دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

۵۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من» ثبت شده است


روزهایی هست که با حفره‌ای در قلبت بیدار می‌شوی، با حفره‌ای در قلبت لباس می‌پوشی و از خانه بیرون می‌آیی، با حفره‌ای در قلبت کار می‌کنی، غذا می‌خوری، راه می‌روی، تظاهر به لبخند می‌کنی و در تمام این لحظات خیره‌ای به حفره که چگونه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود، وسیع و وسیع‌تر و همه چیز را در خودش فرو می‌بلعد: امید را، شوق را، توش‌و‌توان مواجهه با جهان را...
در این روزها که جانت در چنبرۀ سرما گرفتار است و حتا یاد عزیزترین آدم‌هایت هم، چه آنها که رفته‌اند و چه آنها که مانده‌اند، دلت را گرم نمی‌کند، در این روزهاست که آدمی عیار خویش را می‌یابد و می‌فهمد.
از روزهای دندان بر دندان فشردن حرف می‌زنم، از روزهای رها شدن به خویش در عمیق‌ترین لجه، از روزهای ظلمت در نیمروز...

+امیرحسین کامیار


http://bayanbox.ir/view/7986531916752349425/photo-2017-07-20-16-46-40.jpg


http://bayanbox.ir/view/511048599255622500/Frances-uuHa.jpg


+ مورد علاقه ی هفته..


+بهم دروغ گفتی.
-متأسفم..
+همیشه متأسفی! همیشه فقط همینو می‌گی.

-خب، حداقل من عذرخواهی می‌کنم..
+سعی کن یه کاری بکنی..کارهایی که انجام میدی به حساب میان، نه حرفها..

You're a liar. I'm sorry. You're always sorry. That's all you ever fucking say. Well, at least I say I'm sorry. Try doing something. Actions count, not words

Shame 2011 Steve McQueen

http://bayanbox.ir/view/6816858924977265538/Shame-2011-Large.jpg

+اگه نمیخواید رفتارتونو تغییر بدید عذرخواهی هم نکنید، توهین دوباره ست..


بیشتر از چهارراه‌های شلوغ و راننده‌های بی احتیاط، بیشتر از مرغ‌های آلوده و پشه‌های سفیدِ بیمار، بیشتر از دست‌اندازهای جاده‌های خشکِ غربی، بیشتر از خطر گروهک‌های تروریستی گوشه و کنارِ جهان، بیشتر از غذاهای پرچرب و خامه‌های شیرین، باید از آدم هایی که جایشان در زندگی من نیست دوری کنم. بیشتر از همه این ها باید از دوست هایِ بد، بیست و چند ساله های ناامید و عاشقِ ناامیدی دوری کنم. از آن ها که در همین جوانیِ باارزش و از هر نظر زیبا، ناله و ناامیدی را به امید ترجیح می دهند. آن ها که انتخاب کرده‌اند که غمزده باشند.
بیشتر از باز ماندنِ شیر گاز در روزهای سرد، بیشتر از گرانیِ ناگهانی کاغذ باید از پنهان کاری‌ها و بدجنسی‌ها و «همه زن‌ها عین همند» و «همه مردها یک شکلند» و « این مملکت دیگه درست نمیشه» و «پایان خوش مال قصه‌هاست» که شده وردِ زبان همه دوری کنم، همه و همه، حتی اگر نزدیک ترین ها باشند...
حیف من نیست؟ حیف ما نیست؟ من هنوز پرنده‌های سفیدِ شادی را می بینم، ما هنوز به آبی شدن آسمان امید داریم، هنوز درخت می کاریم، هنوز به شهرها می‌خندیم، بله، به آسمانِ آبی شده، بعد از ماه ها و سال ها طوفان...


+روژان سری


گیر و سمج بودنو دوست ندارم. به نظرم هیچ چیز و هیچ کس ارزش به آب زدنو نداره چه برسه به آتیش. حتی خیلی چیزها ارزش اینو ندارن که دوبار براشون یه درخواست ساده بدی..

با پیشفرض سلامتی، تنها چیزی که واقعاً اهمیت داره، پوله. ابزار رسیدن به بیشتر لذت ها. البته پول هم زمانی با ارزشه که با زمان به طور کامل تاخت زده نشه، تا فراغتی برای انجام کارهایی که دوست داری حاصل بشه و گرنه پول هم تبدیل میشه به چیزی مثل هوا، برای گذران زندگی لازمه اما مایه لذت نیست.

چی ارزش تلاش کردنو داره؟ پول.. و پول به چه دردی میخوره؟ فراهم کردن زمان و هزینه و آزادی لازم برای رفتن به تمام جاهایی که روزی با دیدن تصاویرشون چشمهات گرد شده..به نظرم تنها چیزی که میتونه به زندگی معنا بده همینه..سفر..تماشای تمام چیزهایی که تا به حال ندیدی و تجربه کردن همه ی کارهایی که تا به حالا انجامشون ندادی..بیشتر لذت ها فقط در طول یک سفر معنا پیدا میکنند و بیرون از اون سطحی و کم ارزشن..گیر نکردن تو سیکل تکرارها و باقی نموندن تو مسیرهای مشخص شده جامعه به شیوه های دیگه خیلی مشکله.


http://bayanbox.ir/view/8650065835555548632/1434133829594.jpg



نه اینکه خوب باشه اما من تحمل شنیدن جواب رد ندارم. از کسی چیزی نمیخوام مگه اینکه از داشتنش مطمئن باشم.



همیشه با دیده ی حسرت به آدمهایی که زندگی منظمی دارن نگاه کردم .سعی ام در منظم و تمیز و دقیق بودن اغلب با شکست همراه شده . منظورم از منظم بودن برنامه ریزی برای همه چیز در ساعت مشخص و داشتن یه زندگی روتین و مکانیکی نیست..اینه که بدونی باید چه کارهایی رو انجام بدی ، اولویت بندی شون کنی و روز به روز برای رسیدن بهشون قدم های حساب شده برداری..اینطوری حتی کاری نکردن هم برات لذت بخش میشه..دیگه عذاب وجدان وقت تلف کردن همراهت نیست ، چون میدونی داری چیکار میکنی و حتی وقت بیشتری به هیچ کاری نکردن اختصاص میدی..

فرقی نمیکنه بخوای یه عادت بد رو ترک کنی..یا یه رفتار خوب و مثبت در خودت ایجاد کنی...باید هر روز و هر روز برای بدست آوردنش تلاش کنی..ما حواسمون نیست چه میکنیم و چه ها نمیکنیم..حتی فراموش میکنیم چه چیزهایی رو تو زندگیمون میخواستیم و چه چیزهایی رو نه..فقط قدم های رفته و نرفته و نتایج ثبت شده جلوی چشم و دستاوردا هستن که موندگار و غیرقابل انکارن..

رمز موفقیت تو هرکاری هم پیوستگی در انجامشه..نامنظم بودن ، ول کردن و دوباره شروع کردن بزرگترین ضربه ممکنه..من انواع روش های برنامه ریزی و تحلیل نتایجو امتحان کردم . آخرینشون درست کردن یه دفترچه بود برای ثبت نتایج ..با هفت لیست و کتگوری مختلف..پر کردن هر روزه اش سخت و کسل کننده شده بود..و اینکه هر ماه باید لیست تازه ای تو دفترچه ام ایجاد میکردم که خیلی وقتگیر بود..

اینبار برای خرداد ماه با دو لیست تازه شروع کردم. لیست اول .کارهای روزانه..و لیست دوم مسائل مربوط به سلامت فیزیکی..تنها کاری هم که ملزم به اجراش هستم نه حتی انجام دادن کارهای داخل لیست که ثبت نتایج تو همین لیست هاست..هروقت در ثبت نتایج منظم تر شدم و هروقت تونستم شکل مشخصی به این موارد واقعاً لازم بدم لیست های بعدی رو هم شروع میکنم..

فکر میکنم چند سالی طول میکشه تا بتونم تمام کارهایی رو که میخوام و لازم میدونم به فعالیت های روزمره منظم تبدیل کنم..کار آسونی هم نیست ولی فکر میکنم می ارزه.. چون تنها راه ممکنه برای رسیدن به سبک زندگی دلخواهمه . مسئله مهم اینه که بار بیشتر از حد توان رو دوشم نذارم..قانع نه ، اما حریص هم نباشم..

http://bayanbox.ir/view/4670579312826403856/Untitled.jpg


سکوت دونفری آدما رو خیلی به هم نزدیک میکنه..


