دچــآر باید بود..

ای رنج من، فرزانه شو و آرام بگیر..

دچــآر باید بود..

ای رنج من، فرزانه شو و آرام بگیر..

۱۲۸ مطلب با موضوع «حرف های دیگران» ثبت شده است


من یک تربیت فرهنگی رادیکال دارم؛ به من آموخته‌اند جلوی هر چیزی یک علامت سوال بگذارم. این زیر سوال بردن همه چیز، پایه و اساس سینمای مرا تشکیل می‌دهد.

+لارس فون تریه


http://lwlcdn.lwlies.com/wp-content/uploads/2017/02/the-house-that-jack-built-lars-von-trier-900x0-c-default.jpg



"آن‌چه را که غوغا روزی بی‌دلیل باور داشته است، چه کس می‌تواند با دلیل واژگون کند؟"
این از تکان‌دهنده‌ترین گُزین‌گویه‌هایِ نیچه است. هستند کسانی که هر جایی و برایِ هر کسی می‌خواهند روشنگری کنند، و روشنگری را دوایِ هر دردی می‌دانند. ایشان چنین می‌انگارند که جهل به باورهایِ غلط دامن می‌زند و با دانش می‌توان درهایِ حقیقت را به رویِ جاهلان گشود. غافل از این‌که جهل فقط از کمبودِ آگاهی پدید نمی‌آید. یعنی چنین نیست که با آموزشِ همگانی بتوانی کارخانه‌یِ تولیدِ روشنفکر و فیلسوف و دانشمند به راه بیندازی و جهل را ریشه‌کن کنی. این تصوری باطل است که همه از جهل و ظلمت گریزان‌اند و جاهلان نیز بی‌خبر از جهلِ خویش‌اند و همین که جرقه‌ای از علم ببینند بی‌درنگ به صفِ دوستارانِ حقیقت خواهند پیوست. نه! این‌گونه نیست.
بسیاری با جهل، زاده می‌شوند و جهلِ خود را شرفِ خود می‌دانند. مهم نیست که بر جهلِ خود چه نامی می‌گذارند؛ مهم این است که جهل را می‌خواهند و بر آن پای می‌فشارند. بارها دیده‌ام روشنگران را در حالِ روشنگری، آن‌جا که سایه‌یِ جهل بر همه‌چیز سنگینی می‌کرد. روشنگر می‌کوشید به جاهل بگوید که حقیقتِ به این روشنی را بنگر و آگاه شو. و به‌راستی حقیقی که می‌گفت چون خورشید می‌درخشید و روشن بود. امّا جاهل از جهلِ خودش دست نمی‌کشید. روشنگر نیز همچنان زور می‌زد و عرق می‌ریخت. روشنگر از جاهل در شگفتی بود و من از روشنگر در شگفتی که چه‌گونه از خود نمی‌پرسد: آیا کوششِ من بیهوده نیست؟ کسی که خورشید را نمی‌بیند، یا نابیناست یا نمی‌خواهد ببیند یا می‌بیند و خورشید را نمی‌خواهد، و در هر صورت می‌توان پی برد که او به روشنگری نیازی ندارد.
آن‌که اهلِ دانش و پژوهش است، «باور» را دستاوردِ خردورزی و آزمونگری می‌داند و با همین شناختی که از «باور» دارد به جنگِ باورهایِ دیگر می‌رود، و نمی‌داند که بسیاری از باورهایِ فراگیر بدونِ هیچ دلیل و برهانی در توده‌ها شکل گرفته‌اند. بنابراین می‌رسیم به سخنِ نیچه که می‌پرسد: چه کسی می‌تواند باورهایِ بی‌دلیلِ مردم را «با دلیل آوردن» از میان بردارد و حقیقت را به آنان بباوراند؟ مردمی که برایِ باورهای‌شان دلیلی ندارند، چه‌گونه می‌خواهند با دلیل به جنگِ باورهایِ نهادینه در خویش بروند؟ آن‌چه که از آغاز بدونِ دلیل برپا شده است، هیچ دلیلی قدرتِ واژگون کردن‌اش را نخواهد داشت. در باورهایِ بی‌دلیل، هیچ دلیلی، اثرگذار و کارگر نیست.



​یک روزی و روزگاری بود که فکر می‌کردم قرار بر اینست که روزگار ملاحظه حال آدم را بکند و هر جا کوتاهی کردی یک ارفاقی بکند که به سلامت از صحنه حادثه بگذری. نه که فلسفه زندگی باشد، ولی باور این بود که اگر موقع امتحان دو فصل از کتاب را نرسیدی درست بخوانی، سوالها باید حتما از آن شش فصلی که خوانده‌ای طرح شوند. اگر حواست نبود و قبل از رسیدن به گردنه حیران بنزین نزدی، ماشین باید انقدر یاری کند تا از گردنه رد شوی و بررسی به پمپ بنزین. اگر قبل از جلسه کاری خودت را آماده نکرده بودی، کارفرما هم زیاد راجع به موضوع نداند و به سلامت بجهی. مثال زیاد است: زیاد نان و شیرینی خوردی روزگار هوای قلبت را برایت داشته باشد و بی‌گدار که به آب زدی دستت را بگیرد و حواسش باشد که به ساحل سلامت برسی. انتظار "خوش شانس" بودن داشتم کلا از زندگی. فکر می‌کردم حالا دو روز با این آقای زندگی دور همیم، کلا ستارالعیوب باشد و هر جا ما کوتاهی کردیم برایمان حل کند تا  این دو روزه بگذرد.

یکی از آن بزرگترین نقطه‌های عطف، آن روزی بود که این انتظارات بیجا کلا به سر آمد. درسهای دو سال اول دکترا تمام شده بودند و بعد هم امتحان جامع داده بودم و آقای استاد گفته بود که یک جلسه‌ای بگذاریم با کمیته دکترا و خبرشان کنیم که تا به حال توی آزمایشگاه چه کرده‌ایم و سوالی اگر داشتند بپرسند. جلسه را رو به راه کردم و یک سری اسلاید درست کردم که صرفا توضیح می‌داد که ما تا به حال اینکار را کرده‌ایم و والسلام. سرم توی آزمایشگاه شلوغ بود و خیلی وقت صرف آمادگی نکردم. فکر کردم که حالا کار روزانه آزمایشگاه را توضیح می‌دهی و می‌رود‌. صبح ساعت هشت و نیم می‌رسیم و وسایل درست می‌کنیم و بعد از ظهر آزمایشها انجام می‌شوند و ما هم آن وسط می‌خوانیم و می‌نویسیم. توضیحش کار سختی نیست.

روز جلسه با خوشی و خرمی رسیدم و با همه سلام و علیک و صحبت کردم و اسلایدها را ارائه کردم ولی همان سوال اول را که پرسیدند، فهمیدم که روز خیلی خوبی نخواهد بود. سوالها رفتند توی تئوری انجام آزمایشها و برنامه‌های آینده و سوالهای ریزی در مورد برنامه من برای بررسی اثر ریزترین عوامل در نتیجه نهایی. منِ ناآماده هم در جواب تک‌تک سوالها گند زدم. جلسه که تمام شد‌ و اساتید رفتند، انقدر رنگم سفید شده بود که استاد راهنمای گرامی که ده دقیقه‌ای ساکت بود، وقتی دید در اندرون منِ خسته‌دل چه فغان و غوغایی است، در راه برگشت به ساختمان خودمان شروع کرد به دلداری دادن که حالا خیلی هم بد پیش نرفت ولی خودم می‌دانستم واقعیت چیست.

آن شب که رسیدم خانه و چند روزِ بعدش، کلا فکر جای دیگری نمی‌رفت به جز آن روز و مخصوصا لحظه پرسیدنِ یکی از سوالها که "این نموداری که نشون دادی با اونی که من انتظار داشتم یه خورده فرق داشت، توزیع ذرات اینجا چه جوری بود یعنی؟" و بعد تته پته خودم در جواب. اولش غر معمول را زدم که "قرار نبود" اینها از این سوالها بکنند و چرا اینها را پرسیدند. بعد به خودم گفتم که پسر جان، سرت را انداخته‌ای پایین و بدون آمادگی رفته‌ای توی قفس یک سری شیر و بعد می‌گویی "قرار نبود" بنده را اینطوری بدرند؟

فردای جلسه اگر گفته بودند که این آقا دانشجوی مناسبی نیست و خداحافظ شما، تا آخر عمر توضیح می‌دادی که "انداختنم بیرون چون یه سری سوال پرسیدن که قرار نبود بپرسن"؟ "بدشانسی آوردم"؟ اینجا مگر کتاب تن‌تن است که بی‌چتر نجات از طبقه بیستم بپری و انتظار داشته باشی بیفتی روی بوته کاه؟

در دو سال و نیم بعد سه جلسه با اساتید داشتم و برای همه مشق شب را آماده کرده بودم. برای دو تا از جلسه‌ها بچه‌های دانشکده‌های مختلف را روز قبلش دعوت کردم که یک جلسه تمرینی داشته باشم و هر چه سوال دارند بپرسند. جلسه آخر هم بعد از دو تا ارائه در کنفرانس بود و کلا آماده بودم. آن جلسه اول، که درست یازده سال پیش همین موقعها اتفاق افتاد، با تمام دردناک بودنش مسیرِ سالهای بعدش را عوض کرد و از این بابت خوشحالم. جلوی انتظارهای بیجا از زندگی هر موقع گرفته شوند خودش منفعت است.

