دچــآر باید بود..

تو را هر کس به سوی خویش خواند...تو را من جز به سوی تو نخوانم...

دچــآر باید بود..

تو را هر کس به سوی خویش خواند...تو را من جز به سوی تو نخوانم...

۲۵۶ مطلب با موضوع «حرف هایی که باید گفته میشد» ثبت شده است


تواضع های ظالم مکر صیادی بود بیدل...
که میل آهنی را خم شدن قلاب می‌سازد!


{ بیدل دهلوی }



آدم‌هایی که بی‌خداحافظی رها می‌کنیم، روابط انسانی که پایانشان نقطه نمی‌گذاریم و دوستی‌های گرمی که بی‌هوا معلق می‌گذاریم مثل تفنگ چخوف بر دیوار زندگی ما آویزان می‌مانند، آماده شلیک، و وبال و سنگین.


+نفیسه مرشدزاده


مارتین و بینا راثبولت که الان بیش از سه دهه است با هم ازدواج کردن اونقدر به هم نزدیک اند که بچه هاشون اونا رو به یه اسم صدا میکنند...ماربینا.
مارتین که موفق به تهیه میلیونها فراورده فناوری و سرمایه گذاری های دارویی شده نمیتونه زندگی رو بدون بینا تصور کنه. برای همین بینا۴۸ رو ساخت یک ربات که با خاطرات، باورها و ارزش های بینای واقعی طراحی شده.

 
مورگان فریمن: خب چرا میخوای یه کپی از بینا درست کنی؟ هدفت از این کار چیه؟
مارتین: هدف ما از انجام این پژوهش این بود که عشق رو برای کسانی که به زندگی یا به اشخاص دیگه ای مهر میورزند تا آینده بینهایت جاودانه کنیم.

از طرف دیگه میخوایم خاطراتمون و بسته های ذهنیمون برای نوه ها و نتیجه هامون به صورت ابزاری ارتباطی با ما باقی بمونه حتی اگه بدن هامون نتونند برای همیشه دوام بیارند. این آزمایش نهایتا برای اینه که ما انسان ها بتونیم مرگ رو فریب بدیم.
مورگان، ما فکر میکنم کاری که داریم با این آزمایش انجام میدیم بخشی از فعالیت صف طویلی از انسان هاست که همیشه سعی کردند از خیانت مرگ به زندگی جلوگیری کنند...ما در وهله اول از جنگل اومدیم بیرون تا دیگه نیازمند رحم حیوانات نباشیم و بعد واکسیناسیون رو توسعه دادیم تا از بیماری ها فرار کنیم.
بنابراین فکر میکنم که وظیفه صنعت پزشکی و صنعت فناوری زیستیه که مرزهای مرگ رو در آینده عقب و عقبتر برونه.

مورگان فریمن: بنابر شماری از فلسفه ها یکی از چیزهایی که ما رو از ماشین ها متمایز میکنه چیزیه که مصریان اون رو "کا" می نامیدن و ما اون رو به عنوان "روح" میشناسیم. نظر تو در این مورد چیه؟

مارتین: چندین دهه زمان میبره تا پیشرفت های بعدی در زمینه آنچه که من و بینا خودآگاهی سایبری میدونیم با استفاده از کامپیوتر ها به بازسازی ذهن انسان بپردازه تا معلوم بشه که روح با اون تفاوتی داره یا نه...امروز کسی نمیتونه به این سوال جواب بده. پس این سوالی نیست که من و تو هم قادر به پاسخگوییش باشیم.

The Story of God with Morgan Freeman S01E01

+بینا 48 اولین واحد درسی ش رو هم گذروند.


اینقدر تو این مدت (از به اصطلاح دوستانم) رفتارهای عجیب و زشت دیدم که جدی جدی باید شبیه شلدون به فکر تنظیم قرار داد قبل از شروع رفاقت باشم...


http://www.salsipuedes.us/wp-content/uploads/2018/01/big-bang-theory-roommate-agreement-elegant-56-quirks-sheldon-from-quotthe-big-bang-theoryquot-that-make-him-e-of-big-bang-theory-roommate-agreement.gif



فکر میکنید تا چه اندازه به نگاهی فارغ از جنسیت در روابط اجتماعیتون رسیدید؟...اصلاً به نظر شما چقدر داشتن چنین نگاهی لازمه و اگه در یک جامعه سالم تر زندگی میکردید (با شهروندانی که از سلامت روان مناسب تری برخوردار بودند) تا کجا این دیدگاه رو عملی میکردید؟

(به ظاهر سوال ابلهانیه و پاسخ مشخصی هم داره /شاید هم نداشته باشه/ اما فکر میکنم برای جواب دادن به این سوال باید در شرایط خاص و موقعیت های ویژه ای به خودمون نگاه کنیم. منظورم نقاطیه که به چالش کشیده شدیم. نگاه کردن به احساساتی که در چنین موقعیتهایی در وجودمون جوشید یا فکری که به ذهنمون خطور کرد، وقتی: کسی شماره ای بهمون داد، دیدن کسی که دوست داشتیم در موقعیتی عجیب و در حال ارتباط برقرار کردن با شخصی که نمیشناختیم، مورد توجه قرار گرفتن توسط جنس مخالف (نه مهرورزی عاشقانه)، دیدن آدمها در پست ها و شغل ها و یا انجام کارهایی به ظاهر نامناسب با جنسیت و.....)



"روزی که زن شدم" فیلمی در سه اپیزود با فیلمنامه ای از محسن مخملباف و به کارگردانی مرضیه مشکینی ست. نام فیلم از این جمله ی مشهور سیمون دوبووار برگرفته شده است: «یک انسان زن زاده نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود»

فیلم "روزی که زن شدم" موقعیت زنانی را که درگیر مشکل زن شدن در یک جامعه مذهبی/سنتی هستند نمایش می‌دهد زنانی که نه لزوما به خاطر منفور بودن که گاهی حتی به خاطر شکل نادرستی از دوست داشته شدن زندانی خانه‌ها و جامعه بسته شده‌اند و برای رسیدن به استقلال فردی و حضور اجتماعی باید از همه چیز بگذرند.

داستان اول، داستان حواست؛ دختری در جشن تولد نه سالگی اش. تا پیش از این، حوا که کودک محسوب می شده است، اجازه داشته آزادانه با نزدیکترین دوستش که یک پسر است، بازی کند اما از امروز به بعد، او باید چادر به سر کند؛ حجابی که قرار است او را از نگاه مردان محفوظ دارد. او دیگر حق ندارد روی پشت بام برود یا با پسران هم سن و سالش بازی کند.

حوا با لحنی کودکانه از بزرگترانش میپرسد این همه تغییر برای چیست و مگر در یک شب چه اتفاقی افتاده است؟ و خب مشخص است که تنها جوابی که شنیده میشود این است که او دیگر بزرگ شده است!

به هرحال این دگرگونی و پا گذاشتن او به دنیای زنان، قرار بوده است با طلوع آفتاب، رسما اتفاق بیفتد؛ اما در اثر سماجت دخترک مادر و مادربزرگ به او تا ظهر فرصت می دهند. آنها چوبی را عمود بر زمین در خاک فرو می کنند و به حوا می گویند که وقتی سایه چوب از زمین محو شود، دوران کودکی او به پایان می رسد. حوا برای پیدا کردن پسرک به خانه شان میرود ولی از آنجا که حالا آن پسربچه بایستی تکالیف مدرسه اش را انجام دهد، اجازه خروج از خانه را ندارد. بنابراین حوا از خلال یک پنجره با پسر رابطه می گیرد. آن ها با سختی و مرارت یک آبنبات چوبی را با هم میخورند.
حوا، برای آن که زمان را از دست ندهد، مدام تکه چوب را در زمین فرو میبرد تا سایه آفتاب را اندازه بگیرد، اما سرانجام خود ِ مادر با لباس پوشیده (چادر) که سمبل دوره انتقال حوای کوچک به زنانگی است، سر میرسد. انتخابی در کار نیست. چیزی که حوا از دست میدهد  اول کودکی و بعد آزادی اوست.


http://s8.picofile.com/file/8318541718/The_Day_I_Became_a_Woman_4.jpg


اپیزود دوم با تصویری آغاز می شود که در آغاز، به نظر سوررئال و غیرواقعی می رسد؛ اما به زودی می فهمیم که توضحی منطقی برای آن وجود دارد. یک دسته زن که همه سراپا سیاه پوشیده اند، با حدت و سراسیمه سوار بر دوچرخه، در جاده ای ساحلی رکاب می زنند. یک مرد خشمگین، سوار بر اسب، زنی را که سردسته دوچرخه سواران است و آهو نام دارد، تعقیب می کند. ما شاهد یک مسابقه دوچرخه سواری زنانیم و شوهر آهو با شرکت او در این مسابقه موافق نیست، اول با دلواپسی داد می زند (آهو نباید با آن پایش که آسیب دیده است، پدال بزند) و بعد فریادهایش تهدیدآمیز می شوند (دوچرخه مرکب شیطان است و او آهو را طلاق خواهد داد). آهو همچنان به پدال زدن ادامه می دهد و شوهرش سرانجام به کمک سایر اعضای خانواده که به او پیوسته اند، به زور او را به ایستادن وادار می کند.

