دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

۷۷ مطلب با موضوع «حرف هایی که باید گفته میشد» ثبت شده است


فکر میکردم باید متناسب با توانایی ها و داشته هات ، مقدار مشخصی اعتماد به نفس داشته باشی..

ولی حقیقت اینه که با این سیر منطقی تو  این دنیا به هیچ جا و هیچ چیز نمیرسی..هرطوری که هستی باید یه پک کامل اعتماد به نفس دانلود کنی و روی خودت نصب کنی یا هرجا  میری همراه خودت ببری..

و گرنه ؟


نوشتن یک کار لوکس و از روی شکم سیری نیست. انسان به کمک زبان و با بکارگیری زبان، محیط اطرافش را می شناسد و با آن ارتباط برقرار می کند. (البته دوربین دیجیتال هم بی تاثیر نیست) بیماری فراموشی نام چیزها و کاربردشان در رمان صد سال تنهایی را به خاطر دارید؟ شاید به همین دلیل است که در بعضی موقعیتها منظورمان را نمی توانیم بیان کنیم. یا نمی توانیم زیبایی فضایی را که در آن قرار می گیریم درک کنیم. چون عبارات لازم برای توصیف آن زیبایی در ذهن ما شکل نمی گیرند.
 ملک الشعرای بهار در سفر نوروزیش به مازندران (شمال) برای توصیف زیباییهای حاشیه سپیدرود به عبارات “فوق العادس”، “چقدر قشنگه”، “وای”  یا “خدای من” محدود نبوده است..

+اگر واقعا می خواهید وبلاگ بنویسید


همیشه در هر راهی که قدم میذارم به خودم یادآوری میکنم ، در مسیری که  قصد طی کردنشو دارم ، موقعیتهایی پیش خواهد اومد و من در اونها کسانی رو ملاقات خواهم کرد که چندین قدم از من جلوتر یا عقب تر هستند (البته درست تشخیص دادن و از اون مهمتر پذیرفتن موقعیت دیگران اونقدرها هم آسون نیست)

به عنوان کسیکه عقب تره بهتره با رهایی از احساس دانستگی ، با یه ذهن خالی شروع به پرسیدن از اون آدم کنم . تا فرسودگی های حاصل از تجربه های مشابه رو کم کنم .

البته برای یادگیری این که اون چطور تونست خودشو (برای رویارویی با یک موقعیت جدید) آماده کنه.. نه صرفا برای انتقال اطلاعات ، که تجربه ها در گذشته میمیرند و هرکس موقعیت تازه ای رو تجربه میکنه و من هم نیاز به چیزی دارم که در زمان حال و در این موقعیت خاص به کار من بیاد نه تجربه ی انسانی دیگه در زمانی مرده..

موقعیت هایی هم پیش خواهد اومد که با کسانی رو به رو بشم که چندین قدم عقب تر هستند..بعضی از اونها رفتاری مشابه با رفتار من نسبت به آدمهای جلوتر در پیش میگیرن و بعضی هم اصلا متوجه جلوتر بودن من نخواهند شد..به نظرم تلاش برای اثبات جایگاه یا حرف هات به این انسان ها کوششی بدون حاصله..

بچه تر که بودم ( منظورم همین یکی دوسال پیشه ! ) حرصم میگرفت اگر کسی بهم میگفت " باید بزرگتر بشی تا بفهمی " ولی حالا خیلی بهتر متوجه این حرف میشم ، حتی اگر در هر موقعیتی صدق نکنه..واقعا گاهی باید سن یا تجربه هایی رو از سر بگذرونی که متوجه بعضی از حرف ها و موضوعات بشی..

مقصودم این نیست که یک مقصد مشخص و یک جواب معین وجود داره که همه دارن به سمت اون حرکت میکنند و همه بعد از یک سری تجربه یا یه سن خاص باید به اون برسند ...

ولی باور کنید ( درمورد بسیاری از موضوعات ) آدم ها و شرایطی که تجربه میکنند اونقدر شبیه به هم هست ، که اگه نگاهی دقیق به سرگذشت گذشتگان و آدم های اطرافتون بندازید از تکراری و شبیه بودن زندگی و تجربه هاشون شگفت زده و مایوس خواهید شد..