+خداحافظ گاری کوپر | رومن گاری | ترجمه سروش حبیبی


آدم اغلب درگیر همون چیزهاییه که دائماً مسخره یا تحقیرشون میکنه..

+عقده هام


وقت خوندن این پست انگار باری بعد از مدت ها از روی دوشم برداشته شد . همیشه همینطوره . وقتی فکر میکنی تو یه موقعیت ، یا یه شکل از بودن یا داشتن یه احساس تنهایی همه چیز برات سخت تر میشه . خیلی نگذشته از زمانی که من از رنج نداشتن حرف با خیلی از آدم ها رها شدم . بدست آوردن عزت نفس ، پذیرفتن و بیشتر دوست داشتن خودم باعث شد رنج جای خودشو به بی خیالی و البته گاهی هم معذب بودن بده..

در واقع من دیگه مشکلی با خودم و این موضوع ندارم اما وقتی این شکل از بودنو در آدم های دیگه ای هم میببینم ،همه چیز عادی تر میشه و کمتر احساس غریب بودن میکنم..
این روزها سعی میکنم بیشتر حرف بزنم و با آدم های بیشتری تعامل کنم و نذارم این احساس در من شکل بگیره که : "خب ، من اینطور هستم و همیشه همینطور خواهم بود " و اینجوری خودم رو به شکل خاصی از "ّبودن" محکوم و محدود کنم .

با این همه میدونم شکلی از سکوت همیشه در من و با من خواهد بود .



یه مدت بود که داشتم به ساختن برند شخصی فکر میکردم . چیزی که میتونه بهت لذت ، قدرت ، اعتبار و جایگاه اجتماعی بده و دستتو برای انجام دادن کارهایی که میخوای بازتر کنه .

با وجود همه ی این مزایا مطمئنا هزینه هایی هم باید پرداخت بشه . زمان و انرژی که باید صرف رسیدن و نگهداریش کنی و تغییراتی که در رفتار و شخصیتت به وجود میاد قطعاً قابل چشم پوشی نیست . محدودیت هایی که یک هویت واقعی شناخته شده برات به وجود میاره ، کارهایی که "مجبور" به انجامشون خواهی بود و مهم تر از همه ی این ها آزادی هایی که به این شکل تا حد زیادی از دست خواهد رفت .

فکر میکنم باید سعی کنم با حداقل کردن هزینه ها به حداکثر دستاوردها و امتیازاتی که در نظر دارم برسم که آسون نیست و مطمئناً زمان بر خواهد بود و برای شخصیت درونگرا و آنتی سوشیالی مثل من ، حتی آزاردهنده .

بدین ترتیب دوتا مسئله وجود داره یکی اینکه هنوز مطمئن نیستم دقیقاً میخوام در چه جهتی فعالیت کنم و دیگری اینکه نمیدونم واقعاً حاضرم چه هزینه هایی بپردازم !



فکر میکنم تو این چند روز به اندازه یکسال تغییر کردم..طبق تصمیماتی که بعد از خوندن کتاب زوربا گرفته بودم پیش رفتم و به هیچ پیشنهادی نه نگفتم..البته یه تبصره برای این قانون گذاشتم و اون هم عدم وجود آسیب های بلندمدت جسمانی ، روانی و عاطفی در صورت قبول اونها بود..پیش بینی کردم و دوتا از این پیشنهادات رو مطابق این تبصره دیدم و بهشون نه گفتم اما پاسخم به مابقی مثبت بود..

تصورم این بود که من آدم تنها سفر کردنم و نهایتا کمپ های دونفری..اما این تجربه باعث شد بفهمم گروه خوب میتونه همه معادلات رو به هم بریزه و لذت بخش ترین لحظات و خاطرات رو رقم بزنه ، جوری که این سفر به بهترین تجربه ی زندگیم تا این لحظه تبدیل شد..از طرفی متوجه شدم این یه بخش از سبک زندگی مورد علاقه ی منه..حداقل یک سفر گروهی با یک مجموعه ی باحال و یک یا دو شهر یا طبیعت گردی انفرادی در هر ماه..زندگی به اشکال دیگه مایه خسران خواهد بود .



