دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

۶۹ مطلب با موضوع «بهترین شعرها» ثبت شده است


هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیده ای؟
من در میانِ جمع و دلم جای دیگرست!

این بیت مشهور و زیبای سعدی را لابد شنیده اید و احتمالا بارها آن را متناسب با لحظه ها و حال و هوای زندگی خود در موقعیت های مختلف یافته و زمزمه کرده اید. اساسا مهمترین ویژگی یک شعر خوب، همین ویژگی و قابلیت زمزمه گری آن است. شعر خوب، شعری است که بتوان آن را زمزمه کرد، و با این زمزمه به شناخت روشن تری از جهان درون و آنچه در اطراف و عالم پیرامون او می گذرد، دست یافت.

از همین رهگذر است که شعر، راهی به سوی شناخت را فراهم می آورد و از آن مهم تر با خلق و بسط آرامش ناشی از هماهنگیِ آهنگین و موسیقایی اش، کارکردی تسلّابخش و درمانگرانه می‌یابد و واجد سویه ها و ابعاد روان شناختی می‌شود. به عبارتی، جان مان را سبک بال و تازه، و حال ما را خوب و خوش می کند؛ آیینه ای می شود تا در آن آینه به تصویر نیکوتر و شفاف‌تری از خویش و دیگری، با ابهام و تیرگی و پریشانی و آشفتگی کمتری دست یابیم.

این پرسش که یک شعر خوب بایستی واجد چه عناصر و ویژگی های فنّی، عاطفی و زیبایی شناختی باشد تا سزاوار ترنّم و ترانه و آواز و زمزمه شود به عوامل مختلفی بستگی دارد که پرداختن به آن ها مجال دیگری می طلبد اما بی شک در این میان، موسیقی در گسترده ترین تلقی و شامل ترین نگاه، حرف اول را می زند و نقش نخست را بر عهده دارد.

برگردیم به بیت زیبای سعدی. وجود حاضرِ غایب! چه تعبیر شگفت و چه تصویر متناقض نمای زیبا و دقیق و درستی! وجودی که هم حاضر است و هم غایب! در واقع وجودی که به ظاهر حاضر است و در معنا غائب. جسم اینجاست اما جان جای دیگری است. این اولین درسی است که به عنوان تظاهر می آموزیم، تظاهر به حضور داشتن در جایی که نیستیم. چه دوگانگی و شکاف هولناکی!

هرچه این فاصله و انشقاق کمتر شود به نظر می رسد به تجربه آنچه اصطلاحا‌ "خوشبختی" خوانده می‌شود، نزدیک تریم. در این تلقی، خوشبختی همان "حضور قلب" تام و تمام داشتن است. درست مثل وقتی که چون کودکان مشغول بازی هستیم. در بازی، انشقاق بین جسم و جان به کمترین حد خود می‌رسد. از همین روست که بازی وجود ما را غرق لذت و سرشار از شادی می‌سازد.

هنر نیز همچون عشق و بازی و مستی و نیایش، کارکرد اصلی اش این است که روح را به جسم باز گرداند و فاصله این دو را به صفر برساند. بی‌جهت نیست که مولانا خطاب به مطرب مجلس سماع خود می‌فرماید: مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن!

موسیقی، که از شریف ترین و عالی ترین هنرهاست، روح را به جسم و شاید هم جسم را به روح باز می‌گرداند و شکاف میان آن دو را از میان بر می‌دارد. بگذارید سخن آخر را از زبان "کریستین بوبن" دوست‌داشتنی بشنویم:

"به اعتقاد من، هنرمند یعنی همین؛ کسی که جسمش در یک جا و روحش در جایی دیگر است و تمام تلاشش این است که فضای خالی این دو را با کشیدن نقاشی، یا نوشتن با جوهر، و حتی سکوت پُر کند؛ بنابراین همه ی ما هنرمندیم و از هنر زندگی کردن بهره مندیم، با این فرق که میزان به کارگیری ذوق و اشتیاق، در افراد مختلف متفاوت است؛ ذوق و اشتیاقی که همان مفهوم عشق را داراست."

+ایرج رضایی


شتاب کردم که آفتاب بیاید
نیامد

دویدم از پیِ دیوانه‌ای
که گیسوانِ بلوطش را
به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت
که آفتاب بیاید
نیامد

به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
که آفتاب بیاید
نیامد

چو گرگ زوزه کشیدم،
چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم
شبانه روز دریدم، دریدم
که آفتاب بیاید
نیامد

چه عهدِ شومِ غریبی!
زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش
چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم

که آفتاب بیاید
نیامد

کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
چو آمدم به خیابان
دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد

سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
نیامد

اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت

خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را
ولی گریستن نتوانستم
نه پیشِ دوست

نه در حضور غریبه

نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم

که آفتاب بیاید
نیامد.

