دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!


پدر و مادر، فرزندانشان را میبینند، روحشان را؟ هرگز .

روح امیلی به اندازه ی یک قطره ی شبنم است، قلمرو او، قلمرو ریزترین جزئیات است. از خلال شیشه ی رنگین بال های یک سنجاقک آسمان را به تماشا می نشیند و به زنگوله های یک گل موگه صومعه ای برای خود میسازد، ستاره های آسمان در آتشدان شومینه اش فرو می افتند، تختخواب پوشیده از برف و میزش از چوب گیلاس است.

اتاقش سادگی شاهانه ی سلول یک راهب را دارد و چون زیبایی اش را به رخ نمیکشد، زیباترست.


+بانوی سپید | کریستیان بوبن | ترجمه : مهوش قویمی


کسی که همه چیز را از دست داده ، میتواند همه چیز را نجات دهد...


+بانوی سپید | کریستیان بوبن | ترجمه : مهوش قویمی




در شش سالگی بینی مان را به شیشه ی واقعیت می چسبانیم ، اما فقط برخی از جزئیات را میبینیم ، چون نفسمان شیشه را بسیار بخارآلود کرده..


+بانوی سپید | کریستیان بوبن | ترجمه : مهوش قویمی



ادوارد عرق ریزان ، با چشم های از حدقه در آمده ، اسب را سرزنش میکند که تواضع و فروتنی نداشته است . امیلی با موهای پریشان ، به سمت جلاد میدود ، ادوارد شلاق را رها میکند و مات و مبهوت ، عقب عقب میرود..

خشم قدیسان ، هولناک تر از خشم شیطان است..


+بانوی سپید | کریستیان بوبن | ترجمه : مهوش قویمی


با گذر از کودکی دو چیز را از دست دادم، لذت گم کردن کفش‌هایم در گل و پابرهنه برگشتن به خانه، در حالیکه در آب به دنبال گل‌های سرخ آتشین می‌گشتم، و سرزنش‌های مادرم که بیشتر به دلیل نگرانی برای من و کمتر به سبب ناراحتی حقیقی‌اش بود ،

زیرا اگرچه اخم‌ها را در هم می‌کشید اما لبخند می‌زد..


+بانوی سپید | کریستیان بوبن | ترجمه : مهوش قویمی


+گوش نمیدهید ؟

-هیچوقت گوش نداده ام

+به همین دلیل اینقدر سلامتید؟

-اگر مردم میدانستند ناخوشی چطور آنچه را آدم ها میگویند، میشنود ، هرگز چیزی نمیگفتند..



Smiles of a Summer Night (1955) - Ingmar Bergman


یک دختر نادان ، نادان باقی خواهد ماند ، حتی اگر خودش را برای پادشاه لوس کند !



Smiles of a Summer Night (1955) - Ingmar Bergman



http://s7.picofile.com/file/8236613918/Smiles_of_a_Summernight_2_700px_jpg_700x400_q85.jpg


نگفتمت مَرو آن جا که آشنات منـم

در این سراب فنا چشمـه حیات منم


وگر به خشم رَوی صد هزار سال ز  ِ مـن
به عاقبت به من آیی که منتهات منم


نگفتمت که به نقش ِ جهان مشو راضی ؟

که نقش بند سراپرده رضات منم


نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهــی

مرو به خشک که دریــای باصفات منم..


نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو ؟

بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم


نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تبش و گرمی هوات منم


نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند

که گم کنی که سرچشمه صفات منم..



{ مولانا }



+{Homayoun Khorram - Taghatam Deh }



{ انوع مغالطه - کاری از گروه نشر دانش گمانه }


اینکه یک گروه ایرانی  اینقدر  پرانرژی و فعال ، بدون هیچ چشمداشت  وحمایت مالی و بدون هیچ غرض و جهت گیری خاصی شروع به فعالیت های علمی و مبارزه با خرافات و چرندیات ، زیرنویس و دوبله ی کلیپ های علمی و... کرده واقعا فوق العادست..با دیدن هرکدوم از کلیپ های این گروه میتونید در عرض چند دقیقه چیزهای زیادی یاد بگیرید که با زبان ساده ای هم مطرح شدند که برای همه قابل فهمه..

متاسفانه سایتشون فیلتر کردند..ولی میتونید از طریق آپارات و تلگرام دنبالشون کنید..


کانال گمانه در آپارات


تلگرام : @gomaneh



+چطور یک زن میتونه مردی ُ همیشه دوست داشته باشه ؟

- دیدگاه یک زن به ندرت زیباشناسانه ست..و در بدترین موقعیت ها ، همیشه میتونی چراغ خاموش کنی !



Smiles of a Summer Night (1955) - Ingmar Bergman



http://deeperintomovies.net/journal/image11/smiles1.jpg


خیلی از مردم وقتی ببینند چیزی دارند که مورد علاقه ی فرد دیگری ست ، آن چیز ناگهان برایشان عزیز میشود ، چیزی که یک لحظه دیگر ممکن است آن را به دور بیندازند برایشان مهم و قیمتی میشود ،

زیرا یک نفر دیگر مشتاق داشتن آن است و میخواهد از آن استفاده کند..



+قطار به موقع رسید | هاینریش بل | ترجمه ی کیکاووس جهانداری



+میدونستی همینگوی به داستایوسکی حسادت میکرد؟

- نه ، نمیدونستم جان..

+ اون میخواست بزرگترین نویسنده ی دنیا باشه ، اما خودش متقاعد کرد که هرگز نمیتونه حتی انگشت کوچیکه ی داستایوسکی هم باشه ...


تو چی ؟

میخوای یه نابغه باشی...یا کسی که در سایه ی نبوغ دیگران زندگی میکنه ؟


Lost S02 E15




خرم آنکس که در این محنت گاه

خاطری را سبب تسکین است..


{ پروین اعتصامی }



http://s6.picofile.com/file/8235655034/1432104006871.jpg


+یه بنده خدایی این عکس گذاشته بود تو اینستا..زیرش نوشته بود به جاش یه دستمال کاغذی ازش خریدم !

یاد شعر "عروسک" یغما برای اون دخترک با چشمای رنگی افتادم..همون دختر بی سرپرستی که تو سرما تلف شد و جنازش ریر برفا پیدا کردند.. یه بار ازش پرسیدم به جای شعر گفتن چرا خودت کمکش نکردی..

از اون به بعد دیگه نتونستم پستاش ببینم..



+تنهایی ؟

-منظورت از تنهایی چیه


+یعنی کسی تو زندگیت هست...یا تنهایی ؟

-کسی تو زندگیم هست..ولی تنهام



http://s6.picofile.com/file/8235651284/SC20151126_180943.png



از کــوی می فروشان ، جایی کجا توان رفت..

کآنجــا غم  ِ جهان را ، خاکی به سر توان کرد ؟



{ فروغی بسطامی }



http://s7.picofile.com/file/8235319076/744368_949.jpg


+ { علی زندوکیلی - رفتی }



آخ هیچ دلم نمی خواهد زن باشم ، هی منتظر باش..منتظر باش..منتظر باش .



+قطار به موقع رسید | هاینریش بل | ترجمه ی کیکاووس جهانداری



 این عجیب است . دردناک است . کاش در نقطه ای زنی بود که به یاد من می افتاد!

حتی اگر این زن بدبخت و دل شکسته باشد . خدا یار دل شکستگان است . زندگی بدبختی است ، زندگی خود درد است. چه خوب می شد که کسی ، زنی بود که به یاد من می افتاد و بعد از مرگ دنبالم گریه می کرد..

اگر چنین کسی بود به دنبال خودم می کشیدمش .با همان اشک هایش به دنبال خودم می کشیدمش.لازم نبود تا قیام قیامت چشم به راه من بماند.دختری در کار نیست !

عجیب است.هیچ دختری نیست که من بوسیده باشمش ..



+قطار به موقع رسید | هاینریش بل | ترجمه ی کیکاووس جهانداری

 


تنها اثری که از هانریش بل خوانده بودم " عقاید یک دلقک " بود . باید بگوم آنقدر خوب بود  که با پیدا کردن یک کتاب جدید و دیدن اسم بل مشتاق به خواندن این یکی هم شوم .   "قطار به موقع رسید "  حتی به عنوان اولین رمان کوتاه این نویسنده ی برنده ی جایزه ی نوبل به هیچ وجه شما را ناامید نمیکند..

قطار به موقع رسید، رمانی بی خاصیت و بی تاثیر نیست ، از کتاب هایی نیست که خواندن و نخواندنشان در پایان تفاوتی نکند ، البته اگر واقعا متوجه باشید چه اتفاقی دارد می افتد. تمام این کتاب داستان لحظات و ثانیه هایی است که از دست می دهیم.. داستان عمری است که می گذرد و می رود..


جنگ و نا امیدی حاصل از آن موضوع اصلی این کتاب است..جنگ ها در شروع معمولا با  احساس غرور و افتخار در میان عامه ی مردم شروع میشود ، اما پس از مدتی از این احساسات چیزی جز ناکامی و بدبختی ، نا امیدی و ترس و سرخوردگی باقی نمیماند..مردمانی که نه در آغاز و نه در پایان جنگ هیچ نقشی ندارند..


این رمان ، شرح انسانهای به پوچی رسیده ایست که برخی از آنها دچار وسعت روح شده اند و با تردیدی خاص به دنبال انسانیت و واقعیت های انسانی هستند. و اولین واقعیتی که کشف کرده اند، واقعیت مرگ است و آنچنان ناگهانی به آن رسیده اند که دچار ترس و توهم از بروز آن شده اند و با حالت استیصال در انتظار آن هستند و این واقعیت نیز علیرغم میلشان به عجیب ترین شکلی آنها را در خود می گیرد و با خود می برد.



" نمی خواهم بمیرم ، نمی خواهم بمیرم ، ولی این وحشتناک است که خواهم مرد..به زودی . "



http://www.cheshmeh.ir/wp-content/uploads/2015/09/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-7.jpg



به زودی . به زودی . به زودی . به زودی . این به زودی کی خواهد بود ؟ چه کلمه هراس انگیزی است این به زودی . به زودی ممکن است یک ثانیه دیگر باشد . به زودی می تواند یک سال طول بکشد . به زودی کلمه ای است هراس انگیز . این به زودی آینده را در هم می فشارد ، آن را کوچک می کند و دیگر هیچ چیز مطمئنی در کار نخواهد بود . هر چه هست دودلی و تزلزل مطلق خواهد بود . به زودی هیچ نیست و به زودی چه بسا چیزهایی است . به زودی همه چیز است . به زودی مرگ است...


+قطار به موقع رسید | هاینریش بل | ترجمه ی کیکاووس جهانداری




تار و پود این دریا بهم پیوسته است

میزند بر هم جهان را ، هر که یک دل بشکند..


{ صائب تبریزی }


+نگاه عرفانی این کلیپ حتی با پیش زمینه طنز و به شوخی گرفتن همه چیز خیلی زیباست ..گاهی اوقات بهتره که به مفهوم اصلی توجه کنیم و زیبایی ها رو بببنیمو جزئیاتی که باهاشون موافقم نیستیم کنار بگذاریم..و این شاید باعث بشه طوری دیگه ای به خودمون و دنیامون نگاه کنیم..

the egg