دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

۳۹۷ مطلب با موضوع «حرف‌هایی که باید گفته می‌شد» ثبت شده است


ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود
و گفتن که

"سگ من نبود"


ساده است ستایش گلی

چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد


ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش،
بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن

و گفتن که

" دیگر نمیشناسمش"


ساده است لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن
به حساب ایشان
و گفتن که

"من این چنینم"


ساده است که چگونه میزی

باری زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم..


 { مارگوت بیگل }



تماشای The Artist Is Present، برای من، صرفا تماشای مستندی درباره‌ی مارینا آبراموویچ نبود. فیلم بارها و بارها نفسم را بند آورد. فارغ از شخصیت مارینا آبراموویچ و دوره‌های مختلف کاری‌ش، هم‌کاری و عشق طولانی‌‌مدت‌ش با «اولای»، همسر و پارتنر سابق‌ش، پروژه‌های مشترک‌شان، رابطه‌شان، و نمایش کوتاهی از پرفورمنس‌های مبتنی بر «رابطه»‌شان بود که من را به تمامی درگیر کرد.


http://s9.picofile.com/file/8307347576/photo_2017_09_24_22_02_51.jpg


مارینا آبراموویچ، چهره‌ی شاخص هنر مفهومی به خاطر اجراهای جنجالی‌اش معروف است. هنرمندی که آثارش به اندازه زندگی‌اش حیرت‌انگیزند. او از بدنش به مثابه سوژه و رسانه اصلی هنرش استفاده می‌کند. آبراموویچ در اواسط دهه هفتاد با اجراهای رادیکال و خلاقانه‌اش که با همکاری اولی هنرمند آلمانی تبار ساخته بود به شهرت رسید.

«هنر راحت است» نوشته‌یی بود که آبراموویچ و اولی بر شیشه جلوی اتومبیل مینی‌ون که خانه‌شان بود و در آن زندگی می‌کردند چسبانده بودند؛ اتومبیلی که حالا اثری موزه‌یی است. وقتی همکاری ۲۳ ساله این دو به پایان رسید، مارینا به تنهایی کارش را ادامه داد و در نهایت به نامدارترین پرفورمنس آرتیست زن بدل شد که بانی تبدیل اجرا به شکلی نهادینه از هنر بود.


http://s8.picofile.com/file/8307347568/photo_2017_09_24_22_02_41.jpg


او در  اجرای سال 2010 خود که "The artist is present/هنرمند حاضر است" نام دارد، سه ماه یا عبارت دقیق‌تر، ۷۳۶ ساعت و ۳۰ دقیقه بر روی یک صندلی نشست تا با 10 هزار نفر، ارتباط بی‌واژه برقرار کند.

پیش از این فراخوان داده شده بود که مارینا آبراموویچ حاضر است با هر که رو در رویش بنشیند، به مدت یک دقیقه ارتباط بی‌کلام برقرار کند. یکی از افرادی که رو برویش نشست اولای، یار سابق‌اش بود که پس از ۲۲ سال با مارینا آبراموویچ رو در رو شد. ویدئوهای زیادی از آن چند ثانیه روی یوتیوب منتشر شده، اما پیشنهاد می‌کنم آن چند ثانیه را نه روی یوتیوب، که طی تماشای فیلم اصلی نگاه کنید. نگاه [عشاقی که پس از 22 سال رو در روی هم قرار گرفتن] به تمامی زبان ها حرف میزند.


http://s9.picofile.com/file/8307347550/57377671.jpg


در گذشته زندگی به عنوان یک هنرمند پرفورمنس کار ساده ای نبوده است و آنها سال های سال مجبور به زندگی در یک ون کنار هم دیگر بودند. ماریا میگوید ما مجبور به زندگی با چوپان ها در اطراف شهر بودیم در حالیکه کارمان دوشیدن شیر بز بود. بطری های آب یکبار مصرف را جمع میکردیم و میفروختیم و از پمپ بنزین ها، برای ماشینمان سوخت قرض میگرفتیم. من مجبور به حمام کردن در پمپ بنزین ها بودم. در ادامه ماریا اما از حال خوب آن دوران سخت هم میگوید اینکه چقدر ایمان، آرزو و معصومیت در زندگی آن زمانشان وجود داشته.." به طرز عجیبی آن زمان که در آن ماشین زندگی می کردم، خوشبخت بودم. تمام آن چیزی بود که همیشه می خواستم با مردی که عاشقش بودم. با هم کار می کردیم. سنت شکن بودیم و هرگز تسلیم هیچ چیز نمی شدیم."


http://s9.picofile.com/file/8307347600/photo_2017_09_24_22_03_41.jpg


وقتی از فقری که «مارینا» در دوران فعالیت هنری‌اش تجربه کرده، مطلع می‌شوید، افراط و تفریط‌های کنونی او را می‌توانید ببخشید؛‌ او در خانه ستاره‌شکلی زندگی می‌کند که یک اتاق، تنها به نوشیدن آب اختصاص دارد.


http://s9.picofile.com/file/8307348300/7_Marina_Abramovic_01_800x1200.jpg


جدایی آبراموویچ با اولای پس از دوازده سال زندگی مشترک نیز، به نوبه ی خود، یک اثر هنری بود: در سال ۱۹۸۸ در یک اجرا موسوم به “عاشق ها: قدم زدن روی دیوار چین” که ۹۰ روز به طول انجامید، مارینا آبراموویچ از انتهای سمت شرقی دیوار چین و اولای از سمت غربی دیوار به قصد ملاقات یکدیگر به سوی مرکز دیوار به راه افتادند و و جایی در میانه‌ی راه زمانی که به یکدیگر رسیدند، از هم جدا شدند.


http://s8.picofile.com/file/8307347618/photo_2017_09_24_22_04_04.jpg


مارینا تنها برای این که بتواند پروژه‌ی دیوار چین را عملی را کند، هشت سال با مقامات چین مذاکره و نامه‌نگاری کرد. برای چینی‌ها مشکوک بود که چرا دو نفر باید بخواهند از دو طرف دیوار چین به سوی هم حرکت کنند و نام پروژه‌ی خود را دیدار عاشقانه بگذارند؟! این دیدار پایان رابطه‌ای بود که از مدت‌ها پیش عملا پایان یافته‌بود.


http://s8.picofile.com/file/8307348318/marina_abramovi_and_ulay.jpg


مارینا می‌گوید پرفورمنس برای او رفتن به حوزه‌های ناشناخته است. عبور از چیزهایی که برای او وحشت دارد و تجربه‌ی چیزهایی که نمی‌داند.


http://s8.picofile.com/file/8307347834/Marina_Abramovic_The_Artist_Is_Present_2012_130927_2017_08_24_00_10_36_.JPG



بزرگترین ورشکستگی هم، از دست دادن اشتیاقه..



زمانی که با فردی آشنا می‌شویم، بر اساس برداشتی که از ظاهر، رفتار، و معلوماتی که خودش یا دیگران به ما می‌دهند، طرحی از او در ذهن خود می‌ریزیم. به این طرح یا الگو schema نیز می‌گویند.

ساختن طرح در روابط اجتماعی فایده‌هایی دارد. به وسیلۀ این طرح‌ها یا الگوها، تلاش ما این است تا رفتار دیگران را پیش‌بینی‌پذیر سازیم. مثلاً بدانیم که فلان شخص، نظر به فلان ویژگی شخصیتی که دارد، در فلان موقعیت چه واکنشی نشان خواهد داد؛ آیا در برابر فلان حادثه خواهد ترسید، صبر و حوصله پیشه خواهد کرد، یا نبض کار را به دست خواهد گرفت؟ سخاوتمند است؟ خسیس است؟ مهربان است؟ و… هم‌چنان با ساختن طرح، ما کسانی را که با آنها در ارتباط هستیم بخش‌بندی می‌کنیم، یک عده را به عنوان دوستان نزدیک بر می‌گزینیم، و ترجیح می‌دهیم با برخی دیگر فقط در حد یک ارتباط ساده بسنده کنیم.
تا این جای کار مشکلی به نظر نمی‌رسد. لیکن اگر دقت نشود، ممکن است استفاده از این روش در مواردی سبب سوءتفاهم یا درگیری شود، بالاخص در رابطه‌های نزدیک خانوادگی، مثلاً میان زن و شوهر یا والدین و فرزندان. اولین مشکل این است که ما هیچ‌زمانی نمی‌توانیم تمام و کمال ذهن یک فرد دیگر را بخوانیم و داخل دنیای ذهنی او شویم. آنچه ما از او می‌دانیم بر بنیاد رفتاری است که در موقعیت‌های مختلف نشان می‌دهد. و رفتار از شخصیت متمایز است!

دومین مشکل این است که ممکن است یکی از رفتارهای او را نپسندیم و سپس خواسته یا ناخواسته بر همان رفتار متمرکز شویم و هر لحظه منتظر باشیم تا این رفتار از او سر بزند تا بگوییم: دیدی؟ می‌دانستم که چنین می‌کنی!
این مشکل آرام آرام می‌تواند مشکل سومی را به وجود بیاورد. مشکل سومی این است که طرف مقابل نیز طبیعتاً دست به دفاع می‌زند و ممکن است نظر به برداشتی که حالا از او دارید، رفتار خود را تنظیم کند و همان‌گونه به پیش برود. در نتیجه، دعوایی شکل می‌گیرد که در آن رفتارهای مورد توافق نادیده گرفته می‌شوند و انرژی هر دو طرف صرف فقط یک یا دو مورد می‌شود.

بگذارید مثالی بزنم. پدری فکر می‌کند که پسرش حرف‌شنو نیست و به حرف‌هایش اهمیتی نمی‌دهد. لیکن وقتی از او با تفصیل بیشتر می‌پرسیم، متوجه می‌شویم که پسر در بیشتر موارد خواسته‌های پدر را اجرا می‌کند، مسوولیت‌پذیر و سخت‌کوش است، و تنها در یک یا دو مورد با پدرش اختلاف دارد. پدر از این موضوع دل‌خور شده و برداشت او طوری است که گویا پسرش یک حرف‌ناشنو به تمام‌معناست. ندیده گرفتن تمام خوبی‌ها و متمرکز شدن بر یک یا دو مورد اختلاف، سبب شده تا پسر نیز دل‌خور شده و انگیزۀ خود را برای تلاش بیش‌تر کم یا زیاد از دست بدهد، و این منجر شده به بهانه‌گیری‌های بیشتر پدر.

مثال دیگر: زن از شوهر انتقاد می‌کند که دیر به خانه می‌آید و در تربیت فرزندان سهم نمی‌گیرد. زن به یاد می‌آورد که شوهرش در طول چند ماه اخیر معمولاً دیر به خانه آمده. با اندیشیدن به این موضوع ناراحتی‌اش اوج می‌گیرد، و به این نتیجه می‌رسد که شوهرش یک فرد بی‌مسوولیت است که در برابر خانوادۀ خود زیاد غفلت می‌کند. در جریان این الگوسازی، زن فراموش می‌کند که شوهرش مجبور بوده است تا هر روز، برای چند ساعت بیشتر کار کند تا به مصارف منزل رسیدگی کند. هم‌چنان او در روزهای رخصتی، بیشترین وقت خود را با فرزندان خود سپری می‌کند و کوشش می‌کند از بودن با خانواده لذت ببرد.
نمونه‌های از این دست زیاد اند. مهم است وقتی طرح یا الگویی از یک فرد، بخصوص از نزدیکان ما، در ذهن می‌ریزیم، همیشه دو مورد را در نظر داشته باشیم:
یکم – طرح ذهنی ما از آن شخص شاید صد در صد درست نباشد.
دوم – جنبه‌های مثبت رفتار و رفتارهایی مورد پسند فراموش نشوند.

این دو بسیار مهم اند، چون معمولاً عیب‌جویی در مقایسه با تحلیل کُل رفتار یک شخص، کار آسان‌تر است و هم‌چنان این زمینه را فراهم می‌کند تا خشم خود را بر دیگران فرو بریزیم و خود را از نظر عاطفی تخلیه کنیم. اما این روش، سازنده نیست و معمولاً به آن چه دل ما می‌خواهد نمی‌رسیم و این ممکن است بر فرسودگی ذهنی و عصبانیت ما بیافزاید.

+اسماعیل درمان


نگار جواهریان اونقدر صدای قشنگی داره و با یه لحن منحصر به فردی کلماتو ادا میکنه که آدم دلش میخواد تا آخر دنیا بشینه به حرفاش گوش کنه.



نزدیکانی دارم دور، دوستانی دارم غریبه، آغوشی دارم خالی، افکاری دارم بیهوده، خاطراتی دارم گم و آینده ای دارم مبهم..در نتیجه، برای داشتن این همه توانایی و دارایی باید خوشحال باشم، اما نیستم!

من باید خیلی چیزها باشم که نیستم، می توانم به جرات بگویم که باید خیلی چیزها نباشم و هستم.

اما فقط یک چیز مهم است و آن اینکه من باید خوشحال باشم، اما نیستم. نیستم.



راستش فکر می‌کنم وقتی آدم‌ها شروع به توضیح دادن خودشان، کارهایشان، انتخاب‌هایشان و... می‌کنند، این یعنی به خودشان، کارهایشان، انتخاب‌هایشان و... اعتماد ندارند! یعنی با انتخاب هایی که انجام داده اند کامل نیستند و خودشان هم حس می‌کنند یک جای ماجرا می‌لنگد.

اما به جای عیب یابی شروع می‌کنند به بلند بلند توجیه کردن خودشان. شاید اشتباه فکر می‌کنم اما وقتی به کاری که می‌کنیم اعتقاد داریم، انقدر آن را توی بوق نمی‌کنیم. اگر فکر می‌کنیم روشنفکری، اندیشمندی، چیزی هستیم، اگر فکر می‌کنیم کار درستی کرده‌ایم که مثلا ازدواج کرده‌ایم یا ازدواج نکرده‌ایم، رابطه‌ای را خواسته‌ایم یا نخواسته‌ایم، در ایران زندگی می‌کنیم یا نمی‌کنیم و... هیچ‌کدامشان توی بوق کردن ندارد! واقعا ندارد اگر واقعا روشنفکریم مثلاً. یا از انتخابمان خوشحالیم. یا واقعا حالمان از «کوچه‌ها و خیابان‌های آشغال و کثافت تهران و ایران و مردم سبک‌مغزی که زندگی کردن در آن را انتخاب کرده‌اند» به هم می‌خورد و از زندگی مدرن جهان اولی‌مان راضی هستیم.

راستش همیشه فکر کرده‌ام درست وقتی که شروع به توضیح دادن درباره‌ی انتخاب‌هایمان می‌کنیم، یعنی بهشان شک داریم. شبیه وقتی که یک نفر در یک مهمانی از ما می‌پرسد:« چرا این پیراهن را پوشیدی؟» و ما شروع می‌کنیم به توجیه کردن. در حالیکه جواب خیلی ساده‌ است:«پوشیدمش، چون دوستش دارم. چرا می‌پرسی؟» یا ساده تر، فقط لبخند میزنیم و حتی نیازی به توضیح انتخابمان نبینیم. فکر میکنم به جای توجیه تصمیمی که متوجه شده ایم آنطور که فکر میکردیم نبوده، باید ببینیم کجای کار میلنگد، بعد تغییرش دهیم یا با شرایط و نتایج حاصل از آن کنار بیاییم. این شکلی به بقیه و مهم تر از آن خودمان احترام گذاشته‌ایم. هووم؟



*نه برای آن هایی که میخواهند فیلم را دست اول ببینند.(Stalker - Andrei Tarkovsky)


Stalker کسی است که راه را به شما نشان میدهد. شما را از مسیری پر پیچ و خم و خطرناک میگذارند و به اتاقی میرساند که میتواند شما را به بزرگترین آرزویتان برساند. اتاق در ناحیه ای قرار گرفته که از سال ها پیش به خاطر برخورد سنگی آسمانی متروکه شده است و هم اکنون توسط دولت محصور شده و از آن محافظت میشود. اما هنوز هستند کسانی که مردم سرخورده را، برای رسیدن به آرزوهایشان، به صورت پنهانی از موانع عبور داده و وارد منطقه میکنند. نکته اینجاست که تنها آدمهای به شدت ناامید و رنجیده میتوانند به سلامت از این ناحیه عبور کنند. این منطقه هوشمند دام های مرگباری که دائما محلشان تغییر میکند را بر سر راه بقیه بازدید کنندگان میگذارد. دام هایی که حتی استاکرهای خبره ای که منطقه را به خوبی مشناسند به وحشت می اندازد.

استاکرها خود حق ورود به اتاق را ندارند. این قانونی ست که خودشان وضع کرده اند. آنها فقط تا دم در اتاق میروند و پولشان را میگیرند. اما چرا؟ چه چیزی این اتاق را ترسناک میکند؟ مگر میشود رسیدن به آرزوها خوشایند نباشد؟

روی وحشتناک اتاق (و خودمان) را در قسمتی از فیلم و در خلال تعریف یک خاطره میبینیم. خارپشت یکی از مشهورترین استاکرهایی ست که تا به حال راهنمای منطقه بوده است. او برادرش را در یکی از خطرناک ترین نقاط منطقه، که تونلی به نام چرخ گوشت است از دست میدهد. مدتی بعد برای پس گرفتن برادرش قانون را شکسته و وارد اتاق می شود. با این امید که آرزویش برای پس گرفتن برادر برآورده شود. اما اتاق نه به آرزویی که به زبان می آید که تنها به درونی ترین و عمیق ترین خواسته  افراد پاسخ میدهد. نتیجه این میشود که خارپشت با مقدار زیادی پول از اتاق خارج میشود، بدون برادر.

