دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

دچــآر باید بود..

گیرم که هم نیابم، شادم به جستجویش!

۴ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

گاهی تصور میشه بعضی از ابزارها مثل گفتگو، همیشه مفیدند، یا حداقل استفاده ازشون ضرری نداره. اما واقعیت اینه مثل جعبه ابزاری که هرکدوم از وسایل داخلش ممکنه یه جایی بدرد بخورند و یک جای دیگه نه، گفتگو کردن هم ممکنه در جایی کارکرد داشته باشه و در جایی دیگه نه.

 

یه مثال خوبش وقتیه که می‌خواید در مورد یک وضعیت صحبت کنید و طرف مقابل در استمرار اون شرایط ذی‌نفعه. تا وقتیکه نفع اون آدم در حفظ اون شرایطه، گفتگو به جایی نخواهد رسید و کمترین فایده‌ای هم نخواهد داشت. به زبان عامیانه میشه گفت اون فرد برای نفهم بودنش، حقوق خوبی می‌گیره.

 

جالبه که این یک قضیه دوطرفه‌ست، یعنی میشه با تغییر دادن فرض‌ها هم به نتایج مشابه رسید. در واقع اگر کسی طرفدار استمرار شرایط بدی هست، حتما و قطعا، بدون هیچ استثنایی ذی‌نفعه و از رنج و آسیب دیگران سود می‌بره و مثل نمونه قبل گفتگو با اون هیچ ثمری نداره. اون آدم با نفعی که می‌بره، پیش از اون، انتخابش رو انجام داده.

 

اما شاید سوال باشه چرا بعضی از این آدم‌ها عاشق گفتگو و رهنمون دادن هستند. احتمالا تو بازی فوتبال دیدید گاهی بعضی از بازیکن‌ها خودشون رو از عمد به زمین میندازن تا وقت تلف کنند. هدف بعضی از این آدم‌ها از این گفتگوهای بی‌ثمر با شما چیزی همین وقت تلف کردن و بی‌نتیجه موندن بازی نیست.

اما... ما که می‌دونیم خیلی کارهای مهمتری توی این دنیا هست.

به نظرم جامعه از خیلی چیزها عبور کرده. یکیش از حرف‌ها، نوشته‌ها، متن‌ها و شعرها. از کلمه‌بازی و ادبیات انتقادی. شاید برای اینکه فکر کردن، مخصوصا روی کاغذ و با کلمات آدمو محتاط می‌کنه...و سال‌های سال هم هست که از این‌ها جوابی گرفته نشده.

 

و در عوض به احساسات و اقدامات آنی روی آورده، که سریع‌تر و خشن‌تره. و این جدا از اینکه خوب یا بده و جواب میده یا نه، یه مسیر متفاوت رو باز می‌کنه. شاید دیگه خیلی از آدم‌ها متن‌های تحلیلی بلند رو یه جور خودارض^ایی با کلمات می‌بینن. بی‌فایده و حوصله‌سربر. در حالیکه خودشون می‌تونن احساساتشون رو تو دو کلمه فریاد بکشند.

 

 

توی شرایط سخت تقریبا تمامی انتخاب‌ها، تبدیل به تصمیم‌های اخلاقی می‌شن. بعضی‌هاشون به ظاهر آسونن و بعضی‌ها هم خیلی سخت. اما به هرحال اصطکاک و روان‌پریشی‌ای که این انتخاب‌های هر روزه به زندگی میارن غیرقابل چشم‌پوشیه‌.

 و این مسائل حتی اگه در نهایت منجر به یه انتخاب قطعی بشن، هیچوقت واقعا تموم نمیشن. چون ابهام نتیجه تصمیم متضاد همیشه تو ذهن آدم باقی میمونه‌. اینکه اگه اون کارو می‌کردم چی میشد؟

 

انتخاب‌هایی مثل موندن یا رفتن.

مثل کاری کردن یا نکردن.

مثل مهاجرت یا موندن پیش پدر و مادر پیر و مریض‌ات.

مثل استفاده کردن یا نکردن از ابزارهای جایگزین به اصطلاح ملی

مثال‌ها، کوچک و بزرگ، به تعداد آدم‌ها پرشمارن. 

 

در نگاه خوش‌بینانه میشه گفت تمام این دوراهی‌ها، شاید نشونه‌ای از آزادی انتخاب ماست. برگزیدن یک مسیر و پرداختن هزینه‌ها.

و در نگاه بدبینانه، در جبری گرفتاری که تو رو دائما مجبور به انتخاب از بین بد و بدتر می‌کنه. گاهی حتی انتخاب میون بدتر و بدتر.

 

آره‌. اکثر این دوراهی‌ها باخت- باخت‌ هستن، چون تو رو یا مجبور به دادن هزینه‌های سنگین بیرونی می‌کنند، یا هزینه‌های جانفرسای درونی.

 

 

 

حدس می‌زنم این تاریکی همیشگی باشه. حداقل تا وقتی که ابزارهای جدید از راه برسن و احتمالا توسط دست‌هایی از سمت خودشون، بهمون فروخته بشن. 

 

واقعیت اینه که نمی‌تونم تحلیل درستی از راه نجات جمعی داشته باشم‌ و این عصبانیم می‌کنه‌. موضوع واقعا پیچیده‌ایه و متغیرها بی‌نهایتن. در مورد بانی وضع موجود مقصر مشخصه، اما در مورد عدم امکان تغییر، دائما با آشفتگی مقصرها رو جا به جا می‌کنم و باز هم نتیجه خاصی نمی‌گیرم. نمی‌دونم بیشتر خوندن، بیشتر فکر کردن و بیشتر نوشتن کمکی می‌کنه یا نه، ولی دارم انجامش میدم. برای دل خودم.

 

تو این برهه، حرف زدن از چیزهایی جز این‌ موضوعات رو حداقل برای خودم، نامناسب و بی‌‌معنی می‌بینم. اما این پلتفرم هم طبیعتا جایی برای حرف‌های جدی‌ای از این دست نیست. آدم تو لونه گرگ‌ها زوزه نمی‌کشه.

 

 

به تاریخ اشتباه بیان، امروز تولدمه و دیگه واقعا دارم پیر میشم.