دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

به چشم پاک توان دید روی زیبا را..

شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۵۰ ب.ظ


+چرا همه ی دخترای دانشکده ی ما زشتند ؟

- چه میدونم..

+تا به حال بهش فکر نکردی ؟

- به نظر خودت زشت واژه ی مناسبیه ؟ دوست داری یکی به خودت بگه زشت ؟

+خب چی بگم .. نازیبا خوبه ؟

-به نظر من که زیبایی نسبی یعنی در...

+مزخرف نگو ، هرچقدرم بگیم زیبایی نسبی باز یک نفر همیشه قشنگ تره یکی هم زشت تر .

-حالا چرا فکر میکنی همشون زشتند ؟

+خب مگه دخترهای دانشکده های دیگرو ندیدی..

- نه خیلی..منظورم این واسه این چیزا دانشگاه نیومدم .

+ یعنی ما واسه این چیزا اومدیم  ؟

- همچین حرفی نزدم ، در مورد خودم صحبت کردم.

+به نظر من دانشگاه فقط برای درس خوندن نیست..یک فرصته برای بدست آوردن تجربه در همه ی زمینه ها..اصلا چهار سال دانشگاهی که توش عاشقی نکرده باشی عمر تلف شدست...

-عشق اینطوریه؟ نمیدونم..فقط به نظرم همچین نگاه خریدانه ای هیچ جا درست نیست . بدتر این که هیچ هدفی هم دنبال نمیشه .

+کی گفته هدفی در کار نیست ؟ بالاخره آدم باید قبل از ازدواج تجربه کسب و گرنه دوتا بچه میرن سر زندگی و بعد از چند ماه  هم طلاق . غیر اینه ؟

-حرفت کاملا اشتباه نیست ، این یه راهشه ولی فکر نمیکنم درست ترین راه هم باشه . به قول فیاض لاهیجی ، گنج در ویرانه هست ، اما به هر ویرانه نیست.

+اما به نظر من باید راه های درست و غلط رفت تا به درست ترین راه رسید..

-شاید..تو برو بعدا تجربه هات به من هم بگو !

+  هرکسی باید خودش تجربه کنه..باید بچه بازیات تو این دوستیا بکنی..تا بعد که رفتی سر زندگیت یه آدم عاقل و صبور و کاربلد باشی.

-بازم میگم به نظر من این تجربه نیست..هرز رفتنه .

+شاید اسمش اشتباه باشه ، اما هرزگی نیست .

-آره اولین بار اسمش اشتباهه..هرکس ممکنه مرتکبش بشه..اما اشتباه مشابه دوم حماقته..  اشتباه سوم هم ، میشه هرزگی..

+خودت میدونی..من که کاری نمی کنم ، فقط گاهی میرم از دور نگاش میکنم..

-کی هست حالا ؟

+به اسم بگم که نمیشناسی..دختر  ِ چشم سبز دانشکده ی برق..باید ببینیش..که لاله در صحن چمن مانند آن رخسار نیست...

- شعر هم میخونی پس ، تازگی ها ؟ واقعا این عشق باعث چه تغییراتی که نمیتونه بشه ! حیف که چون تقریبا هیچوقت درست جهت داده نمیشه بیشتر اوقات مایه نابودیه...

+ همی گذشت و نظر کردمش به گوشه ی چشم ، که یک نظر بربایم ، مرا ز من ربود..

-اصلا میفهمی چی میگم ؟ دارم راه و چاه  نشونت میدم .

+میفهمم..اما صلاح ِ کار کجا و من ِ خراب کجا ؟

- حالا چرا قدمی بر نمیداری ؟ تا حالا باهاش صحبت کردی ؟

+نه.. یعنی نمیشه..من در حد و حدودش هم نیستم اصلا.. اما از طرفی نمیتونم بی خیالش هم بشم ..

-چرا اینطوری فکر میکنی ؟

+ باید ببینیش تا حرفمو بفهمی..خیلی قشنگه..من کنارش هم باشم اصلا یه وصله ناجورم .

-مثلا تو یه روزنامه ی باطله و اون یک کتاب فاخر ، اینطوری ؟

+آره دقیقا همین ، دیوونه..

-بعد حتما هر روز پا میشی میری دانشکدشون نگاهش میکنی ها ؟

+رفتن که میرم ولی باور کن ، " هر زمان از بی خودی ، خواهم که آن رو بنگرم ، چون رسم نزدیک نتوانم که آن سو بنگرم..

-به نظر خودت درسته کارت ؟ واقعا هدفت چیه از این کارا؟

+هیچی..فقط کیف میکنم نگاهش میکنم..البته بگم طوری که اصلا متوجه نشه .

