وای بر شهری که در آن مزد مردان درست
از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست...
{ فرخی یزدی }
+بیگناهی گر به زندان مُرد با حال تباه
ظالم مظلومکش هم تا ابد جاوید نیست..
- ۰ نظر
- ۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۶
وای بر شهری که در آن مزد مردان درست
از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست...
{ فرخی یزدی }
+بیگناهی گر به زندان مُرد با حال تباه
ظالم مظلومکش هم تا ابد جاوید نیست..
وقتی می خوای بدونی تو محله ی پولدارا هستی یا وسط گداها ، به زباله هاشون نگاه کن . اگه نه اثری از زباله دیدی نه از سطلش بدون که اهل محل خیلی پولدارن . اگه سطل دیدی اما اثری از زباله نبود مردم پولدارن ولی نه خیلی !
اگر زباله ها کنار سطل ها ریخته بود معلومه که مردن نه پولدارن نه گدا . اگر فقط زباله دیدی و اثری از سطل نبود ، مردم فقیرن و اگه مردم توی زباله ها می لولیدن خیلی گدان .
+گل های معرفت / اریک امانوئل اشمیت / سروش حبیبی
عشق تو به اون مال خودته . بگذار عشقت را نخواد ، ولی هر کاری که بکنه نمی تونه چیزی رو عوض بکنه . فقط سر خودش بی کلاه می مونه ، همین . بازنده اونه مومو ، چیزی که تو می دی ، تا ابد مال تو می مونه . اما چیزی که می خوای برای خودت نگه داری برای همیشه از دستش دادی !
اطلاعات نامحدود و توجه ما محدود است . سؤال اساسی حداکثر کردن بازگشت سرمایه در جستجوی اطلاعات است.
باید این وسواس را به خرج دهیم که توجه ما صرف چه می شود .چه راندمانی دارد و چه برمی گرداند ؟مثلا به ازای دو ساعت توجه من به این فیلم چه عایدم شد ، چند ساعتی که به مطالعه ی این کتاب یا آن پنج دقیقه ای که به مطالعه ی این وبلاگ میگذرد.. آیا می ارزد؟ اینجاست که باید حواسمان جمع شود تا منابع و علوم نافع را کشف کنیم.
با مقایسه و ارزیابی ، آنچه را که بیشتر ارزش توجه دارد بیابیم و خود را در مسیر آن قرار دهیم..
شوق دویدن باشد اما پا نباشد
یا ناخدا باشی ولی دریا نباشد
در زیر باران چتر خود را بسته باشی
اما کسی مثل خودت آنجا نباشد
یک کوچه را صد بار پایین رفته باشی
اما سرت یکبار هم بالا نباشد!
شب ها درون خواب هذیان گفته باشی
در خواب هایت رنگی از رویا نباشد
آیا شده با گریه های خود برقصی
اما کسی در بند این معنا نباشد ؟
آیا شده وقتی کسی را دوست داری
در روبرویت باشد و تنها نباشد ؟
شاید تو از این ماجرا چیزی نفهمی
شاید شبیه من در این دنیا نباشد..
{ جواد نعمتی }
می دانم نمی دانی
چقدر دوستت دارم
و چقدر این دوست داشتن همه چیزم را
در دست گرفته است
می دانم نمی دانی
چقدر بی آنکه بدانی می توانم دوستت داشته باشم
بی آنکه نگاهت کنم
صدایت کنم
بی آنکه حتی زنده باشم
می دانم نمی دانی
تا بحال چقدر دوست داشتنت
مرا به کشتن داده است..
{ حافظ موسوی }

+فقط میخوام بدونی ...همین که دور و برت بودم بهترین اتفاق زندگیم بود ...(Drive)


چندهفته پیش تو یکی از پادکست های گمانه ، خبری با این مضمون شنیدم که بی ادبی مثل یه بیماری مسریه..یعنی اگه تو یه جمع از کلمات زشت استفاده بشه، احتمال اینکه سایر آدم های اون محیط هم اینکارو تکرار کنند بسیار زیاده . مثل هر بیماری مسری دیگه ای میشه با ایزوله کردن محیط یعنی ساکت کردن یا بیرون روندن آدم های بی ادب یا ترک کردن محل توسط خود شخص باهاش مقابله کرد.
قصدم توصیه به مودب بودن ( یا نبودن ) نیست چون فکر میکنم هرکس راه خودشو پیدا میکنه ..چیزی که الان به نظرم مهم تره اینه که چطور دقت کنیم تا ( اگه خواستیم ) مودب باقی بمونیم..
تاثیر تدریجی حضور در محیط های مجازی آلوده
معمولا اگه ما در دنیای واقعی با چنین محیط هایی رو به رو بشیم خیلی سریع معذب میشیم و ترکشون میکنیم اما تو دنیای مجازی ممکنه به هردلیلی ( میتونه فقط چند لحظه خندیدن باشه ) به حضورمون ادامه میدیم .
حضور در فضاهایی که در اونها کلمات زشت به راحتی استفاده میشه ، هرچند تنها به صورت اتفاقی در دید ما قرار بگیره ، باعث میشه کم کم ذهن بهشون عادت کنه و آماده ی استفاده کردن از اون ها بشه..و یک روز به خودتون میاید و میبیند که در لحظات عصبانیت و ناراحتی دارید چه واژه هایی رو به کار میبرید !
چرا بهتره که مودب باشیم ؟
من خوش شانس بودم که در محیط مناسبی بزرگ شدم و تا زمان ورود به مدرسه کوچک ترین آشنایی با واژه های زشت نداشتم..در مدرسه هم این مسئله اونقدرها پر رنگ نبود که تاثیری در دایره ی لغات و شخصیتم بذاره . بعدها هم این شکل از بودن رو مناسب خودم دونستم..
یکی از دلایلم برای این توجه و دقت اینه که همچین شرایطی روتجربه نکنم ( در برخورد با عزیزانم و هر انسان دیگه ای ). برای من بیشتر از خوب یا بد بودن این مسئله ، خوشایند یا ناخوشایند بودنش مطرحه..
بیشتر آدمهایی که میبینیم در شرایط مختلف شخصیت های متفاوتی دارند و در هر محیطی با توجه به جو همونجا صحبت و رفتار میکنند . هرچند خیلی ها این شیوه رفتار رو جزئی از آداب معاشرت میدونند اما از نگاه من این چیزی جز دورویی ، تظاهر و نقاب زدن نیست . در مورد خانم ها نمیدونم اما من در تمام طول زندگیم ، فقط سه مرد مودب (در شرایط های متفاوت ) دیدم . بقیه تنها تظاهر به مودب بودن در جمع های رسمی و خانوادگی میکنند و کافیه ( در یک جمع مردانه قرار بگیرند ) یا به اندازه کافی عصبانیشون کنید تا ببینید چه چیزهایی در چنته دارند..من از این دو رویی و تظاهر حتی بیشتر از بد دهنی متنفرم...
استفاده از چه کلمات یا چه نوع استفاده ای از کلمات بی ادبی محسوب میشه ؟
1.استفاده از کلمات زشت : در هر جامعه و فرهنگ و زبانی یک سری از کلمات و عبارت ها به هر دلیلی تبدیل به واژه هایی ناخوشاید ، زشت ، رکیک و ممنوعه شده اند . از نگاه من کلمه ی زشتی وجود نداره ( اگر برای مسخره کردن ، تحقیر ، توهین به کار نرفته باشه ) و این بار منفی و ناخوشاید رو ما به کلمات دادیم ولی به هرحال این وضعیت وجود داره و من هم استفاده نکردن از این کلمات رو رفتار خوشایند میدونم..
2. استفاده ی ِ زشت از کلمات : اگر واژه ای که تعریف خاصی در دنیای بیرون داره ( و لزوما معنای زشت یا بار منفی ای هم نداره ) با لحنی بد یا با تمسخر ، تحقیر ، توهین و ... به کار بره .
مثال :حرام زاده. حرام یا حلال زاده بودن کسی دست خودش نیست ، پس حرام زاده بودن چیز بدی نیست همونطور که حلال زاده بودن به خودی ِ خود ویژگی مثبتی برای خود شخص محسوب نمیشه..پس از حرام زاده میشه برای توصیف کسی استفاده کرد ( با بار معنایی خنثی در شرایط خاص ) اما درست لحظه ای که برای خوار کردن کسی به کار برده بشه تبدیل میشه به ناسزا و بی ادبی...در واقع همین واقعیت رو در صورت لزوم میشه به شیوه ی بسیار بهتری بیان کرد .تمام حرف هم همینه . تا جاییکه میشه مناسب صحبت و رفتار کنیم تا بی دلیل باعث آزردگی و معذب شدن کسی نباشیم .
چطور بفهمم الان در چه وضعیتی قرار دارم ؟
برای تست کردن اینکه تا به حال چه مقدار ذهنتون آلوده شده میتونید آهنگ زیر رو گوش کنید . اگه نمیتونید قافیه ها رو به سادگی در بیارید بهتره پاکش کنید و بار دوم بهش گوش نکنید ، اما اگه قافیه ها به نظرتون آشنا میان (و مودب بودن رو ترجیح میدید) بهتره فکری به حال پاکسازی ذهن و محیط هایی که در حال حاضر درشون هستید بکنید :)
یادداشت هفتگی (2) - فراسوی نیک و بد : Pin
یادداشت هفتگی (4) - لق نزدن : Pin
مرا ببخشید . من جرات اعلام افکارم را از روی پشت بام برای مردم ندارم . من ترجیح میدهم آسایشی هم راه با بی شرفی داشته باشم .. این راه بسیار مطمئن تر است . ضرورت دارد که انسان در این مملکت یا ارباب باشد یا بمیرد .
+جورج اورول / روزهای برمه / زهره روشنفکر
به گمانم وقتی می توانیم مطمئن شویم درست زندگی کرده ایم که با نگاه به گذشته، به پیشانی مان بکوبیم و بگوییم «وااای من چرا اینجوری بودم؟»
این فریادِ "وای من چرا اینجوری بودم" به شما نوید می دهد که نسبت به آن دوره پیشرفت کرده اید. در واقع آنقدر پیشرفت کرده اید که حالا می توانید با اطمینان خودِ قدیمی تان را به سخره بگیرید. به گمانم این اتفاق خوبی است که با دیدن عکس و فیلم های قدیمی یا با یادآوری خاطرات سال های دور یا با خواندن نوشته های خاک خورده، از خودمان شرمنده شویم.
واقعیت این است که هیچ فوق العاده ی امروزی، از ازل فوق العاده نبوده. نویسنده های خوب هم روزی کارشان را از دری وری نویسی های بی ارزش شروع کردند. عکاس های خوب هم زمانی کادرهای داغان می بستند. بازیگرهای خوب هم زمانی مسخره و تصنعی به نظر می رسیدند. راننده های خوب هم یک روزهایی ماشین را موقع راندن خاموش می کردند. آشپزهای خوب هم زمانی غذای شور یا سفت و سوخته روی میز می گذاشتند. زن و شوهرهای صبور هم زمانی سر موضوعات کوچک و به یاد نماندنی از هم عصبانی و دلخور می شدند و اساتید زبان انگلیسی هم یک روز سر کلاس، a b c d می خواندند.
به گمانم دوران نوجوانی و سال های اول جوانی، زمان مناسبی برای حماقت است. زمانی که می توانید از خودتان یک دلقک تمام عیار بسازید و خوشی کنید و به سیم آخر بزنید و متوجه دلقک بودن خود نباشید و ندانید که دارید هر روز اشتباهات بیشتری را به سبد اشتباهاتتان اضافه می کنید. مهم این است که این موضوع را چند سال بعد بفهمید و به پیشانی تان بکوبید. مهم این است که اشتباه بودن کرده هایتان را بپذیرید و برای خودتان سر تاسف تکان دهید و زیر لب تکرار کنید دیگر یک احمق نخواهید بود.
به گمانم کسی که هرگز به سیم آخر نزده و هرگز دیوانگی و حماقت نکرده، نمی تواند یک روز صفت فوق العاده را روی شانه هایش حمل کند. فوق العاده ها از اول فوق العاده نبوده اند. آنها اشتباه کرده اند، زمین خورده اند، زخمی شده اند، اشک ریخته اند، بلند شده اند، فکر کرده اند، خودشان را به سخره گرفته اند، جاده را عوض کرده اند، تلاش کرده اند و بالاخره به جایی رسیده اند که حالا هستند.
شرمنده نباشید. عکس ها و اسناد قدیمی را دور بریزید و دوباره شروع کنید. همیشه برای عوض کردن جاده وقت هست.
+آنالی اکبری
بـا دسـت ِ بـلــورین تـو پنجـه نـتــوان کـرد
رفتیـم دعـا گفـتـه و دشنـام شنیده...
{ سعدی }

+بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده...
داستان در اواسط دهه 60 شروع شد.یعنی در دوران پاکسازی
بزرگ که طی آن رهبران اصلی "انقلاب" برای همیشه از میان برداشته شدند.تا
1970 هیچ یک از آنها جز "ناظر کبیر" جان سالم به در نبردند.جز او بقیه به
عنوان خائن و ضد انقلاب معرفی شدند . گلداشتاین (رهبر مخالفان!) فرار کرده و
جایی که هیچکس خبر نداشت پنهان شده بود.
از بقیه هم چند نفری غیبشان زده و اکثریت پس از محاکمات علنی محیرالعقول و
اقرار به جنایات از دم تیغ گذشته بودند.به جاسوسی برای دشمن ،اختلاس اموال
عمومی،کشتن چندین عضو مورد اعتماد حزب، توطئه علیه رهبری ناظر کبیر، اعمال
خراب کاری که منجر به مرگ صدها و هزارها نفر شده بود اقرار کرده بودند.
همگی توبه نامه های بالا بلند در تایمز نوشته به تحلیل دلایل اشتباه کارهای خود پرداخته و قول داده بودند جبران مافات بنمایند..
1984 / جورج اورول / ترجمه : صالح حسینی
+لطفا این کتاب را بکارید / ریچارد براتیگان
میدانی گاهی خواستهای در آدم شکل میگیرد که ذهن و دل را مشغول گرفتار میکند. بعد وقت، پول و انرژی صرف میکنی تا بروی و به آنچه که میطلبیدی برسی و رسیدن میشود اول دردسر. به خودت نگاه میکنی و میفهمی میان آن خیال و این واقعیت هیچ سازگاری نیست، لذتی که پنداشته بودی در چیزی که محقق شده یافت مینشود و اصلا به هوای باغ و بستان از برهوتی بدآهنگ سر در آوردهای... آدم این وقتها هم نومید میشود و هم خودش را بابت تمام آن هزینهها که داده ملامت میکند و میپندارد آن زمان یا پول هدر رفته است.
اینجاست که گمانم برخطاییم. وقتی میکوشی به چیزی برسی و بعد با پوچی آن موقعیت مواجه میشوی، چیزی را هدر ندادهای. این وقت و پول و رمقی که تلف شده به نظر میرسد، بهایی است که پرداخت کردهای تا جانت را از سراب حسرت آزاد کنی و فکر کن عزیز من که چقدر ناخوشایند و تلخ میبود اگر تا همیشه به صلیب آن خواسته مصلوب میماندی و نمیفهمیدی که این حسرت، پستۀ بیمغز است. درونش هیچ است و جز هیچ نیست. فکر کن چه غمانگیز میبود اگر که میگذاشتی هیچ تو را یک عمر اسیر خویش نگه دارد.
فکر کردم با خودم که کاش کسی به وقت تردید کنار آدم باشد تا برایش بگوید به دنبال شوقت برو زیرا که عاقبت سرگردانی در بادیۀ شوق ، یا لذت است یا آزادی...
لئونارد ( رابرت دنیرو ) : باید به همه بگیم ، باید به اونا یادآوری کنیم ، باید بهشون یادآوری کنیم که چقدر خوبه .
دکتر سِیر ( رابین ویلیامز ) : چی چقدر خوبه لئونارد ؟
لئونارد : روزنامه ها رو بخون ، چی نوشته ؟ فقط بدی ، همه اش بدی . مردم فراموش کردند زندگی چیه ، فراموش کردند زنده بودن به چه درد میخوره . باید به اونا یادآوری کنیم که میتونن چه چیزهایی داشته باشند و ممکنه چه چیزهایی رو از دست بدند . اون چیزی که من احساس میکنم ، لذت زندگی ، هدیه زندگی ، آزادی زندگی شگفتی زندگی...
Awakenings - 1990

+ دیدن رابرت و رابین کنار هم جالب بود..موقع تماشای فیلم به طرز جوگیرانه ای دلم میخواست مشغول این کار بودم ! از اون شغلایی که حس زندگی کردن بهت میده..حس زندگی دادن..هرچند گاهی باید طاقت تماشای پژمردن گل هات هم داشته باشی..
Awakenings فیلم خوبی بود... و تبدیل به یکی از تجربه های الهام بخش زندگیم شد..

این فیلم به روند درمان و بیداری تعدادی از مبتلایان روانگسیختگی کاتاتونی میپردازد . این بیماری نوعی از روانگسیختگی
است که شخص مبتلا به آن دچار اختلالات حرکتی شده و گاهی تا مدتی طولانی
بدون حرکت یا صحبت کردن ثابت میماند اما در برخی موارد دیگر افراد حرکات
هیجانی یا بیشفعال از خود نشان میدهند..
میم یکبار برایم گفت شرط رسیدن به بلوغ روانی، کنار آمدن با خواستن و نشدن است، تابآوردنِ طلبیدن و نداشتن . حق داشت.. این شرط لازم است برای بالغ بودن اما به گمانم کافی نیست چون بیشتر از آن تلخ است که بشود در دراز مدت تحملش کرد. کفایتش گمانم آنجاست که یاد بگیری نه فقط نبود آنچه را که میخواستی تحمل کنی، که بیاموزی از چیزی که هست هم لذت ببری.
اینجا که ایستادهام و به مسیر آمده نگاه میکنم میبینم همیشه در جستجوی خوشی بودهام و دلخوشی انگار که از من مدام گریخته است. حالا این چند وقته ذهنم به جای خوشی جستن، روی خوشی ساختن متمرکز است. در آن اولی چیزی از بیرون باید به بودن کنونی تو اضافه شود تا شادمانی پدید بیاید. در خوشی ساختن اما همین که هست را بازآرایی میکنی، یاد میگیری جور دیگری نگاهش کنی و ذره ذره لذت میسازی بعد چشم باز میکنی و میبینی شادمانی چگونه آهسته و آسوده در رگهات راه میرود.
فکر میکنم یکجایی آدم باید از تعقیب کردن و جستن نیکبختی دستبردارد و باور کند گشایشی اگر که هست نه در آن جزیرۀ رویایی نامریی که همینجاست که ایستاده ای..