من دقیقاً همون " خب که چی ، که چی بشه ، به کجا میرسه ؟ ، به چه دردی میخوره ؟ خب حالا.. " هستم :)


http://bayanbox.ir/view/4064025170591141216/photo-2017-01-26-00-09-30.jpg



شطرنج بازی کردن را همیشه دوست داشته ام . شطرنج تمرین برنامه ریزی کردن ، منطقی بودن ، صبوری ، جست و جو برای پیدا کردن مناسب ترین راهکار ، تحلیل موقعیت و شرایط تازه و تغییر نقشه و استراتژی به وقت نیاز است .
به آدم هایی که خوب شطرنج بازی میکنند ، چه پشت صفحه شطرنج و چه در زندگی احترام میگذارم .

آن ها شاید تصمیمی بگیرند یا رفتاری کنند که در لحظه برای من عجیب و غیرقابل درک باشد اما همیشه میتوانم مطمئن باشم حرکت شان بدون فکر و یا بی معنی نیست..



واقعا خوش به حال اوناییکه از همون سن کم شور و شوق زندگیشونو پیدا کردن.حالا با یه قلم سحرانگیز یا یه صدای خوب یا دستای چیره تو نواختن یه ساز..


http://bayanbox.ir/view/3171784567513157049/DSC-0115.jpg

+نگاه داره چه حالی میکنه...داشتم کلیپ دوتا خواهر نوازنده رو میدیدم و با یادآوری کلیپ های یانی به خواهرم میگفتم آهنگسازا و نوازنده ها چه حال خوبی دارن..گفت بیشتر هنرمندا همینن..تو ندیدی فقط .

{
Yanni - Truth Of Touch}


این ماه آثاری از Wong Kar wai رو میبینم..


http://bayanbox.ir/view/1020352975303328299/0013729e4a9d08ee4d9d15.jpg


 Alex van Warmerdam


http://bayanbox.ir/view/8021857475763084181/alex1.jpg


و بهمن فرمان آرا..


http://bayanbox.ir/view/410333850355517971/cinemacinema-ir-306.jpg



فصل اول Black Mirror دوباره تماشا میکنم


http://bayanbox.ir/view/4622792755986051462/black-mirror-season-3-poster.png



  فصل 6 Game Of Thrones 


http://www.foxforcefivenews.com/wp-content/uploads/2016/07/got6_poster_one_digital-copy.jpg



و فصل اول سریال Friends


http://bayanbox.ir/view/252652756804296718/photo-2017-03-11-23-15-26.jpg



به آثاری از Andrea Bocelli


http://bayanbox.ir/view/1038388017407791662/C6PliyQXMAAVzLq.jpg



 Adam Hurst


http://bayanbox.ir/view/2747271396681209799/a1629492452-16.jpg


و یلدا عباسی گوش میدم


http://bayanbox.ir/view/7452271480392831612/kuwat1-1.jpg


کتاب ها


روانشناسی :

تئوری انتخاب | ویلیام گلاسر | نورالدین رحمانیان


فلسفه :
 هاگاکوره | یاماموتو چونه تومو | سیدرضا حسینی


رمان :

ساعت ها | مایکل کانینگهام | مهدی غبرایی

بالاتر از هر بلندبالایی | جی.دی.سلینجر | شیرین تعاونی

کلیدر | محمود دولت آبادی | جلد اول


کتاب انگلیسی :

َAnimal Farm | George Orwell


داستان کوتاه :
مترجم درد ها | جومپا لاهیری | امیرمهدی حقیقت

مجموعه آثار هوشنگ گلشیری


راه و رسم زندگی :

از سکس تا فرا آگاهی | اوشو | محسن خاتمی

تمرین نیروی حال | اکهارت تُله | هنگامه آذرمی


مهارت ها و اطلاعات :

مغالطات | علی اصغر خندان

شیعی گری | احمد کسروی

در پیرامون اسلام | احمد کسروی


علم :