-خلی به خدا نیما..تو قبل از این که نگاهت به یه دختر بیفته اون سر تا پات آنالیز کرده بعد یه جوری دید میزنی که نبینتت ؟

+ دروغ نگو ؟

-ببین نیما ، اگه واقعا دوسش داری برو سمتش و به هر راهی که میتونی کاری کن که واسه همیشه برای تو باشه..اشتباه منو تکرار نکن حداقل..

- آخه من..نمیدونم..

-خب اگه اینقدر مرددی..اگه فکر میکنی نمیتونی ، کلا بی خیالش شو .. اینقدر هم با این ور و اونور نگاه کردن خودت اذیت نکن . میدونم سخته نگاه نکردن ، چیزهای قشنگی این اطراف هست ، اما باور کن همشون هم واقعا زیبا نیستند ، خیلی هاشون فقط رنگ و رو ظاهرند ، لباس و آرایش...فقط کافیه دهنشون باز بشه یا متوجه چیزهایی که تو ذهنشون میگذره بشی تا بفهمی اونجا چیز قشنگی برای دوست داشتن نیست ، اونوقت خودتی که ازشون فاصله میگیری .

باید نزدیک بشی بهشون تا متوجه این چیزها بشی..اما تو از دور وایستادی و فقط تماشا میکنی..برای همین درک و تصور درستی از زیبایی نداری..باور کن نمیتونی تو چند ثانیه متوجه زیبایی یا زشتی کسی بشی چون زیبایی یه چیز نیست ، یه مجموعه ست .

فهمیدن و باور کردنش سخته اما بیشتر آدم ها احساساتی در وجودشون دارند که هیچ وقت فرصتی و نگاهی برای بروز دادنشون پیدا نمیکنند..تا اون ها رو کنارشون نبینی برات باورکردنی نیست

اخلاق و رفتارها ، توانایی و سلیقه ها ، نگاه ها و حرف ها و احساسات و هنرهایی که میتونه شگفت زدت کنه.. اما نیاز دارن تا کسی باشه که ببینه ، کسی که توجه کنه و متوجه اون تفاوت ها بشه...اما ما حواسمون پرت شده..پرت چیزهایی که واقعی نیستند و حتی اگه واقعی هم باشند موندگار و بی همتا نه..

یعنی ویژگی هایی که میتونی در نگاه به آدم های دیگه هم خیلی راحت پیداشون کنی ، زیبایی هایی که نه بدست آوردنشون خیلی سخته نه عمرشون بیشتر از چندسال .

سرگیجه ی الانمون به خاطره همینه..چیزی نگاهمون جلب میکنه ، اما فقط چند متر جلوتر حواسمون پرت چیز دیگه ای میشه که خیال میکنیم بهتر از قبلی ست.. همه شبیه هم.. این وسط ما موندیم ، آدمهایی سرگردونی که معیارهای درستی ندارند ، چه برسه پایبندی به معیار..

به خاطر همینه میگم مراقب چشمات باش..که وقتی زمانش رسید بتونی اونی که باید ُ اونطور که لایقشه دوست داشته باشی..که بتونی از ته دلت بهش بگی که زیباترین دختری  که تا به حال دیدی..

اما اینطوری که داری میری نمیشه.. نگاهت..احساست..قلبت..دارند هرز میرن..دیر نیست زمانی که نگاهت جز توهم زیبایی چیزی نبینه...برای همینه میگم مراقب چشمات باش .

+هستم. من همیشه عینک دودی میزنم !

-چطور ؟

+ تا سیر تماشا بکنم رد شدنش را :)



{ نظرات و پیشنهاداتتون مهمه برای کسی که در حال تمرین نوشتنه..}


  • موافقین ۸ مخالفین ۰
  • شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۵۰ ب.ظ
  • مهدی ...

نظرات  (۹)

خیلی زیبا و قابلِ تامل بود خصوصا قسمتِ آخرش :)
موفق باشید
پاسخ:
خیلی ممنون برای وقتی که گذاشتید ، خوندید و نظرتون گفتید :)
سلام
یکبار یکسال پیش حدودا یا کمی بیشتر اینجا خوندم که نوشته بودین گذشته ی آدمها خیلی مهمه؛ وقتی به خوانش متن مشغول بودم ذهنم همش پیش اون حرفتون بود
چه چالش جذابی بین دونفر اما ذهن گاهی گم میشد بین عقاید دو طرف
شعرهای متن اینکه یکی شبیه آدمهای زمانه ی موجود به آدمها نگاه نکنه البته که زیبا بود اما جا برای زیباتر شدن هم بسیار داشت
پاسخ:
سلام..ممنون که خوندید و نظرتون گفتید ..مخصوصا اشکالاتو
میشه توضیح بدید درست متوجه منظورتون نشدم از " گم شدن بین عقاید دو طرف " ؟

