دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

۱۴۴ مطلب با موضوع «دیالوگای محشر» ثبت شده است


http://s9.picofile.com/file/8344640100/Every_body_Kno_ws_2018_720p_b_lu_ry_x265_HEVC_Film2Movie_WS_124698_2018_12_03_01_07_41_Medium_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8344640092/Every_body_Kno_ws_2018_720p_b_lu_ry_x265_HEVC_Film2Movie_WS_124737_2018_12_03_01_07_42_Medium_.JPG


فیلمی با داستانی ساده، یک مسئله اخلاقی کوچک و دو ستاره ی حرام شده. یک اثر خوش‌ساخت و بدون ضعف در کارگردانی اما بی‌ایده و بی‌ظرافت در فیلمنامه‌نویسی. بدون حتی یک نقطه یا نکته درخشان.


Everybody Knows 2018  Asghar Farhadi Drama/Thriller ‧ 2h 13m 7.1/10IMDb 63%Rotten Tomatoes


A perfect gift. A girl trapped in a box. She only dances when someone opens the lid, when someone else winds her up. If this is a story I'm telling, I must be telling it to someone. There's always someone, even when there's no one. I will not be that girl in the box.


The Handmaid's Tale (season 1, episode 8)


http://s8.picofile.com/file/8342182868/DCd3nTAXYAAJGim.jpg



لازم نیست من بهتون بگم اوضاع بده. همه می دونن که بده. توی رکود اقتصادی هستیم. همه از کار اخراج شدن یا نگران از دست دادن کارشونن. ارزش دلار به اندازه یه سکه 5 سنتی شده. بانک ها دارن ورشکسته میشن. مغازه دارها یه اسلحه زیر پیشخون شون نگه میدارن. ولگرد ها دارن توی خیابون ها وحشی میشن. به نظر میرسه هیچکس نیست که بدونه داره چیکار می کنه و این پایانی نداره.

ما می دونیم که هوا برای نفس کشیدن مناسب نیست و غذا هم برای خوردن. و ما میشینیم و تلویزیون نگاه میکنیم و خبر های محلی بهمون میگه که امروز 15 تا خودکشی داشتیم و 63 جرم وحشیانه. ما می دونیم اوضاع بده. بد تر از بد، دیوانه واره. مثل اینه که همه چی در همه جا داره دیوونه میشه. پس ما دیگه بیرون نمی ریم. ما توی خونه میشینیم و آروم آروم دنیایی که در اون زندگی می کنیم، کوچیک تر میشه و ما فقط می گیم: "خواهش میکنم، حداقل ما رو توی اتاق نشیمن تنها بذار. بذار مشروب و تلویزیون رو داشته باشم. و من هیچی نمیگم. فقط ما رو تنها بذار." 
خب، من شما رو تنها نمی ذارم. ازتون می خوام که عصبانی بشید. ازتون نمیخوام که اعتراض کنید. ازتون نمیخوام که شورش کنید. من نمیخوام به نماینده تون نامه بنویسید. چون نمیدونم بهتون چی بگم که بنویسید. من نمیدونم باید با رکود و تورم و روس ها و جرم در خیابون چیکار کرد. تنها چیزی که می دونم اینه که اول باید تو عصبانی بشی!

تو باید بگی: "من یه انسانم. خدا لعنتت کنه. زندگی من ارزش داره." خب ازتون می خوام که بلند شین. ازتون میخوام که از روی صندلی هاتون بلند شین. و ازتون میخوام که همین الان به سمت پنجره برید، بازش کنید و سرتون رو بیرون کنید و فریاد بزنید: "من خیلی عصبانی هستم و دیگه نمیخوام اینو تحمل کنم". بعدش می تونیم بفهمیم که درباره رکود، تورم، بحران نفت و... چیکار باید بکنیم.

اما اول از روی صندلی تون بلند شین، پنجره رو باز کنید، سرتون رو بدید بیرون، فریاد بزنید و اینو بگید: "من خیلی عصبانی هستم و دیگه نمیخوام اینو تحمل کنم!"


Network 1976 Sidney Lumet Drama/Satire ‧ 2h 1m  8.1/10IMDb


http://s9.picofile.com/file/8331437326/photo_2018_01_28_01_31_29.jpg



ساختن یک فیلم مثل روندن دلیجان تو غرب وحشی میمونه: اولش انتظار یه سفر لذت بخش رو داری. بعدش فقط آرزو میکنی که زنده به مقصد برسی!