حالا او یکی از ثروتمند ترین مردان سرزمینش است. اما دو هفته هم طول نمیکشد که او خودش را در خانه اش دار میزند. این میتواند تاوان ورود به اتاق آرزوها و سرنوشت هرکدام از ما هنگام رو به رو شدن با عمیق ترین وجه وجودمان باشد.


http://s9.picofile.com/file/8306710918/photo_2017_09_17_09_19_28.jpg


Stalker 1979 ‧ Fantasy/Mystery ‧ 2h 43m 8.1/10IMDb


ما که از زندگی هیچ ندانسته‌ایم چگونه می‌توانیم از مرگ چیزی درک کنیم؟ و اگر چیزکی هم بدانیم، با تمام نیروی‌مان می‌کوشیم تا آن را از یاد ببریم.


+امید بازیافته |گزیده هایی از دفتر خاطرات آندری تارکوفسکی | بابک احمدی


انسان در طول زندگی‌اش می‌داند که دیر یا زود خواهد مُرد. امّا نمی‌داند که مرگش چه زمانی خواهد رسید. و برای آسان کردن آن لحظه را به آینده‌ای دور و نامعیّن نسبت می‌دهد. امّا من می‌دانم و هیچ چیز دیگر زندگی را برایم آسان نخواهد کرد. خیلی درد می‌کشم. دشواری کار گفتن ماجرا به لاریساست. چطور به او بگویم؟


+امید بازیافته |گزیده هایی از دفتر خاطرات آندری تارکوفسکی | بابک احمدی | 464 ص


چند زوج از هم جدا میشوند، اگر تنها قادر باشند به گوشی های هم نگاه کنند؟


http://s9.picofile.com/file/8306620434/perfectstrangers_poster_ws_.jpg


هفت دوست قدیمی برای مهمانی شام دور هم جمع میشوند. آنها وارد بازی خطرناکی میشوند وقتی تصمیم میگیرند برای دو ساعت محتوای همه پیامهای متنی، ایمیلها و مکالماتشان را جلوی جمع دریافت کنند. فیلم درعین جذابیت داستانی، به پیچیدگیهای ارتباطی که تکنولوژی ممکن ساخته میپردازد و..


http://s9.picofile.com/file/8306620468/photo_2017_09_16_21_50_41.jpg



تصور کنید بخواهیم یک وان حمام را با یک انگشتدانه پر کنیم: این همان چالشی است که مستلزم انتقال اطلاعات از حافظه کاری به حافظه بلند مدت است. رسانه ها با نظم بخشیدن به سرعت و شدت جریان اطلاعات تاثیری عمیق بر این فرآیند می گذارند.
 وقتی ما کتابی می خوانیم، شیراطلاعات، جریانی ثابت را در اختیار ما قرار می دهد می توانیم با تنظیم سرعت خواندن کتاب، آن را کنترل نماییم. ما با تمرکز عمیق روی متن، همه یا بیشتر اطلاعات را، انگشتدانه به انگشتدانه وارد حافظه بلندمدتمان می کنیم و تداعی های غنی را که برای ایجاد طرح واره ها لازم هستند، ایجاد می کنیم. اما در اینترنت ما با شیر های اطلاعاتی فراوانی مواجه هستیم که همگی تا آخر باز هستند. وقتی ما با عجله از یک شیر به سراغ شیر دیگر می رویم، انگشتدانه کوچک ما از اطلاعات سرریز می شود. ما فقط می توانیم سهم کوچکی از این اطلاعات را به حافظه بلند مدتمان منتقل نماییم و چیزی که منتقل می کنیم ملغمه ای از قطعات اطلاعاتی از شیر های مختلف است، نه جریانی مداوم و یکدست از یک منبع.

+کم عمق‌ها: اینترنت با مغز ما چه می‌کند؟ | نیکلاس کار  | امیر سپهرام | 248 ص


یک:

اولین باری که گوشیمو گم کردم، وقتی برگشتم خونه، کارامو انجام دادم، لپتابو روشن و بعد خاموش کردم و روی تخت خوابیدم احساس خوبی نداشتم. جدا از حس بد از دست دادن یه شی ارزشمند، نمیدونستم چیکار کنم. انگار دستام خالی شده بود. احساس نا امنی میکردم. عادت کرده بودم به زیر و رو کردن کانال های تلگرام و فرار های ذهنی.


دو:

این دفعه که تصمیم گرفتم برای یه مدت تمام شبکه های اجتماعی رو کنار بذارم خیلی آسونتر گذشت. به جز دوسه تا وسوسه گذری و یکی دوتا ناخونک اتفاق خاصی نیفتاد. حتی احساس نیاز هم نکردم. چه به سرگرمی های مجازی و چه به ارتباط آنلاین با آدمها.


سه:

شبکه های اجتماعی به خصوص اینستاگرام و کانال های تلگرام شبیه فاضلاب هایی هستند که به ذهن می ریزن. درسته که ما خودمون آدمها و رسانه های اجتماعی مدنظرمون رو انتخاب میکنیم اما این صاحب رسانه ست که تصمیم میگیره چه محتوایی رو چه زمانی نشر بده و معمولا این اطلاعات نظم و ساختار مشخصی ندارن. مواجه شدن با هرکدوم از این اطلاعات ذهن رو شبیه توپ سرگردان روی میز بیلیارد میکنه. از هر طرف با چوب بهش ضربه وارد میشه بدون اینکه خودش در این حرکت ها نقشی داشته باشه. این فاضلاب ها ممکنه ذهنو پرکند اما باعث آشفتگی و آلودگیش هم خواهند بود.

(وبلاگ و وبلاگ نویسی هرچند قابلیت و امکان پرداخت عمیق به موضوعاتو داره اما متاسفانه استفاده مناسبی از این امکان صورت نمیگیره. فکر میکنم امروز در وب فارسی حداکثر سه یا چهار وبلاگ وجود داشته باشه که محتوای تازه ی طبقه بندی شده ی قابل اطمینان تولید میکنند. باقی مون حرف های بیهوده میزنیم، یا حرف های خوب رو تکرار میکنیم و پیشنهاد های تاریخ گذشته به هم میدیم.)

بحث کتاب و مقاله های بلند اما جداست.


چهار:

زمانی رو که میتونید به خوندن یک کتاب و یادگیری سازمان یافته اختصاص بدید صرف خوندن تیکه های کتاب و پست های کوتاه و اطلاعات رندوم و اتفاقی نکنید. هر رسانه ای قابلیت پرداخت کامل و جامع به موضوعات رو نداره. ذهن هم برای یادگیری، مثل هواپیما زمان زیادی برای برخاستن و نشستن نیاز داره، چیزی که در شبکه های اجتماعی قابل تصور نیست. چیزی به نام یادگیری سه چهار دقیقه ای نداریم.


پنج:

حضور در شبکه های اجتماعی از جنس دستاورد نیست. نمیتونه درک عمیق تری بهتون بده. چندسال دیگه به خودتون میاید و میبیند زمان زیادی رو به گشت و گذار در اینجا گذرونید ولی حرفی برای گفتن ندارید. فقط یک سری اطلاعات پراکنده فراموش شده در گوشه های ذهنتون وجود داره. حتی قادر به نقل قول یک جمله معروف که بارها شنیدنیش هم نیستید. چون حضور در شبکه های اجتماعی چیزی جز مرور سرسری کلمات و نگاه به عکس ها بدون تماشا کردنشون نیست.



جوان ترها باید یاد بگیرند در انزوا زندگی کنند و تا جایی که ممکن است تنها باشند. از نظر من یکی از مشکلات جوان های امروزی آن است که سعی میکنند دائماً دور هم جمع شوند و سر و صدا راه بیاندازند و دیوانه بازی در بیاورند.

این میل دیوانه وار به دور هم جمع شدن، برای فرار از تنهایی، میتواند نشانه ی یک بیماری باشد. هر انسانی باید از کودکی یاد بگیرد که چطور وقتش را به تنهایی بگذراند و حوصله اش سر نرود.

قرار نیست ما، انسان هایی منزوی باشیم، اما باید بلد باشیم که به تنهایی با خودمان رو به رو شویم و در این رویارویی میتوان چیزهایی یاد گرفت که به شکل دیگری نمیتوان آموخت.


+آندری تارکوفسکی


احساساتِ بیان نشده هیچ گاه فراموش نمی شوند.


http://s8.picofile.com/file/8306365084/Nostalgia_1983_1080p_BrRip_Unknown_30NAMA_123124_2017_09_11_15_56_33_Small_.JPG


Nostalghia 1983 Andrei Tarkovsky Drama film/Drama ‧ 2h 10m 8.2/10IMDb


و گفت: " انگار که از همه ی عالم تو مانده ای و بس. بنگر تا چه می باید کرد."


+چشیدن طعم وقت ( از میراث عرفانی ابوسعید ابوالخیر) | شفیعی کدکنی | 335 ص


"حسن مؤدب" که مرید خاص ابوسعید بود و از یک خانواده سرشناس شهر، با همه ارادتی که به شیخ داشت، هنوز پاره ای از کشش ها و رعونت ها در او باقی بود. یک روز شیخ بدو فرمان داد تا برود و از دورترین نقطه ی شهر نیشابور مقداری دل و جیگر و شکنبه ی گوسفند بخرد و با خود حمل کند و به خانقاه آورد. این کار برای حسن از دشوارترین تجربه ها بود زیرا می دید که تمام مردم شهر او را می بینند که مقداری دل و جیگر و شکنبه را در کواری کرده و بر دوش گرفته است و خون و کثافت از سر تا پای او می ریزد. در هر گامی که برمیداشت از شرم آب می شد با این همه فرمان شیخ را اطاعت کرد و هر طور بود این عمل دشوار را به سامان رساند.

وقتی به خانقاه آمد شیخ دستور داد تا این کوار دل و جیگر و شکنبه را به نقطه مقابل مسیری که رفته بود، به دورتر جای شهر ببرد و در چشمه ای که آنجا هست بشوید و به خانقاه آورد. رسوایی در برابر نیمی از مردم شده کم بود که حالا باید نیمه ی دیگر شهر را با همان حالت بپیماید. این بار بر شرمساری و سرشکستگی حسن، خستگی نیز افزوده شد. اما هرطوری که بود شکنبه ها و دل و جیگر را در کوار قرار داد و بردوش گرفت و عرق ریزان و خون و کثافت بر سر و روی چکان نیمه ی دیگر شهر را پیمود. وقتی که ماموریت خویش را تمام کرد و آن کوار را به دورتر نقطه ی شهر، در آن سوی دیگر مسیر قبلی، برد و شست و باز آورد برایش یقین حاصل شده بود که از آبرو و حیثیت شخصی و خانوادگی او چیزی دیگر برایش باقی نمانده است. به هرگونه بود کار را سامان داد و خود را به خانقاه رسانید. خسته و کوفته و آبرو رفته.

بو سعید، وقتی حسن را در آن حال دید گفت : باید بی درنگ به حمام بروی و شستشو کنی و لباس های پاکیزه و نو بپوشی و در تمام مسیری که در دو سوی رفته بودی، یکبار دیگر قدم زنان حرکت کنی و از یک یک آیندگان و روندگان و کسبه آن راسته بازار بپرسی که آیا شما کسی را دیده اید که کواری پر از دل و جیگر و شکنبه، عرق ریزان و خون و کثافت از سر و روی چکان، در این مسیر می رفت یا می آمد؟ حسن فرمان شیخ را اطاعت کرد و بعد از شستشو و پوشیدن لباس های پاکیزه و نو رفت و در تمام مسیر از یک یک مردم و دکان داران پرسید و آنها ، همه، اظهار بی اطلاعی کردند و نزد شیخ آمد و بوسعید پرسید چه گفتند؟ حسن گفت هیچ کس چنین کسی را ندیده بود!

بوسعید گفت: "آن تویی که خود را می بینی و الّا هیچ کس را پروای دیدن تو نیست. آن نفس توست که تو را در چشم تو می آراید. او را قهر می باید کرد.."


+چشیدن طعم وقت ( از میراث عرفانی ابوسعید ابوالخیر) | شفیعی کدکنی | 335 ص


گفته بود نمی خواهم رمانتیک بازی دربیاورم. بله! این ترکیب "رمانتیک بازی" از دهان او بیرون آمد انگار که گفته باشد "بچه بازی" یا یک چنین چیزی. بعد یک دسته پرنده را توی آسمان نشانم داد و گفت: من همیشه به رفتار پرنده ها دقت می کنم..
و درست چند ثانیه قبل از این که اتفاق بیفتد گفت: حالا اون پرنده ای که آخره جاشو با یکی دیگه عوض می کنه. نگاه کن!..نگاه کردم و از این که بدون این که بخواهد رمانتیک بازی دربیاورد انقدر پرنده ها را حفظ بود کیف کردم.

بعد گفت: وقتی یک جمعیت مورچه می بینی جرات نمی کنی بهشون نزدیک بشی مهم نیست اون ها چقدر ضعیفن مهم اینه که قدرت همیشه در با جمع بودنه..اون هایی که تنهان همیشه..؟! دنبال یک لغت مناسب می گشت تا بتواند جمله اش را کامل کند گفتم: آسیب پذیرترن؟
این چندمین بار بود که من کلمه هایش را حدس می زدم. گفت:آره! آسیب پذیر! آسیب پذیرترن...
و همان وقت یک پرنده ی تنها را در وسط آسمان نشانم داد و گفت: نگاه کن! من همیشه وقتی این پرنده های تنها رو می بینم یاد خودم می افتم..
این را که گفت نگاهمان قفل شد روی بال زدن های پرنده ی تنها و تا چند دقیقه هیچ کدام چیزی نگفتیم. خب واقعیتش این است که قرار نبود رمانتیک بازی دربیاوریم.