دیروز دو تا از همکارها ایمیل زده بودند که فلانی یک کارخانه‌ای را بازدیدِ ایمنی کرده‌ایم و حالا در مورد مجوزهای کیفیت هوایش چند تا سوال داریم، یک جلسه یک ساعته بگذاریم و ما سوالهایمان را بپرسیم. قبل از جلسه نشسته بودم و مدارک موجود را با دقت می‌خواندم. بعد فکر کردم که حالا انقدر وقت هم نگذاشتی ایرادی ندارد، جلسه داخلی است و کارفرمایی در کار نیست و همکارها سوالهایشان را می‌پرسند و تو هم جواب می‌دهی. بعد صدای جلز و ولز آمد. یاد آن یازده سال قبلی افتادم که اساتید گرامی ما را نمک و فلفل و پودر سیر زده بودند و توی ماهیتابه سرخ می‌کردند‌ و مواظب هم بودند که تکه سرخ‌نشده باقی نماند. لبخندی زدم و بقیه مدارک‌ را خواندم. انتظار ارفاق داشتن اشتباه است، باید آماده بود.

+علی فرنود


خطرناک ترین اشتباه این است که قواعد یک بازی را بلد نباشی اما با دیدن جایزه هایش به شرکت در آن ترغیب شوی! (سونیا سمولک)

+اولین مصداقی که بعد از خوندن کلمه بازی به ذهنتون رسید؟


یک بار هم پرسید: زیباترین بیت یا کلام عاشقانه ای که الان به خاطر داری، کدام است؟!
بی هیچ درنگ و تاملی این بیت را زمزمه کردم:

نیاز است ما را به دیدار تو
بدان پُرهنر جانِ بیدارِ تو!

گفت از کیست؟ سعدی، مولانا و یا حافظ؟! گفتم: از هیچ کدام! از فردوسی است.
با حیرت نگاهم کرد و گفت تا آنجا که می دانم، فردوسی در شاهنامه از جنگ و نبرد و حماسه سخن گفته، او را با عشق چه کار؟!
گفتم: با این همه، ابیات و روایت های عاشقانه در کلام فردوسی کم ‌نیست. به طور خاص، داستان زال و رودابه از زیباترین و پرشورترین روایت های عاشقانه ی شعر فارسی است. زیباتر از منظومه های مشهور عاشقانه ای چون لیلی و مجنون و یا شیرین و فرهاد! عشقی روشن و  والا و بلند که بسیار طبیعی و بی تکلف است و به خفت و خواری و ذلت عاشق یا معشوق و نفی ارزشهای زندگی نمی انجامد. پرسید: حالا چرا این بیت؟ مگر این بیت از داستان زال و رودابه است؟!
گفتم: نه، اما به چشم من این بیت زیباترین سخن عاشقانه ای است که تا به حال شنیده ام. عاشقی که تشنه ی دیدار است. دیداری که به تمنای رنگ و رو و خط و خال نیست. بلکه دیدار با جان صاحب کمال و پرهنری است که روشن است و بیدار! تنها چنین دیداری شایسته ی اظهار نیاز است. 


+ایرج رضایی


در قطار بین شهری نشسته بودم. ساعت هشت شب بود. خسته بودم. چند روز قبل را روز و شب کار کرده بودم و برنامه‌ریزی سفری که حالا شروع شده بود مانده بود برای قطار. اولین تلفن را شروع کردم و داشتم ساعت حرکت قطار برگشت را از روی بلیط برای کسی که آن طرف خط بود می‌خواندم. اسم ایستگاه و ساعت حرکت را بلندتر از معمول گفتم که تاکید کرده باشم. مردی که آنطرف راهروی قطار نشسته بود درحالی که انگشت سبابه‌اش را جلوی دهانش نگه داشته بود تقریبن داد زد که "ساکت شو! باید ساکت بشی" چند ثانیه مکث کردم و ازش عذرخواهی کردم و مکالمه را با صدای آرامتر کوتاه کردم. مردی که کنارم نشسته بود به مرد عصبانی گفت اینجا واگن سکوت که نیست. بعد هم به من نگاه کرد و ابروهایش را بالا انداخت. می‌دانستم که کار خلاف عرفی نکرده بودم. می‌دانستم که وقتی مرد عصبانی با هم‌سفرش حرف می‌زد صدایشان از تلفن من بلندتر بود. اما از اول سفر هم دیده بودم که مرد عصبانی و هم‌سفرش به سختی و خیلی آرام حرکت می‌کنند. انگار اختیار مفاصلشان را نداشتند. اگر کوچک‌ترین مانعی سر راهشان بود نمی‌توانستند راه بروند. سر هر نیم ساعت هم می‌رفتند دستشویی و من هربار نگران بودم وسط راهرو کله‌پا شوند. بیمار بودند. نمی‌دانم چه اما یک بیماری مزمن که ذره ذره جانشان را گرفته بود. وقتی سرم فریاد زد یاد خودم افتادم که در اورژانس بیمارستان بارها سر پرستارهایی که می‌گفتند و می‌خندیدند داد زدم که "ساکت شوید. من درد دارم." برای همین ازش عذرخواهی کردم و تا وقتی از قطار پیاده نشد با تلفن حرف نزدم. حتی وقتی بعدتر خودش با صدای بلند با تلفن حرف می‌زد هرچقدر مرد کناریم ابرو بالا انداخت به رخش نکشیدم. به مرد عصبانی حق نمی‌دادم که سرم داد بکشد، اما درکش کردم. چون خودم هم حق نداشتم سر پرستارها داد بزنم یا به دکتری که آزمایش مغز استخوانم را انجام می‌داد و برای اینکه حواس مرا از دردش پرت کند یکسره حرف می‌زد بگویم "خفه شو و کارت را درست انجام بده." و وقتی کارش را درست انجام نداد و باید دوباره امتحان می‌کرد بگویم "ازت متنفرم"
البته ازبربودن همه حق و حقوق‌ کمکی به احساس آدم در موقعیت‌های این چنینی نمی‌کند. من از پزشک پرحرفم متنفر بودم و دلم می‌خواست پرستارهای بخش اورژانس خفه شوند. برای همین وقتی انسانی که دارد به وضوح رنج می‌کشد با تنفر به سمتم فریاد می‌کشد یاد تمام دفعاتی می‌افتم که از استیصال با تنفر سر کسی فریاد کشیدم. راستش بیشتر ازینکه از قربانی بودن در قطار ناراحت شوم آرزو کردم درگذشته در موقعیت فریاد زدن قرار نمی‌گرفتم.
می‌دانید بالاخره ما همه حق کسانی را پایمال کرده‌ایم و احساساتی‌ را نادیده گرفته‌ایم و دل‌های کسانی را شکسته‌ایم که گاهی نه یک مسافر رندوم قطار بلکه از نزدیکترین کسانمان بودند. فکر می‌کنم تا اینجایش قانون زندگی باشد. اما چیزی که برخی آدم‌ها را در نظر من متفاوت می‌کند رجوعشان به گذشته است.
انگار زندگی یک بازی است که تازه بعد از چند دست جالب می‌شود. از آن بازی‌هایی که اولش خیلی رندوم پیش می‌رود و "خوب" یا "بد" بازی کردن اثر زیادی بر نتیجه ندارد، اما از یک مرحله‌ای به بعد آدم می‌تواند هوشمندانه روی ساخته‌های قبلیش بالا برود و یا هرچه ساخته بریزد دور و از نو با تکیه بر شانس ادامه دهد.
آدم‌هایی زندگی کردن بلدند که بعد از بیست، سی سال اول که "دست گرمی" بود بازی را شروع کنند و هرچه پیش می‌روند بهتر بازی کنند..


+نقطه سرخط


از میان آرای مختلف درباره مؤلفه‌های سلامت روان، شش مؤلفه هست که وجه مشترک همه این آراست و به نظر، بهترین نظامهای اخلاقی آنها هستند که به این شش مؤلفه یاری برسانند. این مؤلفه ها به ‌اختصار از این قرارند:

1.عزت نفس: یعنی اینکه انسان، به لحاظ اخلاقی در هر مرتبه هم که باشد، نزد خود خفیف نباشد و خود را دارای ارزش بداند. فرق عزت نفس با تکبر در این است که عزت و خفت نفس اساساً در مقایسه خود با دیگری به دست نمی‌آید، بلکه فقط در نگاه به خود حاصل می‌شود، اما تکبر وقتی پیش می‌آید که انسان خود را با دیگری مقایسه کند. بنابراین، ممکن است انسان عزت نفس داشته باشد اما تکبر نداشته باشد، یعنی اصلاً ثروت روانی و اخلاقی خود را بالاتر از دیگری نمی‌داند، اما همین مقدار را که دارد ارج می‌نهد. به عبارت دیگر، انسان در این حالت به بوده‌ها و داشته‌های روانی و اخلاقی خود ارج می‌نهد بدون اینکه آنها را با دیگری مقایسه کند.

 2.یکپارچگی روانشناختی: (که غیر از یکپارچگی اخلاقی است)، یعنی اینکه کل وجود انسان یک آهنگ را کوک کرده باشند. به عبارت دیگر، یعنی عقاید و باورها، احساسات و عواطف و هیجانات، خواسته‌ها، گفتار و کردار هر فرد که سازنده شخصیت و منش او هستند با هم هماهنگ باشند و به تعبیر جالب عیسی، خانه‌های درونش تجزیه نشوند.

3.خودفرمانروایی شخصی: (که شامل همه رأیها و تصمیمات می‌شود و غیر از خودفرمانفرمایی اخلاقی است، که فقط شامل رأیها و تصمیمات اخلاقی است)، یعنی انسان در مقام نظر و عمل تابع و تسلیم اقتضائات خود باشد، نه تابع و تسلیم اقتضائات دیگری. به عبارت دیگر، یعنی اگر انسان اتخاذ رأیی در مقام نظر و تصمیمی در مقام عمل می‌کند واقعاً مجموعه ادراکات وجود او اقتضای این رای یا تصمیم را داشته باشند.

4.خودشکوفایی: یعنی اگر انسان استعدادی را در خود دید سعی کند آن را شکوفا سازد و بالقوه‌گی هایش را بالفعل سازد. البته درست است که، به قول روانشناسان رشد، هیچ انسانی نمی‌تواند همه استعدادهای خود را به فعلیت برساند، اما لااقل آنقدر که می‌تواند بکند.

5.سازواری اجتماعی: یعنی انسان بتواند در جامعه‌ای که عقاید، احساسات و عواطف و هیجانات و خواسته‌ها هیچ کس در آن جامعه مثل او نیست با نرمی در کنار دیگران زندگی کند و به بیشترین حد ممکن زندگی مسالمت‌آمیز داشته باشد، نه اینکه اختلاف عقیده با دیگران باعث جدایی عاطفی شود و انسان با کوچک‌ترین تفاوت بگوید راه من از راه شما جداست و به این ترتیب خود را دچار انزوای روانشناختی کند.

6.شناختهای واقع‌گرایانه داشتن: کسانی که سلامت روانی دارند به طور مطلق از اوهام، خرافات، هذیانات، سخنان نامدلل، سوگیریها و پیش‌داوریها گریزان‌اند و می‌کوشند تا آنجا که می‌توانند عالم واقع را چنان که هست وارد ذهن خود کنند نه چنان که دوست دارند. به عبارت دیگر، آرزواندیشی ندارند و نمی‌گویند چون آرزو دارم که الف ب باشد پس الف ب است. یکی از علائم این شناخت این است که چنین کسی همیشه پنجره‌های ذهنش را بازمی‌گذارد تا بادهای مخالف به او بوزند و از این رو به این حالت «سعة صدر» نیز گفته‌اند.

+مصطفى ملکیان


اینستاگرام پر است از عکس های خندان هموطنانی که در همه جای دنیا پراکنده شده اند، از ایران خودمان گرفته تا آنسوی آبها، آفریقا، اروپا، اقیانوسیه و ....
همه چیز خوب و عالی است، شاید کمی زیادی خوب است و این دلم را می زند. احساس می کنم چیزی در درون خالیست، لبها در چهره های نیمرخ و سه رخ می خندند ولی چشمها غریبند، متعلق به این فضا و اینهمه خوشبختی و  ماجراجویی نیستند، این وسط چیزی اشتباه است، چیزی دروغ است، چیزی متعلق به خود نیست..من خوشی متعلق به خود را می خواهم، آن خوشی که نیازی به ثبتش نداری، حسی که تصویرش در درونت منعکس می شود نه بر روی لنز دوربین.

+نادیا بدری زاده


http://s8.picofile.com/file/8308550900/bryce_dallas_howard_620x412.jpg


+عکس مربوط به قسمت اول سری سوم سریال بلک میروره..پیشنهاد میکنم تماشاش کنید. اپیزودها مستقل از هم هستند و برای دیدن هرکدوم نیازی به تماشای باقی قسمتها نیست.


یکی از مکانیزم های دفاعی که فروید در آدمیان شناسایی کرده است، "مکانیزم معکوس سازی یا Reaction Formation" است.
فروید می گوید زمانی که اشخاص جهت مخالف امیال خطرناک خود را خارج از اندازه ی معمول مورد تاکید قرار میدهند، مشغول به کارگیری مکانیزم معکوس سازی هستند.

"او را دوست دارم" به "از او متنفرم" تبدیل می شود؛ همانطور که ترس به شجاعت؛ و بی کفایتی به غرور. مردی که از وابستگی خود به دیگران وحشت دارد، چنین می گوید که به هیچکس نیازمند نیست.
احتمالا شماری از راهبه ها و کشیشان در واکنش به ترس از امیال جنسی خود به جرگه ی روحانیان در آمده اند.

+امین جباری

++خودشناسی مسیر فوق العاده جالبی داره. تازه فهمیدم که تاکیدم در گذشته روی مفاهیمی مثل آزادی و بی نیازی، بیشتر از اون که یه نقطه قوت باشه یه مکانیزم دفاعی و از روی ضعف بوده..


از کسانی که تنهایی تان را میگیرند اما همراه تان نمیشوند دوری کنید.



گاهی ناگهان احساس می‌کنید کسی دارد نگاهتان می‌کند. انگار "سنگینی نگاه" را حس می‌کنید. اما این احساس از کجا می‌آید؟ پاسخ را در عصب‌شناسی باید جست‌وجو کرد، و مطالعه بر روی نوعی از آسیب مغزی.

ماجرا معمولا این‌طور آغاز می‌شود: چیزی که نمی‌دانید چیست باعث می‌شود برگردید پشت سر یا یک طرف دیگر را نگاه کنید. می‌بینید کسی دارد نگاه‌تان می‌کند، مثلا در قطاری شلوغ، یا وسط پارک، در حالی که دارید در عالم خودتان قدم می‌زنید. اما از کجا می‌فهمید کسی شما را زیر نظر گرفته؟ ظاهراً شهودتان به شما می‌گوید، یعنی چیزی غیر از حواس پنجگانه‌تان؛ ولی حقیقت این است که این حواس، به خصوص حس بینایی، می‌توانند به شکل‌های مرموز و ناشناخته‌ای عمل کنند.


انسانها به سرعت یاد میگیرند که چگونه دروغ بگویند. اما گاه حتی پس از یک عمر زندگی، هنوز روش گفتن واقعیت ها به یکدیگر را نمیدانند.

+هسیود


آدمها یک روز به هم دلبسته مى شوند و تصور مى کنند دوست دارند باقی عمرشان را کنارِ هم باشند.
اما نه تغییراتِ روزگار قابلِ پیش بینی ست و نه تغییراتِ آدمهایش. شاید..شاید یک روزى بیاید که همان آدمها، بدونِ آنکه تبدیل به آدمهاى بد و شرور و ظالمى شوند، تفاهم و توافقشان به مشکل بخورد و دیگر نخواهند باقىِ مسیر را کنارِ هم ادامه دهند.
اگر آن دو فرد هویت فردىِ قوى داشته باشند، قدرت اقتصادى داشته باشند، شخصیتِ مستقل و بدون وابستگی داشته باشند، از سرِ اجبار و نیاز مجبور نیستند یک عمر در تنش و تشنج زندگى کنند و از آن تلختر مجبور نیستند بچه هایى به دنیا بیاورند که در همین فضاى سرد و آشفته بزرگ شوند.
و از همه اینها مهم تر، اگه در عین استقلال داشتن، با هم انقدر رفیق باشیم که بتوانیم بى ترس و نگرانى، از وضعیتِ روانى و احساساتمان با یکدیگر حرف بزنیم و انقدر جرأت داشته باشیم که اگر روزى به هردلیلی نخواستیم ادامه دهیم، این موضوع را واضح و بى پرده به هم بگوییم، دیگر خیانت و پنهان کارى و دروغ معنى ندارد و دو طرف هرچه زودتر، تکلیفشان را میدانند و دنبال مسیر جدیدی برای ادامه زندگیشان میگردند.


+غزل مهدوی


نزدیکانی دارم دور، دوستانی دارم غریبه، آغوشی دارم خالی، افکاری دارم بیهوده، خاطراتی دارم گم و آینده ای دارم مبهم..در نتیجه، برای داشتن این همه توانایی و دارایی باید خوشحال باشم، اما نیستم!

من باید خیلی چیزها باشم که نیستم، می توانم به جرات بگویم که باید خیلی چیزها نباشم و هستم.

اما فقط یک چیز مهم است و آن اینکه من باید خوشحال باشم، اما نیستم. نیستم.



راستش فکر می‌کنم وقتی آدم‌ها شروع به توضیح دادن خودشان، کارهایشان، انتخاب‌هایشان و... می‌کنند، این یعنی به خودشان، کارهایشان، انتخاب‌هایشان و... اعتماد ندارند! یعنی با انتخاب هایی که انجام داده اند کامل نیستند و خودشان هم حس می‌کنند یک جای ماجرا می‌لنگد.

اما به جای عیب یابی شروع می‌کنند به بلند بلند توجیه کردن خودشان. شاید اشتباه فکر می‌کنم اما وقتی به کاری که می‌کنیم اعتقاد داریم، انقدر آن را توی بوق نمی‌کنیم. اگر فکر می‌کنیم روشنفکری، اندیشمندی، چیزی هستیم، اگر فکر می‌کنیم کار درستی کرده‌ایم که مثلا ازدواج کرده‌ایم یا ازدواج نکرده‌ایم، رابطه‌ای را خواسته‌ایم یا نخواسته‌ایم، در ایران زندگی می‌کنیم یا نمی‌کنیم و... هیچ‌کدامشان توی بوق کردن ندارد! واقعا ندارد اگر واقعا روشنفکریم مثلاً. یا از انتخابمان خوشحالیم. یا واقعا حالمان از «کوچه‌ها و خیابان‌های آشغال و کثافت تهران و ایران و مردم سبک‌مغزی که زندگی کردن در آن را انتخاب کرده‌اند» به هم می‌خورد و از زندگی مدرن جهان اولی‌مان راضی هستیم.

راستش همیشه فکر کرده‌ام درست وقتی که شروع به توضیح دادن درباره‌ی انتخاب‌هایمان می‌کنیم، یعنی بهشان شک داریم. شبیه وقتی که یک نفر در یک مهمانی از ما می‌پرسد:« چرا این پیراهن را پوشیدی؟» و ما شروع می‌کنیم به توجیه کردن. در حالیکه جواب خیلی ساده‌ است:«پوشیدمش، چون دوستش دارم. چرا می‌پرسی؟» یا ساده تر، فقط لبخند میزنیم و حتی نیازی به توضیح انتخابمان نبینیم. فکر میکنم به جای توجیه تصمیمی که متوجه شده ایم آنطور که فکر میکردیم نبوده، باید ببینیم کجای کار میلنگد، بعد تغییرش دهیم یا با شرایط و نتایج حاصل از آن کنار بیاییم. این شکلی به بقیه و مهم تر از آن خودمان احترام گذاشته‌ایم. هووم؟



I'm an all right bloke really. I swear I am, when it's When stuff's normal.


http://s9.picofile.com/file/8306534800/Black_Mirror_S03_E03_480p_AriaMovie_060855_2017_09_05_14_42_44_.JPG


http://s8.picofile.com/file/8306534818/Black_Mirror_S03_E03_480p_AriaMovie_060908_2017_09_05_14_42_46_.JPG

Black Mirror | Shut Up and Dance | Season 3 | Episode 3

..چی بگم از این اپیزود+

سخن اوست که گفت: اگر صدیق را ساکن بینید بر آن اعتماد مکنید تا وقتی که علتی در میان افتد، مالی یا جاهی یا علمی آن سکونت هیچ نماید. و همه در پوستین یکدیگر افتند، چنانک جمعی سگان آرمیده بودند و ساکن شده یکی گفت: "عظیم آرمیده سگانی اند" گفتم: " شکنبه ای در میان ایشان انداز" در انداخت و دید آنچ دید


جوان ترها باید یاد بگیرند در انزوا زندگی کنند و تا جایی که ممکن است تنها باشند. از نظر من یکی از مشکلات جوان های امروزی آن است که سعی میکنند دائماً دور هم جمع شوند و سر و صدا راه بیاندازند و دیوانه بازی در بیاورند.

این میل دیوانه وار به دور هم جمع شدن، برای فرار از تنهایی، میتواند نشانه ی یک بیماری باشد. هر انسانی باید از کودکی یاد بگیرد که چطور وقتش را به تنهایی بگذراند و حوصله اش سر نرود.

قرار نیست ما، انسان هایی منزوی باشیم، اما باید بلد باشیم که به تنهایی با خودمان رو به رو شویم و در این رویارویی میتوان چیزهایی یاد گرفت که به شکل دیگری نمیتوان آموخت.


+آندری تارکوفسکی


گفته بود نمی خواهم رمانتیک بازی دربیاورم. بله! این ترکیب "رمانتیک بازی" از دهان او بیرون آمد انگار که گفته باشد "بچه بازی" یا یک چنین چیزی. بعد یک دسته پرنده را توی آسمان نشانم داد و گفت: من همیشه به رفتار پرنده ها دقت می کنم..
و درست چند ثانیه قبل از این که اتفاق بیفتد گفت: حالا اون پرنده ای که آخره جاشو با یکی دیگه عوض می کنه. نگاه کن!..نگاه کردم و از این که بدون این که بخواهد رمانتیک بازی دربیاورد انقدر پرنده ها را حفظ بود کیف کردم.

بعد گفت: وقتی یک جمعیت مورچه می بینی جرات نمی کنی بهشون نزدیک بشی مهم نیست اون ها چقدر ضعیفن مهم اینه که قدرت همیشه در با جمع بودنه..اون هایی که تنهان همیشه..؟! دنبال یک لغت مناسب می گشت تا بتواند جمله اش را کامل کند گفتم: آسیب پذیرترن؟
این چندمین بار بود که من کلمه هایش را حدس می زدم. گفت:آره! آسیب پذیر! آسیب پذیرترن...
و همان وقت یک پرنده ی تنها را در وسط آسمان نشانم داد و گفت: نگاه کن! من همیشه وقتی این پرنده های تنها رو می بینم یاد خودم می افتم..
این را که گفت نگاهمان قفل شد روی بال زدن های پرنده ی تنها و تا چند دقیقه هیچ کدام چیزی نگفتیم. خب واقعیتش این است که قرار نبود رمانتیک بازی دربیاوریم.


+صدیقه حسینی


پرویز عزیزم نامه ی تو دو سه روز پیش برای من رسید نمی دانم چرا تا امروز برای آن جواب ننوشتم. ولی امروز بی اختیار حس کردم که باید برای تو نامه بنویسم. حالا ساعت 10 شب است همه خوابیده اند و من تنهای تنها توی اتاقم نشسته ام و به تو فکر می کنم اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید. در من نیرویی هست. نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می کنم و می بینم که در این زندان پابند شده ام. من اگر تلاش می کنم تا از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای دیدن دنیا های دیگر و سرزمین های دیگر جالب و قابل توجه است نه. من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه ی دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد. من می خواهم زندگی ام بگذرد. من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای این که زندگی را دوست دارم. پرویز حرفهای من نباید تو را ناراحت کند. امشب خیلی دیوانه هستم. مدت زیادی گریه کردم. نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم . تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند. مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم. پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم کاش می توانستم مثل آدم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم. کاش یا لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند. کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند. کاش می توانستم برای کلمه ی موفقیت ارزشی قایل بشوم. آخ تو نمی دانی من چه قدر بدبخت هستم. من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم. من خیلی تنها هستم امروز خودم را توی اینه تماشا می کردم. حالا کم کم از قیافه ی خودم وحشت می کنم. ایا من همان فروغ هستم همان فروغی که صبح تا شب مقابل اینه می ایستاد و خودش را هزار شکل درست می کرد و به همین دلخوش بود . این چشمهای مریض . این طئرت شکسته و لاغر و این خط های نابهنگام زیر چشم ها و پیشانی مال من است ؟ به خودم می گویم چرا تسلیم احساساتت می شوی ؟ چرا بی خود زندگی را سخت می گیری ؟ چرا از روزهایی که می گذرد و دیگر تجدید نمی شود استفاده نمی کنی ؟

پرویز جانم استقامت کردن کار آسانی نیست . نا امیدی مثل موریانه روح مرا گرد می کند . ولی در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام گاهی می خندم و گاهی گریه می کنم اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم . می خواهم بروم گم بشوم . با این اعصاب مریض نمی دانم سرانجامم چه می شود. خیلی چیزها را نمی خواهم برای تو بنویسم پرویز کار من خیلی خراب است . اگر از اینجا نروم دیوانه می شوم . وقتی می گویم باور کن امروز توی خیابان نزدیک ظهر حالتی به من دست داد که به کلی نا امیدم کرد هیچ کس نمی تواند درد مرا بفمد همه خیال می کنند من سالم و خوشبخت هستم در حالی که من خودم خوب حس می کنم که روز به روز بیشتر تحلیل می روک گاهی اوقات مثل این است که در خودم فرو می ریزم . وقتی دارم توی خیابان راه می روم مثل این است که بدنم گرد می شود و از اطرافم فرو می ریزد . من هیچ موضوعی را بزرگ نمی کنم حتی از گفتن بسیاری از ناراحتی هایم خودداری می کنم تا اطرافیان خیال نکنند که من ادا در می آورم . اما تو این را بدان که من دیگر نمی توانم تحمل کنم . دلم می خواست یک نفر بود که من با اطمینان سرم را روی سینه اش می گذاشتم و زار زار گریه می کردم . یک نفر بود که مرا با محبت می بوسید . پرویز بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم را راضی نمی کند گاهی اوقات پیش خودم فکر می کنم که به مذهب پناه بیاورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم . بلکه از این راه به آرامش برسم اما خوب می دانم که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با نا امیدی به خاکستر آن خیره می شوم و به زن های خوشبختی فکر می کنم که توی خانه ی شوهریشان با رؤیاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته هاشان را نشخوار می کنند .


+از نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور


Larry: So, Anna tells me your bloke wrote a book. Any good?
Alice: Of course.

Larry: It's about you, isn't it?
Alice: Some of me.
Larry: Oh? What did he leave out?
Alice: The truth.

Closer 2004 Mike Nichols Drama film/Melodrama ‧ 1h 44m 7.3/10IMDb


http://bayanbox.ir/view/5931579190999812246/4284529-closer-movie-quotes-alice-ayres-quotes.jpg


«آلیس» تنهاست و آسیب پذیر. جذابیت و عدم‌جذابیت او هر دو در همین خصوصیت نهفته است. او می‌داند که به جز زیبائی ظاهرش چیزی برای عرضه ندارد. پس سخت تلاش می‌کند که نشان دهد جز آن چه بقیه می‌شناسند و می‌بینند هم چیزی در چنته دارد. ظریف‌ترین طیف احساسات و انگیزه‌های غیر‌قابل‌بیانی که «نزدیک‌تر» موفق به تصویر کردنشان می‌شود در شخصیت «آلیس» جلوه‌گر می‌شود. به عنوان مثال «آلیس» در سکانس صحبت با «لری» در گالری نا‌امیدانه سعی می‌کند وانمود کند که با آنچه در کتاب «دن» تصویر شده متفاوت است و حقیقت درباره او در کتاب بیان نشده.