دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

 

گفت: وقتی به اندازه کافی پول بدست بیاری چیزهای دیگه‌ای برات اهمیت پیدا می‌کنند. بستگی به خودت داره ولی ممکنه نتونی رنج آدم‌های اطرافتو ببینی. حتی اگه رفته باشی و اینجا نباشی.

حرفش چیز خاص یا دور از ذهنی نبود. اما من اونجا کسی نبودم که می‌تونست به چیزهای دیگه‌ای فکر کنه.

 

پریشب وقتی به حساب خالی یکی از آدم‌های نزدیک‌ زندگیم نگاه کردم و فهمیدم حداقل تا دو هفته‌ی دیگه هم پولی به حسابش نمیاد دلم خالی شد. با خودم فکر کردم قراره چیکار کنه؟ اصلا این ماه و این سال رو سر کرد، سال‌های بعد رو با یه چکه پول که می‌فرستن ته حسابش، که هرماه و هر سال هم بی‌ارزشتره چیکار می‌خواد بکنه؟

 

من رگ خواب رو اونقدرها دوست نداشتم اما سکانس دندونپزشکی... اون یه تیکه از واقعیت جهان ما بود. وقتی کسی رو نداشته باشی که بهش زنگ بزنی. وقتی جایی رو برای رفتن نداشته باشی. از اون بدتر وقتی حال و آینده‌ای نداشته باشی. وقتی تمام امیدواری‌هات توهم باشه.

 

این روزها سخت می‌تونم به صفحات اجتماعی دیگران نگاه کنم. اینکه ببینم آدم‌ها این روزها دغدغه‌ای جز معاش این اجتماع یا بازخواست بانیان وضع موجود داشته باشند حالم رو بد می‌کنه.

 

 

 

همیشه فکر می‌کردم اگه برنامه خوبی داشته باشم به همه کارهام می‌رسم و در واقع هر بار مشکل نرسیدن به هدف‌هام رو در این موضوع می‌دیدم که احتمالا فقط برنامه‌ام به اندازه کافی دقیق و درست نبوده. و یک برنامه تازه و احتمالا بهتر می‌نوشتم. اگرچه این مسئله من رو تبدیل به یک برنامه‌ریز فوق‌العاده کرده (خا!) اما نتایج تفاوت معناداری نکردن. و خب آگاهی از این موضوع واضح من رو به این سمت سوق داد که مشکلم رو در مسائل دیگری جستجو کنم.

 

امروز که داشتم درسنامه متمم در خصوص مدیریت زمان رو می‌خوندم به نکته آشکار اما مهمی برخوردم. اینکه اغلب آدم‌هایی که فکر می‌کنند مشکل مدیریت زمان دارند در واقع ضعف‌های دیگری دارند که خودش رو در قالب کمبود زمان (و عدم انجام وظایف مهم) نشون می‌ده.

 

اگر در طول این سال‌ها یک چیز در خصوص مقالات و کتاب‌هایی از این دست فهمیده باشم این هست که خوندنشون هیچ کمکی نمی‌کنه! یعنی آگاهی از مشکل (اغلب) سازنده‌‌ی جریانی بهبودبخش نیست! احمد مسعودی در کتاب مکانیزم‌های دفاع روانی به نکته جالبی اشاره می‌کنه. اینکه آگاهی بیمارها توسط روانکاو از این مکانیزم‌های روانی ممکنه حتی باعث وخیم‌تر شدن حال اون‌ها از طریق رهاکردن یا استفاده شدیدتر از این مکانیزم‌ها بشه. در واقع تراپی لزوما فرآیند آگاهی‌بخشی (اون هم به شکل موردی) نیست.

 

در قسمت‌های پایین‌تر مقاله متمم یکسری مثال از مشکلات بنیادی افراد لیست شده بود که شکل شخصی‌سازی شده اون برای من این خواهد بود:

 

1. اهمال‌کاری

2. داشتن رویاهای بزرگ و هدف گذاری غیرواقعی

3. ضعف در مهارت تصمیم گیری و اولویت بندی

4. ضعف در مذاکره و تفویض اختیار

5. کمال طلبی

 

تقریبا همه این مشکلات با تراپی و مشاوره یا فرآیند درستی از خوددرمانی و خودیاری (یعنی: آگاه شدن از مشکل، یادگیری مهارت حل مسئله، استفاده از تکنیک‌های موثر و در نهایت انجام تمرین) در طول زمان قابل حل خواهند بود. اما مشکلی که در این لیست وجود نداره و من هم دوست ندارم اون رو با اهمال‌کاری یکی بدونم نداشتن همت بلند هست. مشکلی که متاسفانه پیش‌نیازی برای حل سایر مشکلات (از جمله خودش) هست و برای همین من دوست دارم اون رو یک متامشکل بدونم (اگرچه اصطلاح دقیق یا حتی درستی هم نیست)

 

من تعریف خاصی از همت بلند ندارم. به نظرم بیشتر می‌تونیم اون رو در مثال‌ها تماشا کنیم. همه‌مون دیدیم و همه‌جا هم قابل مشاهده هست. افرادی که کارهایی کرده‌اند که خیل عظیمی از آدم‌ها در شرایط تقریبا مشابه انجامش ندادن. برای همین حداقل در ذهنمون تحسین برانگیزه. لزوما کار بزرگ و عجیبی هم نیست. اما مهمه، دستاورده، با ارزشه.

 

من نمی‌دونم چرا بعضی از آدم‌ها همت بلندی دارند و باقی ندارند. و مهم‌تر از اون نمی‌دونم چطور می‌شه بهش رسید. شاید بیشتر از اینکه یک انتخاب باشه، مثل باقی خصوصیت‌های ما، ریشه در گذشته و تاریخ شخصی هرکدوم از ما داره.

 

در نهایت من نمی‌خوام بگم پاسخی برای حل ِ مشکل ِ نداشتن همت بلند نیست. منظور من اینه که شما برای اینکه بخواید مشکل نداشتن همت بلند رو حل کنید باید همت بلندی داشته باشید! و این یک تناقض و ناسازگاری آشکاره.

 

نداشتن همت بلند لزوما باعث نمی‌شه شما در زندگی هیچ چیز نداشته باشید. احتمالا خواهید تونست زندگی متوسطی برای خودتون فراهم کنید. اما به چیز خاصی هم نخواهید رسید و خواهید مرد.

 

 

 

در کتاب دین برای بی‌خدایان به موضوع بسیار جالبی در مورد آیین‌ها و مناسک دینی و اجتماعی پرداخته می‌شود. آلن‌دوباتن به این نکته اشاره می‌کند که مناسک و جشن‌های مذهبی عموما پاداشی هستند برای تحمل رنج. از طرفی اینکه آدم‌ها یکه و تنها برای دست و پنجه نرم کردن با احساسات خود کنار گذاشته نمی‌شوند احتملا مایه تسلی آن‌ها خواهد شد.

او می‌گوید: "سخت می شود در یک مراسم عروسی حاضر شد بدون اینکه بدانیم در تمامی این مراسم شادی بخش، لایه هایی از غم هم هست. آن مدفون شدن آزادی جنسی و از میان رفتن بسیاری از آزادی‌های دیگر با دادن هدایا و سخنرانی‌های شادی بخش، پاداش داده می شود."

نمونه دیگر او برای این مسٔله آیینی‌ست که در اسلام و یهودیت مشترک است: " مراسم جشن بلوغ در آیین یهودی هم مثال دیگری برای تخفیف تنش های درونی است، هرچند عنوان آن رسیدن پسر یا دختر به سن بلوغ است اما بیشتر تلاشی است برای اینکه پدر و مادر را با این ایده پیوند دهد که فرزندشان دیگر بزرگ شده است. والدین به طور کلی حس نزدیکی زیادی به فرزندان خود دارند و برای آنها انگار هیچوقت بزرگ نمی‌شوند. به ویژه برای پدران... در روز جشن بلوغ، پدر و مادر به فرزند خود تبریک می گویند که به این مرحله رسیده و خود را آماده می کنند تا اجازه دهند او عنان زندگی خود را به دست گیرد."

 

 

رمانتیک بودن تنها در یک خلوت یا حضور دو نفره ممکن، واقعی و قابل فهم است.

هر سخن و کرداری بیرون از آن مکان و زمان، که خواسته یا ناخواسته، برای نمایش به دیگران ِ غیرمتوجه است، منجر به اعمال و رفتارهایی می‌شوند که با هر زاویه دیدی، لوس و مسخره یا کاملا بی‌معنی‌‌اند.

 

 

توهمی در ما وجود دارد که اگر به خوبی برنامه ریزی کنیم به هرآنچه می‌خواهیم می‌رسیم و آینده بی‌نقصی در انتظارمان است. اما وقتی نتوانستیم به شکلی کامل به برنامه هایمان جامه عمل بپوشانیم و درنتیجه به هدف‌ها و سرحدهای تعیین شده‌مان هم نرسیدیم، سرخورده و ناتوان متوجه این واقعیت می‌شویم که زندگی پیچیده و آینده مبهم‌تر از آن است که اصلا بتوان برای آن برنامه‌ای دقیق ریخت و اجرایش کرد...و در نهایت به این بهانه تمرین مدوام اما کم نتیجه‌مان را رها می‌کنیم.
 

غافل از اینکه تنها انتظاری که باید از برنامه ریزی داشت آن است که آینده‌مان را بهتر از آنچه که قرار بود بدون آن اتفاق بیفتد بکند. نه رسیدن به هدف هایی که برایش برنامه ریخته‌ایم، نه یک نتیجه رویایی و نه یک آینده بی‌نقص. فقط کمی بهتر از آنچه که قرار بود بدون آن اتفاق بیافتد.

 

 

 

  • October 2021

 

  • ‌Book
  1. The Art of Thinking Clearly | Rolf Dobelli | 326 pages
  2. برفک | دان دلیلو | پیمان خاکسار
  3. کار عمیق | کال نیوپورت
  4. دین برای بی‌خدایان | آلن دوباتن
  5. نگاهی به شاه | عباس میلانی
  6. مجموعه شعر ؟
  7. ثروت ملل، جلد اول | آدام اسمیت

 

 

Cinema

 

 

این ماه آثاری از باستر کیتون و برادران کوئن تماشا می‌کنم

 

 

 

 

 

 

 

Series

 

فصل اول سریال Hannibal

 

 

 

 

 

فصل چهارم سریال Better Call Saul

 

 

 

 

 

فصل اول و دوم سریال Archer

 

 

 

 

 

فصل دوم سریال Love, Death and Robots

 

 

 

Art

 


نقاشی های Raffaello Sanzio رو تماشا می‌کنم
 

http://s8.picofile.com/file/8320437500/autorretrato_rafael.jpg
 
 
 
 
 
Music
 
 
 
آلبوم‌های گروه Imagine Dragons
 
 
 
 
 
 
 
 
آلبوم‌های علیرضا قربانی
 
 
 
 
 
 
 
 
آلبوم‌های دلکش
 
 
 

 

 

داستان کوتاه؟

فیلم کوتاه؟

مجموعه شعر؟

نمایشنامه، فیلمنامه یا اثر سینمایی؟

مستند؟

تماشای مجموعه عکس؟

وبلاگ‌خوانی؟

پادکست؟

     

    پس از تجربه کابوس‌وار کارشناسی و دانشگاه فنی، بالاخره می‌توانم در رشته مورد علاقه‌ام درس بخوانم. در دانشگاهی که پارسال فکرش را هم نمی‌کردم به آن بروم اما امسال با رغبت تمام و پیش از بهشتی و تهران و علامه انتخابش کردم. این انتخاب چند درس و تجربه بزرگ هم برایم داشت. برآورد منطقی هزینه- منفعت، شکستن کلیشه ذهنی اسم‌های بزرگ و لمس کردن از اعماق وجود که برند اصلا همه‌چیز نیست و جریان پول + هدف‌گذاری درست، می‌تواند کیفیتی حتی بهتر از برند برای هر موسسه‌ای بیاورد. این که واقعیت مهم‌تر از رویاست. و البته بالاخره زندگی کردن در تهران که ایده‌ درستی از آن ندارم. یعنی می‌دانم خودم قرار است چه کارهایی بکنم اما دقیقا نمی‌دانم او قرار است در پایان با من چه بکند.

     

     

     

    به پنج جهت، ازدواج را خلاف اخلاق می دانم.

     

     

    1- جهت اول اینکه معتقدم ازدواج قِوامش به احساسات و عواطف و هیجانات است و احساسات و عواطف و هیجانات، غیر اختیاری ترین بخش وجود ما هستند. آن وقت در نهاد ازدواج می خواهیم غیر اختیاری ترین بخش وجود ما زیرِ مهمیزِ قانون و تبصره و ماده در بیاید و این خیلی بی معناست و نتائج اخلاقی منفی خواهد داشت.