Day for Night 1973 François Truffaut Drama/Comedy-drama ‧ 1h 56m 8.1/10IMDb



Rust Cohle: Transference of fear and self-loathing to an authoritarian vessel. It's catharsis. He absorbs their dread with his narrative. Because of this, he's effective at proportion to the amount of certainty he can project. Certain linguistic anthropologists think that religion is a language virus that rewrites pathways in the brain. Dulls critical thinking.
Marty Hart: Well, I don't use ten dollar words as much as you, but for a guy who sees no point in existence, you sure fret about it an awful lot. And you still sound panicked.

+انتقال ترس و از خود بیزاری به یه پوسته اقتدار طلب..تزکیه نفس...ترسِ ملت رو با داستانهایی که روایت میکنه جذب میکنه...بخاطر همین، متناسب با قطعیت و یقینی که صحبت میکنه حرف هاش تاثیرگذارند.

برخی از انسان‏شناس‏ها معتقدند که مذهب، ویروس زبانیه که گذرگاه‏های مغز رو بازنویسی میکنه و باعث حمایت کورکورانه از چیزها میشه...

- خُب، من مثه تو کلمات قُلنبه سُلنبه بکار نمیبرم اما بعنوان مَردی که هیچ هدفی رو در خلقت نمیبینه خیلی جوش میزنی!


True Detective American drama series 9/10IMDb S1 E3


http://s9.picofile.com/file/8331107542/fc7698044a5f9c4466cc8fe66508810d.jpg 


راستش من در تمام طول سریال مارتی رو بیشتر از راست دوست داشتم. جملات اول رو هر انسانی با مطالعه و داشتن مقداری از اطلاعات میتونه بگه اما بینش دومی یه مرحله بالاتره، حتی بدون اطلاعات اولی.
قشنگ ترین وجه True Detective همراه کردن دو همکار و رقیب قدر بود که تحمل همدیگر رو نداشتند. قدیمتر ها یه آدم باهوش و یه آدم خنگ رو با هم همراه میکردند تا دومی از کارهای اولی مبهوت بشه و تحسینش کنه اما در سریال های جدید از این خبرها نیست. قطعا بازی مک کانهی شاهکاره اما برای من کاراکتر و واکنشهای مارتی جذاب تر، باورپذیرتر و به مراتب دوست داشتنی تره.



-یکی رو پیدا کن که بتونی کنارش خود واقعیت باشی..باشه؟


...(...یادمه وقتی بچه بودم، تو کار طراحی وب بودم...و طراحی سایت‌هایی که دوست داشتم رو کپی میکردم...تمام کاری که باید بکنی اینه که گزینه «نشان دادن منابع» رو توی مرورگرت بزنی.
و اونجاست که کدهای طراحی سایت رو میبینی...میتونی کپی پیست ـشون کنی، یا یکمی تغییرشون بدی..اسمتو داخلش بذاری، و به همین سادگی، سایت خودت رو داشته باشی.

«نشان دادن منابع»...چی میشد اگه این گزینه رو توی آدما داشتیم؟
آدما واقعاً دلشون میخواد که ببینن؟
یکی رو پیدا کنن که در کنارش خود واقعیشون باشن؟

مزخرفه.)...


+نصیحت خیلی خوبی بود، ممنون.


Mr. Robot American drama series 8.6/10IMDb


http://s9.picofile.com/file/8330461434/Mr_Robot_S01E07_WEB_DL_1080p_x265_AVADL_CoM_016143_2018_06_29_17_13_12_Medium_.JPG


http://s8.picofile.com/file/8330461442/Mr_Robot_S01E07_WEB_DL_1080p_x265_AVADL_CoM_016207_2018_06_29_17_13_14_Medium_.JPG



http://s9.picofile.com/file/8330461450/Mr_Robot_S01E07_WEB_DL_1080p_x265_AVADL_CoM_016263_2018_06_29_17_13_17_Medium_.JPG


http://s8.picofile.com/file/8330461476/Mr_Robot_S01E07_WEB_DL_1080p_x265_AVADL_CoM_016472_2018_06_29_17_13_25_Medium_.JPG



فیلم های زیادی حول سوژه از دست دادن حافظه ساخته شده است (چه در اثر یک حادثه اتفاق افتاده باشد و چه در اثر بیماری آلزایمر) و من چند تایی از آنها را دیده ام. اما میتوانم با اطمینان بگویم تا به حال هیچ کدام به اندازه Away from Her ساخته ی Sarah Polley به دلم ننشسته اند.
داستان فیلم ساده و سر راست است. زنی به نام فیونا (که نقش آن را جولی کریستی به شکل حیرت انگیزی خوب بازی میکند) مبتلا به آلزایمر می شود. همسرش به خاطر عواقب این بیماری و به خواست خود فیونا مجبور می شود او را به آسایشگاه بسپارد. از قوانین آسایشگاه یکی آن است که آنها حق ندارند تا یک ماه با هم ملاقات کنند. مرد به سختی این شرط را میپذیرد و پس از یک ماه سخت با اشتیاق به آسایشگاه برمیگردد تا همسرش را ببیند اما فیونا نه تنها  همه چیز را در مورد او از خاطر برده است که مهر و محبتش را معطوف به یکی دیگر از بیماران آسایشگاه کرده است...