{ رضا براهنی }


+خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم.



جایی برای رفتن باید -وجود داشته- باشد
وقتی که نمی توانی بخوابی
یا از مست کردن خسته ای
و از علف دیگر کاری ساخته نیست

و منظورم، رفتن...
به حشیش یا کوکائین نیست.
منظورم رفتن به جایی فراتر از مرگ است
که انتظار می کشد
یا به عشقی که دیگر در کار نیست.

جایی برای رفتن باید -وجود داشته- باشد
وقتی که نمی توانی بخوابی
به غیر از یک تلویزیون یا یک فیلم
یا خریدن یک روزنامه 
یا خواندن یک رمان
نداشتن چنین جایی برای رفتن است که
 آدمها را به دیوانه خانه
 و خودکشی می کشاند.

حدس من اینست که بیشتر آدمها
وقتی جایی برای رفتن ندارند
به جایی یا به چیزی می روند که به سختی  ارضایشان می کند
و این سنت،
 به باریکی جایی که بتوانند -حتی بی امید- ادامه بدهند
 سمباده می زندشان..

آن چهره هایی که هر روز توی خیابان می بینی
 کاملا بی امید خلق نشدند
با آنها مهربان باش
مثل تو...
آنها فرار نکرده اند.

{ چارلز بوکوفسکی }

+ترجمه: علی سخاوتی


نیست درمان مردم کج بحث را جز خامشی

ماهی لب بسته خون در دل کند قلاب را


{ صائب تبریزی }



ز سامان سفر با خود دلِ رنجیده‌ای دارم
به کف چیزی که دارم، دامنِ برچیده‌ای دارم

نظرپوشیدن از آفاق باشد عینِ بینایی
اگر انصاف داری چشمِ دنیادیده‌ای دارم!

عجب نَبوَد که بنماید جبین، محراب دیداری
که من از هر دو عالم رویِ برگردیده‌ای دارم

عبث بر لب مزن انگشت، بانگِ دل‌خراشم را
که در نای دل، آوازِ سحَرنالیده‌ای دارم

تو از نادیدگی دنبال هر موری تکاپو کن
من از شرمندگی بازِ نظرپوشیده‌ای دارم!

نمی‌فهمی تو ای سروِ روان، مشق روانی کن
که من از قامتِ خَم مصرعِ پیچیده‌ای دارم

ز تیغش زخمِ سیرابی‌ست دل را، تشنه کی مانم؟
درین تفسیده‌صحرا گرگِ باران‌دیده‌ای دارم

هم‌آوازِ هزارم، نالهٔ شورافکنم بشنو
همآغوشِ خزانم دفترِ پاشیده‌ای دارم

«حزین» آمدشدِ من اختیاری چون نفس نَبوَد
به خوابِ بیخودی پایِ جهان‌گردیده‌ای دارم

{ حزین لاهیجی }


مَحشَر نیست؟ محشر نیست این غزل؟


بی تو به سر می نشود با دگری می‌نشود

هر چه کنم عشق بیان بی‌جگری می‌نشود


اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری

هیچ کسی را ز دلم خود خبری می‌نشود


یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من

آب حیاتی ندهد یا گهری می‌نشود


ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان؟

تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می‌نشود


میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست

بی ره و رای تو شها رهگذری می‌نشود


بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من

تا تو قدم درننهی خود سحری می‌نشود


دانه دل کاشته‌ای زیر چنین آب و گلی

تا به بهارت نرسد او شجری می‌نشود


در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر

زانک از این بحث به جز شور و شری می‌نشود


{‌ مولانا }



‏لب از گفتن چنان بستم که گویی
دهان بر چهره زخمی بود

و
به شد!

{ طالب آملی }


+{Disturbed – The Sound of Silence}


طبیعت!

هیچ از تو مرا متأثر نمی‌کند،
نه دشت‌های بارورت، نه آواز گلگون شبانان سیسلی.
نه شکوه سپیده دمانت،
نه طمطراق شِکوه آمیز غروبگاهان.

من می‌خندم

به هنر، به انسان، به ترانه،
به شعر، به معابد یونان، به برج‌های مارپیچ
و کلیساهایی که در خلأ قد بر‌افراشته‌اند،
و

بد و خوب در نظرم یکی ست.

من ملحدم، بی‌باوری خدانشناس،
رویگردان از هر فکری،
و درباره‌ی عشق،

آن مزاح کهنه،
بهتر است که دیگر هیچ نگویم.

از مرگ هراسان

و به‌ستوه از زندگی،
چونان کشتیِ گمگشته‌ای در چنگال جزر و مد
روحم بندرش را ترک می‌کند

به سوی هولناکِ تباهی.


{‌ پل ورلن }


تواضع های ظالم مکر صیادی بود بیدل...
که میل آهنی را خم شدن قلاب می‌سازد!


{ بیدل دهلوی }


مردی که در باغچه‌اش کار می‌کند
آن‌سان که ولتر آرزو داشت،
آن‌کس که از وجود موسیقی سپاسگزار است،
آن‌کس که از یافتن ریشه‌ی واژه‌ای لذت می‌برد،

آن دو کارگری که در کافه‌ای در جنوب
سرگرم بازی خاموش شطرنجند،
کوزه‌گری که درباره‌ی رنگ یا شکل کوزه می‌اندیشد،
حروف‌چینی که این صفحه را خوب می‌آراید
هرچند برایش چندان لذتبخش نباشد،
زن و مردی که آخرین مصراع‌های بند معینی از یک شعر بلند را می‌خوانند،
آن‌کس که دست نوازشی بر سر حیوان ِخفته‌ای می‌کشد،
آن‌کس که ظلمی را که بر او رفته توجیه می‌کند
یا دلش می‌خواهد که توجیه کند،
آن‌کس که از وجود استیونسن شاد است،
آن‌کس که ترجیح می‌دهد حق با دیگران باشد...
این آدم‌ها، ناخودآگاه، دنیا را نجات می‌دهند.

{ خورخه لوئیس بورخس }

+ترجمه‌ی صفدر تقی‌زاده

+قبل از خوندنش فکر میکردم فقط من از پیدا کردن ریشه واژه ها لذت میبرم..


ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود
و گفتن که

"سگ من نبود"


ساده است ستایش گلی

چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد


ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتنش،
بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن

و گفتن که

" دیگر نمیشناسمش"


ساده است لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن
به حساب ایشان
و گفتن که

"من این چنینم"


ساده است که چگونه میزی

باری زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم..


 { مارگوت بیگل }



نامت،

پرنده ای ست میان دستانم
یخپاره ای بر زبانم.
گشودنِ تندِ لب ها.
نامت، پنج حرف.
گوی آتش.
ناقوسِ نقره در دهانم.

سنگی فتاده ست در دریاچه خاموش
صوتِ نامت.
پِلپ پلِپِ نرمِ نعل اسب هاست در شب
نامت.
نامت بر شقیقه ام
شلیکِ گوشخراشِ تفنگی پُر.
نامت
بوسه ی
-محال-
بر چشمهایم،
سردیِ مژِگانِ بسته.
نامت
بوسه ی برف.
قُلپِ آبی رنگِ آبِ چشمه.
با نام تو، خواب سنگین می شود.


{ مارینا تسوِتایِوا  }


+چه ترحم برانگیزند کسانی که نمی توانند عاشق باشند. آنها فکر می کنند همین که معشوق باشند، کافی است.(مارینا تسوِتایِوا)


چون دوستت میدارم
مجبور نیستی آنگونه که روز آشنایی مان بودی باقی بمانی.
چون دوستت میدارم
مجبور نیستی خود را محدود کنی
به تصویری که از تو زنده مانده در من.

چون دوستت میدارم
می توانی در خودت ببالی
چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت
می توانی دگرگون شده، بشکفی و تازه شوی..

چون دوستت میدارم
می توانی آنچه هستی باقی بمانی
و آنچه نیستی شوی...

{ مارگوت بیکل }


http://bayanbox.ir/view/1401798179487116023/f23b736ca0d03885048fd4aa9a616487.jpg



هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین

هر کی ز ماه گویدت بام برآ که همچنین


هر کی پری طلب کند چهره خود بدو نما

هر کی ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین


هر کی بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود؟

باز گشا گره گره بند قبا که همچنین


گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد؟

بوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین


هر کی بگویدت بگو کشته عشق چون بود

عرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین


{ مولانا }



از هر صد نفر،
آن‌هایی که خیال می‌کنند همیشه بیشتر از بقیه می‌دانند:
پنجاه و دو نفر.

آن‌ها که هر قدمی برمی‌دارند، با شک برمی‌دارند:

تقریباً بقیه.