     

    2- نکته ی دوم اینکه عشق امری ذوطرفین است بنابراین اگر ویژگی ای در من عوض شود یا ویژگی ای در معشوق من عوض شود یا در هر دوی مان عوض شود بی شک عشق شدت و ضعف پیدا می کند. قوام عشق به طرفین است. جایی که ضعف پیدا می کند باعث می شود که شما در ازدواج اگر به وفاداری که وظیفه ی اخلاقی تان هست عمل کنید، باید با این شخص زندگی تان را ادامه دهید اما این با "صرافتِ طبع" ناسازگاری دارد که آن هم وظیفه ی اخلاقی ماست. چرا باید اصلاً نهادی درست کنیم که میان دو تا وظیفه ی اخلاقی ما تعارض ایجاد کند؟ و من هر کدام از این دو را انتخاب کنم مشکل دارم. پس از اول این تعارض را بین این دو درست نکنیم.

     

    3- نکته ی سوم این است که شما به همان دلیلی که عاشق این فرد شده اید ممکن است در آینده عاشق فرد دیگری هم بشوید و ممکن است آن عشق شدت بگیرد بر این عشق. بعد با چه استدلالی می شود حق شما را از زندگی با آن فرد گرفت؟ چرا باید کاری کنیم که تعهد نسبت به همسر سابق با عشق نسبت به فرد دیگری تعارض پیدا کند؟

     

    4- نکته ی چهارم اینکه سلامت روان آدم که تأمینش وظیفه ی اخلاقی آدمی است نیازمند حریم خصوصی است و ازدواج حریم خصوصی را از شما می گیرد. یعنی شما برای سلامت روانی تان نیاز دارید که حریم خصوصی برای خودتان داشته باشید. حریم خصوصی این است که من یک آناتی یک لحظاتی باید آنچنان که می خواهم در تنهایی به سر ببرم و این وانهادگی و تنهایی در زندگی زناشویی همیشه سلب می شود…

     

    5- نکته ی پنجم فرض کنید که شما سینما را دوست دارید و از تئاتر نفرت دارید و همسرتان تئاتر را دوست دارد و از سینما نفرت دارد و شما می خواهید با هم بروید بیرون؛ اینجا کار آسان است و اگر بخواهید خیلی عاقل باشید و بخواهید اخلاقی عمل کنید می گویید تو برو تئاتر خودت و من می روم سینمای خودم. تا اینجا مشکلی نیست اما اگر در یک مسئله ای بود که نشود گفت من می روم راه خودم را و تو برو راه خودت را چه؟ مثلا می خواهیم خانه بخریم. من می خواهم خانه ای را بخرم که در محله ای باشد که هوای سالمی دارد ولی پرستیژ اجتماعی ندارد ولی همسرم می خواهد در محله ای خانه داشته باشد که پرستیژ اجتماعی دارد ولی هوای بسیار آلوده ای دارد. آیا اینجا می شود گفت که تو خانه ی خودت را بخر و من خانه ی خودم را می خرم؟ مشکل دقیقاً این است که اگر بخواهم حق همسرم را حفظ کنم باید حق خودم را ضایع کنم و اگر بخواهم حق خودم را حفظ کنم باید حق همسرم را ضایع کنم. فرض کنیم در خرید خانه هم ماجرا را اینگونه فیصله دادیم که بیا در خانه خریدن تو حرف من را گوش کن منتها در اتومبیل خریدن من حرف تو را گوش می کنم. اما اینجا درست است به لحاظ اخلاقی، نزاع فیصله پیدا کرده است اما آهسته آهسته شما به لحاظ روانی به این نتیجه می رسید که من عشق این فرد را به هزینه ی بالایی دارم می خرم. هزینه اش این است که من از خواسته های خودم صرف نظر کنم.

     

    سوال: آیا نمی شود عشق وجود داشته باشد و شخص از این دست هزینه ها ندهد؟

     

    در علوم انسانی باید ببینیم که در اعمِّ اغلب موارد چگونه است و نمی توان به معدود ازدواج های متفاوتی که فاقد این تعارضات است اعتنا کرد.

     

    ملکیان در مصاحبه ی دیگری یا ابوالقاسم فنایی، مکتوبات مصاحبه اول را ناقص می‌داند و می گوید من نگفته ام نهاد ازدواج غیر اخلاقی است بلکه مشروط کردنش به وفاداری تا مرگ و به قول معروف تداوم اجباریش -از لباس سفید تا کفن سفید- را خلاف اخلاق و سلامت روانی و دارای تبعات فاسد اخلاقی مانند خیانت و دارای توالی ها  و تتابعات فاسد پنجگانه می دانم. از جمله این که انسان ها ممکن است در آینده نظرشان نسبت به هم به دلایل مختلف تغییر کند. از اینجا به بعد اگر خیانت هم رخ ندهد، تظاهر به وفاداری و عشق جای وفاداری و عشق حقیقی را می گیرد و به واقع کیفیت ازدواج فدای کمیت آن می شود و زندگی اصیل و اخلاقی و با صرافت طبع، جایش را به دروغ و تظاهر می دهد.