+صدیقه حسینی


به نظر شما کسی که دائماً تجربه های زندگی شو به اشتراک میذاره (حالا در هر رسانه اجتماعی که داره) میتونه اون لحظاتو کامل تجربه کنه؟

اون زمینه سازی و برنامه ریزی با فکر و هدف به روز رسانی شبکه های اجتماعی (با عکس گرفتن در لحظه یا پیش نویس های ذهنی برای نوشتن در آینده)، جدا از اینکه یه نیاز ناسالم به نظر میرسه، نشونه ی کافی نبودن لحظه (با همه ی متعلقاتش) نیست؟



پرویز عزیزم نامه ی تو دو سه روز پیش برای من رسید نمی دانم چرا تا امروز برای آن جواب ننوشتم. ولی امروز بی اختیار حس کردم که باید برای تو نامه بنویسم. حالا ساعت 10 شب است همه خوابیده اند و من تنهای تنها توی اتاقم نشسته ام و به تو فکر می کنم اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید. در من نیرویی هست. نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می کنم و می بینم که در این زندان پابند شده ام. من اگر تلاش می کنم تا از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای دیدن دنیا های دیگر و سرزمین های دیگر جالب و قابل توجه است نه. من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه ی دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد. من می خواهم زندگی ام بگذرد. من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای این که زندگی را دوست دارم. پرویز حرفهای من نباید تو را ناراحت کند. امشب خیلی دیوانه هستم. مدت زیادی گریه کردم. نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم . تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند. مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم. پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم کاش می توانستم مثل آدم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم. کاش یا لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند. کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند. کاش می توانستم برای کلمه ی موفقیت ارزشی قایل بشوم. آخ تو نمی دانی من چه قدر بدبخت هستم. من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم. من خیلی تنها هستم امروز خودم را توی اینه تماشا می کردم. حالا کم کم از قیافه ی خودم وحشت می کنم. ایا من همان فروغ هستم همان فروغی که صبح تا شب مقابل اینه می ایستاد و خودش را هزار شکل درست می کرد و به همین دلخوش بود . این چشمهای مریض . این طئرت شکسته و لاغر و این خط های نابهنگام زیر چشم ها و پیشانی مال من است ؟ به خودم می گویم چرا تسلیم احساساتت می شوی ؟ چرا بی خود زندگی را سخت می گیری ؟ چرا از روزهایی که می گذرد و دیگر تجدید نمی شود استفاده نمی کنی ؟

پرویز جانم استقامت کردن کار آسانی نیست . نا امیدی مثل موریانه روح مرا گرد می کند . ولی در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام گاهی می خندم و گاهی گریه می کنم اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم . می خواهم بروم گم بشوم . با این اعصاب مریض نمی دانم سرانجامم چه می شود. خیلی چیزها را نمی خواهم برای تو بنویسم پرویز کار من خیلی خراب است . اگر از اینجا نروم دیوانه می شوم . وقتی می گویم باور کن امروز توی خیابان نزدیک ظهر حالتی به من دست داد که به کلی نا امیدم کرد هیچ کس نمی تواند درد مرا بفمد همه خیال می کنند من سالم و خوشبخت هستم در حالی که من خودم خوب حس می کنم که روز به روز بیشتر تحلیل می روک گاهی اوقات مثل این است که در خودم فرو می ریزم . وقتی دارم توی خیابان راه می روم مثل این است که بدنم گرد می شود و از اطرافم فرو می ریزد . من هیچ موضوعی را بزرگ نمی کنم حتی از گفتن بسیاری از ناراحتی هایم خودداری می کنم تا اطرافیان خیال نکنند که من ادا در می آورم . اما تو این را بدان که من دیگر نمی توانم تحمل کنم . دلم می خواست یک نفر بود که من با اطمینان سرم را روی سینه اش می گذاشتم و زار زار گریه می کردم . یک نفر بود که مرا با محبت می بوسید . پرویز بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم را راضی نمی کند گاهی اوقات پیش خودم فکر می کنم که به مذهب پناه بیاورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم . بلکه از این راه به آرامش برسم اما خوب می دانم که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با نا امیدی به خاکستر آن خیره می شوم و به زن های خوشبختی فکر می کنم که توی خانه ی شوهریشان با رؤیاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته هاشان را نشخوار می کنند .


+از نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور