دچــآر باید بود..

نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست..

دچــآر باید بود..

نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست..

۱۱۶ مطلب با موضوع «حرف های دیگران» ثبت شده است


نزدیکانی دارم دور، دوستانی دارم غریبه، آغوشی دارم خالی، افکاری دارم بیهوده، خاطراتی دارم گم و آینده ای دارم مبهم..در نتیجه، برای داشتن این همه توانایی و دارایی باید خوشحال باشم، اما نیستم!

من باید خیلی چیزها باشم که نیستم، می توانم به جرات بگویم که باید خیلی چیزها نباشم و هستم.

اما فقط یک چیز مهم است و آن اینکه من باید خوشحال باشم، اما نیستم. نیستم.



راستش فکر می‌کنم وقتی آدم‌ها شروع به توضیح دادن خودشان، کارهایشان، انتخاب‌هایشان و... می‌کنند، این یعنی به خودشان، کارهایشان، انتخاب‌هایشان و... اعتماد ندارند! یعنی با انتخاب هایی که انجام داده اند کامل نیستند و خودشان هم حس می‌کنند یک جای ماجرا می‌لنگد.

اما به جای عیب یابی شروع می‌کنند به بلند بلند توجیه کردن خودشان. شاید اشتباه فکر می‌کنم اما وقتی به کاری که می‌کنیم اعتقاد داریم، انقدر آن را توی بوق نمی‌کنیم. اگر فکر می‌کنیم روشنفکری، اندیشمندی، چیزی هستیم، اگر فکر می‌کنیم کار درستی کرده‌ایم که مثلا ازدواج کرده‌ایم یا ازدواج نکرده‌ایم، رابطه‌ای را خواسته‌ایم یا نخواسته‌ایم، در ایران زندگی می‌کنیم یا نمی‌کنیم و... هیچ‌کدامشان توی بوق کردن ندارد! واقعا ندارد اگر واقعا روشنفکریم مثلاً. یا از انتخابمان خوشحالیم. یا واقعا حالمان از «کوچه‌ها و خیابان‌های آشغال و کثافت تهران و ایران و مردم سبک‌مغزی که زندگی کردن در آن را انتخاب کرده‌اند» به هم می‌خورد و از زندگی مدرن جهان اولی‌مان راضی هستیم.

راستش همیشه فکر کرده‌ام درست وقتی که شروع به توضیح دادن درباره‌ی انتخاب‌هایمان می‌کنیم، یعنی بهشان شک داریم. شبیه وقتی که یک نفر در یک مهمانی از ما می‌پرسد:« چرا این پیراهن را پوشیدی؟» و ما شروع می‌کنیم به توجیه کردن. در حالیکه جواب خیلی ساده‌ است:«پوشیدمش، چون دوستش دارم. چرا می‌پرسی؟» یا ساده تر، فقط لبخند میزنیم و حتی نیازی به توضیح انتخابمان نمیبینیم. فکر میکنم به جای توجیه تصمیمی که متوجه شده ایم آنطور که فکر میکردیم نبوده، باید ببینیم کجای کار میلنگد، بعد تغییرش دهیم یا با شرایط و نتایج حاصل از آن کنار بیاییم. این شکلی به بقیه و مهم تر از آن خودمان احترام گذاشته‌ایم. هووم؟



I'm an all right bloke really. I swear I am, when it's When stuff's normal.


http://s9.picofile.com/file/8306534800/Black_Mirror_S03_E03_480p_AriaMovie_060855_2017_09_05_14_42_44_.JPG


http://s8.picofile.com/file/8306534818/Black_Mirror_S03_E03_480p_AriaMovie_060908_2017_09_05_14_42_46_.JPG

Black Mirror | Shut Up and Dance | Season 3 | Episode 3

..چی بگم از این اپیزود+

سخن اوست که گفت: اگر صدیق را ساکن بینید بر آن اعتماد مکنید تا وقتی که علتی در میان افتد، مالی یا جاهی یا علمی آن سکونت هیچ نماید. و همه در پوستین یکدیگر افتند، چنانک جمعی سگان آرمیده بودند و ساکن شده یکی گفت: "عظیم آرمیده سگانی اند" گفتم: " شکنبه ای در میان ایشان انداز" در انداخت و دید آنچ دید


جوان ترها باید یاد بگیرند در انزوا زندگی کنند و تا جایی که ممکن است تنها باشند. از نظر من یکی از مشکلات جوان های امروزی آن است که سعی میکنند دائماً دور هم جمع شوند و سر و صدا راه بیاندازند و دیوانه بازی در بیاورند.

این میل دیوانه وار به دور هم جمع شدن، برای فرار از تنهایی، میتواند نشانه ی یک بیماری باشد. هر انسانی باید از کودکی یاد بگیرد که چطور وقتش را به تنهایی بگذراند و حوصله اش سر نرود.

قرار نیست ما، انسان هایی منزوی باشیم، اما باید بلد باشیم که به تنهایی با خودمان رو به رو شویم و در این رویارویی میتوان چیزهایی یاد گرفت که به شکل دیگری نمیتوان آموخت.


+آندری تارکوفسکی


گفته بود نمی خواهم رمانتیک بازی دربیاورم. بله! این ترکیب "رمانتیک بازی" از دهان او بیرون آمد انگار که گفته باشد "بچه بازی" یا یک چنین چیزی. بعد یک دسته پرنده را توی آسمان نشانم داد و گفت: من همیشه به رفتار پرنده ها دقت می کنم..
و درست چند ثانیه قبل از این که اتفاق بیفتد گفت: حالا اون پرنده ای که آخره جاشو با یکی دیگه عوض می کنه. نگاه کن!..نگاه کردم و از این که بدون این که بخواهد رمانتیک بازی دربیاورد انقدر پرنده ها را حفظ بود کیف کردم.