     

     

     

    کجا مى‌‏روى زندانبان زیبا
    با این کلید آغشته به خون؟

     

    مى‌‏روم آن را که دوست مى‏‌دارم آزاد کنم
    اگر هنوز فرصتى به جاى مانده باشد.
    آن را که به بند کشیده‏‌ام
    از سر مهر، ستمگرانه
    در نهانى‌‏ترین هوسم
    در شنیع‌‏ترین شکنجه‏‌ام
    در دروغ‏‌هاى آینده
    در بلاهت پیمان‏‌ها.


    مى‌‏خواهم رهاییش بخشم
    مى‌‏خواهم آزاد باشد.

     

     

    [ ژاک پره‌ور ]‌

     

    با خودم قرار گذاشته بودم تا تمام نشدن خدمت سربازی‌ام چیزی در مورد آن ننویسم و منتشر نکنم. یک تصمیم شخصی و غیرقابل توضیح. تقریبا همینطور هم شد. به خاطر همین فکر نمی‌کنم (جز یکی دونفر) در اینجا کسی متوجه رفتنم شده باشد.

    و خب حالا...و (دقیقا) امروز...که همه چیز تمام شده می‌توانم در مورد آن صحبت کنم. آنقدر تجربه و آنقدر داستان از این نوزده ماه و یازده روز دارم که فکر می‌کنم اگر فراموششان نکنم روزهای زیادی می‌توانم ازشان صحبت کنم. اما احتمالا این کار را نخواهم کرد. به نظرم انجام یک کار بزرگتر را به این تجربه بزرگ آمیخته به رنج بدهکارم که شاید در آینده به همان شکل محتوم‌ پرداختش کنم. اما چیزهای دیگری هست که باید بگویم و ثبت‌شان کنم:

     

    1. من هم یکی از آن‌هایی بودم که می‌گفتم ایده سربازیِ اجباری، ظالمانه، مسخره، بی‌معنی‌ و یک وقت تلف کنی تمام عیار است. اما حالا، آن فکر و تصورم را پس می‌گیرم. دوران خدمت همانقدر که ممکن است ظالمانه، مسخره، بی‌معنی و پر از وقت های تلف شده باشد، می‌تواند سرشار از تجربه‌ها و آموخته‌هایی باشد که احتمالا در هیچ‌جای دیگری نمی‌توانی بدستشان بیاوری. نه در خانواده، نه در مدرسه و دانشگاه و نه با یک زندگی عادی در اجتماع. در واقع با سرباز بودن تو خواه‌ناخواه وارد یک سازمان انتظامی/ نظامی می‌شوی و به واسطه همین موقعیت و "خودی شدن" چیزهایی را می‌بینی و می‌شنوی و کارها و مسئولیت‌هایی را برعهده می‌گیری که طبیعتا هیچ‌جای دیگری نمی‌توانی تجربه‌شان کنی. از تجربه زندگی کردن در یک محیط با عقاید سیاسی، مذهبی، اجتماعی خاص گرفته تا شرکت کردن در فعالیت‌های پرمخاطره‌ای مثل تیراندازی کردن و تعقیب و گریز گرفته تا بالارفتن از کوه در ساعت چهارصبح و کمین‌‌زدن‌های چندساعته در کمرکش آن‌ها. البته همه خوبی این امر در موقتی بودن آن است. اینکه می‌توانی در مدت محدودی یک سبک خاص از زندگی را تجربه کنی و بعد بدون هیچ پایبندی‌ای بیرون بیایی و به زندگی عادی و هدف‌های خودت بپردازی.

