دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

آمد اما..

جمعه, ۱۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۱۷ ب.ظ


ابوالحسن ورزی زن زیبائی داشت که از خوبرویان تهران به شمار می‌آمد و علاوه بر چهره‌ی جذاب، روحی زیبا پرست و لطیف داشت. اهل دل و شیفته شعر و ادبیات و هنر بود و با این خصائل جسمی و روحی، الهام‌بخش طبع شاعرانه ورزی به شمار می‌آمد.

وی نیز در جلساتی که همسرش شرکت می‌کرد، حضور داشت و در همین نشست و برخاست‌ها بود که بین او و آن جوان بلندبالای مازندرانی علائق عاشقانه شکفته شد و بتدریج حدیث مهرورزی آنها به یکدیگر از پرده بیرون افتاد و نهایتاً بین ورزی و همسرش جدائی رخ داد و آن عاشق و معشوق باهم ازدواج کردند.

طبع ظریف و حساس ورزی از این جدائی بسیار آزرده و مکدّر و ملول شد و به تدریج به آشفتگی‌های روحی گرفتار آمد. دوستان مشترک آنها که رنج و عذاب بی‌حد ورزی را می‌دیدند و احتمال می‌دادند که به جنون گرفتار آید، از این رویداد بسیار رنجیده و ناراحت شدند و آن را مغایر آئین دوستی و جوانمردی می‌دانستند و جمعاً به مرد بلندبالای مازندرانی فشار وارد آوردند که زن را رها کند و نهایتاً پس از ۷-۶ ماه آن دو از هم جدا شدند و زن بار دیگر به زندگی ورزی پیوست و غزل زیبا و پرمعنای «آمد امّا در نگاهش آن نوازش‌ها نبود»، بازتاب این رویداد بود.

داستانی که موجب شد تا ورزی، آزردگی‌های روحی و احساسات لگدمال شده خود را در این غزل بیان کند. از سردی بوسه‌ها و نگاه‌های بی‌نوازش و آغوش بدون مهر شکوه و شکایت کند و از رسوائی‌ها ناله سردهد. تردید ندارم که خوانندگان صاحب‌نظر این نوشته براحتی می‌توانند به عمق ملال و آزردگی‌های روحی شاعر پی‌ببرند.
شعری که استاد بنان از آن آهنگی حزین و زیبا آفرید...

+{AmadAmma - Banan }


آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی، در آن آیینه ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود، اما مست و بی پروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را، نشان از آتش سودا نبود

دیدم، آن چشم درخشان را ولی در آن صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود

بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود


       { ابوالحسن ورزی }


http://s6.picofile.com/file/8258224068/12818999_207780036250153_1917559512_n.jpg

  • موافقین ۵ مخالفین ۰
  • جمعه, ۱۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۱۷ ب.ظ
  • مهدی ...

نظرات  (۶)

با خوندن این داستان یادِ این بیتِ حافظ افتادم : گفتم ز مهرورزان رسمِ وفا بیاموز ، گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید ...
خیلی جالبه که از داستانِ پشتِ آثار هنری و انگیزه ی آفرینششون سر در بیاریم ، من عاشقِ این کارم :)
اون جوون بلند بالای مازندرانی کی بود بالاخره؟ 

پاسخ:
اولین بار که به این بیتی که از حافظ نوشتید درست فکر کردم تو دبیرستان بود و کتاب ادبیات فارسی..خیلی خوبه به نظرم...و غم انگیز..

نمیدونم کی بوده اما عجیبه که در مورد شهریار هم تا اونجایی که میدونم رقیبش مازندرانی بوده ! همیشه پای یک مازندرانی در میان است :)

این شعر هاتف هم شاید بی ربط نباشه...

همه جا به بی‌وفایی مثلند خوب رویان

تو میان خوبرویان مثلی به بی‌وفایی...


بیت زیبایی بود :)
+ یه وقت به هموطنان مازندرانی بر نخوره ؟ ...  :)))
پاسخ:
به هرحال من خودمم مازندرانیم :)
چه جالب! همین الان داشتم همون مجموعه غزل دکتر یداللهی رو میخوندم رسیدم به غزلی که دقیقا منطبقه بر این داستان ، همونجایی که بانوی زیبارو برمیگرده ولی دیگه خودش نیست:
در آغوشِ من هستی و نیستی
تو در این بدن هستی و نیستی 
تو با روحِ آواره ات گم شدی
که در لمسِ تن ، هستی و نیستی
نرفتی ولی ماندنت رفتن است 
تو پیمان شکن هستی و نیستی
گرفتار مردانگی مانده ام
تو گفتی که زن هستی و نیستی!
من امروز اگر می روم سالهاست
که تو پیشِ من هستی و نیستی
پاسخ:
عجب مطابقتی...به نظرم برگشتن یک نفر خیلی باید دردناک تر از رفتنش باشه..من که اجازه نمیدم کسی باهام اینکارو بکنه..

که تو پیشِ من هستی و نیستی..
 این یکی غزلِ جناب دکتر هم خیلی قشنگه به نظرم ، دلم نیومد نذارمش :
سفر به غیرِ تو را با سراب باطل کن
بیا و حج مرا با صواب باطل کن
کجاست مرزِ طهارت ؟ که خواب و بیدارم 
وضوی دائمِ من را به خواب باطل کن
حضورِ قلبِ مرا چشمهای مستِ تو برد
نمازِ سستِ مرا با شراب باطل کن
چگونه در پی نورم تو را نمیبینم ؟
بیا نمازِ شبم را بتاب! باطل کن 
عجب فضیلتِ تُردیست چشم پاکیِ من
خیالِ حُجبِ مرا بی حجاب باطل کن
به بوسه های تَرَت ناگزیرِ افطارم
به عمد، روزه ی من را ، به آب باطل کن
تو در کتاب نبودی ، بخوان و ایمانم 
به حکمِ شارعِ اهلِ کتاب باطل کن 
+ چندتا از بیتاش خوراکه اینه که یه عکس پیدا کنی واسش و بذاری تو وبلاگ؛)

پاسخ:
آره عالیه :)
این که خیلی خوبه..ممنون بابت نوشتنش

عجب فضیلتِ تُردیست چشم پاکیِ من
خیالِ حُجبِ مرا بی حجاب باطل کن

پس به سلامتی همه مازندرانیا:) کدوم شهر؟؛)
+ خواهش میکنم ، تا حالا شما شعرهای عالی و تک به خوردمون دادید ؛) حالا نوبت مخاطبای وبلاگه:)
پاسخ:
بابلسر :)
+شما همیشه لطف دارید :)
به به شهرتون یکی از زیباترین شهرای شمالیه :)
+:)
پاسخ:
شوخی نکنید ، کجاش :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی