دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مرشد و مارگاریتا» ثبت شده است


مرشد جواب داد: «متأسفانه نمی‌توانم آن را به شما نشان بدهم، چون در بخاری منزل سوزاندمش.»

ولند گفت: «متأسفم ولی حرفتان را باور نمی‌کنم. چنین کاری میسر نیست، زیرا نسخه دست‌نویس معمولاً نمی‌سوزد.»


+مرشد و مارگاریتا | میخائیل بولگاکف


++زندگی ادبی بولگاکف به طرز حیرت‌آوری اثبات این واقعیت است که ادبیات ماندنی و جاودان است و با زور و تهدید نمی‌توان صدای هیچ نویسنده‌ای را خاموش کرد.

بولگاکف نویسنده پرکاری بود. او بیش از سی نمایشنامه و ده‌ها داستان کوتاه و بلند نوشت. سانسور شوروی فقط اجازه اجرای دو، سه تا از این نمایشنامه‌ها را داد و فقط معدودی از داستان‌های بولگاکف در زمان حیات او اجازه انتشار یافتند.

مرشد و مارگریتا که به حق به عنوان بزرگ‌ترین و بهترین کار بولگاکف، شناخته شده، تنها یک ربع قرن پس از مرگ نویسنده بود که اجازه چاپ و انتشار در شوروی را پیدا کرد. آن هم با سانسورهای زیاد. بولگاکف سال‌های پایانی عمرش را صرف نوشتن و باز نوشتن رمان مرشد و مارگریتا کرده بود. او گرچه می‌دانست سانسور شوروی هرگز اجازه چاپ این کتاب را به او نخواهد داد اما به نوشتن این رمان ادامه داد و تا دم مرگ مشغول کار روی آن بود. بولگاکف دو سال قبل از مرگش، در گرماگرم کار روی رمان «مرشد و مارگریتا» به همسر محبوبش ییلنا سییرگیونا نوشت:

در مقابل چشمانم 327 صفحه تایپ شده رمان (حدود بیست و دو فصل) قرار دارد. اگر بتوانم سلامتی بدنی‌ام را حفظ کنم، تایپ رمان به زودی تمام خواهد شد. و سپس مهم‌ترین چیز باقی می‌ماند: بازبینی و اصلاحات رمان، که کار طولانی و پرزحمتی است، و احتمالاً مستلزم تایپ دوباره برخی صفحات خواهد بود.

می‌پرسی «چه از آب درخواهد آمد؟» نمی‌دانم، تو به احتمال زیاد یا آن را روی میز تحریر خواهی گذاشت یا در کشوری کمدی که انبوه صفحات نمایشنامه‌هایم در آن قرار دارد و هر از گاهی به یادش خواهی افتاد؛

با وجود این، ‌ما نمی‌توانیم از آینده خبر داشته باشیم. من درباره این کار پیشاپیش قضاوت خودم را کرده‌ام و اگر بتوانم پایان رمان را هم یک کمی بهتر بکنم، در این صورت تصور می‌کنم این کار ارزش بازبینی و سپس گذاشته شدن در تاریکی یک کشو را داشته باشد.

فعلاً آنچه برایم جالب است قضاوت توست و هیچ کس دیگری نمی‌تواند بگوید که آیا زمانی فراخواهد رسید که من از قضاوت عامه کتاب‌خوانان مطلع شوم یا نه؟

تأسفی که ما درباره بولگاکف می‌خوریم این است که او در دوران حیاتش نتوانست طعم و مزه موفقیت حرفه‌ای را بچشد. بولگاکف یک ربع قرن پس از مرگش و تنها پس از انتشار نسخه سانسور شده مرشد و مارگریتا در شوروی بود که به عنوان یک نابغه ادبی کشف شد و مورد توجه جهانیان قرار گرفت..

شکی نیست که خود بولگاکف بیش از هر کس دیگری ایمان داشت که دست‌نوشته‌های یک نویسنده هرگز نابود نمی‌شود و عاقبت این دست‌نوشته‌ها زمانی به چاپ خواهد رسید و توسط مخاطبان انبوه خوانده خواهد شد.

اگر به غیر از این بود، او هرگز نمی‌توانست نمایشنامه پشت نمایشنامه، داستان پشت داستان بنویسد و آنها را به جای سپردن به ماشین چاپ به «تاریکی کشوی میزش» بسپارد.

تأسف‌های ما برای بولگاکف، کم نیست: او خیلی زود مرد؛ هنگام مرگ فقط 49 سال داشت؛ تقریباً تمام سال‌های عمرش در زیر حکومت کمونیستی قرین فقر و بی‌پولی بود؛ او با هراس مداوم از یک رژیم خونریز زندگی کرد و بارها و بارها غم توقیف نمایش‌ها و غم عدم صدور مجوز کتاب‌هایش را خورد.

یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایش - یا بهتر بگویم: آرزوی دغدغه‌وارش- این بود که به یک سفر خارجی برود اما دولت شوروی هرگز این اجازه را به او نداد و داغ این آرزو را برای همیشه بر دلش گذاشت.

اما من از یک جهت – فقط از یک جهت- برای این میشای عزیزم خوشحالم. او ده سال پایانی عمرش را در کنار زنی به سر برد که با همه وجودش عاشقش بود. میشا بولگاکف گرچه سختی‌های زیادی کشید اما حداقل طعم شیرین یک رابطه عشقی باشکوه را چشید.

ییلنا عاشق میشا بود و میشا عاشق ییلنا.

انرژی پرشور همین عشق بود که رمان جاودانی مرشد و مارگریتا را خلق کرد. الهامات خلاقه این رابطه عشقی بود که آن فصل‌های زیبا را در مرشد و مارگریتا آفرید.

ییلنا همان مارگریتای محبوب مرشد است که از او در برابر همه بدی‌ها و دشمنی‌های یک رژیم مستبد محافظت می‌کند و دشمنانش را به سزای اعمال‌شان می‌رساند..



باجگیر چشم‌هایش را فرو بسته بود و صاعقه‌ای آسمانی را انتظار می کشید. اتفاقی نیفتاد.

بی‌انکه چشم‌های خود را بگشاید، خشمش را با نفرین بر آسمان فرو نشاند. فریاد می‌زد که ایمانش خلل یافته و حتما خدایان دیگر و بهتری نیز هستند.

هیچ خدایی رخصت نمی‌داد مردی چون یسوعا بر صلیب بگذرد.  باجگیر که صدایش سخت گرفته بود، فریاد زد:

نه اشتباه می کردم... شاید دود قربانی‌های معبد چشمت را نابینا کرده و تنها بانگ شیپور کاهنان را شنوایی؟

... ای خدای راهزنان و حامیان و هواداران راهزنان لعنت باد!


+مرشد و مارگاریتا | میخائیل بولگاکف





+انسان خودش بر سرنوشت خودش حاکم است.

خارجی]شیطان[ به آرامی جواب داد:

ببخشید ولی برای آن که بتوان حاکم بود باید حداقل برای دوره معقولی از آینده , برنامه دقیقی در دست داشت.

پس جسارتاً می پرسم که انسان چطور می تواند بر سرنوشت خود حاکم باشد در حالیکه نه تنها قادر به تدوین برنامه ای برای مدتی به کوتاهی مثلاً هزار سال نیست بلکه قدرت پیش بینی سرنوشت فردای خود را هم ندارد؟


+مرشد و مارگاریتا | میخائیل بولگاکف





http://harimeyas.com/wp-content/uploads/2011/08/morshedvamargritab.jpg


مُرشد و مارگاریتا (نام روسی:Мастер и Маргарита) رمانی روسی نوشته میخائیل بولگاکف است. به باور بسیاری این اثر در شمار بزرگ‌ترین آثار ادبیات روسیه (شوروی) در سده بیستم است. بیش از صد کتاب و مقاله درباره این کتاب نگاشته شده است.[۱]

بولگاکف نوشتن این رمان را در سال ۱۹۲۸ آغاز کرد و اولین نسخه خطی آن را دو سال بعد به دست خود آتش زد. دلیل این کار احتمالاً ناامیدی به دلیل شرایط خفقان‌آور آن زمان اتحاد جماهیر شوروی بوده‌است. در سال ۱۹۳۱ بولگاکف دوباره کار بر روی این رمان را آغاز کرد و پیش‌نویس دوم در سال ۱۹۳۵ به پایان رسید. کار بر روی سومین پیش‌نویس نیز در سال ۱۹۳۷ به پایان رسید و بولگاکف با کمک گرفتن ار همسرش، به دلیل بیماری، کار بر روی نسخه چهارم پیش‌نویس را تا چهار هفته پیش از مرگش در سال ۱۹۴۰ ادامه داد.

مرشد و مارگاریتا در نهایت در سال ۱۹۴۱ توسط همسر بولگاکف به پایان رسید، اما در زمان استالین اجازه چاپ به این اثر داده نشد و سرانجام در سال ۱۹۶۵ با حذف ۲۵ صفحه و تغییر برخی نام‌ها و مکان‌های ذکر شده در تیراژ محدودی به چاپ رسید که با استقبال شدید مردم مواجه شد. نسخه‌های آن یک‌شبه به فروش رفت و کتاب با قیمتی نزدیک به صد برابر قیمت روی جلد به کالایی در بازار سیاه تبدیل شد.[۱]

رمان از سه داستان موازی تشکیل شده‌است که در نهایت یکپارچه می‌شوند: سفر شیطان به مسکو، داستان پونتیوس پیلاطس و به صلیب کشیده شدن مسیح و عشق مرشد و مارگریتا.[۱]