آن‌هایی که همیشه خوشحال می‌شوند کمکی بکنند،
البته اگر خیلی وقت نگیرد:
چهل و نُه نفر.

کسانی که همیشه خوب‌اند،
چون جور دیگری بلد نیستند باشند:
چهار ... خُب ... شاید هم پنج نفر.

کسانی که قادرند تحسین کنند،
بدون دشمنی:
هجده نفر.

آن‌ها که اشتباه می‌کنند،
از روی جوانی (که البته می‌گذرد):
شصت نفر، شاید کمی بیشتر یا کمتر.

آن‌هایی که در هیچ کاری به حساب نمی‌آیند:
چهل و چهار نفر.

کسانی که در ترسِ دایمی‌اند ــ
ترس از کسی یا چیزی:
هفتاد و هفت نفر.

آن‌هایی که توانایی شادی کردن دارند:
حداکثر بیست نفر.

کسانی که به‌تنهایی بی‌آزارند،
اما در میان جمع وحشی می‌شوند:
مطمئناً بیشتر از نیمی از مردم.

کسانی که وقتی در موقعیتش قرار می‌گیرند، بی‌رحم می‌شوند:
بهتر است ندانیم،
حتی عدد تقریبی‌اش را.

کسانی که بعد از فهمیدنِ حقیقتی عاقل می‌شوند:
خیلی بیشتر از کسانی نیستند
که پیش از آن عاقل‌اند.

کسانی که در زندگی به چیزی غیر از مادیات فکر نمی‌کنند:
چهل نفر.
(هر چند امیدوارم اشتباه کرده باشم.)

کسانی که دیر یا زود
کمرشان زیر بارِ درد خم می‌شود،
در تاریکی ــ بدون هیچ کورسوی امیدی:
هشتاد و سه نفر.

آن‌هایی که نیکوکارند:
سی و پنج نفر،
که نسبتاً رقمِ بالایی است.
آن‌هایی که هم نیکوکارند، هم فهمیده:
سه نفر.

آن‌هایی که سزاوارِ دلسوزی‌اند:
نود و نُه نفر.
آن‌هایی که فانی‌اند:
صد نفر از صد نفر ــ
این عدد، تا این لحظه، همچنان بدون تغییر باقی مانده است.

{ ویسواوا شیمبورسکا }



چه کسی اسرافت می کند؟
در حالی که من
به ذره ذره تو
محتاجم..

{ جان یوجل }


+{Hurts Like Hell}


پیشترها فقط چشم‌هایت را دوست داشتم
حالا چین و چروک‌های کنارشان را هم
مانند واژه‌ای قدیمی
که بیشتر از واژه‌ای جدید همدردی می‌کند...

پیشترها فقط شتاب بود.
برای داشتن آنچه داشتی، هربار دوباره
پیشترها فقط حالا بود، حالا پیشترها هم هست
چیزهای بیشتری برای دوست داشتن
راه‌های بسیاری برای انجام دادن این کار.

حتا کاری نکردن خود یکی از آنهاست
فقط کنار هم نشستن با کتابی
یا با هم نبودن، در کافه‌ای در آن گوشه
یا همدیگر را چند روزی ندیدن
دلتنگ همدیگر شدن، اما همیشه با همدیگر...


{ هرمان د کونینک }

ترجمه: مؤدب میرعلایی

http://bayanbox.ir/view/8397489682697235005/IMG-20170417-205642.jpg


+عکس از خانم سارا اسکویی


چو بینی یتیمی سر افگنده پیش

مده بوسه بر روی فرزند خویش..


{ سعدی }


http://bayanbox.ir/view/3828292775800001442/My.Life.As.A.Zucchini.2016.720p.BluRay.x265.HEVC.Film2Movie-BiZ-044360-2017-04-18-21-12-31.jpg


http://bayanbox.ir/view/1335273224147726565/My.Life.As.A.Zucchini.2016.720p.BluRay.x265.HEVC.Film2Movie-BiZ-044633-2017-04-18-21-12-12.jpg


یتیم ار بگرید که نازش خرد؟

وگر خشم گیرد که بارش برد؟



به چه درد می‌خورد که هزاران خورشید
در آسمان بازی کنند
اما در دل تو
چراغی نمی‌خندد ؟

به چه درد می‌خورد که هزار شهر را بگردی
اما به راه دل خویش
آگاه نباشی ؟

به چه درد می‌خورد
که صدها هزار یار داشته باشی
اما نتوانی
دلت را یار خود کنی ؟

به چه درد می‌خورد
از هرچه مروارید دریاهاست
گردن‌بندی برای دختری ساز کنی
اما نتوانی
دل خویش را به او تقدیم کنی ؟

{ لطیف هلمت }


چند پسر دبیرستانی بودیم. زنگ ادبیات برایمان معنایی نداشت، حداقل نه با آن دست های خسته ی به جان آمده از نوشتن تمام آن معنی ها و مترادف ها و آرایه ها که باید درهم و برهم جایشان میکردیم در آن صفحات کوچک. بالای شعرها، زیر آن و گاهی در فضای سفید خالی بالای صفحه!

