دچــآر باید بود..

نظر پوشیدن از آفاق باشد عینِ بینایی...اگر انصاف داری چشمِ دنیادیده‌ای دارم!

دچــآر باید بود..

نظر پوشیدن از آفاق باشد عینِ بینایی...اگر انصاف داری چشمِ دنیادیده‌ای دارم!

۱۵۵ مطلب با موضوع «حرف های دیگران» ثبت شده است


آدم انتظار داره حداقل قشر تحصیلکرده هر خبر فیکی رو باور نکنه. منظورم این نیست که حتما بره منبع اصلیش رو چک کنه و تا مطمئن نشده جدی نگیردش، که البته تو دنیای امروز ما اون هم به یک ضرورت تبدیل شده، منظورم اینه که بتونه از ریخت و قیافه خبر تشخیص بده که این واقعیت نداره، چه با منبع چه بی‌منبع. آخه چطور آدمای باسواد می‌خونن آمریکا اموال آقازاده‌های ایران که صد و خورده‌ای میلیارد دلاره! رو بلوکه کرده و خودشونم میخواد دیپورت کنه! و فکر می‌کنند واقعیه؟


فکر میکنم‌ بوکوفسکی بود که میگفت بیشتر وقتا آدما غر می‌زنن که تو زندگی‌شون هیچ‌کاری نکردن و بعد منتظر می‌شن یکی بیاد به‌شون بگه نه بابا،‌ حالا این‌طوریهام نیست. ولی خب هست. خیلی هم هست.




اگزیستانسیالیست‌ها می‌گویند که ما با "خودِ مفهومی" مواجه می‌شویم. به تعبیر کیرکگور، ما در خانواده می‌گوییم من "فرزند" خانواده، "مادر" خانواده و ... هستم که باید مثل فرزندها، مادرها و ..عمل کنم وقتی میهمان هستم، باید میهمانانه رفتار کنم و وقتی میزبان هستم، باید میزبانانه رفتار کنم. در هر اوضاع و احوالی باید یک برچسبی بر خودم بزنم و منطبق با آن رفتار کنم (خریدار، فروشنده، شاگرد، فرزند، پدر و مادر، کارمند و رئیس و ....).

ما معمولاً شأن خود را ملاحظه می‌کنیم و سپس می‌کوشیم تا طبق مصادیق آن مفهوم رفتار کنیم. آیا دیده‌اید که خریداری، محسناتِ یک جنس را بگوید و فروشنده‌ای عیب‌های یک جنس را بگوید؟ ما هیچ‌وقت نمی‌گوییم که باید مثل خودم باشم ما اصلاً مفهوم خودمان را نمی‌فهمیم.

ما تفرّد خودمان را فراموش کرده‌ایم. رنگ و بوی دیگران را به خود گرفته‌ایم. مثل چند نوع غذایی که در مکان دربسته‌ای نگهداری شوند، در ابتدا هر کدام از غذاها رنگ و بوی خاص به خود را داشتند ولی حالا یک حد متوسطی از بوهای غذا را درک می‌کنیم. ما نیز از بس خود را با دیگران ملاحظه کرده‌ایم، دیگر رنگ و بوی خود را فراموش کرده‌ایم و رنگ و بوی کلّ را به خود گرفته‌ایم.
این بزرگترین مسخ است که انسان فراموش کند که کیست و خود را همواره "عضو" احساس کند. ما دائماً داریم نقش عوض می‌کنیم. به همین دلیل است که "منِ در خانه" با "منِ در اجتماع" بسیار فرق می‌کند. اما آن‌چه اصل است، همان هست که هست و به مقتضاب خودش عمل می‌کند و هیچ‌وقت یک مفهوم را بر خود تحمیل نمی‌کند. حال برخی گمان کرده‌اند که برای حفظ مناسبات اجتماعی،ِ هر کسی، باید از خود بودنِ خودش دست بردارد. به نظر من درست خلاف این است.
این‌که بسیاری از افراد از شغل خود نارضایتی دارند به این خاطر است که به مذاق دیگران تذوّق کرده‌اند و با اشتهای دیگران غذا خورده‌اند و حالا باید یک عمر کاری کنند که از آن ناراضی اند.
وقتی تفرّد از بین برود، مسخ انسان پیش می‌آید و این عوارض را به دنبال می‌آورد: احساس نارضایتی، حرمان، افسردگی و عدم استقامت.
علی بن ابی طالب میگوید اگر عرب پشت به پشت هم بایستند، از موضع خود برنمی‌گردم. اما ما زمانی که امور ناخوشایندی می‌بینیم، در خودمان شک می‌کنیم. زیرا از همان ابتدا نیز به دنبال خوشایند دیگران بوده‌ایم. اما او میگوید: از پشت کردنِ مردم می‌فهمم که بر حقم.

+مصطفی ملکیان

در سفر اوّلم به ارمنستان شبی در جستجوی آدرسی گم شده بودم، به تمامی ناشناس و غریب. مردی با چهره ی شکسته و لباس کار مندرس وجعبه ابزاری در دست میگذشت، پنجاه شصت سالی عمر داشت، سلام کردم و آدرس پرسیدم، پرسید: «اهل کجایی؟» گفتم: «ایران» گل از گل اش شکفت و فوری گفت : «عمر خیّام! عمر خیّام!» تعجب کردم که خیام را می شناسد، نه فارسی می دانست و نه انگلیسی! رباعیّات خیّام را به روسی خوانده بود. 
خیّام را ما ایرانیان کمتر از مولانا و حافظ ارج می نهیم زیرا خیّام تفکّر «خوش خیالانه ی عرفانی» ما را تغذیه نمی کند. خیّام مرگ را نقطه ی پایان می داند و به ما وعده ی جاودانگی نمی دهد. در بین شاعران کهن ایرانی هیچکس به اندازه ی خیّام «تراژیک» و اگزیستانسیالیست نیست. خیّام تمام آنچه قرن ها پیش از او اپیکور یونانی و قرن ها پس از او نیچه ی آلمانی گفته اند به سادگی و اختصار در رباعی هایش سروده است. بیانیه ی خیّام این است:
زندگی یک تراژدی است ولی من سرم را بالا می گیرم و به این تراژدی «آری» می گویم.

+محمدرضا سرگلزایی


آقای دولت‌آبادی در کلیدر، برای‌مان تعریف می‌کند که فقط اندک زمانی لازم است تا گل‌محمد دیگر به وضوح بداند که مارال را می‌خواهد اما میان آن دو فاصله‌هاست. گل‌محمد زن دارد، مارال نومزاد دارد و از همه مهمتر دختر به ایل کلمیشی پناه آورده و این خودش دیوار حرمتی رفیع میان آن دو می‌سازد. 

ما شاهد کشمکش درونی گل‌محمد و مارالیم، چیزی درون‌شان متولد می‌شود، چیزی درون‌شان می‌میرد اما هنوز و هم‌چنان دور می‌مانند از هم. به رغم این، جایی گل‌محمد دل به دریا می‌زند و در یکی از حیرت‌انگیزترین تصویرسازی‌های معاشقه‌ای که در ادبیات به یاد دارم با مارال هماغوش می‌شود. تن به تن شدنی که چیزی فراتر از صرف خواهش تن است، دوستت دارمی است که در آن پیچیدن تن‌ها به هم خودش را نشان می‌دهد. دوستت دارمی که در بطنش «گور پدر دنیا» گفتن هم نهفته است.

راستش وقتی می‌خواهم فکر کنم به جسورانه خواستن، جسور زندگی کردن؛ تصویری بهتر از مارال و گل‌محمد، پیچیده به هم در آن خارزار گل‌آلود پیدا نمی‌کنم. 

هربار که تو چیزی را در زندگی با تمام جانت می‌خواهی، جهانِ اطرافت به اندازۀ آن خواستن برابرت مانع می‌تراشد. توقعِ همواری از مسیر زندگی داشتن، احضار کردن نومیدی است. قهرمان کسی است که از انتظارِ سهولت می‌گذرد و می‌گذارد خواستن چنان به او جرات بخشد که از توقعات اطرافیانش، باورهای محکم پیشین خویش و درنهایت تصویری که از خود دارد، جسورانه عبور کند. چیزی شبیه همان ترجمۀ شاملو از شعر مارگوت بیکل آنجا که می‌خواهد خود را به تمامی بر چیزی افکند که دل‌خواه اوست. 

و آیا هر جسورانه خواستنِ معشوق، کار یا شکل خاصی از زندگی؛ حتما به موفقیت می‌انجامد؟ گمانم که نه. گاهی مانند همان پلنگ در آرزوی ماه، خیز برداشتنت محکوم به شکست است. برجای می‌مانی با استخوان‌هایی شکسته و دستی تهی و ماهی که حالا حتا دورتر است. 

می‌پرسی برکت این جسارت در کجاست؟ گمانم پاسخ را باید در حسرت جست. جسورانه که بخواهی و برانی، هر چه که شود؛ به هرجا که برسی یا نرسی، آن آخر حاکم بر جانت حسرت نخواهد بود و این چنان پربهاست که شجاعت را به متاع مقبولی تبدیل کند. از چیزی شبیه این شعر فرناندو پسوآ به ترجمۀ حسین منصوری حرف می‌زنم:


ای کاش گرد و غبار کوچه ها باشم 

و در زیر پای دریوزگان

ای کاش رودخانه های جاری باشم 

و زنان بر کرانه ام بایستند و رخت بشویند

ای کاش چراگاهی باشم بر کران برکه ای

و آسمان را بالای سرم ببینم و آب را به زیر پای

ای کاش الاغ آسیابانی باشم و او مرا به شلاق بزند 

و خلاصم نگرداند

ای کاش همۀ آن چیزی باشم که گفتم

و در عوض آن کس نباشم

کز جادۀ زندگی میگذرد 

به پشت سر نگاه میکند 

و بر گذشته

حسرت میخورد.


+میرحسین کامیار


در نوشته ی قبلی در مورد انتخاب عنوان حرف زدم. میخواستم راجع به مهارت کامنت نویسی و  چرایی سخت بودن جواب به کامنت ها هم بنویسم اما قبل از من شاهین کلانتری بیشتر حرفها را زده و من همانها را نقل میکنم.
 اگر برای خودتان و نویسنده ی یک وبلاگ احترام قائل هستید یا کامنت نگذارید یا سعی کنید این موارد را به مرور و با تمرین (و با توجه به اینکه پیشرفت یک روند تدریجی ست) رعایت کنید. منظورم این است که نگذارید خواندن این نکات و کمال گرایی باعث شود که دیگر هیچ کجا و هیچ وقت نظر ندهید. بیش تر اوقات میتوان به سادگی تفاوت کسی که در حال حاضر در کاری خوب نیست اما اهمیت میدهد و برایش تلاش میکند را با کسی که به بد یا سرسری بودنش بی اعتناست، فهمید.


چند جملهٔ پراکنده در اهمیت کامنت نویسی:

۱

کامنت: نوعی از نویسندگی دیجیتال که می‌تواند مهم و مؤثر باشد.

۲

با کامنت گذاشتن برای محتوای موردعلاقه‌مان، از محتواهای مفیدی را که در اینترنت می‌بینیم حمایت می‌کنیم و از این منظر می‌توانیم در توسعهٔ کیفیت محتوای دیجیتال سهیم باشیم.

۳

کامنت‌نویسی یکی از بهترین تمرین‌ها برای نوشتن و اظهارنظر است. کامنت‌نوشتن قوهٔ استدلال ما را قوی‌تر می‌کند. گاهی لازم است برای نوشتن یک کامنت حسابی عرق بریزیم و لای چند تا کتاب را باز کنیم.

۴

بهتر است ساختار مشخصی را برای کامنت‌هایمان در نظر بگیریم و سعی کنیم نظرمان مقدمه، بدنه و نتیجه‌گیری داشته باشید. حتی به‌مرور زمان در جنس نوشتن و نوع اظهارنظر و ساختار کامنت می‌توانیم به سبک کامنت‌نویسی خودمان برسیم و مخاطبانی را بیابیم که زیر پست‌ها دنبال کامنت های ما می‌گردند.

۵

کامنت یکی از روش‌های کم‌هزینه و عالی برای شبکه‌سازی و برقراری رابطه‌های دوستان و حرفه‌ای است. پیشرفت در اینترنت و پذیرفته شدن در دنیای آنلاین، مانند هر دوستی و رابطهٔ رو به رشد و ارزشمندی، نیازمند تلاش است.

۶

یک کامنت خوبی گاهی می‌توان مفیدتر از اصل پست باشد، کامنت را نباید زائده‌ای اضافی و کم‌اهمیت بدانیم.

۷

مهارت در کامنت‌نویسی و تداوم در آن می‌تواند نقش به سزایی در ایجاد برند شخصی ما در فضای دیجیتال داشته باشد.

۸

با کامنت‌نوشتن جسارت ما برای اظهارنظر و ارتباط بیشتر و بیشتر می‌شود.

۹

عاملی اصلی موفقیت در کامنت گذار ارزش‌آفرینی است. کامنت باید ارزش‌آفرین و مفید باشد. کامنت ما باید ارزش تازه‌ای را به مطلب اضافه کنند و باعث بهبود آن پست شود. کمک به تولیدکننده اثر و دیگر مخاطبان آن پست فقط با ارزش‌آفرینی ممکن می‌شود.

۱۰

سعی کنیم در کامنت از تجارب شخصی و مصداق‌هایی که در زندگی تجربه کرده‌ایم بنویسم. نقل داستان‌های شخصی‌مان کامنت‌هایمان را خواندنی‌تر می‌کند. یک کامنت‌نویس حرفه‌ای باید قصه گوی خوبی باشد.

۱۱

بهتر است قطعی نظر ندهیم، سعی کنیم قبل از هر اظهارنظری از کلمات و جمله‌هایی مانند «شاید»، «احتمالاً»، «من فکر می‌کنم» و «به گمان من» استفاده کنیم.

۱۲

تا جایی که می‌توانیم با دقت و حوصله کامنت بگذاریم. بهتر است حداقل یک‌بار پیش‌نویس اول کامنت را مرور کنیم. سعی کنیم جمله‌هایمان را سلیس رو روان کنیم، برای خواندنی‌تر شدن کامنت‌هایمان بهتر است شکسته ننویسم.

۱۳

هیچ عیبی ندارد اگر برای نوشتن یک کامنت دو روز فکر کنیم و بعد بیایم آن را بنویسم، اگر در نوشتن کامنت شتاب‌زده عمل نکنیم و زمان بیشتری برای نگارش هر کامنت بگذاریم به طرز مشهودی نسبت به دیگران متمایز می‌شویم.