و در مورد قسمت دوم حرفتون  منظورتون این بود خیلی شعرها به جا نبود در متن ؟
خیلی خوب نوشته شده... خیـــــلی...
هم از نوشتنِ ش خوشم اومد و هم از موضوع و آنالیز هاش...
پاسخ:
چقدر خوب : )
ممنون که خوندی ، کلی انرژی و حس خوب داشت برام این کامنت ، مرسی : )
یه داستان بود یا تجربه ش کردین؟
پاسخ:
نه واقعی نبود
به  نظر من خوب بود مطمئنا بهتر هم میشه
:)
امیدورام موفق باشی همیشه:)
پاسخ:
خیلی ممنون هم به خاطر خوندن هم گفتن نظرتون
اما اگه میگفتید چطور میتونه بهتر هم باشه خوب بود : )
سلام
میدونم که برای نقد باید به نکات مثبت هم توجه کرد اما من در همین حد میگم
خیلی طولانی بود و تا آخر خوندنش سخت بود برام. خصوصا که تا اواسطش کلیشه و تکراری بود و هیچ هیجانی نداشت
درمورد اصل قضیه هم هنوز به نتیجه ای نرسیدم که بخوام نظری بدم
پاسخ:
سلام
خودم هم فکر میکنم خیلی بد شروع شده و ادامه پیدا کرده ، شاید انتها کمی بهتر شده باشه شاید هم نه
سعی کردم برای جذاب تر کردن از شعر استفاده کنم ولی انگار خیلی جواب نداد  ، توصیف و تغییر حالات دوست ندارم فکر میکنم بی مصرفه و طولانی تر هم میشد به خاطر همین در قالب دیالوگ نوشتم  که فکر میکنم به همین خاطر فاقد هیجان بود
درسته کل بحث تکراری بود..البته شاید نه برای همه

در مورد اصل قضیه هم جناب آلپاچینو در فیلم عطر خوش زن می فرمایند که : ما ( مردها منظورشه ) روزی از چشم چرونی دست بر می داریم که مرده باشیم !
اما من فکر نمیکنم استدلالم اشتباه بوده باشه در انتهای متن..عملی بودنش یک بحث دیگست .
سلام
از قول یک نویسنده شنیدم که میگفتن نوشتن مثل لباس عوض کردن در تابوته، باید در فرصت محدود و واژه های محدود مفهوم منتقل بشه
نه اینکه دوره بلند نویسی تمام شده باشه ؛ نه! اما شاید میشد با تعداد واژه کمتر مفهوم مورد نظر شما البته با حفظ فضاسازی و شخصیت پردازی مورد نظرتون در ذهن من مخاطب شکل بگیره
ضمن اینکه شما با گذاشتن _ و + ابندای هر عبارت و یا صدا کردن اسم ( ببین نیما ...) گفتگوهای دو شخصیت از هم جدا میکردین باز من در ذهنم حس میکردم همون شخص قبلی جواب میده  ...
البته تلاشتون برای به چالش کشیدن موضوع بین دو شخصیت تحسین میکنم
میشه بگیم روی گفتگوها باید بیشتر کار میشد
اما نظر من اینه که باید شخصیت ها بیشتر پرورش داده میشد در ذهنتون تا به گفتگوی بهتر دست پیدا کنیم
جایی از رضاکیانیان خوندم قبل از بازی کردن هر نقش بجای اینکه فکر کنم این شخصیت چه جوری راه میره حرف میزنه آب میخوره سعی میکنم اون آدمی که قراره بازی کنم بیشتر بفهمم جزِئیات نقش خودش درمیاد
با این همه اونچه که گفتم نظر منه و متقن نیست، طولانی شد ببخشید!


پاسخ:
سلام
برای خودم هم خیلی مهمه بتونم در کمترین واژه های ممکن مفهوم مورد نظرم منتقل کنم ولی هنوز به نتیجه خوبی نرسیدم.. از طرفی فکر میکنم فراهم کردن مقدمات هم لازمه و گرنه چیزی میشه شبیه یک یادداشت نصیحت گونه..

در مورد شخصیت پردازی نادرست ( یا بهتر بگم اصلا عدم وجود شخصیت ! ) هم باهاتون موافقم..چون گفت و گو در ذهن خودم شکل گرفته کاملا مشخصه که دو شخصیت متفاوت وجود نداره و صرفا یک آدم هست با تعارضات درونی خودش..

از طرفی چون این نوشته در واقع یه پارت از رمان بلند که من به صورت دیالوگ اینجا آوردم کلا کمی نامفهوم تر هم میکنه قضیه رو ..
ممنون از نظرتون و اینکه اشتباهاتم با جزئیات بهم یادآوری کردید..خوشحال میشم باز هم نظرتون بگید..

تا اون جایی که متوجه شدم فکر کنم نگاه کردن این ادم به نگاه ظاهر و لباس طرف ختم میشه.اخه معمولا ادما وقتی که از کسی خوششون میاد بین نگاه کردن ظاهر و اشنایی و حرف زدن یه کاری انجام میدن اونم اینه که میرن دنبال طرف تا ببینن تو شرایط مختلف چیکار می کنه یا با پشت سر راه رفتنش می فهمن تقریبا چیو دوس داره یا نه که از این طریق سعی می کنن شباهت هایی رو پیدا کنن.فک کنم جای انالیز رفتارش یه کم خالیه و اینکه از دور دیدن یکی و بدون هیچ اشنایی قبلی و صحبت کردن درباره ی احساسش با طرف خیییلی سخت باشه که ممکنه باعث تحقیرش اونم تو جو دانشگاه بشه!!!!!!

شایدم دارم اشتباه می کنم نمیدونم واقعا

پاسخ:
نه تحلیلتون درسته
من یه جاهایی اشتباه رفتم
من همون موقع که پستش کردید خوندمش اما واسه نظر دادن تمرکز نداشتم ...
به نظر من متن بی کششی نیومد گرچه موضوعش یه کم تکراری بود و بعنوان یه رمان همچین موضوعی رو واسه خوندن انتخاب نمیکنم اما بعنوان پست یه وبلاگ و تلاشی برای بیان طرز فکرتون از چنین روابطی به نظرم از خوب پسش براومدید ... اتفاقا به نظر من در ابتدای مکالمه دو شخصیت بیشتر از هم متمایز بودند و به عنوان مکالمه ی بین دو هم دانشگاهی باور پذیر بود و جاهایی حرف های خوبی هم زده شد اما از وسطای قضیه به نظرم تفاوت بین شخصیت ها از بین رفت ...استفاده از شعر رو در دیالوگ ها به شخصه دوست داشتم اما کاربرد اون ابیات از آدمی که در اول داستان شخصیتی نسبتا بی بندوبار(حالا نه دیگه در اون حد!) و دمدمی معرفی شده بود به نظرم باورپذیر نبود مگر همون بیت آخر که گواه چشم چرونی اون جوون بنده خداست:)
ولی از نتیجه گیری آخرش خوشم اومد به نظرم ایده تون قابل تحسین بود و همین که سعی کردید دغدغه تون رو بیان کنید نکته ی مثبتیه و به نظرم با استمرار در نوشتن کم کم آدم یاد میگیره چه طور معانی و مفاهیم مورد نظرش رو از سطح کلام به عمق حرکت بده تا خواننده خودش اونها رو کشف کنه ...
موفق باشی :)
پاسخ:
خب قطعا این موضوع یه رمان نیست ، میتونه خرده ماجراهای یه رمان باشه فقط
چیزی که دارم مینویسم یه رمان حرفه ای نیست..بیشتر شبیه داستان یه زندگیه ..دوست دارم از هر بازه و دوره ی زندگیم کلمات ثبت داشته باشم تا یادم باشه اون زمان چطور فکر میکردم ، دغدغه هام چه چیزایی بوده و خیلی چیزها دیگه که فکر میکنم در آینده برام بازخورد خوبی باشه و باعث شه هیچوقت مغرور نشم و متوجه باشم همونطور که سال های پیشین زندگیم مثلا چقدر نادون و احمق و سبک بودم در حال یا آینده هم همچین چیزی خیلی محتمله و هیچ وقت از خودم مطمئن نباشم..
از طرفی چون اهل روزانه نویسی نیستم رمان انتخاب کردم تا همه چیز منسجم تر باشه و موضوعات مختلف یکباره ببرسی کنم و همینطور مجبور نباشم چیزی پنهان کنم یا گفتن خیلی چیزها برام سخت باشه چون همه چیز توسط شخصیت ها اتفاق می افته..

در مورد استفاده از ابیات هم تو یکی از جملات توضیح دادم..البته شاید قانع کننده نباشه..ولی دوست داشتن یک نفر میتونه خیلی آدم عوض کنه ..باعث زنده شدن احساسات و چه بسا خوندن شعر بشه حتی..

ممنون که خوندید و نظرتون گفتید :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی