دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

۲۶۱ مطلب با موضوع «می‌نویسم» ثبت شده است


جالبه که همه معتقدن بیشتر از سن و سالشون میفهمند..احتمالا چندتا داستان واقعی یا ساختگی از ستایش  شدن توسط دیگران هم برای تعریف کردن دارن که ذهنیتشون در مورد خودشون رو تایید میکنه..ولی واقعا متر و معیاری واسه این قضیه وجود داره ؟

خیلی هم مهم نیست..چیزی که نمیفهمم اینه که بیشتر آدم ها وقتی چنین حرفی رو میشنوند به حساب یه تعریف و حرف خوشایند میذارنش..در حالیکه به نظرم این بیشتر شبیه یه هشدار میمونه..

مطمئنا آدم های هم سن و سال ، بزرگتر و حتی کوچکتر از تو هستند که خیلی بیشتر از تو میفهمند..و تو به جای قرار داشتن در چنین جمعی در گروه ضعیفی قرار داری که چنین تعریف های بیهوده ، بی معنی و بی اساسی رو میشنوی..



بهتره از چیزهایی که دوستشون نداریم فاصله بگیریم ، به جای اینکه در موردشون صحبت کنیم..

فقط یک دایره ی خیلی کوچک که مسائل مربوط به خانواده و دوستان بسیار نزدیکمون هستند از این قاعده مستنثی میشه..با اون ها باید در مورد بیشتر دوست نداشتنی هامون و چیزهایی که آزارمون میده ، دائما حرف بزنیم ، تا دلخوری ها کوچک روی هم انباشته نشن و جدایی های بزرگ ، به تدریج ، رقم نخوره...از اونها هم همینو بخوایم و اگه حواسشون نیست گاهی یادآوری کنیم..

اشتباه بزرگمون تو روابط اینه که خواسته هامونو صریح بیان نمیکنیم..میگیم  اینطوری مزش میره ، خودش باید بفهمه .. و خب اون اغلب نمیفهمه . و این از بی توجهی نیست..باید خیلی چیزها رو یاد هم بدیم تو کشوری که چیزی یادمون ندادن..



فکر میکنم اگه موقع مرگ فرصت فکر کردن داشته باشم ، ساعت های شبگردیمو به عنوان بهترین ساعت های زندگیم به خاطر بیارم..

تو این ساعت ها دوست دارم به چیزی فکر نکنم و فقظ گوش کنم و تماشا ..گاهی میشه ، گاهی هم نه..امیدوارم یه روز برسم به نقطه ای که به فکر نکردن هم فکر نکنم .

شبای اینجا خیلی قشنگه..باید شبای شهرای دیگه رو هم ببینم..شبا میتونی چیزایی رو ببینی که روزا قابل دیدن نیستن یا اصلا وجود ندارن..مردم اینجا به شبگردی اعتقادی ندارن..از این بابت خیلی خوشحالم..

امشب یه مرد غمگینو دیدم که دو طرف دوچرخه اش آذوقه ی خونه رو گذاشته بود و آروم آروم رکاب میزد..با یه دستش فرمون دوچرخه رو گرفته بود و دست دیگه اش رو داخل کاپشنش  گذاشته بود.. نمیدونم چرا اما باعث شد دوباره به این فکر کنم که تو هیچ سنی در هر وضعیتی به تشکیل خانواده فکر نکنم..

میون همه ی آهنگای غمگینی که تو پلی لیستم بود یه آهنگ ترکی با ریتم نسبتا شاد تو گوش میزد..اما خیلی چسبید..برخلاف گذشته به این فک نکردم که معنی ترانه اش چیه..وقتی میتونی از ریتم و موسیقی لذت ببری دیگه واژه ها چه اهمیتی دارن ؟



تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید ؟

تو یکی نه ای ، هزاری! تو چراغ خود برافروز...


{ مولانا }


+در این بیت مولانا ضمن به رسمیت شناختن زندگی اجتماعی انسان و تحت تاثیر جبر محیط قرار داشتن اشاره میکند که این اجتماعی بودن و این در تاثیر همگان بودن هیچ خدشه ای به فردیت و وظایف فردی انسان وارد نمی کند و هر کسی در همان حدی که میتواند مسئول اندیشه ها و رفتار و گفتار خویش است



نمیدونم چرا ولی از یه سنی به بعد..واکنش ذهنیت (حتی اگه به زبونش نیاری ) به بیشتر اتفاقات و پدیده های اطرافت این میشه.. : این مسخره بازیا چیه ؟



خیلی جالبه..وقتی کسی ازت در مورد بهترین و بدترین ویژگی هاش میپرسه در آن ، چیزی به خاطرت نمیرسه..انگار هیچ وقت بهش فکر نکردی ! شاید یکی دو ویژگی اخلاقی پر رنگش به ذهنت بیاد اما برای اینکه بتونی یه توصیف کامل ازش داشته باشی نیاز به چند دقیقه زمان داری..
ما حتی در مورد نزدیک ترین آدم های زندگیمون هم یه جمع بندی ذهنی آگاهانه نداریم اما یه برآیند احساسی وجود داره..چیزی که باعث میشه با دیدن یک نفر بی اختیار لبخند بزنیم و با دیدن یک نفر دیگه رومونو برگردونیم و سعی کنیم بدون دیده شدن از کنارش بگذریم..


آموخته ام  که مردم
حرف های شما را فراموش می کنند
کارهای شما را فراموش می کنند
ولی
 احساسی را که در آنها ایجاد کرده اید
هیچ وقت فراموش نمی کنند..

{ مایا آنجلو }


 زندگی کردن با دو دسته از آدم ها در جامعه ترسناکه..

دسته ی اول کسانی هستند که اطلاعی از اتفاقات و جریان های اجتماعی و سیاسی های اطرافشون ندارن و با هر سطحی از آگاهی ، خودخواسته خودشون رو از تمام خبرها و حرکت ها دور نگه میدارن..

و دسته ی دوم که حتی ترسناک تر از منفعلان گروه اولند آدمهایی هستند که فقط در روزهای خاصی به این چیزها کار دارند ! یعنی بعد از بازتاب گسترده ی یک خبر یا شکل گرفتن یک جریان بزرگ دچار احساسات عجیب و غریبی ( همون جوگیری )  میشن ، شروع به پیگیری موضوع میکنند و حتی گاهی دوست دارند بخشی از اون حرکت باشند .

مشکل اینجاست که آگاهی اونها در سطح همون خبرهای بازتاب شده ست..و نه فکر و مطالعه ای ، چه قبل و چه بعد از اون اتفاق مهم..چنین انسانهایی قطعا در شکار احساسات بی معنی ناتوانند..

اونها با حضورشون به جریان ها و انقلاب ها قدرت میدن..بدون این که بدونند واقعا در حال انجام چه کاری هستند..



فکر میکنم اونقدر کتاب های جدید خوب یا کتاب های قدیمی خونده نشده وجود داره که فرصت چندبار خوانی کتاب ها نباشه..اگر هم چنین فرصتی دست بده به اندازه یک بازه ی زمانی چند ساله طول میکشه .

پس به جز چند کتاب مرجع و یا چند کتاب دوست داشتنی که همیشه ورقشون میزنیم، فایده ی نگهداری بقیه این کتاب ها چیه؟

خیلی ها قدرت خرید بعضی از کتابا رو ندارن یا اصلا از وجود همچین کتاب هایی آگاه نیستن. شما میتونید این کتاب ها رو با یه لبخند  بدستشون برسونید و از همین راه دنیای بهتری از آدمهای کتابخون بسازید.. و میدونید ؟ خودتون هم از طریق برگشت همین فرآیند بدون هیچ هزینه ای صاحب موقت کتابای جدید بشید..


حالا راهش چیه ؟

راه اول : یه نگاه به کتابایی که دارید بندازید و به این فکر کنید که این الان میتونه تو دست های کدوم یکی از عزیزانتون باشه؟ پدر ، مادر ، برادر ، خواهر یا یه دوست و همکلاسی فرقی نمیکنه..با توجه به محتوا بهترین مخاطب کتاب رو پیدا کنید و از اون ها هم بخواهید همین روند رو تکرار کنند یا خودتون کتاب رو پس بگیرید و دوباره انجامش بدید .

راه دوم : اهدا کردن به کتاب خونه ی عمومی شهرتونه . فرآیند ساده ای داره ، میبرید و با لبخند هدیه اش میکنید :)

راه سوم : و جذاب ترین راه..وارد کردن کتابتون تو چرخه کاما...


http://bayanbox.ir/view/3439469871338396745/photo-2017-01-07-22-54-38.jpg


+اگه دوست داشتید حتما همین الان انجامش بدید..برید و یه نگاه به کتابخونتون بندازید و اولین قدمو بردارید..بعد داستان خودتونو بنویسید ..یا همین پستو تو وبلاگ یا شبکه های اجتماعی دیگه کپی کنید یا لینک بدید..چیزی که در همه ی مراحل زندگی مهمه اینه که تو مرحله ی خوش اومدن متوقف نشیم !

پیگیری کنید که غیر از خودتون حتما یک نفر دیگه هم انجامش بده..بیاید قدم خودمون رو برداریم


ایده ی مسخره ای وجود داره که اولین بار تو فیلم آسمان زرد کم عمق به گوشم خورد.. نابودی هر‌چیزی در اوج زیبایی..دیشب که کف اتاق دراز کشیده بودم و اندی ویلیامز گوش میدادم دیگه مسخره به نظر نمیرسید...



اولای ترم : چه جوری نمره کامل بگیرم ؟

بعد از میانترم : چطوری پاسش کنم ؟


آخرای ترم : به نظرت با 9.9 میندازه یا هرچی گرفتی ؟



شاهکارهای کمی وجود دارند که ارزش تجربه کردن تقریبا برای همه ی انسان ها رو داشته باشند..

در عوض فیلم ها ، سریال ها و کتاب های معمولی زیادی وجود دارند که نه اونقدر خوبند که بخوای به کسی پیشنهادشون کنی ، نه اونقدر بدند که بخوای دیگرانو از تجربه کردنش منصرفشون کنی !

به خاطر همین من در مواجه شدن با این سوال که بخونم ؟ یا ببینم ؟ شرایط سختی رو تجربه میکنم..در این موقع من باید یه تاریخچه از علاقه مندی ها و یه اطلاع کلی از سلیقه و نحوه ی صرف کردن وقت و انرژی پرسش کننده داشته باشم تا بتونم جواب مناسبی بدم...

برای خود من داستان به این صورته که چون نمیدونم چقدر زنده ام مسلما  سعی میکنم بهترین چیزهایی که ازشون اطلاع دارمو هرچه زودتر تجربه میکنم..هرچند گاهی واقعا انتخاب های بدین .اما من باید تجربشون میکردم ( یا وقت بیشتری برای پرس و جو میذاشتم ) تا از این قضیه مطمئن بشم..

به نظر من هر کسی تنها زمانی میتونه حرفه ای بشه که به اندازه ی تجربه های خوب و شگفت انگیز ، تجربه های بدی هم داشته باشه ، تا بتونه تفاوت ها رو ببینه و توانایی مقایسه کردن رو بدست بیاره .

مسئله مهم اینه که از این تجربه های نسبتا بد هم دست خالی بیرون نیایم .نگیم افتضاحه و بیخیال بشیم . من وقتی اثری رو انتخاب میکنم تا پایان به نویسنده یا کارگردان این فرصتو میدم تا حرفشو بزنه . آره..بعضی وقت ها نا امید میشم اما بعضی وقت ها هم هست که میبینم واقعا ارزششو داشته..

حرف اینه که منفعل نباشیم و تو هر تجربه ای بگردیم برای یک چیز لذت بخش یا مفید و آموزنده..شاید تنها چیزی که من از تماشای یه فیلم بدست بیارم یادگرفتن یه اصطلاح انگلیسی باشه ..یا لذت بردن از یک سکانس و جلوه های بصری فیلم..کیف کردن از صدای یه بازیگر یا لباس ها و خنده هاش ...

بعضی وقتها حتی مهم نیست که دست خالی بیرون بیایم ! مهم اینه که دست نکشیم از جستجوکردن..


یا به قول آقای شعبانعلی : آموختن، جستجوی رگه‌های طلاست. ما به جستجوی سرزمین الماس نیامده‌ایم. ما به جستجوی رگه‌هایی از طلا، در معدنی از سنگ و گل می‌گردیم. هر حرفی، هر محفلی، هر کتابی و هر انسانی، یک پیام  برای ما دارد. آن پیام در قالب بحث و شعر و داستان و به هزار لباس، بیان می‌شود. اما پیام یکی است...و رسیدن به این پیام نیاز به جستجو و کندوکاو دارد..دنیا در هیچ جا برای هیچکس، شمش طلای طبیعی پنهان نکرده است..



یادش بخیر. امتحان اندیشه اسلامی 1 اصلا نخونده بودم. تو هر سوال میدیدم چی از نظر خودم درست و منطقیه، دقیقا برعکسشو تو برگه مینوشتم. سرآخر 19.5شدم.

مثل اینکه از بخت بد به اندازه نیم نمره روی یک موضوع توافق داشتیم. میخوام بگم یه جاهاییشم واقعا منطقیه :)



عشق یه واژه ی ذهنیه و در نظر هرکسی میتونه معنای متفاوتی داشته باشه..
از نگاه من یکی از نشونه های عشق یا معشوق اینه که وادار به قد کشیدنت میکنه..این رشد از اون جهت مهمه تا خودت رو شایسته ی همراهی و حضور در کنارش ببینی..
این به معنای این نیست که در این بین کسی بالاتر (معشوق ) و کسی پایینتر ( عاشق) از دیگری قرار داره..اصلا شکل ایده آل رابطه اینه که هر دو به شکلی در مورد دیگری این احساس رو داشته باشند..به هرحال زندگی جنبه های مختلفی داره و ممکنه هرکسی در هرکدوم از این مسیرها چند گامی جلوتر از دیگری باشه..
نکته ی مهم تر اینه که معشوق نباید ساکن باشه یا جایگاه ثابتی داشته باشه تا بعد از مدتی تلاش دست یافتنی بشه..با رسیدن..با احساس راحتی و امنیت..نیاز به تلاش کردن و بهتر شدن در ما میمیره..معمولا در همون نقطه ست که  ما از همدیگه جدا میشیم یا کفش هامون رو در میاریم و شروع به ساختن خونه میکنیم..در همون جاست که این حرکت و رابطه ی پویا شروع به مردن میکنه..
معشوقه ای مناسب حال ماست که هر روز به شکلی با پیش رفتن خودش ما رو هم در جهت های مختلف زندگی به تلاش کردن وادار کنه..این یک درخواست از جانب اون نیست..این خواسته و نیاز خود ماست وقتی میخوایم باز هم خودمون رو شایسته ی حضور در کنار اون ببینیم..



حس خوبی به کسانی که موقع حرف زدن باهام فینگیلیش تایپ میکنند ندارم..احساس میکنم برای خودشون ، من و واژه ها احترامی قائل نیستند..

اگه برای تندتر نوشتن هست خب چه عجله ای هست و چه کار مهم تری  ؟

و اگه برای راحت تر نوشتنه ، نباید راحتی طرف مقابل در خوندن رو هم در نظر گرفت ؟



اونقدر آدم متوهم تو زندگیم دیدم که مطمئن بشم خوشحال بودن ، آرامش داشتن و حتی احساس خوشبختی، نشونه هیچی نیست...



هر آدمی در برهه ای از زندگیش میخواد با خداحافظی کردن ، رفتن ، یا پاک کردن ..توجه دیگران ( یا یک نفرو ) به نبودنش جلب کنه ( یا حالا به هر مقصود دیگه ای )

مسئله اینه که وقتی بودنت برای کسی ( اونجور که میخوای ) مهم نیست ، رفتنت هیچ چیزی رو عوض نمیکنه..



رفته بودیم بازدید کارخونه ی ذوب فولاد..از اون بالا ، صفحات حضور غیاب و نمرات میانترمو پرتاب کردیم تو کوره ی مذاب..ولی استاد نپرید که بگیردشون..اینا همش مال فیلماست..



فکر میکردم باید متناسب با توانایی ها و داشته هات ، مقدار مشخصی اعتماد به نفس داشته باشی..

ولی حقیقت اینه که با این سیر منطقی تو  این دنیا به هیچ جا و هیچ چیز نمیرسی..هرطوری که هستی باید یه پک کامل اعتماد به نفس دانلود کنی و روی خودت نصب کنی یا هرجا  میری همراه خودت ببری..

و گرنه ؟


داشتم به این سوال فکر میکردم و به این نتیجه رسیدم که سوال خوبی نیست..چون جوابی براش وجود نداره..منظورم اینه که نمیتونی با فکر کردن به جوابی براش برسی چون در تئوری واقعا هیچ چیزی ارزش تلاش کردنو نداره..

جوابی وجود نداره تا اینکه درست لحظه ای برسه که نیازمندش بشی..مثل لحظه ای که گرسنه و سردته ، جایی برای موندن نداری و جیب هات هم خالی از اوراق بهاداره..

یا یه مثال واقعی تر که در زندگی روزمره بیشتر باهاش سر و کار داریم .. لحظه ای که صدای اره برقی رو میشنوی ، روتو برمیگردونی و با یه مرد خشمگین نقابدار رو به رو میشی که داره به سرعت به سمتت میاد..


http://uc.niksalehi.com/up3/images/7a8myha4cwbywtrgvc5v.jpg


یا لحظه ای که یه دختر چشمتو میگیره و حاضری هر بکنی تا کنار اون قرار بگیری..  احتمالا تو اون لحظه چرایی دوست داشتن و حساب و کتاب این که می ارزه یا نه مطرح نمیشه..

یا لحظه ای که تو آب فرو رفتی و برای نفس کشیدن تقلا میکنی..میپرسی که نفس کشیدن ارزششو داره یا نه ؟

اگه تو این لحظه در حال پرسیدن این سوالی..احتمالا با شکم سیر تو یه جای امن نشستی..یعنی قاتلی با یه اره برقی پشت سرت نیست..یعنی در جریان آزادی از هوا قرار گرفتی و لزومی نداره برای نفس کشیدن تلاشی بکنی..

در واقع این کارها و چیزها نیستند که ارزش تلاش دارند..فقط بحث موقعیت هاست..موقعیت هایی که توشون قرار میگیری .. که یا تو رو ساکن نگه میدارن یا مجبور به تلاش کردنت میکنند..

شاید فقط تو لحظات و موقعیت هاست که تلاش معنی پیدا میکنه..لحظه ی گرسنگی..لحظه ای  که تن پوشی برای رو به رو شدن با سرما نداری..لحظه ی دوست داشتن و خواستن..

چیزی که ارزش تلاش کردنو داره از جنس فکر نیست..یعنی نمیتونی یه گوشه بشینی و با خودت بگی ، بذار ببینم چی ارزش تلاش کردنو داره ...آها این..و بری دنبالش..فکر نمیکنم همچین چیزی اصلا وجود داشته باشه..

تنها زمانی متوجه میشی که کاری ارزش انجام دادنو داره که در حال انجامش باشی ..یا اونقدر جوشش ( شوق برای خلق کردن )  وجود داشته باشه که نتونی دست بکشی ازش..و اگه داری از خودت میپرسی ، یعنی...

موقعیتی که تو رو به تلاش کردن وادار نکنه ، جایگاه خوبی نیست و بهتره ازش عبور کنی .. اما چطور ؟

شاید بیرون پریدن از قایق امن اما کسل کنندت..حتی وقتی خوب شنا بلد نیستی . کی جراتشو داره..


{Follow Your Heart }



این درسته که دوست داشتن برای دخترها بیشتر یه واکنش محسوب میشه ؟

یعنی بیشتر از اون چیزی که در طرف مقابل هست ، مجذوب حسی میشن که اون یک نفر در مورد خودشون بهشون میده ؟ یعنی کاملا محتمله با وجود شناخت نسبی یک نفر هیچگونه کراشی نسبت بهش نداشته باشید اما اگه به صورت مناسب مورد دوست داشتن و ابراز علاقه قرار بگیرید شما هم جذب و علاقه مند بشید.. و واقعا دوست داشتن رو تجربه کنید ؟