     

    2. یک محاسبه ساده ریاضی می‌تواند نشان دهد که اگر کمی باهوش و با پشتکار باشی سربازی آن‌قدرها هم که می‌گویند تلف کردن وقت نیست: از ۲۴ساعت شبانه روز به طور تقریبی یک چهارم (یا ۶ساعت از) آن در هر سبک زندگی‌ای به خواب می‌گذرد. تقریبا و به طور میانگین یک چهارم دیگر از آن به شکل مفید به فعالیت‌های مربوط به خدمت می‌گذرد. یک‌چهارم آن صرف کارهای روزمره و وقت‌تلف کردن‌های اجباری یا اختیاری می‌شود و یک چهارم پایانی هم معمولا در اختیار خود توست‌. در واقع از ۲۴ ساعت شبانه‌روز تنها ۶ساعت آن به شکل خاص صرف خدمت می‌گردد و باقی‌اش می‌تواند بسته به همت خودت و صدالبته یاری شرایط به شکل نسبتا مفیدی صرف امور شخصی و یادگیری و.... گردد.

     

    3. یک اصطلاحی وجود دارد به نام "دزدیدن کار از دیگری" که من از کاربرد آن خوشم می‌آید. یک‌جورهایی به این معنی‌ست که تو چنان مشتاق یادگیری باشی که تنها با تماشای انجام کاری توسط فرد دیگر انجام دادن آن را یاد بگیری. البته همراه با پرسش‌گری‌های طولانی و سماجت و پیگیری برای بهتر شدن در آن. دزدیدن در اینجا در واقع به معنای برداشتن چیزی با اشتیاق و حرص بسیار است. مهارت‌هایی که توانستم در طول دوره خدمت کمابیش از دیگران بدزدم:

     

    1. آگاهی از قوانین انتظامی و... و راهکارهای مقابله، مدارا یا تزویر در این خصوص

    2. آشنایی جزئی با امور قضایی و نحوه‌ی درست پیگیری کردن پرونده‌ها و حضور موثر در دادگاه‌ و ...
    3. آشنایی مختصر با امور نظامی مانند باز و بسته کردن‌ و تمیزکاری اسلحه‌های مختلف و تیراندازی با آن‌ها و...
    3. آشنایی با امور انتظامی مانند نحوه بازرسی از افراد یا خودروها، دستبند زدن و دستگیری، بدرقه متهمین و...
    4. تمرین مستقل بودن و انجام امور روزمره مانند درست خرید کردن، احساس مسئولیت در نظافت و امور جز‌ئی‌تر مانند کاشتن سبزی و نهال، پاک‌کردن ماهی و مرغ و ... انجام آشپزی (درست کردن این غذاها رو یاد گرفتم: قیمه، خوراک مرغ، ماهی، کتلت، شامی، کشک بادمجون، الویه، آبگوشت، ماکارونی، خوراک لوبیا، عدسی، آش، پیتزا، لازانیا)
    5. یادگیری نحوه تعامل با افراد مختلف در طیف‌های بسیار گستره مانند سارق، معتاد، کلاه‌بردار، مجرم، شهروند عادی، اتباع بیگانه، وکیل، قاضی، نظامی‌، پایین دستی‌ها و بالادستی‌ها به صورت کلی و....

     

    در پایان نمی‌خواهم بگویم سختی و مرارت یا ظلم و تباهی‌ای در خدمت اجباری وجود ندارد (در واقع آنقدر نقطه ضعف در قوانین و سیاست‌گذاری های خدمت و انواع و اقسام تبعیض و فساد و زورگویی و تخطی از قانون در اجرای آن وجود دارد که آدم را به معنای واقعی کلمه روانی می‌کند) اما آیا واقعا برای مایی که دست‌پرورده همین سیستم کاملا معیوب هستیم راهی هم برای آموختن جز در همین شرایط غیرنرمال هست؟ شاید این موقعیت غیرداوطلبانه بتواند فرصت خوبی باشد برای برطرف کردن نقاط ضعفی که در حالت عادی خیلی به چشم نمی‌آیند و یادگیری موضوعاتی جدید. اینکه چطور از این شرایط سخت و دیوانه‌وار به سلامت عبور کنی و در این بین راه‌های تعامل و معامله و دروغگویی با تسلط و شیادی را هم بیاموزی. بنظرم همینکه انسان در اثر این تجربه‌ها بتواند به شکل آدم قوی‌تر، غنی‌تر و عمیق‌تری به جامعه برگردد بسیار عالی‌ست.

     

    توانایی انسان در فراموشی رنج‌ها بی‌نظیر است. شاید آنچه در نهایت برای انسان باقی می‌ماند همین آموخته‌ها و دستاوردهاست.
     

     

     

     

    خوب که نگاه می‌کنم، می‌بینم بیان هنوز هم از زیر بار ننگ و ضربه‌های سنگین سلسله پست‌های لوس ِ "جام‌ جهانی چشم‌هایت" بیرون نیومده :)))