زنگ تفریح؟ آوای نجات بود..بعدها؟ گاج سبز. کتابی که معلم های ادبیاتمان به چشم رقیب به آنها نگاه میکردن و چشم دیدنش را هم نداشتند .

سه سال با همین وضعیت سپری شد و مطمئنم همه چیز همانطور میماند اگر آن مرد مهربان و دوست داشتنی پا به مدرسه مان نمیگذاشت. انسان بزرگی بود و این را از نجابت چشم هایش به راحتی میشد خواند . گاهی شعر می گفت و اگر اصرار زیادی میکردیم چند بیتی هم برای ما میخواند.

از این گله میکرد که اشعارش به سبک شعرهای کهن است و باید از این قالب خارج شود و رنگ و بویی تازه بگیرد. رنگ و روی این زمانه را. ما اما  اعتراضی نداشتیم. تنها با سرخوشی نگاهش میکردیم و از شنیدن صدا و هنرنمایی اش با کلمات کیف میکردیم. علاقه ی من به شعرخواندن از همانجا شروع شد.

البته برای ساکت نشاندن آن همه پسر دبیرستانی، که  اصلا هم سر به راه نبودند باید ترفندهای زیرکانه تری به کار میرفت. یکی از این ترفندها تشویق ما برای شعر خواندن و درک بهتر ابیات با به کار انداختن قوه ی تخیل و ساختن داستان های من در آوردی برای هر بیت و هر غزل بود! نتایج گاهی جالب، گاهی بامزه و گاهی هم بسیار مسخره بود!

کار سختی نبود. تنها باید با نگاهی، همیشه زمینی، از خودمان میپرسیدیم داستان تولد این بیت چه میتوانسته باشد؟ اولین بیت هایی که با این هدف خوانده شد، این مرواریدهای سعدی بودند..


از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

پیغام آشنا نفس روح پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای؟

من در میان جمع و دلم جای دیگر است..


حالا که چندسالی از آن روزها گذشته دقیقاً خاطرم نیست که چه داستانی برایش ساختیم. تصویر مبهمی که به یادم مانده، آمدن محبوب سعدی در پشت پرده ی آن مهمانی بوده که سعدی به جای بودن در کنار او، در آن حضور داشته...و این جوابی ست که سعدی بعدها به پیغام و اعتراض معشوقش داده..در توجیه آن جای دیگر بودن و نبودن کنار او!

گوهر بعدی این بود..

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی!


شاید در همان مهمانی، محبوب شنیده که سعدی به جای صحبت از او مشغول به چیز دیگری بوده؟ بحث های مردانه..حتی شاید تصور اینکه او از دیگری صحبت میکرده..

و بعدها با گلایه این حرف ها را به زبان آورده، که چرا و چطور حرفی جز من بر زبان داشتی

و سعدی چه داشته که بگوید، جز این مصرع بی نظیر و رندانه! همه بر سر زبانند و تو در میان جانی!

امروز که با علاقه ی شخصی و اشتیاق بیشتر غزل های سعدی را میخوانم، هرکدام را داستانی بی نظیر می یابم که از پرداخت من بی نیاز است. اما جا برای خیال پردازیهای بیشتر؟ با این ابیات ظریف؟ بیشتر از هر زمانی به چشمانم می آید..

او ما را تشویق به خاطر سپردن این کلام های هنرمندانه، این گردن آویزهای مروارید میکرد. نه برای اینکه به نمایششان بگذاریم یا اینکه روزی با آنها مشاعره کنیم..که برای آویختن شان به گردن کسی که دوستش داریم. برای آنکه در هر موقعیتی بودیم و مصداقی برای آن ابیات بوده، بتوانیم افکار شیرین تری داشته باشیم و ملایم تر و مهربان تر صحبت یا رفتار کنیم.

آنچه همیشه ورد زبانش بود و در جمع های خصوصی تر به ما توصیه میکرد..بخوانید، به یاد بسپارید و زمزمه کنید. روزی، برای آرام کردن کسی که از جان، دوستش دارید..