نکته مهم و نهایی پذیرش نادانی (نسبی) همیشگی خودمون و دیگرانه..جواب نه در دستان من و نه در دستان تو..که جایی بین ماست..



فرض کنید من معتقد باشم که ساختار و کارکردی بسیار بهتر از شما دارم. جسمم سالم‌تر، زیباتر و پُرقوت‌تر است. در ناحیه‌ی ذهن، قدرت یادگیری، سرعت انتقال، قدرت تفکر، عمُق فهم و حافظه‌ام از شما بهتر است. در ساحت روانم، سخاوت و شجاعت و فضیلت‌های اخلاقی بیشتری دارم و یا در مناسباتم از نظر نفود کلام، نَفَس گرم، قدرت اقناع، لطیفه‌گویی و حاضرجوابی و سایر توانایی‌های مهارتی از همه‌ی شما بیشم. آیا با همه‌ی این احوال و با فرض درستی همه‌ی این مدعیات، میتوانم بگویم که «این منم طاووس علیین شده»؟
خیر؛‌ چون می‌توانید به من بگویید بسیاری از این ویژگی‌های تو محصول ژنتیک، محیط تعلیم و تربیتی، خصوصاً در سه سال آغاز زندگی و بسیاری عوامل دیگر بوده است. حتی اقلیمی که در آن زندگی کرده‌ای در تو تأثیر داشته است. خانواده‌ و ویژگی‌های پدر و مادر و اینکه در خانواده‌ای اصیل به دنیا آمده‌ای دخالت داشته‌اند. تو چیزی نداری که تنها متعلق به خودت باشد. حتی اگر گفتم که پشتکار داشته‌ام در حالی‌که قُل هم‌سان من دقیقاً در همین شرایط بود، اما فقدان پشتکار، باعث شد به جایی نرسد؛ می‌شود پرسید این علاقه، اراده‌ی قوی و پشتکار را چه کسی به تو داده است؟ کافی بود یکی از رویدادهایی که در زندگی تو رخ داده، رخ نمی‌داد تا تو آنچه که هستی نمی‌شدی.
از این مثال یا باید نتیجه گرفت که اصلاً منی در کار نیست، آنچنان که بودا و و در میان فلاسفه‌ی جدید دیوید هیوم می‌گفتند و یا باید نتیجه گرفت که منی در کار هست، اما مرزی بین «من» و «نامن» وجود ندارد. اگر منی هست، شناور در کلّ هستی است. چه چیزی از ما منحصراً در اختیار ماست و هستی توان تأثیرگذاری در آن را ندارد؟ اگر چندروز متوالی باران ببارد و شما از خانه نتوانید بیرون بیایید و اوقات‌تان تلخ شود، خواهید فهمید که باران هم جزوی از شماست و بیرون از شما نیست. همه‌ی آنچه در جهان است در وضع و حال ما تأثیر دارند.
ما انسان‌ها معمولاً در ناحیه‌ی جسم‌مان این را می‌پذیریم که مثلاً زیبایی‌مان یا استحکام دندان‌هایمان دست خودمان نبوده‌است و به ارث بُرده‌ایم؛ اما در عالَم ذهن و از آن بیشتر در عالَم نفس و روان پذیرای این موضوع نیستیم. یعنی می‌خواهیم توانایی‌های ذهنی و روانی‌مان را به خودمان نسبت دهیم.
هیچ نعمتی به خاطر استحقاق تو به تو اعطا نشده و نقمت‌ها هم به خاطر بی‌استحقاقی تو نبوده است. برای مثال تو رفته بودی کتاب درسی بخری و به اتفاق، کتابی عرفانی به دستت رسید و زندگی‌ات دگرگون شد. کار از کار خیزد در جهان. آیند و روندِ حوادث، ما را شکل می‌دهند و حتی اگر بگویی توانایی‌های‌ات محصول برنامه‌ریزی تو بوده است، می‌پرسیم شعور و هنر برنامه‌ریزی را چه کسی به تو داده است؟

+مصطفی ملکیان



بعضی از مردم معتقدند چیزی به نام شانس وجود ندارد. آنها همان هایی هستند که مایلند وقت و بی وقت فریاد بزنند «خواستن توانستن است» و جملات زیبای دیگری شبیه به این. اما من به چیز دیگری اعتقاد دارم: به این که همه زندگی انسان بر اساس شانس بنا می شود.
شما شانس می آورید و در خانواده ای زاده می شوید که به سلامتی، تحصیل یا رفتارهای اجتماعی تان بها می دهد. اما ممکن است شانس نیاورید و فرزند یکی مانده به آخر یک خانواده پرجمعیتِ کم درآمد باشید که نه به سرفه های چند ماهه و زانوی ترک خورده تان اهمیت می دهد، نه به تکالیف مدرسه و نمره های کم و نه به رفتارهای آزاردهنده تان.

اگر شما زیبا و قدبلند به دنیا آمده اید و حالا می توانید دیگران را کوتوله های ایکبیری خطاب کنید، فقط شانس آورده اید. شما شانس آورده اید که دماغ کوچک و سربالایی دارید و حالا می توانید انگشت اتهامتان را به سوی دوستداران جراحی زیبایی بگیرید و بگویید «طبیعت را دستکاری نکنیم.»

شانس آورده اید که در خانواده ای متولد نشده اید که شما را در شانزده سالگی مجبور می کند با مردی که ازش بیزارید ازدواج کنید و نه ماه بعد در حال شیر دادن به بچه ای درست شبیه به مرد منفور باشید و حالا می توانید از استقلال زنان و آزادی انتخاب حرف بزنید و گزینه خواستگاری زنان از مردان را روی میز بگذارید.
این شانس است که شما را پشت فرمان ماشین می نشاند تا برای جوان آشفته و سیه چرده ای که دارد توی سطل زباله دنبال ناهار می گردد، بوق بزنید و بگویید «برو کنار می خوام پارک کنم». فقط شانس آورده اید که پدر و مادر گمنام آن زباله گرد، پدر و مادر شما نیستند. شانس است که شما را متولد مرفه ترین شهر دنیا می کند یا متولد برهوتی بی نام و نشان که ساکنینش برای چند قطره آب، جان یکدیگر را می گیرند. شانس است که تصمیم می گیرد شما به چه طبقه ای تعلق داشته باشید و با چه فرهنگی رشد کنید و بزرگ شوید.
به گمانم در زندگی چیزهایی کمی است که می شود به آن بالید. چیزهای کمی هستند که خودمان به تنهایی به دستشان می آوریم. بیایید نگاهی به افتخاراتمان بیندازیم و ببینیم چقدر مدیون شانس خوبمان بوده ایم. راستی پس سهم بدشانس ها از این زندگی چیست؟


+آنالی اکبری


دور ِ دور ِ دور که میشی همه چیز کوچک و سطحی و پیش پا افتاده به نظر میرسه..تمام پیروزی ها و شکست ها ، خوشحالی ها و ناراحتی ها ، دلدادگی ها و دل کندن ها ، خوشی و ناخوشی ها ،دوستی ها و دوری ها ، موفقیت ها و خرد شدن ها ، دستاوردها و آرزوها  ، همه به یک اندازه معنی خودشونو از دست میدن..همه ، به یک اندازه ناچیز و بی ارزش میشن..



اطلاعات نامحدود و توجه ما محدود است . سؤال اساسی حداکثر کردن بازگشت سرمایه در جستجوی اطلاعات است.

باید این وسواس را به خرج دهیم که توجه ما صرف چه می شود .چه راندمانی دارد و چه برمی گرداند ؟

مثلا به ازای دو ساعت توجه من به این فیلم چه عایدم شد ، چند ساعتی که به مطالعه ی این کتاب یا آن پنج دقیقه ای که به مطالعه ی این وبلاگ میگذرد.. آیا می ارزد؟ اینجاست که باید حواسمان جمع شود تا منابع و علوم نافع را کشف کنیم.

با مقایسه و ارزیابی ، آنچه را که بیشتر ارزش توجه دارد بیابیم و خود را در مسیر آن قرار دهیم..



به گمانم وقتی می توانیم مطمئن شویم درست زندگی کرده ایم که با نگاه به گذشته، به پیشانی مان بکوبیم و بگوییم «وااای من چرا اینجوری بودم؟»

این فریادِ "وای من چرا اینجوری بودم" به شما نوید می دهد که نسبت به آن دوره پیشرفت کرده اید. در واقع آنقدر پیشرفت کرده اید که حالا می توانید با اطمینان خودِ قدیمی تان را به سخره بگیرید. به گمانم این اتفاق خوبی است که با دیدن عکس و فیلم های قدیمی یا با یادآوری خاطرات سال های دور یا با خواندن نوشته های خاک خورده، از خودمان شرمنده شویم.

واقعیت این است که هیچ فوق العاده ی امروزی، از ازل فوق العاده نبوده. نویسنده های خوب هم روزی کارشان را از دری وری نویسی های بی ارزش شروع کردند. عکاس های خوب هم زمانی کادرهای داغان می بستند. بازیگرهای خوب هم زمانی مسخره و تصنعی به نظر می رسیدند. راننده های خوب هم یک روزهایی ماشین را موقع راندن خاموش می کردند. آشپزهای خوب هم زمانی غذای شور یا سفت و سوخته روی میز می گذاشتند. زن و شوهرهای صبور هم زمانی سر موضوعات کوچک و به یاد نماندنی از هم عصبانی و دلخور می شدند و اساتید زبان انگلیسی هم یک روز سر کلاس، a b c d می خواندند.
به گمانم دوران نوجوانی و سال های اول جوانی، زمان مناسبی برای حماقت است. زمانی که می توانید از خودتان یک دلقک تمام عیار بسازید و خوشی کنید و به سیم آخر بزنید و متوجه دلقک بودن خود نباشید و ندانید که دارید هر روز اشتباهات بیشتری را به سبد اشتباهاتتان اضافه می کنید. مهم این است که این موضوع را چند سال بعد بفهمید و به پیشانی تان بکوبید. مهم این است که اشتباه بودن کرده هایتان را بپذیرید و برای خودتان سر تاسف تکان دهید و زیر لب تکرار کنید دیگر یک احمق نخواهید بود.
به گمانم کسی که هرگز به سیم آخر نزده و هرگز دیوانگی و حماقت نکرده، نمی تواند یک روز صفت فوق العاده را روی شانه هایش حمل کند. فوق العاده ها از اول فوق العاده نبوده اند. آنها اشتباه کرده اند، زمین خورده اند، زخمی شده اند، اشک ریخته اند، بلند شده اند، فکر کرده اند، خودشان را به سخره گرفته اند، جاده را عوض کرده اند، تلاش کرده اند و بالاخره به جایی رسیده اند که حالا هستند.
شرمنده نباشید. عکس ها و اسناد قدیمی را دور بریزید و دوباره شروع کنید. همیشه برای عوض کردن جاده وقت هست.


+آنالی اکبری



می‌دانی گاهی خواسته‌ای در آدم شکل می‌گیرد که ذهن و دل را مشغول گرفتار می‌کند. بعد وقت، پول و انرژی صرف می‌کنی تا بروی و به آن‌چه که می‌طلبیدی برسی و رسیدن می‌شود اول دردسر. به خودت نگاه می‌کنی و می‌فهمی میان آن خیال و این واقعیت هیچ سازگاری نیست، لذتی که پنداشته بودی در چیزی که محقق شده یافت می‌نشود و اصلا به هوای باغ و بستان از برهوتی بدآهنگ سر در آورده‌ای... آدم این وقت‌ها هم نومید می‌شود و هم خودش را بابت تمام آن هزینه‌ها که داده ملامت می‌کند و می‌پندارد آن زمان یا پول هدر رفته است.
این‌جاست که گمانم برخطاییم. وقتی می‌کوشی به چیزی برسی و بعد با پوچی آن موقعیت مواجه می‌شوی، چیزی را هدر نداده‌ای. این وقت و پول و رمقی که تلف شده به نظر می‌رسد، بهایی است که پرداخت کرده‌ای تا جانت را از سراب حسرت آزاد کنی و فکر کن عزیز من که چقدر ناخوشایند و تلخ می‌بود اگر تا همیشه به صلیب آن خواسته مصلوب می‌ماندی و نمی‌فهمیدی که این حسرت، پستۀ بی‌مغز است. درونش هیچ است و جز هیچ نیست. فکر کن چه غم‌انگیز می‌بود اگر که می‌گذاشتی هیچ تو را یک عمر اسیر خویش نگه دارد.
فکر کردم با خودم که کاش کسی به وقت تردید کنار آدم باشد تا برایش بگوید به دنبال شوقت برو زیرا که عاقبت سرگردانی در بادیۀ شوق ، یا لذت است یا آزادی...


شاید تو به اینی که می گویم اعتقاد نداشته باشی
اما وجود دارند مردمانی که زندگی شان
با کمترین تنش و آشفتگی می گذرد
آنها خوب می پوشند
خوب می خوابند
آنها به زندگی ساده خانوادگی شان خرسندند
غم و اندوه زندگی آنها را مختل نمی کند و غالبا احساس خوبی دارند

وقتی مرگشان فرا رسد ، به مرگی آسان می میرند
معمولا در خواب..

شما ممکن است باور نکنید این را
اما مردمانی اینگونه زندگی می کنند

اما من یکی از آنها نیستم
من حتی به آنها نزدیک هم نیستم
آن ها کجایند

 ومن کجا...


{ چارلز بوکوفسکى }


http://bayanbox.ir/view/5240737462834117966/IMG-20160820-205532-1.jpg



"جرج اورول" در کتاب 1984 گفته بود رسانه ما را میبیند و میشنود و به اجبار کنترلمان میکند تا آنچه را که میخواهد انجام دهیم  . نیل پستمن  اما که عمری را در روشنگری تاثیرات مخرب رسانه صرف کرده میگوید نباید به خود ببالیم که کابوس دیکتاتوری 1984 محقق نشده است حالا کار به جایی رسیده که ما خود به سمت مبهوت شدن رسانه ای میرویم !


http://bayanbox.ir/view/7631617113102400293/photo-2016-10-11-21-29-03.jpg


{Roger Waters - Amused To Death }


این فرایند جالبى است که همه ما در مورد کسى که با ما مخالف است اعمال مى کنیم:
اول ، فرض جهالت : یعنى مى گوییم یارو نمى داند، اطلاعات کافى ندارد، خبر ندارد و بعد سعى مى کنیم با دادن اطلاعات و آموزش طرف را توجیه کنیم، قضیه را حالیش کنیم و خلاصه کلام با خودمان موافقش کنیم. ولى اگر موافق نشد؟

قدم بعدى فرض حماقت. یعنى فرض مى کنیم یارو نمى فهمد، خر است، شعور ندارد، عقلش نمى رسد و به عبارت مؤدبانه ظرفیت عقلى درک چیزى را که ما به آن رسیده ایم ندارد.

اگر یارو را خر فرض نکردیم و با آموزش هم با ما همراه نشد چى؟

قدم آخر فرض شرارت. مى گوییم یارو قصد بد دارد، دشمنى مى کند و مى خواهد حال ما را بگیرد. عبارت جورج بوش درباره محورهاى شرارت را شاید هنوز به یاد داشته باشید! 

عقیده ما مدلى است که از واقعیت داریم و وقتى مدل ما با مدل یک نفر دیگر از همان واقعیت فرق مى کند این کارى را که در بالا گفته شد با او مى کنیم یعنى اول نادان بعد نفهم و دست آخر هم دشمن فرض مى کنیمش.طبیعى است که عین همین کار را دیگران هم با ما بکنند وقتى ما را در اشتباه مى پندارند.


+ علی سخاوتی


Pin : چرا بحث کردن با اغلب افراد بیهوده است ؟


اگه نوشتن رو تجربه کرده باشید احتمالا حداقل یکبار ، با مشکل انتخاب بین " کسره یا ـــه " دست و پنجه نرم کردید ! راهنمای زیر احتمالا میتونه تا حد زیادی در حل این مشکل و خطای نگارشی موثر باشه...



http://bayanbox.ir/view/571890873334835426/IMG-20160409-001548.jpg




بیا کز دیده جیـحونی بسازیم      بیا تا سینه ، پرخونـی بسازیم
فریدون عزیز از دست ما رفت      بیا از نو فریدونــی بسازیم..

{ بابا طاهر }
Image result

+{ Fereydoon Farokhzad - Marge Man }
+مستند "شب بود " در سالروز تولد فریدون فرخزاد ...


گفته بودم که یک بار هم برایت از عشق خواهم گفت ؛ از این توهم خودخواسته ، از اینکه کسی که او را عاشقانه دوست داری با تمام هفت میلیارد و اندی نفر جمعیت دیگر کره خاکی فرق دارد !

غافل از اینکه هیچ چیز خاص و منحصربه فردی در این میان وجود ندارد ؛ کافیست دوربینت را کمی عقب تر ببری و از نمایِ دورتر نگاهش کنی ، آن وقت میبینی که معشوق تو هم میان آدم های دیگر گم میشود ، میبینی که او هم ، درست مثل خودت و باقی آدم ها ، گاهی غیرقابل تحمل و نفرت انگیز میشود و هیچ چیز خارق العاده ایی این میان وجود ندارد ، تنها تصادفی جالب در زمان و مکان باعث شده تا " دوسـتت دارم " را در موقـعیتی مناسب از زبانـش بشنوی و یا در گوشـش بگویی ... تنها رخداد خارق العاده این ماجرا ، انتخاب توست ، انتخاب تو برای اینکه آنقدر به این تصور دامن بزنی که بالاخره مرز میان واقعیت و توهم را گم کنی و باورت بشود او با دیگران فرق دارد !

گفته بودم که یک بار هم برایت از عشق خواهم گفت ؛ از اینکه با این همه ، بازهم اگر عاشق شوی ، بر خلاف آن چیزی که خودت فکر خواهی کرد ، هیچ گاه عاشق کسی که به او عشق می ورزی نشده ای ! تو تنها عاشقِ حسِ فوق العاده ای می شوی که از عشق ورزیدن نصیبت می شود ( یا گمان می کنی که بالاخره روزی نصیبت خواهد شد) . حسِ رخوتِ لذتناکِ ناشی از محبت کردن و محبت دیدن ، حسِ امنیتِ ناشی از تنها نبودن ، حس آرامش ناشی از پیدا کردن دلیلی موهوم برای " بودن " ! هنگامی که مغزت برای هر روز صبح دوباره از خواب برخاستن ، دستور به تراشیدن بهانه ای می دهد ، تو تنها عاشق خودت شده ای ؛ خودت وقتی که گمان می کنی عاشق دیگری هستی ...

گفته بودم که روزی برایت از عشق خواهم گفت ؛ از عشقی که این گونه خودت را برایش به آب و آتش می زنی ، از این که " عشق یک بیماری بدخیم روحی بود " . و دریغا که هستی آدمی چنان دردناک است که تنها با نشئگی چنین افیونی قابل زیستن می شود !

و دریغا که اینها را تنها زمانی می توانم برایت بگویم که دیگر عاشق نباشی... .



نقدی بر یادداشت " آل پاچینو و موقعیت آقای خلبان " نوشته محسن الوان ساز،سردبیر مجله ی ابزورد



یک ور داستان هم باختن است، این که با همه توانت بجنگی و برنده نشوی. یا بدتر، این که از جنگیدن انصراف بدهی. فرقی نمی کند بر سر آخرین جای خالی در واگن شلوغ مترو باشد و تن دادن به ایستاده مردن در شلوغی بدبوی قطار، یا در نیاز جانت به ابراز علاقه به کسی که دوستش داری و می بینی یا پیری یا گنگی یا نه، اصلا حوصله نبرد با شلوغی های اطرافش را نداری، حوصله تعریف کردن حریم خودت را. ساکت از کنار زوزه های دلت رد می شوی. 
باختن همیشه دردناک است، اما اندازه و شکل دردش فرق می کند. مثلا وقتی آدمی که سطح شعورش در حوزه ای تخصصی با جلبکهای کارائیب برابر است صاحب نظر می شود و مجبوری در جلسه ای طولانی نظرات خزعبلش را تایید کنی که مبادا آینده حرفه ای یا امنیت زندگیت به خطر بیفتد، داری به خودت می بازی و این دردی است که هنوز روح انسان موفق نشده درمانش را پیدا کند، دردی که رازی است میان تو و خودت و آنقدر ملتهب است که اگر خواستی به کسی بگویی، همه استخوانهای تنت ذوب خواهند شد.

مثل مرد جوانی که بعد از شلوغی ها مقابل بازجو نشست، مقاومت کرد و حاضر جواب بود تا زمانی که بازجو پرونده اش را باز کرد و عکس زن جوانش را، پسر کوچکش را گذاشت روی میز و لبخند زد. ثانیه وقیحی که یک مرد لال شد و تمام شد و همه کاغذها را امضاء کرد.

مثل مرد میانسالی که دلش برای زن ضعف رفت و خواست برود زیر گوش زن آرام بگوید دوستت دارم جانکم، اما نگاه کرد به همه واقعیات ناهمگون دو دنیا - دنیای تیره خودش و دنیای روشن زن- و آهسته در سکوت خودش تمام شد، سرگرم ابتلا و نظاره.

بیا تا منِ پیرمرد برایت ته قصه را بگویم. باختن تا وقتی بخشی از زندگی است خیلی هولناک نیست. اما یک وقتی هست که گوشه کوچه تاریکی می ایستی، چون ترکیب صدای داخل هدفون و خستگی پاهای پیرشده و عطر پاییز مرگبار تر از آن است که بتوانی ادامه بدهی. تکیه می دهی به دیوار آجری کهنه، صبر می کنی زمان بگذرد. انگار که یک نقاشی ناشیانه باشی بر دیوار خلقت، که یک خدا در زمان کودکیش کشید و بعدها که خداتر شد و نقاش ماهری شد هیچوقت نخواست به یاد بیاورد روزی روزگاری آن نقاشی کج را بر دیواری، گوشه ای....

باختن درد دارد. بعد از این هرکس گفت دردها و شکستها سرمایه ات هستند و تو را پخته کرده اند واز این جور خزعبلات، با نگاهی سرد از او رد شو که حرف زدن با کسی که شکوه مرگبار درد را به رسمیت نمی شناسد ملال مطلق است. فقط یادت باشد، بدترین مدل باختن عادت کردن به باختن است. همیشه وقتی می بازی ، از نو درد بکش که معلوم شود زنده ای. گله هم نکن رفیق جان، در صفر خلقت و وقت تقسیم روزی من و تو جای بدی از صف ایستاده بودیم، سهم ما تلخابه های بازنده بودن شد.
من ایستاده ام گوشه کوچه، بخشی از دیوار شده ام. تو اما بجنگ، هنوز برای خسته شدن زود است...


(علیرضا موسوی)



برنامه ریختن برای انتخاب واحد به اندازه ی برنامه ریزی برای زندگی مسخرست..در نهایت یک چیز دیگه اتفاق می افته..نمیخوام بگم لزوما نتیجه بده اما به هرحال اون چیزی نیست که توی ذهنت داشتی یا روی کاغذ نوشتی..همه چیز تو همون لحظه اتفاق می افته با توجه به شرایط همون نقطه...

پس بهتره تموم تمرکزتو بذاری روی همون لحظه و همون جا ، بدون اینکه به اون کاغذ مسخره نگاه کنی (که نمودی از آرزوها و رویاها و ایده آل هاست) ..

شرایط تغییر میکنند بدون اینکه تو بتونی پیش بینی یا کنترلشون کنی ، بهتره این واقعیتو برای بقیه ی زندگیت بپذیری..



من نمیتونم ( یا شایدم بلد نیستم ) که چرت و پرت بگم و سوالات مزخرفی بپرسم که جوابشون واقعا هیچ اهمیت و جذابیتی برام نداره... فکر میکنم به همین خاطر باشه که نمیتونم با هیچ انسانی ارتباطی طولانی مدت برقرار کنم و همیشه تنهام..



در مسائلی همچون عصیان ، مواد مخدر ، عرفان ، مذهب ، فلسفه ی عقلی و خیلی چیزهای دیگر جست و جو کرده ام و فهمیدم که حقیقت چیز ساده ای است که احساس خوبی ، شفافیت و دوستی به انسان میدهد

( چیک کوریا )


http://bayanbox.ir/view/7876370380823168226/SC20160708-123346.jpg