دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!


مگر مراقبه و ترک تن چیست؟ روزه داری و حبس نفس چیست؟ مگر گریختن از خویش نیست؟ فراری کوتاه است از رنج منیت و تخدیر درد و گریز از پوچی زندگی!

همین فرار و تخدیر را چارپادار در میخانه با چند جام شراب حاصل میکند. خود را از یاد میبرد و دردهای زندگی را حس نمیکند و اندک زمانی منگ میشود. هنگامی که پای پیاله شرابش به خواب میرود به همان چیزی دست میابد که سیدارتها و گویندا بدست میاورند.


+سیدارتها | هرمان هسه | سروش حبیبی


یک پژوهنده ی راستین، کسی که به راستی در پی معرفت باشد، هیچ مکتبی را نمی تواند بپذیرد و به عکس، پژوهنده ای که به حقیقت دست یافته است، هر مکتبی را راستین می داند.


+سیدارتها | هرمان هسه | سروش حبیبی

+با قسمت اولش موافقم.


ریدیوهد، گروه موسیقی نام‌آشنای برخاسته از بریتانیا یکی از مشهورترین گروه های سبک آلترناتیو راک است که در دهه ی 80، در انگلستان و در یک مدرسه پسرانه شکل گرفته است. خواننده و هسته ی اصلی گروه تام یورک است. آنها با OK Computer، پراگرسیو راک را احیا کردند و با Kid A، موسیقی یک دهه‌ را تحت تأثیر جادوی خود قرار دادند. در سال 2011، آن‌ها The King of limbsی را منتشر کردند که شاید میان قامت بلند دیگر آلبوم‌‌هایشان، نتوانست خیلی عرض اندام کند، اما حرف‌های زیادی برای گفتن داشت که ارزش شنیدن دارد.

اینجا مروری خواهیم داشت بر ترک پنجم آلبوم پادشاه شاخه‌ها، یعنی نیلوفر آبی یا Lotus Flower.

این تک‌آهنگ عطر و بوی فضای نمناک شرقی و بودیسم را تداعی می‌کند. خود لوتوس یا نیلوفر آبی نیز، از مهم‌ترین نماد‌های بودیسم است. «نیلوفر آبی در بودیسم نماد خوش‌وقتی و عاقبت بخیریست. در آب گل‌آلود رشد می‌کند، و همین محیط زندگی گل، معنای عمیقی به آن می‌دهد و این گل را از دیگر گل‌ها متمایز می‌سازد. مفهوم رشد در تاریکی و تعفن دنیا، و سربرآوردن از آن و رسیدن به سعادت. » فضای‌ کلی آهنگ، آکنده از موج‌های افتان و خیزان بیس کالین گرینوود است. انگار آهنگ حالتی مذاب به خود گرفته و به هر شکلی در می‌آید و در هر ذهنی با هر پیشفرضی، جای خودش را پیدا می‌کند.
 
«من خودم رو توی جیبت جا میدم..کاملاً نامرئی
هر کاری میخوای بکن، هر کاری میخوای بکن
من کوچیک میشم و محو میشم..سُر میخورم و میرم توی تاریکی
و خودم رو سَقَط میکنم..خودم رو سَقَط میکنم »

در آئین بودا، رنج را "دوُکه" می‌نامند. دوُکه یکی از چهار حقیقت شریف این آئین معرفی می‌شود. چه‌بسا در اینجا، تام یورک به زیبایی هرچه تمام‌تر، نمود رنجی که مثل مار به دورش چنبره‌ زده را بیان می‌نماید. خاستگاه این رنج، میل به "نبودن" است. رنج او از تشنگی کام (هر کاری میخوای بکن) و تشنگی نبودن (سُر میخورم و میرم توی تاریکی) برمیخیزد. تنها راه توقف رنج، بریدن از تمایلات و تشنگی‌ نفسانیست.

«یه فضای خالی توی قلبم هست
که علف‌های هرز درش ریشه دواندن و من حالا آزادت می‌کنم
من آزادت می‌کنم»

یورک آشکارا به Heart Sutra یا "سوره‌ی قلب" که از مهم‌ترین متون بوداییست اشاره می‌کند. در این سوره، خالی بودن ایگونه توصیف شده:« در خالی بودن، فرمی نیست، احساسی نیست، رسیدن و نرسیدنی نیست.» (به کنار هم قرار گرفتن واژگان قلب و خالی در متن توجه‌ کنید.) در این مکالمه‌، راوی (که در پاراگراف بعدی متوجه هویتش خواهیم شد) احتمالاً خطاب به خودش می‌گوید که "قلبِ عاری از هرچیزی‌اش"، آلوده شده (علف هرز ریشه دوانده) و حال، راه آزاد کردن و گسستن از این رنج را یافته است. (احتمالاً به راه اصیل هشتگانه اشاره می‌کند.)

«کم کم همه‌ی ما گشوده‌ میشیم
مثل گل‌های نیلوفر آبی
چون تنها چیزی که من میخوام، اینه که ماه روی یه چوب باشه
فقط برای اینکه ببینم چی میشه
فقط برای اینکه بفهمم چی هست
من نمیتونم عاداتت رو به هم بزنم
که فقط اون کله‌ی بادکنک‌طور در حال رشدت رو تغذیه کنم
به قلبت گوش کن »

گل لوتوس یا نیلوفر آبی، نسبت به محیطش شدیدا پاکیزه است. روی مردابی کدر، صورت شفاف و رنگین خود را به رخ آفتاب میکشد. در بودیسم، نیلوفر آبی، نماد خلوص و زیبایی نیز می‌باشد. انسان تا موقعی که در دور حیات قرار دارد، گویی در مرداب گرفتار است. و اما تام یورک در اینجای آهنگ، فقط از نیلوفر آبی و پاکیزگی انسان سخن نمی‌گوید. او طعنه‌ای به اصرار و تعصب روی این نگرش می‌زند. شاید این موضوع کمی دور از ذهن به نظر برسد، اما در واقع یورک در اینجا مسأله‌ی وجود مبلّغ را، با مبلّغ فرض کردن خود، کاری آرمانگرایانه و بیهوده نشان می‌دهد. او (مبلّغ) خواستار امری ناممکن (قرار گرفتن ماه روی چوب) است، آن‌هم بدون انگیزه‌ی عملی خاصی (فقط برای اینکه ببینم و بفهمم که چی میشه و چی هست) . او، انزجار و ناراحتی خود از ناممکن بودن این آرمانش را با توهین به افرادی که میخواهند در این دور بمانند، نشان می‌دهد. از دید کسی که آئین بودا را تبلیغ می‌کند، عدم پذیرش بودیسم توسط دیگران غیرقابل درک است. همه چیز در دل و قلب آدمی هک شده، و کافیست فرد به قلبش رجوع کند.

«ما کوچک میشیم و به ساکتی موش میمانیم
و تا وقتی که گربه حواسش نیست
هر کاری که میخوایم میکنیم..هر کاری که میخوایم میکنیم »

تکرار این خطوط، چرخه هستی و باززایی مطرح در بودیسم را یادآور میشود. مجدد همان چالش‌ها، رنج‌ها و راه حل‌ها مطرح میشوند.
می‌توان این آهنگ را به طور کلی، نوعی جنبش پروتستانی از جنس بودیسم برداشت کرد. تام یورک، در اینجا وجود هرگونه مبلّغ برای این آئین را بی‌اساس می‌داند. او هم مثل مارتین لوتر، به دنبال رشد و شکوفایی فردیست. تفاسیر شخصی خود از گل نیلوفر آبی را دارد و با رقصی که خود ابداع کرده، پا به دنیای عرفانی خود گذاشته است. او در این رقص عارفانه، دنباله‌روی کسی نیست. همانطور که معتقد است، شکوفا شدن گل نیلوفر آبی هرکس، مسیری کاملاً شخصی و منحصربفرد است.

+بهروز شجاعیان


http://s9.picofile.com/file/8304124434/0858b09321f87dd9e69da6ef3ccc6eba.jpg


+یه سری از دیالوگ های یا تصاویر هستن که جدا از بافت فیلم یا سریال خنده دارن.

اما بعضی هاشون هم فقط برای کسانی مفهوم و در نتیجه جالب یا خنده دارن که دقیقاً در جریان ماجرا باشن..به نظرم چیزی که میتونه دوتا آدم نسبتاً غریبه رو به هم نزدیک کنه دقیقاً همین خاطرات مشترک جمعیه..خب هرچی غنی تر باشید، نزدیک تر.



http://s9.picofile.com/file/8304123392/1.jpg


همیشه چه برای مشکلات خودم و چه برای دیگران دنبال راه حل گشتم و کسی رو که بیشتر از 5 دقیقه برای مواجهه با یه بحران دنبال همدلی گشته درک نکردم!



یک لحظه خواستم.
چون کودکی که ناشیانه

دست در آتش فرو برد

خواستم تو را..


{ گروس عبدالملکیان }



به نظر شما کسی که دائماً تجربه های زندگی شو به اشتراک میذاره (حالا در هر رسانه اجتماعی که داره) میتونه اون لحظاتو کامل تجربه کنه؟

اون زمینه سازی و برنامه ریزی با فکر و هدف به روز رسانی شبکه های اجتماعی (با عکس گرفتن در لحظه یا پیش نویس های ذهنی برای نوشتن در آینده)، جدا از اینکه یه نیاز ناسالم به نظر میرسه، نشونه ی کافی نبودن لحظه (با همه ی متعلقاتش) نیست؟



نمی خواهم بجنگم
تو را می خواهم
تنگ در آغوش گیرم
نمی خواهم بجنگم

می خواهم بازی دیگری کنم که در آن
به جای جنگیدن
همدیگر را در آغوش می فشارند
و می توان غلتان
بر قالیچه یی خندید
و می توان هم را بوسید
و بغل زد
آن جایی که انگار
همه پیروزند .

{ شل سیلور استاین }



فیلم در مورد دختری به نام کامینوست که با وجود بیماری سختی که دارد سعی دارد به زیبایی های دنیا لبخند بزند. در مورد مادرش که مذهبی ست و تنها به یک چیز فکر میکند و به این شکل زندگی تک تک فرزندانش را به نابودی میکشاند. فیلم به خوبی نشان میدهد که اعتقادات و انتخاب های مادر یا پدری مذهبی (یا متحجر، به هرشکل دیگری ) چطور میتواند در ذهن فرزندان رسوخ کند و در زندگی شان تاثیرات مخربی بگذارد. در موقعیت هایی آرامشان کند و در نقاطی به بیراهه بکشدشان. مطمئناً جایی از فیلم از خود خواهید پرسید، تصمیم گرفتن برای دیگران (حتی فرزندان رشد کرده یا نکرده مان) و یا بی اطلاع گذاشتنشان از موضوعاتی که درست نمیدانیم تا چه اندازه میتواند اخلاقی باشد؟

فیلمنامه ی فوق العاده و پر از جزئیات Javier Fesser ضدمذهبی نیست اما اثرات غیرانسانی افراط گرایی مذهبی را به شدت محکوم میکند.


http://bayanbox.ir/view/4928886420089149251/dce01b3811f96b91e42c13cc171814bc.jpg


پدر دلسوز و مهربان اما منفعل و ضعیف است. این را حتی کامینو دختر کوچکش میفهمد زمانی که از او میپرسد چرا جلوی رفتن خواهرش از خانه شان را نگرفته است؟ و پدر جوابی ندارد. نوریا، خواهر کامیینو، هم اکنون در زندانی مجازی و دور از خانواده در یک صومعه زندگی میکند و اجازه تماس خصوصی با آنها را ندارد، زیرا اینکار ممکن است او را از خدا دور کند! همچنین تمام ملاقات ها، نامه ها، تماس ها و حتی رفتارها و احساساتش توسط راهبان عبوس چک و فیلتر میشود. نوریا شبیه یک زندانی راضی به نظر میرسد اما محبت ها و حتی لبخندهایش دیگر رنگی ندارند.

اینجاست که میفهمیم نقش هرکدام از والدین در پرورش فرزندان چقدر مهم است و چطور یکی از آنها میتواند برابر آسیب های دیگری به فرزندان بایستد. پدر این قصه تلاش میکند اما زورش نمیرسد.


http://bayanbox.ir/view/7715140761777579669/Camino-220063-2017-08-14-15-44-57.jpg


کامینو با ذهن پاکش در برابر همه ی این ها می ایستد. با زندگی عاشقانه ی غنی که در ذهنش خلق میکند مادر و کشیشان اطرافش را جا میگذارد. اختلاف آنچه که در ذهن کامینو در حال روی دادن است با تصورات مادر و روحانیانی که اطرافش را گرفته اند بسیار بامزه است.

فیلم دو ساعت و بیست دقیقه میخکوبتان میکند. همراه کامینو خواهید رقصید، لبخند خواهید زد، در یک نگاه عاشق خواهید شد، دل شکسته از تماشای پیشی گرفتن رقیب نگران خواهید یود، به همراه او روی تخت بیمارستان درد میکشید، برای رسیدن یک خط، یک نامه از "او" انتظار خواهید کشید و در نهایت اگر ذوق تان یاری کند همراه او، عشق را به آغوش خواهید کشید.


http://bayanbox.ir/view/5608424316909453396/Camino-046048-2017-08-14-13-54-48.jpg


http://bayanbox.ir/view/8536019326672257486/Camino-046076-2017-08-14-13-54-50.jpg


http://bayanbox.ir/view/7955098696318458752/Camino-046214-2017-08-14-13-54-55.jpg


http://bayanbox.ir/view/5197148045969308120/Camino-046265-2017-08-14-13-54-57.jpg


http://bayanbox.ir/view/2686419140549796992/Camino-046285-2017-08-14-13-54-58.jpg


http://bayanbox.ir/view/2704104122218335454/Camino-046020-2017-08-14-13-54-47.jpg


Camino 2008 Javier Fesser Drama ‧ 2h 23m 7.6/10IMDb



http://bayanbox.ir/view/8618661584850118663/trimius-tumblr.gif


+برای من از قلب نگو. تا حالا یه قلب واقعی دیدی؟ مثل یه مشته که به خون آغشته باشه...

"کلایو اون" فوق العاده.


Dan: Everybody wants to be happy.    

Larry: Depressives don't. They want to be unhappy to confirm they're depressed. If they were happy they couldn't be depressed anymore. They'd have to go out into the world and live, which can be depressing.


Closer 2004 Mike Nichols Drama film/Melodrama ‧ 1h 44m 7.3/10IMDb


http://bayanbox.ir/view/4137933146539036608/photo-2017-07-21-12-24-15.jpg



رو یار خویش باش و مجو یاری از کسی

کاندر دیار خویش بدیدیم یار نیست


نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست

کامیدهای باطل ما را شمار نیست


عطاروار از همه عالم طمع ببر

کاندر زمانه بهتر ازین هیچ کار نیست


{ عطار نیشابوری }



پرویز عزیزم نامه ی تو دو سه روز پیش برای من رسید نمی دانم چرا تا امروز برای آن جواب ننوشتم. ولی امروز بی اختیار حس کردم که باید برای تو نامه بنویسم. حالا ساعت 10 شب است همه خوابیده اند و من تنهای تنها توی اتاقم نشسته ام و به تو فکر می کنم اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید. در من نیرویی هست. نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می کنم و می بینم که در این زندان پابند شده ام. من اگر تلاش می کنم تا از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای دیدن دنیا های دیگر و سرزمین های دیگر جالب و قابل توجه است نه. من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه ی دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد. من می خواهم زندگی ام بگذرد. من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای این که زندگی را دوست دارم. پرویز حرفهای من نباید تو را ناراحت کند. امشب خیلی دیوانه هستم. مدت زیادی گریه کردم. نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم . تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند. مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم. پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم کاش می توانستم مثل آدم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم. کاش یا لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند. کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند. کاش می توانستم برای کلمه ی موفقیت ارزشی قایل بشوم. آخ تو نمی دانی من چه قدر بدبخت هستم. من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم. من خیلی تنها هستم امروز خودم را توی اینه تماشا می کردم. حالا کم کم از قیافه ی خودم وحشت می کنم. ایا من همان فروغ هستم همان فروغی که صبح تا شب مقابل اینه می ایستاد و خودش را هزار شکل درست می کرد و به همین دلخوش بود . این چشمهای مریض . این طئرت شکسته و لاغر و این خط های نابهنگام زیر چشم ها و پیشانی مال من است ؟ به خودم می گویم چرا تسلیم احساساتت می شوی ؟ چرا بی خود زندگی را سخت می گیری ؟ چرا از روزهایی که می گذرد و دیگر تجدید نمی شود استفاده نمی کنی ؟

پرویز جانم استقامت کردن کار آسانی نیست . نا امیدی مثل موریانه روح مرا گرد می کند . ولی در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام گاهی می خندم و گاهی گریه می کنم اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم . می خواهم بروم گم بشوم . با این اعصاب مریض نمی دانم سرانجامم چه می شود. خیلی چیزها را نمی خواهم برای تو بنویسم پرویز کار من خیلی خراب است . اگر از اینجا نروم دیوانه می شوم . وقتی می گویم باور کن امروز توی خیابان نزدیک ظهر حالتی به من دست داد که به کلی نا امیدم کرد هیچ کس نمی تواند درد مرا بفمد همه خیال می کنند من سالم و خوشبخت هستم در حالی که من خودم خوب حس می کنم که روز به روز بیشتر تحلیل می روک گاهی اوقات مثل این است که در خودم فرو می ریزم . وقتی دارم توی خیابان راه می روم مثل این است که بدنم گرد می شود و از اطرافم فرو می ریزد . من هیچ موضوعی را بزرگ نمی کنم حتی از گفتن بسیاری از ناراحتی هایم خودداری می کنم تا اطرافیان خیال نکنند که من ادا در می آورم . اما تو این را بدان که من دیگر نمی توانم تحمل کنم . دلم می خواست یک نفر بود که من با اطمینان سرم را روی سینه اش می گذاشتم و زار زار گریه می کردم . یک نفر بود که مرا با محبت می بوسید . پرویز بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم را راضی نمی کند گاهی اوقات پیش خودم فکر می کنم که به مذهب پناه بیاورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم . بلکه از این راه به آرامش برسم اما خوب می دانم که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با نا امیدی به خاکستر آن خیره می شوم و به زن های خوشبختی فکر می کنم که توی خانه ی شوهریشان با رؤیاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته هاشان را نشخوار می کنند .


+از نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور


دیو خوش طبع

به از

حور گره پیشانی؟


{ سعدی }


http://bayanbox.ir/view/108452451047560292/500x500-1472256747866385.jpg



آنچه برای خود نمی‌پسندی، بر سر همسایه‌ات نیاور.
کل تورات همین است. مابقی، شرح این جمله است. همسایه هم فقط آن خانواده ای که چپ و راست یا بالا و پایین خانه ات زندگی میکند نیست، هرکسی ست که حتی لحظه ای در سایه ی وجود تو قرار میگیرد.

این جمله، که از یک خاخام برجسته‌ی یهودی در تلمود نقل شده مرا یاد این جمله‌ی شیخ محمود امجد کرمانشاهی می اندازد که کل دین دو کلمه است: مرنج و مرنجان و گاهی حتی یادم است که می‌گفتند رنجیدن هم که دست خود آدم نیست، پس دین تنها یک کلمه است، مرنجان.



http://bayanbox.ir/view/3821318042674506134/Friends-S08E09-022784-2017-07-29-02-06-29.jpg



Larry: So, Anna tells me your bloke wrote a book. Any good?
Alice: Of course.

Larry: It's about you, isn't it?
Alice: Some of me.
Larry: Oh? What did he leave out?
Alice: The truth.

Closer 2004 Mike Nichols Drama film/Melodrama ‧ 1h 44m 7.3/10IMDb


http://bayanbox.ir/view/5931579190999812246/4284529-closer-movie-quotes-alice-ayres-quotes.jpg


«آلیس» تنهاست و آسیب پذیر. جذابیت و عدم‌جذابیت او هر دو در همین خصوصیت نهفته است. او می‌داند که به جز زیبائی ظاهرش چیزی برای عرضه ندارد. پس سخت تلاش می‌کند که نشان دهد جز آن چه بقیه می‌شناسند و می‌بینند هم چیزی در چنته دارد. ظریف‌ترین طیف احساسات و انگیزه‌های غیر‌قابل‌بیانی که «نزدیک‌تر» موفق به تصویر کردنشان می‌شود در شخصیت «آلیس» جلوه‌گر می‌شود. به عنوان مثال «آلیس» در سکانس صحبت با «لری» در گالری نا‌امیدانه سعی می‌کند وانمود کند که با آنچه در کتاب «دن» تصویر شده متفاوت است و حقیقت درباره او در کتاب بیان نشده. 



Dan: I fell in love with her, Alice

Alice: Oh, as if you had no choice? There's a moment, there's always a moment - 'I can do this, I can give in to this, or I can resist it.' And I don't know when your moment was, but I bet you there was one


Closer 2004 Mike Nichols Drama film/Melodrama ‧ 1h 44m 7.3/10IMDb 


http://bayanbox.ir/view/3326331588127594648/photo-2017-08-11-02-02-08.jpg


«نزدیک‌تر» کاوشی است در مفهوم عشق، تعهد، و شهوت در زندگی مدرن. کاوشی صریح و بی‌رحمانه در سوال‌های اساسی و هستی‌شناسانه‌ای که با نحوه زندگی مدرن پیوندی ناگسستنی دارند. «نزدیک‌تر» ما را به میان روابط پیچیده چهار نفر پرتاب می‌کند. آنها به دنبال شناخت هم، کسب لذت، احساس امنیت و دریافت حقیقت هستند. نا‌امیدانه پاسخ‌هایی را جستجو می‌کنند که انگار نمی‌خواهند بدانند و ناباورانه در برابر این حقیقت عریان قرار می‌گیرند که: "آنکه بیشتر دوستش داریم بیشتر از هر کس دیگر توانایی ضربه زدن به ما را دارد."

شاید بعضی از دیالوگ‌ها  متظاهرانه باشند اما لحظات درخشان زیادی در میان آنها هست که به عمق روابط زن و مرد (به صورت کلی) و روابط جنسی (به صورت خاص) در زندگی مدرن نزدیک می‌شوند و انگیزه‌ها و کنش‌هایی را وا‌کاوی می‌کنند که در روابط سنتی میان زن و مرد صادق نبودند ولی متاسفانه، یا چنانچه در ادامه می‌خوانیم، خوشبختانه جزء جدایی‌ناپذیر زندگی مدرن محسوب می‌شوند.
در جوامع عقب‌مانده و سنتی آنچه که یک زن و مرد را به هم پیوند می‌دهد و مانع از جدایی‌شان می‌شود خیلی بیشتر از یک کشش دو‌سویه و عشق است. شاید حتی بتوان گفت بیشتر جبر زمانه و اقتضائات اقتصادی، ‌اجتماعی و فرهنگی هستند که یک رابطه را حفظ می‌کنند. از یک طرف مسائل اقتصادی به خاطر عدم وجود استاندارد‌های حداقلی از تامین و بیمه هستند. آنقدر ناامنی و نگرانی از آینده وجود دارد که زن و مرد باید دست به دست هم بدهند و تمام نیرو و جوانی خود را صرف تامین حداقلی از امنیت و آسایش کنند. در واقع هدف در زندگی به جای «زندگی در سر‌پناه» تبدیل می‌شود به «تلاش برای تامین سر‌پناه».