۱۴

اگر استراتژی مناسبی برای کامنت‌نویسی داشته باشیم پس از مدتی به یک نظر قابل‌پیگیری تبدیل می‌شویم و کامنت‌هایمان نقش تعیین‌کننده و مهمی پیدا می‌کنند.

۱۵

در گذاشتن لینک و نقل منابعی که در کامنت‌هایمان گذاشته‌ایم امساک نکنیم. یک از ویژگی‌های کامنت‌های ارزش‌آفرین معرفی منابع معتبر است، اگر محتوای مفید دیگری را به نویسنده پست و مخاطبان معرفی کنیم آن‌ها ما را هرگز فراموش نمی‌کنند.

۱۶

کانال‌های تلگرام به دلیل برخوردار نبودن از امکان ثبت کامنت بازگشتی کامل به دورهٔ عقب‌افتادهٔ مونولوگ محسوب می‌شوند، مابقی شبکه‌های اجتماعی و پلتفرم‌ها هم اوضاع بهتری ندارند. در چنین فضاهایی کامنت‌ها اگر فحش و توهین نباشد عبارت‌های بی‌رنگ‌وبوی کوتاهی مثل «خوب بود» و «عالی بود» و… هستند.

۱۷

با نام و نام خانوادگی کامل خودمان کامنت بگذاریم، در این صورت با دقت و سختگیری بیشتری می‌نویسیم.

۱۸

سعی کنیم کامنت‌هایمان ملموس باشند، از مثال‌های بیشتری بهره بگیریم و بخش‌های انتزاعی را کم‌تر کنیم.

۱۹

فقط به «خوشم آمد» و «بدم آمد» اکتفا نکنیم و سعی کنیم دلایل موافقت یا مخالفت خودمان را تبیین کنیم.

۲۰

نوشتن کامنتی ارزش‌آفرین کم‌اهمیت‌تر از نوشتن یک یادداشت نیست. با کامنت گذاشتن می‌توانیم برند شخصی‌مان را بسازیم، ارتباطات مؤثری ایجاد کنیم و رأی و نظر خودمان را به شکل بهتری مطرح کنیم.

۲۱

اگر وبلاگ یا سایت داشته باشید اهمیت و جایگاه کسانی که کامنت‌های مفید و خوب می‌گذارند بهتر می‌فهمید. ما با کامنت گذاشتن خودمان را در ذهن دیگران جا می‌اندازیم.

۲۲

کامنت‌نویسی یک تمرین عالی برای تولید محتوا است، پس بهتر است جوانب مختلف آن را از دیدگاه مخاطب بسنجیم و فکر کنیم در حال نوشتن پستی برای وبلاگ شخصی خودمان هستیم.

۲۳

سؤالات تازه‌ای را مطرح کنیم، گاهی مطرح کردن سؤالات تازه‌ای که باعث فکر کردن به جنبه‌های دیگری از پستی که در آن کامنت گذاشته‌ایم از هر نوع اظهارنظری مفیدتر است.

۲۴

سعی کنیم قبل از نوشتن کامنت تمام کامنت‌های قبلی آن پست را بخوانیم.

۲۵

اگر مطلبی را سرسری خوانده‌ایم کامنت نگذاریم.

۲۶

اهمیت مرتبط بودن کامنت با محتوای پست موضوعی بسیار جدی و مهم است.

۲۷

موضوعات شخصی را با ایمیل یا از طریق بخش تماس با ما با تولیدکننده محتوا در میان بگذاریم.

۲۸

کامنت نویسی یک روش عالی برای یادگیری بهتر و تثبیت دانسته‌ها در ذهن است.

۲۹

به نظر می‌رسد در سال جدید بهتر است زمان بیشتری را صرف تقویت مهارت کامنت نویسی‌مان کنیم. کامنت‌گذاری از مهارت‌های مفیدی که روی مهارت‌های دیگر ما از جمله نگارش تحلیل و برند سازی تأثیر جدی می‌گذارد.

۳۰

شاید تعجب کنید و بگویید این‌همه دستورالعمل برای نوشتن چیز ساده‌ای مثل کامنت؟

بله اگر می‌خواهیم کامنت‌های تأثیری فراتر از نظرات بی‌رنگ‌ و بو داشته باشد باید به آن‌ها به شکل اثرانگشتی ببینیم که برای همیشه در دنیای اینترنت می‌ماند آن‌وقت شاید نگاه دیگری به کامنت نویسی پیدا کنیم.





همه‌ی ما گاهی ممکن است غرق رشک و حسادت شویم. این احساسات ناخوشایند زمانی رخ می‌دهند که خوشبختی دیگران را می‌بینیم و به جای خوشحالی، از آن ناراحت می‌شویم؛ در حقیقت آنچه آن‌ها دارند را می‌خواهیم.
ذهن در مقام مقایسه و قضاوت، بسیار سریع‌تر از آن‌که متوجه شویم عمل می‌کند. ما شغل، شریک زندگی، ماشین، خانه، درآمد، ظاهر، هوش و شخصیت افراد دیگر را می‌بینیم (می‌شنویم یا تصویرسازی می‌کنیم) و ذهنمان این اطلاعات را با آنچه داریم مقایسه و رای صادر می‌کند:
«به اندازه کافی خوب نیستیم!»
و سپس احساس کمبود، بی‌انصافی و از دست دادن را تجربه می‌کنیم. ذهنمان به ما می‌گوید: «آنچه دارم به اندازه کافی خوب نیست. من به کیفیتی برتر و بیش‌تر از این نیاز دارم؛ باید هر آنچه آن‌ها دارند را داشته باشم!»

نوع دیگری از حسادت، حسادت سلطه‌جو ست که می‌توانیم آن‌را همسر حسودی بدانیم که از وقت گذرانی شریک زندگی‌اش با دیگران مضطرب، خشمگین و شکاک می‌شود.
در مورد شریک زندگی حسود، معمولا دو نسخه از «به اندازه کافی خوب نیست» وجود دارد.
نسخه‌ی اول: «من به اندازه کافی خوب نیستم و شریک زندگی‌ام با گذراندن وقت با دیگران متوجه بهتر بودن آن‌ها نسبت به من خواهد شد‌.»
نسخه‌ی دوم: «شریک زندگی‌ام به اندازه کافی نجیب / قابل اعتماد / وفادار / و صادق نیست، پس نهایتا مرا ترک خواهد کرد یا فریبم خواهد داد.»
معمولا نسخه‌ی اول «من به اندازه کافی خوب نیستم» باوری دیرینه در ذهن فرد است که خود به نسخه‌ی دوم ربط پیدا می‌کند.

در عمقِ وجودیِ حسودی و حسادت، می‌توان هسته‌ی ترس را یافت. این ترس می‌تواند انواع مختلفی به خود بگیرد: ترس از فقدان، ترس از دست دادن مادیات، ترس از ناکامی، ترس از خواستنی نبودن، ترس از طرد شدن بخاطر برآورده نکردن نیازهای دیگران، ترس از دست دادن یا دریافت نکردن آنچه خود را مستحقش می‌دانید و مواردی از این قبیل را شامل می‌شود.
ایده‌ی محتوایی تمام این ترس‌ها، به جمله «به اندازه کافی خوب نیست» ربط پیدا می‌کند. بنابراین زمانی که با حسادت و سلطه‌جویی در کشمکش هستیم، اولین گامی که باید برداشته شود، شناسایی داستان «به اندازه کافی خوب نیست» است.
از خودتان بپرسید: «ذهن من دارد به من می‌گوید که چه چیزی به اندازه کافی خوب نیست؟! بدن من، ذهن من، زندگی من، دستاوردهای من، شغل من، درآمد من، فرزندان من یا همسر من؟!»

+سیلی واقعیت |‌ دکتر راس هریس | 328 ص


برخی پرخاشگری ها بدون علامت های معمول مانند مشاجره و بالابردن صدا هستند که به آنها پرخاشگری منفعلانه گفته میشود که خشم به جای گفتار یا هم کلامی مستقیم در رفتارهای افراد خود را نمایان میسازد.
این نوع برخورد شامل همه رفتارهای پرخاشگرانه و خصومت‌ آمیزی است که فرد آن را آشکارا نشان نمی‌دهد؛ طعنه، ترشرویی، انجام ندادن کاری یا تعلل در آن نوعی بیان غیر مستقیم خشونت و خصومت است. در چنین رابطه‌ای عملا نمی‌دانید چطور باید از افکار و احساسات فرد مقابل سر در بیاورید. او حرف نمی‌زند و احساساتش را آشکارا بیان نمی‌کند و شما هیچ تصوری از آنچه او دقیقا می‌خواهد ندارید. شاید حتی با این که متوجه هستید چیزی در این ارتباط ناخوشایند است، متوجه نشوید که در رابطه‌ای پر از پرخاشگری پنهان قرار دارید.


فقدان خشم

یکی از مهم‌ترین چیزهایی که فرد در این نوع پرخاشگری پنهان می‌کند خشم است. هر آدمی در موقعیت‌هایی دچار خشم می‌شود. این مساله‌ای طبیعی است. خونسردی زیاد یا بی تفاوتی در شرایطی که هر آدمی خشمگین می‌شود چندان عادی نیست.
در پرخاشگری منفعلانه خشم به شکلی کاملا متفاوت نشان داده می‌شود. آنها خشم عادی‌شان را پنهان می‌کنند تا زمانی که به شکلی بسیار آزاردهنده‌تر آن را ابراز کنند. آنها همچنین پنهان کردن خشم‌ را به عنوان راهی برای کنترل دیگران استفاده می‌کنند. شریک زندگی‌تان ممکن است در یک موقعیت بد خودش را خوشحال، خونسرد یا بی تفاوت نشان بدهد. اما بالاخره این خشم به شکلی بسیار ناخوشایند و نامناسب بروز پیدا می‌کند‎.‎

ارتباطی مبهم

یکی از ویژگی‌های رفتارهای پرخاشگرانه ابهام واژه‌هاست. این سلاحی است که آنها برای محافظت از خود و برای کنترل دیگران استفاده می‌کنند، منظور و هدف آنها اصلا از میان چیزی که می‌گویند مشخص نیست. آنها با کلمات مبهم و گفته‌های نامشخص سعی می‌کنند اثر منفی آنچه می‌گویند را بر شنونده (شریک زندگی) کم کنند.
اما وقتی اعتراض می‌کنید که چرا اینقدر غیرمنصفانه حرف می‌زند او بدون اینکه خودش را توجیه کند از کنار این مساله می‌گذرد. او می‌گوید «خوبه!» و شما از خودتان می‌پرسید «خوبه؟!» چه معنایی دارد؟ این نوع پاسخ‌ها و واکنش‌های سربسته و مبهم که هیچ معنای خاصی ندارند عادت این افراد است. چیزی که دیگران را بسیار آزار می‌دهد‎.


قهر زیاد

اگرچه این افراد احساسات‌شان را بیان نمی‌کنند اما به همین دلیل به راحتی قهر می‌کنند. شما به خوبی متوجه می‌شوید که اگر امور معمول زندگی به سادگی و به دلخواه او پیش نروند او قهر می‌کند. از او می‌پرسید آیا چیزی باعث ناراحتی و آزارش شده؟ و او می‌گوید هیچ مساله‌ای وجود ندارد با این حال از حرف زدن، برقراری ارتباط و رابطه صمیمی امتناع می‌کند.

این رفتار نیز برایش موقعیتی فراهم می‌کند که همه چیز را در کنترل خودش قرار بدهد چون اوست که می‌تواند با قهر کردن یا نکردن شرایط را با روحیات خودش منطبق کند‎


برخی دیگر از نشانه های پرخاشگری منفعلانه:‌ دیگران را مقصر دانستن،‌ تعلل و به تاخیر انداختن وظایف ، همیشه خود را قربانی دانستن، ترس از وابستگی،‌ ترس از صمیمیت، فراموش کردن ساده اشتباهات خود و ایجاد مانع در کار دیگران است.


پرخاشگری منفعلانه یک اختلال رفتاری جدی ست.


من یکی از هفتاد میلیون نفری (و در تصویری بزرگتر یکی از هفت میلیارد نفر) هستم که تقریبا راجع به هر چیزی اظهار نظر می کنند. اگر توی تاکسی کسی درباره هزینه های دانشگاه آزاد یا قیمت گوشت توی آلمان حرف میزند من هم بلافاصله شروع می کنم به نظر دادن. راجع به شاخص بورس نیویورک، خشک شدن دریاچه ارومیه، انتخابات بعدی آمریکا و یا چیزهای کلی تری مثل روش درست زندگی،خوشبختی، از بین رفتن ارزشهای اخلاقی در جامعه و این جور چیزها. موضوع از شما، نظر دادن از من.

فقط کافی است جمله اول را بشنوم. این جمله اول در حقیقت حکم شتاب دهنده ای را خواهد داشت برای اتمهای کم وزن کلمات معلق در ذهن من. این جمله اول حتی می تواند پستی باشد بر روی فیس بوک. عکسی، متنی و یا فیلمی. فرقی نمی کند. من راجع به هر چیزی می توانم نظر بدهم. در بیشتر مواقع هم اینکار را می کنم. حتی وقتی این جمله اول از دهن یک نفر توی تلویزیون بیرون می آید باز هم من نظر می دهم. با وجود اینکه می دانم این ارتباط یک طرفه خواهد بود و یارو اصلا حرفهای من را نمی شنود. و نمی تواند جواب آنها را بدهد. برای اطرافیان نظر می دهم. برای خودم نظر می دهم. همه باید نظر من را راجع به تحولات اخیر خاور میانه یا تغییرات قیمت جهانی نفت یا شلوار فلان خواننده بدانند.

حجم استفاده از کلمات در دنیای اطراف ما تکان دهنده است. کلماتی که با آنها جملات کوتاه و بلند ساخته می شود. جملاتی برای ترساندن بقیه. جملاتی برای اینکه به دیگران بگوید آنها در اشتباه هستند. برای توهین به آنها. برای اینکه به آنها بگوید چکار باید بکنند و چکار نباید بکنند.

اما...برای یک ثانیه هم که شده دهنتو ببند.

چرا؟ چون احتمالا به یکی از دلایل زیر داری حرف می زنی:

–     برای اینکه خودتو توجیه کنی. من که از اول گفتم. یا دیدی گفتم؟ چطور اینکارو کرد. باید به حرف من گوش می کردید. باید ثابت کنی که حق با توست و یارو عجب خری است. اتخاذ یک موضع مخالف و استدلال در جهت اثبات آن موضع با اظهار نظر بی پایه و اساس و بعد هم فحش دادن تفاوت دارد. تمایز بین این دو، هنری است که در هیچ یک از سطوح آموزش مادون متوسط به کسی آموزش داده نمی شود.

–     “برای منم پیش اومده.” اگه به یکی بگی دارم از سرطان خون می میرم اولین چیزی که در جواب می شنوی اینست که “پدر دوست منم چند سال پیش از سرطان خون مرد….” یارو ازت نمی پرسه که خوب حالا با این مریضیت چی کار می کنی؟

–     منیت. من چیز مهمی برای گفتن دارم که همه باید بشنوند.

–     برای متوقف کردن حرف دیگران! اگر من حرف میزنم طبیعتا مجبور نخواهم بود به حرف دیگران گوش بدهم. تو خفه شو الان دیگه نوبت منه.

–     درد دل کردن. ماشینم تو بزرگراه خراب شد. زنم ازم جدا شد. ورشکست شدم. سرطان خون دارم. اجاره ها رفته بالا نمی تونم خونه پیدا کنم و الخ. خیلی وقتها درد دل کردن چیزی بیشتر از دردمند کردن بیهوده دل دیگران نیست.

–     ترس. در جمعی هستی که فکر می کنی اگه حرف نزنی همه فکر می کنن لال هستی یا اجتماعی نیستی یا همچین چیزی.

–     تنهایی. من امروز با کسی حرف نزدم. درد تنهایی مثل خوره داره منو می خوره. دوست دارم به یه نفر تلفن کنم و باهاش حرف بزنم. فقط برای کم شدن این درد.

–     اجتناب از فکر کردن. اگه دائما درباره ایده هایی که دارم حرف بزنم مجبور نیستم که به اونا فکر کنم. ترجیح می دم از دیگران تایید ایده هامو بگیرم تا اینکه خودم دربارشون فکرکنم.

–     به رخ کشیدن. دوست دارم درباره همه چیزهای خوبی که دارم و همه اتفاقات خوبی که برای من می افته (یا قبلا افتاده) صحبت کنم. اینجوری دیگران می فهمند که من از اونا بهتر هستم. یا حداقل منو از چیزی که خودم فکر می کنم هستم، بهتر می دونن.

–   وقت کشی. در یک جاده زیبا در حال رانندگی هستی. تا رسیدن به مقصد دو ساعت وقت داری. اگه با کنار دستیت حرف نزنی ممکن است فکر کند که دیگر حرفی برای گفتن با هم ندارید. عشقتان تمام شده است. حرف می زنی. شکاف زمان را با گفتن چیزی پر می کنی. ثابت می کنی که هنوز چیزی که ارزش گفتن داشته باشد، وجود دارد.

بله حرف زدن هم چیز خوبی است و بدون شک دلایلی هم برای آن وجود دارد که می تواند موضوع مطلب دیگری باشد. ولی خداییش من کمبود حرف نزدن را در این زمان و مکان به شدت و در سطح گسترده و ملی احساس می کنم. اگر هر آدمی در هر جایی هر از چند گاهی یک ساعت از عمرش را به سکوت بگذراند و کم کم آن را به دو ساعت، سه ساعت یا یک روز یا حتی یک هفته برساند، ما دنیای بهتری خواهیم داشت. خوب به اندازه کافی حرف زدم!


+علی سخاوتی


گاهی آدم، مبحث تئوری یک کانسپتی را می داند هرچند در عمل مثل یک نوع آهو در شکلی از گُلزار گیر می کند! یعنی در عمل و مکانیک یک جریانی خوب نیست ولی شعارهای منجر به انجام آن عمل را خیلی خوب می داند. امروز من مایلم مقداری در مورد تئوری بلوغ رابطه برای شما بنویسم. این مقدمه را هم نوشتم که صحه بگذارم که خودم هنوز به آن مراحل خیلی معنوی و علو درجات نرسیده ام هرچند که ایده های خوبی دارم در این مورد.

در فیلم (Frida (2002 ، یک صحنه ای هست که اگر دست من باشد هر روز می گذارم از همه شبکه های تلویزیونی پخش بشود . فریدا در اثر یک حادثه مدتها بی حرکت و فلج توی تخت بوده و علیرغم فرم زیبای بدنش خط عمیقی از یک زخم سرتاسری روی بدنش دارد . بار اولی که بعد از مدتها با محبوب ترین مرد زندگیش تنها می ماند ، بار اولی که دارد دکمه های لباسش را باز می کند ، انگار که مانده زیر سنگینی آوار ، همه عضلاتش منقبض ، شانه هایش خم ، چشمهایش دو دو زنان می گریزند و صورتش پر از یک شرم دلخراش انگار که بی پناه ترین صورت دنیا . نگاه مشتاق مرد را می بیند و از نشان دادن بدنش می ترسد . وقتی دامنش کنار میرود ناخودآگاه دستش می رود روی جای زخمها . مرد نگاهش می کند ، می چرخاندش . به جای زخمها خیره می شود . و بعد سر تا سر رد زخم را می بوسد . جوری می بوسد که دیگر صورت فریدا ،انگار آسوده ترین صورت دنیاست . ایمن ترین کودک که می داند هر چقدر که لباسهایش گلی بشود و توپش از حصار رد بشود و مدرسه اش دیر بشود ؛همیشه یک آغوش بزرگ امن هست که همه جوره پذیرایش باشد .

من فکر می کنم بلوغ یک انسان در یک رابطه بالغ درست در همان لحظه ای شکل می گیرد که آدم نخواهد بهترین باشد و وانمود کند که بهترین است . آدم نخواهد در صدر سایر انتخابهای محتمل و نامحتمل جهان بنشیند . باور کند که زندگی واقعی روی زمین متوسط تر از آنست که هر کسی بخواهد توی یک چیزهایی کم نیاورد یا این کم آوردگی را یک جوری بپوشاند که پیدا نباشد . باور کند که نباید به خاطر آنچه که هست و مسئول به وجود آمدنش نیست ، آنچه نیست و بضاعت بودنش را نداشته ، آنچه مرتکب شده یا نشده و از انجام یا عدم انجامش پشیمان است ، سرزنش شود .

می گویم بیاییم خودمان را با یک ملکه زیبایی یا هنرپیشه برتر سال یا برنده جایزه بهترین لبخند ده سال گذشته یا دانشمند موفق نوبل به دست یا مدیر جوان و ثروتمند بزرگترین شرکت معماری منتهن مقایسه کنیم . اوه خیلی چیزها را کم داریم . پیشنهاد می کنم اما هی یادمان نرود که همه این آدمها در خلوتشان یک آدم معمولی با پاشنه آشیلهای مخصوص خودشان و با بدبختی های مخصوص خودشان و با دندان خراب و پر شده و جای جوش کنده شده و موی زائد سوزانده شده و سوتی های ابلهانه خودشان هستند . از پول و موفقیت و زیبایی (گیرم غیر فوتوشاپی ) کدام آدمی ایده آل ماست ؟ در مورد کی فانتزی داریم و در اوج قله دست نیافتنها ایستاده ؟ همان آدم آقا یا خانم را بگذاریم که دو روز حمام نرود و مقدار خوبی تعریق و تعرق کند و وکس و اپیل نکند و مسواک نزند و یک هفته پول نداشته باشد . بعد دیگر ایده آلی نیست که بشود برایش فانتزی ساخت ... من فکر می کنم ما باید خودمان فانتزی خودمان باشیم . بعد برگردیم و به طرف رابطه مان بگوییم : ببین ، من فلان کار را بلد نیستم ، در فلان مهارت به شدت خنگم ، زیر بغلم یک اسکار دلخراش دارم ، برعکس سایز بسیار قابل قبول باسنم که دیدنش توی شلوار جین تو را خیلی به هیجان می آورد ، پاهایم بسیار لاغر و استخوانی هستند و دامن به من نمی آید ، زیر گلویم پر از موهای زائد است ، قدم خیلی کوتاه است به این پاشنه های ده سانتی نگاه نکن ، دست فرمان رانندگیم مثل اینست که یک بچه پنج ساله توی شهر بازی فرمان ماشین برقی را می چرخاند ، هیچ زبان خارجی نمی دانم ، دستپختم اصلا شبیه مائده های بهشتی مادرت نیست ، این تکه از موهایم را که کنار بزنی ، زیرش تقریبا مرا کچل خواهی یافت ، روی کمرم جوشهای قرمز بدرنگ دارم ، صافی و قلنبگی با پترن هالیوودی ندارم و عمل جراحی هم نمی کنم که در بیاورم ، در کودکی یک تصادف دلخراشی کرده ام و از بالای کتف تا انتهای ران سمت چپ بدنم جای جوش خوردن نهصد و شونصد بخیه است وقتی لخت بشوم شوکه نشو، در یک خانواده ای به دنیا آمده ام که به شدت در مضیقه بودیم برای خریدن تلویزیون رنگی ، دو چرخه ، یخچال و برای همین است که خیلی از عدم امنیت مالی می ترسم ، من فرزند خوانده این آدمهایی هستم که می بینی پدر و مادر واقعی ام را نمی شناسم متاسفانه ، در نوجوانی ام دستگیر شده بودم به دلیل همراه داشتن مقداری علف و این را پنهان نمی کنم که آدم عاصی سرکشی بودم خیلی مدت ، صد و پنجاه بار توی زندگی توی پوزم خورده و غرورم خاکمالی شده ، تنها بودم ، خوشحال نبودم ، موفق نبودم ، ... و الی آخر .

بلوغ انسان در یک رابطه بالغ درست در همین لحظه هاست . لحظه هایی که ضعفهایش را نپوشاند و از این عریانی خجالت نکشد اصلا . چون می داند که برای همانی که دارد خودش را عریان می کند در هر شکلی عزیز باقی خواهد ماند . می داند همانی که دارد برایش عریان می شود هم داستانها و پاشنه آشیلها و کمی هایی دارد از همین دست . از همین شکل . از همین جنس .

معیار بلوغ یک رابطه هم به گمانم درست همینجاست . قدر و قیمت یک آدم بالغ در یک رابطه بالغ معلوم می شود و لاغیر . رابطه بالغ است وقتی که تو همه ضعفها و ندانستنها و عدم مهارت هایت را نشانش می دهی و خطیر و شکننده و خط کش به دست نمی شود . از دوست داشته شدنت کم نمی شود و در معرض مقایسه با بهتر از خودت قرار نمی گیری . از نشان دادن جاهای خالی زندگیت پشیمانت نمی کند . مطمئنی که به ازای هر چیزی که در استاندارد عمومی امروز می تواند خوب نباشد ، رابطه دارد یک محبت و توجه خاصی را مبذول همان چیز می کند جوری که هرنقصان و زخم و کمبود و نبودی ، اهمیت خودش را از دست می دهد . آنقدر خودش و نیرویش و بقایش مهم هست که هر چه کم و کاست را به حساب نمی آورد . چه جور بگویم ؛ داخل آدم حسابشان نمی کند .

november25th


هشت سال پیش یک همکار آمریکایی جوان داشتم که اسمش هانتر بود. همان شکارچی. بیشتر از دو متر قد داشت و از هیچ دری بدون تعظیم کردن نمی‌توانست رد شود. دو سال با هم کار کردیم. یک روز صبح یکهو نامه‌ی استعفایش را گذاشت روی میز رئیس و گفت از فردا نمی‌آید سرکار. خلاص. آن هم وسط رکود اقتصادی آن ‌سال‌ها‌ که همه لیس به کفش رئیس‌هایشان می‌زند تا اخراج نشوند. ظهرش هم با هم رفتیم ناهارِ خداحافظی‌ بخوریم. من و شکارچی. بردمش رستوران ایرانی. تنها رفیق آمریکایی‌ام بود که از دوغ و فسنجان هراسی نداشت و دولپی آن‌ها را می‌خورد. سر میز غذا ازش پرسیدم که چرا داری می‌ری؟ نمی‌ترسی کار گیرت نیاید؟ گفت می‌خواهد تا جوان است، پیاده تمام مسیر آپالاچین را برود. همان راه مال‌روی جنگلی که از چهارده ایالت رد می‌شود. دو ماه تمام پیاده‌روی. بعد هم می‌خواهد تمام مسیر جاده‌ی شصت و شش را براند. شرق تا غرب آمریکا. بعد هم چند تا برنامه‌ی دیگر برایم ریسه کرد. گفت خیلی هم از گشنگی نمی‌ترسد. دیدن را به سیر بودن ترجیح می‌دهد.
شکارچی من را یاد پدرم می‌انداخت. پدرم معتقد است که آدم باید عرض زندگی را تجربه کند نه طولش را. طول زندگی یک فرآیند فلوچارتی و ملال‌آور است که همه آن راخواه‌ناخواه تجربه می‌کنند. همان اتفاقات روتینی که از تولد شروع می‌شود و مثلا قرار است به مرگ ختم شود. همان نگاهی که دین‌ها به زندگی آدم دارند. رسیدن از مبدا به مقصد. همان پله‌هایی که ما عوام اسمش را گذاشته‌ایم پیشرفت و ترقی. اما عرض زندگی همان اتفاقاتی‌ است که معنا می‌دهد به طول آن. همان چیزی که هیچ کس از آن حرف نمی‌زند. درست مثل بال‌های عریض هواپیما که بدون آن‌ها پرواز بی‌معنی است. این حرف‌ها را با فلاکت ترجمه‌ کردم به انگیسی برای شکارچی. حرف زدن و ترجمه کردن و چلوکباب خوردن به شکل هم‌زمان کار دشواری است. اما حتما فهمیده منظورم را. چون خودش داشت عرض زندگی را عملا تجربه می‌کرد. نه مثل من که بر خلاف حرف‌ها و ظاهر آوانگاردم، درونِ دگماتیکی دارم.
گمان کنم این بزرگترین مسئولیت روی دوش پدر و مادرهاست. این‌که بچه‌هایشان را هل بدهند سمت عرض زندگی و نه طول آن. یا لااقل سمت طول آن هل‌شان ندهند. جامعه درست مثل اسب‌های بارکش، روی چشم‌ آدم‌ها، چشم‌بند می‌گذارد. که فقط جلویش را نگاه کند. نه چپ و نه راست. فقط طول راه را ببینید. خوش‌به حال آدم‌هایی که معتاد عادت‌های جامعه نمی‌شوند. خوش‌به‌حال شکارچی.


+فهیم عطار


همیشه ما یک طرف ماجراییم و سمت دیگر انسان کامل ایستاده است و فاصله ای در این میان که پر از رنج است. این انسان کامل برای ما، گاهی تصوریست از انسانی که از دنیا فراتر رفته و حتی بر قوانینش حاکم شده است همانطور که از معجزات و کرامات،کتابهایمان پر است. و گاهی یک انسان معمولی است که در همین جهان و تابع قوانین لاینحلش زندگی میکند اما بشیوه ای درست.
زمانی که از انسان کامل اولی دل بِبُری به این انسان کامل دومی دل میبندی. ازسورئالیسم عرفانی دور میشوی و خود را رئالیست فرض میکنی.

اما هنجارهای انسان واقعی چیست؟ به زودی میفهمی این هنجارها یا تابع فرد است که در این صورت نسبی و غیر واقعی و در مورد هر شخص، متفاوت است. و یا تابع جامعه، که باز هم در هر جامعه و حتی هر جمعی ارزشهای متفاوتی میبینی.

اینجاست که انسان کاملت را گم میکنی. میفهمی رنج بیهوده برده ای، هیچ ارزشی واقعی نیست تا با آن سنجیده شوی. انگار در آزمونی بارها و بارها شکست خورده ای که هرگز وجود نداشته است.

برای زندگی اجتماعی شاید همین بس است که به چند فرمان از آن ده فرمان موسی عمل کنی . مثلاً قتل نکنی، دزدی نکنی و به زن و پول و الاغ همسایه چشم ندوزی!

اما نکند روزی جامعه ای را ببینی که برایت آشکار میکند حتی این چند فرمان نیز پوچ بوده است!

جایی که باید به خود بگویی آسوده باش که در آسمان و زمین آزمونی نیست.



به گمانم نفس مشروب خواری، همانگونه که برخی عرفا و عقلای نیز گفته اند، به ذات نمی تواند قبیح باشد. بلکه اثر آن عموما قباحت می آورد. و اثر آن چیست؟! جز رو کردن آن "من" اصیل آدمی! تو گویی مشروب،آیینه است که از آن رو که بدی "من" اصیل تو را به آفتاب فاش می افکند، آن آیینه شکسته میگردد(آیینه گر نقش تو بنمود راست،خود شکن،آیینه شکستن خطاست!) و نگاه در آن حرام اعلام میشود.
میدانید که مولوی قبل انکه پا در ره عرفان عاشقانه نهد،زاهدی بلند پایه بود،و در روزگار زیست اش،از انجایی که فهم عمیق از فقه داشت،یکی از مراجع اصیل فتوی دهنده دینی بود. اما روزگار خواست تا این زاهد و سجاده نشین باوقار، در دالان عشق شمس،ترانه گو شده و بازیچه ی کودکان کوی شود و سر مجلسی باده خوی.
از او پرسیدند تو که زاهدی عالی مقام بودی،و کنون مراد تو (شمس) لب به شراب می برد، چگونه بر این افعال شمس خرده نمی گیری که شراب خواری در شریعت حرام است؟!
پاسخ مولانا بسیار تامل بر انگیز است و نشان میدهد که او علاوه بر فهم عمیق دین و عرفان، فلسفه ی قانون را نیز به عمق میفهمد!
ایشان در مقام پاسخ چنین اقامه برهان میکنند:

باده نی در هر سری شر میکند
آنچنان را آنچنان تر میکند!
گر بود عاقل نکو تر میشود
ور بود بد خوی بدتر میشود!

و از این رو دلیل حرامیتش در اسلام و قانون این است:
لیک چون مردم بد اند و بد پسند/ بر همه می را محرم کرده اند! -(لذا این حرامیت شامل اقلیت اصیل نمی شود./ یا قاعده ی :من ما عام الا قد خص)-و ادامه میدهد:حکم-(قانون)- اغلب راست،چون اغلب بد اند - تیغ را از دست رهزن بستنند.
در جایی دیگر نیز،مولوی دلیل عمومیت حرامیت امور لذت اور را باز چنین قرائت میکند که از آنجایی که عموم آدمیان از آنجایی که -به تعبیر کانت- حیوانی اخلاقی باشند،حیوانی فطری نگر و لذت جو اند، این لذت جویی میتواند آدمی را در "بودن" حیوانی خویش اسیر کند، و ره ندهد که او به "شدن" انسانی به پیش رود!
اما آن انسان هایی که به شدن، رسیده اند، برایشان عموم امور حرام، حلال است:

از آنچه که او خوش است،نهی است مدام
تا ره نزند خوشی از این مردم عام!
ورنه می و چنگ و معشوق و سماع
بر عام حرام است و بر خاص حلال!

+امین جباری


مشکل، انتخاب بین بد و بدتر بود. و فارغ از این‌که کدام را انتخاب کنی، آن‌ها تکه‌ای از وجودت را جدا خواهند کرد. تا آن هنگام که چیزی از تو باقی نخواهد ماند. اکثر مردم تا سن بیست و پنج سالگی دیگر چیزی از وجودشان باقی نمانده است.

ملتی نفرین شده، از بیشعورهایی که رانندگی می‌کنند، غذا می‌خورند، بچه‌دار می‌شوند و هر کاری را به بدترین شکل ممکن انجام می‌دهند. مانند رای دادن به کاندیداهایی که نمادی از اکثریت مردم هستند.



میرزا ملکم خان روشنفکر دوران ناصری چنین نوشته است: در ایران نمی‌توانیم بگوییم که مفاهیم جدید را از غرب مسیحی گرفته ایم چون در این صورت با مخالفت و عدم پذیرش مردم روبرو می‌شویم اما در صورتیکه بگوییم این دست آوردها همان است که در تعالیم اسلامی وجود داشته به سرعت میتوانیم تمدن غربی را به ایران جذب کنیم.(نقل به مضمون) برای سخن ملکم می‌توان مصادیق فراوان آورد. چنانکه گفتند روزنامه همان امر به معروف و نهی از منکر و قانون همان شریعت است. برای میهن پرستی حدیث حب الوطن من الایمان را بیان کردند و مشهور است که برای آموزش زنان به انتهای حدیث طلب العلم فریضه علی کل مسلم یک مسلمه نیز اضافه ساختند. این سیر را می‌توان تا کشفیات علمی در قرآن مطابق با ذوق مهندسین مسلمان و تفسیر سوسیالیستی از اسلام و حتی بیرون کشیدن مفاهیم حقوق بشری از قرآن دنبال کرد.

همانطور که ملکم گفته است شاید زمانی چنین روشی برای پذیرش مفاهیم غربی در ایران لازم بود. اما لازمه ی وضعیت کنونی در بیش از یک قرن پس از ملکم چیست؟ گمان میکنم اکنون زمان آن رسیده که تلاش روشنفکران نه متوجه به انکار تضاد بلکه صرف آشکار ساختن تضادها شود. جامعه به اندازه ای رشد کرده که دیگر بدنبال دنیای ساده و امن کودکانه نباشد و در عوض با پیچیدگی و تضادهای زندگی یک انسان بزرگسال روبرو شود. این تضاد نیز تنها در بین هویت اسلامی و غربی نیست بلکه شامل ایران پیش از اسلام نیز می‌شود. اگر روشنفکر امروز بدرستی تضادهایی را که بین اندیشه غربی و اسلامی و  باستانی ایران وجود دارد آشکار کند وظیفه ی خود را که آسان ساختن انتقال جامعه ی ایرانی از نوجوانی به بزرگسالی است انجام داده است.



توی فیلم Wonder پرده ها عوض میشه. تو از اول فیلم فقط میبینی که میراندا دوست صمیمی و چندساله ی ویا براش قیافه میگیره و جوابشو نمیده و یهو پشت پا زده به دوستی چند ساله شون. شخصیت و رفتاری که تمام و کمال زیر سواله.
بعد پرده ها عوض میشه و قصه رو از زاویه دید میراندا به تصویر میکشه. اونوقته که دیگه آدم بده نیست و حتی میتونی باهاش احساس همدردی کنی. همین قصه برای جک هم تکرار میشه.
میدونید؟ تو زندگی واقعی هیچ دوربینی نیست که ما رو ببره تو ذهن و دل و زندگی و موقعیتِ آدمای دیگه. هیچ زاویه ی دید دیگه ای جز اونی که بهمون نمایش میدن وجود نداره. ولی یادمون بمونه، بیاید که یادمون بمونه، همه ی چیزی که ما میبینیم، همه ی چیزی نیست که وجود داره. و هر آدمی هرجایی که هست و هررفتاری که تو لحظه داره، یه قصه ای پشتشه. یادمون بمونه که ما از بیشتر قصه های هم بی خبریم. همین.


+نازنین هاتفی


کتاب را باید دست دوم کرد، نباید آکبند نگه داشت. قبول ندارید؟ بعضی ها وقتی کتاب می خرند اول جلدش می کنند بعد لایش را خیلی آرام باز می کنند جوری که صفحات کتاب تا نشوند و خیلی با احتیاط ورق می زنند و بعد هم کتاب را می گذارند توی کتابخانه و به زور به این و آن امانت می دهند. آنها فقط یک دلیل قانع کننده برای این نوع پاسداشت کتاب دارند؛ عمر کتاب طولانی می شود.

کتاب برایشان به مثابه تنه درختی است که نباید رویش یادگاری نوشت. کتاب برایشان به مثابه تلویزیونی است که نباید پیچ های پشتش را باز کرد وگرنه از ارزش می افتد. کتاب برایشان مسواک و شانه یی است که نباید به کسی قرضش داد. کتاب برایشان حریم شخصی است که نباید با کفش تویش رفت و ردپایی گذاشت. کتاب هایشان هیچ وقت به لکه چای آغشته نشده. کتاب هایشان هیچ وقت بوی کسی غیر از خودشان را نگرفته، کتاب هایشان هیچ وقت جاهای عجیب و غریب را تجربه نکرده، خطی غیر از حروف ریز تایپ شده به هم چسبیده لای خطوط شان و حاشیه سفید ورق هایشان خودش را جا نکرده، چیزی لای صفحاتش جا نمانده. کتاب هایشان تاریخ ندارد. اگر کتاب شناسنامه یی نداشت و معلوم نبود که تاریخ نشرش مال سال 1365 است، فکر می کردی همین الان از کتابفروشی خریده. اما کتاب ها مگر می گذارند که تاریخ ازشان نگذرد؟ برخلاف میل صاحبان شان صفحات سفید شروع می کنند به زرد شدن، شروع می کنند به پیر شدن و شکننده شدن. این است که نمی شود همه چیز را آکبند نگه داشت.

نمی گویم بردار کتاب را خط خطی کن یا چای را بریز رویش و قند را بزن توی چای و بگذار دهانت اما وسواس زیادت را کنار بگذار و اگر از جمله یی خوشت آمده زیرش خط بکش. اگر خط داستان را گرفته یی و داری یک داستان دیگر ازش می سازی یا اگر اتفاق بعدی را که در صفحات دیگر قرار است بخوانی، پیش بینی کرده یی در حاشیه کتاب بنویس. اصلاً خودکارت رابردار و در حاشیه کتاب «وی» بکش. بعد کتاب خودش تبدیل می شود به یک داستان مستقل. سال ها بعد ورقش می زنی و یادت می آید که کجا خوانده بودیش، وقت خواندنش چه چیزهایی توی سرت می گذشت یا کتاب را به چه کسانی قرض داده بودی. داستان خودت را قاطی داستان کتاب کن.
کتاب قلمروی است که باید فتحش کرد وگرنه سال ها بعد به دست آدم های دیگر، به دست زمان فتح می شود. قبول ندارید نه؟

+مرضیه رسولی



آدم‌هایی که بی‌خداحافظی رها می‌کنیم، روابط انسانی که پایانشان نقطه نمی‌گذاریم و دوستی‌های گرمی که بی‌هوا معلق می‌گذاریم مثل تفنگ چخوف بر دیوار زندگی ما آویزان می‌مانند، آماده شلیک، و وبال و سنگین.


+نفیسه مرشدزاده


در دو سال اخیر مطالب زیادی درباره تاثیر علاقه در انتخاب شغل خوانده ام. در نقطه ای متوجه شدم  مسئله دنبال کردن علاقه از یک سخنرانی استیو جابز در سال ۲۰۰۵ داغ‌تر شده چون جابز در آن سخنرانی گفته است:

You’ve got to find what you love...The only way to do great work is to love what you do. If you haven’t found it yet, keep looking, and don’t settle

در این مدت هر مطلبی در این باره میخواندم (find your passion) به نوعی موید این مطلب بود که یک شغل مورد علاقه در دنیای بیرون برای هر کسی وجود دارد که اگر آنرا پیدا کند دیگر شاد و موفق و ثروتمند خواهد شد و فقط کافی ست آنرا پیدا کند و انجامش بدهد تا این اتفاق بیفتد!
و با خودم میگفتم اگر شاد و موفق و ثروتمند نیستم علتش این است که هنوز شغل مورد علاقه‌ام را پیدا نکردم! اما سوال این بود که اگر هیچوقت پیدایش نکردم چه؟ اصلا این جستجو باید تا چه زمانی ادامه داشته باشد؟
رمان میگذشت و من همچنان همه جا همین حرف (find your passion) را میخواندم و از افراد مختلف جملاتی با همین مضمون میشنیدم. به تجربه برای من ثابت شده بود که اگر فقط با داده هایی مواجه میشوی که مرتباً اطلاعات قبلی‌ات را تائید میکنند احتمال
بسیار زیادی وجود دارد که متوجه یک قسمت مهم موضوع نشده باشی.
این موضوع زمانی برای من روشن تر شد که چند سخنرانی از استادیار دانشگاه Cal Newport دیدم و مطالبی از ایشان خواندم که دقیقاً عکس این موضوع را پیشنهاد میدادند :

Passion comes after you put in the hard work to become excellent at something valuable, not before. In other words, what you do for a living is much less important

در کتابی به نام So Good They Can’t Ignore You هم همین مطلب با مثال های فراوان و بر اساس تحقیقات دانشگاهی توضیح داده شده است.
واقعیت این است که شاد و ثروتمند بودن فقط به شغل ربط ندارد و موفقیت شغلی هم فقط به علاقه مربوط نیست. وقتی در کارت خوب شدی، متمایز بودن را تجربه خواهی کرد، آنوقت علاقه به کارت بیشتر و بیشتر میشود. این موضوع کاملاً طبیعی ست، چون شروع به دریافت فیدبکهای مثبت از سمت رئیس‌/همکاران‌/مشتریان خدمات یا محصولاتت خواهی کرد. و موفق بودن و تحسین شدن اغلب احساس خوبی در انسان ایجاد میکند.

درس دیگری که از این موضوع میتوان گرفت این است که به صرف اینکه فردی موفق یا مشهور جمله جالبی را به زبان آورده است دلیل بر درست بودن آن نمیشود! آن حرف در بهترین حالت یک تجربه ی شخصی ست و نه بیشتر.


ابراهیم گلستان در قسمتی از نامه‌اش به سیمین نوشته اگر کسی از من تعریف کند و من تعریف او را قبول کنم باید قدرتِ او را از خودم بیشتر ببینم و به قدرت قضاوت او اعتقاد داشته باشم. البته آدم‌هایی که از من بهتر بفهمند کم نیستند اما همه نیستند، فرض هم که باشند من تا اول خودم از غربال رد نشوم به غربالی که دست دیگران است چرا خودم را بسپارم؟