http://s8.picofile.com/file/8328856718/4539348_l4.jpg


در نگاه اول یک زوج دوست داشتنی را میبینیم که انگار راهی طولانی را کنار هم پیموده اند و همدیگر را به شدت دوست دارند. جلوتر که میرویم اما همه چیز روشن تر میشود. در یک طرف مردی را میبینیم که همسرش را دوست دارد. اما انگار این دوست داشتن بیشتر از آن که از سر عشق باشد از روی عادت است. این را چندین بار از خلال تعریف خاطره ی خواستگاری اش از فیونا میشنویم:‌ "بدجوری بهش عادت کرده بودم"...و در طرف دیگر زنی را می یابیم که انگار هیچوقت آنگونه که دوست داشته، دوست داشته نشده است. در یک نقطه از فیلم فیونا از گرنت در مورد ظاهرش میپرسد. شوهرش میگوید: همونطوری که همیشه بودی. مصمم و مبهم؛ شیرین و استوار. و فیونا با خودش زیر لب میگوید: "این جوریه که بنظر میام؟"


http://s8.picofile.com/file/8328856592/Away_from_Her_2006_720p_HDTV_Unknown_30NAMA_045621_2018_06_10_21_06_13_Medium_.JPG


فیلم که اقتباسی از داستان “The Bear Came Over the Mountain” نوشته ی نویسنده سرشناس کانادایی «آلیس مونرو» است، نمایش زیبایی در مورد پیچیدگی زندگی و روابط انسانی ست. و بیشتر از  تمام اینها یادآور نقش بزرگ حافظه در تمامی بخش های زندگی.
بونوئل جایی نوشته است: «آدم تا حافظه‌اش، گیریم بخشی از حافظه‌اش را از دست ندهد نمی‌فهمد که آن‌چه سراسر زندگی را می‌سازد حافظه است... بدون حافظه ما هیچ نیستیم.»


http://s9.picofile.com/file/8328855350/Away_from_Her_2006_720p_HDTV_Unknown_30NAMA_143023_2018_05_04_00_21_31_.JPG



http://s9.picofile.com/file/8328602292/1.jpg


http://s8.picofile.com/file/8328602318/2.jpg


درک یه سری بحث‌ها برای یه عده‌ای بالاتر از ظرفیت وجودی شونه. همون توی دلمون بگیم "من چی می‌گم تو چی می‌گی" قشنگ ترین حسن ختامه!



+داری چی میخونی؟
-نمود خود در زندگی روزمره.

+در موردِ چیه؟
-لطفاً هولدن...تو قول دادی مزاحمم نشی و من الان باید اینو تمومش کنم.

+می‌تونه توی فهم چیزی که می‌خونی بهت کمک کنه.
-باشه..نمود خود در زندگی روزمره...نوشته‌ی "اروینگ گافمن" ‍...اون معتقده که زندگیِ مثل تئاتر می‌مونه. ما خودمون رو متناسب با نقشی که بازی‌ می‌کنیم می‌سازیم.

+منظورش چیه؟
-بعنوان مثال: توقعی هست که دخترها باید خوب (نایس) باشن..باید لبخند بزنن.


+خب؟

-می‌دونی، یه روز سعی کردم لبخند نزنم و خیلی عجیب بود.

+چرا؟ تو که زیاد اهل لبخند زدن نیستی.
-اگه اینطوریه که منو حسابی عجیب نشون میده و فکر کنم همین باعث میشه مردم از کوره در برن...غریبه‌ها همش می‌پرسیدن: خوبی؟

+می‌خواستی لبخند بزنی؟
-نه، نه وقتی فهمیدم دارم چیکار می‌کنم. گافمن میگه ما این ماسک‌ها رو می‌زنیم تا بقیه احساس راحتی کنن...مثل تو و لباسات.

+دیگه در موردِ لباسام حرف نمی‌زنیم.
-ماسک و لباس تو یونیفرمیه که می‌پوشیش تا توی اداره با بقیه یکدست بشی.

+من نمی‌خوام یکدست باشم.
-همه تلاش می‌کنن تا یکدست باشن.

+به گمونم دلیل تیپ "هیپی" تو رو هم تعبیر می‌کنه.

-تیپ "هیپیِ" مَن؟

+تی‌شرت روستایی، موهای بلند، النگو و صندل‌های چرمی. کمکت می‌کنه تا توی دانشگاه شبیه بقیه بشی.
-درسته.

+اگه کسی نگاهت نمی‌کرد چی می‌پوشیدی؟
-احتمالاً هیچی، تو چطور؟

+همین لباس رو می‌پوشیدم.
-چه غم انگیز.


Mindhunter Season 1 Episode 8


شاید احمقانه یا حتی عامیانه به نظر برسد اما من فکر میکنم شرارتی بسته به جنسیت در وجود همه ی ما نهفته است. میخواهم بگویم همانقدر که مردها میتوانند هیولا باشند (و هستند) تقریبا هر زنی شیطانی پنهان در درون خودش دارد و تنها یک حادثه یا سلسله اتفاقات لازم است تا این عفریته مکار سر برآورد و در جهان مردم اطرافش خدایی کند.
مهم نیست چندبار این صحنه تکرار و دیده میشود، چرا که هربار دیدنش شگفت انگیز است...اینکه چطور حتی ساده ترین زن ها هم میتوانند برای رسیدن به مقاصدشان باهوش ترین مردها را با بدن و زبان و زیبایی شان اغوا کنند و انگار در این جنبه پایانی برای حماقت ما مردها وجود ندارد.
شاید هنرمندانه ترین تصویر از این مفهوم را در سینما، بونوئل ِ بزرگ، در شاهکارش That Obscure Object of Desire به نمایش گذاشته باشد.
اما بهانه من برای گفتن این حرف ها تماشای قسمت ششم فصل اول سریال True Detective بود...جایی که میشل موناهن به متیو مک‌کانهی تجاوز میکند. عجب دنیایی.
 

http://s9.picofile.com/file/8325996076/soscllkc.jpg



Facebook, twitter, Instagram...
They've made us a society of stalkers. And we love it.


13 Reasons Why American web television series 8.3/10IMDb


Image result for 13 reasons why


‪‫از وقتی که نوجوان بودم شروع به فیلمسازی کردم... ‬‬اماّ زمانی که داشتم رویای کارگردان شدنم رو تقریبا تسلیم میکردم هم یادمه...اون موقع باید ۱۶ سالم بوده باشه یک فیلم توی شهر اکران شد به نام"لورنس عربستان" و همه داشتن دربارش صحبت میکردن...قبلش هیچوقت روی یه صندلی مجللّ سینمِا ننشسته بودم..بلیت ویژه...نمایش دهنده ۷۰ میلیمتری..صدای استریو...و وقتی فیلم تموم شد دیگه نمیخواستم کارگردان شم!

چون فیلم استاندارد خیلی بالایی به نمایش گذاشت...صحنه ای بود که اون خودش رو توی خنَجرش نگاه میکرد...


http://s8.picofile.com/file/8323345850/Spiel_berg_2017_720p_wb_dl_x265_001850_2018_04_09_23_24_47_.jpg


وقتی اولّین بار ردَا بهش داده شد و فکر میکرد که تنهاست و با خنده شروع به قدم زدن کرد و به سایه خودش نگاه میکرد جایی که ردَای  شفافش رو باز کرد تا در واقع روی شنِ و سایه اش منَقوشش کنه...


http://s9.picofile.com/file/8323345884/Spiel_berg_2017_720p_wb_dl_x265_002120_2018_04_09_23_24_58_.jpg


لحظه بزرگی بود و بعدا، وقتی در مسیر عقب نشینی ترُک ها دوباره صورتش رو میبینید که غرق در خونه و چاقویی که در موقعیت مشابه توی روزهای گذشته و با شکوهش دستش گرفته بود و به خودش نگاه میکرد که حالا به کی تبدیل شده!


http://s9.picofile.com/file/8323345918/Spiel_berg_2017_720p_wb_dl_x265_002497_2018_04_09_23_25_31_.jpg


این اولّین باری بود که فیلمی رو میدیدم و متوجه محتوایی در اون شدم که به روایت داستان مربوط نمیشد..اونها ریشه در دل شخصیت داشتند...موضوعات ِ شخصیش بودند...دیوید لین یک پرُتره خلق کرده و دور تا دور اون پرُتره رو با دیواری از توجهّ و حرکت های حماسی احاطه کرده بود. اما در بطَن "لورنس عربستان" این سوال مهم نهفتست...‬ من کی ام؟

من چنان عکس العمل ژرَفی برای فیلمسازی داشتم که هفته بعد برگشتم و دوباره فیلم رو دیدم...هفته بعد از اون هم باز رفتم و دیدم...و باز هم هفته بعدش..و متوجه شدم دیگه راه برگشتی نیست!
این همون کاریه که من قراره انجام بدم یا در راه تلاش توی مسیرش بمیرم! اما این قراره مابقی زندگی من باشه....


Spielberg 2017 Susan Lacy Documentary ‧ 2h 27m 7.7/10IMDb


این مستندو دوست داشتم. به دو دلیل...اول نمایش شیفتگی ذاتی اسپیلبرگ نسبت به سینما که کاش کاش کاش به این شدت در من هم وجود داشت. دوم تغییر نگاه من به آثار اسپیلبرگ. قبل از این فقط فهرست شیندلر، اگه میتونی منو بگیر و نجات سرباز رایان رو تماشا کرده بودم و اگرچه نسبت به فیلم های دنباله داری مثل ایندیانا جونز کنجکاو بودم اما علاقه زیادی به فضای جاری باقی آثارش مثل آرواره ها و پارک ژوراسیک نداشتم.

اما وقتی تلاش و احساسی که پشت ساخت هر سکانس از فیلم هاش هست رو میبینی انگار هر کدوم معنای تازه ای میگیرن و علاقه مند میشی که تک تک اونها رو تماشا کنی. حتماً سر فرصت یه سری به آثارش میزنم.

++اگر ذائقه دیدن فیلم های کلاسیک رو دارید تماشای Lawrence of Arabia رو هم از دست ندید که جفاست آدم ندیده باشدش.


+ میدونی اون قدیما، اگه مردم رازی داشتن و دوست نداشتن به کسی بگن، چیکار  می کردن؟

از کوه بالا میرفتند و یه درخت پیدا می کردن، یه سوراخ توی اون درخت میکندن و رازو توی اون سوراخ زمزمه می کردن و بعد سوراخو با گِل می پوشوندن. اینجوری دیگه هیچکس از اون راز باخبر نمیشد.

-من میتونم درخت تو باشم.



2046  2004 Wong Kar-wai  Drama/Fantasy ‧ 2h 9m 7.5/10IMDb


http://s9.picofile.com/file/8322255518/2046_2004_720p_BrRip_Ganool_30NAMA_2_145162_2018_03_19_23_34_08_Small_.JPG



http://s8.picofile.com/file/8321731800/0f6c5ddef7fab68a52d7f6d510bd9cf6.jpg


Vicky Cristina Barcelona 2008 Woody Allen Drama/Comedy-drama ‧ 1h 37m 7.1/10IMDb


یه روز قرار بود جهانو زیر و رو کنی...الان رفتی تو غارت...از اونجا فقط نگاه میکنی...میتونستی نگاه هم نمیکردی...رووت میشد یه کاغذ میذاشتی اینجا و می نوشتی...به من مربوط نیست. لطفاً به من کاری نداشته باشید!


+چیزهایی هست که نمیدانی | فردین صاحب زمانی...


+مثل این که شما زیاد فیلم های اکشن میبینید...

-و شما فیلم های وقیح!


+سگ کشی | بهرام بیضایی...


http://s8.picofile.com/file/8319672776/Sag_koshi_UPTV_ir_129011_2018_02_17_22_29_16_.JPG


مژده شمسایی بعضی جاها خیلی بد بازی میکنه و بعضی جاها عجیب خوبه...

تو این سکانس فوق العاده ست....


+ خب دیلاق از پنجه بکس خوشت میاد نه؟


http://s8.picofile.com/file/8319673626/Sag_koshi_UPTV_ir_171685_2018_02_17_22_36_58_Small_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8319673618/Sag_koshi_UPTV_ir_171696_2018_02_17_22_39_00_Small_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8319673634/Sag_koshi_UPTV_ir_171709_2018_02_17_22_39_01_Small_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8319673642/Sag_koshi_UPTV_ir_171727_2018_02_17_22_39_02_Small_.JPG


http://s9.picofile.com/file/8319673650/Sag_koshi_UPTV_ir_171808_2018_02_17_22_37_03_Small_.JPG


و بهرام بیضایی از معدود آدم های دنیاست که بهشون حسودیم میشه...



فقط در موارد استثنایی یک زبان خارجی تبدیل به زبان خودمونی یه شخص میشه..ممکنه ما اطلاعات منطقی زیادی درمورد اون زبان داشته باشیم..ما ممکنه بتونیم از اون برای بحث درباره ی پیچیده ترین مشکلاتمون استفاده کنیم.. دامنه ی لغت وسیعی داشته باشیم..ولی مسئله اینجاست چه طور میتونیم به اون چه که عمیقا بین کلمات هجاها و حروف جدا پنهان شده برسیم؟
چطور میتونیم میراث فرهنگی اون زبان رو کشف کنیم؟ چطور میتونیم ارتباطش رو با تاریخ، سیاست، فرهنگ و زندگی روزمره پیدا کنیم...چطور میتونیم به همه ی چیزایی که روح یک زبان رو ایجاد میکنند پی ببریم؟ معانی فرازبانی  یا حتی ابعاد ماوراءالطبیعه اش رو؟
طبق نظر الیوت، شعرغیرقابل ترجمه است... ولی آیا لزوماً حق با الیوته؟ یک مترجم رو تصور کنید که میتونه همه ی علم و اطلاعات ممکن که  درباره ی کلمات یا یک زبان وجود داره جمع کنه...مترجمی که حافظه ای نامحدود داره و میتونه ازش در هر زمانی استفاده کنه..یه کامپیوتر میتونه چنین چیزی باشه.

به این وسیله فکر کنید به نظر میاد که فقط دو رقم رو تشخیص میده. صفر و یک. ولی در واقع نه تنها به چیزی که داره میشه گفت هوش..بلکه میشه اون رو صاحب یه جور هوشیاری دونست. اون گزینش ( یعنی انتخاب) میکنه...
به نظر میاد یک کامپیوتر که درست برنامه ریزی شده باشه میتونه سلیقه ی خودش رو داشته باشه...
ترجیحات زیبایی شناختی ..و حتی شخصیت...

Dekalog | Episode 1 | Krzysztof Kieslowski


"روزی که زن شدم" فیلمی در سه اپیزود با فیلمنامه ای از محسن مخملباف و به کارگردانی مرضیه مشکینی ست. نام فیلم از این جمله ی مشهور سیمون دوبووار برگرفته شده است: «یک انسان زن زاده نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود»

فیلم "روزی که زن شدم" موقعیت زنانی را که درگیر مشکل زن شدن در یک جامعه مذهبی/سنتی هستند نمایش می‌دهد زنانی که نه لزوما به خاطر منفور بودن که گاهی حتی به خاطر شکل نادرستی از دوست داشته شدن زندانی خانه‌ها و جامعه بسته شده‌اند و برای رسیدن به استقلال فردی و حضور اجتماعی باید از همه چیز بگذرند.

داستان اول، داستان حواست؛ دختری در جشن تولد نه سالگی اش. تا پیش از این، حوا که کودک محسوب می شده است، اجازه داشته آزادانه با نزدیکترین دوستش که یک پسر است، بازی کند اما از امروز به بعد، او باید چادر به سر کند؛ حجابی که قرار است او را از نگاه مردان محفوظ دارد. او دیگر حق ندارد روی پشت بام برود یا با پسران هم سن و سالش بازی کند.

حوا با لحنی کودکانه از بزرگترانش میپرسد این همه تغییر برای چیست و مگر در یک شب چه اتفاقی افتاده است؟ و خب مشخص است که تنها جوابی که شنیده میشود این است که او دیگر بزرگ شده است!

به هرحال این دگرگونی و پا گذاشتن او به دنیای زنان، قرار بوده است با طلوع آفتاب، رسما اتفاق بیفتد؛ اما در اثر سماجت دخترک مادر و مادربزرگ به او تا ظهر فرصت می دهند. آنها چوبی را عمود بر زمین در خاک فرو می کنند و به حوا می گویند که وقتی سایه چوب از زمین محو شود، دوران کودکی او به پایان می رسد. حوا برای پیدا کردن پسرک به خانه شان میرود ولی از آنجا که حالا آن پسربچه بایستی تکالیف مدرسه اش را انجام دهد، اجازه خروج از خانه را ندارد. بنابراین حوا از خلال یک پنجره با پسر رابطه می گیرد. آن ها با سختی و مرارت یک آبنبات چوبی را با هم میخورند.
حوا، برای آن که زمان را از دست ندهد، مدام تکه چوب را در زمین فرو میبرد تا سایه آفتاب را اندازه بگیرد، اما سرانجام خود ِ مادر با لباس پوشیده (چادر) که سمبل دوره انتقال حوای کوچک به زنانگی است، سر میرسد. انتخابی در کار نیست. چیزی که حوا از دست میدهد  اول کودکی و بعد آزادی اوست.


http://s8.picofile.com/file/8318541718/The_Day_I_Became_a_Woman_4.jpg


اپیزود دوم با تصویری آغاز می شود که در آغاز، به نظر سوررئال و غیرواقعی می رسد؛ اما به زودی می فهمیم که توضحی منطقی برای آن وجود دارد. یک دسته زن که همه سراپا سیاه پوشیده اند، با حدت و سراسیمه سوار بر دوچرخه، در جاده ای ساحلی رکاب می زنند. یک مرد خشمگین، سوار بر اسب، زنی را که سردسته دوچرخه سواران است و آهو نام دارد، تعقیب می کند. ما شاهد یک مسابقه دوچرخه سواری زنانیم و شوهر آهو با شرکت او در این مسابقه موافق نیست، اول با دلواپسی داد می زند (آهو نباید با آن پایش که آسیب دیده است، پدال بزند) و بعد فریادهایش تهدیدآمیز می شوند (دوچرخه مرکب شیطان است و او آهو را طلاق خواهد داد). آهو همچنان به پدال زدن ادامه می دهد و شوهرش سرانجام به کمک سایر اعضای خانواده که به او پیوسته اند، به زور او را به ایستادن وادار می کند.

شخصیت اصلی این اپیزود دقیقا در وضعیت یک آهوی مورد تهاجم قرار گرفته است، اما نه به وسیله گله ای از گرگ ها که توسط مردانی آشنا. انتخاب نام شخصیت اصلی هوشمندانه بوده است!


http://s9.picofile.com/file/8318541734/The_Day_I_Became_A_Woman_by_Marziyeh_Meshkiny_Photo_by_Maysam_Makhmalbaf_022_0.jpg


خود مسابقه دوچرخه سواری که در آن دهها زن شرکت کرده اند و در یک جاده ساحلی در حال سبقت از همدیگرند، هم یک وزن تمثیلی مییابد. به این دلیل که با همه سرعتی که این زن ها در حال دوچرخه سواری دارند، نظر فیلم این است که این دوچرخه سواران به هیچ کجا نمی روند، چرا که آنها مدام در محاصره تمثیلی دریا هستند.

در اپیزود اول حوا توسط زنان (مادر و مادربزرگش) مورد آزار و اذیت قرار میگیرد اما در اپیزود دوم این مردان هستند که به صورت مستقیم آهو را تحت فشار قرار میدهند. اگرچه زنان دیگر هم با نگاه کردن و کاری نکردن (و حتی پیشی گرفتن از او) به این امر کمک میکنند.


http://s9.picofile.com/file/8318541742/the_day_i_became_a_woman.jpg


قصه سوم، مانند اپیزودی از یک فیلم کمدی صامت آغاز می شود. پسر جوانی صندلی چرخدار پیرزنی سرزنده و سرحال را هل می دهد. پیرزن پسر را به مغازه هایی هدایت می کند و از هر کدام چیزی می خرد. یک یخچال، یک تلویزیون، میز، چندین صندلی و ... چیزی نمی گذرد که پیرزن سردسته گروهی از پسربچه هایی می شود که با گاری های دستی پر از وسایل، پشت سر او راه می روند.

به زودی می فهمیم پول زیادی به او ارث رسیده است که می خواهد تا فرصت دارد، خرجش کند و همه چیزهایی را که در دوره تأهلش نمی توانسته بخرد، برای خود بخرد. صحنه با تصویری فلینی وار پایان می گیرد که تعریفش نمی کنم تا لحظه دیدنش را برایتان خراب نکنم. این تنها جایی است که فیلم از دنیای موجه و قابل هضم فاصله می گیرد و پا به جهان فانتزی می گذارد اما داستان به درستی و زیبایی به این صحنه ختم می شود.


http://s8.picofile.com/file/8318541700/bposts20171101133141_png.jpg


معصومیت کودکانه، گذشت زمان، حاکمیت بزرگسالان و اینکه نیروهای اجتماعی چقدر اجتناب ناپذیرند و جملگی روی زندگی ما سنگینی می کنند و بسیاری نکات دیگر، با بک نکته سنجی عمیق و با بیانی ساده در این فیلم مطرح شده اند. اما کلمه کلیدی فیلم روزی که زن شدم «غیرقابل اجتناب بودن» است. هر سه داستان تاملی هستند بر روی تقریبا غیر ممکن بودن گریز زنها از نقشی که بر آنها تحمیل شده است .»

داستان فیلم هیچ جایی مکث نمی کند که توضیح اضافه بدهد. شخصیت ها هم هرگز تلاش و تقلایی برای توضیح وضعیت خود و دفاع از مظلومیت یا توجیه واکنش های خود نمی کنند. مثلا زن داستان دوم، فقط تندتر و تندتر پدال می زند. دختر کوچک با آنکه دارد همبازیش را از دست می دهد، سر به زیر و بدون اعتراض، به مادر و مادربزرگش اعتماد می کند و می پذیرد که باید مانند آنها خود را از نگاه مردانی که عضو خانواده نیستند، محفوظ بدارد.

تنها زن پیر است که پیروزمندانه، هدفش را دنبال می کند و به نظر می رسد که خود را از این چرخه رها کرده است. هر چند او هم هنوز این عادت را حفظ کرده که با دیدن مردان، شال خود را روی صورتش می کشد با اینکه مدت هاست دیگر قابلیتش را برای فریفتن مردی با زیبایی اش از دست داده است. این حرکت، انگار تنها یک یادآوری است به خودش که یک زن است و باید در حیطه قوانین معینی حرکت کند. بند، ناگسستنی شده است.


http://s9.picofile.com/file/8319512476/the20day20i20became20a20woman20by20marziyeh20meshkiny20_20photo20by20maysam20makhmalbaf20_200241.jpg


این فیلم اولین ساخته مرضیه مشکینی بوده است. طبیعی ست که فیلم از نظر فنی ضعف های اساسی دارد که بازیگردانی ضعیف بازیگران کودک در اپیزود اول مهم ترینشان است. دیالوگ های قسمت اول ناپخته اما ایده های اپیزودهای اول و دوم تازه و هیجان انگیزاند.

با تمام این حرف ها، فکر میکنم در نهایت چیزی که بیشتر از همه اهمیت دارد نفس وجود این فیلم در سینمای ایران با چنین نگاه عمیق و همه ی این دغدغه های ارزشمند است.



+زنها به لحاظ اخلاقی چیزهای زیادی به من یاد دادن..میدونم کلمه "زنها" یه کم...
-یه کمی عوامانه ست....
+آره..احمقانه ست که آدم چند مورد خاص رو به همه تعمیم بده..ولی هر دختری که دیدم برام یه چالش اخلاقی جدید رو ایجاد کرد که من یا ازش بی اطلاع بودم یا قبلش هرگز مجبور نبودم به عینه باهاش مواجه بشم...تو هر مورد مجبور شدم رفتارهای خاصی رو در پیش بگیرم...که منو از رخوت اخلاقیم بیرون میکشیدن...

-میتونستی بر جنبه های اخلاقی تکیه کنی و جنبه های فیزیکی رو ندیده بگیری؟
+آره...ولی جنبه های اخلاقی هیچوقت خودشون رو نشون نمیدن اگه...


My Night at Maud's 1969 Éric Rohmer Drama/Comedy-drama ‧ 1h 50m


http://s8.picofile.com/file/8318330992/My_Night_At_Mauds_1969_BluRay_720p_MkvCage_YekMovie_072651_2018_02_01_16_44_49_Small_.JPG


+همیشه مشکوک بودم که تاریخ اصلاً معنایی داشته باشه...با اینحال شرط میبندم که داره؛ پس در یک وضعیت پاسکالی قرار دارم.

فرضیه الف اینه: نظام اجتماعی و سیاست بی معنی اند.
و فرضیه ب : تاریخ معنی داره.
اصلاً مطمئن نیستم که فرضیه ب محتمل تر از فرضیه الف باشه..حتی فکر میکنم حالت عکسش محتمل تره..اصلاً بیا فرض کنیم فرضیه ب ده درصد شانسِ درست بودن داره و فرضیه الف نود درصد..با این وجود چاره ای ندارم جز اینکه فرضیه ب رو انتخاب کنم چون فقط در این فرضیه ست که تاریخ و البته زندگی بامعناست...بهم اجازه میده به زندگیم ادامه بدم.
اما اگه من روی فرضیه الف شرط ببندم و فرضیه ب درست باشه. با وجود احتمال بیشترش فقط فرصت زندگیم رو دور ریختم...من مجبورم فرضیه ب رو بپذیرم تا زندگی و اعمالم رو توجیه کنم...با وجود اینکه میدونم نود درصد احتمال داره من اشتباه کنم. ولی اهمیتی نداره...

- به این میگن امید ریاضیاتی...سود بالقوه بخش بر احتمال...با فرضیه بِ تو، اگرچه احتمال ناچیزه..ولی سودِ ممکن بی نهایته...
در مورد تو، معنایی برای زندگی
و در مورد پاسکال، رستگاری ابدی...


My Night at Maud's 1969 Éric Rohmer Drama/Comedy-drama ‧ 1h 50m