از سوی دیگر مسائل اجتماعی وجود دارد. در جامعه‌ای چنین سنتی که انسان‌ها همه به کار هم کار دارند و هر کسی پیروی بی‌چون‌و‌‌چرا از هنجارهای پذیرفته شده جامعه را نپذیرد محکوم به طرد است، یک زن به تنهایی چقدر شانس دارد؟ آیا کوچکترین حقوق زندگی و حتی امنیت‌های جانی برای او موجود است که مثلا بتواند هر موقع که خواست مثل یک انسان آزاد از خانه خارج شود و هر کجا خواست برود؟ آیا جز این است که باید -چه زن و چه مرد- باید به خاطر تبعیت نکردن از نورم‌های جامعه جواب پس بدهند و شعور اجتماعی هنوز به آن حد نرسیده که به حریم خصوصی بقیه احترام گذاشته شود؟ در حقیقت بعد از جدایی، یک زن آنقدر محدود می‌شود که خود به خود همه فرصت ها از او دریغ می‌شوند. مسائل مذهبی و اعتقادی و بافت اجتماعی هم هستند که باعث می‌شوند فرصت‌های بعدی فو‌ق‌العاده کم شوند. در واقع روابط زن و مرد عبارت است از آویزان شدن دو نفر به هم و تقلا برای زندگی. در چنین جامعه‌ای شکل روابط خیلی متفاوت است هم معنی با هم بودن فرق دارد و هم معنی جدا شدن. در چنین جامعه‌ای جدا شدن یک زوج مساوی است با مشکلات جدی و در یک کلمه ویران شدن دو زندگی به طوری که باز‌سازی آن مشکل و حتی غیر‌ممکن می‌شود.

اما در زندگی مدرن شکل روابط کاملا متفاوت است. به خاطر عدم نیاز و وجود امنیت‌های همه جانبه و همچنین بالا بودن شعور اجتماعی و اینکه دیگر افراد دخالت و فضولی‌ای در زندگی خصوصی هم نمی‌کنند، هر چند نه صد‌در‌صد اما می‌توان گفت معنی و مفهوم تعهد و مسئولیت و حتی عشق کمی فرق کرده است.

می‌توان گفت «نزدیک‌تر» از دیدگاهی انتقادی و آسیب‌شناسانه به شکل مدرن روابط می‌پردازد و شاید با سردی و تنهایی‌ای که در فیلم موج می‌زند، مخاطب را به دیدگاهی منفی درباره شکل مدرن روابط مرد و زن برساند. اما به نظر من لزوما اینطور نیست و با وجود اشکالات و نارسایی‌های زیاد، نمی‌توان مثل افراد سنتی که وجود این‌طور تلخی‌ها در زندگی مدرن را به مفهوم بد بودن زندگی مدرن و خوب بودن و بر حق بودن روابط سنتی می‌دانند قضاوت کرد. مثلا یک فرد سنتی خواهد گفت می‌بنید چطور آزاد بودن باعث می‌شود همه به دنبال شهوت خود بروند و جملات کلیشه‌ای مثل «کانون خانواده‌ از هم بپاشد» یا زندگی‌ها نابود شود. اما در یک نگاه دوباره می‌بینیم که لزوما اینطور نیست.

وقتی زن و مرد هر کدام جاه‌طلبی‌های کاری و حرفه‌ای خود را دارند و صبح‌ها هریک سوار بر اتوموبیل خود به سر کار و ساختن زندگی خود می‌رود؛ مطمئنا مفهوم تعهد و مسئولیت فرق خواهد کرد. در این شرایط آنچه زن و مرد را به هم پیوند می‌دهد از حسابگری‌های اقتصادی و یا اقتضائات اجتماعی خالی است. و بر خلاف آنچه افراد سنتی و مذهبی دوست دارند بنمایند این روابط میتوانند خیلی درست‌تر، انسانی‌تر، و خالص‌تر باشند. ‌

«جود لاو» در سال 2003 در فیلمی به نام «الفی» به ایفای نقش پرداخت که تعمقی بود در همین مورد. «الفی» خودش باز‌سازی فیلم دیگری به همین نام در دهه 60 بود. در «الفی» دهه 60 جدا شدن مرد از زن ضربه بزرگی برای زن بود و برای او مشکلات و ناراحتی های زیادی به وجود می‌آورد. به طوری که تعهد و مسئولیت حکم می‌کرد روابط مرد و زن پابرجا بماند و در واقع ترک کردن زن به خودخواهی و حتی وحشیگری ظالمانه مرد تعبیر می‌شد. اما در بازسازی «الفی» به تفاوت‌های به وجود آمده در این فاصله توجه شده است. در الفی سال 2003 تنها چیزی که مرد و زن را به هم پیوند می‌دهد کشش و عشقی است که بین آنها وجود دارد. در واقع آنها به جز اینکه از با هم بودن لذت می‌برند دلیل دیگری برای با هم بودن ندارند.

اما روابط مدرن نقاط تاریک و بی‌پاسخ زیادی هم دارند. مرز عشق و شهوت کجاست؟ در یک رابطه دو سویه تا کجا عشق است و از کجا سوءاستفاده؟ آیا روابط جنسی آزاد و تعهد در زناشویی جمع‌ناپذیرند؟

اینجاست که وارد دنیای پیچیده روابط مدرن می‌شویم. در واقع «دن» به این خاطر محتاج «آنا»ست که «آنا» به او احتیاجی ندارد. اما وقتی «آنا» به او وابسته باشد پس «دن» دیگر دلیلی برای داشتن کشش به او نخواهد داشت و این معمای روابط مدرن ماست. چه جواب آن را در بازگشت به سنت‌ها بدانیم یا روابط مدرن را با همین سوراخ‌ها و خلاءها قبول کنیم به هر حال سوالات بی‌پاسخ زیادی به جای خواهند ماند.

فیلم آکنده از عکس العمل‌های ظریف، نگاه‌های معنی دار و دیالوگ‌های فوق العاده ای است که هم در نگاه اول معنی دارند و هم بعد از پایان فیلم مخاطب را متوجه اشاره‌های پنهان در پس خود می‌کنند. «نزدیک‌تر» شاید یک شاهکار بی بدیل نباشد اما فیلم عمیق و پرظرافتیست که ارزش یک بار تماشا را دارد!

+منبع : miladico.blogfa.com


زمانی که همه از تسلیم و پارسایی سخن می گویند، فروغ فرخزاد خلاف آمد رسم مألوف، از نافرمانی و عصیان  سخن می گوید و بند ناف خود را از قدرت مطلق می گسلد. شجاعت فروغ در شعر فارسی دست کم برای اولین باز آنجایی نمود پیدا می کند که از «منِ» شخصی سخن می گوید، در حالی که شعر فارسی در کلیت خویش از گفتن من واهمه داشته است. هنر فروغ در جایی تجلی می یابد که از پیوند سست دو نام در یک دفتر می گوید و به سفارش زمانه اهمیتی نمی دهد و تلاش می کند زنِ خوبِ فرمانبرِ پارسا نباشد.