.

و اما این روزها...به خاطر چیزهایی سرزنش می‌شوم که تقصیری در آن‌ها ندارم‌. این موضوع وقتی جایی برای فرار یا اعتراض یا حتی غر زدن‌ نداری، می‌تواند آزاردهنده یا غیرقابل تحمل باشد. اما من بدون زجر کشیدن آن‌ها را تحمل می‌کنم.  بخشی از این تحمل بالا را مدیون انتخاب‌های گذشته‌ام. ولی حالا کمی می‌ترسم. می‌ترسم که تحمل این رنج‌های روانی به غیر از بالا بردن ظرفیت و صبرم آثار دیگری هم بر روی وجودم داشته باشد. می‌ترسم که تاثیر سختی‌های روانی متفاوت از ریاضت‌های فیزیکی باشد. می‌ترسم از ندانسته‌هایم آسیب ببینم، می‌ترسم فرض‌ها و تعمیم‌هایم اشتباه باشد. راستش می‌ترسم تبدیل به آدمی شوم که نخواسته‌ام.

 

چیزی که می‌خوام بگم یه اتفاق خاص نیست که کسی اونو ندیده باشه ولی شاید با یه نمونه بهتر بشه بهش پرداخت. اون مثال ملموس رو میخوام از فصل اول سریال True Detective بزنم.

برای اونهایی که ندیدن خلاصه ماجرا اینه که یکی از دوتا کارآگاه اصلی‌این سریال مردی هست به نام مارتی که یه پلیس معمولی تو دایره جناییه. تو یکی از قسمت‌ها در حالیکه دوربین زن زیبای نیمه برهنه‌اش رو (که تازه از خواب بیدارشده) دنبال می‌کنه به خود مارتی می‌رسه که با لباس کار روی صندلی داخل پذیرایی خوابش برده!

حدس اول زن و خب تماشاگر اینه که به خاطر سنگینی کار و دیر برگشتن به خونه‌ست ولی در آینده اتفاق‌های دیگه‌ای هم رخ میده.

می‌بینیم که مارتی با یه زن دیگه می‌خوابه و همسرش بعد از اینکه متوجه قضیه میشه وسایلشو جمع میکنه، دست بچه‌ها رو میگیره و ترکش میکنه. ولی در نهایت مارتی بعد از اظهار پشیمانی و کلی خواهش و تمنا، برش میگردونه!

همین اتفاق چند سال دیگه تکرار میشه ولی اینبار دیگه زنش حاضر به برگشتن نیست و اتفاقا یه جور دیگه ای هم حالش رو جا میاره که قبلا تو یه پست گفتم.

اما سوالی که همیشه برای من پیش اومده اینه که... چرا چنین آدم‌هایی ازدواج می‌کنند؟ واضحه که مارتی چیزهای دیگه‌ای از این بخش زندگیش (S^e^x life) می‌خواد ولی کلا یه راه دیگه ای رو انتخاب کرده!

متوجه مزایای ازدواج هستم (اینکه جامعه تازه تو رو به رسمیت میشناسه و برای آدم‌هایی که بچه میخوان راه معقول‌تریه و...) اما این موضوع هم باز در همه جوامع صدق نمی‌کنه و در نقاطی از دنیا این مزایا تنها در انحصار ازدواج رسمی نیست.

همینطور متوجه خامی ِ ناشی از شناخت ضعیف آدم‌ها از خودشون و نیازهاشون در سنین جوانی هم هستم، که به تصمیم اشتباه ازدواج در اون سن ختم میشه. و تمام پایبندی‌ها و تاوان‌های جدایی که در پی‌اش میاد. ولی این قضیه رو ما گاها در آدم‌های باهوش و مستقل ِ میان‌سال هم می‌بینیم.

پس داستان چیه؟ چرا آدمی که نیازهای دیگه‌ای داره و لذت رو به شکل دیگه‌ای میشناسه وارد تعهد میشه و بعد خیانت می‌کنه؟

آیا همه اینها فقط ناشی از یه خودفریبی و دیگرفریبی ساده‌ست (درباره این که میشه دو زندگی موازی در کنار هم داشت؟)

درباره حرص ِ داشتن ِ همه چیز در کنار همه؟

یا اینکه داشتن "همه چیز در یکجا" برای انسان یه نیاز واقعیه ولی جامعه و سنت‌ها (با همه ی شرطی‌سازی‌هاشون) آدم‌ها رو به شکلی پرورش میدن که این اجازه رو به مابقی ندن؟

یا این مسئله فقط از تفاوت میان آدم‌ها نشات می‌گیره و اگه همه به خوبی و به شکل صادقانه خودشون و خواسته‌هاشونو بشناسند دیگه مسئله‌ای در میان نخواهد بود؟ داستان چیه واقعا؟

 

 

یه دفعه بابام به شکلی ضمنی بهم گفت که اگه می‌خوای تخمین بزنی چقدر به آدم‌ها اعتماد داری ببین حاضری چقدر پول رو بدون شاهد و مدرک بسپاری دستشون...مثلا من حاضرم به این برادرم صدهزار تومن بدم. اما اگه صد تومن بشه صد و پنجاه هزار تومن شک می‌کنم. ولی به اون یکی برادرم حاضرم بدون هیچ سندی صد میلیون بدم. اما همینم اگه بشه صد و پنجاه میلیون تومن، باز هم نه. شک می‌کنم و نمی‌دم.

فکر می‌کنم منظورش این بود که آدم‌ها قیمت دارن. هرکسی تو یه قیمتی به خودش شک می‌کنه، پس تو هم باید اینکارو بکنی.

 

 

تقریبا 6 سال گذشت از روزی که وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم. مدت کوتاهی در پرشین‌بلاگ، دو سال در بلاگفا و چهارسال در بیان.

 

در این مدت هیچ‌وقت وبلاگم رو حذف نکردم. هیچ‌وقت پستی رو جز به دلیل کیفیت پایینی که داشت (و من بعدها متوجهش شدم) پاک نکردم یا تغییر ندادم.

[به جز در اوایل ظهور :)) ] همیشه سعی کردم برای چشم‌ها و گوش‌ها و ذهن‌هایی که گاهی به این مکان سرک می‌کشند ارزش قائل باشم، حرف بیهوده‌ای نزنم و محتوای ضعیف و غیرماندگاری رو منتشر نکنم.

 

اما مدت‌هاست فکر می‌کنم یکی از ضعف‌های بزرگ "دچآر باید بود" آشفتگی و مشخص نبودن ژانره. احتمالا وقتی وارد اینجا می‌شید، نمی‌دونید قراره با چی مواجه بشید. ملغمه‌ای از ادبیات و فلسفه و روانشناسی و سینما و...مخلوطی از نوشته‌های خودم و دیگران. هرکدوم از این‌ها می‌تونه یک ضعف مهم تلقی بشه (و خواهد شد. هرچند من هم همیشه دلایل خودم رو داشتم.)

 

از نگاه من، برای جستجوی جواب، تو باید به شکل گریزناپذیری به تمامی حوزه‌ها بپردازی. اگر فرض کنیم پاسخی وجود داره، به نظر من اون جواب در مرکز یک دایره قرار گرفته. دایره‌ای که محیطش با علم، فلسفه، عرفان، تاریخ، ادبیات، هنر و... پوشیده شده. شاید هیجان‌انگیزترین کار پیوند بین تمامی این‌ها باشه. قطری که از یک طرف محیط به مرکز کشیده می‌شه و به سمت دیگه ادامه پیدا می‌کنه...کاری که من در تمام این سال‌ها انجامش دادم (البته نه به شکل ایده‌آل و حتی خوب) و احتمالا در تمامی سال‌های پیش‌ رو، با کیفیت بهتری ادامه‌ش خواهم داد.

 

در مورد دلیل بازنشر حرف‌های دیگران هم،‌ به جای اینکه خودم بنویسم، پیش از این صحبت کردم. خلاصه‌اش اینکه، همه‌چیز پیش از این گفته شده و فقط کافیه بگردی تا تمام افکار (به خیال خودت تازه‌ای رو که در سر داری) در نوشته‌های دیگران پیدا کنی. اگر پیدا نمی‌کنی، دلیل ساده‌ای داره. اینکه به اندازه کافی نگشته‌ای و نخوانده‌ای!

بقیه اش بازی با کلماته و میل بی‌پایان انسان به ابراز وجود و بیان خود. (چه کار عبثی)

 

جمع بندی تمامی این حرف های پراکنده و بی‌اهمیت قراره به این نقطه برسه که تغییر روندی در اینجا رخ داده و ادامه خواهد داشت. بعد از خوندن این نوشته از رولف دوبلی جرقه ای در ذهنم زده شد برای اعمال تغییراتی در شکل کتابخوانیم. فکر می‌کنم از این به بعد "دچآر باید بود" قسمتی از این پروژه دگرگونی باشه.

تکه‌های خوب کتاب‌ها، صحبت راجع به نویسنده‌ها و مجموعه آثارشون، نقد و بررسی کتاب‌ها و البته بازنشر شعرهای محبوبم، محتواهایی خواهند بود که در اینجا باهاشون مواجه خواهید شد. "حرف‌های دیگران" و نوشته‌‌های خودم هم در جهتی مرتبط با موضوعات کتاب‌ها خواهند بود.

 

اما در مورد بخش فیلم‌ها و سریال‌ها (و تمامی چیزهایی که به اون‌ ها مربوط هستند.) خیلی دوست دارم یک وبسایت یا وبلاگ سینمایی مستقل داشته باشم. ایده‌ها و محتوای خوبی هم در اختیار دارم. اما فعلا امکان اجرایی کردنشون برای خودم وجود نداره. نیاز به همکاری دارم که بار فنی و اجرایی این مسئله رو از دوشم برداره. امیدوارم یک روز اتفاق بیفته.

 

در مورد میل (بی‌پایان انسان‌ها و من) به ابراز وجود و بیان خود هم. فکر می‌کنم در آینده‌ای نزدیک یا دور وبلاگ دیگه‌ای خواهم داشت که فقط شامل نوشته های شخصی باشه. هنوز در مورد فضا و اینکه با اسم خودم بنویسم یا نه تصمیم نگرفتم. تفاوت واضح اینجاست که شما مثلا اگه در بلاگ‌اسپات و با اسم مستعار بنویسید آزادی زیادی خواهید داشت و خودسانسور اجتماعی یا سیاسی یا خطری درباره مسدود شدن تهدیدتون نمی‌کنه. اما از طرفی اسم واقعی به وبلاگ و نوشته‌های تو هویت می‌ده و امکان تاثیرگذاری و روابط واقعی رو میسر می‌کنه.

اما در هر صورت دوست ندارم با پیش فرض‌ها و ذهنیت‌های فعلی خونده بشم و آدرسش رو به کسی نخواهم داد. یک شروع تازه ی بی‌اهمیت.

 


چقدر جالبه که تا به چیزی امیدوار می‌شی سنگی پرتاب می‌شه و تمام کاسه کوزه‌هات رو می‌شکنه. تو اون تکه‌های شکسته رو برمی‌داری و باهاشون لب‌ها و صورتت رو زخمی می‌کنی، اما به هیچ رگی نزدیک نمی‌شی.



شاید یکی از آفات وبلاگ‌نویسی (یا هر شکل دیگه از انتشار محتوا) این باشه که ایده‌ای که جای کار داره و می‌تونه تبدیل به چیز ارزشمندتری بشه در قالب یک نوشته کوتاه و تقریبا خام منتشر می‌شه، خالق و نویسنده‌شو کمی قانع و راضی می‌کنه و البته که بعد از مدتی هم به فراموشی سپرده می‌شه.

شاید اصلا این یه گفتگویی درونی پنهان باشه که بعد از انتشار هر پست اتفاق می‌افته: "خب از این ایده هم که حرف زدم، حالا برم سراغ نشخوار موضوع بعدی."

نمی‌خوام بگم که لزوما این حرف‌ها می‌تونند با زمان گذاشتن و بررسی و مطالعه و پرداخت بیشتر تبدیل به یک اثر هنری بشن یا با انتشار در قالب یک کتاب محتوای ارزشمندتری رو عرضه کنند، اما گاهی می‌بینم که چطور ایده‌ای که می‌تونست گسترش پیدا کنه و تبدیل به بخش مهمی از زندگی یک انسان بشه خیلی ساده و خیلی زود از دست رفته.

انگار دلمون می‌خواد خیلی زودتر از شر ایده‌ها و سوال‌هایی که از درون قلقلک‌مون می‌دن یا خیلی ساکت و جدی و متفکرانه، فقط نگاه‌مون می‌کنند خلاص بشیم و برگردیم سر زندگی عادی و کلیشه‌ایمون.