بعد گفت: وقتی یک جمعیت مورچه می بینی جرات نمی کنی بهشون نزدیک بشی مهم نیست اون ها چقدر ضعیفن مهم اینه که قدرت همیشه در با جمع بودنه..اون هایی که تنهان همیشه..؟! دنبال یک لغت مناسب می گشت تا بتواند جمله اش را کامل کند گفتم: آسیب پذیرترن؟
این چندمین بار بود که من کلمه هایش را حدس می زدم. گفت:آره! آسیب پذیر! آسیب پذیرترن...
و همان وقت یک پرنده ی تنها را در وسط آسمان نشانم داد و گفت: نگاه کن! من همیشه وقتی این پرنده های تنها رو می بینم یاد خودم می افتم..
این را که گفت نگاهمان قفل شد روی بال زدن های پرنده ی تنها و تا چند دقیقه هیچ کدام چیزی نگفتیم. خب واقعیتش این است که قرار نبود رمانتیک بازی دربیاوریم.


+صدیقه حسینی


پرویز عزیزم نامه ی تو دو سه روز پیش برای من رسید نمی دانم چرا تا امروز برای آن جواب ننوشتم. ولی امروز بی اختیار حس کردم که باید برای تو نامه بنویسم. حالا ساعت 10 شب است همه خوابیده اند و من تنهای تنها توی اتاقم نشسته ام و به تو فکر می کنم اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید. در من نیرویی هست. نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می کنم و می بینم که در این زندان پابند شده ام. من اگر تلاش می کنم تا از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای دیدن دنیا های دیگر و سرزمین های دیگر جالب و قابل توجه است نه. من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه ی دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد. من می خواهم زندگی ام بگذرد. من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای این که زندگی را دوست دارم. پرویز حرفهای من نباید تو را ناراحت کند. امشب خیلی دیوانه هستم. مدت زیادی گریه کردم. نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم . تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند. مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم. پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم کاش می توانستم مثل آدم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم. کاش یا لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند. کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند. کاش می توانستم برای کلمه ی موفقیت ارزشی قایل بشوم. آخ تو نمی دانی من چه قدر بدبخت هستم. من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم. من خیلی تنها هستم امروز خودم را توی اینه تماشا می کردم. حالا کم کم از قیافه ی خودم وحشت می کنم. ایا من همان فروغ هستم همان فروغی که صبح تا شب مقابل اینه می ایستاد و خودش را هزار شکل درست می کرد و به همین دلخوش بود . این چشمهای مریض . این طئرت شکسته و لاغر و این خط های نابهنگام زیر چشم ها و پیشانی مال من است ؟ به خودم می گویم چرا تسلیم احساساتت می شوی ؟ چرا بی خود زندگی را سخت می گیری ؟ چرا از روزهایی که می گذرد و دیگر تجدید نمی شود استفاده نمی کنی ؟

پرویز جانم استقامت کردن کار آسانی نیست . نا امیدی مثل موریانه روح مرا گرد می کند . ولی در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام گاهی می خندم و گاهی گریه می کنم اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم . می خواهم بروم گم بشوم . با این اعصاب مریض نمی دانم سرانجامم چه می شود. خیلی چیزها را نمی خواهم برای تو بنویسم پرویز کار من خیلی خراب است . اگر از اینجا نروم دیوانه می شوم . وقتی می گویم باور کن امروز توی خیابان نزدیک ظهر حالتی به من دست داد که به کلی نا امیدم کرد هیچ کس نمی تواند درد مرا بفمد همه خیال می کنند من سالم و خوشبخت هستم در حالی که من خودم خوب حس می کنم که روز به روز بیشتر تحلیل می روک گاهی اوقات مثل این است که در خودم فرو می ریزم . وقتی دارم توی خیابان راه می روم مثل این است که بدنم گرد می شود و از اطرافم فرو می ریزد . من هیچ موضوعی را بزرگ نمی کنم حتی از گفتن بسیاری از ناراحتی هایم خودداری می کنم تا اطرافیان خیال نکنند که من ادا در می آورم . اما تو این را بدان که من دیگر نمی توانم تحمل کنم . دلم می خواست یک نفر بود که من با اطمینان سرم را روی سینه اش می گذاشتم و زار زار گریه می کردم . یک نفر بود که مرا با محبت می بوسید . پرویز بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم را راضی نمی کند گاهی اوقات پیش خودم فکر می کنم که به مذهب پناه بیاورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم . بلکه از این راه به آرامش برسم اما خوب می دانم که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با نا امیدی به خاکستر آن خیره می شوم و به زن های خوشبختی فکر می کنم که توی خانه ی شوهریشان با رؤیاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته هاشان را نشخوار می کنند .


+از نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور


Larry: So, Anna tells me your bloke wrote a book. Any good?
Alice: Of course.

Larry: It's about you, isn't it?
Alice: Some of me.
Larry: Oh? What did he leave out?
Alice: The truth.

Closer 2004 Mike Nichols Drama film/Melodrama ‧ 1h 44m 7.3/10IMDb


http://bayanbox.ir/view/5931579190999812246/4284529-closer-movie-quotes-alice-ayres-quotes.jpg


«آلیس» تنهاست و آسیب پذیر. جذابیت و عدم‌جذابیت او هر دو در همین خصوصیت نهفته است. او می‌داند که به جز زیبائی ظاهرش چیزی برای عرضه ندارد. پس سخت تلاش می‌کند که نشان دهد جز آن چه بقیه می‌شناسند و می‌بینند هم چیزی در چنته دارد. ظریف‌ترین طیف احساسات و انگیزه‌های غیر‌قابل‌بیانی که «نزدیک‌تر» موفق به تصویر کردنشان می‌شود در شخصیت «آلیس» جلوه‌گر می‌شود. به عنوان مثال «آلیس» در سکانس صحبت با «لری» در گالری نا‌امیدانه سعی می‌کند وانمود کند که با آنچه در کتاب «دن» تصویر شده متفاوت است و حقیقت درباره او در کتاب بیان نشده. 



Dan: I fell in love with her, Alice

Alice: Oh, as if you had no choice? There's a moment, there's always a moment - 'I can do this, I can give in to this, or I can resist it.' And I don't know when your moment was, but I bet you there was one


Closer 2004 Mike Nichols Drama film/Melodrama ‧ 1h 44m 7.3/10IMDb 


http://bayanbox.ir/view/3326331588127594648/photo-2017-08-11-02-02-08.jpg


«نزدیک‌تر» کاوشی است در مفهوم عشق، تعهد، و شهوت در زندگی مدرن. کاوشی صریح و بی‌رحمانه در سوال‌های اساسی و هستی‌شناسانه‌ای که با نحوه زندگی مدرن پیوندی ناگسستنی دارند. «نزدیک‌تر» ما را به میان روابط پیچیده چهار نفر پرتاب می‌کند. آنها به دنبال شناخت هم، کسب لذت، احساس امنیت و دریافت حقیقت هستند. نا‌امیدانه پاسخ‌هایی را جستجو می‌کنند که انگار نمی‌خواهند بدانند و ناباورانه در برابر این حقیقت عریان قرار می‌گیرند که: "آنکه بیشتر دوستش داریم بیشتر از هر کس دیگر توانایی ضربه زدن به ما را دارد."

شاید بعضی از دیالوگ‌ها  متظاهرانه باشند اما لحظات درخشان زیادی در میان آنها هست که به عمق روابط زن و مرد (به صورت کلی) و روابط جنسی (به صورت خاص) در زندگی مدرن نزدیک می‌شوند و انگیزه‌ها و کنش‌هایی را وا‌کاوی می‌کنند که در روابط سنتی میان زن و مرد صادق نبودند ولی متاسفانه، یا چنانچه در ادامه می‌خوانیم، خوشبختانه جزء جدایی‌ناپذیر زندگی مدرن محسوب می‌شوند.
در جوامع عقب‌مانده و سنتی آنچه که یک زن و مرد را به هم پیوند می‌دهد و مانع از جدایی‌شان می‌شود خیلی بیشتر از یک کشش دو‌سویه و عشق است. شاید حتی بتوان گفت بیشتر جبر زمانه و اقتضائات اقتصادی، ‌اجتماعی و فرهنگی هستند که یک رابطه را حفظ می‌کنند. از یک طرف مسائل اقتصادی به خاطر عدم وجود استاندارد‌های حداقلی از تامین و بیمه هستند. آنقدر ناامنی و نگرانی از آینده وجود دارد که زن و مرد باید دست به دست هم بدهند و تمام نیرو و جوانی خود را صرف تامین حداقلی از امنیت و آسایش کنند. در واقع هدف در زندگی به جای «زندگی در سر‌پناه» تبدیل می‌شود به «تلاش برای تامین سر‌پناه».

از سوی دیگر مسائل اجتماعی وجود دارد. در جامعه‌ای چنین سنتی که انسان‌ها همه به کار هم کار دارند و هر کسی پیروی بی‌چون‌و‌‌چرا از هنجارهای پذیرفته شده جامعه را نپذیرد محکوم به طرد است، یک زن به تنهایی چقدر شانس دارد؟ آیا کوچکترین حقوق زندگی و حتی امنیت‌های جانی برای او موجود است که مثلا بتواند هر موقع که خواست مثل یک انسان آزاد از خانه خارج شود و هر کجا خواست برود؟ آیا جز این است که باید -چه زن و چه مرد- باید به خاطر تبعیت نکردن از نورم‌های جامعه جواب پس بدهند و شعور اجتماعی هنوز به آن حد نرسیده که به حریم خصوصی بقیه احترام گذاشته شود؟ در حقیقت بعد از جدایی، یک زن آنقدر محدود می‌شود که خود به خود همه فرصت ها از او دریغ می‌شوند. مسائل مذهبی و اعتقادی و بافت اجتماعی هم هستند که باعث می‌شوند فرصت‌های بعدی فو‌ق‌العاده کم شوند. در واقع روابط زن و مرد عبارت است از آویزان شدن دو نفر به هم و تقلا برای زندگی. در چنین جامعه‌ای شکل روابط خیلی متفاوت است هم معنی با هم بودن فرق دارد و هم معنی جدا شدن. در چنین جامعه‌ای جدا شدن یک زوج مساوی است با مشکلات جدی و در یک کلمه ویران شدن دو زندگی به طوری که باز‌سازی آن مشکل و حتی غیر‌ممکن می‌شود.

اما در زندگی مدرن شکل روابط کاملا متفاوت است. به خاطر عدم نیاز و وجود امنیت‌های همه جانبه و همچنین بالا بودن شعور اجتماعی و اینکه دیگر افراد دخالت و فضولی‌ای در زندگی خصوصی هم نمی‌کنند، هر چند نه صد‌در‌صد اما می‌توان گفت معنی و مفهوم تعهد و مسئولیت و حتی عشق کمی فرق کرده است.

می‌توان گفت «نزدیک‌تر» از دیدگاهی انتقادی و آسیب‌شناسانه به شکل مدرن روابط می‌پردازد و شاید با سردی و تنهایی‌ای که در فیلم موج می‌زند، مخاطب را به دیدگاهی منفی درباره شکل مدرن روابط مرد و زن برساند. اما به نظر من لزوما اینطور نیست و با وجود اشکالات و نارسایی‌های زیاد، نمی‌توان مثل افراد سنتی که وجود این‌طور تلخی‌ها در زندگی مدرن را به مفهوم بد بودن زندگی مدرن و خوب بودن و بر حق بودن روابط سنتی می‌دانند قضاوت کرد. مثلا یک فرد سنتی خواهد گفت می‌بنید چطور آزاد بودن باعث می‌شود همه به دنبال شهوت خود بروند و جملات کلیشه‌ای مثل «کانون خانواده‌ از هم بپاشد» یا زندگی‌ها نابود شود. اما در یک نگاه دوباره می‌بینیم که لزوما اینطور نیست.

وقتی زن و مرد هر کدام جاه‌طلبی‌های کاری و حرفه‌ای خود را دارند و صبح‌ها هریک سوار بر اتوموبیل خود به سر کار و ساختن زندگی خود می‌رود؛ مطمئنا مفهوم تعهد و مسئولیت فرق خواهد کرد. در این شرایط آنچه زن و مرد را به هم پیوند می‌دهد از حسابگری‌های اقتصادی و یا اقتضائات اجتماعی خالی است. و بر خلاف آنچه افراد سنتی و مذهبی دوست دارند بنمایند این روابط میتوانند خیلی درست‌تر، انسانی‌تر، و خالص‌تر باشند. ‌

«جود لاو» در سال 2003 در فیلمی به نام «الفی» به ایفای نقش پرداخت که تعمقی بود در همین مورد. «الفی» خودش باز‌سازی فیلم دیگری به همین نام در دهه 60 بود. در «الفی» دهه 60 جدا شدن مرد از زن ضربه بزرگی برای زن بود و برای او مشکلات و ناراحتی های زیادی به وجود می‌آورد. به طوری که تعهد و مسئولیت حکم می‌کرد روابط مرد و زن پابرجا بماند و در واقع ترک کردن زن به خودخواهی و حتی وحشیگری ظالمانه مرد تعبیر می‌شد. اما در بازسازی «الفی» به تفاوت‌های به وجود آمده در این فاصله توجه شده است. در الفی سال 2003 تنها چیزی که مرد و زن را به هم پیوند می‌دهد کشش و عشقی است که بین آنها وجود دارد. در واقع آنها به جز اینکه از با هم بودن لذت می‌برند دلیل دیگری برای با هم بودن ندارند.

اما روابط مدرن نقاط تاریک و بی‌پاسخ زیادی هم دارند. مرز عشق و شهوت کجاست؟ در یک رابطه دو سویه تا کجا عشق است و از کجا سوءاستفاده؟ آیا روابط جنسی آزاد و تعهد در زناشویی جمع‌ناپذیرند؟

اینجاست که وارد دنیای پیچیده روابط مدرن می‌شویم. در واقع «دن» به این خاطر محتاج «آنا»ست که «آنا» به او احتیاجی ندارد. اما وقتی «آنا» به او وابسته باشد پس «دن» دیگر دلیلی برای داشتن کشش به او نخواهد داشت و این معمای روابط مدرن ماست. چه جواب آن را در بازگشت به سنت‌ها بدانیم یا روابط مدرن را با همین سوراخ‌ها و خلاءها قبول کنیم به هر حال سوالات بی‌پاسخ زیادی به جای خواهند ماند.

فیلم آکنده از عکس العمل‌های ظریف، نگاه‌های معنی دار و دیالوگ‌های فوق العاده ای است که هم در نگاه اول معنی دارند و هم بعد از پایان فیلم مخاطب را متوجه اشاره‌های پنهان در پس خود می‌کنند. «نزدیک‌تر» شاید یک شاهکار بی بدیل نباشد اما فیلم عمیق و پرظرافتیست که ارزش یک بار تماشا را دارد!

+منبع : miladico.blogfa.com


زمانی که همه از تسلیم و پارسایی سخن می گویند، فروغ فرخزاد خلاف آمد رسم مألوف، از نافرمانی و عصیان  سخن می گوید و بند ناف خود را از قدرت مطلق می گسلد. شجاعت فروغ در شعر فارسی دست کم برای اولین باز آنجایی نمود پیدا می کند که از «منِ» شخصی سخن می گوید، در حالی که شعر فارسی در کلیت خویش از گفتن من واهمه داشته است. هنر فروغ در جایی تجلی می یابد که از پیوند سست دو نام در یک دفتر می گوید و به سفارش زمانه اهمیتی نمی دهد و تلاش می کند زنِ خوبِ فرمانبرِ پارسا نباشد.



کوچکتر که بودم هر وقت از کسی شکایت می کردم و میگفتم ببین فلانی در حقم چه کرد و چه گفت و چرا اصلا من نباید مقابله به مثل کنم و چرا نباید به رویش بیاورم و چرا باید از من انتظار برود که سکوت کنم و از کنارش رد شوم، مادرم می گفت: تو خوبِ خودت را باش. بدِ باقی را ول کن.
الان در اینجای زندگی، از خیلی چیزها مطمئن نیستم و به خیلی چیزها ایمان ندارم. اما این یک قلم را به یقین می دانم که وقتی دست دوستی به کسی دادم، به تمامی بوده. وقتی هم از کسی بریدم که چیزی باقی نمانده بود. در تمامی بودنها، به تمامی بوده ام و هرگز جایی و کنار دوستی و رفاقت، نصفه نیمه نبودم و همچنان نصفه نیمه بودن را برنتابیدم. اگر کسی را دوست داشتم از ته قلبم بوده. خوشبختی دوستم را از ته قلبم جشن گرفته ام و برای غمش با جان غمگین شده ام. خیلی هاشان حتی شاید خبر ندارند که وقتی آن طرف از دلشکستگی و شکست و خاموشی حرف زده اند، این طرف من چنان اندوهگین شده ام انگار که داستانشان بر سر خودم رفته. همینطور وقتی برای مدتی طولانی نصفه نیمگی دیده ام، تاب نیاورده ام و همه چیز را رها کرده ام.
وقتی همه خوب ِخودت را کف دستت می گیری، شایسته نیست که با ول نکردن بد، تاوان بدهی.



اگر تمام افراد دربارۀ شناخت اشتراک نظر نداشته باشند، این شناخت نیست، بلکه طبق تعریف اعتقاد است. شناخت باید انتقال پذیر باشد.

+ژان پیاژه


جک نیکلسون، بازیگر مشهور آمریکایی، می‌گوید: «من به آداب معاشرت خیلی فکر می‌کنم. این‌که چگونه یک بشقاب را به فرد دیگری بدهم. این‌که برای صدا کردن فرد دیگری در اتاق دیگر، فریاد نزنم. در اتاق را بدون در زدن باز نکنم. به خانم‌ها اجازه دهم پیش از من وارد جایی شوند. هدف این قوانین بی‌نهایت ساده ساختن یک زندگی بهتر است. من به رفتار و حرکاتم و البته آداب معاشرت خیلی توجه می‌کنیم. این‌ قوانین زبانی ساده و قابل درک برای ایجاد یک احترام دوطرفه‌اند».

متاسفانه بسیاری از مردم احترام قائل شدن برای قوانین آداب معاشرت را  بی اهمیت می‌دانند. آن‌ها فکر می‌کنند رعایت آداب معاشرت فقط از طرفداران سرسخت زیبایی سر می‌زند و این افراد رابطه خود را با زندگی واقعی قطع کرده‌اند. اما قوانین اصلی آداب معاشرت بسیار ساده است. این قوانین عبارتند از فرهنگ سخن گفتن، خوشرویی و تواضع، ظاهر پاکیزه و تسلط روی عواطف و احساسات خود. در اینجا با تعدادی از این قوانین آداب معاشرت آشنا می‌کنیم که هر فرد محترمی باید از آن‌ها آگاه باشد.

  1. اگر بگویید «شما را دعوت می‌کنم» یعنی هزینه را شما پرداخت می‌کنید. اگر بگویید «بیا بریم رستوران» یعنی هر کس باید هزینه مربوط به خود را پرداخت کند. در فرهنگ ایرانی رسم است که آقایان هزینه رستوران خانم‌ها را می‌پردازند. این‌که هر کس هزینه خود را بپردازد بسیار خوب است، اما در بعضی از موارد پرداخت همه هزینه توسط مردان نشانه احترام و شخصیت اجتماعی اوست.
  2. هیچ‌وقت بدون اطلاع قبلی به دیدار کسی نروید. اگر کسی سرزده به خانه شما بیاید، ممکن است اصلا آماده دیدار او نباشید. بهتر است پیش از رفتن به دیدار کسی تلفنی یا از طریق پیام کوتاه با او هماهنگ کنید. بسیاری عادت دارند حتی پیش از تلفن زدن به افراد پرمشغله، با یک پیام کوتاه با او هماهنگ کنند. جالب است بدانید در بریتانیا برای حل این مسئله راه حل جالبی در نظر گرفته‌اند. در این کشور رسم است که وقتی فردی سرزده می‌خواهد به دیدار زنی بیاید، زن کفش می‌پوشد، کلاه بر سر می‌گذارد، چتر به دست می‌گیرد و پشت در می‌ایستد. اگر مهمان را دوست داشته باشد به او می‌گوید: «همین الان از بیرون به خانه آمده‌ام» و اگر میلی به دیدار فرد نداشته باشد می‌گوید: «چقدر بد شد، داشتم از خانه بیرون می‌رفتم».
  3. در فضای عمومی که با کسی یا کسانی مشغول گفت‌وگو هستید، هیچ‌وقت موبایل خود را روی میز نگذارید. این کار نشان می‌دهد که این دستگاه نقش مهمی در زندگی شما بازی می‌کند، شما از اتفاقات پیرامون خود کسل شده‌اید و به محض این‌که بتوانید گفت‌وگو را پایان بدهید به سراغ موبایل خود رفته، اینستاگرام را چک می‌کنید، تلفن‌های‌تان را جواب می‌دهید یا مرحله جدید بازی مورد علاقه خود را شروع می‌کنید.
  4. اگر می‌خواهید دائما سرتان داخل گوشی‌تان باشد، هیچ‌وقت با نامزدتان قرار ملاقات نگذارید. شاید تا به حال این مورد را دیده‌اید که زن و مردی در رستوران یا کافه‌ای روبه‌روی هم نشسته‌اند و یکی از آن‌ها یا هر دو سرشان در گوشی‌شان است.
  5. یک مرد نباید کیف زن را حمل کند. این کار در فضای عمومی تصویر جالبی ندارد. اما خوب است که مردان هنگام نیاز، به خانم‌ها کمک کنند.
  6. اگر در کنار دوستی در حال قدم زدن هستید و او به کسی که نمی‌شناسید سلام کند، شما نیز باید به او سلام کنید.
  7. نحوه خوردن غذای خود را چک کنید. گاهی ما متوجه نیستیم که چگونه قاشق و چنگال‌ها را به دست گرفته‌ایم یا غذا را چگونه می‌خوریم. گاهی نحوه غذا خوردن ما، تصویر نامناسبی از ما در نگاه دیگران ایجاد می‌کند.
  8. باید تلاش کنید کفش‌هایتان همیشه تمیز باشند.
  9. از حرف‌های بی‌معنی و غیرضروری پشت تلفن پرهیز کنید. اگر نیاز دارید با کسی گفت‌وگو کنید، بهتر است با او قرار ملاقات حضوری بگذارید.
  10. اگر کسی با شما تندی کرد، نباید شما هم تلافی کنید و صدای خود را روی کسی که به شما توهین کرده بالا ببرید. خود را هم‌شان او نکنید. فقط لبخند بزنید و محل را ترک کنید.
  11. در کنار همسر یا نامزدتان به موازات او حرکت کنید. جلو یا عقب رفتن یکی از دو نفر تصویر درستی از زوج‌ها در نگاه دیگران ایجاد نمی‌کند. کنار هم راه رفتن نشانه هم‌شانی، تعادل در رابطه، تساوی و ... است.
  12. رانندگان باید به یاد داشته باشند که در روزهای بارانی، رانندگی آن‌ها باعث پاشیدن آب روی عابران پیاده نشود.
  13. دلیلی ندارد دیگران راجع به برخی موضوعات زندگی ما اطلاعاتی داشته باشند و پرسیدن در مورد این موضوعات هم کار دور از ادبی است. از این موضوعات می‌توان به میزان حقوق یا ثروت، مسائل خانوادگی، مشکلات پزشکی، ماجراهای عاشقانه، سن، مذهب و ... اشاره کرد.
  14. وقتی در سینما، تئاتر و سالن کنسرت، می‌خواهید وارد صندلی خود در ردیفی مشخص شوید، بهتر است حواس‌تان به افراد نشسته باشد. در این حالت بهتر است ابتدا مردان وارد شده تا شرایط را برای حضور راحت‌تر زنان فراهم کنند.
  15. یک مرد بهتر است هیچ‌گاه بدون اجازه زن با او تماس فیزیکی برقرار نکند. این موضوع یعنی این کارها غیرقابل قبول‌اند: گرفتن دست زن، تماس فیزیکی با زن حین گفت‌وگو و یا گرفتن دست یا بازوی او.
  16. اگر کسی شما را با حالتی غیرمودبانه صدا زد (مثلا: هی تو)، نباید پاسخ او را بدهید. شما باید نمونه‌ای از فردی با آداب معاشرت مناسب باشید که رفتار اجتماعی مودبانه و محترمانه دارد.
  17. قانون طلایی استفاده از عطر و ادکلن، رعایت تعادل و میانه‌روی است. اگر شما تا آخر شب همچنان بوی عطر خود را استشمام می‌کنید، یعنی دیگران از بوی عطر شما خسته شده‌اند.
  18. بهتر است در مکان های کوچک عمومی از حرف زدن طولانی مدت با تلفن همراه تان خودداری کنید. دیگران مجبور به شنیدن صدا و حرف های خصوصی شما نیستند! همینطور بهتر است حواستان به صدای خروجی از هدفون و موسیقی که میشنوید باشد. صدای هدفون های غیراستاندارد حتی زمانیکه روی گوش تان قرار دارند برای اطرافیان قابل شنیدن و معمولاً آزاردهنده است.
  19. در فضاهای بسته، ادب حکم می‌کند که افراد سیگاری برای کشیدن سیگار، از افراد غیرسیگاری اجازه بگیرند. البته به طور کلی کشیدن سیگار در فضاهای بسته کاری دور از ادب است.
  20. فرقی نمی‌کند چه کسی هستید- مدیر یک کمپانی، استاد دانشگاه، یک زن سالخورده یا یک دانشجو- وقتی وارد فضایی می‌شوید شما باید به دیگران سلام کنید.
  21. به حریم مکاتبات و چیزهایی که به صورت مکتوب بین دیگران رد و بدل می‌شود، احترام بگذارید. والدین نباید نامه‌های فرزندان خود را بخوانند. والدین باید به یکدیگر احترام بگذارند. گشتن جیب‌های طرف مقابل برای پیدا کردن یادداشت‌های عاشقانه، نامه یا چیزهای دیگر نهایت بی‌ادبی است.
  22. سعی کنید دنباله‌روی مد نباشید. بهتر است لباس‌های زیبا و مناسب- حتی اگر مد نیستند- به تن کنید تا لباس‌های به‌روز و برندی که در تن شما زشت و نامناسب‌اند.
  23. اگر پس از عذرخواهی بابت ماجرایی بخشیده شدید، دیگر به موضوع مورد نظر اشاره نکنید. باید سعی کنید در آینده دیگر چنین اشتباهاتی انجام ندهید.به یاد داشته باشید که یک عذرخواهی واقعی سه بخش دارد:1– متأسفم.  2– تقصیر من بود. 3– برای جبرانش چه کاری می توانم انجام دهم؟
  24. از بلند حرف زدن و خندیدن و همچنین زل زدن به دیگران دوری کنید. زل زدن به دیگران رفتار جالبی نیست.
  25. تشکر کردن از همسر، خویشاوندان و دوستان را فراموش نکنید. آن‌ها به شما کمک می‌کنند چون دوست‌تان دارند، نه به این دلیل مجبورند. کمک کردن وظیفه آن‌ها نیست، پس قدردان آن‌ها باشید.

میتوانید رفتارهایی که دوست دارید از دیگران ببینید یا رفتارهایی که از نگاهتان آزاردهنده ست را به این لیست اضافه کنید. گاهی مشکل، تنها ندانستن است.


+با کمی تغییر و ویرایش : ۲۵یاقانون آداب معاشرت که هر فردی باید آن‌ها را بداند


بودن در رابطه های طولانی تمرین میخواهد. تمرینِ درست گوش دادن، درست نگاه کردن به تمام غم ها و دردهایی که در رابطه بالا میاید و بعد "استفاده نکردن" از تمام نقطه ضعفهایی که دوستمان به ما نشان میدهد. درست رفتار کردن و مهم تر از همه "درک کردن "!
درک اینکه، تمام ما گمشدگانی هستیم که به رابطه ها پناه می‌آوریم تا آرام تر شویم، تا دیده شویم تا دوست داشتنی باشیم و ستایش شویم. تا همدردی داشته باشیم که ما را در آغوش بکشد و به ما امنیت بدهد. بودن در رابطه های طولانی مدت، گذشت میخواهد. آدمها که به ما نزدیک می‌شوند، میخواهند دیده شوند. آیا میبینید آنها را؟


 

ایرن ژاکوب: بیست‌وچهار سالم بود که در زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک بازی کردم. هنوز هم فکر می‌کنم یکی از دو فیلمِ مهمی‌ست که بازی کرده‌ام. آن فیلمِ دیگر هم قرمز است که کارگردانش کیشلوفسکی بود.
وقتی برای اوّلین‌بار دیدمش و درباره‌ی زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک حرف زد فکر کردم چرا می‌خواهد این نقشِ سخت را به من بسپرد؟ من که خیلی بازیگرِ مشهوری نبودم.
برایم توضیح داد که دلیلِ اصلی‌اش چشم‌های من است. گفت جوری نگاه می‌کنم که تماشاگر قانع می‌شود.یکی دو ماه گذشت و بعد فیلم‌نامه را برایم فرستاد. یک‌روزه خواندمش. عجیب‌ترین فیلم‌نامه‌ای بود که خوانده بودم. هنوز هم همین‌طور است.

