دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

دچــآر باید بود..

حدیث جان مگو با نقش دیوار

رویکرد

سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۱ ب.ظ


اغلب انسانها سرانجام روزی به بی معنایی یا پوچ بودن زندگی خواهند رسید، اما در مواجهه با آن چهار رویکرد متفاوت را اتخاذ میکنند:


1.انکار و تلاش برای معنا دادن به آن (مولانا)

2.افسردگی و اقدام به خودکشی (صادق هدایت)

3.لذت از فرصت باقی مانده (خیام)

4.فراموشی و مواجهه گاه به گاه با آن و ماندن در فلاکت و بدبختی تا پایان عمر (مردمان عادی)


  • موافقین ۵ مخالفین ۳
  • سه شنبه, ۵ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۱ ب.ظ
  • Mohammad Mahdi ..

نظرات  (۹)

اره پیام بده، بیشترشو تو تلگرام آپلود کرده بودم فکر کنم، البته یه سریاشم مونده؛ فقط حجمش کم و بیش زیاده ها، مشکلی نداری؟
پاسخ:
نمیخوام تو زحمت بیفتی همونایی رو که داری ازت میگیرم دستت درد نکنه :)
دید متفاوتی به این مسئله میده، من خودم طرفدار پر و پا قرص داروین بودم و این نقل قولای داوکینزم زیاد میشنیدم، اما فلسفه ای که این نو هگلیا و سیناییا ارائه میدن چیز جالبیه، به نظرم بد نیست یه نگاهی بهشون بندازی، البته من یه دوره شرکت کردم در مورد این مسئله، وویس دوره ها رو دارم اگر بخوای احیانا
پاسخ:
آره برام جالبه حتما میگیرم ازت...به همین آدرس تلگرام پیام بدم؟
سلام
راجع به فلسفه ابن سینا و هگل خوندی؟ کتابای دینانی رو چطور؟ چیزی از اونا خوندی؟
پاسخ:
سلام
نه اصلا..چطور؟
من خیلى بار نوشتم و پاک کردم. 
هر کلمه یا جمله ى اضافى هم مى شه مقدمه ى شروع یکى دیگه از نوشته هاى بى سر و تهى که راضیم نمى کردند و کافى نبودند. 
فقط مى خوام بنویسم امیدوارم این واقعیت که حرف هاتون امروز خیلى کمکم کرد و بهم شجاعت داد ارزش وقتتون رو داشته باشه. 
چندباره و دقیق خوندم و همیشه یادم مى مونه. 
ممنون. 
پاسخ:
مطمئنم ارزششو داشت...

خواهش میکنم :)
متوجه شدم. :) 
حق با شماست؛ فراموشى ممکن نیست. منم خیلى اشتباه مى کردم که سعى م بر فراموشى بود چون دقیقن همین چیزى رو تجربه کردم/ مى کنم که شما فرمودید. این فراموشى فقط یه مدت کوتاه دووم میاورد و بعد من متوقف مى شدم و حتا نمى دونستم چرا. انگار یادم مى رفت؛ وسط هیاهوى زندگى متوقف مى شدم و نمى دونستم چرا این جام، دارم چى کار مى کنم، چرا باید این کارها رو انجام بدم؟ و ... . 
دورِ باطل. 
این که مى گید راه حل پذیرفتن این پوچى ه، به نظرتون پذیرش این پوچى و ادامه دادن به زندگى (تا یه حدى عادى و حداقل در ظاهر شبیه به بقیه ى آدم ها) ممکن ه؟ چون من نه مى خوام خودکشى کنم و نه صرفن به فکر لذت طلبى باشم! راستش نمى دونم اصلن خودکشى چطور ممکنه شکلى از پذیرش باشه. 
فکر مى کنم خودم نیاز دارم معنا بسازم. (راجع به این که شما مى گید راه حل ساخت معنا نیست باید فکر کنم.) کار آسونى نیست چون احساس مى کنم دارم خودم رو گول مى زنم(در پذیرفتن پوچى فریب نیست، اما تنش و ناآرومى هست چون به قول یالوم انسان ذاتن معناجو عه و همین کمبود نمى تونه رنج آور باشه؟) اما اگر این معناسازى با آگاهى به پوچى باشه چى؟ یعنى بدونم که این معنا متعلق به زندگى نیست، یه چیز خودساخته ست و ممکنه هر لحظه تغییر کنه و این معنا خلا زندگى رو از بین نمى ره. 
نمى دونم این روش مى تونه کمکم کنه یا نه؛ خوبه که مى تونم امتحانش کنم. 

خیلى خیلى ممنونم بابت جوابتون. کمکم کرد. :) 
پاسخ:
به نظرتون پذیرش این پوچى و ادامه دادن به زندگى (تا یه حدى عادى و حداقل در ظاهر شبیه به بقیه ى آدم ها) ممکنه؟

آره، ممکنه که من الان دارم زندگی میکنم :) و احتمالا خیلی های دیگه...در ظاهر شبیه انسان های دیگه ولی در درون اتفاقات دیگه ای در حال رخ دادنه...

اتفاقا خودکشی یکی از مرتبه های بلند پذیرشه. شما به بخشی از مردم جامعه ی ما نگاه کنید که متاسفانه غذاشون رو از سطل های زباله پیدا میکنند و خیلی هاشون مشکلات جسمی زیادی هم دارند، مثلا معلولند یا از کار افتاده اند... ولی باز به زندگی ادامه میدن! چرا؟ چرا در حالیکه رنج شون از لذتی که از زندگی میبرند بیشتره باز به زندگی ادامه میدن؟ فکر میکنم چون به امکانات و گزینه های دیگه ای که در اختیارشون هست فکر نمیکنند. یا ممکنه در پس ذهنشون یه امید باطل داشته باشند که احتمال این وجود داره که زندگی شون تغییر بکنه! یا سالمندانی که از کار افتاده اند...چه رنج های ما به خاطر معیشت باشه یا مشکلات جسمی یا مسائل روانی...مسئله اینه که ما میخوایم به هر ترتیبی به زندگی ادامه بدیم! این میل به زنده بودن که خودآگاه هم نیست باعث میشه ما نگاه زشتی به خودکشی داشته باشیم..و البته نگاهی که در جامعه در ما به وجود داره...و و گرنه وقتی وجود نداشته باشی دیگه اهمیتی نداره! هیچ چیز اهمیتی نداره!
پس خودکشی هم یه امکانه و یک شکل از پذیرفتن ..اگه درست بهش نگاه بشه...
گزینه ای که وقتی مطمئنی میزان رنجت بیشتر از لذتیه که قراره از زندگی ببری باید در نظر گرفته بشه...

بهترین توصیه ای که میتونم بهتون بکنم اینه که بین واقعیت ها ذهنی و واقعیت های زندگی تمایز قائل بشید..
واقعیت های ذهنی چی هستند؟ مثلا همین که معنایی در زندگی وجود نداره...یا این که ما هیچ اختیاری نداریم و 100% محصول وراثت و محیطی هستیم که در اون بزرگ شدیم...یا این که حتی در زیباترین عشق هم خودخواهی تمام و کمال وجود داره و ما فقط به خاطر خودمون یک نفر دیگه رو دوست داریم...حتی در عشق مادرانه هم این موضوع صدق میکنه...و بسیاری از واقعیت های دیگه که قابل اثباتند....
اما....
زندگی کردن با این واقعیت ها اصلا آسون نیست! باید چیکار کرد؟
همونطور که انسان وقتی قرار خودکشی کنه یک سری کارها رو انجام میده در این مسیر...
وقتی تصمیم به انتخاب زندگی میگیری هم باید یک سری کارها رو انجام بدی و شرایطو تغییر بدی...
مثلا همون تفاوت قائل شدن...بین واقعیت های ذهنی و واقعیت های زندگی...
اینجا تو این این واقعیت ها رو فراموش نمیکنی یا خودتو فریب نمیدی..این ها همیشه در پس زمینه ذهنت حضور دارن و هیچ وقت ازشون غافل نمیشی اما..
وقتی از اعماق وجودت این واقعیت ها (که از لحاظ منطقی برات اثبات شده ست) بپذیری و مثلا به هرقیمتی حاضر نباشی برای زندگیت دنبال معنا بگردی..مرحله پشت سر گذاشتن و بی اعتنایی هم شروع میشه...
یه مقدار این مسیر پذیرفتن واقعیت ها، کنار اومدن و در نهایت پشت سر گذاشتنشون مسیر سختیه که هرکسی از پس گذشتن ازش بر نمیاد و به یه بیراهه ی عمومی یا بیراهه ی مخصوص به خودش میره..
اما اگه محکم در مسیر بمونی و هیچ وقت دست از شکل تفکر منطقی و نقادانه دست نکشی، هر عاقبتی که داشته باشی خوب خواهد بود...مثالش خود من که درگیری های ذهنی زیادی داشتم این چند سال اما الان آرامش و شادی عمیقی تو زندگیم وجود داره...و در بدترین حالت بی تفاوتی... :)

+چیزی که ازش به عنوان معنا سازی حرف میزنید برای من یک شکل دیگه تعریف میشه و اسمش سرگرمیه...
این ها سرگرمی اند نه معنا...بود و نبود سرگرمی تفاوت زیادی در زندگی انسان نمیکنه اما معنا چرا...
این ها سرگرمی اند و مهمه که تفاوت این ها درک بشه..
اصلا از نبود معنا در زندگی نترسید...من همیشه در این قسمت یه بخشی از کتاب پندار خدا رو برای دوستانم نقل میکنم که خیلی دوست دارم....

http://s8.picofile.com/file/8315787776/9.jpg

خواهش میکنم. خوشحالم به دردتون خورد :)

دسته ى چهارم یعنى فراموش کردنِ پوچى، فلاکت و بدبختى ه؟ 
من فکر مى کردم هست چون این فراموشى عینِ حماقت ه و هیچ چیز به اندازه ى این حماقتِ انتخاب شده منو نمى ترسوند، ولى مگه چاره ى دیگه اى هم براى ادامه ى زندگى هست؟ 
دسته ى اول و دوم و سوم هم به نوعى این حقیقت رو نپذیرفتن. 
یادمه یه بار که با دوستم طبقه ى بالاى یه کافى شاپى نشسته بودیم آدم هاى اون پایین رو نشونم داد و گفت "٩٠ درصد اینا فراموش کردن، براى همین ه که دارن این طور حرکت مى کنند."
پوینتم اینه آدم به یه جایى مى رسه که با خودش مى گه شاید این فراموشى چیز بدى نباشه. فلاکت و بدبختى و حماقت نباشه، فقط تنها راه باشه. 
گاهى این طور به نظر مى رسه مردمان عادى بهترین راه رو انتخاب کردن؛ حتا شاید کم تر احمقانه. حداقل بیخودى تلاش نکردن! فرار نکردن! 
یه توصیه ى خوبى خوندم که "معنا" مهم ترین چیز نیست؛ وجود داشتن و دوست داشتن؛ و معنا سومین چیز مهم ه. 
فکر مى کنم همه مون تجربه کردیم که کیفیت هاى بى نظیرى از دوست داشتن و دوست داشته شدن چقدر آدم رو غنى و بى نیاز مى کنه؛ لحظه هایى که هیچ چیزى در جهان اهمیت نداره. همه چیز به این لحظه ها مى ارزه. 
و به نظرم این کیفیتى ه که دسته ى چهارم با همه ى عادى بودن شون بهتر تجربه ش مى کنند. غرق در فراموشى شون و باور به این که زندگى ارزشمند و پرمعناست، توى همین بستر، عشق رو تجربه مى کنند و این مى ارزه به گاهى فراموش کردن. 
پاسخ:
بخش زیادی از حرفاتون رو قبول دارم و جبهه ای در برابرشون ندارم، مخصوصا بخش دوست داشتن...
اما اون فراموشی که من ازش حرف میزنم یک انتخاب نیست و از این جهت حماقت باقی میمونه...اون فراموشی صرفا به خاطر تامل نکردنه...
و این که به نظرم نمیشه فراموشی رو انتخاب کرد اصلا! نمیتونی انتخاب کنی به چی فکر میکنی..میتونی تصمیم بگیری در مورد چیزی جستجو نکنی اما نمیتونی به انتخاب خودت نتیجه ای که بهش رسیدی رو فراموش کنی...
و بیشتر این آدم ها خوشبخت نمیشن میدونید چرا؟ چون با هر مصیبتی بر میگردن به این پوچی...چون ازش عبور نکردن و صرفا یه فراموشی موقت بوده به خاطر فکر نکردن در گذر زمان..
خیام پوچی رو پذیرفته، هدایت هم پذیرفته، مولانا هم حتی به شکلی ناخودآگاه پذیرفتتش، هرچند از مسیر دیگه ای..اما آدمی که موقتا فراموشش کرده به هر مشکل جدی ای که تو زندگی بر میخوره بر میگرده به این سوال که چرا من هستم اصلا؟! و رنج میکشه...

شاید بپرسید راه حل چیه..راه حل در پشت سر گذاشتن همه ی اینهاست..نه فراموشی..نه ساخت معنا..نه "ّباور" به ارزشمند بودن زندگی!...تحمل درک بی معنایی زندگی یک جایگاهه که حالا من میدونم وجود داره...و در این جایگاه نه فریبی هست نه رنجی...

+کسی نمیتونه مهم ترین چیز رو تعیین کنه..در وضعیت های مختلف برای هرکسی اولویت ها متفاوت میشه...کسی که در گیر و دار عاشقیه میتونه به معنا فکر نکنه...همون آدم در هجران و جدایی بر میگرده به جستجوی معنا...انسان عاقل و عمیق نمیگریزه..مواجه میشه...

  • زهرا یگانه
  • فکر می کنم... مردم عادی، اسمش روش هست؛ عادی. یعنی گاها در شرایط و برهه های مختلف زندگی قابلیت این رو میتونه داشته باشه که طبق خصوصیات دسته های مختلف عمل کنه اما بصورت خاص جزء هیچ کدوم نباشه.
    که خب، این یه جور حسن می تونه باشه، بستگی داره چه طور بهش نگاه کنی.
    پاسخ:
    درسته...
  • زهرا یگانه
  • یعنی مردم عادی اینقدر وضع شون خرابه؟ :D 
    پاسخ:
    وضعیت خراب تر اینه که آدم خودشو در دسته اشتباهی قرار بده...
  • فاطمه سروری
  • سلام و شب به خیر به شما
    دوستی دارم که هروقت ازین بحث ها میکنیم میفرمایند خوش به حال سوسک ها! فکر نمیکنن چی درست تر و کی خوشبخت تره. هر روز قوی تر میشن و تعدادشون بیشتر میشه و زندگی رو تو عمیق ترین چاه های جهان هم بلدن ادامه بدن. اما انسان با تمام توانایی و پیچیدگی گاهی قفل میکنه:)
    پاسخ:
    سلام و شب به خیر به شما
    خودآگاهی، رنج و نعمتی توامان...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی