دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

۹۹ مطلب با موضوع «حرف های دیگران» ثبت شده است


روزهایی هست که با حفره‌ای در قلبت بیدار می‌شوی، با حفره‌ای در قلبت لباس می‌پوشی و از خانه بیرون می‌آیی، با حفره‌ای در قلبت کار می‌کنی، غذا می‌خوری، راه می‌روی، تظاهر به لبخند می‌کنی و در تمام این لحظات خیره‌ای به حفره که چگونه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود، وسیع و وسیع‌تر و همه چیز را در خودش فرو می‌بلعد: امید را، شوق را، توش‌و‌توان مواجهه با جهان را...
در این روزها که جانت در چنبرۀ سرما گرفتار است و حتا یاد عزیزترین آدم‌هایت هم، چه آنها که رفته‌اند و چه آنها که مانده‌اند، دلت را گرم نمی‌کند، در این روزهاست که آدمی عیار خویش را می‌یابد و می‌فهمد.
از روزهای دندان بر دندان فشردن حرف می‌زنم، از روزهای رها شدن به خویش در عمیق‌ترین لجه، از روزهای ظلمت در نیمروز...

+امیرحسین کامیار


همه ی بدبختی انسان‌ها ناشی از این است که با هم به زبان صریح و روشن حرف نمی‌زنند..


+طاعون | آلبر کامو | رضا سیدحسینی | انتشارات نیلوفر | 341 صفحه

+در ستایش آن‌هایی‌ که شهامت حرف زدن از دلخوری‌ها را دارند...



رنج زیادى خواهید برد و بعد از زمانى طولانى به نقطه اى خواهید رسید که به تمام آنهایى که از کنارتان گذشتند حق مى دهید، شاید دوباره راضى به دیدنشان نباشید همانطور که مایل به مثل قبل بودنتان نخواهید بود، اما در آن نقطه به خوبى خواهید فهمید چیزى براى بخشیدن وجود ندارد. همه فقط زندگى کردیم در دنیایى که کامل نیست..



هدف و چرایی زندگی یکی از مسائل مهم و البته مبهم در تاریخ اندیشه انسان است  که بسیاری از فیلسوفان و از دیدگاههای متفاوت به آن پرداخته اند.در همین ابتدا مسیر یافتن پاسخ تحت تاثیر نگرش مذهبی و غیر مذهبی به دو جریان کلی تقسیم می‌شود.

دیدگاه های پندارگرایانه و مذهبی
در نگرش این فیلسوفان که معتقد به وجود جهانی دیگر و ماوراء الطبیعی هستند هدف زندگی بدون دخالت و خواست بشر برا یش تعیین گردیده است. بنابراین انسان در ورای زندگی مادی و جسمی ا ش، هدفی نهائی، معنوی و الهی دارد.
افلاطون معتقد بود که دنیای مادی فقط سایه ای موهوم است از یک دنیای عالی و فرا مادی. ما انسانها مانند زندانیانی هستیم که در این جهان پست محبوسیم درحالیکه نشانه های مبهم جهان واقعی را می بینیم.
در این دیدگاه پاسخ به نظر آسان میرسد ؛ زندگی این جهان در جوهر خود واقعیت ندارد و انسان با عبور از این جهان موقت و موهوم به هدف خود میتواند نائل شود که همان رسیدن به دنیای ایده آل و بعبارت دیگر به وجود باریتعالی است.
در فلسفه ی ارسطو هر موجودی با توجه به طبیعت خود رو بسوی کمالی ویژه دارد. هر چیزی سرنوشت مقدر و هدف خود را دارد و همه ی اهداف وغایت هائی موجود در طبیعت تابع یک هدف عالی، اصیل و نهائی (خدا) است. بنابراین هدف یا منظور زندگی نزدیکی به این اصل نهائی است که خود موجب شادی میشود.

 در دین بودا هدف زندگی رهائی از رنج است که خود از هوس زاده می شود. این سرکوب هوس های انسانی است او را به والاترین درجه ی روشنگری (نیروانا) می رساند.

برخی از ادیان آفریقائی معنای زندگی را در قالب  نظریه جالبی پاسخ می‌دهند؛
 "نظریه دایره وار زندگی"  به این ترتیب که ما انسانها بصورت های مختلف به زندگی بر می گردیم و اگر کاری نیمه تمام داریم با مرگ ما آن کار به اتمام نمی رسد. ما می توانیم به زندگی بر گردیم و کار نیمه تمام خود را تمام کنیم. در این حالت، هدف زندگی باید این باشد که ما هر بار با اعمال و معرفت خود بصورت های والاتری به زندگی باز گردیم.

در دین یهود، مسیحیت و اسلام دنیا محل کشت است و انسان هر آنچه میکارد را در جهان آخرت برداشت خواهد کرد. زندگی این جهان محل  آزمایش انسان و هدف نهائی آن قدم نهادن در قلمرو الهی است. پس انسان برای دست یابی به این غایت آسمانی باید راه عبادت و اطاعت پروردگار را در پیش بگیرد، خدا را بشناسد و به دیگران بشناساند و خود را به خدا نزدیک کند.

در عرفان اما هدف زندگی یکی شدن با خدا است. از نظر عرفا، انسان می تواند با کشتن نفس و طی مراحل سیر وسلوک عرفانی، از حالت خودی به بیخودی برسد و در عالم خلسه (درخشش عالی) به خدا بپیوندد و با او یکی شود.

دیدگاه های غیر الهی


اگزیستانسیالیسم یا فلسفه ی اصالت وجود
اگزیستانسیالیست ها موضوع را از دیدگاه بی هدفی جهان مورد بحث قرار می دهند. زندگی همان چیزی است که ما هرروز با آن سروکار داریم و هیچ کمکی از آسمان برایمان نمی رسد.ما انسانها فقط در فاصله ی کوتاهی هستی می یابیم و چاره ای نداریم جز آنکه فعال باشیم.
بنابراین این انسانها هستند که می توانند و باید اهداف و مقاصد خود را از زند گی تعیین کنند و ضمن آفرینش و تغییر طبیعت خویشتن به زندگی خود معنا و مفهوم ببخشند در غیر اینصورت پوچی زندگی انها را به یاس و ناامیدی می کشاند.

مارکسیسم
از دیدگاه مارکسیسم، که خود را علم "رهائی و تحول سرشت انسانی" می داند،  "بالابردن غنای سرشت آدمی هدفی است در خود"
از دیدگاه مارکسیسم، افراد و شخصیت ها نه بعنوان وجود فردی، بلکه بعنوان بخشی از کـــّل (کل جامعه انسانی) مورد شناسائی قرار می گیرند. مارکس در یکی از آثار اولیه ی خود نوشته است "فرد یک وجود اجتماعی است.بنابراین تجلیات زندگی او(حتی اگر بظاهر مستقیمأ از تجلیات زندگی حاصل از همکاری با دیگران ناشی نشده باشد) بیان یک زندگی اجتماعی ا ست" .
لنین نیز مانند مارکس زندگی را دارای ارزش ذاتی و سرشتأ هدفی در خود می داند. از نظر لنین انسان انگیزه ای است در خود که باید"خویشتن را سامان بخشد تا خود را درجهان عینی عینیت بخشد و به تحقق برساند."
مارکسیسم تاکید دارد که انسان دارای دو نوع زندگی فردی و نوعـی است. این دو گونه از زندگی گرچه در ارتباط تنگا تنگ و گاهأ مکمل یکدیگرند، لیکن تضادهای خود را نیز دارند. یکی ازاین تضادها این است که انسان در جریان زندگی فردی خود هرگز قادر نخواهد بود به اهداف زندگی نوعی خود نایل آید. مثلأ اگر تعالی نوع بشر مستلزم رهائی او از چنگال جنگ، بیماری، فقر، ستم و آلودگی محیط زیست باشد، این اهداف چه بسا نتواند توسط فرد و در طول حیات فردی او به تحقق بپیوندد ـ حتی اگر شخص بظاهر در زند گی فردی خود موفق باشد. از این لحاظ است که انسان هرگز نخواهد توانست خود را به عنوان یک موجود کامل سامان بخشد. او همواره از وضعیت خویش ناراضی است. این نقص و عدم رضایت منشاء تکاپو و فعالیت های خلاق انسانی است: "
 زندگی خود فقط به عنوان یک شیوه ی زندگی ظاهر می گردد" بنابراین معنی زندگی این است که هر فرد انسانی همه ی ظرفیت های خود را بصورت همه جانبه ای تحول بخشد.
تحول ظرفیت های انسانی مستلزم رهائی اجتماعی و تعالی نوع بشری اوست. تحول نوعی انسان در بادی امر ممکن است هزینه ی فردی سنگینی را در بر داشته باشد. لیکن در درازمدت با رهائی نوع بشر رهائی فردی نیز تامین می گردد و این دو بر یکدیگر منطبق می شوند.
مارکسیسم بعنوان "آئین عمل وپیکار" شیوه ی این رهائی را، که از مسیر مبارزه ی طبقاتی می گذرد، نشان می دهد. از نظر مارکسیسم، انسان، بر خلاف سایر حیوانات، یک موجود نوعی است.  تحول عا لیتر فرد تنها و تنها در یک روند تاریخی صورت می پذیرد که طی آن فرد بخاطر تعالی نوع بشری خود در یک جامعه ی انسانی حتی از فدا کردن وجود فردی خود ابا ندارد. با توجه به این نوع آموزش مارکسیستی ا ست که نویسنده ی مارکسیست استروفسکی اعلام می دارد که " گرانبها ترین چیز برای انسان زندگی است و آن فقط یکبار داده می شود. پس باید آنرا چنان گذراند تا سالهای به هدر رفته ی عمر موجب عذاب دردناک نشود، تا گذشته ی خوار و سفله بر پیشانی ما داغ رسوائی نزند، تا بهنگام بدرود زندگی بتوان گفت: سراسر زندگی و همه ی نیروهایم وقف زیبا ترین پدیده های جهان، وقف مبارزه در راه بشریت شده بود. پس باید شتافت، زندگی کرد. چه یک بیماری بی معنی یا یک تصادف تراژیک می تواند رشته ی آنرا از هم بگسلد"



دوستی دارم که تا دیروز، یک خط در میان اسنپ را تبلیغ می‌کرد. هر جا و به هر بهانه‌ای می‌گفت: اسنپ بگیرید. برای حمل و نقل درونشهری از اسنپ استفاده کنید.

امروز یک اسکرین شات از تپسی گذاشته و نوشته: بچه‌ها! امروز تپسی تا ۲۰ هزار تومن مجانیه. امروز از تپسی استفاده کنید. از فردا دوباره اسنپ سوار بشید.

به نظرم اسنپ و تپسی، فقط یک مصداق ساده از اتفاق بزرگیه که در دوران جدید شکل گرفته و باید به عنوان واقعیت جدید پذیرفته بشه. وفاداری، به شکل سنتی امروز معنی نداره.

فرهاد امروز، اگر چهار تا تیشه می‌زد و می‌دید شیرین، شعورش رو نداره، با هشتگ کوه یا شیرین، یک کوه دیگه یا یک شیرین دیگه پیدا می‌کرد و برای اون تیشه می‌زد.

شیرین هم، احتمالاً با کمی جستجو با هشتگ تیشه،  یه نفر دیگه رو پیدا می‌کرد که بهتر یا جذاب‌تر از فرهاد باشه و با همون مکانیزم تیشه عشقش رو ابراز کنه.

اساساً همه‌ی جوانب مفهوم وفاداری، چه در رابطه با انسان‌ها و چه محصولات و چه برندها، در یک تحلیل ساده‌ی اخلاقی خلاصه نمیشه. بلکه جایی در درون خودش به فرصت‌های بی‌وفایی و امکانات برای بی‌وفایی و چالش‌ها و هزینه‌های بی‌وفایی هم نظر داره.

دنیای امروز، نقطه‌ی تعادل جدیدی میان فرصت و امکان و چالش و هزینه پیدا کرده و به نظر نمی‌رسه که بازگشت به دنیای سابق امکان پذیر باشه.

در چنین شرایطی، شاید منطقی باشه که ما هم به بازتعریف مفاهیم کهن بپردازیم.


+محمدرضا شعبانعلی


برخی می‌گویند اگر پرسش‌های فلسفی مطرح بشود، زندگی غیرممکن می‌شود. مانند اینکه جمعی مشغول جابجا کردن باری باشند، اگر این پرسش مطرح شود که چرا باید این بارها را از اینجا به آنجا و از آنجا به اینجا بیاوریم، همه می‌ایستند و به‌دنبال پاسخ می‌گردند، دیگر نمی‌توانند کار کنند. اگر ما به چرایی زندگی بپردازیم، دیگر نمی‌توانیم زندگی کنیم. اما به نظر می‌رسد که تجربه‌ی زندگی فیلسوفانی که به معنای واقعی و اصیل کلمه، فیلسوفانه زندگی کرده‌اند، به ما می‌گوید که می‌شود به این سؤالات پرداخت و به زیباترین شکل پروسه‌ی زندگی را طی کرد. آن چیزی که در زندگی فیلسوفانه مهم است نتیجه نیست؛ بلکه پروسه‌ی زیستن مهم است و موضوعیت دارد. حتی می‌گویند نتیجه برای بهبود پروسه است. نتیجه مانند قله در کوهنوردی است. قله بهانه‌ای است که از کوه بالا برویم؛ نفس بالا رفتن مهم است.

زندگی هرروزی:

سؤالی که در اینجا وجود دارد این است که زندگی روزمره‌ی همگانی و معمول چه اشکالی دارد که ما به‌ دنبال زندگی فیلسوفانه برویم؟ زندگی هرروزی همان نوع زندگی است که اکثر مردم در اکثر زمان‌ها و اکثر مکان‌ها درگیر آن هستند و شاید اکثر فیلسوفان نیز همانطور زندگی می‌کنند. زندگی هرروزی زندگی معطوف به نیازهای جزئی است. انسان‌ها دنبال این هستند که پولشان را بیش‌تر کنند، مدرک بالاتر بگیرند، آن را بخرند، این را بفروشند. این‌ها معطوف به نیازهای جزئی است. زندگی هرروزی در مجموع گرفتار پروسه‌ی تکرار می‌شود. در نتیجه وقتی ما در سن پنجاه سالگی یا شصت سالگی قرار می‌گیریم، از این زندگی خسته می‌شویم، نه‌ به‌ خاطر معرفت و عرفان بالایی که به آن دست یافته‌ایم و زندگی دنیا در نظر ما بی‌مقدار شده است؛ بلکه چون زندگیمان تکراری است و در آن خلاقیت و آفرینش نیست. زندگی هرروزی یک زندگی غریزی است. فیلسوفان زندگی سیزیف را به‌عنوان نمونه‌ای از زندگی هرروزی ذکر می‌کنند. خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که جسمی را بالای کوه ببرد، هر روز آن را بالا می‌برد اما غروب این جسم فرومی‌افتاد و روز بعد، روز از نو و روزی از نو، ولی او همچنان ادامه می‌داد. هم‌اکنون نیز همچنان ادامه می‌دهد. سیزیف به این نوع زندگی؛ یک زندگی رنجآلود، یک زندگی تکراری، یک زندگی بدون نتیجه که موفقیتی در زندگی آن نبود، محکوم بود. کامو می‌گوید سیزیف تنها دلیلی که برای ادامه‌دادن داشت این بود که در برابر اراده‌ی خدایان عصیان بکند. خدایان می‌خواستند او را به زانو دربیاورند ولی او با آن بازوهای ستبرش هنوز هم که هنوز است ادامه می‌دهد. یعنی از طریق عصیان می‌خواهد معنایی برای زندگی داشته باشد. ولی واقعیت این است که سخن کامو نمی‌تواند موتور حرکت یک زندگی باشد.

سؤال مهم این است که آیا زندگی ما یک زندگی سیزیفی نیست؟
فیلسوفان واقعی به ما بیداری می‌دهند که اگر هر روزی زندگی کنید به پوچی می‌رسید. زمانی به پوچی می‌رسید که دیگر نمی‌توانید تجربه‌ی زیستن داشته باشید. قبل از اینکه به پوچی برسید موقعیت پوچی را بشناسید. این زیباترین اثر فلسفه است. تنها سرمایه‌ای که ما داریم سرمایه‌ی زیستن است. زیستن زیباترین سرمایه‌ی ماست، اما با مدل‌های مختلف زیست روبه‌رو هستیم. فلسفه به ما کمک می‌کند با تحلیل زندگی هرروزی و با نقد زندگی هرروزی، قبل از اینکه تمام زندگی خودمان را در زندگی هرروزی قربانی بکنیم، از این زندگی فراتر برویم.

+امیرعباس علیزمانی


- در آن سال‌ها زن دیگری در زندگی شاملو نبود، در سال‌های زناشویی؟ زیبایی و انسانیت در قالب یک دوست زن و... شاملو به تو وفادار ماند؟
آیدا باز سکوت می‌کند. از سکوتش خجالت می‌کشم برای خودم. به رویایم قبل از ورود به خانه آیدا و شاملو می‌پردازم...
آیدا: پرسش عجیب و غریبی کردی. وفاداری همیشه مساله بوده، از روزی که زن و مرد به وجود آمدند... این کلمه «وفا»...باز سکوت کرد.
آیدا ادامه می‌دهد: من همیشه همه چیز را از خودم شروع می‌کنم. چرا باید زندگی‌ات را به خاطر حسادت‌ها و فکرهای عجیب حرام کنی؟! آدم بهتر است به خودش وفادار باشد. من دنبال این نگشتم که طرفم وفادار است یا نه. من می‌خواهم به چیزی که به آن معتقدم و احساس دارم وفادار بمانم، دیگری به خودش مربوط است.


+{Ayda Shamloo-Talafi }


باید یاد بگیریم که زندگی همین است. با غرزدن و گلایه مشکلی حل نمی‌شود پس اگر راضی نیستی زندگی را بِبُر! در غیر این صورت بی‌ غر زدن ادامه بده... وگرنه همه چیز بدتر می‌شود... ما غالباً دوست داریم هر چیزی را کش بدهیم. دو نفر یا می‌توانند با هم زندگی کنند یا نمی‌توانند.


+آیدای شاملو


میزان یادگیری ما، نه به نمره و مدرک و نه به ساعت و میزان هزینه و نه به تعداد صفحات یا کتاب هایی که خوانده ایم، بلکه به تعداد دفعاتی ست که در هنگام یادگیری با تضاد و تناقض رو به رو شده ایم.
در واقع میزان یادگیری ما به اندازه دفعاتی ست که با مطلب جدیدی آشنا شدیم که با دانسته های قبلی مان در تعارض بوده است. در غیر این صورت یادگیری چیزی نیست جز تقویت پایه های نادانی گذشته !
البته انسانها، هربار که مفروضاتشان زیر سوال میرود، رنج بسیار میکشند، انگار زمین زیر پایشان خالی شده است، حاضرند بسیاری از داده ها و اطلاعات جدید را انکار کنند تا این مفروضات سرجایشان باقی بمانند. برای همین است اگر اطلاعاتی در تایید این مفروضات پیدا کنند بسیار روی آن تاکید میکند اما اگر مخالفش باشد، فراموش اش خواهند کرد.
یادگیری
اما، روندی واژگونه را میطلبد. مهارت یادگیری نیاز به پیش زمینه ای دارد و آن هم آمادگی برای نقض دانسته های پیشین است. بسیار از افراد با زره ای ( معمولاً از جنس ایمان و تعصب)  وارد میان یادگیری میشوند. آنها اطلاعات جدید را با محک دانسته های قبلی شان میسنجد، اگر مطابقت داشت میپذیرند و گرنه آن را رد میکنند. اما انسانی که به دنبال یادگیری ست با مشاهده یافته ها و داده های جدید و معتبر ، به جای انکار و یا نادیده گرفتن آنها، شروع به ویرایش یا حذف آموخته های قبلی اش میکند.
ما از دیگران کم می آموزیم یا اصلاً نمی آموزیم زیرا نمی رویم که یاد بگیریم و تغییر کنیم. ما میرویم تا بنیان فکری خودمان را محکم تر کنیم و برای ساختمان و ساختار ذهنی که به درست یا غلط بنا کرده ایم، آجرهای بهتری، به غنیمت بیاوریم!
وارن بافت در این مورد جمله ی کم نظیری دارد: " اغلب انسان ها سال ها مطالعه میکنند تا اثبات کنند آنچه که روزگاری فکر میکرده اند، درست بوده است ! "

پیش زمینه :

در مورد یادگیری (2) - چطور میتوانیم از دیگران یاد بگیریم ؟


بیشتر از چهارراه‌های شلوغ و راننده‌های بی احتیاط، بیشتر از مرغ‌های آلوده و پشه‌های سفیدِ بیمار، بیشتر از دست‌اندازهای جاده‌های خشکِ غربی، بیشتر از خطر گروهک‌های تروریستی گوشه و کنارِ جهان، بیشتر از غذاهای پرچرب و خامه‌های شیرین، باید از آدم هایی که جایشان در زندگی من نیست دوری کنم. بیشتر از همه این ها باید از دوست هایِ بد، بیست و چند ساله های ناامید و عاشقِ ناامیدی دوری کنم. از آن ها که در همین جوانیِ باارزش و از هر نظر زیبا، ناله و ناامیدی را به امید ترجیح می دهند. آن ها که انتخاب کرده‌اند که غمزده باشند.
بیشتر از باز ماندنِ شیر گاز در روزهای سرد، بیشتر از گرانیِ ناگهانی کاغذ باید از پنهان کاری‌ها و بدجنسی‌ها و «همه زن‌ها عین همند» و «همه مردها یک شکلند» و « این مملکت دیگه درست نمیشه» و «پایان خوش مال قصه‌هاست» که شده وردِ زبان همه دوری کنم، همه و همه، حتی اگر نزدیک ترین ها باشند...
حیف من نیست؟ حیف ما نیست؟ من هنوز پرنده‌های سفیدِ شادی را می بینم، ما هنوز به آبی شدن آسمان امید داریم، هنوز درخت می کاریم، هنوز به شهرها می‌خندیم، بله، به آسمانِ آبی شده، بعد از ماه ها و سال ها طوفان...


+روژان سری


اینکه تمامی داده ها و تجربه های هفت سال اول زندگی زیربنای هفتاد درصد شخصیت و به تبع انتخاب های آینده ات میشوند به معنی وجود سرنوشت نیست؟ چون حقیقتاً حتی گوشه ای از هفت سال اول زندگی را خودمان انتخاب نمیکنیم...



رفته بودم "دختری با گوشواره مروارید" فرمیر را ببینم. در یکی از اتاق‌های موزه Mauritshuis دلفت به صحنه جالبی برخوردم. تعدادی کودک دبستانی (شایدم مهدکودک) را آورده بودند برای موزه‌گردی. دو سری بودند و هر گروه پای یک نقاشی روی زمین نشسته بودند و مربی‌شان با عروسک موشی که در دست داشت برای‌شان داستان نقاشی را می‌گفت و با سوال پرسیدن‌های متعدد همه را در بحث شرکت می‌داد. بدون اینکه توجهی به آن همه آمد و رفت بازدیدکنندگان داشته باشند.
ناخودآگاه یاد خودمان افتادم. زمان ما که اردو خلاصه می‌شد نهایتا به کاخ سعدآباد رفتن و چرخ زدن الکی در راهروهای کاخ و یا نهایتن یک سینمای دسته‌جمعی و خلاص. بعید می‌دانم وضع فعلی -از لحاظ کیفیت و نه تنوع- هم چندان بهتر شده باشد. شاید یکی از علل تفاوت‌های ما با آنها در همین قضایای کوچک است. اینکه آدم از کودکی چشمش عادت کند به هنر در اعلا‌ترین درجه‌اش باعث می‌شود بعدها تن به هرچیز سخیف و نازلی به اسم هنر ندهد. به اضافه اینکه هنر هم می‌شود جزیی از برنامه‌ی زندگی‌ت از همان ابتدا. همه این‌ها به کنار معلومات عمومی‌ت زیاد می‌شود؛ کافی است برخی مسابقات تلویزیونی را ببینید تا بفهمید در چه وضع اسفناکی از لحاظ معلومات عمومی هستیم. همین قدم‌های کوچک و ساده نتایجی دارد بس عظیم. حیف که دغدغه سود و درآمد بیشتر مانع بزرگی بر سر هر اقدام این‌چنینی است. اینجا چهار تا شعر حسنی فلان و یه توپ دارم قلقلیه به بچه‌ها یاد می‌دهند و نهایتا خیلی هنر کنند چهار تا قلم‌مو دست بچه بدهند و دو تا آهنگ دامبولی با ارگ و چند تا لغت انگلیسی هم بزنند تنگ قضیه. بعد هم بچه در جمع‌های خانوادگی هنرنمایی کند و همه برایش کف بزنند. غایت انتظار والدین از آموزش کودکستان و دوران ابتدایی همین است. حالا اسم روبنس یا ورمیه را ببر بچه که هیچ والدین‌ش هم مثل بز اخفش نگاهت می‌کنند. و چه واقعیت غم‌انگیزی است. آن وقت تازه در دبیرستان و دانشگاه باید بیفتی دنبال الفبای هنر و معلومات عمومی آن هم در دنیایی که با این حجم در حال تولید محتوای هنری و علمی و ... است. آن عقب‌افتادگی مع‌الاسف با هیچ تلاشی جبران نخواهد شد.


+رضا خواجه‌نوری


http://bayanbox.ir/view/2975326644339167976/photo-2017-06-05-10-06-53.jpg

Musée du Louvre, Paris, 1989 Photo by Thomas Struth


اون وقت‌هایی که عاشق میشید زیاد متن شخصی تولید نکنید، بعداً میاید می‌خونید هی از خودتون می‌پرسید یعنی اینقدر احمق بودم؟ چطور ممکنه؟ در حالیکه کاملاً ممکنه..


شک کردن بزرگترین سرمایه ی آدمیزاد است. زندگی بدون شک کردن، از آدم تخته سنگی نفوذ ناپذیر می سازد. ایمان کامل، بدون باز گذاشتن دریچه ای برای شک، تنها حاصلش بسته شدن و ماندن است‌. گندیدگی و تباهی از بطن ایمان زاده می شود.

بد نیست گاهی از خودمان بپرسیم آیا هنوز پنجره ای که به شک باز شود داریم؟ ببینیم که چیزی از این سرمایه ی عظیم مان هنوز باقی است یا از دستش داده ایم؟ اگر چنین پنجره ای را در رویارویی با دیگران یا مواجهه با خودتان نیافتید با شکی قریب به یقین بدانید مرده اید.



زمانی که به جای مثال نقض به دنبال یافتن مصداق باشیم.

وقتی مثال نقض می آوریم احساس خوبی داریم.احساس‌ غرور،احساس‌ فهم،احساس تجربه داشتن،احساس نقدکردن،احساس اینکه من به گوینده چیزی اضافه کردم که اون نمیدانست یا نمیفهمید یا نمیخواست بفهمد!

در نتیجه حاصل آن مطالعه ی متن ، یا آن بحث و حضور درشبکه اجتماعی تنها نوع مدرنی از "ارضای خود" است.البته این حال خوب هم بعد از مدتی میرود و ما به دنبال قربانی جدیدی میگردیم.

ذهن غلط یاب فرصت یادگیری و کشف مصداق را از ما میگیرد.آنکس که با کشف مصداق خوشحال میشود همیشه و همه جا میتواند لذت یادگیری را تجربه کند.چون او همیشه گزینه های بیشتری از دیگران در اختیار خواهد داشت.

فرض کنید کسی به من میگوید روزه گرفتن به این دلایل خوب است.مدل فکری غلط یاب صدها نفری که در زندگی با آنها رو به رو شده ام و دیده ام که سالها نماز خواندن و روزه گرفتن باعث نشده تفاوت یا برتری خاصی به دیگران داشته باشند،را به ذهنم می آورد.

اما ذهن مصداق یاب به دنبال همان یکنفری میگردد که روزه گرفتن باعث تغییر بزرگی در زندگی اش شده است.آنوقت به دنبال چرا و چگونه اش میرود و در صورت درست بودن فرضیه اش شروع به بومی سازی آن برای سرزمین اش میکند.

البته دوری از ذهن غلط یاب و نداشتن باور مطلق به حرفها و نگرش خود وقتی مفیدتر است که طرف مقابل هم همینطور باشد!

این که در پایان این جستجوها به نتایج تازه ای برسی آنچنان مهم نیست،اصلا شاید با همه ی اینها به همان عقیده ای که در ابتدا داشتی برگردی.مهم آن تفاوتی است که در اثر این جستجو و آماده تغییر بودن برای همیشه در تو حضور خواهد داشت.

در زندگی به دنبال درست و خطا نباشید.خطا آنجا مفهوم می یابد که در مقابلش چیزی صحیح وجود داشته باشد.در دنیایی که هیچ چیزش مطلق نیست راه درستی وجود ندارد.دنبال چیزی باشید که برای شما کار کند.



یکی از مهم‌ترین پارامترها در انتخاب دوست، مدرسه، محیط کار، همکار، پارتنر و ...لزوماً کامل بودن بودن اون سیستم یا اون آدم نیست، قابلِ نگوشیت بودن‌شونه ، به زعم من.

سیستم/آدمی که پذیرای بحث و نقد و ایرادهای احتمالیِ وارده باشه و یه جاهایی بلد باشه پا بذاره روی ایگوی شخصی‌ش و بیاد تو تیم تو، اون‌قدر سیمپتی ایجاد می‌کنه که فارغ از نتیجه، تو به داشتنش افتخار می‌کنی.


titiwebster+


یک چیزهایی نفس آدم را تازه می‌کند. یعنی چنان نور می‌شود در دل تاریک‌ترین لحظه هایت که بعدها صد بار می‌توانی برگردی به همان موقعیت و نفس تازه کنی. مثالش یکی همین استقبالی که دیروز در خوزستان از روحانی کردند و شعار دادند: ما که هوا نداریم، هنوز هواتو داریم.

یعنی چنان حجمی از بلوغ، امید و صبوری پشت همین چند کلمه است که فارغ از هر نتیجه‌ای در انتخابات پیش‌رو، جان آدمی مثل من را فربه می‌کند. یا این‌که می‌‌خوانی عباس امیرانتظام با سابقۀ سی سال زندانی شدن به خاطر هیچ در همین حکومت، بیانیه داده و اعلام کرده به خاطر ایران به روحانی رای می‌دهد. در حالی که آدمی مانند او شاید موجه‌ترین دلایل را برای تنفر از کل این ساختار دارد اما آن عشقی که به ایران در جانش موج می‌زند باعث می‌شود از آن تنفر عبور کند و آبرویش را میان بگذارد و از رای دادن سخن براند.
در روزگاری که خاورمیانه در نفرت و تضاد، غرقه است؛ در زمانه‌ای که این چنین انسان، گرگِ انسان شده، چنین سطحی از شعور و گذشت، دیر یا زود ما را به آن‌جا می‌رساند که می‌خواهیم. برای همین است راستش من از باختن این انتخابات نمی‌ترسم اما عمیقا امیدوارم با برنده شدن در این انتخاب میان پیش‌رفتن یا فرورفتن، ما مسیر را کوتاه کنیم، زمان را صرفه‌جویی و شادی را گسترده...

دلم روشن است که آدم‌های مردد هم ملحق می‌شوند به ما که تصمیم به رای دادن داریم، دلم روشن است که سی اردیبهشت از جنس دو خرداد خواهد بود ، به امید حق و به همت ما.



 اگر من ناراحتی قلبی داشته باشم و بعلاوه همه داروهایی را که آزموده ایم ناراحتی ما را مرتفع نکرده است؛ حالا یک دارویی پیدا شده که ناراحتی قلبی مرا خوب میکند. اگر شما استدلال کردید که این دارو را نخور، زیرا با اینکه ناراحتی قلبی تو را رفع میکند ولی برای معده ات ضرر دارد. در این استدلال شما مغالطه ای است، زیرا اگر دوایی هست که هم قلب مرا شفا میدهد و هم برای معده ام عارضه ای ندارد، در این صورت تو حق داری به من بگویی این دارویی که در اختیارت هست را مصرف نکن.

اما وقتی چنین دارویی نیست، این دارو را باید مصرف کنم. اگردنبال آن دوا بروم، دنبالِ کمال ناممکن رفته ام و هرکه دنبال کمال ناممکن رفت، از کمال های کوچکترِ ممکن، خودش را محروم کرده است.


+مصطفی ملکیان


ساعت‌های زیادی از پنجره به بیرون نگاه کردن، اگر پنجره‌ای نیست به دیوار زل زدن، قدم زدن، مردم را زیر نظر گرفتن، بسیار سیگار دود کردن، در حد مرگ قهوه و چای نوشیدن، نظربازی کردن، به خدایان مرده متوسل شدن، توی کتاب‌ها گشتن، در کتابفروشی‌های کر و کثیف کتاب‌های پر از خاک و خُل را ورق زدن، به آشغال‌ها نگاه کردن، درون را انباشتن از هر چیزی، به کلمات مختلف فکر کردن، حسابی خندیدن، حسابی نوشیدن، حسابی گشتن، حسابی بوییدن، حسابی خوابیدن، حسابی بی‌خوابی کشیدن، درگیر عین شن قاف‌های ناکام شدن، با دیوهای ذهن جنگیدن، عکس‌های بی‌شماری ورق زدن، به موسیقی‌های خالتوری گوش دادن، به گالری‌ها رفتن و با بدبینی به تابلوها نگاه کردن، توی جاهای ناشناخته قدیمی یا مرموز پلکیدن، به پرواز مگس‌ها دقیق شدن، باد را دیدن، نور مسی خورشید را بلعیدن، فیلم‌ها هندی تماشا کردن، به صداهای ریز توجه کردن، توهم دیدن روح و جن پیدا کردن، روزنامه‌ها و مجله‌های زرد خواندن، در افسردگی و سرخوشی غرق شدن، در تنهایی ماندن و ماندن و تنهایی را بلعیدن، حبس کردن خود در اتاق، با دوستان دعوا کردن، قهر کردن با همه، آشتی کردن با دشمنان، تخته‌نرد یا شطرنج بازی کردن، توی کافه‌های پرت سرک کشیدن، فال گوشِ حرف‌های بی‌سروته مردم ایستادن، الکی خوش بودن، اندوه ثروت‌مندان را خوردن، غم شکم‌پرستان را خوردن، حسابی تن‌آسایی کردن، بی‌نهایت عشق‌ورزی کردن، بی‌نهایت بوسیدن، بی‌نهایت در تبِ آغوش زیبارویان سوختن، عاشق پیاده‌رو شدن، با سایه‌های آسفالت طرح دوستی ریختن، زنده‌گی را مثلِ خاکسترِ سیگار تکاندن، سیگارهای جدید کشیدن، گراس را امتحان کردن، با فاحشه‌ها وقت‌گذراندن، حیف و میل کردن پول‌های قرضی، هدر دادن پس‌انداز، در آرزوهای پر از سراب غوطه خوردن، یبس شدن، آب بسیار خوردن، تب کردن، مسخره بازی در آوردن در جاهای جدی، از هزل و هجو لذت بردن در مراسم خاکسپاری، گربه‌وار پرسه زدن در پاساژها، از فرط خستگی توی جوی افتادن، از هر چه کتاب و نوشته است متنفر شدن، شب‌ها بیدار ماندن و یللی تللی کردن، روزها را به عیاشی گذراندن، هدر دادن خون در مرکز اهدای خون، هدر دادن را هدر دادن، به خدا شک کردن، با شیطان طرح دوستی ریختن، و این دوستی را دور انداختن، با غرور به خدا پناه بردن، فرهنگ لغت را پاره کردن، قلم را شکستن، کاغذها را مچاله کردن، تلفنی با زنان شوهردار لاسیدن، به بکارت‌های بر باد رفته فکر کردن، شراب ویسکی ودکا آبجو عرق‌سگی و... نوشیدن، مسهل خوردن و با توالت ازدواج کردن، هر چه بیشتر حمام نکردن، هر چه بیشتر اصلاح نکردن، زیر دوش ساعت‌ها ایستادن یا توی وان خود را غرق کردن و قبل از مردن سر بر آوردن، با کاغذهای سفید هواپیما درست کردن و انداختن‌شان توی آسانسور، سگ ولگردی را بغل کردن و حسابی گریستن، در شلوغ‌ترین خیابان شهر آه بلندی کشیدن تا احتمالا به نوشتن مشرف شدن در غیر این صورت از سر گرفتن این دوره تا ابد.


+مصطفی فلاحیان


آدم اغلب درگیر همون چیزهاییه که دائماً مسخره یا تحقیرشون میکنه..

+عقده هام