زنگ زدم و گفتم «من باید شما را ببینم؟»
گفت «چی شده؟»
گفتم این دختره چرا این‌قدر آدمِ عجیبی‌ست؟»
گفت «چی‌کار کرده که عجیب است؟»
گفتم «چرا گاهی همه‌چی را از توی آن توپِ پلاستیکی می‌بیند؟»
گفت «تا حالا از این توپ‌ها نداشته‌ای؟ معلوم است نداشته‌ای، وگرنه تو هم ترجیح می‌دادی دنیا را از توی این توپ‌ها ببینی.»
گفتم «چرا باید دستش را بکشد روی تنه‌ی درخت؟ که چی؟»
گفت «تا حالا دستت را روی بدنه‌ی هیچ درختی نکشیده‌ای؟ معلوم است نکشیده‌ای. درخت آدم را آرام می‌کند. خیلی آرام. آرامشی که در درخت هست در وجودِ هیچ آدمی پیدا نمی‌شود. همین الان برو پارک و قدیمی‌ترین درختش را پیدا کن و دستت را بکش روی تنه‌اش. کِیف می‌کنی از این کار.»
شاید اگر آن روز این کار را نکرده بودم در صحنه‌ی آخرِ فیلم نمی‌توانستم آن‌جور با آرامش دستم را روی تنه‌ی درخت بگذارم.

 

+ترجمه‌: محسن آزرم


http://bayanbox.ir/view/1629414010211031075/The-Double-Life-of-Veronique-wWw.coffeeX.iR-267850-2017-07-31-13-08-39.jpg



" زبان" در جوامع بشری اُرگانی زنده است، گاهی شکوفا و پوینده به زندگی اش ادامه می دهد و گاهی بیمار می شود، گاهی هم می میرد و از بین می رود. " واژه" ها هم ناگزیر همین سرنوشت را دارند.
ولی کمتر پیش می آید که واژه ها دورو باشند، عمق معنایی شان چیزی باشد و متن کارکردی شان چیز دیگری. بلایی که بر سر واژگان ما آمده است: شهید، تمدن، اخلاق، حلال، حرام، انقلاب، مقاومت، خلوص نیت، تعهد، صلح، نماینده مردم، فقر، جهل، مسئولین..

+نادیا بدری زاده


هر عملی، ممکن است پیامدهای پیش بینی نشده ی فراوانی داشته باشد. حال اگر کسی به دلیل برخی از پیامدهای غیرقابل پیش بینی یک عمل، اصل آن عمل را مذموم بشمارد یا به خاطر اجتناب از پیامدهای آن عمل، اصل عمل را بایکوت کند دچار مغالطه ی "افتادن در سراشیبی شده" است.

اینکه آیا این نتایج پروا شده از آن، رخ خواهد داد یا نه، درواقع امر در قدم اول معین نمی‌شود؛ این اظهارنظر که تغییری در آن جهت، ماشه زنجیره‌ای از عکس‌العمل‌های فاجعه‌بار را خواهد کشید، چیزی است که معمولاً تضمینی برای آن فراهم نیست. لیکن، این استدلال در دفاع از وضع موجود (Status Quoْ) فراخوانده می‌شود. آنچه در این موارد درواقع نیاز است تا معین شود، احتمالی است که موجب رخ ‌دادن (یا رخ ندادن) نتایج مورد پروا می‌گردد.
بایستی دقت شود که حکم یک عمل، با حکم پیامدهای آن عمل یکسان نیست. می توان یک عمل را مجاز شمرد اما برای اجتناب از پیامدهای نامناسب آن عمل، تمهیداتی غیر از بایکوت کردن اصل عمل، در نظر داشت.

مثال 1: ما با اصل اجرای کنسرت موسیقی در شهرها، مشکلی نداریم. اما چه کسی تضمین می کند برگزاری کنسرت در شهرها، موجب برخی رفتارهای غیرمتعارف از سوی مردم نشود!
اصل عمل: اجرای کنسرت موسیقی.

یکی از پیامدهای احتمالی عمل: رفتار غیر متعارف از سوی برخی مردم

مثال 2: دغدغه ی ما ورود زنان به ورزشگاه نیست؛ دغدغه ی ما شعارهای زننده و خلاف عفتی است که توسط برخی از تماشاگرنماها سر داده می شود. آیا شما مناسب می دانید که زن و دختر خودتان در ورزشگاه ها، این الفاظ رکیک را بشنوند؟!- بهتر است زن ها وارد ورزشگاه نشوند تا الفاظ رکیک تماشاگران به گوششان نخورد.
اصل عمل: ورود زنان به ورزشگاه.

یکی از پیامدهای ممکن عمل: استعمال الفاظ رکیک توسط تماشاگرها



کامو آنقدرها هم به عقل اعتماد ندارد که سیستم فلسفی بسازد یا سیستمی را قبول کند. با این همه این قول او را نباید از یاد ببریم که در انتقاد از فلاسفه ی منکر عقل میگوید: " من از عقل بیزارم. یعنی نمیتوانم شک های خود را تحمل کنم."

پس در واقع انتقاد های او در این زمینه، متوجه راسیونالیسم(خردگرایی) است نه عقل.

کامو بحث در مورد ماورای این جهان را محال و بی ثمر میداند و فلسفه حقیقی اش این است که میداند یک ربع بعد از مرگ دیگر حیات نخواهد داشت.


+چند نامه به دوست آلمانی (با مقدمه ای درباره افکار و آثار کامو) | آلبر کامو | رضا داوری | دفتر مطالعات دینی هنر | 99 صفحه


تونی اردمان معلم بازنشسته‌ی موسیقی است. قلبش دیگر به‌خوبی سابق کار نمی‌کند، سگ پیرش نابینا شده و رو به مرگ است. تونی اردمان در آلمان جدی و خشک که زیاد شوخی و خندیدن به ریش دنیا سرش نمی‌شود، مدام درحال به سخره گرفتن زندگی با همه‌ی ارزش‌های مقبول و پسندیده و درست است و «باید این‌گونه باشد»(عشق آلمانی‌ها!) تونی اردمان دوست دارد خودش را به شکل و هیبت‌های دیگر درآورد. کلاه‌گیس به سر بگذارد و دندان مصنوعی ترسناک در دهان کند، صورتش را نقاشی کند و خود را آدم دیگری جا بزند...


http://www.asset1.net/tv/pictures/1024/341/movie/toni-erdmann-2016/Toni-LB-1.jpg


از ازدواج سابق‌اش دختری دارد سی‌وچندساله، مشاور در یک شرکت مشاوره‌ی بزرگ و چندملیتی که جاده صاف‌کن «تولید و سودآوری بیشتر» کارخانه‌ها و شرکت‌های نفتی‌اند و به خاک سیاه نشاندن هزار هزار کارگر و کارمند. دختری که هیچ‌وقت وقت ندارد، همیشه درحال تلفن‌های کاری است، کت‌وشلوارهای سرد و بی‌روح کاری می‌پوشد، مربی استخدام می‌کند که چطور «جدی‌تر، قاطع‌تر، برنده‌تر» باشد و به ماموریت‌های کاری در گوشه‌وکنار دنیا می‌رود تا «تخصص‌اش» را بفروشد: چطور سودآوری را بیشتر کرده و «جهانی‌تر» شویم و فوج فوج آدم بیکار کنیم. تونی به بخارست می‌رود تا دخترش را اتفاقی ببیند. آن‌چه می‌بیند زنی است غرق در جاه‌طلبی شغلی و تنها، و خسته، و غمگین و بدون هیچ چیزی که «دلخوشی واقعی» و زندگی به‌دور از بیزینس و حساب‌وکتاب و «نتورکینگ» باشد. دختری که نه واقعا می‌خندد، نه شوخی سرش می‌شود و نه مجالی برای خودش باقی گذاشته که یک دقیقه آن ماسک مداوم بیزینس را کنار بگذارد و خودش باشد. زندگی که حتا به‌رغم ناخن کبود و آسیب‌دیده پا، مجبوری کفش پاشنه‌بلندت را پا کنی و لنگ بزنی و درد و خون را قایم کنی تا «پرزنتیشن کاری» را بی‌نقص ارائه کنی...تلاش تونی برای نزدیک شدن دوباره به دخترش بی‌فایده و مایوس‌کننده است. پدر خداحافظی می‌کند، سوار تاکسی به مقصد فرودگاه می‌شود تا به آلمان برگردد...اما تونی دوباره سر شوخی‌اش می‌گیرد با جدیت دنیای عبوس و استرس‌آور...کلاه‌گیس‌اش را به سر می‌کشد و دندان‌های مصنوعی را در دهان می‌گذارد و خودش را در هیبت بیزینس‌من آلمانی در بخارست درمی‌آورد یا حتا جایی خود را سفیر آلمان در بخارست جا می‌زند. مثل برق هرجا که دخترش حضور دارد، سروکله‌اش پیدا می‌شود.نقش بازی می‌کند و خودش را به آدم‌های زندگی کاری دختر نزدیک می‌کند. اینس ابتدا جا می‌خورد و عصبانی می‌شود از این مسخره‌بازی تازه‌ی پدر، بعد تصمیم می‌گیرد پا به پای پدر بیاید و نقش بازی کند و...بالاخره این بازی به نتیجه‌های دیگر می‌رسد...فیلم ۳ ساعت تمام ما را روی صندلی سینما میخکوب و مجذوب کرد. خانم مارن آده، کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس این فیلم درجه‌یک می‌گوید برای خلق شخصیت تونی اردمان، پدرش را در ذهن داشت. پدر او هم دوست داشت نقش آدم‌ها و شخصیت‌های دیگر را بازی کند، پدر او هم روحش را به «سیستم» و «موفقیت شغلی» نفروخته بود. فیلم که یکی از بالاترین امتیاز های ممکن را دارد، در حین روایت پر جزئیات رابطه‌ی پیچیده یک پدر و دختر، کاملا سیاسی است با پیامی روشن: گرفتار و بیچاره و اسیر سیستم و سرمایه‌داری شدی؟ دست‌کم روانت را نفروش و Don't lose your humor...

+فرناز سیفی


http://bayanbox.ir/view/7853962372082283249/Toni-Erdmann-2016-1080p-BrRip-5.1CH-Ganool-30NAMA-207406-2017-06-25-11-01-54-Large.jpg


از نگاه من دیدن این فیلم خیلی سخته و صبر زیاد و حوصله پولادین میخواد..فکر میکنم تجربه ی تماشای یک درام طولانی روی پرده ی سینما خیلی متفاوت با تماشای اون در خونه و یک نمایشگر معمولیه..شوخی ها بی مزه ان و فیلم به اندازه ی سه ساعت حرف نداره..



روزهایی هست که با حفره‌ای در قلبت بیدار می‌شوی، با حفره‌ای در قلبت لباس می‌پوشی و از خانه بیرون می‌آیی، با حفره‌ای در قلبت کار می‌کنی، غذا می‌خوری، راه می‌روی، تظاهر به لبخند می‌کنی و در تمام این لحظات خیره‌ای به حفره که چگونه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود، وسیع و وسیع‌تر و همه چیز را در خودش فرو می‌بلعد: امید را، شوق را، توش‌و‌توان مواجهه با جهان را...
در این روزها که جانت در چنبرۀ سرما گرفتار است و حتا یاد عزیزترین آدم‌هایت هم، چه آنها که رفته‌اند و چه آنها که مانده‌اند، دلت را گرم نمی‌کند، در این روزهاست که آدمی عیار خویش را می‌یابد و می‌فهمد.
از روزهای دندان بر دندان فشردن حرف می‌زنم، از روزهای رها شدن به خویش در عمیق‌ترین لجه، از روزهای ظلمت در نیمروز...

+امیرحسین کامیار


همه ی بدبختی انسان‌ها ناشی از این است که با هم به زبان صریح و روشن حرف نمی‌زنند..


+طاعون | آلبر کامو | رضا سیدحسینی | انتشارات نیلوفر | 341 صفحه

+در ستایش آن‌هایی‌ که شهامت حرف زدن از دلخوری‌ها را دارند...