این موضوعیه که قبل از منتشر نکردن هر نوشته‌ای بهش فکر می‌کنم.



با اینکه همیشه سعی کردم نسبت به خودم تحلیلگر باشم ولی باز هم خیلی‌وقت‌ها منشا بعضی از احساساتمو درک نمی‌کنم.

البته گاهی خوندن بعضی از کتاب‌ها راه‌گشاست. (می‌تونیم خودمون رو در یادداشت‌های نویسنده‌های خوب پیدا کنیم، چون ما آدما، خودمون و احساساتمون خیلی شبیه به همه. اصلا برای فرار کردن از همین شباهت وحشتناکه که بیشتر آدم‌ها حتی به شکلی ناخودآگاه به هر دری می‌زنند تا متفاوت‌تر از دیگران باشند، یا حداقل جز یه اقلیت خاص‌تر.)

گاهی هم حرف زدن یا مشورت کردن با یک نفر دیگه می‌تونه همه چیز رو روشن‌تر کنه (مثل سِری کردن دوتا مغز با هم می‌مونه!). اینکه اجازه بدی اون شخص با شقاوت سوال‌پیچت کنه. اما خیلی مهمه که اون آدم ضمن داشتن یه شناخت نسبی از تو، برات بی‌خطر باشه (منظورم از بی‌خطر بودن، امن بودن نیست!) باید اونقدر برات بی‌خطر باشه که بتونی هر چیزی رو بهش بگی.

ولی خب واقعیت اینه که اکثر آدم‌های اطرافت برای تو بی‌خطر نیستند. وقتی تو جمله‌ای رو در مورد خودت به دیگری می‌گی، اون آدم احتمالا در مرحله اول اصلا به تو یا به کمک کردن به تو فکر نمی‌کنه. به جاش دوتا چیز دیگه به ذهنش خطور می‌کنه.

اول دنبال یه نخ مشترک راجع به چیزی که گفتی تو دنیای خودش می‌گرده. در واقع اول به دنبال خودش می‌گرده در حرف‌های تو. (اونجایی که می‌گه: "می‌فهمم چی میگی!" یا یه مثال از موقعیتی مشابه در مورد خودش می‌زنه. ما حتی وقت شنیدن مشکلات دیگران هم به فکر حل کردن تعارضات درونی و بیرونی خودمون هستیم.)

و دوم اینکه سعی می‌کنه چیزی رو که گفتی به خودش ربط بده یا سود و زیانش رو برای خودش و دنیای خودش بسنجه. (و در مرحله بعد استفاده کردن از مزیت اطلاعاتی که نسبت به تو داره...حالا چه برای کمک کردن به خودش باشه یا برای اذیت کردن تو)

(به نظرم باید پذیرفت که هرکسی مرکز جهان خودشه و در بهترین حالت، در اولویت دومش به کمک کردن به دیگران فکر می‌کنه.)

به هرحال آدمی که مورد اول و مخصوصا مورد دوم رو داره، نمی‌تونه یه هم‌صحبت، یا کمک‌تحلیلگر بی‌خطر باشه. چون نسبت به تو و دنیات ذی‌نفعه....تو هم ناخودآگاه خطر رو حس می‌کنی و گاهی دروغ می‌گی، یا حداقل همه‌چیز رو نمی‌گی. چون می‌ترسی در نهایت به ضررت تموم بشه. در نتیجه اون خودشناسی و خودآگاهی شکل نمی‌گیره و کامل نمی‌شه، چون نمی‌تونی خودتو بدون سانسور ابراز کنی‌ و کمک بگیری.

احتمالا به خاطر همینه که در مشاوره و روان‌درمانی حفظ اسرار مراجعه‌کننده یکی از اصول حرفه‌ایه. برای این که تو دیگه احساس خطر نکنی و خودت رو کامل ابراز کنی. در واقع اینجا دیگه روان‌درمانگر در مورد تو ذی‌نفع نیست، چون این فقط کارشه، با تو پیوندی نداره و قانون هم ملزمش می‌کنه به حفظ اسرار.