شخصیت اصلی این اپیزود دقیقا در وضعیت یک آهوی مورد تهاجم قرار گرفته است، اما نه به وسیله گله ای از گرگ ها که توسط مردانی آشنا. انتخاب نام شخصیت اصلی هوشمندانه بوده است!


http://s9.picofile.com/file/8318541734/The_Day_I_Became_A_Woman_by_Marziyeh_Meshkiny_Photo_by_Maysam_Makhmalbaf_022_0.jpg


خود مسابقه دوچرخه سواری که در آن دهها زن شرکت کرده اند و در یک جاده ساحلی در حال سبقت از همدیگرند، هم یک وزن تمثیلی مییابد. به این دلیل که با همه سرعتی که این زن ها در حال دوچرخه سواری دارند، نظر فیلم این است که این دوچرخه سواران به هیچ کجا نمی روند، چرا که آنها مدام در محاصره تمثیلی دریا هستند.

در اپیزود اول حوا توسط زنان (مادر و مادربزرگش) مورد آزار و اذیت قرار میگیرد اما در اپیزود دوم این مردان هستند که به صورت مستقیم آهو را تحت فشار قرار میدهند. اگرچه زنان دیگر هم با نگاه کردن و کاری نکردن (و حتی پیشی گرفتن از او) به این امر کمک میکنند.


http://s9.picofile.com/file/8318541742/the_day_i_became_a_woman.jpg


قصه سوم، مانند اپیزودی از یک فیلم کمدی صامت آغاز می شود. پسر جوانی صندلی چرخدار پیرزنی سرزنده و سرحال را هل می دهد. پیرزن پسر را به مغازه هایی هدایت می کند و از هر کدام چیزی می خرد. یک یخچال، یک تلویزیون، میز، چندین صندلی و ... چیزی نمی گذرد که پیرزن سردسته گروهی از پسربچه هایی می شود که با گاری های دستی پر از وسایل، پشت سر او راه می روند.

به زودی می فهمیم پول زیادی به او ارث رسیده است که می خواهد تا فرصت دارد، خرجش کند و همه چیزهایی را که در دوره تأهلش نمی توانسته بخرد، برای خود بخرد. صحنه با تصویری فلینی وار پایان می گیرد که تعریفش نمی کنم تا لحظه دیدنش را برایتان خراب نکنم. این تنها جایی است که فیلم از دنیای موجه و قابل هضم فاصله می گیرد و پا به جهان فانتزی می گذارد اما داستان به درستی و زیبایی به این صحنه ختم می شود.


http://s8.picofile.com/file/8318541700/bposts20171101133141_png.jpg


معصومیت کودکانه، گذشت زمان، حاکمیت بزرگسالان و اینکه نیروهای اجتماعی چقدر اجتناب ناپذیرند و جملگی روی زندگی ما سنگینی می کنند و بسیاری نکات دیگر، با بک نکته سنجی عمیق و با بیانی ساده در این فیلم مطرح شده اند. اما کلمه کلیدی فیلم روزی که زن شدم «غیرقابل اجتناب بودن» است. هر سه داستان تاملی هستند بر روی تقریبا غیر ممکن بودن گریز زنها از نقشی که بر آنها تحمیل شده است .»

داستان فیلم هیچ جایی مکث نمی کند که توضیح اضافه بدهد. شخصیت ها هم هرگز تلاش و تقلایی برای توضیح وضعیت خود و دفاع از مظلومیت یا توجیه واکنش های خود نمی کنند. مثلا زن داستان دوم، فقط تندتر و تندتر پدال می زند. دختر کوچک با آنکه دارد همبازیش را از دست می دهد، سر به زیر و بدون اعتراض، به مادر و مادربزرگش اعتماد می کند و می پذیرد که باید مانند آنها خود را از نگاه مردانی که عضو خانواده نیستند، محفوظ بدارد.

تنها زن پیر است که پیروزمندانه، هدفش را دنبال می کند و به نظر می رسد که خود را از این چرخه رها کرده است. هر چند او هم هنوز این عادت را حفظ کرده که با دیدن مردان، شال خود را روی صورتش می کشد با اینکه مدت هاست دیگر قابلیتش را برای فریفتن مردی با زیبایی اش از دست داده است. این حرکت، انگار تنها یک یادآوری است به خودش که یک زن است و باید در حیطه قوانین معینی حرکت کند. بند، ناگسستنی شده است.


http://s9.picofile.com/file/8319512476/the20day20i20became20a20woman20by20marziyeh20meshkiny20_20photo20by20maysam20makhmalbaf20_200241.jpg


این فیلم اولین ساخته مرضیه مشکینی بوده است. طبیعی ست که فیلم از نظر فنی ضعف های اساسی دارد که بازیگردانی ضعیف بازیگران کودک در اپیزود اول مهم ترینشان است. دیالوگ های قسمت اول ناپخته اما ایده های اپیزودهای اول و دوم تازه و هیجان انگیزاند.

با تمام این حرف ها، فکر میکنم در نهایت چیزی که بیشتر از همه اهمیت دارد نفس وجود این فیلم در سینمای ایران با چنین نگاه عمیق و همه ی این دغدغه های ارزشمند است.



به غیر از انسان هایی که زندگی شان شکل خاصی ندارد باقی انسان ها به یکی از سه شکل زیر زندگی میکنند.

1.زندگی فیلسوفانه: آن شکل از زیستن که انسان با استفاده تجربیات شخصی و اطلاعات موثق دیگران اما تنها با کمک گرفتن از قوه تعقل خود برای زندگی اش تصمیم میگیرد.

2.زندگی دیندارانه: زندگی بر اساس آموزه های دین و دستورات پیشوایان فرقه ها و مسالک مختلف.

3.زندگی عارفانه: زندگی مطابق احساسات و شهود شخصی.


هرکس ممکن است بنابر دلایلی و یا حتی بدون هیچ دلیلی یکی از این شکل ها زندگی را انتخاب کند اما سوال مهم این است که آیا ممکن است این شکل ها با هم قابل جمع باشند؟ از نگاه من خیر.

ممکن است هر کدام از این راه ها در قسمتهایی مسیر مشترکی داشته باشند اما همیشه در نقاط مهمی راه شان از هم جدا میشوند. آنوقت تنها انسان هایی که چشم هایشان را بسته اند و گوش هایشان را گرفته اند میتوانند ادعا که هم اینند و هم آن.



از نظر من مهمترین مسئله در مورد کتاب خوندن تاثیر مشهودیه که روی شخصیت ما میگذاره. البته منظور من تاثیر پذیرفتن به هر شکل و از هر کتابی نیست. ایده آل ترین شکل شاید این باشه که کتاب ابزاری در اختیارمون قرار بده که به وسیله ای اون ها، خودمون چیزی به خودمون اضافه کنیم یا شروع به کنده کاری روی شخصیتمون کنیم.

وقتی کتابی رو میخونیم، وقتی حتی یک صفحه از کتابی رو میخونیم باید با کسی که اون یک صفحه رو نخونده تفاوتی پیدا کنیم. یعنی به واسطه خوندن همون یک صفحه گفتار، رفتار یا ذهنیتمون تغییری کرده باشه..وگرنه خوندنش فایده چندانی نداشته. (البته یک شکل تاثیر هم پس از خوندن تمام صفحات، کنار هم قرار گرفتن تمام تکه های پازل و فهمیدن کلیت به وجود میاد) آدمهایی رو دیدم که در طول سال ها کتاب های نسبتاً زیادی خوندند با این وجود تفاوت چشم گیری با آدم قبلی پیدا نکردند. نه افکار، و نه گفتار و رفتارشون بیانگر کتاب هایی که خوندن نیست. یکی از دلایل این مسئله میتونه بد خوندن باشه. یعنی دریافت نکردن یا درست دریافت نکردن چیزهایی که باید جذب میشده.

شاید به آدم های قدیمی برخورده باشید که در طول زندگی شون فقط یک کتاب ارزشمند خوندند اما اون کتاب چنان به جانشون نشسته که در هر کلام و در هر گفتارشون نمود پیدا کرده. کسی که سعدی میخونه، کسی که خوب سعدی میخونه نمیتونه آدم بی اخلاق یا بی ادبی باشه. کسی که درست مولانا میخونه نمیتونه آدم ادیب و صاحب فکری نباشه. و البته کسانی که سال ها دیوان حافظ یا شاهنامه ی فردوسی رو خوندند صاحب ویژگی های بارز دیگه ای میشن. به احتمال قریب به یقین.

نکته دیگه اینه که برخلاف تصور بعضی از کتابخون ها، خوندن رمان خوب و مخصوصاً شاهکارهای ادبیات وقت تلف کردن نیست، حتی اگر صرفاً روایت کننده داستان چند شخصیت معمولی باشند. ما در یک رمان معمولی با چند شخصیت و در یک اثر قوی با زندگی ده ها شخصیت آشنا میشیم، در موقعیت های مختلف قرار میگیریم و بدون هزینه دادن در زندگی واقعی به تجربه های ارزشمندی میرسیم. رمان خوب به شخصیت انسان قوام میده و باعث پختگی بیشتر میشه.

البته گاهی حرف های نویسنده برای ما تکراری خواهد بود و ما نمیتونیم دریافت تازه ای از چیزی که خوندیم حاصل کنیم ولی باز هم به خاطر برخورد بادقت با کلمات و عبارت های جدید یا مرور کلماتی که به خاطر داشتیم و با افزایش دایره لغات به وزن شخصیت ما افزوده میشه.

دلیل اصلی تاکید من روی تاثیر مشهود اینه که ما روی اون کنترل داریم. قطعاً کتاب خوندن تاثیرات نهان و پنهان گوناگونی هم داره که آدمهای ریز بین به سادگی متوجه اش خواهند شد. اما این یک شکل تاثیر ناخودآگاه و تقریباً غیرقابل بررسیه. اما تاثیرات مشهود قابل کنترل، پیگیری و شکل دادن هستند. ما برای پیشرفت در هر کاری نیاز به رکورد گیری داریم. اینجا منظورم کمیت مطالعه نیست. در سال های ابتدایی خوندن به جای تمرکز بر روی تعداد صفحه یا تعداد کتاب هایی که میخونید، روی کیفیت خوندنتون تمرکز کنید.

اما نشونه ی باکیفیت خوندن چیه؟ همون چیزی که تمام این مدت راجع بهش حرف زدم. تاثیر مشهودی که بر روی شخصیتمون باقی میگذاره!

اگر خیلی در تماشای خودتون ماهر نیستید از یک آدم باتجربه تر بخواهید تغییرات رو رصد کنه و مطلعتون کنه. سعی کنید مطالعه تونو آگاهانه کندتر کنید. یادداشت برداری از مطالب تازه و جالب رو فراموش نکنید (حتی اگه قراره اون یادداشت ها رو دور بریزید!) برای هر مطلبی که میخونید دنبال مصداق باشید در دنیای واقعی. به میزان دریافتتون از هر خطی که میخونید توجه کنید. به غیر از وقت هایی که برای سرگرمی میخونید دائماً و بی وقفه از خودتون بپرسید این کجا به کارم میاد؟ کجا میتونم از این استفاده کنم؟ اگاهی داشتن از کاربرد باعث ساده تر شدن فرآیند ذخیره اطلاعات در مغز میشه.

باز هم تکرار میکنم. به میزان دریافتتون از هر کتاب، از هر صفحه و از هر خطی که میخونید دقت کنید! شاید این بهترین راه برای روشن شدن راه آینده زمینه مطالعاتی و کتاب هایی که قراره بخونید باشه.



دیشب داشتم فکر می‌کردم چه هم‌زمان تمام پناه‌گاه‌هایی که به روزگار سختی در آنها پناه می‌جستم، بی‌اعتبار شده‌اند. نه کتاب خواندن آرامم می‌کند، نه فیلم دیدن و نه حتی خوردن. گویی ناگهان دستی آمده و هرآنچه که روزی باعث تسلی بود، بی برکت‌ ساخته باشد. شب با خیال بی‌پناهی خوابیدم.

صبح اما نگاه کردم به خودم و دیدم چه آزادیِ غریبی پشت این بی حفاظ شدن است. پیش از این انگار رنج می‌آمد و من در آن سنگرهای آشنا، پناه می‌گرفتم تا بگذرد. شکلی از شرطی شدن که پنداری وادارم می‌کرد برابر درد، به شکل مشخصی واکنش نشان دهم؛ نوعی از اسارت که تسکین بود نه مداوا. حالا به یمن این بی اعتباری، باید راه حل جدیدی جستجو کنم. چیزی بیرون از دایرۀ عادات قدیمی، روشی که برایم آشنا نیست.

این یعنی ماجرا جستن، ماجرا‌ ساختن و به ناشناخته سرک کشیدن. بعد می‌دانی در این جهان جدید، آزادی که هر چه باشی، بایدی در کار نیست، بایدها ناکارامد شده‌اند: کهنه، فرسوده و ممکن است که رها شد. آن حس بی‌پناهی شاید بهای این آزادی است، این دگرگون شدن.

با خودم فکر کردم به قول بامدادِ خسته: به جان منت پذیرم و حق‌گزارم.

+امیرحسن کامیار


در دو سال اخیر مطالب زیادی درباره تاثیر علاقه در انتخاب شغل خوانده ام. در نقطه ای متوجه شدم  مسئله دنبال کردن علاقه از یک سخنرانی استیو جابز در سال ۲۰۰۵ داغ‌تر شده چون جابز در آن سخنرانی گفته است:

You’ve got to find what you love...The only way to do great work is to love what you do. If you haven’t found it yet, keep looking, and don’t settle

در این مدت هر مطلبی در این باره میخواندم (find your passion) به نوعی موید این مطلب بود که یک شغل مورد علاقه در دنیای بیرون برای هر کسی وجود دارد که اگر آنرا پیدا کند دیگر شاد و موفق و ثروتمند خواهد شد و فقط کافی ست آنرا پیدا کند و انجامش بدهد تا این اتفاق بیفتد!
و با خودم میگفتم اگر شاد و موفق و ثروتمند نیستم علتش این است که هنوز شغل مورد علاقه‌ام را پیدا نکردم! اما سوال این بود که اگر هیچوقت پیدایش نکردم چه؟ اصلا این جستجو باید تا چه زمانی ادامه داشته باشد؟
رمان میگذشت و من همچنان همه جا همین حرف (find your passion) را میخواندم و از افراد مختلف جملاتی با همین مضمون میشنیدم. به تجربه برای من ثابت شده بود که اگر فقط با داده هایی مواجه میشوی که مرتباً اطلاعات قبلی‌ات را تائید میکنند احتمال
بسیار زیادی وجود دارد که متوجه یک قسمت مهم موضوع نشده باشی.
این موضوع زمانی برای من روشن تر شد که چند سخنرانی از استادیار دانشگاه Cal Newport دیدم و مطالبی از ایشان خواندم که دقیقاً عکس این موضوع را پیشنهاد میدادند :

Passion comes after you put in the hard work to become excellent at something valuable, not before. In other words, what you do for a living is much less important

در کتابی به نام So Good They Can’t Ignore You هم همین مطلب با مثال های فراوان و بر اساس تحقیقات دانشگاهی توضیح داده شده است.
واقعیت این است که شاد و ثروتمند بودن فقط به شغل ربط ندارد و موفقیت شغلی هم فقط به علاقه مربوط نیست. وقتی در کارت خوب شدی، متمایز بودن را تجربه خواهی کرد، آنوقت علاقه به کارت بیشتر و بیشتر میشود. این موضوع کاملاً طبیعی ست، چون شروع به دریافت فیدبکهای مثبت از سمت رئیس‌/همکاران‌/مشتریان خدمات یا محصولاتت خواهی کرد. و موفق بودن و تحسین شدن اغلب احساس خوبی در انسان ایجاد میکند.

درس دیگری که از این موضوع میتوان گرفت این است که به صرف اینکه فردی موفق یا مشهور جمله جالبی را به زبان آورده است دلیل بر درست بودن آن نمیشود! آن حرف در بهترین حالت یک تجربه ی شخصی ست و نه بیشتر.


شاید بپرسید آیا امکان ندارد هم درون‌گرا باشیم و هم برون‌گرا؟
جواب منفی است. اما درست همان‌طور که می‌توانیم از دست غیر مرجح خود استفاده کنیم و استفاده هم می‌کنیم، درباره‌ی ابعاد تیپ هم، گاهی از سمت دیگر آن استفاده می‌کنیم. یک راه دیگر برای فکر کردن به آن، این است که تصور کنیم هر کسی در وهله‌ی اول به یکی از دو طرف تمایل بیشتری دارد، اما منحصرا در آن سمت قرار ندارد. ما بعد از ده‌ها سال مطالعه روی تیپ و استفاده از آن، تردیدی نداریم که هر آدمی در واقع به طور طبیعی و مادرزاد به یکی از دو طرف تمایل بیشتری دارد؛ گو این‌که این گرایش در بعضی‌ها قوی و مشهود است و در برخی دیگر، ضعیف و نه چندان قابل تشخیص.
از آن‌جا که تیپ شخصیتی دارای ابعاد چهارگانه است و در هر بعد، فرد به یک سمت گرایش بیشتری دارد، شانزده ترکیب مختلف برای تیپ امکان‌پذیر است. تیپ شخصیتی در واقع یک کد چهار حرفی است که گرایش فرد را در هر چهار بعد نشان می‌دهد. برای مثال، یک نفر می‌تواند تیپ د ح م ر (درون‌گرا، حسی، متفکر، دریافت‌گر) یا تیپ ب ش ا ق (برون‌گرا، شهودی، احساسی، قضاوت‌گر) یا یکی از چهارده ترکیب دیگر تیپ باشد.
بد نیست چند دقیقه وقت بگذاریم و درباره‌ی برخی واژگان، که برای توصیف تیپ به کار می‌رود، صحبت کنیم. مثلا وقتی به ترجیح یا گرایش اشاره می‌کنیم، منظور، نه یک انتخاب آگاهانه، بلکه نوعی تمایل مادرزاد و ذاتی است. مثلا ما نمی‌توانیم انتخاب کنیم که برون‌گرا باشیم، درست همان‌طور که نمی‌توانیم انتخاب کنیم راست‌دست باشیم یا با چشمان آبی به دنیا بیاییم. به‌علاوه نمی‌توانیم گرایش‌های خود را در زمینه‌ی تیپ تغییر دهیم. ما با یک تیپ به دنیا می‌آییم و در تمام عمر نیز همان تیپ باقی می‌مانیم. هرچند بعضی‌ها از این حرف چندان دل خوشی ندارند، اما نباید آن را خبر بدی پنداشت. چون همان‌طور که پیش از این گفتیم، هیچ یک از ویژگی‌های تیپ، از دیگری بهتر یا بدتر نیست. و به همین ترتیب، باید گفت هیچ تیپی از دیگری بهتر یا بدتر و باهوش‌تر یا کودن‌تر نیست؛ بلکه هر تیپی، به خاطر گرایش‌ها و تمایلات خود، دارای نقاط قوت طبیعی و نقاط ضعف بالقوه است. با وجود این‌که هر آدمی منحصر به فرد است، چون ژن‌ها، والدین و تجربیات بی‌همتایی دارد، اما افراد متعلق به یک تیپ، وجوه اشتراک زیادی دارند.


+هنر شناخت مردم | پل دی تیگر  | محمد گذرآبادی | 312 ص


شبیه دیگران نبودن به هر قیمتی درسته؟ فکر میکنم نه..اینجا همون نقطه ایه که آدم تبدیل میشه به "اَدا"..میپذیرم که ساده نیست...میپذیرم معمولی بودن و دیدن شباهت حرف ها، شباهت زندگی ها بهم و تحمل کردن این موضوع کار آسونی نیست. این که دقیقاً شبیه میلیون ها نفر دیگه ای که بودن و هستن و خواهند بود باشی و زندگی کنی و بمیری. دقیقا همون کلماتی رو به زبون بیاری و بشنوی که دیگران بارها و بارها گفتند، همونکارها رو بکنی، همونجاها بری و همونطور تموم شی. واقعاً سخته. ولی؟ فکر نمیکنم ولی وجود داشته باشه. باید پذیرفت و مدت ها رنج کشید. کاری هم نمیشه کرد. هر تلاشی برای متفاوت نشون دادن خودت با دیگران تو رو تبدیل به یه موجود مضحک میکنه که قلابی بودنش از فرسخ ها مشخصه.

اوه من شبیه دیگران نیستم. اوه من از جنس آدمای اطرافم نیستم. اوه هیچ کس منو درک نمیکنه. اوه چرا من مثل بقیه نمیتونم فلان کارو بکنم و فلان کاری که میکنم در نظر دیگران عجیب به نظر میاد.

اینها بخشی از بولشت هایی هستن که بعضی از آدما هر روز منتشر میکنند. آدمایی که از مرحله ی اول عبور کردند ولی همونجا گیر کردند و به بیراهه رفتند. نتونستند بفهمن راه گریزی نیست، نتونستند سکوتشون رو حفظ کنند، نتونستند بشینند و تماشا کنند فقط...تلاش عبث آدمو به بدجاهایی میکشونه...



ابراهیم گلستان در قسمتی از نامه‌اش به سیمین نوشته اگر کسی از من تعریف کند و من تعریف او را قبول کنم باید قدرتِ او را از خودم بیشتر ببینم و به قدرت قضاوت او اعتقاد داشته باشم. البته آدم‌هایی که از من بهتر بفهمند کم نیستند اما همه نیستند، فرض هم که باشند من تا اول خودم از غربال رد نشوم به غربالی که دست دیگران است چرا خودم را بسپارم؟


سالهای زیادی از زندگی ام تصور میکردم که خودم فکر میکنم، تصمیم میگیرم و انتخاب میکنم. بعدها فهمیدم اینطور نیست و من دقیقاً به چیزهایی فکر میکنم که آن ها برایم انتخاب کرده اند. شاید جرقه ی خودآگاهی من همانجا زده شد. اما چطور میتوانستم به این فکر نکنم که این خودآگاهی نسبی هم خواسته ی آنها است؟ دانستن یا آگاهی از فریب همیشه هم تو را خطرناک تر نمیکند. گاهی تنها رضایت خاطر همراه با غروری به تو میدهد که با خیال پیدا کردن جواب برای همیشه دست از جستجوی بیشتر میکشی...

کلید یک قفل را سمتت پرت میکنند، اجازه میدهند یک زنجیر را باز کنی و تو آنقدر از این آزادی خیالی سرمستی که حواست به دیوارها نیست، حواست نیست هنوز در اتاق زندانی هستی و قرار نیست هیچ وقت، جایی بروی.


http://static1.businessinsider.com/image/56017667bd86ef21008bc216-1192-596/screen%20shot%202015-09-22%20at%2011.06.05%20am.png



من به قسمت، آرزو، تقدیر، نشونه بی اعتقادم. من ترجیح میدم از جایی معلق نباشم که بعدش پرت شم. به سراب دل نبندم که بعد خشک شم. حقیقت اینه که هیچ کورسوی نوری وجود نداره. جاده تاریکِ تاریکه و هرکی همت داره؛ هرکی تلاشش بیشتر؛ هرکی بلدتره؛ هرکی بیشتر میدونه داره با زندگیش چیکار میکنه، چراغ قوه ش پرنور تره. اما هیچ اطمینانی حتی به یه متر اونورتر هم نیس. چه زیاد آدمایی که همه چی داشتن و بعد یهو با سر سقوط کردن. این دنیا بدیش اینه که هیچیش قابل پیش بینی نیست. با یه خورده اغماض خوبیشم همینه.
من چیز زیادی از فیزیک نمیدونم ولی فکر نمیکنم اون بالا هیچ بُعدِ چهارمی وجود داشته باشه. که وقتی تو بیست سالگی اصرار میکنی به یه چیزی، خودِ سی ساله ت شبیه اینتراستلار پشت کتابخونه ت مشت بکوبه و التماس کنه .ِDont let me leave! Dont let me do


فرار میکنم از آدمایی که بدی نمیکنند اما مایه گذاشتن و خوبی کردنشون شکل جبران و خوبی نکردنشون هم شکل تلافی عینی داره..


اما انسان افزون بر نیاکانی که در دودمان خود دارد، نیاکانی هم در ادبیات داراست، که شاید از لحاظ سنخ و خلق و خوی به او نزدیک تر باشند...و بی شک انسان بیش آگاه است که زیر نفوذ کدام یک از ویژگی های ایشان است.


+تصویر دوریان گری | اسکار وایلد | ابوالحسن تهامی | 312 صفحه


اغلب انسانها سرانجام روزی به بی معنایی یا پوچ بودن زندگی خواهند رسید، اما در مواجهه با آن چهار رویکرد متفاوت را اتخاذ میکنند:


1.انکار و تلاش برای معنا دادن به آن (مولانا)

2.افسردگی و اقدام به خودکشی (صادق هدایت)

3.لذت از فرصت باقی مانده (خیام)

4.فراموشی و مواجهه گاه به گاه با آن و ماندن در فلاکت و بدبختی تا پایان عمر (مردمان عادی)



-پاتریشیا: فاکنر رمان نویسیه که من دوسش دارم..«نخلهای وحشی» رو خوندی؟
+میشل: نه...
-پاتریشیا: گوش کن، جمله آخرش خیلی قشنگه..."بین غم و هیچ من غم را انتخاب میکنم". تو کدوم رو انتخاب میکنی میشل؟
+میشل: انتخاب غم احمقانه اس. من "هیچ" رو انتخاب میکنم. نه اینکه "هیچ" بهتر باشه، اما انتخاب غم یه جور سازشه. یا همه چی یا هیچ چی..!

Breathless 1960 Jean-Luc Godard Crime film/Drama ‧ 1h 30m 7.9/10IMDb


http://s9.picofile.com/file/8315156692/Breathless_1960_720p_IMDB_TOP_087775_2017_12_06_20_03_02_.JPG


انسان بیش از هر زمان دیگری بر سر یک دوراهی جدی قرار گرفته است..یک راه به ناامیدی و افسردگی شدید منتهی میشود...و راه دیگر به انقراض انسان منجر خواهد شد....باید آرزو کنیم که انتخاب درست را انجام دهیم... (وودی آلن)


رفتار های درست رفتارهای ناراحت کننده ای هستند...زندگی خیلی کوتاه است، چیزی به من ببخش که دوستش داشته باشم..من چیزی جز حقیقت را دوست ندارم...همان چیزی را به من ببخش که خودت هستی، بقیه ی چیزهایی که معلمان به تو یاد داده اند را دور بیانداز...آنچه را مناسب انجام دادن است، فراموش کن. فراموششان کن.


Christian Bobin