دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

دچــآر باید بود..

چون همه وضعِ جهانِ گذران در گذر است ، مگذر از عالمِ شیدایی و شوریده سری ...

دست‌نوشته‌ها نمی‌سوزند...

يكشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۵ ب.ظ


مرشد جواب داد: «متأسفانه نمی‌توانم آن را به شما نشان بدهم، چون در بخاری منزل سوزاندمش.»

ولند گفت: «متأسفم ولی حرفتان را باور نمی‌کنم. چنین کاری میسر نیست، زیرا نسخه دست‌نویس معمولاً نمی‌سوزد.»


+مرشد و مارگاریتا | میخائیل بولگاکف


++زندگی ادبی بولگاکف به طرز حیرت‌آوری اثبات این واقعیت است که ادبیات ماندنی و جاودان است و با زور و تهدید نمی‌توان صدای هیچ نویسنده‌ای را خاموش کرد.

بولگاکف نویسنده پرکاری بود. او بیش از سی نمایشنامه و ده‌ها داستان کوتاه و بلند نوشت. سانسور شوروی فقط اجازه اجرای دو، سه تا از این نمایشنامه‌ها را داد و فقط معدودی از داستان‌های بولگاکف در زمان حیات او اجازه انتشار یافتند.

مرشد و مارگریتا که به حق به عنوان بزرگ‌ترین و بهترین کار بولگاکف، شناخته شده، تنها یک ربع قرن پس از مرگ نویسنده بود که اجازه چاپ و انتشار در شوروی را پیدا کرد. آن هم با سانسورهای زیاد. بولگاکف سال‌های پایانی عمرش را صرف نوشتن و باز نوشتن رمان مرشد و مارگریتا کرده بود. او گرچه می‌دانست سانسور شوروی هرگز اجازه چاپ این کتاب را به او نخواهد داد اما به نوشتن این رمان ادامه داد و تا دم مرگ مشغول کار روی آن بود. بولگاکف دو سال قبل از مرگش، در گرماگرم کار روی رمان «مرشد و مارگریتا» به همسر محبوبش ییلنا سییرگیونا نوشت:

در مقابل چشمانم 327 صفحه تایپ شده رمان (حدود بیست و دو فصل) قرار دارد. اگر بتوانم سلامتی بدنی‌ام را حفظ کنم، تایپ رمان به زودی تمام خواهد شد. و سپس مهم‌ترین چیز باقی می‌ماند: بازبینی و اصلاحات رمان، که کار طولانی و پرزحمتی است، و احتمالاً مستلزم تایپ دوباره برخی صفحات خواهد بود.

می‌پرسی «چه از آب درخواهد آمد؟» نمی‌دانم، تو به احتمال زیاد یا آن را روی میز تحریر خواهی گذاشت یا در کشوری کمدی که انبوه صفحات نمایشنامه‌هایم در آن قرار دارد و هر از گاهی به یادش خواهی افتاد؛

با وجود این، ‌ما نمی‌توانیم از آینده خبر داشته باشیم. من درباره این کار پیشاپیش قضاوت خودم را کرده‌ام و اگر بتوانم پایان رمان را هم یک کمی بهتر بکنم، در این صورت تصور می‌کنم این کار ارزش بازبینی و سپس گذاشته شدن در تاریکی یک کشو را داشته باشد.

فعلاً آنچه برایم جالب است قضاوت توست و هیچ کس دیگری نمی‌تواند بگوید که آیا زمانی فراخواهد رسید که من از قضاوت عامه کتاب‌خوانان مطلع شوم یا نه؟

تأسفی که ما درباره بولگاکف می‌خوریم این است که او در دوران حیاتش نتوانست طعم و مزه موفقیت حرفه‌ای را بچشد. بولگاکف یک ربع قرن پس از مرگش و تنها پس از انتشار نسخه سانسور شده مرشد و مارگریتا در شوروی بود که به عنوان یک نابغه ادبی کشف شد و مورد توجه جهانیان قرار گرفت..

شکی نیست که خود بولگاکف بیش از هر کس دیگری ایمان داشت که دست‌نوشته‌های یک نویسنده هرگز نابود نمی‌شود و عاقبت این دست‌نوشته‌ها زمانی به چاپ خواهد رسید و توسط مخاطبان انبوه خوانده خواهد شد.

اگر به غیر از این بود، او هرگز نمی‌توانست نمایشنامه پشت نمایشنامه، داستان پشت داستان بنویسد و آنها را به جای سپردن به ماشین چاپ به «تاریکی کشوی میزش» بسپارد.

تأسف‌های ما برای بولگاکف، کم نیست: او خیلی زود مرد؛ هنگام مرگ فقط 49 سال داشت؛ تقریباً تمام سال‌های عمرش در زیر حکومت کمونیستی قرین فقر و بی‌پولی بود؛ او با هراس مداوم از یک رژیم خونریز زندگی کرد و بارها و بارها غم توقیف نمایش‌ها و غم عدم صدور مجوز کتاب‌هایش را خورد.

یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایش - یا بهتر بگویم: آرزوی دغدغه‌وارش- این بود که به یک سفر خارجی برود اما دولت شوروی هرگز این اجازه را به او نداد و داغ این آرزو را برای همیشه بر دلش گذاشت.

اما من از یک جهت – فقط از یک جهت- برای این میشای عزیزم خوشحالم. او ده سال پایانی عمرش را در کنار زنی به سر برد که با همه وجودش عاشقش بود. میشا بولگاکف گرچه سختی‌های زیادی کشید اما حداقل طعم شیرین یک رابطه عشقی باشکوه را چشید.

ییلنا عاشق میشا بود و میشا عاشق ییلنا.

انرژی پرشور همین عشق بود که رمان جاودانی مرشد و مارگریتا را خلق کرد. الهامات خلاقه این رابطه عشقی بود که آن فصل‌های زیبا را در مرشد و مارگریتا آفرید.

ییلنا همان مارگریتای محبوب مرشد است که از او در برابر همه بدی‌ها و دشمنی‌های یک رژیم مستبد محافظت می‌کند و دشمنانش را به سزای اعمال‌شان می‌رساند..


  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • يكشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۵ ب.ظ
  • مهدی ...

نظرات  (۲)

درود

واجب شد بخونمش :)
+ این توصیفاتی که راجع به شوروی و ممنوعیت چاپ کتابها میکنه به نظرم خیلی آشناس ...
پاسخ:
آره کتاب خوبیه..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی