دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

دچــآر باید بود..

پختگی جو ، در یقین منزل مکن

۸۵ مطلب با موضوع «حرف های دیگران» ثبت شده است


زمانی که به جای مثال نقض به دنبال یافتن مصداق باشیم.

وقتی مثال نقض می آوریم احساس خوبی داریم.احساس‌ غرور،احساس‌ فهم،احساس تجربه داشتن،احساس نقدکردن،احساس اینکه من به گوینده چیزی اضافه کردم که اون نمیدانست یا نمیفهمید یا نمیخواست بفهمد!

در نتیجه حاصل آن مطالعه ی متن ، یا آن بحث و حضور درشبکه اجتماعی تنها نوع مدرنی از "ارضای خود" است.البته این حال خوب هم بعد از مدتی میرود و ما به دنبال قربانی جدیدی میگردیم.

ذهن غلط یاب فرصت یادگیری و کشف مصداق را از ما میگیرد.آنکس که با کشف مصداق خوشحال میشود همیشه و همه جا میتواند لذت یادگیری را تجربه کند.چون او همیشه گزینه های بیشتری از دیگران در اختیار خواهد داشت.

فرض کنید کسی به من میگوید روزه گرفتن به این دلایل خوب است.مدل فکری غلط یاب صدها نفری که در زندگی با آنها رو به رو شده ام و دیده ام که سالها نماز خواندن و روزه گرفتن باعث نشده تفاوت یا برتری خاصی به دیگران داشته باشند،را به ذهنم می آورد.

اما ذهن مصداق یاب به دنبال همان یکنفری میگردد که روزه گرفتن باعث تغییر بزرگی در زندگی اش شده است.آنوقت به دنبال چرا و چگونه اش میرود و در صورت درست بودن فرضیه اش شروع به بومی سازی آن برای سرزمین اش میکند.

البته دوری از ذهن غلط یاب و نداشتن باور مطلق به حرفها و نگرش خود وقتی مفیدتر است که طرف مقابل هم همینطور باشد!

این که در پایان این جستجوها به نتایج تازه ای برسی آنچنان مهم نیست،اصلا شاید با همه ی اینها به همان عقیده ای که در ابتدا داشتی برگردی.مهم آن تفاوتی است که در اثر این جستجو و آماده تغییر بودن برای همیشه در تو حضور خواهد داشت.

در زندگی به دنبال درست و خطا نباشید.خطا آنجا مفهوم می یابد که در مقابلش چیزی صحیح وجود داشته باشد.در دنیایی که هیچ چیزش مطلق نیست راه درستی وجود ندارد.دنبال چیزی باشید که برای شما کار کند.



یکی از مهم‌ترین پارامترها در انتخاب دوست، مدرسه، محیط کار، همکار، پارتنر و ...لزوماً کامل بودن بودن اون سیستم یا اون آدم نیست، قابلِ نگوشیت بودن‌شونه ، به زعم من.

سیستم/آدمی که پذیرای بحث و نقد و ایرادهای احتمالیِ وارده باشه و یه جاهایی بلد باشه پا بذاره روی ایگوی شخصی‌ش و بیاد تو تیم تو، اون‌قدر سیمپتی ایجاد می‌کنه که فارغ از نتیجه، تو به داشتنش افتخار می‌کنی.


titiwebster+


یک چیزهایی نفس آدم را تازه می‌کند. یعنی چنان نور می‌شود در دل تاریک‌ترین لحظه هایت که بعدها صد بار می‌توانی برگردی به همان موقعیت و نفس تازه کنی. مثالش یکی همین استقبالی که دیروز در خوزستان از روحانی کردند و شعار دادند: ما که هوا نداریم، هنوز هواتو داریم.

یعنی چنان حجمی از بلوغ، امید و صبوری پشت همین چند کلمه است که فارغ از هر نتیجه‌ای در انتخابات پیش‌رو، جان آدمی مثل من را فربه می‌کند. یا این‌که می‌‌خوانی عباس امیرانتظام با سابقۀ سی سال زندانی شدن به خاطر هیچ در همین حکومت، بیانیه داده و اعلام کرده به خاطر ایران به روحانی رای می‌دهد. در حالی که آدمی مانند او شاید موجه‌ترین دلایل را برای تنفر از کل این ساختار دارد اما آن عشقی که به ایران در جانش موج می‌زند باعث می‌شود از آن تنفر عبور کند و آبرویش را میان بگذارد و از رای دادن سخن براند.
در روزگاری که خاورمیانه در نفرت و تضاد، غرقه است؛ در زمانه‌ای که این چنین انسان، گرگِ انسان شده، چنین سطحی از شعور و گذشت، دیر یا زود ما را به آن‌جا می‌رساند که می‌خواهیم. برای همین است راستش من از باختن این انتخابات نمی‌ترسم اما عمیقا امیدوارم با برنده شدن در این انتخاب میان پیش‌رفتن یا فرورفتن، ما مسیر را کوتاه کنیم، زمان را صرفه‌جویی و شادی را گسترده...

دلم روشن است که آدم‌های مردد هم ملحق می‌شوند به ما که تصمیم به رای دادن داریم، دلم روشن است که سی اردیبهشت از جنس دو خرداد خواهد بود ، به امید حق و به همت ما.



 اگر من ناراحتی قلبی داشته باشم و بعلاوه همه داروهایی را که آزموده ایم ناراحتی ما را مرتفع نکرده است؛ حالا یک دارویی پیدا شده که ناراحتی قلبی مرا خوب میکند. اگر شما استدلال کردید که این دارو را نخور، زیرا با اینکه ناراحتی قلبی تو را رفع میکند ولی برای معده ات ضرر دارد. در این استدلال شما مغالطه ای است، زیرا اگر دوایی هست که هم قلب مرا شفا میدهد و هم برای معده ام عارضه ای ندارد، در این صورت تو حق داری به من بگویی این دارویی که در اختیارت هست را مصرف نکن.

اما وقتی چنین دارویی نیست، این دارو را باید مصرف کنم. اگردنبال آن دوا بروم، دنبالِ کمال ناممکن رفته ام و هرکه دنبال کمال ناممکن رفت، از کمال های کوچکترِ ممکن، خودش را محروم کرده است.


+مصطفی ملکیان


ساعت‌های زیادی از پنجره به بیرون نگاه کردن، اگر پنجره‌ای نیست به دیوار زل زدن، قدم زدن، مردم را زیر نظر گرفتن، بسیار سیگار دود کردن، در حد مرگ قهوه و چای نوشیدن، نظربازی کردن، به خدایان مرده متوسل شدن، توی کتاب‌ها گشتن، در کتابفروشی‌های کر و کثیف کتاب‌های پر از خاک و خُل را ورق زدن، به آشغال‌ها نگاه کردن، درون را انباشتن از هر چیزی، به کلمات مختلف فکر کردن، حسابی خندیدن، حسابی نوشیدن، حسابی گشتن، حسابی بوییدن، حسابی خوابیدن، حسابی بی‌خوابی کشیدن، درگیر عین شن قاف‌های ناکام شدن، با دیوهای ذهن جنگیدن، عکس‌های بی‌شماری ورق زدن، به موسیقی‌های خالتوری گوش دادن، به گالری‌ها رفتن و با بدبینی به تابلوها نگاه کردن، توی جاهای ناشناخته قدیمی یا مرموز پلکیدن، به پرواز مگس‌ها دقیق شدن، باد را دیدن، نور مسی خورشید را بلعیدن، فیلم‌ها هندی تماشا کردن، به صداهای ریز توجه کردن، توهم دیدن روح و جن پیدا کردن، روزنامه‌ها و مجله‌های زرد خواندن، در افسردگی و سرخوشی غرق شدن، در تنهایی ماندن و ماندن و تنهایی را بلعیدن، حبس کردن خود در اتاق، با دوستان دعوا کردن، قهر کردن با همه، آشتی کردن با دشمنان، تخته‌نرد یا شطرنج بازی کردن، توی کافه‌های پرت سرک کشیدن، فال گوشِ حرف‌های بی‌سروته مردم ایستادن، الکی خوش بودن، اندوه ثروت‌مندان را خوردن، غم شکم‌پرستان را خوردن، حسابی تن‌آسایی کردن، بی‌نهایت عشق‌ورزی کردن، بی‌نهایت بوسیدن، بی‌نهایت در تبِ آغوش زیبارویان سوختن، عاشق پیاده‌رو شدن، با سایه‌های آسفالت طرح دوستی ریختن، زنده‌گی را مثلِ خاکسترِ سیگار تکاندن، سیگارهای جدید کشیدن، گراس را امتحان کردن، با فاحشه‌ها وقت‌گذراندن، حیف و میل کردن پول‌های قرضی، هدر دادن پس‌انداز، در آرزوهای پر از سراب غوطه خوردن، یبس شدن، آب بسیار خوردن، تب کردن، مسخره بازی در آوردن در جاهای جدی، از هزل و هجو لذت بردن در مراسم خاکسپاری، گربه‌وار پرسه زدن در پاساژها، از فرط خستگی توی جوی افتادن، از هر چه کتاب و نوشته است متنفر شدن، شب‌ها بیدار ماندن و یللی تللی کردن، روزها را به عیاشی گذراندن، هدر دادن خون در مرکز اهدای خون، هدر دادن را هدر دادن، به خدا شک کردن، با شیطان طرح دوستی ریختن، و این دوستی را دور انداختن، با غرور به خدا پناه بردن، فرهنگ لغت را پاره کردن، قلم را شکستن، کاغذها را مچاله کردن، تلفنی با زنان شوهردار لاسیدن، به بکارت‌های بر باد رفته فکر کردن، شراب ویسکی ودکا آبجو عرق‌سگی و... نوشیدن، مسهل خوردن و با توالت ازدواج کردن، هر چه بیشتر حمام نکردن، هر چه بیشتر اصلاح نکردن، زیر دوش ساعت‌ها ایستادن یا توی وان خود را غرق کردن و قبل از مردن سر بر آوردن، با کاغذهای سفید هواپیما درست کردن و انداختن‌شان توی آسانسور، سگ ولگردی را بغل کردن و حسابی گریستن، در شلوغ‌ترین خیابان شهر آه بلندی کشیدن تا احتمالا به نوشتن مشرف شدن در غیر این صورت از سر گرفتن این دوره تا ابد.


+مصطفی فلاحیان


آدم اغلب درگیر همون چیزهاییه که دائماً مسخره یا تحقیرشون میکنه..

+عقده هام


حسن آقای روحانی..این حقیقت دارد که تو هیچ وقت از آن دست سیاست‌مدارهایی نبودی که من دوست‌شان دارم. نه شبیه مصدق اسطوره‌‌وار بودی، نه مانند بازرگان صاحب اصول ؛ نه شبیه خاتمی روشن‌فکر و نه مانند میرحسین مقاوم. چهار سال پیش فرض کردم که تو خیر الموجودینی، تنها انتخاب ممکن تا بشود به منهدم نشدن این کشور امیدوار ماند. یادم هست که نومید رای دادم و یادم هست که هیچ‌وقت حاضر نشدم رییس‌جمهور صدایت کنم، رییس‌جمهورِ من یکی تمام این سال‌ها در بن‌بست اختر محصور بود.
حالا اما بعد از گذشت این سالیان می‌خواهم بگویم کاری که تو به اتفاق جواد ظریف و بیژن‌زنگنه در چهار سال گذشته انجام دادید، چیزی شبیه معجزه بود. شما یک ماشین در حال سقوط به دره تحویل گرفتید و نه فقط توانستید جلوی فاجعۀ سقوط و فروپاشی را بگیرید که قادر شدید ماشین را به سمت بالا بکشانید. شما توانستید تورم پنجاه درصدی را به نه درصد تقلیل دهید، رشد اقتصادی منفی را به رشد مثبت تبدیل کنید، اجماع جهانی علیه ایران را بشکنید، شر تحریم‌های گزنده را از سر این کشور کم کنید، سهم نفتی ما در اوپک را احیا سازید، از سنگینی جو امنیتی بکاهید و... اینها همه در حالی رخ داد که قیمت نفت نسبت به دوران معجزۀ هزارۀ سوم به کمتر از یک سوم کاهش یافته بود، دل‌واپسان یک‌روز می‌خواستند وزیر مملکت را زیر بتن دفن کنند و روز دیگر از دیوار سفارت عربستان بالا می‌رفتند، ترامپ بر سر کار آمد و بر طبل تشنج کوبید و...
این روزها دوباره ایام انتخابات است. رقبا از آسمان طبق طبق وعده نازل می‌کنند. دروغ است که چون رگبار بر ما می‌بارد: یارانه سه برابر و کارانه پرداخت و زباله برق‌ساز و شغل مهیا... تو اما دروغ نمی‌گویی، می‌دانی این میهن، رمق این قبیل تاخت‌و‌تازها را ندارد. می‌‌دانی جز بهبود بخشیدن آهسته اما مستمر شرایط کسب‌وکار، هیچ راه نجات دیگری نداریم و همین دانستن انگار که خلع‌سلاحت کرده، خسته‌ای گویا، حیران به دهان آنان نگاه می‌کنی که  وعده از پی وعده می‌دهند، بی پشتوانه؛ دروغ از پی دروغ می‌گویند بی شرمساری.
این همه نوشتم که بگویم به اندازۀ یک رای از آن هجده میلیون رای، مایلم از تو بخواهم آن روزها را به یاد بیاوری که حقوق‌دان بودی و برابر سرهنگ‌ها سینه‌سپر کردی تا ما را از شر گازانبر در امان نگه داری. می‌خواهم که آن روزها را به یاد بیاوری و دوباره همان بشوی که به کلید تدبیر و امید مجهز بود و بانی امیدواری برای ملتی شد. ما به همان حسن‌روحانی محتاجیم تا دوباره بتوانیم با افتخار پشت‌سرش جمع شده و یک‌پارچه گردیم تا این ملک را از طوفان‌های در پیش رو عبور دهیم. لطفا باز همان باش که در تاریک‌ترین لحظات چهل سال گذشتۀ این کشور شجاعانه از نور گفت و امیدوار ماند. از یاد مبری کاش که در این وانفسا، تو دقیقا همان سیاست‌مداری هستی که ایران ما به آن احتیاج دارد: واقع‌بین، باهوش، توسعه‌گرا و منعطف.لطفا ناامیدمان نکن آقای رییس‌جمهور .


+امیرحسین کامیار


وقت خوندن این پست انگار باری بعد از مدت ها از روی دوشم برداشته شد . همیشه همینطوره . وقتی فکر میکنی تو یه موقعیت ، یا یه شکل از بودن یا داشتن یه احساس تنهایی همه چیز برات سخت تر میشه . خیلی نگذشته از زمانی که من از رنج نداشتن حرف با خیلی از آدم ها رها شدم . بدست آوردن عزت نفس ، پذیرفتن و بیشتر دوست داشتن خودم باعث شد رنج جای خودشو به بی خیالی و البته گاهی هم معذب بودن بده..

در واقع من دیگه مشکلی با خودم و این موضوع ندارم اما وقتی این شکل از بودنو در آدم های دیگه ای هم میببینم ،همه چیز عادی تر میشه و کمتر احساس غریب بودن میکنم..
این روزها سعی میکنم بیشتر حرف بزنم و با آدم های بیشتری تعامل کنم و نذارم این احساس در من شکل بگیره که : "خب ، من اینطور هستم و همیشه همینطور خواهم بود " و اینجوری خودم رو به شکل خاصی از "ّبودن" محکوم و محدود کنم .

با این همه میدونم شکلی از سکوت همیشه در من و با من خواهد بود .



 #ShitIraniansSay یکی از مفیدترین هشتگ هایی که تا به حال در توئیتر زده شده .

چیزهایی که زیاد شنیدند و چرند می‌‌دونند توییت کردند . که شامل خرافات ، آداب و رسوم بی فایده ، اعتقادات بی پایه و اساس و جملات و عبارت های بی معنیه..قسمت اول توئیت های دیگرانه و قسمت دوم مزخرفاتیه که من زیاد شنیدم .

  1. من کتاب نمی‌خونم تا تفکراتم مستقل از سایرین باشه.
  2. ارمنی ها هم ابوالفضل رو قبول دارن.
  3. بچه روزیش رو با خودش میاره.
  4. حالا اگه خواهر خودت هم بود همین نظر رو داشتی؟
  5. "[بعد از دیدن یک معلول] آدم باید همیشه خدا رو شکر کنه که سالمه."
  6. خدابیامرز روزای آخر انگار خودشم میدونست رفتنیه
  7. تیزهوشان امتحان دادم قبولم شدما ولی نرفتم 
  8. اصلا اسلام این نیست که اینا دارن میگن 
  9. اشتباه شاه این بود که کم کشت
  10. امام خودش خوب بود، دوروبریاش خوب نبودن. 
  11. تو مث داداشمی
  12. عوضش امنیت داریم
  13. ما جرئت نمیکردیم جلو بزرگتر پامون رو دراز کنیم
  14. من واسه کنکور اصلا نخوندم وگرنه...
  15. «خیلی‌ها پول دارن ولی خوشبخت نیستن.» 
  16. باهوش ترین مردم دنیا ایرانیا هستن
  17. عقد دخترعمو و پسرعمو رو توو آسمونا بستن
  18. "گرون خریدی"
  19. دو بار بشوری سایزش درست می‌شه/ اینا جا باز می‌کنه
  20. بچه نمی خواییین؟ وا مگه مییششششه؟!
  21. فامیل گوشت آدمو می خوره استخونو دور نمی ریزه
  22. جلو خودشم میگما ، غیبت نیست.
  23. سال ما کنکور از همه سالا سخت تر بود
  24. یبار قلعه ی حیوانات بخونی میفهمی جریان چیه.
  25. مرد که گریه نمیکنه
  26. هنر نزد ایرانیان است و بس
  27. به نظرم سربازی برای پسرای این دوره زمونه لازمه
  28. خیلی ها حسرت وضعیت الان تورو میخورن
  29. باور کن دفعه اولمه.
  30. خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
  31. تنها بدی من اینه که خیلی مهربونم
  32. بچه‌دار بشن زندگیشون درست میشه
  33. من نژادپرست نیستم ولی از این عربای ملخ‌خور متنفرم عربای ایران نه ها اون یکی عربا
  34. دختر باید قبل غروب افتاب خونه باشه
  35. اگه ناراحتی پاشو برگرد ایران
  36. تمام خاصیتش تو پوستشه
  37. کجا می‌خوای بری؟ هیچ‌جا مثل ایران نمی‌تونی پول در بیاری
  38. من خودم مخالف خشونتم اما این یکی یک بار اعدام هم کمشه
  39. مهریه رو کی داده کی گرفته!
  40. زن لطیفه ظریفه درست نیست کار کنه باید بشینه تو خونه مثل ملکه ها زندگی کنه.
  41. هرچی زن زشت ترشیده است می‌ره فمینیست میشه.
  42. دخترها وقتی می‌گن «نه»، منظورشون «آره» است! فقط دارن ناز می‌کنند.
  43. دعوای زن و شوهر نمک زندگیه.
  44. رشته انسانی مال خنگ‌ها است.
  45. الان که حجاب اجباریه دخترها اینجوری میان تو خیابون وای به حال اینکه آزاد بشه!
  46. دوستم از خارج اومده تو خیابون‌های تهران میگه تو آمریکا فقط روسپی‌ها اینجوری لباس می‌پوشند!
  47. افسردگی و این برنامه‌ها همش تلقینه پاشو خودت رو جمع و جور کن!
  48. مگه دختری که موهات رو بلند کردی؟ مگه پسری که موهات رو کوتاه کردی؟
  49. زن بگیره آدم میشه!
  50. قضا و بلا بود.
  51. دختره خودش یه چیزیش بوده وگرنه چرا مزاحم ما نمیشن؟ 
  52. برو خونه شوهر هر غلطی خواستی بکن!
  53. حسادتش از رو علاقه است، اگه دوستت نداشت که کنترلت نمی‌کرد!
  54. من مردها رو می‌شناسم، همجنس‌های خودم رو می‌شناسم.
  55. این محبتی که به گربه می‌دید رو بهتر نیست صرف یک بچه کنید؟
  56. دیگی که واسه من نجوشه می‌خوام سر سگ توش بجوشه!
  57. شما که صفحه‌ات پابلیکه، باید ظرفیتِ فحش هم داشته باشی!
  58.  تو برو دانشگاه فلان رشته رو بخون، چیزی که علاقه داری هم کنارش ادامه میدی بعدا.
  59. "یه سال [کنکور] درس بخون، یه عمر راحتی."
  60. مملکت قانون داره.
  61. موسیقی خوب و بد نداریم، موسیقی سلیقه‌ایه.
  62. اینها رو اگه توی سوریه نکشیم‌، باید توی کریمخان، سر سپهبد قرنی نرسیده به حافظ بکشیم‌.
  63. من کار فرهنگی می‌کنم، سیاسی نیستم.
  64. من مذهبی نیستم،اما...
  65. دانشگاه ما اسمش آزاده از شریف بیشتر سخت میگیرن نمره هم نمیدن
  66. تفریحی میکشم
  1. غیرتت اجازه میده ؟
  2. اتفاقاً دیشب خوابشو دیدم..
  3. این نیز بگذرد
  4. واسه خیلی ها بدترش پیش اومده
  5. این پوست تخمه ها رو اگه اینجا بریزیم عیبی نداره جذب خاک میشن
  6. رفع بلا باید یه گوسفند قربونی کنیم
  7. یه برنامه بذار همدیگرو ببینیم
  8. تبرکه
  9. چشمش زدن..
  10. بزنم به تخته
  11. رسیدم خونه باید اسپند دود کنم
  12. اسلام خودش دموکراتیک هست
  13. عذابش بده اگه هرکاری کردی موند یعنی دوست داره
  14. قسمت بوده
  15. فلان جایی ها همشون همینن
  16. حجاب محدودیت نیست
  17. خواستن توانستن است
  18. برام دعا کن
  19. { با خنده } شیرینی شو کی میدی ؟
  20. اینجا که پلیس نیست
  21. تو مو بینی من پیچش مو..
  22. فقط اولش سخته
  23. لیاقتتو نداشت
  24. سلام میرسونه
  25. صدنفر این نذرو کردن جواب گرفتن..
  26. اشتباه شد
  27. اگه بخوای میتونی..
  28. تفکر مثبت، موفقیت، راز ، قانون جذب ، کارما
  29. همیشه باهات میمونم..
  30. هیچوقت نباید از روی ظاهر قضاوت کرد..
  31. متولد فلان ماه فلان..
  32. چشم ها را باید شست
  33. شانسی بود
  34. بری اونجا شفا رو گرفتی
  35. خودم نخواستم
  36. قابل شما رو نداره
  37. بعد از هر سختی گشایشی هست..



وقتی خود را در عمق باکرگی زمین و میان انبوه بی‌تفاوت شاخص‌های مسکّن وجود می‌یابم: رها از کار و واحد درسی و ماشین و بوق و ترافیک و استاد و موسیقی صحنه‌ای و اندیشه‌ی تغییر جهان و دوستان خوشمزه و دشمنان بدمزه و پول و شهوت معتاد و انقلاب و فکر و زِر و گُه و باکتری‌های درون و… و… و… در آن نهایت… در آن نهایت ناب بی‌هیچ پنداری… شاید در عمق یک جنگل. در ته یک رودخانه. باز این وسوسه‌ی احمقانه برایم می‌ماند، که در آن حالت ناب، حداقل از نوشتن درباره‌ی آن نابیّت دست برندارم و این وسوسه‌های ماندن و شدن و صعود معنایی کردن، این‌هاست که مرا در این لجن‌زار مُزمن، به زور نگه می‌دارد.


+ دُرّاب مخدوش | محسن نامجو

+{Namjoo-Tango }


ما اصولا در محدوده دانش خود جستجو می کنیم ولی بهترین جوابها معمولا در لبه ها یا مرزهای دانستن و ندانستن نهفته اند. جایی که از از محدوده جستجوی ما خارج است. خارج است چون نمی دانیم چه سؤالی باید بپرسیم. چون نمی دانیم که چه نمی دانیم...


+علی سخاوتی


http://bayanbox.ir/view/6995557362909328760/13.jpg


برای انجام کاری باید یک ساعتی منتظر می شدم، پناه بردم به پارک. سر راه دو تا زوج پسر و دختر جفت هم نشسته بودند و در حال بوسیدن همدیگر، آنقدر تنگ هم نشسته بودند که از دور هر چهار نفرشان را دو نفر می دیدی. از کنارشان دور شدم که راحت باشند. گوشه دیگری چندتا پسر جوان روی چمن ها نشسته بودند و سیگار می کشیدند، می گفتند و می خندیدند، زن و مردی جوان با کیسه های خریدشان از راه رسیدند، نشستند و مشغول خوردن چیزی شدند، آن طرف تر هم چندنفر از مردهای مسن دور هم جمع شده بودند و از صدای حرف ها و خنده های شان که از دور به گوش می رسید، می شد فهمید که اوقات خوشی دارند.
تنهایی میان آدم هایی که با هم اند بزرگ تر و درشت تر می شود. سایه اش کشیده تر و سیاه تر می شود، خودت را در عمق بیشتری از انزوا حس می کنی . مثل یک نقطه کوچک سیاه میان صفحه ای سفید. بعد با خودت فکر می کنی که میان این همه باهم بودن های گوناگونِ اطرافت جای چه کسی کنار تنهایی تو خالی است؟ و باز به همان پاسخ  همیشگی می رسی که : "هیچکس"
در راه بازگشت به این جملات نیچه فکر می کنم که "وانهادگی دیگر است و تنهایی دیگر. اکنون این را آموخته‌ای؟ و نیز این را می‌دانم که تو در میانِ آدمیان همیشه وحشی و غریب خواهی بود" و بعد هی با خودم تکرار می کنم: وانهادگی دیگر است و تنهایی دیگر...وحشی و غریب...



از کتابخانه‌های یکپارچه بدم می‌آید ، کتابدارانی که صد کتاب دارند اما همه یک حرف می‌زنند و عموماً هم از روی هم رونویسی شده‌اند .

کتابخانه‌ی خوب، باید کتابهایی داشته باشد که ، در حد شب و روز، در حد آب و خشکی، در حد دو جنس نر و ماده ، با هم متفاوت باشند ..مگر جز این است که زایش، در متکامل‌ترین شکل آن ، از ترکیب دو تضاد شکل می‌گیرد؟


+محمدرضا شعبانعلی


دلزده و بدبینم نسبت به کل تحلیلها و میزگردها و تلاشهای مجازی و راهکارهای چنین و چنان و از طرفی، میل شدیدی به زندگی واقعی، زندگی هدفمند و پی گرفتن اهداف شخصی در من ایجاد شده.‌ احساس می کنم که نشد و نمی شه. قدرت در دست ما نیست. تنها چیزی که دست ماست، انرژی و زمان خودمونه که یه طوری بتونیم با سختی و مصیبت، درست تقسیمش کنیم که پس فردا چهار تا کار خوب، در محدوده ی زندگی خودمون و فوقش اطرافیانمون ازمون باقی بمونه.

وضع طوری شده که آدم وحشت داره با دوستانش ملاقات کنه که مبادا یک دیدار ساده، تبدیل بشه به ذکر مصیبت و گفتن از همه ی وحشتها و ناکارآمدیها و فلاکتها، و همون یه ذره حال خوش، تو بگو اصلا الکی خوشی که با کلی زحمت، دست و پا کردی، پاک از بین بره. تازه اگرم نشینی و نگی از بدبختیهامون، ممکنه بد شه برات و ملت بعدا یه جایی پشت سرت بگن این آدم مبتذل خرده بورژوا رو ببین تو رو خدا!

که من اصلا نمی دونم این دوگانه ها از کجا پیدا شدن؟ نشستن و هی بالا آوردن کثافتها و در صورت فرار و امتناع، متهم شدن به بی کنشی و ابتذال. کدوم کنش پدر جان؟ کنش اونه که ریشه رو هدف قرار بده و طرحی نو در اندازه. زندگی و افکار سیاسی ما که در حد جوک و لاس زدن با مفاهیم و وضع موجوده .


شبکه های اجتماعی را دوست ندارم. صادقانه تر بگویم، از شبکه های اجتماعی نفرت دارم. حالم ازفیس بوک به هم میخورد. همچنانکه از اینستاگرام. همچنانکه توییتر. مردمی که به خودی خود سطحی زندگی میکنند و حتی حوصله ی نشخوار افکار دیگران را هم ندارند، به ابزاری مجهز میشوند که سطحی تر بودن را تجربه کنند. حالا دیگر ثبت لحظه هاست که ارزش دارد و نه تجربه ی عمیق آنها.

از آن روزی که عاشق و معشوق، شب تا صبح در کنار هم میماندند و میگفتند و میخندیدند و میرقصیدند و میزیستند و می رفتند و حاصلش، قطعه شعری عاشقانه بود یا دستنوشته ای که دیگری در کیف گذاشته بود و مانند جان دوستش داشت یا گلدانی که به بی دقتی آنها شکسته بود و اکنون با تداعی سرمستی آن لحظات شیرین، به یادگاری مقدس تبدیل شده بود، چقدرراه رفته ایم تا امروز که حاصل با هم بودنمان، تصویری از یک ظرف سالاد است یا یک جفت کفش که خاطره انگیز بودنشان هم باید با لایک های دیگران تایید شود.


+محمدرضا شعبانعلی


در نهایت آنچه به آن باور داریم و از آن دفاع می‌کنیم و در روح و جان ما نفوذ می‌کند،‌ بیشتر از اینکه ناشی از یک مکانیزم استدلال منطقی باشد، ناشی از یک مکانیزم روانی با هدف حفظ آرامش و امنیت ذهنی است.

به نظر می‌رسد تغییر باورهای عمیق،‌ پیچیده‌ترین شکل یادگیری است و آخرین مرتبه‌ی انسانیت.


خرافاتی نباشیم؛ دنیا دار مکافات نیست و الزاما قرار نیست هرکسی تاوان کارهاشو پس بده..اگه بازخوردهای دنیا عادلانه یا به شکلی معنادار بود ، بشر داستان آخرت رو نمی‌ساخت .



بچه که بودم بزرگ تر بودم.آن روزها که برای انجام کاری در ذهن کودکانه ام از معادله و چهار عمل اصلی استفاده نمیکردم، قلب بود و غریزه و احساس، خورشید گونه مهر میورزیدم، نگاه نمیکردم به جایگاه کسی، کرم درخت حیاطمان را دوست داشتم، قورباغه نگه میداشتم، آنقدر دوستش داشتم که وقتی رفت زیر کمد از شهربازی انصراف دادم و دنبالش گشتم، وقتی یکی از فنچ هایم از قفس پرید جفتش را آزاد کردم، انگار قلبم بود که در آسمان میرفت.
بچه که بودم در خوشی هایم میخندیم و در ناراحتی هایم گریه میکردم، آن روزها که نقاب بر چهره نداشتم، آن روزها را میگویم، میدانی؟


"آدم ها را از روی ظاهرشان قضاوت نکنید"‌ بی فایده ترین فرمان دنیاست. ظاهر آدم ها می تواند رازهای زیادی از کاراکتر، فرهنگ و طبقه شان را فاش کند. فقط کافی ست دقیق ببینیم و دقیق بشنویم یا دقیق بخوانیم. به گمانم "ظاهر" فقط شلواری که می پوشیم یا شالی که دور گردن می پیچیم یا رنگ سایه ای که به پشت چشم می زنیم نیست. این ظاهر می تواند لحن حرف زدن یا اصطلاحاتی که به کار می بریم باشد. می تواند نوای موزیکی که از پشت هدفون توی گوش هایمان بیرون می آید باشد. می تواند موضوعی که با شور و حرارت ازش حرف می زنیم باشد.​
آدم ها را می شود از خیلی چیزها شناخت. از ژست عکس پروفایلشان، از سلیقه سینمایی شان، از سوژه هایی که به آن می خندند، از بک گراند موبایلشان، از کامنت هایی که زیر پست های دیگران می گذارند، از شکل و رنگ دندان هایشان، از پوست دست هایشان، از رنگ یا سوختگی موهایشان، از تک جمله های توی بیوگرافی شان، از جنس شوخی هایشان، از لیست following شان، از مدل آرایششان، از نحوه راه رفتن و البته از کفش هایشان.
واقعیت را بگویم من قضاوت کردن آدم های ناشناخته را دوست دارم. دوست دارم برای غریبه هایی که شاید تا ابد غریبه بمانند، داستان بسازم و بگویم طرف به خاطر فلان انگشتری که در دست دارد و فلان لباسی که پوشیده،‌ فلان شغل را دارد و به فلان چیز علاقمند است و تعطیلات آخر هفته اش را به فلان شکل سپری خواهد کرد و سریال مورد علاقه اش فلان است.
توی این داستان سازی ها، همیشه کلیدی ترین نقش را کفش ایفا می کند. کفش ها دروغ گفتن بلد نیستند. یک عمر هم که خود واقعی ات را پشت لباس و جملات قرضی مخفی کرده باشی، بالاخره کفش ها تو را لو خواهند داد. کفش ها می گویند که میل به دیده شدن داری یا ترجیح می دهی آرام و بی سر و صدا از کنار دیگران رد شوی و کسی متوجه حضورت نشود. کفش ها می گویند اهل تظاهری و دوست داری جوری که نیستی به نظر برسی یا از آن هایی هستی که راحتی را به هر چیزی در دنیا ترجیح می دهند و شعارشان چیزی جز "گور بابای نظر دیگران" نیست. زنانی که در خرید و پیاده روی، سوار بر پاشنه های نازک و بلند ظاهر می شوند و با هر قدم، مچ پایشان کج می شود و تا مرز سقوط پیش می روند اما باز تعادلشان را حفظ می کنند و خم به ابرو نمی آورند و به مسیر ادامه می دهند، اسطوره از خودگذشتگی اند. دوست دارند تصویری که در هر زمان و هر مکان ازشان در ذهن دیگران نقش می بندد، زیبا و برازنده باشد. حتی به قیمت از دست دادن پاهایشان. آنها رنج می کشند اما اجازه نمی دهند تصویر رنج کشیدنشان در جایی ثبت شود. آنهایی که کفش های فیک الهام گرفته از طرح های معروف و گران قیمت را به پا می کنند، رویاهای بزرگی در سر دارند. کفش های قلابی فریاد می زنند که صاحبم از چیزی که هست راضی نیست و می خواهد به دنیای دیگری تعلق داشته باشد. خب ندارد. کفش های سیاه و ساده و معمولی، نشان دهنده زندگی معمولی یک انسان معمولی است. احتمالاً کارمندی که ساعت خواب و بیداری اش منظم است و هر روز راس ساعت مشخصی به خانه می رسد و کارهای روزانه معمولی اش را انجام می دهد و از ریسک کردن می ترسد و از هیجان بیزار است و دوست دارد همه چیز تا ابد همین طور آرام و معمولی و بی تغییر باقی بماند. پاهای ورم کرده در کفش های تخت قهوه ای تیره ی زنی که دارد چند کیسه سنگین خرید را دنبال خودش می کشد هم چیزهای زیادی برای گفتن دارد. از این کفش های تخت قهوه ای قدیمی و این قدم های ناصاف می شود فهمید که طرف چند بچه را بزرگ کرده و برای چند نفر غذا پخته و یک تنه چند مهمانی برگزار کرده و کیسه های میوه و تخم مرغ و قند و شکر و روغن سرخ کردنی و بستنی و بیسکوئیت را به طبقه سوم رسانده و هر سال آخرهای اسفند، کمد و مبل ها را جا به جا کرده و با سلاح همیشگی اش، جاروبرقی، به سیاحت مناطق بکر و کمتر دیده شده خانه رفته.
کفش ها دروغ نمی گویند. کفش ها فریاد می زنند که شما هنرمندید یا ورزشکار و کارمند. مد روز اید یا old-fashioned. اهل زجر کشیدن اما خوب دیده شدن اید یا راحت و بی خیال. با اعتماد به نفس اید یا خجالتی. کم درآمد اما با سلیقه اید یا ثروتنمد و پیروی کلیشه ها. تمیز و وسواسی اید یا شلخته و آشفته فکر. شوخ طبع و پر انرژی اید یا جدی و خسته کننده. به کفش ها اعتماد کنید. چیزهای زیادی برای گفتن دارند.


+آنالی اکبری


http://bayanbox.ir/view/7719880566145675380/IMG-20160721-121426.jpg



وقتی چیزی را می شنویم یا میخوانیم
و از شنیدن یا خواندنش لذت میبریم
نیازمند کسی هستیم که آن خوانده یا شنیده را با او در میان بگذاریم.
این یکی از نیازهای پایه ای انسان است
و عمیق ترین رابطه ی عاطفی ما
با کسی است که این نیاز را
بیش از دیگران برای ما تامین میکند..

+مایلز فرانکلین