جهانی از عدم | لاورنس کلاوس | سیامک عطاریان


شعر :

تو خواب عشق میبینی، من خواب استخوان | اورهان ولی | احمد پوری
میترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم | سابیر هاکا



دلزده و بدبینم نسبت به کل تحلیلها و میزگردها و تلاشهای مجازی و راهکارهای چنین و چنان و از طرفی، میل شدیدی به زندگی واقعی، زندگی هدفمند و پی گرفتن اهداف شخصی در من ایجاد شده.‌ احساس می کنم که نشد و نمی شه. قدرت در دست ما نیست. تنها چیزی که دست ماست، انرژی و زمان خودمونه که یه طوری بتونیم با سختی و مصیبت، درست تقسیمش کنیم که پس فردا چهار تا کار خوب، در محدوده ی زندگی خودمون و فوقش اطرافیانمون ازمون باقی بمونه.

وضع طوری شده که آدم وحشت داره با دوستانش ملاقات کنه که مبادا یک دیدار ساده، تبدیل بشه به ذکر مصیبت و گفتن از همه ی وحشتها و ناکارآمدیها و فلاکتها، و همون یه ذره حال خوش، تو بگو اصلا الکی خوشی که با کلی زحمت، دست و پا کردی، پاک از بین بره. تازه اگرم نشینی و نگی از بدبختیهامون، ممکنه بد شه برات و ملت بعدا یه جایی پشت سرت بگن این آدم مبتذل خرده بورژوا رو ببین تو رو خدا!

که من اصلا نمی دونم این دوگانه ها از کجا پیدا شدن؟ نشستن و هی بالا آوردن کثافتها و در صورت فرار و امتناع، متهم شدن به بی کنشی و ابتذال. کدوم کنش پدر جان؟ کنش اونه که ریشه رو هدف قرار بده و طرحی نو در اندازه. زندگی و افکار سیاسی ما که در حد جوک و لاس زدن با مفاهیم و وضع موجوده .


شعر خوندن برای من بیشتر از اون که یادآور خاطره ای باشه یا امید به تجربه کردن موقعیت و حسی مشابه ، چشیدن احساساتی که نمی خوام یا نمیتونم که تو زندگی واقعی تجربه شون کنم..

اصلا چطور میشه کسی رو اینقدر دوست داشت که همچین تصویری تو ذهنت بیاد..شاعر چی کشیده که بخشی از احساسی که تجربه کرده ، فقط بخشیش تبدیل به همچین بیتی شده..


حسدم کُشد که ترسم ز پِی اَش دویده باشد
به رَهش به روی هر کس چو عرق دویده بینم !

{ شهیدی قمی }


بچه که بودم بزرگ تر بودم.آن روزها که برای انجام کاری در ذهن کودکانه ام از معادله و چهار عمل اصلی استفاده نمیکردم، قلب بود و غریزه و احساس، خورشید گونه مهر میورزیدم، نگاه نمیکردم به جایگاه کسی، کرم درخت حیاطمان را دوست داشتم، قورباغه نگه میداشتم، آنقدر دوستش داشتم که وقتی رفت زیر کمد از شهربازی انصراف دادم و دنبالش گشتم، وقتی یکی از فنچ هایم از قفس پرید جفتش را آزاد کردم، انگار قلبم بود که در آسمان میرفت.
بچه که بودم در خوشی هایم میخندیم و در ناراحتی هایم گریه میکردم، آن روزها که نقاب بر چهره نداشتم، آن روزها را میگویم، میدانی؟


تو یکی از کلاس ها نشسته بودیم که دوستم پرسید بعد از این هم کلاسی داری ؟ پرسیدم : چطور ؟ خندید و گفت..هیچی..فقط میخواستم معاشرت کنیم !

در ظاهر لبخند زدم اما بیشتر یک خنده ی ذهنی غیرقابل توقف تو سرم اتفاق افتاد ! من واقعا تا این سن هیچی از معاشرت نفهمیدم ! حرف زدن برای من فقط یک معنی داره و اون گفتن حرف های مفیده..یعنی یا باید به درد بخور باشه یا خوشایند..بقیه چیزها مزخرفاتی هستن که ترجیح میدم نه بگم و نه بشنوم !