(البته تو بحث رازداری در کار مشاوره گاهی هم بسته به قوانین و شرایط هر کشور اطلاعات فرد با مَراجع قانونی مطرح می‌شه، معمولا در یکی از سه حالت زیر:

۱. اگر خطری برای کودکان وجود داشته باشه.
۲. اگر فرد تمایل به خودکشی‌ یا به خطر انداختن خودش داشته باشه.
۳. در شرایطی که قاضی دادگاهی درخواست اطلاعات بیشتر در مورد فرد کنه.)

پس مشاوره هم لزوما بی‌خطر نیست...(از طرفی هرچند معاشرت با روان‌شناس‌ها خیلی باحاله ولی پرداخت پول ویزیت‌شون خیلی کار جذابی نیست :)

جمع‌بندی آخر. پس سه تا راه وجود داره که هرکدوم مزایا و معایب خاص خودشونو دارند.

مشکل خودآموزی و خودتحلیل‌گری اینه که تو نمی‌تونی از چشم‌های دیگران استفاده کنی و ممکنه نتونی به شکل بی‌رحمانه‌ای نسبت به خودت واقع‌بین باشی. و دام روش دوم اینه که به خاطر احساس خطر کردن، ممکنه در فرآیند تحلیل احساسات به دیگری و از اون بدتر به خودت دروغ بگی و این یه دست‌انداز وحشتناک در این مسیره.

هنوز هم فکر می‌کنم این یکی از بزرگترین رنج‌های زندگی انسانه...اینکه نتونی متوجه بشی چرا چنین احساسی داری...



بعضی از آدم‌ها خودشونو بهت تحمیل می‌کنند‌. یعنی تو با اینکه ازشون خوشت نمی‌آد دنبالشون می‌کنی. و این در دو وضعیت اتفاق می‌افته: یا به خاطر ضعف توئه، یا چون اون‌ها واقعا "چیزی" دارند.


 

داشتم فکر می‌کردم من آدم بدذاتی نیستم.
شاید یکم مغرور و خود بزرگ‌بین و منفعت‌طلب و سودجو و بدجنس و لجوج و کینه‌ای و بی‌مزه باشم. ولی خب این‌ها همه اقتضای سنمه.

 

 

از آقای کوهن پرسیده بودند: انگیزه‌ا‌ت برای شروع کار هنری چه بود؟ گفت تنها هدفم جلب توجه و علاقه زنان بود و موفق هم شدم.

 

 

گاهی از خودم می‌پرسم انجام کاری مثل صخره‌نوردی چه معنایی داره؟ اصلا چه فایده‌ای داره برای کسی؟
یا فوتبال رو نگاه کنید. تمامش بیهوده نیست؟
گیریم که یه صنعت مولد هم باشه چیزی از بی‌معنایی هسته مرکزیش که خود بازی فوتباله کم می‌کنه؟
یا از این‌ها بدتر رشته پرش با نیزه رو در نظر بگیرید! چطور کسی می‌تونه عمرش رو بذاره پای همچین کاری؟!

منطقیه که بعدش از خودمون بپرسیم که: باقی زمینه‌های زندگی چی؟ مثلا علم و هنر. آیا معنایی در این‌ها هست؟
کشاورزی رو در نظر بگیریم. یه حرفه لازم برای بقای انسان. اما آیا این هم چیزی بیشتر از "همین" هست؟ چیزی بیشتر از برطرف کردن نیازهای انسان برای زنده موندن و البته کمی لذت چشایی؟
احتمالا باقی علوم و صنایع هم در نهایت با هدف راحت‌تر کردن زندگی برای انسان به وجود اومدن یا رشد کردند. حفظ بقا، راحتی و رفاه. همین.

والاترین هدف هنر چیه؟ اینکه به انسان درک بهتری از خودش و محیط اطرافش بده؟ همراه با چشوندن مقدار زیادی لذت و احساساتی که از مسیرهای دیگه کشف‌ نشدنی هستن؟
درسته که لذت سطوح و اتواع مختلفی داره، اما آیا لذت ذهنی یا لذت بردن از خلق یا تماشای یه اثری هنری ماهیتا تفاوتی با لذت بردن از تماشای فوتبال داره؟ آیا واقعا می‌تونیم ثابت کنیم کسی که از رشته ورزشی ظاهرا بی‌معنی لذت می‌بره، زندگی‌ای با سطح پایین تر داره؟

وقتی داشتم فیلم "بهار، تابستان، پاییز، زمستان...و دوباره بهار" کیم‌ کی‌دوک رو می‌دیدم از خودم می‌پرسیدم این استاد معبد چطور چنین زندگی بی‌خاصیتی داره؟ نه کار مفیدی انجام می‌ده، نه چیزی خلق می‌کنه. مطلقا هیچ. (اون موقع ذهنیت من از کار مفید در اون محیط تقریبا روستایی، کشاورزی روی زمین یا دامپروری و خلق غذا یا خدمات بود.) ولی واقعیت این بود که اون استاد مکتب بودا زودتر از من به بی‌معنایی همه کارها پی برده بو‌د.

چه صخره‌نوردی و فوتبال و پرش با نیزه باشه و چه علم و فلسفه و هنر. در نهایت در هیچ‌کدوم از این‌ها هیچ معنای خاصی وجود نداره، جز حفظ بقا، راحتی و کمی خوشی یا لذت.

پس مطلقا نه کار کسی رو با ارزش بدون، نه سرگرمی کسی رو بی‌ارزش کن. هیچ معنای خاصی در هیچ کار و سرگرمی و دستاوردی وجود نداره. هرچند رسیدن به این درک و بینش اصلا مناسب بیست و چندسالگی نیست.

 

 

بیاید خودمون و دیگران رو مسخره نکنیم. دوستی خاک گرفته و رفیق همیشه غایب معنایی ندارن. کسی که در جریان زندگیت نیست، نه آشناست و نه غریبه‌. یه بلاتکلیفی یا یه نقاب دیگه روی صورتته.
بیاید نقاب‌ها رو برداریم، بلاتکلیفی‌ها رو برطرف کنیم و آدم‌های الکی نایس و مهربون و "همیشه دوست"ای نباشیم.

 

 

جالبه که تو هر سنی، بدون انتخاب خودم یه سری از مسائل مشخص تو ذهنم چرخ می‌خورند و تبدیل می‌شن به دغدغه یا موضوع تحقیق و تفحص و کنجکاوی و بعد از رسیدن به یه حد مشخصی از دانایی (و آگاهی از نادانی توامان)، به شکل تقریبا ناخودآگاه کنار گذاشته می‌شن تا جا برای مسائل جدید باز بشه.


حالت ایده‌آل اینه که همه پرونده‌ها همیشه باز باشند، ولی خب هیچ وقت نباید محدودیت‌های انسانی‌ت رو فراموش کنی‌.

 

 

انسان از آزمون لحظات سخت همیشه سرافکنده بیرون می‌آید. هرآنچه که درباره خودت فکر می‌کنی به پشیزی نمی‌ارزد. و جمله نامربوط سوم احتمالا باید چیزی بh این مضمون باشد که راهکارها تنها به درد ساحل‌‌ها می‌خورند!

 

 

آن‌ها که در ناخودآگاه‌شان می‌دانند مورد علاقه و عشق خانواده و اطرافیان‌شان هستند کمتر دچار بیماری می‌شوند.

این مسئله از دوران بچگی آغاز می‌شود. در کودکی وقتی احساس کنی دیگران تو را دوست ندارند برای جلب توجه و مهربانی آن‌ها مریض می‌شوی. و اتفاقا مهر و محبت و مراقبت لازم را هم از سوی آن‌ها می‌گیری. احتمالا چندین برابر حالت معمول.

اما مسئله اینجاست که این عادت تا انتها همراه تو می‌ماند‌. یعنی هربار که احساس بی‌جایی یا پس زده شدن کنی، ناخودآگاه به جای واکنشی درست، حالتی مریض‌گونه پیدا می‌کنی. ولی اینجا دیگر کسی برای مراقبت کردن از تو وجود ندارد.

 

 

آقا من چقدر حالم گرفته می‌شه از اینکه می‌بینم اطلاعات و اصطلاحات وصله‌پینه می‌شه به نوشته‌ها یا گفته‌ها...یه چیزی یاد گرفتی چند سال صبر کن بذار خودش از ته ذهنت بیاد و جا خوش کنه تو حرفت...یا فراموش شه بره اون جور که واقعیت داره، چیه خب اینجوری عاریتی مثل الان؟